خبر و دیدگاه

خطبه های ناتمام حکمتیار ناتمام ماند

 

دستور طالبان و خطبه های ناتمام حکمتیار

گلبدین حکمتیار رهبر حزب اسلامی پس از صدور دستور طالبان به خطبه خوانی ها در اقامتگاۀ خود در روز های جمعه پایان داد. وی پس از آن دست به این تصمیم زد که اداره استخباراتی طالبان در کابل به او  دستور داد که در خطبه های نماز جمعه  مسائل سیاسی را مطرح نکند و در ضمن به ملا هیبت الله بیعت کند و در خطبه هایش از او به عنوان امیرالمومنین یاد کند. بر بنیاد گزارش ها حکمتیار به طالبان گفته است که بیش از نیم قرن در برابر دو اشغال مبارزه کرده و شمار زیادی به او بیعت کرده اند و او حاضر به شکستاندن بیعت مردم نیست. او در حالیکه از بیعت کردن برای ملاهیبت الله ابا ورزیده و و در ضمن تن به سکوت داده است. دیده شود که در عقب این خاموشی او توفانی در حرکت است و یا اینکه او خلاف رویکرد های سازش ناپذیر گذشتۀ خود تسلیم طالبان می شود.

خطبه خوانی چه پیش از اسلام در دوران جاهلیت و چه بعد از اسلام پیشینۀ تاریخی دارد. در عصر جاهلیت خطیب سخنگوی قبیله بود که عصا و یا نیزه ایرا در دست میگرفت و سخنرانی می کرد. خطیب پس از مدح و ستایش خان قبیله به خطبه خوانی ادامه می‌داد و به موضوع های مهم قبیله می پرداخت و در سخنرانی های خویش نقش خان را بحیث قبیله سالار به گونۀ برجسته ارایه می کرد. با ظهور اسلام مثل بسیاری از سنت ها رسم خطبه خوانی هم به نحوی حفظ شد و خطیب پس از سپاس ایزد منان و فرستادن درود بر پیامبر به خطبه خوانی می پرداخت و بعدها با گسترش اسلام در سراسر جهان خطیب ها از سوی خلیفه برگزیده می شدند و در روز های جمعه به سخنرانی می پرداختند. بسیاری اوقات ترجیح داده می شد تا والیان در روز های جمعه خطبه خوانی کنند و با پرداختن به مسائل مهم، مردم را در جریان پیش آمد های مهم سیاسی و اجتماعی و اقتصادی قرار بدهند. هدف بنیادی از این خطبه خوانی ها چه در دوران خلافت پس از پیامبر و چه در دوران ملوکیت پس از معاویه تحسین خلیفه ها و ملوک اموی و عباسی و ستایش از کارنامه های آنان و توجیۀ حتا زشت ترین رویکرد های سیاسی و اجتماعی آنان بود.
پس از آنکه قلمرو های اسلامی گسترده شد و حکومت های مستقل در خراسان و مصر و سایر نقاط جهان بوجود آمدند. رسم خطبه خوانی ها در کنار سایر مسائل نیز به گونه آی حفظ شد. خطیب ها در واقع نماینده گان و سخنگویان ملوک و شاهان و سلاطین بودند و بر جبین حتا ظالمانه ترین فرمان های آنان مهر شریعت را می زدند و برای درازی عمر آنان دعا و درود می فرستادند. در محور این خطبه خوانی هد بود که مستبد ترین و عیاش ترین سلاطین و ملوک تا مقام ” السلطان ظل الله فی الارض” یعنی پادشاه سایۀ خدا صعود نمودند و شاعرانی هم آمدند و گفتند” نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پا – تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان نهد” نا باشد که دریای لطف و چاکر نوازی سلطان به جوش آید و دهن شاعر مداح و متملق را با زر و سیم پر نماید.

