زندگی من _ قسمت پانزدهم
از استانبول تا تهران به اتوبوس سفر کردیم و در راه با یک جوان ایرانی آشنا شدیم که بسیار در راه سفر به ما مهربانی کرد مثلا پول غذای ما را می داد و چندین بار که اتوبوس توقف کرد یکجا می نشستیم و از ایران به ما قصه میکرد . ما پول ایرانی ریال و تومان نداشتیم و وقتی به تهران می رسیدیم بانگ ها بسته می بود چون جمعه بود و این جوان چند صد تومان به ما داد که دست ما بند نشود . دلیل این بود که در آلمان افغانها به او بسیار مهربان بودند . قبل اربنکه در سرحد/مرز ایران و ترکیه برسیم به ما گفت اگر من را گرفتند شما قطعا تبصره نکنید و به سفر تان دوام دهید . ما حیران ماندیم که این چه حرفی است ؟؟!!؟! . و اضافه کرد اگر نتوانسته باشم از شما دوستان افغانی پذیرایی کرده باشم من را عفوه کنید . خوب ما به سرحد یا مرز ترکیه – ایران رسیدیم و چند تن داخل اتوبوس ما شد و کارت هویت خود را به راننده نشان دادند و همین جوان را دستگیر کردند . مردم پچ پچ میکردند که نفر های ساواک هستند نه پلیس عادی . اینکه آن جوان مخالف شاه بود یا کمونیست بود ما ندانستبم به هر حال دستگیر شد و بسیار جگر خون شدیم . قبلا دو سه خاطره تهران را نوشته بودم . بعد از ایران بالاخره به هرات باستان رسیدیم و برای دو سه شب در خانه مامای فوزیه جان حاجی صاحب عبدالحمید عزیزی که مدیر ترانسپورت در شهر هرات بود مهمان شدیم . من بار اول بود که اعضای خانواده فوزیه جان را می دیدم زیرا در وقت نکاح در کابل نبودم . خداوند غریق رحمتش کند خودش و همسرش که حالا در آلمان است از ما بسیار پذیرایی گرم کردند و دو سه اولاد کوچک داشتند و بعد از دیدار شهر هرات راه کابل شدیم . در اتوبوس هرات – کابل ما یگانه دو جوان کابلی بودیم و راننده اتوبوس بسیار به ما مهربانی کرد . سوال کرد که کجا بودیم و حالا راه کابل هستیم . گفتیم در اروپا شاگرد بودیم و حالا آمدیم وطن تا در خدمت مردم باشیم . این راننده از ما بسیار قدردانی کرد و در یکی دو توقف پول غذا و چای ما را داد و همین میگفت که قابل قدر است که جوانان مانند شما برمیگردند تا در وطن خدمت کنند . مرد روشن ضمیر بود.
در کابل هم خانواده فوزیه جان برای پذیرایی آمده بودند و هم خانواده من . و همه ما را برای بار اول یکجا می دیدند . ما تصمبم گرفتیم که فوزیه جان در موتر خانواده من برود و من در موتر خانواده فوزیه جان .
زندگی در کابل شروع شد و این تابستان سال ۱۹۷۷ بود . من و فوزیه جان با مادر و پدرم در کارته پروان زندگی را شروع کردیم . من دفعتا به موزیم نرفتم و یک ماه استراحت کردیم . برابر یک ماه از رسیدن ما در کابل نگذشته بود که عموی فوزیه جان استاد یعقوب قاسمی که در عین زمان بزرگ خانواده شان بود مریض شد و بعد از چند روز محدود جان به حق سپرد و این برای خانواده فوزیه جان بسیار سخت تمام شد زیرا او را همه خانواده بسیار دوست داشتند . قیل ازینکه وقات کند یک روز در باره خرابات و کابل قدیم صحبت کردیم و من را وعده کرد که همه کوچه های کابل قدیم را نشان خواهد داد . به این وعده عمل کرد و دو روز پی هم من با استاد رفتم و کوچه های کابل قدیم را دیدم که در گذشته چندان توجه نکرده بودم. حالا چون انتروپولوژی تحصیل کرده بودم برای من بسیار جالب تر بود . گفتم که برابر یک ماه بعد از رسیدن ما این مرد عارف پیشه و هنرمند توانای کشور داعی اجل را لبیک گفت و خانواده و دوستان و اهل فرهنگ و هنر را در کابل سوگوار ساخت . چند روز از مراسم خاکساری گذشته بود که یک دوست پدرم به او زنگ زد که به یک ترجمان فرانسوی احتیاج دارند که سه نفر فرانسوی را در شهر های مختلف رهنما باشد . پدرم به من گفت. فرانسوی یادت مانده ؟ گفتم بلی و من را معرفی کرد . من که یک ماه می شد کابل رسیده بودم نخواستم فوزیه جان را تنها بگذارم مخصوصا که روحیات او در اثر از دست دادن استاد مرحوم خوب نبود و خواهش کردم که یکجا برویم . ما هر دو با گروپ. فرانسوی ها رفتیم شمال و شمال شرق افغانستان برای یک ماه . برای فوزیه جان هم این سفر جالب بود و برای من همچنان . یک موتر تویوتا هفت نفره داشتند برای من پول بسیار زیاد دادند . بعد ازین سفر دلچسب و آموزنده رفتم موزیم و گفتم که در خدمت هستم .
