خانه » خبر و دیدگاه » طرح ها و راهکار ها و دراز راۀ دشوار نجات افغانستان

طرح ها و راهکار ها و دراز راۀ دشوار نجات افغانستان

   

نجات افغانستان از شر تروریسم و یک جنگ نیابتی دیگر

جریان های سیاسی و حلقه های فکری و نخبگان چپ و راست افغانستان از نیم قرن بدین سو برای ترقی و پیشرفت و رهایی افغانستان از فقر و نابرابری ها و ستم قومی و تضاد های اجتماعی تلاش های پیگیر نمودند و برای تامین نظام مردم سالار و عدالت اجتماعی و برابری های انسانی از هیچ گونه قربانی دریغ نکردند. با تاسف که در این مدت نه تنها ایده آل های چپ و  راست به کرسی نه نشست؛ بلکه از همه چیز استفادۀ ابزاری شد و آنانی که در این راه صادقانه تلاش کردند و خون ریختند؛ نه تنها افغانستان را نجات داده نتوانستند؛ بلکه در این مدت رهروان راستین این جریان ها و حلقه ها و نخبگان نیز قربانی اهداف شوم آنانی شدند که شخصیت اصلی خود را زیر لباس رهبران پنهان کرده اند. نتیجۀ آن بالاخره افتادن افغانستان در کام تروریسم گردید؛ فاجعه ای که امروز نه تنها افغانستان و مردم آن را به قربانی گرفته؛ بلکه کشورهای منطقه و حتا جهان را بیش از هر زمانی در معرض خطر تروریسم قرار داده است. نسخه های آنان برای نجات افغانستان کارایی نداشت و یا این که برنامه های آن دستخوش مداخله های خارجی و بازی های شبکه های استخباراتی کشور های منطقه و جهان گردید. یا این که رهبران این گروهها به دلیل ضعیف شخصیتی و خودخواهی های گروهی و قومی ظرفیت مدیریت حوادث افغانستان را نداشتند و ناگزیر در دام سیاست های بیرونی ها اسیر شدند. مثلی که گروههای چپی در دامان سیاست های شوروی پیشین سقوط کردند و به همین گونه گروههای جهادی قربانی اهداف راهبردی کشور های منطقه بویژه پاکستان و جهان شدند. مثلی که اکنون طالبان ناآگاهانه جاده صافکن سیاست های خارجی ها در افغانستان شده اند. با به قدرت رسیدن طالبان سیمای مهرههای سوختۀ گروههای جهادی و لیبرال و دموکرات عریانتر شد و با فرار شان از صحنه نقاب از سیما هایشان فرو ریخت و ثابت کردند که آنان به مثابۀ تاجران خون و سرمایه در حق مردم افغانستان و آرزو های انسانی آنان جفا کردند.

اینکه چگونه شد تا مبارزات مردم افغانستان به پیروزی نرسیدند. در این رابطه افزون بر پرسش ها پاسخ های گوناگونی ارائه شده که ایدئولوژیک شدن، تضاد های گروهی، تشدید گرایش های قومی و زبانی و مذهبی، وابستگی های استخباراتی و تهاجم شوروی پیشین و پس از آن حملۀ امریکا و فرسایشی شدن مبارزههای مردم افغانستان خوانده شده است. حالا که بیش از نیم قرن از آن روزگاران گذشته است و افغانستان پس از دهۀ دموکراسی بعد از سال ۱۳۴۳، سقوط شاهی و استقرار جمهوریت ۱۳۵۲ در سال ، کودتای هفت ثور در سال ۱۳۵۷ و تهاجم شوروی در ۶ جدی سال ۱۳۵۸، سرنگونی رژیم کمونیستی به رهبری نجیب و پیروزی مجاهدین و تشکیل دولت اسلامی افغانستان در سال ۱۳۷۱، سرنگونی دولت مجاهدین بوسیلۀ طالبان در میزان سال ۱۳۷۵، سرنگونی طالبان و تشکیل حکومت موقت و بالاخره استقرار جمهوریت در قوس سال ۲۰۰۱ در تا کنون فراز و فرود های زیادی را پشت سر گذشتانده است؛ اما در این میان بزرگ ترین پرسش این است که چگونه شد تا طی نیم قرن گذشته زعیم ملی در افغانستان ظهور نکرد و این غیابت افغانستان را به دامن جنگ گروهی و قومی و مذهبی کشاند و مبارزات مردم افغانستان برای رهایی و شکوفایی و پیشرفت به نتیجه نرسید. 

