خبر و دیدگاه

سپاس‌گزاری از جنابِ احدی‎

بخش نخست
کاری که خودت کردی، از احمدشاه تا ملاهیبت‌الله نه کرده بودند. حتا طالب محتاط‌تر از شماست.
محمدعثمان نجیب
نماینده‌ی مکتبِ دینی فلسفی
من بیش از آینده می‌دانم. «مبان»
پاسخ دیدگاه‌های شما را به دلیلی در چند بخشِ کوتاه می‌دهم که زیادترین خواننده‌ی‌قرن ۲۱، خودش را بی‌‌حوصله جلوه می‌دهد.
مصاحبه‌ی شما را با آقای سمیع مهدی، جوان نمادِ دانش‌ و خوانش دیدم. نه تنها دیدم که چندین‌بار دیدم.
به فکرم رسید تا بدانم، کدام نکته و نقطه در مصاحبه‌ی شما نو اند؟ دیدم که نخست از همه برداشت شما از تعریف ناسیونالیسم و ناسیونالیسم ملی تا قومی، در عمق‌هزاران کیلومتری حفره‌های سیاست‌نه‌دانی غرق شده. حتا پیشا نوشتار مظلوم‌نامه‌ی مظلوم‌نمایی زیر نام زوال افغان‌‌ها=پشتون‌ها.
در بازتعریف ناسیونالیسم، مثالی از توجه داشتن به تحلیل مشخص از اوضاع مشخص اشاره کردید. مقوله‌ی تحلیل مشخص از اوضاع مشخص، پیش‌از آن که بار معنایی فلسفی داشته باشد، خِرگاهِ سیاسی دارد. پسا انقلاب کبیر اکتوبر،‌ بیش‌تر شامل تعاریف سیاسی و حزبی گردیده و فراتر از آن، در داخل ادبیات سیاسی حزب کمونست اتحاد شوروی نهادینه شد. ابداع آن را از سخنان لینین می‌دانند.
بازتعریف شما از ناسیونالیسم، درست قوم‌محورست که در جهان و پسا شکست هیتلر سابقه نه دارد. به‌تر بود شما در گفتارتان بیش‌تر ناسیونالیسم افغانی=پشتونی را افاده می‌دادید. چون سراپای مصاحبه را بر همین پایه‌ی منطق!؟ تان تکیه‌ کردید.
آن‌چه ما به عنوان یک ره‌رو در دهلیز‌های یک‌چنین مباحث پرسه می‌زنیم، دانشِ سیاست و فلسفه، بر عکسِ‌گفتار شما را می‌گویند.
کنون اگر این محتوا را دریافتید، مقایسه کنید که کنش‌های حکومت‌های عقب‌گرا ‌و گاهی گویا متمدن قومی در افغان‌ستان از ناسیونالیسم کدام بخش‌ها را گرفته؟
پرسش اول
آقای احدی!
آیا ناسیونالیسم یک اندیشه‌ی فلسفی است یا راه‌کار سیاسی و کنشی
پاسخی که ما از پیاده‌‌گذری‌های مان یافتیم، این‌ست:
ناسیونالیسم به‌معنای دقیق کلمه، یک «نظام فلسفی مستقل» محسوب نه‌‌شده، بل‌که بیش‌تر یک ایدئولوژی سیاسی–کنشی است متکی بر پیش‌فرض‌های فلسفی. این پیش‌فرض‌ها از حوزه‌هایی چون فلسفه‌ی هویت، فلسفه‌ی تاریخ، فلسفه‌ی زبان و فرهنگ، و فلسفه‌ی سیاسی گرفته می‌شوند.
ناسیونالیسم فاقدِ دست‌گاه منسجم هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و اخلاقی است؛ اما از مفاهیمی چون «ملت»، «ما و دیگری»، «حق حاکمیت» و «سرنوشت تاریخی» بهره می‌گیرد تا کنش سیاسی را سازمان دهد. از این‌رو می‌توان گفت ناسیونالیسم بیش از آن‌که تولیدکننده‌ی فلسفه باشد، مصرف‌کننده و بهره‌بردار فلسفه در خدمت قدرت سیاسی است.