قبلا نوشتم که ثنا الله ثنا را وزارت اطلاعات و فرهنگ میخواستند مدیر عمومی موزیم های افغانستان مقرر کنند و او قبول نکرده بود و دوباره سویس رفته بود . به هر دلیل که بود مناسبات وزارت فرهنگ با احمد علی جان معتمدی خوب نبود که میخواستند او را بعد از زیاد تر از بیست سال تبدیل کنند و اما از داخل موزیم کسی به ذوق شان نبود که این را هم نمی دانم که چرا ؟!؟! . معاون موزیم بود و دو سه نفر دیگر در موزیم بودند که می شد آن کرسی را اشغال کنند و اما معلوم می شد که به ذوق وزارت نبودند . چند روز در موزیم کار کرده بودم که در تیلفون خانه از دفتر وزیر اطلاعات و فرهنگ دکتر نوین تیلفون آمد . سکرتر دفتر بود . و گفت که وزیر صاحب میخواهذ تو را بیبیند . خوب وعده گذاشته شد و دو روز بعد رفتم دیدن وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان ، دکتر نوین . مرد متواضع ، دانشمند و زیرک و آرام معلوم می شد . و آهسته و شمرده صحبت میکرد . ازین بر و آن بر صحبت کرد وگفت ما نیاز به تحول داریم . و از نمایشگاه که در دنمارک همکاری کرده بودم و در آنیس چاپ شده بود قدردانی کرد و اما از پوستر نمایشگاه خوشش نیامده بود چون خودش یک کارتونیست بود ، به ذوق او نبود . من گفتم که من در بر پا کردن نمایشگاه نقش داشتم و نقشی در تهیه پوستر نمایشگاه نداشتم . گفت چند زبان را بلدی ؟ گفتم انگلیسی فرانسوی و دنمارکی . و در رشته موزیم هم تحصیل کردی ؟؟ گفتم بلی . گفت نظر تو در باره آینده موزیم ها چیست ؟ من گفتم که موزیم تنها یک موسسه نمایشی آثار نیست بلکه یک موسسه آموزش و پرورش است تا مردم بیایند و بیاموزند . گفت ما میخواهیم که نو از هفته آینده سرپرست مدیریت عمومی موزیم های افغانستان باشی !!! من عر ص کردم که من برای این کار بسیار جوان هستم اگر اجازه دهید که من برگردم و تحصیلات خود را تکمیل کنم . گفت ما به جوانان مانند شما که فعال باشد تحصیل کرده باشد و متشبث باشد ضرورت داریم و سخن من را نشنید . در حضور خودم سکرتر را خواست و گفت مکتوب مقرری آغای یونس را نوشته کنید و به ریاست فرهنگ و هنر هم اطلاع دهید . حیران مانده بودم که چه کنم !؟!؟؟ . رفتم خانه و پدرم خوش نشد و گفت می گذاشتند تا تحصیل را ختم می کردی . به هر حال من به حیث سرپرست مدیریت عمومی موزیم های افغانستان که یک تشکیل مستقل داشت و اما زیر فرمان ریاست فرهنگ و هنر بود مقرر شدم . آقای معتمدی را در یک رتبه دیگر در انجمن تاریخ انتقال دادند . وقتی من در موریم کابل قبل از سفر دنمارک کار گرفته بودم یگانه جوان بودم که آنجا کار میکردم . بعد از سفر دنمارک در حدود شش هفت نفر را که از فارغ التحصیلان دانشکده ادبیات بودند به موزیم کار داده بودند . این جوانان که هم سن و سال من بودند نه به موزیم داری علاقه داشتند و نه به کار های موزیم داری و اما جوانان شریف و محترم بودند . هفته بعد همه را در دفتر کار من دور هم جمع کردند و رئیس فرهنگ و هنر که روز های آخرش در وزارت بود من را رسما معرفی کرد . در پشت میز کار موزیم قرار گرفتم و درین وقت ملا یعقوب که یکی از تحویلداران موزیم بود گفت : بنشین که خدا برایت داده !
بعد از جناب فیض محمد خیر زاده ، جناب دکتر سید محدوم رهین رئیس فرهنگ و هنر وزارت اطلاعات و فرهنگ مقرر شد و آقای فیض محمد خیر زاده نمی دانم کجا رفت . عکس من با جناب فیض محمد خیر زاده درین صفحه دیده می شود زمانیکه من با هیات جاپانی نمایشگاه بامیان را همکاری کردم و برای رئیس فرهنگ و هنر در زمان افتتاح نمایشگاه توضیح و تشریح میکردم .

و همچنان عکس روزیکه آقای معتمدی مهر رسمی موزیم های افغانستان را به من تقدیم می کند . آقای معتمدی که انسان شریف و با اخلاق بود برایش گفته بودند که من کدام شیطانی در مورد او کرده ام که او را از کار موزیم برطرف کردند و من نمی دانم که این کار را کی کرده بود به معتمدی گفته بودند و او هم قبول کرده بود در حالیکه من جزیی ترین نقش در عزل معتمدی نداشتم و او کدام مشکل دیگر با وزرات داشت و قبل ازینکه من به کابل برسم ثنا الله ثنا را میخواستند که آمر بسازند و فهمیده شد که معتمدی از ثنا الله ثنا خبر نداشت و من هدف دومی وزارت بودم .

باید بنویسم که من جوان ترین آمر موزیم های افغانستان بودم که در زمان تقرری بیست و پنج سال داشتم . و همچنان من بدون هیچگونه واسطه و وسیله آمر موزیم شده بودم و این تصمیم شخص وزیر اطلاعات و فرهنگ بود و انتخاب او بود . پدرم قبلا پیشنهاد کرده بود که اجازه دهند تا من تحصیلات خود را تکمیل کنم که پذیرفته نشده بود.