این خطبه خوانی ها و مداحی ها اسلام و جامعه های اسلامی و تمامی ارزش های راستین آنها را مسخ و تحریف نمود. روز تا روز جوامع اسلامی از کاروان ترقی و پیشرفت و حکومتداری عقب ماندند و هریک پی دیگری به مستعمرۀ قدرت های اروپایی و بعد آمریکایی بدل شدند. خطبه خوانان چنان به نفع سلاطین فرصت آفرینی کردند که اندک ترین مجال برای گسترش اندیشه هایی ندادند که جهان اسلام را از سیطرۀ حکومت های شاهی به سوی حکومت های مردم سالار رهنمون می کرد. بازهم این خطبه خوانان بودند که خیلی بی شرمانه برای درازی عمر شاهان مزدور دعای خیر فرستادند و لات و برنس را مورد تحسین و تقدیر قرار دادند. این رسم نادرست روز تا روز نهادینه تر شد و تا به روزگار ما رسید. حالا هم سایۀ سنگین خطبه خوانان چنان کشنده است که هنوز هم چگونگی حکومت در جهان اسلام میان سکولار و غیر سکولار یا مداخلۀ دین در سیاست و عدم مداخلۀ دین در سیاست حساسیت برانگیز است. دیروز خلیفه ها و ملوک با ساطور اسلام و شریعت تیغ از دمار میلیون ها انسان بیرون کردند و امروز هم تیغ های زهرآلود و زنگ زده در دست گروه‌های افراطی مثل طالبان و القاعده و داعش افتاده است و بوسیلۀ آنها رگ های اسلام و مسلمانان و همه ارزش های جدید را قطع می کنند.

شگفت آور این است که بازهم خطبه خوانان در جهان اسلام، بویژه در افغانستان اند که تمامی جنایت های طالبان را زیر نام دین و اسلام بر مردم افغانستان شرعی پنداشته و فتوای آن را صادر می کنند. این جنایت آنقدر تحت حاکمیت طالبان تیوریزه شده که ملا مجاهد سخنگوی طالبان هتک حرمت به انسان را و تجاوز به حریم مقدس انسانی او را تکاندن گناه تلقی می کند. این خطبه خوانان اند که جنایت های طالبان مانند کشتار های مخفیانه و بی‌رحمانۀ طالبان و غصب حق کار زنان و حق آموزش دختران و محدودیت های دست و‌پاگیر زنان و دختران از سوی آنان را شرعی می پندارند. این خطبه خوانان با این پندار های واهی و غلط در واقع هر روز خطبۀ نابودی انسانیت را در افغانستان می خوانند و با سرکوب هرچه بیشتر زنان و درازی عمر ملاغیبت الله دعا می کنند.
حکمتیار هم پس از تحویلی ارگ به طالبان و در سایه و روشن فضای غبار آلود سیاسی و اجتماعی افغانستان به خطبه خوانی های خود در مسجد ایمان ادامه داد. هرچند خطبه خوانی های حکمتیار پس از آمدن او به کابل بر بنیاد توافقنامۀ صلح میان او و حکومت در مسجد ایمان آغاز شد. توافقنامۀ صلح میان سید احمد گیلانی رئیس شورای عالی صلح، محمد حنیف اتمر مشاور امنیت ملی افغانستان، عطاء الرحمان سلیم منشی شورای عالی صلح به نمایندگی از دولت افغانستان و محمد کریم امین به نمایندگی از حکمتیار رهبر حزب اسلامی امضا شد. این سند پس از امضای محمد اشرف غنی رئیس جمهوری وقت افغانستان و گلبدین حکمتیار رهبر حزب اسلامی، نافذ گردید که حکمتیار و دیگر اعضای حزب او مصؤونیت قضایی پیدا کردند. این سند شش صفحه‌ای در سه فصل و ۲۶ ماده ترتیب شده است.

هرچند خطبه های روز های نخستین حکمتیار با سیاست های طالبان بیشتر همخوانی داشت و در کوبیدن اشغالگران با طالبان همدست و هم داستان بودند. هر دو با دور اشغال خواندن افغانستان افتخار می کردند و جغۀ افتخار بر سر نهاده و باهم رقص و پایکوبی  می کردند. شگفت آور این که شماری از اعضای ناآگاه و خوش باور و احساساتی حزب اسلامی نیز با آمدن طالبان با دهل و سرنا با دور اشغال خواندن افغانستان مستی و جوش و خروش می کردند و در این جشن خود را با طالبان شریک می دانستند. چنانکه بودند، عده ایکه در صفحه های اجتماعی با نام مستعار از بام تا شام در مدح طالبان و بدگویی گروهها و اقوام دیگر و متهم ساختن افراد و اتهام بستن بر آنان و زدن برچسپ های ستمی و مائوئیستی برمصداق ” کاسه داغتر از آش” برای طالبان صفایی می دادند تا به سخن معروف در جمع حامیان دوران اشغال حساب نشوند.