اکنون که مردم افغانستان نیم قرن زنده گی دشوار و پر از فراز و فرود ها را به آزمون گرفته اند و با تاسف که تمامی تجربه ها به ناکامی انجامید و اکنون که کشور به کام تروریسم با محوریت پاکستان و گروههای خطرناک تروریستی افتاده است. این پرسش در افکار همگان خطور میکند که چه طرح و راهکاری می تواند، افغانستان را از بحران کنونی نجات بدهد. شماری ها برای رهایی از سیطرۀ قومی و استبداد تک قومی تغییر نام افغانستان را به آریانا و خراسان راۀ نجات افغانستان تلقی می کنند و بدین باور اند که یک قوم با استفاده از نام افغان، افغانستان را منحصر به یک قومی بدانند و بدین وسیلۀ با مهاجر خواندن دیگران نوعی ستم ملی را حق خود تلقی کنند. طرفداران این نظریه تغییر نام خراسان به افغانستان را نسخۀ رهایی افغانستان از ستم قومی و برتری خواهی یک قوم بر اقوام دیگر تلقی می نمایند. این در حالی است که چنین کاری یک امر عادی نیست و نیاز به یک حکومت قانونمند  و دموکراتیک دارد؛ زیرا تغییر نام افغانستان نیاز به یک بستر ثبات دارد تا مردم افغانستان در یک همه پرسی آزاد و عادلانه و بدون هرگونه تقلب به تغییر نام افغانستان یا حفظ آن رای بدهند. پس چنین کاری با راه اندازی هیاهوی تبلیغاتی ممکن نیست. این هیاهو برعکس هرچه بیشتر میان مردم افغانستان فاصله ایجاد می کند و فرصت های اندک را هم از میان می برد. منتقدین این نظریه مدعی اند که با توجه به شرایط موجود چنین ادعا یک ادعای اضافی و تبلیغاتی است و بجای رهگشاه، برعکس چالش آفرین است؛ حتا شماری این را نوعی توطیۀ شبکه های استخباراتی کشور های منطقه و حتا جهان تلقی می نمایند و از لحاظ عملی آن را در شرایط کنونی ناممکن می دانند. 

طرفداران این نظریه افغانستان را یک نام سیاسی خوانده و ادعا دارند که افغانستان یک سرزمین با پیشینۀ فرهنگی است که دیروز آریانا و خراسان اش می خواندند. این گروه، نام های آریانا و خراسان را بحیث یک نام فرهنگی مصداق خوبی برای افغانستان می دانند و آریانا و خراسان را سرزمین بزرگ اندیشمندانی از امام اعظم و ماتریدی و ابومسلم خراسانی تا بخاری، ترمذی، ابوشکور بلخی، رابعۀ بلخی، بیهقی بلخی، فردوسی، ابن سینا، سنایی، مولانا، سعدی، جامی، حافظ و دههای دیگر تلقی می کنند. ازهمین رو عده ای ایالت متحدۀ خراسان را نام با مسما و همه شمول برای افغانستان می دانند. 

شماری هم هستند که نظام فدرالی را نسخۀ نجات افغانستان از وضعیت کنونی عنوان می کنند و آن را یگانه راه برای نجات افغانستان از تضاد های قومی تلقی می نمایند. بدون تردید این نسخه هم راۀ درازی را در پیش دارد و تلاش های شماری گروهها در این رابطه در گذشته هم نتیجه نداده است. هرچند نفس فدرالی نظام مطلوبی است و کشور های زیادی چون امریکا، پاکستان و بسیاری کشور های دیگر دارای نظام فدرالی اند و هیچ مشکلی ندارند؛ اما با تاسف که این گونه نظام بیشتر در افغانستان در ذهنیت ها کوبیده شده و از آن تعبیر بد شده است. این تعبیر بد سبب شده تا شماری به فدرالیسم به دیدۀ تجزیه طلبانه نگاه کنند. دلیل این نگاه ممکن ریشۀ تمامیت خواهانه و قومی دارد که چنین نظامی در واقع بر سیطرۀ قومی در افغانستان پایان می دهد. مدعیان این نظریه برای پایان حکومت های تک قومی و امتیاز طلبی های قومی نظام فدرالی را برای افغانستان نظام مطلوب تلقی می کنند. در واقعیت هم چنین است. طرفداران این نظریه می گویند که نظام فدرالی از تمرکز قوا در دست رئیس جمهور می کاهد و فرصت های بیشتر را برای هر ایالت برای آبادانی و ترقی و پیشرفت میسر می سازد. با تاسف که این نظام هم در ذهنیت های بسیاری کوبیده شده و از آن ناآگاهانه جدایی طلبی و تجزیه طلبی تعبیر شده است و برای تغییر این ذهنیت باید بستر سازی شود. آشکار است که بستر سازی آن در شرایط کنونی بویژه با حاکمیت طالبان دشوار است و شاید پیش از طالبان امکاناتی برای آن موجود بود و اما اکنون آن فرصت از میان رفته است. این زمانی ممکن است که نخست افغانستان دارای یک نظام قانونی و انتخابی شود که بر بنیاد رای مردم بدون هرگونه تقلب و خیانت تشکیل شود. در چنین نظام است که راههای قانونی و دموکراتیک برای تعیین نوعیت نظام فراهم می گردد. مردم افغانستان می توانند، در فضای مردم سالار برای تعیین نوعیت نظام آزادانه تصمیم بگیرد. 