در عمل تاریخی، ناسیونالیسم نقش ابزاری ایفا کرده است: بسیج توده‌ها، مشروعیت‌بخشی به دولت–ملت، تعریف مرزهای سیاسی و توجیه منازعات. بنابراین، جای‌گاه اصلی آن در عرصه‌ی کنش سیاسی است، نه در مقام یک دست‌گاه فلسفی مستقل. چون نظام‌های قبیله‌سالار در کشور ما که ناسیونالیسم ملی را بهانه قرار داده، به ناسیونالیسم قومی منتهی می‌سازند.
پرسش دوم از شما آقای احدی!
از دیدِ ناسیونالیستی شما، بار معنایی فلسفی اصطلاح «تحلیل مشخص از اوضاع مشخص» بیش‌تر است یا کاربرد سیاسی آن؟
ما پاسخِ خود را پیش‌تر از شما می‌دهیم تا از شما هم بخوانیم!
اصطلاح «تحلیل مشخص از اوضاع مشخص» که پس از انقلاب کبیر اکتبر در سنت مارکسیستی–لنینیستی تثبیت شد، در سطح نظری دارای بار فلسفی قابل‌توجهی است. این عبارت واکنشی است به تجریدگرایی، دگماتیسم و تعمیم‌های فرازمانی، و ریشه در دیالکتیک هگلی و ماتریالیسم تاریخی مارکس دارد.
با این حال، در تجربه‌ی عملی اتحاد شوروی وقت، این مفهوم به‌تدریج از یک روش شناخت و تحلیل فلسفی به ابزار توجیه سیاسی تصمیم‌های حزب حاکم تبدیل شد. «اوضاع مشخص» نه از دل پژوهش آزاد، بل‌که از سوی ساختار قدرت تعریف می‌گردید. بدین ترتیب، اصطلاحی که در اصل برای نفی دگما به‌کار می‌رفت، خود به دگمای سیاسی بدل شد
در نتیجه، اگرچه این مفهوم دارای خاست‌گاه فلسفی است، اما کارکرد تاریخی و غالب آن سیاسی بوده است؛ کارکردی که بیش‌تر در خدمت تثبیت قدرت قرار گرفت تا گشودن افق‌های نقد و تفکر.
لذا ناسیونالیسم و اصطلاح «تحلیل مشخص از اوضاع مشخص» هر دو نمونه‌هایی از مفاهیمی هستند که ریشه‌هایی فلسفی دارند، اما در بستر قدرت سیاسی، معنا و کارکردشان دگرگون شده است. هرگاه فلسفه از پرسش‌گری جدا و به ابزار مشروعیت‌بخشی بدل شود، به‌جای روشن‌گری، در خدمت تثبیت قدرت قرار می‌گیرد.
جناب احدی!
می‌دانید که بیش‌ترین گویا ره‌بران تاجیکان و پارسی‌زبانان و اوزبیکان، حتا از دوره‌ی احمدشاه ابدالی، نوعی کرنشِ نابه‌جا و گویا اخلاقی نسبت به اقتدارگرایی افغان‌ها داشته اند. در بیست سال دوران دو‌ جمهوری کرزی و غنی، این روال شدت صعودی تمایل به حفظ اقتدار افغانی پیدا کَرد تا اندیشه برای تقویت خوداقتداری تاجیکان به ویژه. کنش‌گران بی‌صلاحیت از تاجیکان یا پارسی‌زبانان و اقوام‌ غیر افغان پیوسته دیدگاه‌های شان برای برگشت به خویشتن می‌نوشتند، تا ره‌برنماهای تحمیلی خود را متوجه افتادن‌های تاریخی کنند که سودی نه داشت و نه دارد.
