خانه » خبر و دیدگاه » تاجیکان افغانستان و چالش اقتدار سیاسی
محمد اکرام اندیشمند، نویسنده و پژوهشگر

تاجیکان افغانستان و چالش اقتدار سیاسی

  

این بحث، یک بحث پیچیده است که از زوایای مختلف با دیدگاه و برداشت متفاوت مورد بررسی قرار می گیرد. اما قبل از آن باید بگونۀ اجمالی، پیشنیۀ تاجیک ها، هویت و حضور آن ها در منطقه مورد مطالعه قرار گیرد تا این نقطه روش شود که تاجیک ها با سابقۀ بسیار کهن تاریخی خود بخشی مهمی از مدنیت سازان و حکومت گران یک جغرافیای بزرگ و یک حوزۀ بزرگ تمدنی منطقه در خاور میانه، آسیای میانه و آسیای جنوبی و حتی آسیای صغیر بوده اند.

 

الف: – تاجیکان قبل از اسلام:

تاجیک ها از لحاظ تاریخی به حیث یک قوم و یک ملت با زبانِ که اکنون زبان فارسی دری است و هم به حیث مردم حکومتگر و دولت ساز، ریشه های طولانی در تاریخ دارند. آنان  در حوزۀ وسیع جغرافیایی که در برخی منابع آریانا خوانده می شود و یا در همین جغرافیای که با نام خانواده های حکومتگران معرفی می گردد، زندگی داشته اند. بخشی از منابع شناخت تاجیک ها یا بخشی از منبع تاریخ تاجیک ها، تاریخ اساطیری است که در شاهنامه از آن به تفصیل سخن می رود.

تاجیک ها از نژاد آریایی خوانده می شوند که در سرزمین آریانا که یک جغرافیای وسیع شامل ایران امروز، افغانستان، آسیای میانه و مناطقی در جنوب آسیا با اقوام دیگر آریایی زندگی داشته اند. هر چند که برخی ها نژاد آریایی را غیر واقعی و ادعای موهوم و مبهم می دانند.

در آریانا و خراسان قدیم از ۵۵ تبار و قوم نام برده می شود که تاجیک ها یکی از مهم ترین آن ها است. بخش زیادشان زارع و شهر نشین بودند و در شکل دهی مدنیت و دولت نقش آفریدند. امیر خسرو دهلوی تاجیکان را شجاع و جنگجو می خواند:

تاجیکان گردن  کش و لشکر شکن

بیشتری     نیزه    ور و     تیغ    زن

در حدود ۲۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح، آریائیان از حوزۀ میان رود سیحون و جیحون وارد بلخ شدند و اولین دولت را به نام پیشدادیان تشکیل دادند که حاکم اول آن ها کیومرث نام داشت. بعد از آن، خانوادۀ کیانیان آریایی تشکیل حکومت دادند و خانوادۀ بعدی هم در حکومت “اسپ” بود که حاکم اول آن لهراسپ نام داشت. در زمان سلطنت پسر لهراسپ به نام گشتاسپ بود که زردشت ظهور کرد و شاه، دین او را پذیرفت.

از شاهان اساطیری آریائیان می توان از: کیومرث، هوشنگ، جمشید، فریدون، ایرج، کیقباد، کیکاس، لهراسپ، بهمن ، همای، داراب و غیره نام برد. پس از این ها دولت های دیگری از آریایی ها مانند مادها، هخامنشی ها، اشکانیان، کوشانیان، یفتلیان  و ساسانیان در بلخ و غرب آریانا یا ایران امروز تشکیل دولت دادند. کورش شاه هخامنشیان است که این خانواده تا ۲۲۹ سال حکومت کردند و با تسط اسکندر مقدونی سرنگون شدند. کوشانیان را تخاریان هم می گویند که سنگ نوشتۀ کشف شده در سال ۱۹۹۱ میلادی در رباتک میان سمنگان و بغلان نشان می دهد که کنیشکا شاه معروف این خانواده خود را آریایی معرفی می کند. ساسانی ها امپراتوری بزرگی را ساختند که تا ظهور اسلام داوم کرد.

 

ب: – تاجیکان پس از ظهور اسلام:

بعد از ظهور اسلام و گسترش فتوحات مسلمانان عرب، آریانا به خلافت اسلامی تعلق گرفت که بخش شرقی را خراسان نام نهادند و خلافت عربی اموی و عباسی تا دوصد سال در خراسان ادامه یافت. اما بعداً با شورش های جدایی خواهانه و استقلال طلبانه از خلافت اسلامی اعراب،  حکومت های مستقل در خراسان شکل گرفت که تاجیکان نقش اصلی و محوری داشتند. ابومسلم خراسانی تاجیک بود که خلافت اموی را بر انداخت. طاهریان تاجیک از پوشنگ(زنده جان) هرات در سال ۲۰۵ هجری قمری حکومت مستقل را شکل دادند که ۵۴ سال دوام کرد. زبان فارسی در سال های امارت و یا حکومت طاهریان که از رسمیت و از دفتر و دیوان کنار زده شده بود، دوباره در مسیر تکامل و دگرگونی قرار گرفت. نخستین شاعران زبان فارسی در سلطنت طاهریان ظهور یافتند. حنظله بادغیسی، عباس مروزی و ابوحفص صفدی از شاعران زبان فارسی در دورۀ پادشاهی طاهریان بودند.

زبان فارسی در خلافت عبدالملک اموی از دفتر و دیوان ممنوع گردیده بود. زمانی که حجاج از سوی عبدالملک به امارت بین النهرین و خراسان منصوب شد، زبان دفتر و دیوان، زبان فارسی بود؛ اما او توسط صالح بن عبدالرحمن که به هر دو زبان فارسی و عربی تسلط داشت، دیوان را به عربی تبدل کرد. زبان فارسی و تمام زبان ها و لهجه های مروج چون سغدی، خوارزمی، پهلوی و غیره در جغرافیای این زبان و جغرافیای زیست تاجیک و اقوام دیگر تنها به عنوان زبان شفاهی میان مردم باقی ماند.  

بعد از طاهریان، یعقوب لیث صفاری تاجیک تبار متولد زرنج(مرکز ولایت نیمروز افغانستان) حکومت مستقل صفاریان را بنا نهاد. یعقوب لیث صفاری اولین پادشاه تاجیک صفاری، زبان فارسی را دوباره به زبان رسمی و دفتری تبدیل کرد، هر چند که احیای زبان فارسی در سلطنت طاهریان پس از یک و نیم قرن سکوت آغاز یافت.

زبان فارسی در سلطنت طاهریان و سپس صفاریان متاثر از زبان عربی بود که در شکل جدید گویش و نگارش جای زبان فارسی پهلوی ساسانی و فارسی باستان را گرفت. این زبان که به عنوان زبان مادری تاجیک ها سپس در دوره های سلطنت سامانیان، غزنویان و تمام سلاطین خراسان و فارس از آنسوی جیحون و سیحون تا اطراف حجاز و از دهلی تا اناتولی گسترش یافت همین زبان فعلی فارسی بود که اکنون در تهران، کابل و دوشنبه صحبت می شود. دری، صفت زبان فارسی شد که با الفبای عربی نگارش یافت و بصورت زبان فصیح و روان، زبان کتابت و زبان رسمی و زبان ادبی و علمی در آمد.

بعد از طاهریان و صفاریان، خانوادۀ سامانیان تاجیک تبار سلطنت کردند که تا ۱۰۰۶ میلادی برابر به ۳۹۵ هجری قمری دوام کرد. سامانیان از خانوادۀ متنفذ و مقتدر تاجیک بلخ بودند که دولت مقتدری را در جغرافیای بسیار وسیع به پایتختی شهر بخارا تشکیل دادند. پادشاهان سامانی و دولت سامانیان هر چند بصورت مستقل از تاثیر و نفوذ دینی و مذهبی خلفای عباسی بغداد به سر نمی بردند و گوش ناشنوا در برابر دستورات خلفای عباسی نداشتند، اما سیاست و عملکرد آن ها در رشد و تقویت زبان فارسی دری، هویت مستقل خراسان و فارس را تثبیت کرد و زبان فارسی به دومین زبان در حوزۀ اسلام  و تمدن اسلامی مبدل شد. شاعران بسیار معروف زبان فارسی در دربار سلاطین سامانیان ظهور کردند که یکی از آن ها ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی شاعر دربار نصر بن احمد سامانی بود که شعر معروف “بوی جوی مولیان” را سرود و سلطان را که در سفر  هرات بسر می برد بسوی بخارا کشاند. رودکی پدر ادبیات فارسی شناخته می شود و از نقش او در تغییر خط فارسی که اکنون مروج است، سخن می رود. نثر زبان فارسی حتی بیشتر از نظم و شعر در دورۀ سامانیان با ترجمه و تالیف انکشاف و گسترش یافت. تاریخ بلعمی، کتاب حدودالعالم، ترجمه تفسیر طبری و کتاب کلیله و دمنه از نمونه های مهم نثر فارسی آن دوره شمرده می شود.

پس از سامانیان، غزنوی های ترک تبار سلطنت را به دست گرفتند و به انکشاف زبان فارسی ادامه دادند. بعد از آن ها غوری های تاجیک، امپراتوری ساختند که تا دهلی ادامه یافت. بعد از غوری ها، خوارزمشاهیان ترک تبار حکومت کردند که هر چند امرا ی مستقل تاجیک در برخی مناطق از جمله در هرات و حوزۀ وسیع آن به نام ملوکان آل کرت سلطنت کردند. بعد از آن تیموریان ترکتبار آمدند و سپس حوزۀ خراسان و کشور فارس در سه سلطنت شیبانیان در سمرقند، صفویان در اصفهان و بابریان در دهلی تجزیه شد. تا آنکه دو قدرت استعماری بریتانیا و روسیه تزاری با نفوذ و تسلط بر آسیای میانه و شبه قاره هند، تاجیک ها و حکومت گران آن ها را تضعیف کردند.

 

شخصیت های معروف تاجیکان در عرصه فرهنگ و علوم:

در تمامی این دوره ها، شخصیت های معروفی از تاجیک ها در علوم انسانی و طبیعی و علوم دینی تبارز کردند و آثار عظیم را به جا گذاشتند. برخی از آن ها عبارت بودند از:

بوعلی سینا، زکریای رازی، جلال الدین محمدبلخی، فردوسی طوسی، امام غزالی، امام ابوحنیفه، البیرونی، ابونصر فارابی، امام بخاری، جابر بن حیان طوسی، ابوسعید ابوالخیر، رودکی سمرقندی، ناصر خسرو، خیام نیشاپوری، نظامی گنجوی، عطار نیشاپوری، حافظ شیرازی، سعدی شیرازی، کمال خجندی، عبدالرحمن جامی، برادران جوینی، ابوزید بلخی، فرخی سیستانی، منهاج السراج جوزجانی، ابوعلی احمد بلخی، امام فخر رازی و غیره.

 

تضعیف و سقوط تاجیک ها در عرصۀ دولت و حاکمیت:

تاجیک ها در واقع پس از سامانیان و غوریان در عرصۀ دولت داری و دولت سازی به عنوان رهبر و محور دولت تضعیف شدند. با تجزیۀ خراسان در سه دولت شیبانی، صفوی و بابری و با اقتدار احمدشاه ابدالی از فرماندهان نادرافشار در خراسان، نقش تاجیک ها در مرکز و محور قدرت و دولت تضعیف شد و حضور آن ها در رهبری دولت و حاکمیت ها ناپدید گردید. هر چند که تاجیک ها در تمام دوره ها و سده های رهبری خانواده های غیر تاجیک، به خصوص در دورۀ خراسان اسلامی محروم از قدرت نبودند و نقش و حضور گسترده و پر رنگ در اقتدار دولتی داشتند. به ویژه از لحاظ فرهنگی و اداری نقش بسیار برجسته در بدنۀ قدرت ایفا کردند. علی رغم آن، تاجیک ها پس از تجزیۀ خراسان و تشکیل دولت ابدالی یا درانی نتوانستند رهبری اقتدار سیاسی و دولت را به دست بگیرند.