حکمتیار شاید وعده‌های استخباراتی در قبال طالبان را مهم و تعیین کننده شمرده و ممکن هم نقش فرزندان مولوی منصور را در دستگاۀ طالبان ناچیز پنداشته بود. وی با این خیال ترازوی تمامیت خواهی رهبران طالبان و وابستگی آنان را به شبکه های استخباراتی غیر از پاکستان نیز نادیده گرفته بود. شاید وی با این دست کم گرفتن ها آرزوی دعوت طالبان را برای اشتراک در حکومت بسر می برد؛ اما زمان همه چیز را تغییر داد و بالاخره او درک کرد که در آشفته بازار حکومت طالبان هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست و رویکردهای طالبان در مورد کار زنان و آموزش دختران و نحوۀ حکومت و بالاخره تمامیت خواهی های آنان، نه تنها رویای اشتراک در حکومت را در حکمتیار کشت؛ بلکه آخرین برگ های درخت امید اش نیز پرپر و سنگ آرزو هایش به یاس خورد. از سویی هم او ناگزیر به پاسخگویی برای یگان و دوگان کسی در حزب خود بود؛ زیرا سیاست های پیشین درون‌گروهی از گذشته ها حکمتیار را تنها و زمین‌گیر کرده است و این سیاست ها حزب اسلامی را تا سقوط و تقلیل آن در جغرافیای خانواده و رفتن به پرتگاۀ تجزیه و انشعاب آن به سه گروه، یکی به رهبری سباوون و دیگری هم به رهبری ارغندیوال سوق داد.  از این رو او ناگزیر شد تا لحن خود را از موضع یک لابی به سود طالبان به یک منتقد نرم و ابریشمین در برابر آنان عوض کند. حکمتیار زمانی در رابطه با طالبان افراط نمود که برای دل خوشی آنان در چندین سخنرانی پنجشیری ها را مخاطب قرار داد و در مورد آنان سخنانی گفت که خشم بسیاری از آنان را برانگیخت. این به معنای آن نیست که پنجشیری ها همه فرشته ها اند؛ در پنجشیر هم چند دزدی وجود دارد که در میان سایر اقوام و ولایت های افغانستان حتا بیشتر از پنجشیر است؛ اما در این میان آنچه مسلم است، اینکه مردم عام پنجشیری از نیم قرن بدین سو با دشواری های زیادی روبرو اند و با زنده گی سختی دست و پنجه نرم می کنند و در راۀ جهاد با شوروی قربانی های زیادی را متحمل شده اند. پنجشیری ها آنقدر مظلوم نگهداشته شدند که حتا در زمان مهاجرت در پشاور هم کمپ نداشتند و یک خورد هم از  سازمان های بین المللی” رشن” نمی گرفتند. در حالیکه آنان در خانه های کرایی زنده گی می کردند و هزینۀ زنده گی خود را از طریق کار آزاد تامین می نمودند.