ما چند سال پیش این مقاله را نوشتیم تا بازگشت به خویش‌تن را از سوی دجالانی به نام ره‌برِ تاجیکان گواه باشیم که نه شد. این را برای شما هم نوید می‌دهم که چند تا بی‌مغز و بی‌خرد به نامِ ره‌بر و‌ کلان تاجیکان، پله‌های قدرت و ثروت در زمان جمهوری‌ها را دزدانه درنوردیدند و هرچه آب بود، در آسیاب شما ریختند و تاجیکان اکنون در وادی وحشتِ بی‌آب بودن و مزرعه‌ی‌سوزان خشک‌آب غنوده اند.
کنون یک باردگر برای شان می‌نویسیم تا به خود برگردند.
چرایی بازگشت به خویش‌تن
ضرورت خودبرگردی تاجیکان و پارسی‌زبانان
خودبرگردی چی‌ست؟
خودبرگردی نه به‌معنای خودشناسیِ رایج در علوم روان‌شناسی، جامعه‌شناسی یا انسان‌شناسی است و نه صرفاً به معنای «خودآگاهی فردی».
خودبرگردی، واکنشی آگاهانه در برابر پدیده‌‌ی ویران‌گری به‌نام خودناآگاهی تحمیلی یا «خودنه‌شناسی» است.
خودنه‌شناسی حالتی است که در آن انسان، به اثر فشارهای تاریخی، سیاسی، فرهنگی و روانی، از شناخت ریشه‌های هویتی، تاریخی و جمعی خویش فاصله می‌گیرد؛ بی‌آن‌که بداند چرا. چنین انسانی خشکیده، زمین‌گیر، بی‌هدف و فاقد افق روشن برای آینده می‌شود. زیست او بیش‌تر به تقلید غریزی می‌ماند تا به کنش خردمندانه‌ی انسانی.
قرآن کریم چنین انسان‌هایی را با واژگانی چون لایعقلون، صُمّ، بُکم، عُمی و غافلون توصیف می‌کند؛ نه از سر تحقیر، بل‌که در منظر فقدان بهره‌گیری نعمت عقل. زیرا خداوند انسان را با آگاهی از نفس خویش آفرید و به او الهام فجور و تقوا بخشید.
نفس انسانی، بخشی از آفرینش فطری اوست؛ و آگاهی از این بنیاد خلقت، شرط نخست انسان‌بودن است.
خداوند می‌فرماید:
«وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا»
یعنی انسان برای شناخت خویش و دیگری، در قالب ملت‌ها و قبایل پدید آمده. از همین‌رو، شناخت ریشه‌ی قومی، زبانی و فرهنگی، نه تعصب است و نه گناه؛ بل‌که شرط پای‌داری انسان در زنده‌گی اجتماعی‌ست.
انسان، بی‌اختیار به دنیا می‌آید؛ قوم، زبان، دین و خانه‌واده را انتخاب نه‌ می‌کند. اما پس از بلوغ عقلانی، وظیفه دارد، بداند ریشه‌ی او از کدام خاک، آب خورده و قامت هستی‌اش بر کدام شجره استوار است. این نقطه، لحظه‌ی تعیین‌کننده‌ی سرنوشت بوده می‌تواند:
یا آغاز خودشناسی، یا سقوط در خودنه‌شناسی.
خودنه‌شناسی زمانی پدید می‌آید که فرد یا جامعه، به‌جای ایستادن بر هویت خویش، در خدمت هویت مسلط حل می‌شود. در این وضعیت، انسان به دفاع از آن‌چه او را انکار می‌کند، برمی‌خیزد؛ و این، عمیق‌ترین فاجعهٔ هویتی است.
تجربه‌ی تاریخی تاجیکان
جامعه‌ی افغانستان در کم‌تر از سه صد سال و بیش‌تر از صدوپنجاه سالِ گذشته، در چارچوب یک پروژه‌ی منظم و اجباری، به تبعیت از یک هویت خاص ــ پشتون/افغان ــ سوق داده شد. پی‌آمد این اجبار، انکار سیستماتیک هویت‌های غیرپشتون، به‌ویژه تاجیکان، بود.
