پاسخ به یک پرسش
با درود و آفرین بر همۀ فرزندان پاک سرشت ایرانبوم که با رستاخیز تاریخ ساز خود روان فردوسی بزرگ را شادمان و یاد و نام پهلوانان شاهنامه را زنده کردند.
در نوشتار پیشین در نکوهش رفتار ناپسند تنی چند از جمهوری خواهان، که شاهنشاه آریامهر را به پاس دین باوری به باد سرزنش گرفته و گناه اینهمه سیه روزگاری مردم ایران و تبهکاری های حکومت ننگین دامن اسلامی را پی آیند باورهای دینی آن بزرگمرد تاریخ ایران به شمار آوردند، گفته بودم :
اگر همۀ بزرگانی که امروزه نام ارجمندشان مایۀ سربلندی و نازش هر ایرانی است را به دستاویز باورمند بودن به اسلام خوار بشماریم، از ایران پسا اسلام چه بر جای خواهد ماند؟
در فراز دیگری در پاسخ کسانی که با پخش فرتور شاهزاده رضا پهلوی در پای دیوار ندبه در نکوهش او می کوشند، گفته بودم که: من خود نیز به همراه هفده تن از ایران شناسانی که نامهای بزرگ دارند ، در سال 2006 به اسراییل رفتیم و در پای دیوار ندبه اورشلیم همان کاری را کردیم که شاهزاده کرد.
و افزوده بودم:
مگر گرامیداشت آیین های دیگران یکی از بنیادی ترین آموزه های ایرانی نیست؟
این سخن دستاویز دیگری شد تا برخی از همین جمهوریخواهان و کسانی که خود را «روشنفکر دینی» می دانند بمن بتازند که:
اگر به آنچه که می گویید باور دارید، پس چرا با اسلام و مسلمانی می رزمید و باورمندان به این دین را ارج نمی نهید؟
پیش از پاسخ به این پرسش، خوب است بگویم که نزدیک به بیست سال پیش، چهار ماه مهمان برخی از کانونهای فرهنگی و انجمن های زرتشتی در هند بودم و در شهرهایی مانند بمبی، اورنگ آباد و پونه زندگی کردم، یکی از بهترین سرگرمی های روزانۀ من این بود که هر گاه زمان می یافتم، به یکی از نیایشگاههای بزرگ هندو می رفتم و با شادمانی بسیار در کنار نیایشگرانی می نشستم که ایزدان بلند پایۀ هند مانند: شیوا، ویشنو، کریشنا، برهما، آگنی، کالی، شاکنی، ایندرا، و دیگر ایزدان بلند پایه هند را می ستودند، گاه با آنها هم آوا می شدم، گاهی همراه با آنها گریه هم کردم…
می دانم که همین سخن دگر بار دستمایه یی خواهد شد برای کسانی که با فرهنگ ایران بیگانه اند، که: اگر چنین است پس چرا به اسلام و باورمندان به اسلاام ارج نمی نهید و با این آیین که بیش از هزار سال در ایران ریشه دارد می رزمید؟
در پاسخ به این دسته از هم میهنان می گویم:
ما به مردم و باورمندان به اسلام( بجز آدم کشانی که در زیر درفش جهاد و شهادت) جهان را به ویرانی می کشانند، ارج می نهیم و با آنها در ستیز نیستیم، ما با یک آیین بیابانی که در کار ویران کردن جهان و همۀ ارزشهای مردمی است می ستیزیم، نه با مردم و باورمندان به این آیین جهانسوز.
دوم اینکه: فرهنگ ایران جهان را یک بت کده می داند، و پروانه می دهد که هر کس بت خود را در این بتکده بگذارد و آن را بستاید، در جهان بینی، مسیحیت یک بت است، یهودیت یک بت است، هندوییسم یک بت است، کمونیسم یک بت است، سکولاریسم یک بت است، مردم سالاری یک بت است، فدرالیسم یک بت است، بی خدایی یک بت است، همۀ مردم جهان، می توانند آزادانه و بی کمترین پروا بت خود را در این بتکده جا دهند و آن را بستایند، کورش بزرگ با منش شاهانۀ خود به خوبی کرانه های پیدا و ناپیدای این بتکده را نشان داد و خود نیز همۀ بت پرستان را ارج نهاد. شوربختانه چندین سده پس از کورش بزرگ، یک بت شکن تبهکار از بیابانهای گرم حجاز برخاست و دست به شکستن بت های جهان گشود. بت یهودیت را شکست، بت مسیحیت را شکست، بت آزادی و دموکراسی را شکست، بت برابری زن و مرد را شکست، بت والامندی و سرافرازی مردمان را شکست، بت کمونیسم و سوسیالیسمِ را شکست، بت حقوق بشر را شکست، بت جشن و شادمانی را شکست، بت هر گونه ارزشهای والای مردمی را شکست…
امروز بایسته ترین خویشکاری همۀ آزادگان جهان این است که دست در دست یکدگر این بت شکن پتیاره را از بت خانۀ جهان بیرون بیاندازند تا هر یک از دیگر بت پرستان بتوانند آزادانه بت خود را بپرستند.
امیدوارم دوستان گرامی این نکته را دریابند.
پاینده ایران