پس از تجزیۀ دولت خراسان و در تمام سالها و سده های اخیر، جابجایی های تباری، تصرف مناطق و تغییر نام اماکن و مناطق  بدون مقاومت تاجیک ها انجام می شود. هیچ شورش و مقاومت جدی برای دست یابی به قدرت سیاسی و تصاحب دولت از سوی جوامع تاجیک در افغانستان واقع نشد. حتی تاجیک ها خود را مستحق و شایستۀ حکومت کردن نمی بینند و نمی دانند، هر چند که در جنگ و شمشیر، مهارت و شجاعت نشان می دهند. مثلاً در جنگ دوم با انگلیس ها وقتی انگلیس ها را در شمال کابل و شمالی شکست می دهند، عبدالقادر اوپیانی از فرماندهان و رهبران آن ها منتظر آمدن امیر و امیر زادۀ محمدزایی و یا سدوزایی می باشد. او در سکه های که ضرب می زند، می نویسد:

می کنم  دیوانگی  تا  بر  سرم  غوغا  شود

سکه  بر  زر می زنم  تا صاحبش  پیدا  شود

و قتی صاحبش امیر عبدالرحمن می آید، او را به پادشاهی بر می گزیند.

چرا چنین شد؟

پرسش اصلی و بسیار مهم این است که تاجیک های دولت ساز و مدنیت ساز که این همه دولت و خانوادۀ حکومت گر و آن همه عالم و دانشمند در حوزۀ وسیع و بزرگ جغرافیایی آریانا و خراسان داشتند، چه شد که یکباره ضعیف و منزوی گردیدند و از رهبری و محور اقتدار و حاکمیت ناپدید شدند؟

عامل انزوا و تضعیف تاجیک ها در دسترسی به رهبری و محوریت اقتدار سیاسی و دولت طی سده های اخیر در جغرافیای وسیع حوزۀ خراسان به شمول فرا رودان بصورت کل، و بصورت خاص در افغانستان در دو عامل خارجی و داخلی قابل مطالعه  بررسی است:

 

الف – عوامل خارجی:

بریتانیا و روس ها، عوامل خارجی تضعیف و سقوط اقتدار فرهنگی و سیاسی تاجیک ها:

بدون تردید دو قدرت استعماری بریتانیا و بعد روسیۀ بلشویک و کمونیست به عنوان عوامل خارجی نقش بسیار اصلی در تضعیف و راندن تاجیک ها از قدرت و حاکمیت و تضعیف زبان و فرهنگ آن ها، به خصوص زبان فارسی دری به عنوان زبان مادری و اصلی تاجیک ها داشتند. هر دو دولت استعماری، تاجیک ها، زبان و فرهنگ مسلط تاجیک ها را در حوزۀ جنوب آسیا و آسیای میانه مانند دو تیغ یک قیچی، قطع کردند.

 

 

  • روس ها و تاجیک ها:

 

وقتی در سال ۱۹۲۲ قانون اساسی اتحاد شوروی تصویب شد، مناطق آسیای مرکزی که ترکستان روسی نام گرفته بود به استثنای بخارا و خیوه به عنوان جمهوری خود مختار سوسیالیستی جزو جمهوری سوسیالیستی فدراتیف روسیه قرار گرفت. سپس در مارچ سال ۱۹۲۴ طرح ادغام جمهوری خلق بخارا و خلق خوارزم  به اتحاد شوروی عملی شد. بر مبنای این طرح، مرز بندی های جدید سیاسی و جغرافیایی با تشکیل جمهوریت های سوسیالیستی جداگانه در کشور اتحاد شوروی با نام و هویت های ملی در جهت گویا حل عادلانۀ مسئله ملی بوجود آمد. اما در این راه حل و تقسیم بندی مرزها، تاجیک ها نه تنها به عدالت نرسیدند که قربانی  بی عدالتی روسهای بلشویک شدند.

تاجیک ها نخست به عنوان یکی از ملت های ساکن در این حوزه از داشتن نمایندگان رسمی و ممثل اراده و مطالبات خود در کمیسیون موظف بر سر تشکیلات و تقسیمات جدید ملی و اداری محروم شدند. سپس اگر عناصری از تاجیک ها به عضویت کمیسیون در آمدند، به جای دفاع از حقوق تاجیک ها در مباحث و تصمیمات کمیسیون، دیدگاه نمایندگان دولت شوروی را بیان می کردند و خود را بلشویک تر از بلشویک های روسی نشان می دادند.

در قدم بعدی جمهوری خود مختار تاجکیستان در چهارچوب جمهوری سوسیالیستی ازبکستان تشکیل شد. شهرهای بخارا، سمرقند، ترمذ، اندیجان، وادی سرخان دریا، فرغانه و غیره شهر ها و مناطقی که اکثراً تاجیک نشین بودند، از جمهوری تاجیکستان بیرون ماندند. به خصوص شهر بخارا که اکثریت باشندگان آن تاجیک ها بودند، مرکز فرهنگی و سیاسی تاجیک ها شمرده می شد، از قلمرو تاجیکستان منتزع گردید. و این، در واقع جدا کردن سر تاجیک ها از بدنشان بود که برخی از نویسندگان و نخبگان فرهنگی تاجیک در ماوراءالنهر آن را، “تبر تقسیم” خواندند.

در تقسیم بندی جدید آسیای مرکزی بخش شرقی بخارا به تشکیل جمهوری تاجیکستان اختصاص یافت و یک دهکدۀ کوچک به نام دوشنبه که کمتر از صد نفر جمعیت داشت، پایتخت آن معرفی گردید. تاجیک ها در شهر های اصلی شان در بخارا، سمرقند و ترمذ زیر فشار قرار گرفتند تا از هویت ملی و زبان خود صرف نظر کنند. سال های بعد تاجیک ها در ازبِکستان مجبور شدند تا خود را در تذکره تابعیت یا شناسنامه، ازبیک بنویسند. تعلیم و تربیه و آموزش به زبان فارسی یا زبان تاجیکی در میان جمعیت تاجیک های ازبکستان ممنوع شد. مکاتب و دانشگاه های تاجیکان مسدود گردید. سپس جمهوری تاجکستان در اکتوبر ۱۹۲۹ به جمهوری جداگانه سوسیالیستی شوروی ارتقا یافت.

 

 

  • انگلیس ها و تاجیک ها:

 

دولت بریتانیا یا انگلیس ها در قرن ۱۹ که از سوی مشرق و جنوب بسوی افغانستان پیش آمدند، نیز برخورد مشابه همچون روسیۀ تزاری و روسیۀ بلشویکی در برابر تاجیک ها داشتند. انگلیس ها از همان آغاز ورود، افغانستان را کشور و سرزمین با هویت قومی می دیدند و حتی نام خراسان را به افغانستان که از سوی باشندگان این سرزمین به شمول پشتون ها عنوان می شد، نادرست می پنداشتند و نمی پذیرفتند. در حالی که عبدالحی حبیبی(۱۹۸۴ – ۱۹۱۰) نویسنده و مورخ معاصر افغانستان می نویسد:

«مردم افغانستان مخصوصاً پشتو زبانان کوچی وقتی که  از مساکن خود در ولایات  ننگرهار و پختیا( پکتیا) و غزنی و قندهار در زمستان بسوی شرق حرکت می کنند و در آنجا از سرزمین های کوهستانی خود به مراتع  تاریخی قدیم در وادیهای دریای سند پای می نهند چون مردم  بومی از وطن اصلی شان بپرسند گویند از خراسان آمدیم و در وادی پیشین بین هند و باغ و قلعه سیف الله تا کنون جایی بنام خراسان کاکر نامیده می شود که وسعت شرقی این نام را می رساند.»(جغرافیای تاریخی افغانستان، اثر عبدالحی حبیبی، چاپ کابل، بنگاه نشارتی میوند سال ۱۳۷۸، ص۳۱۶)

اما جنرال استورات الفنستون که در راس هیات انگلیسی در اکتوبر ۱۸۰۸ به دربار شاه شجاع کابل می رود و بعداً کتاب سلطنت کابل را نوشت با نام خراسان برغم آنکه می گوید ساکنان این سرزمین، کشور خود را خراسان می خوانند، مخالفت می کند. او می نویسد:«نامی که توسط ساکنان سرزمین بر تمام کشور اطلاق می شود خراسان است اما واضح است که به کار بردن این نام درست نیست؛ از یکسو تمام سرزمین افغانان در محدودۀ خراسان داخل نیست و از سوی دیگر در بخش مهم آن ایالت، افغانان ساکن نیستند.»

از سوی دیگر اولین بار در مکاتبات و معاهدات رسمی با دولت های خارجی، واژه افغانستان را “لارد اکلند” زمام دار هند برتانیایی در نامۀ خود به عنوانی شاه شجاع در آگست ۱۸۳۸ میلادی(جمادی الاول ۱۲۰۴ هجری قمری) بکار برد.

انگلیس ها در تمام دوران استعمار بریتانیا که دولت انگلیسی هند را تا ۱۹۴۷ در شبه قاره هند تشکیل دادند، در جهت تضعیف تاجیک ها در افغانستان عمل کردند. سیاست آن ها از دوران استعمار و سلطۀ استعماری شان بر شبه قاره هند، دخالت و پیشروی بسوی افغانستان تا سال ۱۹۱۹ و بعد از آن تا اکنون در رابطه با افغانستان، با دیدگاه و رویکرد معطوف به حاکمیت قومی، تدوین و استوار گردید. آن ها سپس این سیاست را به وارث و جانشین سیاست های استعماری خود، ایالات متحده امریکا منتقل ساختند. تبعییت از این رویکرد و سیاست انگلیس ها و وارث سیاست های استعماری شان امریکایی ها در حوادث سلطنت حبیب الله ککانی و محمدنادرشاه ، دولت مجاهدین و امارت طالبان و حکومت پسا طالبان، به روشنی قابل مشاهده و مطالعه است.

 

ب: – عوامل داخلی تضعیف و سقوط کامل تاجیک ها:

سوال اصلی که تا حالا پاسخ قانع کننده به آن نمی توان یافت، به عوامل داخلی تضعیف و فروپاشی تاجیکان در میدان اقتدار و سیاستِ جغرافیای افغانستان پس از احمدشاه ابدالی و در تمام دو نیم سدۀ پس از آن است.

هیچ مقاومتِ سخت و قابل توجه نه برای مخالفت با حاکمیت و سیاست های آن، و نه برای تصاحب ریاست و رهبری دولت صورت نگرفت. نه تنها که صورت نگرفت، بلکه جوامع و مناطق تاجیک به عنوان مامور و سرباز برای دولت ها و حکومت آن ها حتی در جنگ های قبیلوی و درون خانوادگی بر سر قدرت در آمدند.

علی رغم نکات مبهم و ناروشنِ عوامل داخلی تضعیف و شکست اقتدار سیاسی تاجیک ها و عدم بازگشت به این اقتدار و حتی ظهور ارادۀ جدی و مقاومت در کسب اقتدار سیاسی، شاید بتوان نکات زیر را به عنوان عامل این ضعف و ناکامی، مورد توجه و مطالعه قرار داد:

 

 

  • تعریف ناروشن و نامشخص از تاجیک و هویت تاجیکی:

 

علی رغم حضور و نقش تاجیک ها به عنوان یک قوم، جامعه  و ملتِ بسیار تاثیرگذار و نقش آفرین در عرصه های مختلف حیات سیاسی، فرهنگی، تمدنی و اجتماعی در یک حوزۀ کلان تمدنی و جغرافیای گسترده در منطقه، تعریف روشن و مشخص از هویت تاجیک ها حتی از سوی تاجیکان ارائه نمی شود. توافقی نیز بر سر تعریف این هویت وجود ندارد. برخی به شمول شمار زیادی از تاجیکانِ اهل سیاست و تحصیل یافتگان و روشنفکران تاجیک در افغانستان، هویت تاجیک را، هویت فرهنگی می دانند، تا هویت قومی.

اگر تعریف و شناخت درست تر و قرین به حقیقتِ هویت تاجیک، هویت فرهنگی باشد، تا قومی و نژادی، پس یکی از عوامل عدم تمایل و نبودِ علایق تاجیک در کسب رهبری و محوریت قدرت سیاسی و رهبری دولت را در این موضوع باید جستجو و مطالعه کرد.

هویت فرهنگی، علایق و سلایق فرهنگی محض نمی تواند موجب انگیزه و بسیج پایدارِ مشمولین این هویت در کسب اقتدار سیاسی و به خصوص در کسب رهبری دولت و اقتدار سیاسی شود. هویت فرهنگی یک جامعۀ بشری و به خصوص که از لحاظ موقعیت جغرافیایی بصورت جزایر جدا از هم و ناپیوسته قرار داشته باشند، شوق و عصیان دسترسی به اقتدار سیاسی را تا سرحد رسیدن به این اقتدار ایجاد نمی کند.

نکتۀ دیگر در تعریف و شناخت هویت فرهنگی به عنوان هویت تاجیک ها که عامل تاثیر گذار و تعین کننده در انگیزه و بسیج آن ها برای کسب رهبری اقتدار سیاسی و تشکیل دولت نمی شود، به مشارکت هویت فرهنگی با اقوام دیگر بر می گردد. تاجیک ها در هویت مذهبی و زبانی به خصوص در زبان فارسی به عنوان اجزای هویت فرهنگی با اقوام دیگر شریک هستند و هویت یکسان دارند. این مشارکت فرهنگی هویت بر خلاف آنکه موجب ظرفیت و توانایی تاجیک ها در رهبری و محوریت آنها برای اقتدار سیاسی شود، نوعی از بی تفاوتی و بی ارادگی را میان آن ها در این جهت ایجاد کرده است. شگفت آور این است که تاجیک ها اراده و ظرفیت حمایت از هویت فرهنگی خود را در عرصۀ زبان و مذهب یعنی زبان فارسی(دری) و مذهب حنفی از دست داده اند و در افغانستان نتوانستند به عنوان صاحبان اصلی این دو بخش هویت فرهنگی خود ظاهر شوند.

 

 

  • ساختار غیر قبیله ای:

 

تاجیک ها برخلاف اقوام دیگر در منطقه و به خصوص در جغرافیای افغانستان از لحاظ اجتماعی دارای ساختار و بافت قبیله ای نبودند و نیستند. تاجیک ها به عنوان یک قومیت جداگانه و مشخص در جامعۀ چند قومی افغانستان دارای زیرمجموعه های متشکل از عشایر و قبایل تاجیکی آنگونه که در جامعۀ قومی پشتون وجود دارد، نیستند. حتی ساختار اجتماعی تاجیک و جامعۀ تاجیک در افغانستان را نمی توان و یا به سختی می توان یک جامعۀ قومی و دارای هویت واحد قومی تعریف و تثبیت کرد. از همین جهت است که تاجیک ها در افغاستان به جای آنکه با هویت قومی شان شناخته شوند و خود را با این هویت معرفی کنند، با نام محل و منطقۀ زیست و سکونت شان شناخته می شوند. بدخشی، پنجشیری، تخاری، مزاری، هراتی، شمالی و ……………

هویت قومی، هویت طبیعی و فطری است که باورها و مشترکات زیاد در آن وجود دارد. این همسانیها و مشترکات موجب عصبیت و همبستگی قومی می شود: زبان مشترک، دین و مذهب مشترک، سنت ها و رواج های مشترک و اشتراکات دیگر که بسیاری از آن اشتراکات، منحصر و ویژۀ آن قوم می باشد و نقش اصلی را در همبستگی و عصبیت قومی بازی می کند. اما بسیاری از مشترکات تاجیک ها در افغانستان چون: زبان، مذهب و حتی نژاد و تا حدی سایر سنت های اجتماعی در میان سایر اقوام وجود دارد. این اشتراکاتِ هویت قومی میان تاجیک ها و اقوام دیگر، از انگیزه، همبستگی و عصبیت قومی تاجیک ها می کاهد و حتی به ندرت و به سختی همبستگی و عصبیت را میان آن ها بر می انگیزد.

وقتی زبان فارسی یا دری به عنوان زبان مادری تاجیکان، زبان مشترک سایر اقوام، زبان بین القومی و حتی زبان مادری برخی اقوام دیگر است، انگیزه و همبستگی میان تاجیکان بر سر استحکام و انکشاف این زبان کمتر شکل می گیرد. در حالی که ویژگی های هویتی منحصر به فرد به همبستگی و عصبیت اقوام دیگر می انجامد و انگیزۀ نیرومند و پایدار را میان آن ها در جهت آنچه که منافع قومی شان تلقی و تعریف می شود، ایجاد می کند. مثلاً، زبان واحد پشتو و سنت های قبیله ای و قومی با نام پشتونوالی که منحصر به هویت قومی و جامعۀ قومی پشتون ها است، همبستگی و انگیزۀ شدید قومی میان جامعۀ قومی پشتون، به وجود می آورد.

نبود ساختار قبیله ای در جامعه و قوم تاجیک و حتی نبود نشانه ها و شاخص های قومی، تاجیک را به یک جامعۀ برخوردار از انگیزه و ارادۀ واحد و پایدار در دسترسی به اقتدار سیاسی و به خصوص در رسیدن به رهبری قدرت سیاسی تبدیل نمی کند.

 

 

  • شهر نشینی و فرهنگ محافظه کاری:

 

برخی ها زندگی مدنی و شهر نشینی تاجیک ها را به عنوان یک عامل بازدارنده و مانع برای کسب قدرت تلقی و ارزیابی می کنند. زندگی شهری و مدنی تاجیک ها، پیوند ها و عصبیت های قومی آن ها را که در حیات روستایی و قشلاقی تبلور دارد و ریشه دار است، سست و متلاشی ساخت. این ویژگی جامعۀ تاجیک را بیشتر محافظه کار، وابسته و علاقمند به زندگی روزمره و روزگار درونی شان کرد و از تمایل و علایق آن ها به سیاست و اقتدار سیاسی کاست.

 

 

  • پراگندگی جمعیتی:

 

یکی از عوامل در پراگندگی مناطق زیست تاجیک ها در سراسر افغانستان قابل مطالعه و مشاهده است. این پراگندگی جمعیتی آن ها را از تصمیمات و عمل مشترک و یک دست برای تلاش و مقاومت در رسیدن به قدرت سیاسی که در جامعۀسنتی و قبیله ای افغانستان بسیار مهم تلقی می شود،  باز می دارد. تاجیک ها در افغانستان و حتی در منطقه بگونۀ جزایر متعدد و جدا از هم زندگی می کنند که این حالت، ظرفیت و توانایی آن ها را در ایجاد مشت واحد و قدرت به هم پیوسته برای کسب قدرت سیاسی و حفظ آن از میان می برد و مانع ایجاد انگیزه و قدرت همبستگی در این جهت می شود.

 

 

  • نبودِ تشکیلات سیاسی منظم  مدرن:

 

تاجیکان افغانستان ضعف ها و کمبود های متذکره را در ایجاد انگیزه و ارادۀ جدی کسب قدرت سیاسی نتوانستند با ایجاد تشکیلات منظم و مدرن سیاسی بر طرف کنند. در حالی که تشکیلات سیاسی منظم و مدرن می توانست و می تواند آن ها را به یک نیروی سیاسی و اجتماعی توانا در جهت رسیدن به اقتدار سیاسی و رهبری این اقتدار تبدیل کند. تاجیکان از ظرفیت بزرگ فرهنگی برخوردار هستند و این ظرفیت تسهیل کنندۀ ظرفیت سیاسی و اجتماعی آن ها می تواند باشد. نبود تشکیلات سیاسی سبب آن شده است که تاجیکان نتوانند از ظرفیت های فرهنگی خود در اقتدار سیاسی و حتی اجتماعی بهره بگیرند.

 

 

  • ناتوانی در محوریت و رهبری اقوام دیگر:

 

تاجیک ها بنا بر هر علت و عواملی، چه بنا بر عدم تشکیلات سیاسی منظم و چه بنا بر نداشتن ساختار منسجم قومی و قبیله ای نتوانستند در جامعۀ کثیرالقومی افغانستان رهبری و محوریت سیاسی در دسترسی به رهبری اقتدار سیاسی ایجاد کنند و در نقش توزیع گر قدرت سیاسی عمل کنند. رهبران تاجیک تبار در این مورد به خصوص در تحولات چهاردهۀ اخیر با ضعف ها و خبط های بسیاری ظاهر شدند و حتی نتوانستند مسیر درست را در مشارکت سیاسی با جوامع دیگر سیاسی و قومی طی کنند.

 

 

  • رهبری ناموفق درونی:

 

رهبران تاجیک ها نه تنها نتوانستند رهبری و محوریت قابل پذیرش برای گروه های مختلف قومی افغانستان به خصوص در تحولات دهه های اخیر ایجاد کنند، بلکه آن ها از شکل دادن یک رهبری فراگیر و قابل پذیرش برای تمام جامعۀ تاجیک افغانستان ناتوان باقی ماندند. حتی دو رهبر اصلی فقید و شهید تاجیک ها استادربانی و احمدشاه مسعود که تا حدی کاریزمای رهبری را در خود ایجاد کرده بودند، نتوانستند در کرسی حاکمیت و قدرت، تمام جامعۀ تاجیک را که بیشتر با هویت های محلی و منطقه ای در داخل افغانستان شناخته می شوند، راضی نگهدارند و تصویر یک رهبری بلامنازعه در میان تمام تاجیک ها را ارائه کنند.

تمام عناصر و چهره های مدعی رهبری برخاسته از جامعۀ تاجیک افغانستان و منسوب به تاجیک ها، با تفکر بسته و انحصاری بسوی رهبری نگاه می کنند. آن ها با این تفکر و در عمل حاضر نمی شوند تا حتی این رهبری ناکام خود را به بیرون از خانواد و وارثان خونی خود منتقل سازند. رهبری در میان تاجیک ها، رهبری انحصاری و شخصی است و قبل از همه بهره گیری از این موقعیت و مالکیت این رهبری را حق فرزندان و وارثان خود تلقی می کنند و هر گز در صدد تعمیم این نقش و این حق برای نخبگان تاجیک نمی شوند. این انحصار گرایی در رهبری موجب آن می شود تا تاجیک ها در درون جامعۀ خود از داشتن یک رهبری فراگیر و مورد پذیرش همه محروم باقی بمانند و نقش شان در رهبری قدرت بسیار ضعیف و غیر موثر باشد.

 

 

  • عدم حمایت خارجی:

 

تاجیک ها در کسب اقتدار و حتی حفظ اقتداری که به خصوص در دو دورۀ کوتاه در اوایل و  اواخر سدۀ بیستم میلادی در افغانستان دست یافتند، از حمایت خارجی که هزینۀ پایداری اقتدار آن ها را تامین کند، برخوردار نشدند. در حالی که بر عکس، مخالفین حکومت و محوریت سیاسی آن ها در هر دو دوره از سوی کشور های خارجی به خصوص پاکستان، دولت ها و کشورهای عرب ثروتمندِ همسو با پاکستان و حتی امریکا و انگلیس مورد حمایت گسترده قرار گرفتند و در سایۀ این حمایتِ نظامی و مالی به کابل پایتخت افغانستان دست یافتند.