تاجیکان تنها در سه مقطع کوتاه، مجموعاً حدود ده سال، تجربه‌ی قدرت سیاسی داشتند؛ و در هر سه مورد، این قدرت با sabotage و خیانت درونی و بیرونی از میان رفت. حتا چهره‌هایی باکاریزمای ویژه‌ کویا برای حفظ وحدت چون ببرک کارمل، که ریشه‌ی تاجیکی داشتند، هویت خویش را زبان‌زد نه می‌کردند.
پس از کنارزدن ببرک کارمل، که با مشارکت مستقیم بسیاری از تاجیکان صورت گرفت، روند بی‌اعتنایی به تاجیکان شدت یافت. دکتر نجیب نیز، با تکیه بر پشتون‌محوری، تاجیک، هزاره و اوزبیک را تا حدودی که توانست از ساختار واقعی قدرت کنار زد.
در این مرحله، تاجیکان دچار خودنه‌شناسی جمعی شده بودند؛ تا آن‌جا که بار دیگر، پشتون را به نفع پشتون دیگر سرکوب کردند. این خطا، در جریان‌های چپی و راستی، در قالب تنظیم‌ها و جهاد نیز تکرار شد.
اما وقتی تاجیکان ‌‌و اوزبیکان و دگر اقوام دریافتند که نادیده گرفته شده‌ و ابزار قدرت دیگران بوده‌اند، یک واگرد تاریخی رخ داد:
آنان به خود بازگشتند.
نتیجه روشن بود:
قدرتی که پشتون گمان می‌کرد ذاتی اوست، فرو ریخت؛ زیرا روشن شد که این قدرت، بدون تاجیکان، هزاره‌ها و اوزبیکان، دوام ندارد. اگر چه هزاره، مثلاً کشت‌مند هرگز نقشی در مبارزه‌ی برابرخواهی نه داشت و برعکس تسلیم دکتر نجیب بود.
بازگشت به خویش‌تن؛ از شریعتی تا تجربه‌ی ما
دکتر علی شریعتی، در کتاب «بازگشت به خویش‌تن»، دقیقاً همین وضعیت را توصیف می‌کند. او نشان می‌دهد که چه‌گونه غرب، طی دو قرن، ایمان به خویش را در جوامع غیرغربی نابود و ایمان به غرب را جای‌گزین آن کرده است.
نظریه‌های مدرنیزاسیون و حتا مارکسیسم، هر دو، فرهنگ‌های بومی را مانع توسعه معرفی کردند؛ یکی با حذف سنت، دیگری با نفی هویت فرهنگی. نتیجه، بحران «کی‌ستی ما» بود.
اما شریعتی می‌گوید:
راه نجات، نه غرب‌زده‌گی‌ست و نه بازگشت کور به گذشته؛ بلکه بازگشت آگاهانه به خویش‌تن است.
سخن پایانی این دو بخش!
با آن‌ که شروع دهه‌ی شصت و پس از آن شروع دهه‌ی هفتاد،‌تاجیکان، اوزبیکان و هزاره‌ها ‌دگر اقوام غیر افغان، در بزن‌گاه‌های تاریخی، فرصت‌های بزرگ را به به دست آوردند.‌ مگر همه را دوباره به نام وحدت، وطن و ملت واحد از دست دادند؛ بی‌آن‌که این مفاهیم از دل باورشان برخاسته باشد. ره‌بران تاجیک، اوزبیک و هزاره، در این ناکامی مسئول‌اند.
پیوندهای خویشاوندی و سیاسی با هویت مسلط، ضربات مرگ‌باری به هویت پارسی‌زبانان زد. مزدوران هویتی، در لباس تاجیک، هزاره و اوزبیک، کم نه‌بوده‌اند.
ازاین‌رو، خودبرگردی ام‌روز، یک انتخاب سیاسی نی‌ست؛ یک ضرورت حیاتی و بازگشت به خود، همان بازگشت از مرگ به زنده‌گی است.