هرگاه حرف بر سر سره و ناسره کردن و تفکیک انسان های خوب از بد باشد. در اینصورت انگشت گذاشتن بر آن پنجشیری ها و مورد انتقاد قرار دادن آنان؛ بویژه آنانی که متهم به فساد اند، یک امر عادی است؛ اما این به معنای آن نیست که در برابر فساد میلیونی دیگران خاموشی اختیار کرد و سنگ و چوب را بر فرق پنجشیری ها ریخت. هرگاه روی سخن بطرف مفسدان باشد. در این صورت فاروق وردک و زاخیلوال و صدهای دیگر با اختلاس صدها میلیون دالری فاسدتر از هرکسی اند. این به معنای آن نیست که چشم ها را بست  به خود حق حمله بر هم ولایتی های آنان را داد. در این شکی نیست که طی سال های گذشته بسیاری ها دست به فساد و خیانت های بزرگ زده اند و این مفسدان وابسته به هر قومی در هر ولایت و هر شهری که زنده گی می کنند؛ بدون استثنا منفور اند و خوش بختانه که هیچ پنجشیری از مفسدان پنجشیری حمایت نکرده و از آنان انتقاد هم نموده اند. با تاسف که دیگران و بویژه ناصحان و خطیبان دیگر ولایت ها و بویژه آقای حکمتیار کمتر چنین جرات کرده و با فساد و جنایت و خیانت هم برخورد قومی کرده است.

بدون تردید این پرسش در ذهن پنجشیری ها خطور می کند که چگونه شده تا آقای حکمتیار حتا صداقت های ایثار گرانه و آرمان های بزرگ انسانی همرزمان دیروزی خود را مثل شاه ابدال ها، شاه محمودها، ولی جان و ده های دیگر و حتا خاطرههای یک بار به چشمان آنان را دیدن یکسره به باد فراموشی سپرده و با شنا بر بال های حوادث همه را دست کم گرفته و بدون هرگونه تفکیک همه را قربانی نزاع های گروهی و دشمنی های شخصی و انتقام جویی های خود نموده است. مگر او نمی داند که چنین رویکردی سزاوار رهبران واقعی نیست و شخصیت او را بحیث یک رهبر با پیشینه و با تجربه نخست نزد هوادارانش بخصوص پنجشیری هائیکه هنوز هم حزب اسلامی را خانۀ مشترک گروهی و فکری خود تلقی می کنند، زیر پرسش می برد و در ضمن نزد مردم و بویژه رقبای سیاسی خود نیز مورد سوال قرار می گیرد. این رویکرد او داوری ها در رابطه به بزرگ پنداری های رهبران گروه‌های سیاسی را به شدت خدشه دار کرده است.

هرچند این خدشه پذیری ها از آن زمان ها آغاز شد که آقای حکمتیار یک تنه بر حزب اسلامی لنگر افگند و شخصیت ها و حلقه های مخالف در حزب اسلامی را حذف کرد و از صحنه راند. چنانکه او نخستین بار مورد پرسش سنگین تر اعضای رهبری حزب قرار گرفت که آی اس آی کودتای خود بوسیلۀ تنی را به نام او ثبت کرد و شماری از اعضای رهبری حزب مخالف این حرکت بودند و از حزب اسلامی کناره گیری کردند. حزب اسلامی نه تنها در آن زمان؛ بلکه پیشتر و پسانتر از آن قربانی تصمیم های یک دندۀ حکمتیار شده است. در زمان جهاد هم شماری از اعضای حزب اسلامی مخالف آی اس آی و نزدیکی بیش از افزون حکمتیار با این شبکۀ جهنمی و مداخلۀ آن در امور جهاد  بودند؛ اما حکمتیار رابطۀ خود را از طریق شبکۀ خانواده گی خود و یک و یا دو فرد خاص بدور از نظر شورای رهبری حزبش انجام می داد. بسیاری از اعضای رهبری حزب اسلامی در زمان جهاد با شوروی هم طرفدار درگیری با جمعیت اسلامی و مرحوم احمدشاه مسعود نبودند و آنان این رویکرد را سیاست آی اس‌ آی و خطری جدی به افغانستان آینده می دانستند. خطر یاد شده پس از سرنگونی نجیب آشکارا گردید و در جنگ های تنظیمی تبلور یافت که بار دیگر افغانستان را به کام جنگ نیابتی دیگر فرو برد و حکمتیار در این زمینه پاسخگو است تا پیش از سره و ناسره کردن دیگران خود را سره و ناسره کند. هرگاه حرف بر سر سیاه و سفید کردن و محاسبه باشد و او نخست ناگزیر به سره و ناسره کردن خود است