بخشی از نبودِ حمایت خارجی به ضعف و ناتوانی های درونی تاجیک ها و نخبگان سیاسی و اجتماعی تاجیک ها بر می گردد. تاجیک ها در هیچ دوره ای به خصوص در دو سدۀ اخیر موفق نشدند تا حمایت و همکاری قدرت ها و منابع خارجی را بسوی خود معطوف دارند. تاجیک ها هیچگاه در لابی گری که یکی از شیوه های مهم و تاثیر گذار در جلب حمایت کشور های صنعتی و مقتدر غربی و اروپایی در کشورهای شرقی و آسیایی به خصوص کشورهای اسلامی است، موفق نبودند. حتی هیچ برنامه ای در این مورد نداشتند. از هیچ دکتر و ماستر تاجیک افغانستان به زبان انگلیسی و عربی در هیچ نشریۀ معتبر منطقه ای و بین المللی این دو زبان، در سه و چهار دهۀ اخیر نوشته و مقاله ای چاپ و منتشر نشده است. این در حالی است که رهبری وزارت خارجه و بخش قابل ملاحظۀ دیپلوماسی افغانستان را در سه دهۀ اخیر، وزیران و دیپلومات های متعلق به قومیت و جامعۀ تاجیک کشور بدوش داشتند.   

افزون بر ناتوانی و ناکامی تاجیک ها در کسب حمایت خارجی و لابی گری موفقانه در این جهت، بزرگترین ضعف، خبط و ناکامی آن ها در عدم تغییر دیدگاه و سیاست پاکستان بود که با تاجیک ها سر دشمنی و خصومت گرفت. آن ها به خصوص رهبران شان در چهل سال اخیر نتوانستند پاکستان را قانع سازند که تاجیک ها با پاکستان دشمنی ندارند.

 

 

  • عدم حمایت همسایگان:

 

ایران کشور با نفوذ و مقتدر منطقه که در حاکمیت صفوی ها و دولت صفوی بصورت اجبار به اکثریت مسلمانان سنی مذهب آن، مذهب شیعه تحمیل گردید، تاجیکانِ سنی مذهب همزبان، هم فرهنگ و دارای تاریخ مشترک با خود را در عرصۀ سیاست و حتی عرصۀ فرهنگی مورد حمایت قرار نداد. دولت شاهی ایران در سلطنت محمدرضا پهلوی هیچ ایراد و مخالفتی با سیاست اجباری سازی زبان پشتو در صدارت محمدهاشم خان در معارف افغانستان به جای زبان فارسی حتی در تمام مناطق و جامعۀ فارسی زبان افغانسان، تغییر نام زبان فارسی به دری، تعویض نام های تاریخی اماکن و مناطق مختلف افغانستان از فارسی به پشتو، نشان نداد. در حالی که کشورهای چون ترکیه و پاکستان پیوسته جوامع نزدیک به خود را از لحاظ فرهنگی و تاریخی در همسایگی های خود و حتی در کشورهای منطقه مورد حمایت قرار داده اند.

پاکستان به خصوص در چهار دهۀ اخیر با جرئت وقاطعیت شگفت آوری، سیاست قومی را در افغانستان مورد عنایت و عمل قرار داد و تا اکنون نیز در رویکردِ معطوف به همین سیاست عمل می کند. جنرال پرویز مشرف زمام دار پاکستان حتی پس از حملۀ امریکا و سقوط حکومت طالبان که باید یکی از متهمین اصلی حمایت از تروریزم القاعده و طالبان برای امریکایی ها می بود، در مورد دفاع از طالبان می گوید:

«امتناع از همکاری با طالبان برای ما ممکن نبود. طالبان همه از قوم پشتون منطقۀ هم مرز با ایالت های بلوچستان و شمال غربی سرحد پاکستان بودند که یک جمعیت بزرگ پشتون دارد. ما رابطۀ خانوادگی و نژادی محکمی با طالبان داریم. مخالفان طالبان، ائتلاف شمال متشکل از تاجیکها، ازبیکها و هزاره ها بودند که تحت حمایت روسیه، ایران و هند قرار داشتند. چگونه ممکن است حکومتی در پاکستان متمایل به ائتلاف شمال باشد؟ چنین تمایلی می توانست باعث ستیزه جدی و مشکلات امنیتی در داخل پاکستان شود.»(پاکستان در خط آتش، تالیف پرویزمشرف، ص ۳۲۸)

هر چند دولت های سلطنتی ایران قبل از سقوط سلطنت در سال ۱۳۵۷، در هیچ دوره ای با تاجیک ها روابط نزدیک نداشتند و هیچ گونه توجه و حمایتی را در عرصۀ سیاسی و فرهنگی از تاجیک ها نکردند، اما پس از سقوط شاه و تشکیل جمهوری اسلامی، سیاست زمام داران ایران بیشتر مذهبی و آیدئولوژیک گردید و حتی در مخالفت با تاجیک ها قرار گرفت. سیاست مذهبی و شیعه گرایی جمهوری اسلامی ایران و مخالفتش با امریکا و عرب سنی منجر به آن شد که پاکستان تمام جامعۀ عرب به رهبری عربستان سعودی و غرب به رهبری امریکا را در افغانستان به دنبال سیاست خود بکشاند. پس از تشکیل دولت مجاهدین در سال ۱۳۷۱ (۱۹۹۲)با محوریت جمعیت اسلامی، جمهوری اسلامی ایران در سال های نخست با سیاست فرقه ای و آیدئولوژیک خود در تضعیف این دولت گام برداشت.

 

تاجیک ها و تلاش برای اقتدار سیاسی در سدۀ بیستم میلادی:

پس از ظهور و پشیروی استعمار انگلیس بسوی شبه قاره هند و روس ها بسوی آسیای مرکزی در پایان سده هفدهم و شروع سده ۱۸، تلاشِ هر چند ضعیف تا سال ۱۹۲۸ از سوی جامعۀ تاجیک افغانستان برای کسب اقتدار سیاسی و رهبری دولت به نظر نمی رسد. اما در سدۀ بیستم اوضاع تغییر یافت. تاجیک ها دو بار در پایان دهۀ سوم و دهۀ اخیر سدۀ بیستم وارد کارزار کسب رهبری اقتدار سیاسی شدند، هر چند که دسترسی حبیب الله کلکانی تاجیک تبار به سلطنت در نوبت اول را نمی توان تلاش برنامه ریزی شده و هدفمند برای کسب رهبری دولت از سوی تاجیک ها خواند.

 

۱ – سلطنت حبیب الله کلکانی (۱۹۲۹):

حبیب الله کلکانی از نخستین شورشگران مخالف سلطنت شاه امان الله نبود. شورش و قیام او را بعداً نیز به سختی می توان یک قیام تاجیکی برای تصاحب سلطنت خواند. اولین شورش مسلحانه در اوایل ۱۹۲۴ میلادی در جنوب از سوی قبایل منگل به وقوع پیوست. سپس قبایل دیگر چون احمدزایی، جاجی و سلیمان خیل نیز سر به شورش برداشتند. این شورش تا شروع سال بعدی دوام یافت. امان الله خان، شورشیان را پس از جنگ های که دامنۀ آن تا غزنی و لوگر کشانیده شد، در هم شکست و با دستگیری و اعدام تعدادی از آنها در می ۱۹۲۵، این بغاوت را فرونشاند.

دومین شورش علیه شاه امان الله و اصلاحات وی از سال ۱۹۲۷ آغاز یافت. پس از سفر اروپایی شاه در ۱۹۲۸ و پس از تدویر لویه جرگۀ پغمان، محمدصادق مجددی و برادر زاده اش  محمدمعصوم مجددی با جمعی از ملاهای همفکر خویش برای ایجاد شورش علیه شاه به جنوب رفتند. هر چند آنها در این  شورش ناکام ماندند و تعدادی از شورشگران زندانی و اعدام شدند.

سومین شورش در مشرقی از میان قبیلۀ شینوار برخاست. سردستۀ شورشیان مشرقی محمد علم خان شینواری و محمد افضل خان بودند که به شهر جلال آباد حمله کردند. چهارمین شورش که در واقع ادامۀ شورش مشرقی بود، در تگاب آغاز یافت که این شورش را علیه شاه امان الله و حکومت او، آخندزادۀ تگاب که قبلاً از سوی شاه لقب “فخرالمشایخ” گرفته بود، رهبری می کرد.

پنجمین شورش علیه شاه و در امتداد شورش تگاب به کوهستان و کوهدامن گسترش یافت و رهبری این شورش ها به دست حبیب الله کلکانی افتید.  این در حالی بود که حبیب الله کلکانی در شورش های نخست، از سربازان قطعۀ نمونه در سلطنت امان الله خان بود و برای تحکیم پایه های سلطنت دولت امان الله خان می جنگید. اما سپس به اثر اشتباهات شاه امان الله  و اطرافیانش، حبیب الله کلکانی بر ضد سلطنت وی دست به شورش زد. او که در شمال پایتخت و از تمام  قبایل و دسته های شورشی دیگر  به پایتخت نزدیک  بود با استفاده از اوضاع بی ثبات در کشور به شهر کابل حمله کرد و به روز پانزدهم جنوری ۱۹۲۹ در باغ مهمانخانه شهر، هواداران و لشکریانش او را به عنوان امیر حبیب الله خادم دین رسوالله پادشاه اعلان کردند.

حبیب الله کلکانی پس از اعلان پادشاهی و ۹ ماه سلطنت علی رغم آنکه دو بار هجوم محمد نادرخان و برادرانش را شکست داد، پس از عقب نشینی به چاریکار و جبل السراج اسیر دام نیرنگ نادرخان قرار گرفت و با پای خود کابل رفت و تسلیم نادرخان شد. تسلیمی داوطلبانۀ او به نادرخان که رفتن داوطلبانه به چوبه های دار بود، حکایت از عدم برنامه و دید استراتژیک وی و همراهانش از جایگاه هویت قومی برای کسب قدرت سیاسی و رهبری دولت داشت.

 

۲ – دولت اسلامی به رهبری استاد ربانی(۱۳۷۱خورشیدی ۱۹۹۲ میلادی):

بسیاری ها در افغانستان، به خصوص گروه های سیاسی-قومی غیر تاجیک ها، حکومت و دولت مجاهدین پس از فروپاشی دولت حزب دموکراتیک خلق یا حزب وطن به ریاست داکتر نجیب الله را، دولت و حکومت تاجیکان می دانند. در حالی که نگاه تاجیک های حاکم و رهبران آن ها در حاکمیت مذکور، نگاه یک دولت و حکومت تاجیکی را نمی رساند.

ما در آن سال ها و سالهای بعد از رهبران و رئیسان آن حکومت و به خصوص، از استاد ربانی و احمدشاه مسعود چنین تعریفی از دولت نداریم که گویا دولت آن ها دولت تاجیکان باشد؛ هر چند که خود آن ها از لحاظ تباری متعلق به تاجیک ها بودند.

اما واقعییت چه بود؟

اغماض و یا شاید بتوان گفت کتمان این امر که دولت مجاهدین در آغاز دهۀ آخر سدۀ بیستم میلادی، دولت تاجیکان نبود، به تعلق آیدئولوژیک این دولت و رهبران تاجیک تبار آن به اسلام گرایی و یا اسلام سیاسی بمثابۀ یک جریان فراقومی و حتی فراملی بر می گردد. این دولت و رهبران تاجیک تبار آن در صدد آن بودند تا دولت اسلامی یعنی دولتی بر مبنای ارزش های اسلامی امت باور ایجاد کنند و هویت مردم و جامعه در قلمرو این دولت، هویت دینی و اسلامی باشد، نه قومی. آن ها در این نیت موفق نشدند. علی رغم آن، استاد ربانی و احمدشاه مسعود از منظر هویت تباری خود، تاجیک بودند. ارادۀ آن ها برای کسب قدرت سیاسی و کسب رهبری و محوریت دولت با این هویت، دولت آن ها را دولت تاجیکی معرفی و تثبیت می کند. تلاش آن ها در رسیدن به رهبری دولت و اقتدار سیاسی، هم از دیدگاه گروه های سیاسی داخل افغانستان و هم از دید کشورهای خارجی نیت و ارادۀ تاجیک ها به این اقتدار تلقی می شود.