آقای احدی!
۱. محور اصلی دیدگاه ما برای شما و همه‌ی ما مفیدست. شما هم به خودبرگردی اصلی‌تان فکر کنید، بومی‌های اصلی سرزمین خراسان باستان نادیده نه انگاشته و محدود جلوه‌ نه‌دهیدش. مرزهای خراسان دی‌روز تا هند برتانوی و روسیه‌ی تزاری بوده. حالا بگویید که چه کسی آن را به این خاک سیه تبدیل کرد. شما به قرائت دگران که باور نه‌دارید، تاریخ احمدشاهی و حد اقل مقدمه‌ی تاریخ عبدالرحمانی را بخوانید. چون شما به عنوان یک دانش‌مند،‌ جدا از تفکرات قوم‌محوری تان، زودتر به قضایا پی می‌برید. از این بحث می‌دانید که گفته‌های ما در سره‌سازی مصاحبه‌ی شما بر سه مفهوم کلیدی استوار است:
• خودشناسی: در این بخش شما خودِتان را خوب شناخته اید.
• خودنه‌شناسی (Alienated Identity)، در این بخش ره‌برنماهای تاجیک و‌ اوزبیک و‌ هزاره خود را نه شناخته اند.
• خودبرگردی (Conscious Return) در این بخش نسل کهن، میانه و به ویژه نو اقوامِ غیر افغان، خودبرگردی دارند، بدون ره‌برنماهای مزدور و با ره‌بران راستینی که اگر مانند طاهر پوشنجی ظهور کنند.
این دیدگاه، خودنه‌شناسی را نه ضعف فردی، بل‌ که پروژه‌ی تاریخی و تحمیلی می‌داند. ما از نسل میانه یا نزدیک با پایان یک‌ونیم‌ قرن پیش، اعتراف می‌کنیم که در خود نه‌شناسی، پیروانِ ره‌بران ناکارآمد بودیم. آنان بیش‌‌تر مصلحتی می‌سنجیدند و شما برنامه‌‌یی. در نتیجه حد اقل سه نسل را به خدمت شما دادند. چون ما در روایات زنده‌گی خود هم توضیح دادیم که پشتون سیاسی به دل تاجیک می‌زند، تاجیک سیاسی مقتدر در پالانِ‌گل الاغِ‌ پشتونِ سیاسی که کنون خودِ صریح گفته‌های پیشین همه نظریه‌پردازان غیر افغان را در مورد اطلاق یک هویت به نامِ افغان= پشتون چندین بار تایید کردید.
۲. ارزش‌انگاری این سره‌‌ساز در چی‌ست؟
ما در این نوشته، ناگزیر شدیم تا ناخواسته و‌ طور ناخودآگاه، به نظریه‌های:
• ازخودبی‌گانه‌گی (مارکس)
• هژمونی فرهنگی (گرامشی)
• استعمار ذهن (فانون)
نزدیک شویم، اما از موضع بومی و تجربه‌ی همان خراسان پهناور دی‌روز ملی و خراسان-افغانستان کوچک‌ شده‌ی قومی ام‌روزی.
۳. ما مدعی نی‌ستیم که بحث ما قوت بی‌همتا دارد. مگر می‌دانیم که سه عنصر کارا در خودش را جا داده!
• پیوند میان دین، تاریخ، هویت و سیاست
• شجاعت در اعتراف به خطای جمعی
• عبور از مظلوم‌نمایی به مسئولیت‌پذیری
۴- •‌ ‌‌و سعی کردیم تا تفکیک روشن‌تر میان «هویت‌خواهی» و «قوم‌گرایی»
• پرهیز از تعمیم افراد به کل اقوام
• افزودن راه‌کارهای عملی برای خودبرگردی ام‌روز داشته باشیم
بخش دوم پاسخ آقای احدی
در باره‌ی دیدگاه‌های شان با سمیع مهدی