شماری ها نظام های ریاستی و متمرکز را حلال مشکل افغانستان تلقی می کنند. این گروه مدعی اند که نظام متمرکز سبب تمرکز قدرت می گردد و تمرکز قدرت فساد آور و زیان بار است و استبداد تباری و زبانی را در پی دارد. با آنکه هر گونه نظامی در کنار دشواری های اش، دارای خوبی های منحصر به فردی است که نمی توان از آنها ساده گذشت؛ اما با تاسف که اکنون شرایط در افغانستان برای آن مساعد نیست. درست این زمانی ممکن است که نخست از همه افغانستان به یک نظام مردم سالار و انتخابی برسد. 

در این میان هستند، شماری که نظام امارتی می خواهند و چنین نظام را حلال مشکل شرعی و قانونی مردم افغانستان تلقی می کنند. حال که طالبان بر سر قدرت اند و خواست شان حکومت امارتی است. این به معنای آن نیست که این خواست خود را بر مردم افغانستان تحمیل کنند. طالبان حق دارند که خواست امارتی شان را در روشنی خواست و ارادۀ مردم به آزمون بگیرند. بویژه این که طالبان مدعی اند، اکثریت مردم افغانستان طرفدار امارت آنان است. پس لازم است تا این خواست خود را امتحان کنند. برای عملی شدن آن زمینه های همه پرسی ملی را برگذار کنند. هرگاه اکثریت مردم افغانستان به امارت آنان رای داد. در این صورت ملاهبت الله بحیث امیر مشروع و امارت آنان بحیث یک نظام مشروع تلقی خواهد شد و پس از مشروعیت ملی مشروعیت بین المللی نیز بدست می آورد. هرگاه طالبان به اسلام و مردم افغانستان صداقت دارند؛ باید صداقت خود را در عمل ثابت بسازند؛ اما با تاسف که حکومت طالبان در یک و نیم سال دوران بی قانونی در اوجی از زن ستیزی و آموزش ستیزی و استبداد نیات اصلی و ماهیت حکومت شان را برای مردم افغانستان به نمایش گذاشته اند و بر شیشه های امید مردم افغانستان سنگ های فولادین پرتاب کرده اند. تا کنون کم ترین انعطاف در رویکرد های حکومتداری و سیاسی طالبان دیده نشده است و هر نوع خوش بینی ها نسبت به آینده در حکومت طالبان به صفر تقرب کرده است. این که بحیث یک پروژۀ سیاسی آمده اند و افغانستان بحیث سکوی پرش جنگ نیابتی و استخباراتی به آنان سپرده شده است. این موضوع اهداف بازیگران را در رابطه به سرنوشت طالبان بر می تابد که اراده های طالبان را برای یک افغانستان با ثبات و شگوفا برای زنان و مردان این کشور به چالش می برد. با این گفته، افغانستان در یک جنگ نیابتی دیگر به گونۀ بیرحمانه درگیر شده که به عرصۀ مانور تروریست های جهان بدل شده است و به این زودی ها هرگونه ایجاد تغییر مثبت ناممکن است. این که اهداف راهبردی و ژئوپلیتیک حامیان طالبان در منطقه عوض می شود و قامت طالبان برای عملی شدن آن شکننده گی می کند. در این صورت بازی عوض می شود یا تلاش های آنان برای رهبری مورد نظر شان در میان رهبران با گزینۀ جدید همخوانی پیدا می کند و یا این که با دامن زدن اختلافات درونی مانند گروههای جهادی با آوردن نیروی دیگر به عمر آنان بالاخره پایان می دهند. نظر به این گفته ها سناریوهای پیچیده ای در افغانستان در دست اجرا است که از تحویلی ارگ با طالبان و تخلیۀ افغانستان از وجود چیز فهمان آغاز وبا  زن ستیزی و آموزش ستیزی ادامه دارد که حکایت از یک بازی کلان دارد. این نشان دهنددۀ این است که بازی های سیاسی و نظامی و استخباراتی در افغانستان پیچیده تر از آن است که با محاسبه ها وطرح ها و راهکار های کنونی برای نجات افغانستان نوعی توطئه برای مصروف ساختن و به بیراهه بردن افکار عامه در سطح ملی و جهانی است. این دشواری تا زمانی وجود دارد که طالبان در افغانستان حاکمیت دارند و وضعیت حالا آنقدر پیچیده است که  شاید با برچیده شدن نظام طالبان هم به ساده گی نمی توان به حل معضل فاجعه بار افغانستان امیدوار بود. 