اینکه پس از سرنگونی نجیب چه فاجعه در افغانستان رخ داد و یک جناح با گروۀ پرچم  به رهبری محمود بریالی و جناح دیگر با شاخۀ خلق به نماینده گی از رفیع وارد معامله شدند و طرح سازمان ملل را تخریب کردند و چگونه جنگ گروهی در افغانستان آغاز شد و کابل به شهر ویرانه بدل شد. اینکه آغازگر این جنگ ها به دستور آی اس آی و بررغم مخالفت رهبران جنبش های اسلامی کی بود؛ همه می‌دانند و آنانی که یادداشت های «قاشقچی» روزنامه نگار ترکی را خوانده اند، دراین مورد دقیق تر می دانند. اگر گفته شود که طالبان فرزند ناخلف جنگ های گروهی است و مسؤول فاجعۀ کنونی در واقع رهبران گروه‌های درگیر جنگ های بعد از سقوط نجیب اند، سخن گزافی نیست. این جنگ ها نه تنها اسلام سیاسی را به شکست فاحش در سراسر جهان دچار کرد؛ بلکه آتشی که امروز در افغانستان تحت امارت آهنین طالبان شعله ور است و این کشور را به لانۀ تمامی گروه‌های تروریستی بدل کرده است؛ مسؤول اصلی آن رهبران جنگ های تنظیمی هستند. رهبران و فرماندهان گروه‌های درگیر جنگ های کابل جز اینکه به اتهام وارد کردن ها به یکدیگر توسل جستند تا با خاک زدن در چشمان مردم از بار مسئولیت های خود چیزی بکاهند. با تاسف که هیچ یک از رهبران و فرماندهان تا کنون جرات نکرده  اند و یا نخواسته اند تا از مردم افغانستان عذرخواهی کنند. این آقایان حافظۀ تاریخ را نادیده گرفته و فکر می کنند که پرونده‌های آنان برای همیش در تاق نسیان تاریخ باقی خواهد ماند. در این تردیدی نیست که نظریه پردازان اسلام سیاسی در دوران استعماری قرن نوزده و اوایل قرن بیست، یگانه راه برای مبارزۀ متحدانه و هماهنگ در برابر قدرت های استعماری را در اسلام سیاسی تلقی کردند و اما حوادث بعدی با ظهور گروه‌های افراطی ناکارایی این نظر را به اثبات رساند. هرچند اسلام سیاسی در جنگ کمونیسم را به موزه‌های تاریخ برد و اما پس لگد های آن پس از جنگ اسلام سیاسی را هم زمین‌گیر کرد. با تاسف که در این شکست رهبران و داعیه داران نهضت اسلامی افغانستان با کارنامه های زشت شان چه در زمان جنگ با شوروی و چه پس جنگ نقش کلیدی داشتند. چنانکه جنگ های گروهی در کابل نوعی سرخورده گی های فکری را در جنگجویان داوطلبی ایجاد کرد که از  کشور های دیگر به صف های مجاهدین افغانستان پیوسته بودند. در تب و تاب این سرخورده گی ها بود که القاعده و بعد داعش را در جهان و پسانتر طالبان بیمار و قبیله زده و تاریک اندیش را در افغانستان به ارمغان آورد که امروز شاهد ننگین ترین فاجعه در این کشور هستیم. حادثهٔ به تخت و تاج رساندن طالبان در کابل زیر پوشش سناریوی فرار متفکر دوم جهان در نتیجۀ تبانی او با آی اس آی فلسفۀ وجودی نیک آیینی را در افغانستان به شدت زیر پرسش برد.

مردم بدین باور اند که مردان نیک آیین و رهبران پیشتاز با قلب های مردم همصدایی دارند و سزاوار آنان نیست که با آشفته صدایی ها کاخ همدلی ها را بشکنند و بویژه آن رهبرانی که رویا های حکومت کردن بر قلب های مردم را بزعم شان در حکومت ناب محمدی در سر می پرورند. چنین رهبران در زنده گی شخصی و سیاسی استوار گام بر می دارند و متانت و شهامت آنان در بلندای هر گام آنان قابل درک است. با تاسف که رهبران تنظیمی و گروهی بویژه آقای حکمتیار در افغانستان از این آزمون ناموفق تر بدر آمده اند و برعکس آنان افغانستان و مردمش را قربانی رویکرد های سیاسی مقطعی و گاز انبری خود نموده اند.