محمدعثمان نجیب

نماینده‌ی مکتب دینی فلسفی
من بیش از این نه می‌دانم، « مبان »

جناب احدی!
می‌دانید که بیش‌ترین گویا ره‌بران تاجیکان و پارسی‌زبانان و اوزبیکان، حتا از دوره‌ی احمدشاه ابدالی، نوعی کرنشِ نابه‌جا و گویا اخلاقی نسبت به اقتدارگرایی افغان‌ها داشته اند. در بیست سال دوران دو‌ جمهوری کرزی و غنی، این روال شدت صعودی تمایل به حفظ اقتدار افغانی پیدا کَرد تا اندیشه برای تقویت خوداقتداری تاجیکان به ویژه. کنش‌گران بی‌صلاحیت از تاجیکان یا پارسی‌زبانان و اقوام‌ غیر افغان پیوسته دیدگاه‌های شان برای برگشت به خویشتن می‌نوشتند، تا ره‌برنماهای تحمیلی خود را متوجه افتادن‌های تاریخی کنند که سودی نه داشت و نه دارد.
ما چند سال پیش این مقاله را نوشتیم تا بازگشت به خویش‌تن را از سوی دجالانی به نام ره‌برِ تاجیکان گواه باشیم که نه شد. این را برای شما هم نوید می‌دهم که چند تا بی‌مغز و بی‌خرد به نامِ ره‌بر و‌ کلان تاجیکان، پله‌های قدرت و ثروت در زمان جمهوری‌ها را دزدانه درنوردیدند و هرچه آب بود، در آسیاب شما ریختند و تاجیکان اکنون در وادی وحشتِ بی‌آب بودن و مزرعه‌ی‌سوزان خشک‌آب غنوده اند.
کنون یک باردگر برای شان می‌نویسیم تا به خود برگردند.
چرایی بازگشت به خویش‌تن
ضرورت خودبرگردی تاجیکان و پارسی‌زبانان
خودبرگردی چی‌ست؟
خودبرگردی نه به‌معنای خودشناسیِ رایج در علوم روان‌شناسی، جامعه‌شناسی یا انسان‌شناسی است و نه صرفاً به معنای «خودآگاهی فردی».
خودبرگردی، واکنشی آگاهانه در برابر پدیده‌‌ی ویران‌گری به‌نام خودناآگاهی تحمیلی یا «خودنه‌شناسی» است.
خودنه‌شناسی حالتی است که در آن انسان، به اثر فشارهای تاریخی، سیاسی، فرهنگی و روانی، از شناخت ریشه‌های هویتی، تاریخی و جمعی خویش فاصله می‌گیرد؛ بی‌آن‌که بداند چرا. چنین انسانی خشکیده، زمین‌گیر، بی‌هدف و فاقد افق روشن برای آینده می‌شود. زیست او بیش‌تر به تقلید غریزی می‌ماند تا به کنش خردمندانه‌ی انسانی.
قرآن کریم چنین انسان‌هایی را با واژگانی چون لایعقلون، صُمّ، بُکم، عُمی و غافلون توصیف می‌کند؛ نه از سر تحقیر، بل‌که در منظر فقدان بهره‌گیری نعمت عقل. زیرا خداوند انسان را با آگاهی از نفس خویش آفرید و به او الهام فجور و تقوا بخشید.
نفس انسانی، بخشی از آفرینش فطری اوست؛ و آگاهی از این بنیاد خلقت، شرط نخست انسان‌بودن است.

خداوند می‌فرماید:

«وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا»
یعنی انسان برای شناخت خویش و دیگری، در قالب ملت‌ها و قبایل پدید آمده. از همین‌رو، شناخت ریشه‌ی قومی، زبانی و فرهنگی، نه تعصب است و نه گناه؛ بل‌که شرط پای‌داری انسان در زنده‌گی اجتماعی‌ست.
انسان، بی‌اختیار به دنیا می‌آید؛ قوم، زبان، دین و خانه‌واده را انتخاب نه‌ می‌کند. اما پس از بلوغ عقلانی، وظیفه دارد، بداند ریشه‌ی او از کدام خاک، آب خورده و قامت هستی‌اش بر کدام شجره استوار است. این نقطه، لحظه‌ی تعیین‌کننده‌ی سرنوشت بوده می‌تواند:
یا آغاز خودشناسی، یا سقوط در خودنه‌شناسی.
خودنه‌شناسی زمانی پدید می‌آید که فرد یا جامعه، به‌جای ایستادن بر هویت خویش، در خدمت هویت مسلط حل می‌شود. در این وضعیت، انسان به دفاع از آن‌چه او را انکار می‌کند، برمی‌خیزد؛ و این، عمیق‌ترین فاجعهٔ هویتی است.
تجربه‌ی تاریخی تاجیکان
جامعه‌ی افغانستان در کم‌تر از سه صد سال و بیش‌تر از صدوپنجاه سالِ گذشته، در چارچوب یک پروژه‌ی منظم و اجباری، به تبعیت از یک هویت خاص ــ پشتون/افغان ــ سوق داده شد. پی‌آمد این اجبار، انکار سیستماتیک هویت‌های غیرپشتون، به‌ویژه تاجیکان، بود.
تاجیکان تنها در سه مقطع کوتاه، مجموعاً حدود ده سال، تجربه‌ی قدرت سیاسی داشتند؛ و در هر سه مورد، این قدرت با sabotage و خیانت درونی و بیرونی از میان رفت. حتا چهره‌هایی باکاریزمای ویژه‌ کویا برای حفظ وحدت چون ببرک کارمل، که ریشه‌ی تاجیکی داشتند، هویت خویش را زبان‌زد نه می‌کردند.
پس از کنارزدن ببرک کارمل، که با مشارکت مستقیم بسیاری از تاجیکان صورت گرفت، روند بی‌اعتنایی به تاجیکان شدت یافت. دکتر نجیب نیز، با تکیه بر پشتون‌محوری، تاجیک، هزاره و اوزبیک را تا حدودی که توانست از ساختار واقعی قدرت کنار زد.
در این مرحله، تاجیکان دچار خودنه‌شناسی جمعی شده بودند؛ تا آن‌جا که بار دیگر، پشتون را به نفع پشتون دیگر سرکوب کردند. این خطا، در جریان‌های چپی و راستی، در قالب تنظیم‌ها و جهاد نیز تکرار شد.
اما وقتی تاجیکان ‌‌و اوزبیکان و دگر اقوام دریافتند که نادیده گرفته شده‌ و ابزار قدرت دیگران بوده‌اند، یک واگرد تاریخی رخ داد:
آنان به خود بازگشتند.
نتیجه روشن بود:
قدرتی که پشتون گمان می‌کرد ذاتی اوست، فرو ریخت؛ زیرا روشن شد که این قدرت، بدون تاجیکان، هزاره‌ها و اوزبیکان، دوام ندارد. اگر چه هزاره، مثلاً کشت‌مند هرگز نقشی در مبارزه‌ی برابرخواهی نه داشت و برعکس تسلیم دکتر نجیب بود.
بازگشت به خویش‌تن؛ از شریعتی تا تجربه‌ی ما
دکتر علی شریعتی، در کتاب «بازگشت به خویش‌تن»، دقیقاً همین وضعیت را توصیف می‌کند. او نشان می‌دهد که چه‌گونه غرب، طی دو قرن، ایمان به خویش را در جوامع غیرغربی نابود و ایمان به غرب را جای‌گزین آن کرده است.
نظریه‌های مدرنیزاسیون و حتا مارکسیسم، هر دو، فرهنگ‌های بومی را مانع توسعه معرفی کردند؛ یکی با حذف سنت، دیگری با نفی هویت فرهنگی. نتیجه، بحران «کی‌ستی ما» بود.
اما شریعتی می‌گوید:
راه نجات، نه غرب‌زده‌گی‌ست و نه بازگشت کور به گذشته؛ بلکه بازگشت آگاهانه به خویش‌تن است.
سخن پایانی این دو بخش!
با آن‌ که شروع دهه‌ی شصت و پس از آن شروع دهه‌ی هفتاد،‌تاجیکان، اوزبیکان و هزاره‌ها ‌دگر اقوام غیر افغان، در بزن‌گاه‌های تاریخی، فرصت‌های بزرگ را به به دست آوردند.‌ مگر همه را دوباره به نام وحدت، وطن و ملت واحد از دست دادند؛ بی‌آن‌که این مفاهیم از دل باورشان برخاسته باشد. ره‌بران تاجیک، اوزبیک و هزاره، در این ناکامی مسئول‌اند.
پیوندهای خویشاوندی و سیاسی با هویت مسلط، ضربات مرگ‌باری به هویت پارسی‌زبانان زد. مزدوران هویتی، در لباس تاجیک، هزاره و اوزبیک، کم نه‌بوده‌اند.
ازاین‌رو، خودبرگردی ام‌روز، یک انتخاب سیاسی نی‌ست؛ یک ضرورت حیاتی و بازگشت به خود، همان بازگشت از مرگ به زنده‌گی است.
آقای احدی!
۱. محور اصلی دیدگاه ما برای شما و همه‌ی ما مفیدست. شما هم به خودبرگردی اصلی‌تان فکر کنید، بومی‌های اصلی سرزمین خراسان باستان نادیده نه انگاشته و محدود جلوه‌ نه‌دهیدش. مرزهای خراسان دی‌روز تا هند برتانوی و روسیه‌ی تزاری بوده. حالا بگویید که چه کسی آن را به این خاک سیه تبدیل کرد. شما به قرائت دگران که باور نه‌دارید، تاریخ احمدشاهی و حد اقل مقدمه‌ی تاریخ عبدالرحمانی را بخوانید. چون شما به عنوان یک دانش‌مند،‌ جدا از تفکرات قوم‌محوری تان، زودتر به قضایا پی می‌برید. از این بحث می‌دانید که گفته‌های ما در سره‌سازی مصاحبه‌ی شما بر سه مفهوم کلیدی استوار است:
• خودشناسی: در این بخش شما خودِتان را خوب شناخته اید.