 

رهبران تاجیکتبار دولت مجاهدین در برزخ هویت تباری و آیدلوژیکی:

استاد ربانی و احمدشاه مسعود رهبران اصلی دولت مجاهدین به عنوان رهبران و زمام داران تاجیکتبار از همان آغاز ایجاد دولت مجاهدین در برزخ هویت تباری و آیدلوژیک دست و پا می زدند و نتوانستند خود را از این برزخ بیرون کنند. نه بصورت کلی با هویت تباری وارد میدان اقتدار سیاسی و استحکام اقتدار از این زاویه شدند، و نه با هویت آیدلوژیک و اسلام گرایی که بتوانند با سایر رهبران و احزاب اسلامی و جهادی حکومت اسلامی تشکیل دهند.

تردید احمدشاه مسعود بر سر پذیرش تقاضای ژنرال عبدالرشید دوستم و عبدالعلی مزاری در ۲۷ حمل ۱۳۷۱ مبنی بر ایجاد دولتی که احمدشاه مسعود رئیس دولت، مزاری نخست وزیر و دوستم زیردفاع باشد نقطۀ آغاز این برزخ بود. مسلم بود که این طرح و این تقاضا از زاویۀ هویت تباری در جهت تشکیل دولتِ به رهبری و محوریت تاجیک ها با ریاست احمدشاه مسعود ارائه شد که دو ضلع دیگر این دولت را دوستم و مزاری به عنوان رهبران قومی ازبیک و هزاره می ساختند. ممکن است احمدشاه مسعود در تردید این طرح و این مطالبه با این ارزیابی که زیان آن بر سودش بیشتر است، حق به جانب باشد، اما نکتۀ مهم این است که مسعود به عنوان رهبر با کاریزما در جامعۀ تاجیک، از منظر و جایگاه قومی وارد کسب اقتدار سیاسی نشد و با دوستم و مزاری از این زاویه دولت مشترک را با رهبری و محوریت خودش و تاجیک ها ایجاد نکرد.

احمدشاه مسعود و گلبدین حکمتیار رهبر حزب اسلامی بر سر تشکیل دولت مشترک دو جانبه در مذاکرات منطقه شینه در کابل(۴ جوزای ۱۳۷۱)، به توافق دست نیافتند؛ هر چند این مذاکرت در آن زمان به آتش بس و توافقنامۀ هشت ماده ای انجامید که بعداً عملی نشد. اولین مادۀ این توافقنامه به تخلیۀ کابل از نیروی های دوستم با عبارت “تخلیۀ کابل از قطعات مسلح سمت شمال” اختصاص یافته بود. گلبدین حکمتیار به خروج افراد دوستم از کابل پا فشاری داشت. او در تمام مصاحبه ها و بیانات خود و در همه ملاقات ها و مذاکرات با میانجی صلح، با نویسنده و خبرنگار، با قوماندان و مجاهد، با عالم و عامی، با داخلی و خارجی از خروج قوت های دوستم سخن میگفت. جنگ خود را در کابل به حضور ملیشه ها ی دوستم ارتباط میداد و موجودیت آنها را در کابل عامل بدامنی و مانع صلح می پنداشت: در سخنرانی خود روز ۱۳ ثور ۱۳۷۱ در شهر جلال آباد اظهار داشت«مونژ غوارو چی گلم جم ملیشیا چی دا ۱۴ کاله زمور د مؤمن ملت په وراندی جنگیدلی، له کابل حخه وباسو. .  . (ما میخواهیم ملیشیای گلم جم را که در این ۱۴ سال در مقابل ملت مؤمن ما جنگیده اند از کابل اخراج کنیم.)»

در مصاحبه با روزنامۀ فرنترپست چاپ پشاور روز ۱۴ ثور ۱۳۷۱ گفت:« حکمران اصلی کابل در حال حاضر رشید دوستم است. تا وقتیکه ملیشه های گلم جم در کابل موجود باشند امن و صلح در آنجا استحکام نخواهدیافت.»

اما پس از توفقنامۀ مذکور که هیئات میانجی صلح اقداماتی را در جهت خروج نیروهای دوستم از کابل روی دست گرفتند، بیان و پافشاری حکمتیار از خروج این نیروها متدرجاً تغییر یافت.

نکتۀ مهم و قابل توجه در مذاکرات شینه آن بود که گلبدین حکمتیار در مذاکره خصوصی با احمدشاه مسعود خواستار تشکیل حکومت مشترک میان هم شدند اما این تقاضا مورد پذیرش مسعود قرار نگرفت. احمدشاه مسعود در این مورد بعداً به نگارنده گفت:«حکمتیار در مذاکرات خاص و دو نفری از من تقاضای تشکیل حکومت مشترک را نمود. استدلال او این بود که تنظیم ها و گروهای دیگر نقش و نیرویی در افغانستان ندارند. ما با تشکیل یک حکومت مشترک قوی میتوانیم به ثبات دایمی دست بیابیم. اما من تقاضای او را رد کردم و گفتم که در افغانستان تمام تنظیم ها در جهاد و مبارزه سهیم بوده اند و دولت را نمیتوان از یک یا دو گروه تشکیل داد و دولت باید ممثل خواست تمام مردم و گروه های مختلف باشد. البته حکمتیار در این خواسته اش نیز صداقت نداشت و فقط در صدد بهره برداری به نفع خود بود.»

صرف نظر از هر گونه استدلال بر سر این موضوع، آن ها نتوانستند بر مبنای هویت و تعلقات آیدئولوژیک، حکومت مشترک بسازند.  و در واقع احمدشاه مسعود از برزخ هویت تباری و آیدئولوژیکی، بسوی هویت آیدئولوژیک اسلامگرایی محض عبور نکرد.

چرا رهبران تاجیک و چهره های مشهور مربوط به جریان اسلام گرایی و تنظیم های جهادی و اسلامی تا آخر در این برزخ باقی ماندند و حالا هم در همین برزخ دست و پا می زنند؟

اگر بخشی از عوامل احتراز و امتناع آن ها از هویت تاجیکی شان در میدان سیاست به اعتقادات و معارف و تعالیم دینی برگردد که با دید امت اسلامی و معیار تقوی و مسلمانی بسوی جامعه نگاه می کنند و این هویت را بر هویت قومی ترجیح می دهند، بخش دیگر ریشه در همان ضعف های دارد که قبلاً شمرده شد. آن ضعف ها، این رهبران را قادر نمی سازد و نساخت که از این برزخ عبور کنند. این در حالی است که رهبران قومیت های دیگر به آسانی می توانند از این برزخ بگذرند.

 

عوامل ناتوانی رهبران تاجیک در تداوم دولت:

ضعف و ناکامی استاد ربانی و احمدشاه مسعود رهبران اصلی دولت اسلامی را باید در همان نکات و عواملی جستجو کرد که قبلاً به عنوان عوامل داخلی ضعف ناتوانی تاجیکان در شکل دهی دولت و دسترسی به رهبری قدرت سیاسی(تعریف ناروشن و نامشخص از تاجیک و هویت تاجیکی، ساختار غیر قبیله ای، شهر نشینی و فرهنگ محافظه کاری، پراگندگی جمعیتی، نبودِ تشکیلات سیاسی منظم  مدرن، ناتوانی در محوریت و رهبری اقوام دیگر، رهبری ناموفق درونی، عدم حمایت خارجی، عدم حمایت همسایگان)

تذکر رفت. با توجه به آن، عوامل ناکامی و ناپایداری دولت اسلامی به رهبری استاد ربانی و احمدشاه مسعود متعلق به جامعۀ تاجیک ها در افغانستان در دو عرصۀ داخلی و خارجی قابل مطالعه است:

 

الف: – در عرصۀ خارجی:

عوامل خارجی ضعف و ناکامی دولت اسلامی مجاهدین به رهبری استاد ربانی و احمدشاه مسعود در دو بخش قابل مطالعه و بررسی است:

 

 

  • دخالت و خصومت خارجی:

 

دخالت و خصومت خارجی از کشورهای همسایه و منطقه تا کشور های فرا منطقه ای، به خصوص دخالت و خصومت پاکستان، نقش بسیار مخرب و کُشنده در تضعیف و  ناکامی این دولت داشت.

همسایگان افغانستان و کشور های مختلف، شکل گیری و ظهور حاکمیت جدید را با شیوه های جداگانه و در راستای اهداف و استراتیژی خود مورد توجه قرار میدادند.

از دیدگاه امریکا و غرب رسالت و دوران حضور و قدرت مجاهدین با خروج قوای شوروی پایان میافت؛ به ویژه که شوروی طی دو سه سال بعد از این هزیمت متلاشی شد و از میدان رقابت به نفع امریکا بیرون رفت. آنها علایق و منافع آینده خود را در افغانستان در عدم حاکمیت مجاهدین و نظام اسلام گرا جستجو میکردند. برای امریکایی ها دولت مجاهدین که توسط  استاد ربانی و احمدشاه مسعود رهبران تاجیکتبار افغانستان تشکیل یافته بود از منظر هویت تباری نیز قابل قبول نبود. امریکا با نگاه از عینک پاکستان به افغانستان و به عنوان وارث سیاست های بریتانیا در این منطقه، افغانستان را کشوری با هویت عمدتاً پشتون تلقی می کرد و رهبری دولت را حق انحصاری این هویت در جهت ثبات سیاسی می پنداشت. این تلقی هنوز در سر خط سیاست افغانی امریکا قرار دارد و تغییری در این سیاست مشاهده نمی شود.

روسیه و کشور های تازه به استقلال رسیده آسیای میانه بصورت طبیعی مخالف ایجاد حاکمیت مجاهدین و حکومت اسلامی در افغانستان بودند. چون آنها استقرار چنین حکومتی را در جهت ثبات و آرامش آینده در قلمرو فدراتیف روسیه با توجه به جمعیت مسلمانان کشور خود و کشورهای آسیای میانه بمثابۀ حیات خلوت خویش  خطرناک می پنداشتند. روس ها نیز نگاه مشابه با امریکایی ها به حاکمیت و اقتدار سیاسی از منظر قومی در افغانستان داشتند. هر چند برخی با توجه به حملۀ نظامی آن ها در دسمبر سال ۱۹۷۹ و انتصاب ببرک کارمل به رهبری حاکمیت حزب دموکراتیک خلق با تردید به این تلقی نگاه می کنند، اما سیاست روس ها حتی از زمان دولت تزاری در این مورد با سیاست بریتانیا همسویی داشت. آن تهاجم نظامی و تعویض رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان و حاکمیت حزبی با قتل حفیظ الله امین و انتصاب ببرک کارمل به معنی تغییر سیاست روس ها در افغانستان از منظر جابجایی حاکمیت قومی نبود. انتخاب ببرک کارمل رهبر جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق از سوی روس ها یک انتخاب گریز ناپذیر پس از قتل نورمحمد تره کی توسط حفیظ الله امین بود؛ در حالی که در برنامۀ مسکو، حذف امین و ابقای تره کی در رهبری حزب با حضور و مشارکت کارمل و جناح پرچم قرار داشت. امین با پیش دستی در برکناری و قتل تره کی، این برنامه را بر هم زد.

هندوستان نیز با توجه به سیاست گذشته اش در حمایت از دولت چپ افغانستان و مشکلاتش در کشمیر، استقرار حکومت اسلامی مجاهدین را مخالف منافع خود تلقی میکرد.

جمهوری اسلامی ایران نگاه و سیاست آیدئولوژیک و فرقه گرایانه به دولت مجاهدین به رهبری استاد ربانی داشت. علی رغم اختلاف و تضاد هایش با امریکا و غرب و با وجود حمایت و همبستگی گذشته اش با جهاد و مجاهدین افغانستان آرزوی تشکیل یک حکومت غیرجهادی، ائتلافی و بیطرف را در سر می پروراند تا از یکطرف زمینه برای مشارکت و نقش بیشتر شیعیان با نبود یک حکومت بنیاد گرای سنی مذهب مساعد گردد و از طرف دیگر از تبارز و تشکیل یک حاکمیت جدید اسلامی برهبری اهل تسنن در همسایگی آن جلوگیری شود.

پاکستان همسایه بسیار پر اهمیت و بازیگر اساسی در قضیه افغانستان بدنبال تحقق استراتیژی خود بود. پاکستان بنا بر حمایت و نقش فعال و گسترده اش در جنگ و جهاد علیه شوروی و حکومت طرفدار آن در افغانستان نه تنها تأمین اهداف و خواسته هایش را حق مسلم و ثمرۀ تلاش و سرمایه گزاری اش می پنداشت بلکه در فرجام پیروزی جهاد افغانستان و خروج قوای شوری، خود را قهرمان و میداندار اصلی محسوب میکرد. استراتیژی پاکستان ایجاد یک حاکمیت متحد و مطیع در کابل متشکل از افراد و گروه های خاص مجاهدین و از لحاظ تباری پشتون بود. گلبدین حکمتیار امیر حزب اسلامی مهم ترین و اصلی ترین چهرۀ مورد نظر پاکستان در این حاکمیت شمرده می شد. او در آستانۀ خروج کامل قوای شوروی در اسلام آباد طرح کنفدراسیون افغانستان و پاکستان را ارائه کرد.

پاکستان زمانی در تحقق استراتیژی خود مطمئین می گردید که تحولات سیاسی و نظامی آینده افغانستان در کنترول و نظارتش شکل میگرفت. تشکیل حکومت مؤقت مجاهدین در راولپندی(۱۳۶۷)، جنگ جلال آباد در حمل ۱۳۶۸(مارچ۱۹۸۹) و بعداً جنگ خوست و سقوط آن در ۱۳۶۹، وقایع سیاسی و نظامی در چهار چوب استراتیژی پاکستان محسوب می شد. سقوط حکومت داکتر نجیب الله توسط احمدشاه مسعود با همکاری درون حاکمیت و عمدتاً جناح پرچم در بهار ۱۳۷۱(۱۹۹۲) در واقع تحول غیر منتظره برای کشور های فوق الذکرخاصتاً برای پاکستان بود. عدم آگاهی و نظارت آنها در تحول مذبور به نگرانی شان افزود. چون هرکدام آن کشور ها از تأمین علایق و منافع شان در حاکمیت جدید اسلامی تصویر تاریک و نا مشخص داشتند.

 

 

  • ضعف و ناتوانی رهبران دولت در کسب حمایت خارجی:

 

اما بخش دیگر از عامل دخالت و خصومت خارجی که موجب تضعیف و سقوط دولت مجاهدین شد، به ناتوانی و ناکامی رهبران این دولت در تغییر دیدگاه و سیاست آن ها از دخالت و خصومت، به همکاری و حمایت بود.

سیاست خارجی رهبران تاجیکتبار دولت اسلامی، استاد ربانی و احمدشاه مسعود در کسب حمایت خارجی چه با همسایگان و چه در سطح منطقه ای و بین المللی، سیاست بسیار ضعیف و ناموفق بود:

 

الف: – سیاست ناکام در برابر پاکستان و ایران:

استاد ربانی و احمدشاه مسعود به عنوان رهبران اصلی تاجیک تبار دولت مجاهدین و دولت اسلامی افغانستان نتواستند پاکستانی ها را قانع بسازند که با آن ها مشکل لاینحل و خصومت ندارند. وزارت دفاع پاکستان احمدشاه مسعود وزیر دفاع دولت اسلامی و شخصیت اصلی حاکمیت را در اسد ۱۳۷۱(جولای ۱۹۹۲) رسماً به دیدار از پاکستان دعوت کرد، اما وی در پاسخ بدعوت وزارت دفاع پاکستان، جنرال عبدالرحیم وردک رئیس ستاد مشترک ارتش را فرستاد. این دعوت فرصت مساعد برای مذاکرات اساسی و گسترده از سوی احمدشاه مسعود با مقامات نظامی پاکستان محسوب می شد که گردانندۀ اصلی سیاست کشور شان در مورد افغانستان بودند. مسلم بود که جنرال رحیم وردک نه صلاحیت چنین مذاکراتی را با اسلام آباد داشت،  نه مسئولیت آنرا و نه تمایل و اراده یی که علاقه و اطمینان پاکستان را برای پذیرش دولت اسلامی برهبری استاد برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود جلب کند.

احمدشاه مسعود در صدد آن بود تا جلو مداخلات پاکستان از طریق کشور های غربی به خصوص ایالات متحده امریکا گرفته شود؛ اما امریکا کماکان به سیاست خود در مورد افغانستان که نگاه از عینک پاکستان و انگلیس به افغانستان بود، ادامه داد. امریکایی ها هیچگاه حاضر نشدند تا اعتراض و مطالبات احمدشاه مسعود در مورد مداخله پاکستان و اِعمال فشار به آن کشور در قطع این مداخله را بشنوند و بپذیرند.

نکتۀ قابل تامل و پرسش انگیز این است که سیاستمداران تاجیک تبار مجاهد و اعضای جمعیت اسلامی افغانستان و گروه های بر آمده از جمعیت اسلامی پس از سقوط حکومت طالبان و تشکیل حکومت جدید با حمایت امریکا، چه در درون دولت افغانستان و چه در بیرون، طبل خصومت شدید با پاکستان را می کوبند و هنوز نتوانستند موضع عقلانی و درست در رابطه با پاکستان اتخاذ کنند.

رهبران تاجیک دولت اسلامی با جمهوری اسلامی ایران نیز نتواستند رابطۀ نزدیک و استراتژیک تامین کنند و پای دولت مداران اسلامی ایران را به حمایت از خود بکشانند؛ هر چند ایران با سیاست فرقه ای و مذهبی خود، بخش اصلی مشکل و مانع را در این مورد می ساخت.

 

ب: – رویکرد آیدئولوژیک در سیاست خارجی:

استاد ربانی و احمدشاه مسعود در آغاز حاکمیت شان در سیاست خارجی، رویکرد آیدئولوژیک داشتند. این رویکرد یکی از اشتباهاتی بود که سوء ظن و خصومت کشور های خارجی همچون امریکا و روسیه را بر انگیخت. این در حالی بود که دولت اسلامی افغانستان و رهبران آن بر خلاف جمهوری اسلامی ایران از هیچ گونه منابع عایداتی برای تامین هزینه های خود بر خوردار نبودند.

رهبران تاجیک دولت اسلامی در دو سال نخست به حمایت از حزب نهضت اسلامی تاجکیستان در برابر امام علی رحمان و روس ها دست زدند. اعضای نهضت اسلامی تاجیکستان در تخار و بدخشان تعلیم نظامی می یافتند و با اسلحه و همراهی برخی مجاهدان تنظیم جمعیت اسلامی برای جنگ به تاجکیستان می رفتند. استاد ربانی و احمدشاه مسعود با این حمایت، روسیه و کشورهای آسیای میانه را در برابر حاکمیت خود قرار دادند. روس ها در حالی که مناطق مختلفی را در ولایات تخار و بدخشان بصورت مکرر مورد بمباران هوایی قرار دادند، همراه با ازبکستان به تقویت ژنرال عبدالرشید دوستم پرداختند و از سرکشی و بغاوت او بمنظور تضعیف حکومت آن ها حمایت بعمل آوردند. هرچند که بعداً دولت اسلامی در کابل با میزبانی از رئیس جمهور تاجکستان و سیدعبدالله نوری رهبر مخالفان اسلامی آن، سیاست واقع گرایانه ای در پیش گرفت، اما تا آن زمان جنگ و خصومت دوستم، توان نظامی دولت را بسیار ضعیف کرده بود.

در حالی که استاد ربانی و احمدشاه مسعود نه تنها قبل از دسترسی به قدرت سیاسی و تشکیل دولت اسلامی در کابل نتوانستند با امریکایی ها رابطۀ مورد نیاز و لازم در جهت حمایت از دولت مذکور کسب کنند، بلکه در دوران حکومت خود با اشتباهاتِ چون، تامین رابطه با دولت سودان و حسن ترابی که با مسیحیان جنوب کشور خود می جنگیدند و هم میزبان اسامه بن لادن بودند، سوء ظن و  خصومت امریکایی ها را بر انگیختند، هر چند که احمدشاه مسعود با این رابطه موافق نبود. دکتر حسن ترابی رهبر نهضت اسلامی سودان و از شریکان دولت جنرال عمر البشیر که با استاد ربانی دوستی داشت به کابل آمد و رابطه ای ایجاد شد که دولت سودان به کابل شکر می فرستاد و هوا پیمای  حامل شکر از فرودگاه  بگرام  بمب به خرطوم  انتقال می داد.

 

ج: – ناتوانی در تغییر دیدگاه و سیاست امریکا:

دولت اسلامی و رهبران آن استاد ربانی و احمدشاه مسعود نتوانستند دیدگاه امریکایی ها را در برابر خود تغییر دهند. آن ها نه تنها هیچ توفیقی در سال های نخست دولتداری شان در کابل بر سر تغییر و تعویض سیاست و دیدگاه واشنگتن بدست نیاوردند، بلکه در سال های پس از سقوط کابل به دست طالبان و سال های مقاومت که زمینه های این تغییر قبل از هر زمان دیگر ایجاد شده بود، به چینن چیزی دست نیافتند؛ در حالی که امریکایی ها پس از حملات القاعده بر نایروبی و دارالسلام در آگست ۱۹۹۸ با احمدشاه مسعود روابط نزدیک اطلاعاتی بر سر اسامه بن لادن ایجاد کردند. عمق این ناکامی را از این اظهار نظر انجینر محمداسحاق از یاران و همسنگران احمدشاه مسعود، نویسنده و دیپلومات می توان درک کرد که پس از انسداد سفارت افغانستان در واشنگتن در سال های اخیر مقاومت علیه طالبان از سوی احمدشاه  مسعود نمایندگی دفتر جبهۀ مقاومتِ ضد طالبان را در واشنگتن به عهده داشت:

«امریکایی ها در برابر دولت استاد ربانی که رهبری دولت مجاهدین را بدست داشت، نفرت داشتند. هیچگاه در مورد دولت او  به حیث دولت از ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵ فکر نمی کردند. در واقع آن ها افغانستان را بعد از سقوط حکومت نجیب الله  فرو رفه در جنگ های داخلی می دانستند. رژیم طالبان را بعداً بهتر از حکومت مجاهدین می پنداشتند. در دوران مقاومت ضد طالبان هم  وضع به همین گونه بود. با آمرصاحب (احمدشاه مسعود) فقط یک رابط برای موضوع ابن لادن پیدا کردند. آن ها ابن لادن را طوری می خواستند از بین ببرند که دیگر هیچ مشکلی با طالبان و  پاکستان پیدا نشود. با احمدشاه مسعود  روابط خوبی نداشتند. او را  متهم  بدست داشتن در قاچاق مواد مخدر  می کردند و در جنگ های کابل مسئولش می پنداشتند. من با آن ها  به توافق خود شان به حیث نمایندۀ جبهۀ متحد رفته بودم  کدام کاری انجام  نمی دادند. فقط  در برابر  پرداخت  شصت دالر هر  سه ماه  ویزا می دادند. گاهی یگان ملاقاتی در  سطح  پایین صورت می گرفت که گپ های متحدالمال گفته می شد…. .»

وقتی رهبران تاجیک دولت اسلامی و جبهۀ مقاومت ضد طالبان حتی در سال های که طالبان به عنوان گروه تروریستی ضد منافع امریکا از اسامه بن لادن و اعضای ارشد سازمان القاعده میزبانی می کردند و القاعده حمله بر سفارت امریکا را در نایروبی و دارلسلام از افغانستان و در کنار طالبان سازمان دهی کرد و انجام داد، موفق به تغییر دیدگاه و سیاست امریکا در مورد خود و تاجیک ها نشدند، چه زمانی می توانستند به این موفقیت دست یابند؟

جانشینان احمدشاه مسعود پس از اقتدار مجدد بر کابل که با حملۀ امریکا علیه طالبان در سال ۲۰۰۱ دست یافتند باز هم موفق به جلب حمایت امریکا از رهبری و محوریت تاجیک ها در قدرت سیاسی و دولت افغانستان نشدند. آن ها نه تنها برنامه ای در این مورد نداشتند و تلاشِ در این جهت نکردند، بلکه بر عکس در صدد آن شدند تا خود را با دیدگاه و سیاست امریکایی ها در مورد حاکمیت سیاسی افغانستان همآهنگ کنند و مطیع تمایلات و مطالبات امریکا باشند.

 

د: – ناهماهنگی و ناهمسویی در سیاست خارجی:

برداشت و سلیقه های متفاوت، نا همسویی و نا همآهنگی و حتی تناقض و تضاد در سیاست خارجی میان رهبران دولت و احزاب متحد دولت بخشی دیگر از ضعف و کمبودی بود که به دوام اشتباهات در این عرصه می انجامید. رهبران دولت، حتی احمدشاه مسعود و استاد ربانی میان خود و رهبران احزاب متحد دولت که افکار و سلیقه های متفاوت در مسایل مختلف داشتند بر سرِ سیاست و مناسبات خارجی دولت نیز با دیدگاه متعدد، ناهمآهنگ و گاهی متضاد ظاهر می شدند.

ضعف و ناتوانی رهبران تاجیک تبار دولت مجاهدین در جلب حمایت خارجی و طرد خصومت پاکستان با خود حتی قبل از دسترسی به قدرت سیاسی و تشکیل دولت در کابل بر می گشت. آن ها نتوانستند متحد و حامی خارجی قبل از تصاحب دولت برای خود پیدا کنند. احمدشاه مسعود بعد ها در جریان تشدید جنگ ها در کابل و به خصوص در دوران مقاومت به این ضعف پی برده بود و بارها می گفت که اشتباه کلان ما این بود که ما درک درستی از روابط خارجی نداشتیم و قبل از تصرف کابل و دسترسی به حکومت با هیچ کشور خارجی تماس نداشتیم تا از ما حمایت کنند.

ب: – در عرصۀ داخلی:

مشکلات استاد ربانی و احمدشاه مسعود رهبران تاجیک تبار دولت اسلامی در عرصۀ داخلی بسیار بیشتر و پیچیده تر از مشکلات سیاست خارجی آن ها بود:

 

 

  • چالش مشروعیت:

 

مشروعیت در حاکمیت و نظام سیاسی کشورها، سلطه و قدرت پنهانی و علنی است که دولت و حاکمیت موجود را برای مردم  و باشندگان جامعه قابل قبول میسازد. وظیفه و مکلفیت اساسی یک دولت حمایت همه جانبه از زندگی فردی، اجتماعی، مادی و معنوی تمام شهروندان و اتباع کشور است. مشروعیت دولت بستگی به انجام این وظایف دارد. ناتوانی و ضعف دولت در تأمین وظایف مذبور مشروعیت دولت را زیر سوال میبرد.

مشکل و بحران مشروعیت برای استاد برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود رهبران دولت اسلامی بیش از حد معمول و طبیعی آن بود. زیرا آنها منحیث حاکمان جدید در زمان و شرایطی نیاز به مشروعیت حاکمیت خود داشتند که تمام ساختار های دولتی در کشور از هم پاشیده بود. در مملکت عملاً گروه ها و قوماندانان با سلیقه های ناهمگون بصورت جدا از مرکز فرمان میراندند. ارتش، متلاشی شده بود و سلاح در دست عام مردم قرار داشت. یک و نیم دهه جنگ و اشغال خارجی، ساختار سیاسی و اجتماعی گذشته را برهم زده بود. شرکت اقوام،  قبایل، طوایف و گروه های مختلف سیاسی و مذهبی در این یک و نیم دهه جنگ، دید  و باور های  تازه ای  به  آنها داده بود. هر یکی از گروه های قومی، سیاسی و مذهبی کشور مطالبات جداگانه در ساختار جدید سیاسی داشتند. این مطالبات بدور از منطق و عدالت و در تضاد و عناد با منافع  همدیگر  مطرح  می شد.

مشروعیت دولتِ برهبری استاد ربانی از دیدگاه های مختلف قومی و گروهی مورد تردید قرار میگرفت. برای بسیاری از گروه های قوم پشتون، حاکمیت تاجیک ها  غیرقابل قبول پنداشته می شد.

عبدالعلی مزاری رهبرحزب وحدت به عنوان حقوق هزاره (شیعیان هزاره) خواستار ۲۵ در صد سهم در قدرت دولتی بود. حزب او و سایر احزاب تشیع از لزوم رسمیت یافتن فقه جعفری صحبت میکردند.

عبدالرشید دوستم بنام حقوق شمال، حاکمیت انحصاری در شمال و رهبری وزارت دفاع را میخواست.

گلبدین حکمتیار با هر دوچهره گروهی و قومی با بهانه های گوناگون در فکر رسیدن به رهبری کشور بود.

حرکت انقلاب اسلامی برهبری مولوی محمد نبی محمدی و حزب اسلامی مولوی خالص با بسیاری از سیاست و عملکرد رئیس دولت اسلامی و احمدشاه مسعود مخالفت میکردند و بنا بر ملاحظات و انگیزه های قومی و سیاسی طرفدار بقای حاکمیت با رهبری آن ها نبودند.

جناح محمد اکبری در حزب وحدت و حرکت اسلامی برهبری آیت الله محسنی با آنکه از متحدین حکومت استاد ربانی بودند نارضایتی هایی از رهبران دولت داشتند.

عبدرب الرسول سیاف رهبر تنظیم اتحاد اسلامی و از متحدین اصلی دولت نیز با سیاست و عملکرد های رئیس دولت اختلاف و ناهمآهنگی داشت. او روش و سیاست دولت را در اسلامی کردن ادارات دولتی غیر مؤثر و ناکافی می شمرد. در مورد تفاهم و نزدیکی با عبدالرشید دوستم و جنبش ملی او مخالف بود. نظریۀ حکومت تکنوکرات ها را که گاهی از سوی احمدشاه مسعود مطرح می شد نمی پذیرفت. طرح سازمان ملل را در ایجاد حکومت بیطرف که هر چند عملی نگردید در تناقض با اهداف و آرمان جهاد تلقی میکرد. با موضع گیریهای دولت علیه پاکستان به خصوص با سیاست احمدشاه مسعود در این مورد ناسازگاری داشت.

برای بسیاری از سران احزاب اسلامی و جهادی حتی آنهاییکه در داخل دولت قرار داشتند و یا در حالت بیطرفی به سر میبردند، جمعیت اسلامی و شورای نظار، گروه ها و نیروهای انحصار گری محسوب می شدند که مناصب و مراکز اصلی قدرت را در اختیار خود نگهداشته بودند. در حالی که این ذهنیت، کینه و خصومت گروههای مخالف دولت را تشدید میکرد، در داخل دولت به ناخشنودی و عقده مندی گروه های متحد دولت می افزود؛ گروه های که همزمان با مشارکت در قدرت و بهره مندی از امتیازات دولت، احساس بیگانگی میکردند و عملاً خود را از دسترسی مستقیم به منابع و مراکز اصلی قدرت محروم میافتند.

افزون بر این، میان استاد ربانی و احمدشاه مسعود به عنوان رهبران اصلی دولت و از برخی دیدگاه ها رهبران جامعۀ تاجیک افغانستان در پاره ای از مسایل ناهمسویی و اختلاف وجود داشت:

احمدشاه مسعود از امضای معاهده اسلام آباد در بهار ۱۳۷۲ توسط رئیس دولت ناراض بود؛

از توافقنامۀ ماهیپر با گلبدین حکمتیار که پای او را به حیث صدر اعظم بداخل شهر کابل کشانید، دل خوش نداشت؛

از عدم استعفای استاد ربانی رئیس دولت اسلامی در شورای هرات ناراحت بود. در حالی که استاد ربانی طرفدار آرام ساختن و مهار کردن عبدالرشید دوستم با دادن امتیازاتی به او بود، اما احمدشاه مسعود مطالبات دوستم را نادرست و پذیرش آنرا خطرناک تلقی میکرد. دیدگاه های آنها در مورد برخورد و روابط با پاکستان، همسویی و همآهنگی نداشت.

 

 

  • نبود منابع مالی در جهت هزینه دولت:

 

دولت اسلامی مجاهدین هیچگونه منابع مالی داخلی که بتواند از طریق آن هزینۀ دولت خود را در بخش های نظامی و ملکی تامین کند، در اختیار نداشت. هیچ دولت و کشور خارجی نیز حاضر نبود حکومت استاد ربانی و احمدشاه مسعود را از لحاظ مالی و نظامی کمک کند. مصارف دولت در تمام بخش ها از چاپ بانکنوت افغانی مطابق روند دوران حکومت داکتر نجیب الله تامین می شد که پول افغانی به سرعت و شدت، ارزش خود را از دست می داد.

 

 

  • نا آمادگی و ظرفیت ناکافی برای دولت داری:

 

استاد ربانی و احمدشاه مسعود که در سال ۱۳۷۱ (۱۹۹۲)به همکاری نیروها و جناح های معینی  از درون حکومت داکترنجیب الله و حزب دموکراتیک خلق قدرت سیاسی را به دست گرفتند و دولت اسلامی مجاهدین را در محور خود ایجاد کردند، آمادگی و ظرفیت کافی و لازم  برای دولت داری و رهبری دولت نداشتند.

منظم ترین جبهه جنگ و جهاد در داخل کشور، جبهات احمدشاه مسعود بود، اما نظم و سازماندهی مؤفقانه احمدشاه مسعود برای مناطق معدودی از کشور و در شرایط ویژۀ دوران جنگ با قوای شوروی و دولت حزب دموکراتیک خلق، مؤثریت و کار آیی داشت. در حالی که برای تشکیل دولت در کابل و ادارۀ کشور به ایجاد ساختار و نظام دولتی با موجودیت گروه کثیری مدیران متخصص در عرصه های مختلف حاکمیت و اداره ضروت بود.

جمعیت اسلامی افغانستان به رهبری استاد ربانی و احمدشاه مسعود در عرصه های مختلف اداره و مدیریت بخش های ملکی و نظامی از نیرو و توانایی کافی و موثر برخور دار نبود. بد تر از این نقص و ناتوانی، فساد و بی صداقتی اعضا و منسوبین این تنظیم و سایر تنظیم های جهادی و اسلامی شریک در دولت و حکومت بود. بسیاری از افراد و عناصریکه کدرها و فعالین تنظیم های خود در هر دو عرصه نظامی و ملکی بودند و بعداً در کرسی های دولتی قرار گرفتند دست به سوء استفاده و خیانت مالی زدند. در بررسی عوامل درونی سقوط دولت اسلامی به رهبری استاد ربانی و احمدشاه مسعود نمی توان از اثر منفی و مخرب گسترش فساد مالی چشم پوشید. به قول ابن خلدون مؤرخ مشهور مسلمان، قدرت “عصبیه” که نیرو و انگیزۀ دفاع از حاکمیت محسوب می شود در نتیجه فساد مالی به انحطاط و اضمحلال رفت.

 

دوران مقاومت و بازنگری اشتباهات پیشین

رهبران تاجیک تبار دولت اسلامی:

پس از سقوط کابل به دست طالبان در میزان ۱۳۷۵، استاد ربانی مقر دولت را به تخار و مزار شریف و سپس به بدخشان برد. احمدشاه مسعود فرماندهی مقاومت علیه طالبان را بدست گرفت و در صدد آن شد تا در هر دو عرصۀ داخلی و خارجی از تکرار اشتباهات دوران حکومت در کابل جلوگیری کند و حتی به جبران آن اشتباهات بپردازد.  

میانجگیری استاد ربانی و احمدشاه مسعود که برای آشتی مخالفان اسلام گرای تاجکستان با دولت آن کشور به ریاست امام علی رحمان در زمان حضور شان در کابل آغاز شده بود، به کرسی نشست و روابط آن ها با دولت تاجکستان بسیار نزدیک شد.

سید عبدالله نوری رهبر حزب نهضت اسلامی تاجکستان با امام علی رحمان رئیس جمهور آن کشور را در فرخار افغانستان میزبانی کردند و پایه های توافق و صلح میان هر دو طرف ایجاد شد. احمدشاه مسعود حتی رضوان صدیروف یکی از فرماندهان معروف و مقتدر مخالف دولت تاجکستان را که مخالف صلح بود، وادار به قبول صلح کرد و او را با نیروهایش به تاجکستان فرستاد. البته رفتار و سیاست طالبان در مورد حمایت از دولت خود خواندۀ چیچین، حضور افراد اسلام گرای ازبکستان به رهبری جمعه نمنگانی در میان طالبان، حضور اسلام گراهای اوغور از چین  و حضور هزاران افراد اسلام گرا از کشورهای مختلف در میان طالبان، دولت های تاجکستان، قزاقستان، روسیه، هند، ازبکستان و ایران را در حمایت و همکاری با احمدشاه مسعود و استاد ربانی کشاند.

تاجکستان در کولاب پایگاه هوایی را در اختیار احمدشاه مسعود قرار داد. مسعود به سفر های متعدد به تاجکستان، هند، ازبکستان و ایران پرداخت. در داخل با دوستم و کریم خلیلی موافقت جبهۀ مشترک را در خنجان(۱۹ میزان ۱۳۷۵ برابر به ۱۱ اکتوبر ۱۹۹۶) امضا کرد.

احمد شاه مسعود علی رغم آنکه در جنگ شدید با طالبان به سر می برد و طالبان تا سال ۱۳۷۷ بر ولایات شمال تا تالقان تسلط  یافتند، اما به مقاومت و گسترده ساختن جبهۀ مقاومت از تمام  اقوام  ادامه داد. تلاش کرد تا دیدگاه غرب و به خصوص امریکا را در مورد دخالت پاکستان و نقش پاکستان در حمایت از طالبان و القاعده تغییر دهد. در اوایل حمل ۱۳۸۰ به مقر پارلمان اروپا به دعوت ریاست پارلمان مذکور به شهر استراسبورگ فرانسه سفر کرد. او امید وار بود که امریکا و غرب به ماهیت و خطر طالبان و القاعده پی می برد. امریکایی ها با او نخست بر سر بازخرید موشک استینگر رابطه ایجاد کردند و سپس با حملۀ القاعده بر سفارت امریکا در نایروبی و دارالسلام در ۷ آگست ۱۹۹۸ بر سر ابن لادن رابطۀ تبادل و همکاری اطلاعات برقرار کردند. هر چند امریکایی ها سیاست شان این بود و تلاش می کردند که تا از این رابطه ها مسعود در جنگ علیه طالبان سود نبرد، اما باور مسعود این بود که بتواند بر دیدگاه و سیاست امریکایی ها بر سر پاکستان و طالبان تغییر ایجاد کند. این تلاش ها موثریت نداشت و تا آخرین لحظات حیاتش شاهد تغییر موقف امریکا در مورد پاکستان بر سر افغانستان نبود. این تغییر تا حدی و بگونۀ موقت و محدود پس از ۱۱ سپتمبر ۲۰۰۱ در بینش و سیاست امریکا ایجاد شد، اما احمدشاه مسعو دو روز پیش از آن  با حملۀ انتحاری دو عضو عرب القاعده در خواجه بهاألدین ولایت تخار به شهادت رسیده بود.

 

سقوط طالبان، ورود امریکا و سقوط تدریجی تاجیکان از اقتدار سیاسی:

حکومت طالبان با حملا هوایی و موشکی امریکا توسط نیروهای جبهۀ مقاومت ضد طالبان که فرماندهی اش را قبلاً احمدشاه مسعود فقید به دوش داشت، سقوط کرد. کابل در ۱۲ نوامبر ۲۰۰۱(۲۱ عقرب ۱۳۸۰) توسط نیروهای تحت فرمان محمدقاسم فهیم جانشین احمدشاه مسعود تصرف گردید؛ اما رهبران مقاومت و جانشینان مسعود که در آغاز بر تمام نهاد های امنیتی و نظامی تسلط داشتند از همان آغاز اجلاس بن و تشکیل حکومت موقت به ریاست حامد کرزی خبط های بزرگی را گام به گام انجام دادند. تبعات اشتباهات آن ها نه تنها تضعیف، انزوا و راندن شان از قدرت بود، بلکه آ ن خبطه ها به تدوین و تصویب قانون اساسی و شکل گیری نظام ریاستی متمرکز انجامید که امروز قدرت سیاسی را بصورت قانونمند در اختیار یک فرد به عنوان رئیس جمهور قرار داد.

نخستین اشتباه سیاسی جانشینان احمدشاه مسعود پذیرش حامد کرزی از زاویۀ هویت تباری به عنوان پشتون و تردید ریاست عبدالستار سیرت بر مبنای هویت تباری او به عنوان ازبیک بود.

جانشینان احمدشاه مسعود به خصوص محمدقسیم فهیم و داکترعبدالله برای ریاست حامد کرزی در حکومت به شدت تلاش و جانبداری کردند. مارشال فهیم این حمایت را اشتباه خود تلقی کرد که می گوید به اصرار زلمی خلیل زاد انجام داد، در حالی که سید مخدوم رهین و داکترعبدالرحمن از بن تاکید داشتند که من با ریاست سیرت موافقه کنم، نه کرزی.

داکترعبدالله به حدی در رسیدن کرزی به ریاست حکومت تلاش کرد که جیمیز دابینز رئیس هیات امریکایی در اجلاس بن می گوید:«در واقع، وحدت نظری که در سطح بین المللی در حمایت و پشتبانی از حامد کرزی شکل گرفته بود، محصول تلاش های داکتر عبدالله بود. علاوه بر ترویج و تقویت کاندیداتوری کرزی به من، عبدالله بذر این پیشنهاد را در افکار و اذهان روس ها، هندی ها، ترک ها، ایرانی ها و دیپلومات های متعدد اروپایی دیگر نیز کاشته بود.»

حامد کرزی حکومت را از استاد ربانی در اول جدی ۱۳۸۰(۲۲ دسمبر ۲۰۰۱) تسلیم شد و در حلقه و انحصار رهبران جبهۀ مقاومت که عمدتاً تاجیکان بودند حکومت خود را آغاز کرد. اشتباهات رهبران تاجیکان در حکومت کرزی پس از بن و در جریان حاکمیت هم چنان با گستردگی بیشتر ادامه یافت. در لویه جرگۀ اضطراری(۲۱ جوزای ۱۳۸۱ برابر به ۱۱ جون ۲۰۰۱)در کمیسیون تدوین و تدقیق قانون اساسی و در لویه جرگۀ تصویب قانون اساسی (۲۲ قوس ۱۳۸۲)با نقش بسیاری از این رهبران نظام ریاستی متمرکز به تصویب رسید.  

یکی از عوامل راندن رهبران تاجیک متدرجاً از اقتدار سیاسی و حتی مشارکت در این اقتدار با کرزی به تلقین این ذهنیت و باور به امریکایی ها و غربی های حامی این حکومت بر می گشت که تاجیک ها در رهبری قدرت موجب بی ثباتی در افغانستان می شوند و این ها نمی توانند محور قدرت باشند و مورد پذیرش اقوام دیگر قرار گیرند. جانشینان مسعود در اجلاس بن و ساختار جدید شکل گرفته و سپس در ساختار قانون اساسی خودشان با رفتار و عمل خود به این تلقی صحه گذاشتند.

 

سخن آخر:

صرف نظر از درستی و نادرستی این تلقی و بحث بر سر چالش اقتدار سیاسی برای تاجیک ها در افغانستان از منظر قومی، نکتۀ اصلی قابل پرسش و بحث به عبور از این چالش بر می گردد. مسلماً دیدگاه های مختلف و متفاوتی در این مورد و به خصوص از سوی اهل سیاست و نخبگان و روشنفکران متعلق به جامعۀ تاجیک ارائه می شود. گروه های سیاسی و قومی دیگر در افغانستان نیز به این موضوع نگاه های مختلف دارند. اما نگاه و باور من این است که تاجیک ها در افغانستان و حتی در منطقه بیشتر هویت فرهنگی دارند، تا هویت تباری. راه حل چالش در اقتدار سیاسی باید از منظر این هویت مورد بررسی قرار گیرد. آنچه را که من از این هویت راه حل اصلی و پایدار برای جامعه و کشور افغانستان در ابعاد مختلف حیات سیاسی واجتماعی تلقی می کنم، رفتن بسوی جامعۀ شهروندی و ملت شهروند است، نه ملت اقوام. راه حل چالش اقتدار سیاسی در افغانستان برای جوامع قومی و گروه های سیاسی متعلق به اقوام و هویت قومی علی رغم تظاهر به کتمان این تعلق، تقویت جامعۀ شهروندی و سیاسی سازی قدرت به جای قومی سازی سیاست و قدرت در جهت شکل گیری ملت مدنی و شهروند است.

ممکن است این دیدگاه و این تصور با توجه به قومی بودن سیاست در افغانستان و رویکرد شمار کثیری از افراد و گروه های مختلف به این سیاست و تقویت جامعۀ قومی به جای جامعۀ شهروندی، یک آرمان گرایی محض و غیر عملی تلقی شود. افزون بر آن، ممکن است این دیدگاه از سوی کسانی که تبعیض و ستم قومی ناشی از برتری جویی قومی را در افغانستان عامل مهم در بی عدالتی و ناپایداری ثبات و توسعۀ سیاسی و اجتماعی می دانند، حمایت از تداوم این بی عدالتی و تبعیض ارزیابی شود. حتی اگر این تلقی و ارزیابی بخشی از واقعیت های امروز افغانستان را انعکاس دهد و قومی سازی قدرت در جهت تامین عدالت و ثبات، گریز ناپذیر باشد، این، یک راه حل نادرست، کوتاه مدت و ناپایدار است.

 

پی نوشت:

از این منابع در مقاله بهره گیری به عمل آمده است:

۱ – تاریخ افغانستان بعد از اسلام، عبدالحی حبیبی

۲ – افغانستان در مسیر تاریخ، غلام محمد غبار

۳ – پاکستان در خط آتش، تالیف پرویزمشرف

۴ – امریکا در افغانستان، اثر نگارنده

۵ – تاریخ سیاسی و اجتماعی خراسان، اثرک التون، لی، دینل

۶ – ملیت های شوروی، اثر: گراهام اسمیت

۷ – خاطره های امیر عالم خان

۸ – خراسان و ماوراءالنهر، اثر بلیسنکی

۹ – تاجیکان در قرن بیستم، سلیم ایوب زاد

۱۰ – در باره سرزمین نیاکان، فریدون جنیدی

۱۱ – حکومتگران کشورهای اسلامی، سیروس غفاریان

۱۲ – بازی بزرگ جدید در اسیای مرکزی، الهه کولایی

۱۳ – افغانستان در پنج قرن اخیر، محمدصدیق فرهنگ

۱۴ – عیاری از خراسان اثر استاد خلیل الله خلیلی

۱۵ – تجاوز شوروی و مقاومت مجاهدین، هنری برادشر

۱۶ – اقغانستان، جنگ، سیاست و جامعه، اثر: انتونیو جیوستوزی

۱۷ – سالهای تجاوز و مقاومت، اثر نگارنده

۱۸ – جنگ اشباح، اثر: ستیو کول

۱۹ – ما و پاکستان، اثر نگارنده

۲۰ – نهضت اسلامی افغانستان، اثر نگارنده

۲۱ – یاد داشت های نگارنده

پاسخ بدهید

ابراز نظر

Your email address will not be published.

ارسال

Copyright © Jawedan.com