این فصل خطبه خوانی ها هم آهسته آهسته تغییر کرد و لحن حکمتیار اندکی عوض و نسبت به طالبان رنگ انتقادی را به خود گرفت. شیرازۀ رابطه میان طالبان و حکمتیار پس از آن کم رنگتر شده رفت که او حکومت فراگیر را مطرح کرد و از ادامۀ آموزش دختران سخن گفت. واضح است که این سخنان او مورد پذیرش گروهی نبود که رهبر شان به بقیه اعضای گروۀ خود چلنج می دهد که بفرمایید؛ به آیت و حدیثی استناد کنید که بیرون شدن یک دختر ۱۲ ساله از خانه مجوز شرعی داشته باشد. واضح است که اثر این سخنان حکمتیار کمتر از ضربۀ بمب بر فرق ملاغبت الله نیست. ممکن حکمتیار در آغاز حساسیت رهبر طالبان را نادیده گرفته بود و از سویی هم او ناگزیر بود که بحیث رهبر یک حزب از داعیۀ حق کار زنان و آموزش دختران که در منشور آن صراحت یافته، دفاع کند تا تاریخ فردا او را بیشتر محکوم نکند.

شاید حکمتیار در ارزیابی های ابتدایی خود؛ البته با تاثیر پذیری از مشوره های نظامیان پاکستان، امارت طالبان را پله ای برای رسیدن به حکومت اسلامی تلقی کرده بود و رویای پا گذاشتن در پله های آن را در سر می پرورید و بر رغم ناباوری ها هنوز هم امیدوار بود. حکمتیار در حالیکه حکومت غنی را غیر اسلامی می شمرد و اما در مورد امارت طالبان سکوت اختیار کرد. با تاسف که  او اختلاف های ریشه آی میان سلفی ها و دیوبندی ها و افراطیون و اصلاح گرایان را در مورد حکومت اسلامی دست کم گرفت. هرچند چنین حکومتی هنوز در متون دینی صراحت نیافته و گروههای اسلامی هم نتوانسته اند، در این زمینه مانیفست معینی ارایه بدهند. این سر در گمی های پس از ظهور گروهای طالب و داعش و القاعده شماری از رهبران گروه‌های اسلامی مانند، راشد غنوشی رهبر حزب اسلامی تونس را واداشت تا فتوای عدم مداخلۀ دین در حکومت را صادر کند؛ اما حکمتیار هنوز به چنین مقام فکری تکیه نکرده است و در این زمینه اگر گفتنی ای هم دارد تا کنون جرات اظهار آن را نکرده است.

گفتنی است که‌ بنیان گذاران و رهبران جنبش های اسلامی در مقطع خاصی از تاریخ نسخۀ فکری اسلام سیاسی را مطرح کردند و حکومت دینی را از ایده آل های انسانی خود تلقی کردند؛ اما تجارب بعدی این نسخۀ فکری را باطل و مداخلۀ دین در سیاست را منتفی شمرد. برگشت غنوشی هم بر بنیاد تجربه هایی است که مداخلۀ دین در حکومت، را به افیون ملت ها تبدیل می کند. هرگاه نظریه پردازان و رهبران آغازین نهضت های اسلامی  در قید حیات می بودند، بدون تردید آرای خویش را در این حصه مورد تجدید نظر قرار می دادند. گفتنی است که پیش از داکتر غنوشی، داکتر ترابی رهبر جنبش اسلامی سودان با نوشتن کتاب هایی بویژه در مورد نقش زنان در جامعه گام های نخستین را در این رابطه نهاد.