• خودنه‌شناسی (Alienated Identity)، در این بخش ره‌برنماهای تاجیک و‌ اوزبیک و‌ هزاره خود را نه شناخته اند.

• خودبرگردی (Conscious Return) در این بخش نسل کهن، میانه و به ویژه نو اقوامِ غیر افغان، خودبرگردی دارند، بدون ره‌برنماهای مزدور و با ره‌بران راستینی که اگر مانند طاهر پوشنجی ظهور کنند.
این دیدگاه، خودنه‌شناسی را نه ضعف فردی، بل‌ که پروژه‌ی تاریخی و تحمیلی می‌داند. ما از نسل میانه یا نزدیک با پایان یک‌ونیم‌ قرن پیش، اعتراف می‌کنیم که در خود نه‌شناسی، پیروانِ ره‌بران ناکارآمد بودیم. آنان بیش‌‌تر مصلحتی می‌سنجیدند و شما برنامه‌‌یی. در نتیجه حد اقل سه نسل را به خدمت شما دادند. چون ما در روایات زنده‌گی خود هم توضیح دادیم که پشتون سیاسی به دل تاجیک می‌زند، تاجیک سیاسی مقتدر در پالانِ‌گل الاغِ‌ پشتونِ سیاسی که کنون خودِ صریح گفته‌های پیشین همه نظریه‌پردازان غیر افغان را در مورد اطلاق یک هویت به نامِ افغان= پشتون چندین بار تایید کردید.

۲. ارزش‌انگاری این سره‌‌ساز در چی‌ست؟

ما در این نوشته، ناگزیر شدیم تا ناخواسته و‌ طور ناخودآگاه، به نظریه‌های:

• ازخودبی‌گانه‌گی (مارکس)

• هژمونی فرهنگی (گرامشی)

• استعمار ذهن (فانون)

نزدیک شویم، اما از موضع بومی و تجربه‌ی همان خراسان پهناور دی‌روز ملی و خراسان-افغانستان کوچک‌ شده‌ی قومی ام‌روزی.
۳. ما مدعی نی‌ستیم که بحث ما قوت بی‌همتا دارد. مگر می‌دانیم که سه عنصر کارا در خودش را جا داده!
• پیوند میان دین، تاریخ، هویت و سیاست
• شجاعت در اعتراف به خطای جمعی
• عبور از مظلوم‌نمایی به مسئولیت‌پذیری

۴- •‌ ‌‌و سعی کردیم تا تفکیک روشن‌تر میان «هویت‌خواهی» و «قوم‌گرایی»

• پرهیز از تعمیم افراد به کل اقوام
• افزودن راه‌کارهای عملی برای خودبرگردی ام‌روز داشته باشیم
دنباله دار


Sent from my iPad

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا