| در مورد موقعیت افغانستان، همواره از منظر امنیتی، ژیوپولیتیکی و سیاسی، بحثهای گستردهای مطرح بوده، مقالات و پژوهشهای فراوانی نوشته شده و نشستهای گفتمانی و تحلیلهای رسانهای متعددی شکل گرفته است. اما آنچه امروز در پویایی وضعیت بیش از هر زمان دیگری قابل لمس است، ظهور منطقی تازه در متن بازیهای ژیوپولیتیکی جهان است؛ منطقی که بهتازگی در ادبیات ژیوپولیتیک جایگاه برجستهای یافته و از آن با عنوان «کراسلند» یاد میشود. فضایی که در میانه تقابل هارتلند شرقی و ریملند غربی قرار گرفته و اکنون به صحنه نوینی از رویارویی قدرتهای بزرگ تبدیل شده است.
کراسلند، در جوهر خود، بستر تلاقی دو منطق متفاوت قدرت به شمار میرود؛ هارتلندِ متکی بر جغرافیای بری و ریملندِ مسلط بر آبها و مسیرهای بحری. این دو مفهوم بزرگ ژیوپولیتیکی در قرن نوزدهم و بیستم، شالوده بسیاری از تحولات بزرگ جهانی بودند؛ از دو جنگ جهانی گرفته تا جنگ سرد و حتی شکلگیری ژیوپولیتیک نظم نوین جهانی در عصر معاصر. هر یک از این دو منطق، بهتنهایی قابل فهماند، اما هنگامی که در یک فضای مشترک، یعنی کراسلند، به هم میرسند و درگیر تصادم میشوند، پیچیدگی در فهم سیاست جهانی چند برابر میگردد. پویایی حاکم بر چشماندازهای کلان ژیوپولیتیکی، تضاد منافع و شکلگیری جغرافیای تازهای از رقابت و تقابل، در حقیقت بستر اصلی توضیح منازعات معاصر در جهان کنونی است.
آنچه در منطق کراسلندی بیش از هر چیز جالب توجه است، همزمانی تقابل و تعامل میان قدرتهای درگیر در دو حوزه هارتلند و ریملند است. وابستگیهای امنیتی، سیاسی و اقتصادی، از یکسو جغرافیاهای وسیعی را به هم پیوند داده و از سوی دیگر، ضرورت متقابل را بیش از هر زمان دیگری آشکار ساخته است. هارتلند برای دسترسی به بازارها و مسیرها نیازمند ریملند است و ریملند نیز برای اتصال به منابع و عمق سرزمینی، ناگزیر از تعامل با هارتلند. همین وابستگی متقابل، در عین گشودن مسیر همکاری، تقابل را نیز به امری اجتنابناپذیر تبدیل کرده است.
این تقابل، در کراسلندها بهشکل فشردهتر و عمیقتری ظاهر میشود؛ زیرا این مناطق هم مسیرند و هم گلوگاه. هر تحول در آنها میتواند پیامدهایی فراتر از محیط پیرامونی خود ایجاد کند و حتی معادلات منطقهای و جهانی را دگرگون سازد. از همین رو، رقابت در چنین فضاهایی معمولاً شدیدتر، چندلایهتر و پیچیدهتر از سایر جغرافیاهاست.
در متن این تقابل و تعامل، خطوط کراسلندی به میدان اصلی رقابت تبدیل میشوند؛ جایی که مرز میان همکاری و رقابت، بهصورت مداوم در حال تغییر است. نمونه بارز آن، جغرافیای افغانستان است. افغانستان در گذشته نهچندان دور و در یک بازه زمانی دهساله، جغرافیایی تحت تسلط هارتلند محسوب میشد؛ زمانی که شوروی سابق تلاش داشت از طریق آن به جغرافیای آبی ریملند دست یابد. پس از آن، با حضور امریکا، افغانستان به بخشی از جغرافیای ریملندی بدل شد؛ ابزاری برای محاصره هارتلند و مهار آن. اما پس از خروج امریکا، افغانستان دیگر نه کاملاً هارتلندی است و نه ریملندی. امروز، هویت ژیوپولیتیکی این کشور بیش از هر چیز با مفهوم کراسلند تعریف میشود؛ هویتی برخاسته نه از ثبات ژیوپولیتیکی، بلکه از وضعیت معلق، نامشخص و حایل در متن رقابتهای بزرگ جهانی.
همین چندلایگی باعث شده است که کراسلندها به میدانهایی تبدیل شوند که در آنها مرز میان رقابت و همکاری، و میان ثبات و بحران، پیوسته در حال تغییر باشد. افغانستان در این مرحله تاریخی، نه صرفاً یک مسیر است و نه تنها یک هدف ژیوپولیتیکی؛ بلکه نقطه تصمیمی است که در آن قدرتهای هارتلندی و ریملندی با یکدیگر رقابت میکنند، پارادایمهای امنیتی خود را مطرح میسازند، ویژگیهای امنیتی آن را تغییر میدهند و مسیر حرکت آینده را شکل میبخشند.
در حقیقت، کراسلند در میانه خطوط تصادم میان هارتلند و ریملند، نوعی جغرافیای آزمایشگاهی است؛ فضایی که در آن راهبردها آزموده میشوند، ائتلافها شکل میگیرند و توازنها تغییر میکنند. با این تفاوت که این تحولات، فراتر از پارادایمهای رایج منطقهای بوده و مستقیماً بر ساختار کلی نظام بینالملل اثر میگذارند. افغانستان در چنین وضعیتی، به جغرافیایی حیاتی برای تثبیت مسیر آینده نظم جهانی بدل شده است؛ جایی که نه قدرت هارتلندی قادر به حذف کامل ریملند است و نه ریملند توان حذف هارتلند را دارد. هر دو ناگزیرند در نوعی همپوشانی میان تقابل و تعامل حرکت کنند.
سقوط افغانستان، بحران ایران، تلاش ریملندی برای بیثباتسازی حوزه راهبردی هارتلند را بازتاب میدهد؛ در حالیکه جنگ اوکراین و بحران تایوان نیز در مسیر تقویت هارتلند و نوعی تقابل انتقامجویانه، دفاع پیشگیرانه و ایجاد مناطق حایل معنا پیدا میکنند؛ حوزههایی که برای بقای هر دو مفهوم ژیوپولیتیکی حیاتیاند.
هر دو بستر ژیوپولیتیکی، چالشها و فرصتهای امنیتی، سیاسی و اقتصادی خاص خود را تجربه میکنند. هر دو با شکنندگی در ایجاد ائتلافها، همگراییهای منطقهای و ساخت سدهای دفاعی در برابر تهدیدهای بیرونی مواجهاند. در عین حال، هر دو با زنجیرهای از نیازمندیهای اقتصادی، امنیتی و سیاسی به یکدیگر پیوند خوردهاند و تلاش میکنند با عبور از خطوط کراسلندی، وضعیت را بهسوی تحول مطلوب خود سوق دهند.
در چنین بستری، افغانستان در این گرهگاه ژیوپولیتیکی جهان، موقعیتی ویژه مییابد؛ نه صرفاً بهعنوان بخشی از یک فرایند ژیوپولیتیکی، نه تنها بهمثابه یک محاسبه امنیتی، و نه صرفاً بهعنوان قلمرویی راهبردی برای شکلگیری یک اتحاد. افغانستان امروز بیش از هر چیز، بهدلیل موقعیت جغرافیاییاش، در محاسبات قدرتهای هارتلندی و ریملندی جای گرفته است؛ جغرافیایی با خاصیت حایل، خصلت عبوری و میدان آزمون راهبردهایی که در وضعیت ایدهآل، همواره در حالت تعلیق قرار دارند.
افغانستان اکنون گزینهای برای ایجاد یا برهم زدن توازن قدرت در متن بازیهای بزرگتر جهانی است. ارزش و جایگاه آن نیز دقیقاً از همین نقطه ناشی میشود. به همین دلیل، هیچ قدرتی نتوانسته است با مداخله نظامی، پروژه دولتسازی مطلوب خود را در افغانستان بهگونه پایدار دنبال کند. نه سوسیالیسم و نه لیبرالیسم، هیچکدام نتوانستند فرایند درازمدت دولت مطلوب خویش را در افغانستان تثبیت کنند. آنچه رخ داد، بیشتر زورآزمایی برای ایجاد یا برهمزدن توازن نظامی در سطح منطقه بود، نه ساختن یک نظم پایدار. افغانستان امروز، بستر تحولات دیروز و آزمایشگاه امروز است؛ جغرافیایی که برآیند آن میتواند چشمانداز محاسبات آینده قدرتهای بزرگ را شکل دهد.
در نهایت، درک تعامل و تقابل هارتلند و ریملند در متن کراسلند، و بهویژه فهم جایگاه افغانستان در این میان، به ما کمک میکند تا منازعات داخلی و تحولات پیرامونی آن را نه بهعنوان رویدادهایی پراکنده، بلکه بهمثابه بخشی از یک الگوی بزرگتر تحلیل کنیم؛ الگویی که در آن، فضا، قدرت و منافع بهصورت پیوسته در حال بازتعریفاند و قدرتها در تلاشی دائمی برای کسب منافع، ایجاد توازن و پاسخ به زنجیره گستردهای از نیازمندیهای امنیتی، اقتصادی، سیاسی و ژیوپولیتیکی به سر میبرند.
|