امید روزی برسد که مردم افغانستان بدون در نظر داشت باور و قوم و زبان و مذهب استوار بر جوهر انسانیت و حقوق بشری و ارزش های مردم سالار در بستر همدیگر پذیری با  یکدیگر کنار آیند و بر باور های یکدیگر ارج بگذارند. در این صورت است که در افغانستان یک جنبش میانه رو بوجود آید؛ البته بدین معنا که جان مایه های میانۀ تمامی افکار و اندیشه ها و باور های معتدل و میانه را با خود حمل کند. جریانی که بازتاب دهندۀ آرزو ها و خواست های انسانی مرد و زن این سرزمین بوده و بحیث متکای پایدار سیاسی مورد قبول مردم افغانستان واقع شود. فاجعۀ نیم قرن در افغانستان ثابت کرده است که جریان های چپ مارکسیستی و مائویستی، جریان های راست افراطی از قبیل اخوان و طالبان و القاعده و داعش و جریان های قومی درافغانستان جایگاهی ندارند. این جریان ها در واقعیت مسؤول فاجعۀ کنونی در افغانستان اند و تنها با برچیده شدن گلیم آنان است که مردم افغانستان به خوشبختی و بهروزی برسند؛ بویژه اکنون که تضاد های قومی و گروهی در افغانستان به اوجش رسیده است. این راۀ درازی در پیش دارد که به ساده گی رسیدن به آن ناممکن است. این زمانی ممکن است که افغانستان خانه همه شود و همه بدون دغدغه به آن برگردند و در سایۀ ثبات و امنیت و عدالت سیاسی و اجتماعی به زنده گی خود ادامه بدهد. در این صورت است که سرزمین در وجود هر انسان افغانستانی زاده می شود و حب واقعی آن به بلوغ میرسد. این به گفتۀ فروغ فرخزاد نیاز به تولدی دیگر در سرزمین به خاک و خون خفتۀ  افغانستان دارد تا با زایشی تازه فصل جدید زنده گی را آغاز کنند. 

شاید شماری دوستان بسیج همگانی بر ضد طالبان را نسخۀ نجات افغانستان پیشکش کنند. نسخه ایکه رسیدن به آن در افغانستان تقسیم شده به جزیرههای قومی و زبانی و مذهبی و گروهی امری ساده نیست. بسیج همگانی زمانی ممکن می شود که یک جریان ملی در محور یک قائد ملی بوجود آید. با تاسف که در افغانستان بیش از چهل سال درگیر وابستگی شبکه های استخباراتی ظهور قائد ملی و جریان ملی به  امری دشوار بدل شده است. این زمانی ممکن است که مردم  افغانستان صادقانه لباس های قومی و زبانی و گروهی و مذهبی را از تن بیرون کنند و با گذشت از منافع شخصی و قومی و گروهی برای نجات افغانستان و مردم آن دست به کار شوند. این در واقع آغازی است، برای بسیج همگانی و گشودن دریچه ای برای نجات افغانستان

دراین تردیدی نیست که نجات افغانستان در گرو بسیج ملی و همگانی است؛ البته چنین بسیجی در افغانستان جنگ زده و اکنون درگیر بدترین تضاد های قومی و گروهی تحت حاکمیت طالبان ممکن نیست. برای چنین بسیجی به کار زیاد نیاز است و با توجه به سخت گیری ها و استبداد طالبان، ممکن نیست. چنانکه ما شاهد هستیم، چگونه طالبان حرکت های خودجوش زنان را به بدترین حالت سرکوب کردند و با کیبل و شلاق زنی ها و به زندان افگندن فریاد های اعتراض را در گلو های آنان شکستند. این همه جنایت را در حق زنان کسانی مرتکب شدند که زنان آنان را به دنیا آورده و هر یک خانم، خواهر و مادر و خواهرزاده و برادرزادۀ زن دارند؛ اما با توجه به وابستگی های استخباراتی و عقده های شخصی و قبیله ای خویش این احساس در آنان کشته شده و تمامی احساسات آنان در راستای زن ستیزی متمرکز گردیده است. 

از آنچه گفته آمد، به  این نتیجه میرسیم که در شرایط کنونی طرح ها و راهکار های یادشده در افغانستان تحت حاکمیت طالبان ناممکن است. این زمانی ممکن است که طالبان به یک حکومت فراگیر موقت تن بدهند؛ البته فراگیر به معنای واقعی آن که نخبگان راستین و انسان های خوشنام و با فهم و کارا بدور از مهره های بدنام سوخته در آن حضور داشته باشند تا برای خیر و سعادت مردم افغانستان تصمیم های مهم و حیاتی اتخاذ نمایند. این حکومت باید در گام نخست صلاحیت طرح و تصویب قانون اساسی و تعیین نوعیت حکومت را داشته باشد و میکانیزم ها و کارشیوه های قانونی را برای آن طرح و اجرایی کند. این حکومت رسالت بزرگی در برابر مردم افغانستان دارد تا مردم افغانستان را برای داشتن یک قانون اساسی عادلانه و نوع حکومت یاری نماید تا زمینه های عدالت اجتماعی و عدالت سیاسی را در افغانستان بوجود آورد. فضایی را بوجود آورد که همه مردم افغانستان خود را در آن ببینند و بر تمامی زمینه های برتری جویی های قومی و برادر بزرگ بودن و ادعا های پوچ تباری پایان داده و نقطۀ آخر بگذارد. با تاسف شماری انگشت شمار از آدم هایی هستند که بی توجه به مصالح ملی و وحدت ملی و اقتدار ملی در گرو دیدگاه های قومی و زبانی خود اسیر شده و چشمان خویش را در برابر واقعیت های موجود و دشواری های روزافزون کشور تحت حاکمیت طالبان نادیده گرفته اند. این عزیزان هر از گاهی چشمان را بر روی واقعیت های موجود کشور بسته و تحت احساسات قومی و زبانی برای طالبان سفید نمایی می کنند. این عزیزان بدانند که این سفید نمایی های قومی برای برائت دادن طالبان در شرایط موجود عملی ضد ملی و ضد انسانی وضد اسلامی است. 

با تاسف که طرح های یادشده در شرایط کنونی قابل اجرا نیستند و اجرا و عملی شدن آن نیاز به ثبات سیاسی در افغانستان دارد که حالا بستر آن در این کشور مساعد نیست؛ پس با این حال طرح های یادشده در شرایط کنونی نه تنها کارایی ندارد که اختلاف برانگیز نیز است. لازم است تا روی طرح های عملی فکر شود و زمینه های ممکن برای نجات افغانستان جستجوشود که مورد قبول همه مردم افغانستان بدون در نظر داشت قوم و زبان و گروه و مذهب قرار بگیرد. رهایی و نجات افغانستان درگرو یک گفتمان ملی است که روان وافکارمردم افغانستان را فراتر از وابستگی های قومی و زبانی و گروهی باهم بسیج  و متحد و هماهنگ بسازد و گره از بن بست کنونی بگشاید. طالبان بدانند که حکومت فراقانون و نامشروع شان با رویکرد کنونی بقا ندارد. پیش از آنکه فاجعه غیرقابل مهار شود، بهتر است با روی گردانیدن به سوی مردم افغانستان و پاسخ دادن به خواست های انسانی آنان فاجعۀ کنونی را مهار نمایند.حال زمانی رسیده است که از گذشته های دردناک و ناکامی های آن درس آموزنده بگیریم  و بی توجه به سیاست های شرق و غرب برای نجات افغانستان و مردمش دست به کار شویم. پس بر رهبران و حامیان گروههای چپ و راست و ملی و میانه به شمول طالبان است تا بدور از علایق گروهی و قومی و زبانی بدور از مداخلۀ کشور های خارجی تن به انعطاف و همدیگر پذیری بدهند و در یک گفتمان ملی راهی برای نجات افغانستان پیدا کنند تا باشد که در افغانستان بحیث یک کشور مستقل و سربلند و با غرور دوباره قامت آرایی کند و دست مداخله های بیرونی از آن به کلی قطع شود. یاهو

 

 

 

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com