دکتور حسن عبدالله ترابی (۱۹۳۲-۲۰۱۶ میلادی)  مسیری پر‌پیچ و تاب فکری را طی کرد و افکار و اندیشه‌های جنجال‌برانگیز را مطرح و جامعۀ سودان را به تحرک و پویایی آورد. ترابی معرفت دینی را در طول تاریخ متأثر از محیط‌های فرهنگی و اجتماعی گوناگون می دانست که در هر عصری متحول می گردد. یعنی هیچ معرفت دینی مبنایی برای عصرهای دیگر شده نمی تواند. ترابی به نقد کتاب های حدیث چون؛ بخاری و مسلم پرداخت. او طرفدار مساوات مطلق زن و مرد بود و ارزش شهادت مرد و زن را یکی و شهادت یک زنِ دانشمند و با‌سواد را بالاتر از شهادت چهار مرد جاهل و بی‌سواد در مسایل قضایی می دانست. او پیش‌نمازی زنان را در نماز جماعت و ازدواج مسلمان را با نا‌مسلمانان (به جز مشرکان غیرکتابی) روا می دانست. او حق انتخاب عقیده را جایز و مخالف مجازات دنیوی و قانونی در برابر ارتداد در اسلام بود.

حکمتیار در حالیکه خود را در صف و همگنان رهبران یادشده می داند و با بسیاری باور های طالبان مخالف است و در کنار دشواری های دست و پاگیر دیگر بازهم در موجی از یاس و امید به انتقاد های نرم از طالبان ادامه داد. این انتقاد ها تا زمانی ادامه یافت که مسجد ایمان یعنی منبر حکمتیار مورد حملۀ انتحاری قرار گرفت. مسؤولیت این حمله را داعش به عهده نگرفت و حکمتیار آن را به تاجک های تاجکستان نسبت داد؛ اما طالبان از این حادثه با نوعی سکوت استقبال کردند. متقی پس از این حمله با حکمتیار دیدار داشت و حمله را محکوم کرد. حکمتیار در یک سخنرانی خود داعش را سیمای دیگر طالبان معرفی کرده است و اما درحادثۀ انتحاری مسجد ایمان از ارایۀ چنین نظر خودداری کرد.

این حمله در واقع آخرین هشدار طالبان برای حکمتیار بود و برای او فهماندند که هرگاه جان خود را دوست دارد؛ در گوشۀ خانه خود بنشیند و آب خود را ” پف کرده نوش جان کند” پس از این حادثه رسانه ها ممنوعیت خطبه های حکمتیار بوسیلۀ طالبان سخن گفتند. بدنبال آن حکمتیار بدون نام بردن از فرد یا گروهی گفت «خواست برادران این است» که این روند برای مدتی متوقف شود. وی توقف خطبه ها را نوعی کرونای خطرناک خواند. از لحن حکمتیار فهمیده می شود که کرونای جلیقه پوشان انتحاری  جناب خلیفه به مراتب خطرناک‌تر از ویروس کرونا است. در این تردیدی نیست که حکمتیار با این تصمیم گیری دو گام به عقب نهاده تا فرصت یک گام برداشتن را به پیش دریابد. دیده شود که او در روشنایی تجربه های گذشتۀ خود از این آزمون پرچالش موفق بیرون می شود یا خیر. در این میان آنچه مسلم است، اینکه خطبه های حکمتیار از آغاز تا کنون ناتمام باقی مانده است و دیده شود که در پشت سکوت او چه رازی نهفته است و آیا این سکوت او را برای بازگشت به خویشتن تا رسیدن به تمام شدن خطبه هایش یاری می رساند یا خیر. یا اینکه او در تله می ماند و به پرتگاۀ ضد و نقیض گویی های جنون آمیز می افتد، یا اینکه تن به خطر داده و با بیان نیمی از حقیقت به نبرد خاموش با طالبان ادامه می دهد. یا اینکه با عبور از هر دو تله چون بودا به کرانه های ناکرانمتد سکوت پناه می برد تا پس از رسیدن به درک بالا، برای نبرد تازه با طالبان ظهور دوباره نماید و با ایستادگی در برابر  طالبان خطبه های ناتمام خویش را تمام کند؛ اما بعید به نظر می رسد که او با عبور از ” هفت خوان” خطبه های ناتمام سال های پار، نغمه ای خواند و سازی دگری آغازد. زیرا او از گذشته ها تا کنون در این حصه توفیقی نداشته است و از ترمون های گذشته موفق بدر نشده است؛ زیرا

“زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست.

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.”

 

یاهو

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا