خانه » تاریخ کهن (خراسان؛ آریانا) » به تاج و تخت رسیدن احمدشاه ابدالی؛ میان افسانه و واقعیت

به تاج و تخت رسیدن احمدشاه ابدالی؛ میان افسانه و واقعیت

اشاره: آنچه در پی می‌آید، روایتی ساختارشکنانه از پاره‌ای کلیشه‌های جاافتاده در مورد چگونگی به قدرت‌رسیدن احمدشاه ابدالی در تاریخ‌نگاری افغانستان است. متن حاضر ترجمه‌ی فصل دوم کتاب «افغانستان؛ از ۱۲۶۰ بدین‌سو» نوشته‌ی جاناتان لی می‌باشد. این فصل که تحت عنوان احمدشاه و تأسیس سلسله‌ی ابدالی: افسانه و واقعیت (مشتمل بر صفحات ۱۰۵ تا ۱۱۵) نوشته شده است، حوادثی را که به قدرت‌رسیدن احمدشاه ابدالی منتهی می‌شود، برشمرده و با نگاه ناقدانه به نقد روایت جاافتاده را که عمدتا توسط تاریخ‌نگاران ناسیونالیست افغانستان ساخته و پرداخته شده است، به چالش می‌کشد. نویسنده در متن خویش واژه‌ی «افغان» را معادل با «پشتون» به‌کار برده و مراد از واژه‌ی «اساطیر» و «افسانه» در این متن، آن سلسله حوادثی‌اند که واقعا رخ نداده‌ و یا هم در متون و منابع تاریخی معاصر سندی برای آن‌ها ارائه نشده است. تمام تأکیدها چه به‌صورت قوس ناخنک یا ایتالیک از خود نویسنده می‌باشد. شرح مترجم داخل کروشه اضافه شده است و با نشان و حرف «م» ختم شده است.

نویسنده: جاناتان لی
ترجمه: محمد محمدی – اطلاعات روز

پس از قتل نادر افشار، احمدشاه و لشکر قبیله‌ای ابدالی با ‌همراهی ازبیکانِ تحت فرمان حاجی بای مینگ که او نیز از فرماندهان نادر افشار بود توانستند از اردوگاه فارس‌ها خارج شوند. وقتی مطمئن شدند که از مخمصه به‌در شده‌اند، حاجی بای مینگ به‌منظور بیرون‌راندن فارس‌ها از بلخ رهسپار میمنه شد. احمدشاه نیز به طرف فراه و قندهار روانه گشت. ظاهرا پیش از جدایی، هر دو جنگاور پیمانی مبنی بر این‌که هیچ‌گاهی با هم وارد جنگ نشوند و به قلمرو همدیگر دست‌درازی نکنند، با هم بستند. در بستر مرگ نیز احمدشاه به پسر و وارثش تیمورشاه گوشزد کرد تا بر ازبیکان حمله نبرد چرا که ازبیکان «کندوی بی‌عسل هستند».

اقدام بعدی احمدشاه مطیع‌ساختن و نفوذ بر آن عده‌ای از فرماندهان ابدالی بود که وی را همراهی کرده بودند. احمدشاه قبل از این، سه‌هزار از نیروهای تحت فرمانش را که خود غازی می‌خواند رهبری کرده بود، اما تعداد هفت لشکر قومی که توسط سران قبایل دیگر فرماندهی می‌شدند، از غازیان احمدشاه بیش‌تر بود.

فرمانده‌کل مردان جنگی افغان، نورمحمدخان علی‌زی ۸۰ ساله بود؛ کسی که توسط نادرشاه به‌عنوان سردارالملک یا فرمانده نظامی قندهار منصوب شده بود. رقیب قدرتمند دیگر احمدشاه، مامایش عبدالغنی‌خان الکوزی، بیلگربیگی قندهار و میر افغان‌‌ها بود که او نیز از طرف نادرشاه منصوب شده بود. احمدشاه این دو مرد را چونان تهدیدی برای آرزوهایش می‌دید و چاره را در تسلیمی یا قتل هر دو می‌دانست.

احمدشاه با به‌دست‌گرفتن رهبری لشکر ابدالیان و نادیده‌گرفتن اعتراض نورمحمدخان، اولین گام را برداشت. نورمحمدخان دست به دامن دیگر فرماندهان شد، اما به‌زودی دریافت که وی حامیان کمی دارد و ناگزیر از دعوی مقام فرماندهی دست کشید. احمدشاه نیز در مقابل از جان وی گذشت. اما در مواجهه با عبدالغنی‌خان، با وجود این‌که وی مامای احمدشاه بود، با بی‌رحمی تمام به غازیان سربازانش دستور داد تا وی را به صحرا برده و نابود کنند. در نتیجه‌ی این اقدامات، احمدشاه فرمانده شش‌هزار نیروی جنگی آبدیده‌ی افغانی شد و با تنزل رتبه نورمحمدخان و اعدام عبدالغنی‌خان، رسما به‌عنوان میر افغان‌ها، حکمران و فرمانده‌ی نظامی قندهار شناخته شد. خیلی پیش‌تر از این‌که احمدشاه به قندهار برسد، جز در نام، وی به هیأت یک شاه تمام‌عیار درآمده بود.

با تفوق وی بر قندهار، فراه و گرشک تسلیم شدند. شورش ضعیف پادگان فارس‌ها در هرات هم به آسانی سرکوب شد. با ورود به قندهار، احمدشاه اردویش را در چمن سنجر، جایی که احتمالا مکان رژه نظامی در نادرآباد بوده است، اسکان داد و برای جلوس بر تخت شاهی آمادگی می‌گرفت. این‌که بعد از ورود احمدشاه به قندهار دقیقا چه روی داد، در هاله‌ی ابهامی از نوع افسانه‌ی شاه‌آرتور [طبق این افسانه‌ آرتور با بیرون کشیدن یک شمشیر جادویی از سنگ به پادشاهی رسید. م.] فرو رفته است. واقعیت این است که تعدادی دیگر از حوادث در تاریخ مدرن افغانستان نیز با افسانه‌ها در هم آمیخته‌اند. آنچه بر این ابهامات و افسانه افزوده است، رویکرد غیرانتقادی تاریخ‌نگاران افغان و غربی بوده است. از جمله پیامدهای این جریان مبهم‌ماندن چگونگی تأسیس حاکمیت مستقل خاندان سدوزایی به‌دست احمدشاه در قندهار است.

براساس روایت جاافتاده اساطیری، وقتی احمدشاه به قندهار رسید، تمام سران قبایل را برای اشتراک در مجلس بزرگ ملی یا لویه‌جرگه فراخواند تا پادشاه را برگزینند. گفته می‌شود که در این لویه جرگه سران تمام قبایل پشتونِ «افغانستان» و همچنان رهبران بلوچ، ازبیک و هزاره‌های شیعه نیز حضور داشته‌اند. این جرگه پس از این‌که حاجی جمال‌خان بارکزی به‌دلیل دخالت صابرخان، از دعوی خود بر تاج و تخت دست برداشت، به‌اتفاق آرا احمدشاه را به‌عنوان شاه «برگزید». صابرخان متولی زیارت‌گاه شیرسرخ، بر این اعتقاد بود که به‌دلیل سدوزایی بودن، ادعای احمدشاه بر تاج و تخت بر هر ابدالی دیگر ارجحیت دارد. در ادامه هم صابرخان در مقابل حضار جرگه با نصب یک دسته گندم یا جو بر دستار احمدشاه، وی را پادشاه اعلان می‌کند.

این روایت از حوادث اتفاق‌افتاده آن‌قدر عمیق جا افتاده‌ است که حتا گاندا سنگهـ و عمر کمال‌خان با وجود اعتراف‌شان بر این نکته که هیچ متن و سند معاصرشان این روایت را تأیید نمی‌کند، نیز کلمه‌ به‌کلمه همین نسخه را تکرار می‌کنند. عمر کمال‌خان می نویسد که که «شرح وقایع اولیه در این مورد متفق‌القول‌اند که تصمیم بر سر رهبری ملت افغان در طول راه توسط نمایندگان جوان‌تر افغان گرفته شده بود و ادامه‌ی داستان تشریفات و رعایت آداب و رسوم است». این «شرح وقایع اولیه» شامل تاریخ نوشته‌‌شده‌ی محمود الحسینی، تاریخ‌نویس رسمی بارگاه احمدشاه نیز می‌شود. الحسینی روایتی متفاوت از حوادث به‌دست می‌دهد که با خاطره‌ی سیاحان اروپایی‌ اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نزدهم هم‌خوانی دارد. تنها اثر تقریبا معاصر فارسی که با افسانه‌ی تاج‌گذاری شباهتی دارد اثر ابوالحسن ابن امین گلستانه است. این کتاب تاریخ حدود سی سال پس از مرگ احمدشاه نوشته شده است. گلستانه نیز مجالس و ملاقات‌های قندهار را که به گزینش احمدشاه منجر شد به‌عنوان تشریفات و رعایت رسوم توصیف می‌کند.

براساس این متون فارسی تاریخ، مدت کوتاهی پس از رسیدن، شانس با احمدشاه یار بود چرا که کاروانی بزرگ از خراج سالانه‌ی سِند بالغ بر دو کرور یا بیست میلیون روپیه وارد قندهار شد. این کاروان که یک فیل‌خانه یا دسته‌ی فیلان جنگی را نیز به‌همراه داشت، توسط صدها تن از مردان جنگی قزلباش محافظت می‌شد که فرماندهی آنان را تقی بیگ‌خان شیرازی، حکمران نادرشاه در سِند به عهده داشت. تقی بیگ‌خان کم‌ترین ذره‌ی وفاداری نسبت به نادرشاه نداشت، چرا که علاوه بر خصی‌شدن برای رهبری یک شورش در شیراز، یک چشم‌اش را نیز بابت بغاوت‌اش از دست داده بود و بعدا شکنجه و مرگ اعضای خانواده‌اش و تجاوز بر همسرش را به چشم خود دید. وقتی تقی بیگ از قتل نادرشاه آگاه شد احتمالا پس از آن‌که احمدشاه با نشان‌دادن الماس کوه نور و مُهر شاهی وی را مجاب کرد تقی بیگ پذیرفت تا به نیروی‌های احمدشاه بپیوندد. احمدشاه نیز در مقابل بخشی از خزانه‌ی سِند را به تقی بیگ به‌عنوان پاداش بخشید. تقی بیگ پادگان قزلباشان قندهار را متقاعد کرد تا با قدرت‌گیری افغان‌ها مخالفت نکنند؛ بی‌تردید آن‌ها نیز بابت حمایت‌شان از احمدشاه بهره‌ای از خزانه‌ی سِند برده بودند. شمار کل این قزلباشان به دوازده هزار مرد جنگی می‌رسید که بعدا احمدشاه آن‌ها را به‌عنوان بخشی از غلام‌خانه یا گارد شاهی خود مقرر کرد. نواب ناصرخان، حکمران مغول کابل نیز در کاروان سِند بود، اما علاقه‌ی چندانی برای هواداری از خاندان ابدالی نداشت و در نتیجه زندانی شد. اما چندی بعد با موافقه‌ی پرداخت خراج سالانه ۵۰۰ هزار روپیه آزاد شد و تحت اقتدار سلطنت ابدالی به‌عنوان حکمران کابل تعیین شد‌.

خزانه‌ی سِند به‌طور اتفاقی به احمدشاه این امکان را داد تا منبعی معتبر و قابل ملاحظه‌ای را برای بازخرید افراد وفادار و انعام‌‌دادن به غازیان خویش در اختیار بگیرد. جانب‌داری تقی بیگ بدین معنا نیز بود که احمدشاه حالا می‌تواند فرمانده سپاهی قابل ملاحظه با ۱۸ هزار مرد جنگی و همچنان تعدادی فیل باشد. در واقع فیلِ جنگی آن زمان معادل قرن هجدهمی تانک‌های امروز ماست. حالا دیگر مقام و منزلت احمدشاه چون و چرا ناپذیر بود، چرا که با داشتن چنین ارتشی، رعب و وحشت جان مخالفان افغان‌ و قبایل بلوچ را فرا می‌گرفت. به دنبال روی‌آوردن این شانس بزرگ، احمدشاه شورایی نه‌نفره نظامی را تشکیل داد، هفت تن آنان از فرماندهان ابدالی نادرشاه بودند. این هفت امیر عبارت بودند از: نورمحمدخان علی‌زی، عبدالله‌خان ایوب‌زی، شاه‌ولی‌خان بامیزی، حاجی جمال‌خان بارکزی، موساخان اسحاق‌زی مشهور به دونگی، نثارالله خان نورزی و محبت‌خان پوپلزی. هشتمین عضو شورا از غلجایی‌های توخی بود که در لشکر نادرشاه می‌جنگید و نهمین عضو غیرافغان، ناصرخان کلات از قوم براهوی بود و در لشکر نادرشاه خدمت می‌کرد. هدف از گرد هم‌آمدن و مشورت این افراد تقسیم دفاتر دولتی میان خودشان بود تا بعدا قلمرو مستقل سدوزایی را به‌وجود آورند.

تاریخ‌نویسان ناسیونالیست و همتایان اروپایی آنان مدعی‌اند که این مجلس در زیارت‌گاه شیرسرخ برگزار شده است. اما منابع معاصر هیچ‌گونه اشاره‌ای به این مکان ندارند، پس مطمئنا این افسانه‌ای است که در اواخر قرن نزدهم و اوایل قرن بیستم برای مشروعیت‌‌بخشیدن به محمد زایی‌ها/ بارکزایی‌ها، و این‌که در مزار شیرسرخ، حاجی جمال‌خان بارکزی موسس این دودمان به خاک سپرده شده است، ساخته‌ و پرداخته شده است. به‌ هر حال، شیرسرخ زیارت‌گاه تک‌گنبدی کوچکی است که برای برگزاری چنین اجلاس مهمی مناسب نیست. به احتمال بسیار زیاد، شورای نظامی در خیمه‌ی شخصی احمدشاه برگزار شد، که حضار از سرّی‌بودن مطمئن بودند و در صورت بروز منازعه، غازیان احمدشاه در دسترس بودند. چانه‌زنی این نُه فرمانده نظامی چندین روز طول کشید تا بالاخره سهم هر کدام در سلطنت جدید مشخص شد. برای پابندی آن‌ها، احمدشاه مجموعه‌ای از امتیازات را برای هر یکی بخشید. یکی از امتیازات، معافیت ابدی قبایل که نماینده‌های‌شان در مجلس حضور داشتند، از پرداخت مالیات زمین و خدمت اجباری سربازی بود. مضاف بر آن، به آن‌ها و وارثان‌شان این حق را داد تا در شورای قبایلی سلطنتی عضو شوند. در مقابل، فرماندهان متعهد شدند در صورت بروز جنگ مالیات نظامی بپردازند. برای مطیع‌کردن نورمحمدخان علی‌زی که هنوز شخصیت قدرتمندی به‌حساب می‌آمد و تنزل رتبه شدیدی کرده بود، دوباره منصب میر افغان‌ها داده شد.

به‌رغم این توافقات، حاجی جمال‌خان بارکزی که می‌خواست خود پادشاه شود، مشروعیت احمدشاه را مبنی بر تصاحب تاج و تخت به این دلیل که بارکزی‌ها جمعیت فراوان و قدرتمندی را در میان قبایل ابدالی‌های هلمند و قندهار تشکیل می‌دادند، به چالش کشید. شانس حاجی جمال به دلایل چون بزرگی سن، مالکیت زمین‌های فراوان -نادرآباد [قلعه‌ای که نادرشاه پس از ویرانی شهر کهنه قندهار ایجاد کرد. م.] که بر زمین‌های خانوادگی وی آباد شده بود- و این‌که زیارت حج را نیز انجام داده بود، بیش‌تر بود. در مقابل، احمدشاه در اوایل بیست‌ سالگی‌اش به‌سر می‌برد و با قندهار به این دلیل که در ملتان به دنیا آمده و بزرگ شده بود، آشنایی زیادی نداشت. به‌علاوه، هر چند که او از قبیله‌ی سرمست خیل سدوزایی بود، اجدادش بر هرات فرمانروایی کرده بودند، نه قندهار. تنها سابقه‌ی آشنایی احمدشاه با قندهار به هفت سال حبسی بازمی‌گردد که وی در یک زندان محلی زندانی بود. [ نویسنده در صفحه ۸۷ کتاب در شرح زندانی‌شدن احمدشاه و برادرانش پس از سقوط هرات و فراه چنین می‌نویسد: ذوالفقارخان و دو برادر او علی‌مردان خان و احمدشاه به قندهار، جایی که بعدا شاه حسین هوتکی آن‌ها را زندان کرد متواری شدند. پس از مدت کوتاهی، علی مردان به‌دلیل شکنجه و وضعیت سخت زندان درگذشت اما ذوالفقارخان و احمدشاه مدت تقریبا هفت سال را در زندان سپری کردند تا بالاخره پس از این‌که قندهار به دست نادر افشار افتاد، رها شدند. م.]

در حقیقت، رویارویی حاجی جمال‌خان و احمدشاه، در رقابتی تاریخی بین دو طایفه ریشه داشت؛ مغولان برای از بین‌بردن اتحاد سدوزایی‌ها و صفویان، از بارکزایی‌ها حمایت می‌کردند. در دوره‌ی حاکمیت مغولان بر قندهار، حکمرانان مغول میرافغانی‌ها را از میان بارکزایی‌ها برمی‌گزید، اما وقتی سدوزایی‌ها در هرات بر سر کار شدند، سران بارکزایی قندهار از انتخاب یک سدوزایی به‌حیث میر افغان‌ها به این دلیل که توسط سدوزایی‌های هرات انتخاب می‌شد، ابا می‌ورزیدند. به احتمال قوی حاجی جمال‌خان از نوادگان این مَلِک‌های منصوبی مغول که شرح‌اش در بالا آمد، بوده است.

نزاع این دو مرد، بالاخره پس از چند روز مشاجره‌ی داغ به پایان رسید. در نهایت، احمدشاه در بدل وفاداری حاجی جمال‌خان به خودش به‌عنوان پادشاه، بر قرآنی سوگند یاد کرد و عهد کرد که حاجی جمال‌خان و نوادگانش برای همیشه پست وزیری یا رییس‌الوزرا را خواهند داشت. چنین سازوکاری به این معنا بود که وی پس از شاه به‌حیث دومین رتبه، اختیارات و قدرتی فراوان به‌عنوان وزیر خواهد داشت، چرا که وزیر، و نه شخص شاه، امور روزمره‌ی کشور را اداره می‌کرد. با وجود تمام این قول و قرارها، بعدها جنگ بر سر قدرت بین خاندان‌های احمدشاه و حاجی جمال‌خان اوج گرفت و به خونریزی و جنگ‌ داخلی منتهی شد. سرانجام، اولاده حاجی ‌جمال‌خان خاندان احمدشاه را برانداختند و دودمان خود را تأسیس کردند: محمدزایی‌ها.

با این توافق که احمدشاه بر تخت بنشیند، روحانی مشاور شخصی وی، صابرشاه، نمازی به‌جا آورد و طبق روایت الحسینی «ساقه‌ای از یک گیاه سبز برداشته و آن را بر کلاه احمدشاه نصب کرد و اعلان کرد که با این نشانه، مراسم تاج‌گذاری احمدشاه انجام گرفته است». تاریخ‌نویسان محمدزایی بر این روایت کوتاه دست برده و از آن یک تاج‌گذاری‌ افسانه‌ا‌‌ی مفصلی ساختند که استادانه ساخته و پرداخته شده است. در طول سلطنت امیر حبیب‌الله خان (۱۹۰۱ – ۱۹۱۹ م.) نشان گیاه سبز به یک دسته‌ی گندم تغییر شکل یافت و به سمبل اساسی دودمان شاهی تبدیل شد که در بیرق ملی، مهر و تمبرها، سکه‌ها و در عنوانی نامه‌های رسمی دولتی استفاده می‌شد. این دسته‌ی گندم با موارد استفاده‌‌ی زیادش، گمانه‌زنی‌هایی را مبنی بر شباهتش با حلقه‌ی برگ درخت بو که به برندگان مسابقات المپیک باستانی اهدا می‌شد و امپراتوران روم در جریان پیروزی به تاج خود می‌زدند، برانگیخت. در سال ۱۹۴۰ م. میرغلام‌محمد غبار، در کتاب تاریخش در باب احمدشاه، تصویری تخیلی که توسط هنرمند مشهور افغانی قرن بیستم، عبدالغفور برشنا کشیده شده است آورده است. این نقاشی صابرشاه را در حال تاج‌گذاری احمدشاه با دسته‌ای گندم طلایی نشان می‌دهد.

نقاشی عبدالغفور برشنا از مراسم تاج‌گذاری احمدشاه درانی ــ آبرنگ، ۱۹۴۲/۳

در همین حال، تاریخ‌دان آمریکایی لویی دوپری معتقد است که گیاه سبز اشاره به مراسم باستانی حاصل‌خیزی دارد. گذاشتن تصویر یک مکان مقدس -زیارت‌گاه خرقه‌ی شریف- که در کنار خوشه گندم در مهر و نشان رسمی دولت افغانستان، بر اهمیت و قوت خوشه گندم افزود و این سمبل در اذهان ملی‌گرای افغانستان عمیقا جا گرفت. طوری که در اواخر ۱۹۷۰ م. دولت کمونیستی نورمحمد تره‌کی، آن را به‌عنوان بخشی از بیرق ملی نگه داشت، هرچند طوری از نو طرح‌اندازی شد تا شبیه دسته‌ی گندم شوروی به‌نظر برسد؛ سمبلی که نشان‌دهنده‌ی رونق کشاورزی بود. طالبان سنخیتی با این سمبل «غیراسلامی» نداشتند، اما پس از سقوط آن‌ها رییس‌جمهور حامد کرزی نقش و نگار زیارت‌گاه و دسته‌ی گندم را احیا کرد. گذشته از هر چیزی، آخرالامر او خود پوپلزی و از اعقاب سلطنتی درانی بود.

«گندم و گنبد» جلد تمبر پُستی‌ای در حود ۱۹۱۵. از عهد امیر حبیب‌الله به بعد، این نقش جلد تبدیل به یکی از احساسی‌ترین سمبل‌های سلطنت درانی شد. در طرف راست، گندم و گنبد که در عهد مصاحبان (۱۹۲۹-۱۹۷۳) پردازش جدید یافت.

بخشی از این اساطیر تاج‌گذاری برخاسته از برداشت‌های غلط اروپایی‌ها و یا دسترسی کم آن‌ها به منابع معاصر است. در این میان، به‌طور مشخص می‌توان از گزارش جوزف پی‌یر فرایر (Joseph- Pierre Ferrier) نام برد، یک نظامی ماجراجوی فرانسوی که در اواسط ۱۸۴۰ م. به افغانستان سفر کرد. در «تاریخ افغان‌ها» فرایر روایتی تازه و دگرگونه از شورای نُه‌نفره نظامی در هیأت مجمع عمومی قبایل به‌دست می‌دهد که در زیارت‌گاه یا مزار شیرسرخ برگزار می‌شود. به همین گونه، فرایر به ثبت چگونگی چشم‌پوشی سخاوتمندانه حاجی جمال‌خان از تخت شاهی به نفع احمدشاه و مراسم تاج‌گذاری وی را با گذاشتن حلقه‌ی گل جو پرداخته است. روایت گمراه‌کننده‌تر از روایت تاریخی فرایر، شرح این ماجرا در زندگی‌نامه‌ی خودنوشت امیر عبدالرحمان‌خان (۱۸۸۰ – ۱۹۰۱ م.) است. براساس روایات وی از حوادث، بعد از تاج‌گذاری احمدشاه، سران و بزرگان گرد آمده:

«علف را به نشانه‌ی این‌که آن‌ها احشام و اغنام احمدشاه هستند در دهان گذاشتند، و به دور گردن خود تکه‌های لباس را شبیه ریسمان به این نشان که به رضای او راضی‌اند و حاضرند تا توسط او رهبری شوند، انداختند و بدین گونه به فرمانش درآمدند و اختیار مرگ و زندگی را به وی سپردند».

در واقع، تحریفِ این روایت تاریخی و تحریق رسم ننواتی – پشتونوالی، برای توجیه و تبرئه‌ی سلطنت استبدادی عبدالرحمان‌خان صورت گرفته است. در ادامه این اقدامات، امیر منزلت تمام سران قبایل افغان را به بردگان و دشمنان هزیمت‌شده فروکاهید و از آن‌جایی که لایق بخشایش شناخته نمی‌شدند، باز هم خود را به دامان شاه می‌انداختند. امیر نیز از روی بخشندگی زندگی‌شان را بخشید، اما فقط به این دلیل که آن‌ها از حقوق خود چشم پوشیده بودند و پذیرفته بودند تا مانند چارپایان بارکش زندگی کنند و زندگی و مرگ‌شان نیز به هوی و هوس سلطان بستگی داشت. همین‌جا نیز عبدالرحمن‌خان مدعی شده است که احمدشاه توسط «نمایندگان معتبر ملت ما» انتخاب شده است و سال ۱۷۴۷ م. «آغازی بود که افغانستان در آن به شاه منتخب و حکومتی مطابق قانون اساسی برای حکمرانی بر کشور دست یافت». این بیانات امیر در باب قانون اساسی و نمایندگان معتبر ملت کاملا مغایر و منافی تصویری است که وی از رعایای احمدشاه به‌عنوان غلامان و حیوانات ارایه می‌کند. به همین اندازه بی‌معنا نیز هستند چون افغانستان تا ۱۹۲۳ م. هیچ‌گونه قانون اساسی نداشت، بگذریم از برگزاری پارلمان یا مجمعی براساس قانون اساسی.

تمام این افسانه‌بافی و حالات احساسی هنگامی بامزه می‌شود که خواننده پی می‌برد نصب گیاه سبز بر کلاه احمدشاه در واقع شوخی بامزه‌ای بود که عمدا مراسم تاج‌گذاری صفوی را تقلید و به سخره می‌گرفت. با نصب گیاه سبز بر کلاه شاه، صابر استادانه به حضار خاطرنشان کرد که این گیاه در واقع جیگها (ijgha) که پرزینتی شاهی شاهان مغول و صفوی که به نشانه‌ی شاهی پوشیده می‌شد، است. این حرکت از آن رو یک شوخی بامزه بود که تمام فرماندهان نظامی حاضر در مجلس که همه با کر و فر لباس شاهی مغولان و صفویان آشنا بودند، به شیطنت نهفته در آن پی می‌بردند. در عین حال، این حرکت صابر شاه یادآوری زیرکانه‌ای بود از خطرات خود مهم‌پنداری که مشخصه اصلی صفویان، مغولان و در واقع میر افغانی‌های سدوزی بود. به عبارت دیگر، ممکن است احمدشاه از نبردِ کسبِ سلطنت پیروز به در آمده باشد، اما صابر شاه به او یادآوری می‌کرد که اگر او می‌خواهد قدرت همچنان در کف او باشد، مقداری تواضع و فروتنی او را به خطا نخواهد برد. پس از این واقعه، تمام مقامات عالی رتبه درانی سلطنت سدوزایی پر جیگها را بر عمامه‌های‌شان می‌آویختند.

شوخی دیگری در علو صابرشاه به همتای افغانِ اسقف اعظم کانتربری [اسقف اعظم که تاجگذاری شاهان و ملکه‌های انگلیس را در قرن شانزدهم انجام می‌داد. م.] نهفته است. تا آن‌جا که به سلسله مراتب روحانیت قبیلوی ابدالی و حوزه قندهار مربوط است، چنین شخصی نه‌تنها که وجود خارجی نداشته است، بلکه مایه‌ی آشفتگی نیز است. برای مثال، تاریخ‌نویس مشهور دوره‌ی خاندان درانی، فیض‌محمد کاتب که از طرف امیر حبیب‌الله خان گماشته شده بود، در شرح مختصری که از مراسم تاج‌گذاری احمدشاه نگاشته، حتا نامی از صابرشاه نبرده است. درحالی‌که الحسینی از او به‌عنوان یک درویش و فقیر یاد کرده است. در واقع، صابرشاه از عارفان دوره‌گردی بود که به تعبیر خواب می‌پرداخت و مدعی بود که می‌تواند از این طریق آینده را پیش‌گویی کند. در زمینه می‌توان صابرشاه را با رسول مقایسه کرد، کسی که تاثیری مشابه را در جریان اشغال بلخ توسط نادر داشت. [شرح ماجرای رسول در صفحات ۹۶-۹۸ همین کتاب آمده است. م.] صابرشاه نه‌تنها که پشتون نبود، بلکه از پنجابیان لاهور بود. با این حال غبار و تاریخ‌نگاران پیرو وی به‌دلیل خوانش غلط از یک متن فارسی، ادعا دارند که وی از کابل بود.

صابر در لاهور به‌دنیا آمد و از نامی که در بدو تولد داشته است، رضاشاه، استنتاجی قوی به دست می‌آید که وی شیعه ‌مذهب و شغلش نعلبندی بوده است. قبل از فتح لاهور به‌دست نادرشاه، وی نامش را به صابر که از لحاظ مذهبی بی‌طرف می‌نماید تغییر داد و به طالع‌بینی مشغول شد. مانند بسیاری از فقیران دیگر این دوره او هم به لشکر ایرانی پیوست، جایی که به مهارت نعل بندی اسب و مهارت‌های دیگرش نیاز احساس می‌شد. احتمالا زمانی که نادرشاه در لاهور بود، ملاقات میان صابر و احمدشاه صورت گرفت، ملاقاتی پرجاذبه که جوان سدوزایی را تحت تأثیر قرار داد و صابر را به‌عنوان طالع‌بین شخصی خود به این دلیل در برگرفت. صابر احتمالا به احمدشاه گفته بود که روزی او به پادشاهی خواهد رسید. تا سال ۱۷۴۷ م. رابطه‌ی احمدشاه و صابرشاه به اوج صمیمت خود رسید، که به‌نظر بعضی‌ها بیش از حدِ متعارف بود. پس از مدت کوتاهی از تاج‌گذاری، یکی از ملازمان که نزد احمدشاه بار یافته بود، هنگامی در بهت و حیرت فرو رفت که صابر شاه را «سر تا پا لخت درحالی‌که بدنش را خاک پوشانیده بود» سر بر دامن شاه داشت و شاه با دستان خودش از غذای سلطنتی به وی می‌داد، می‌بیند. [در کتاب‌شناسی کتاب، نویسنده روایت را به کتاب‌های احمدشاه و ظهور سدوزایی‌ها نسبت داده است. م.]

انتخاب احمدشاه به‌عنوان پادشاه توسط حلقه‌ای از نُه فرمانده نظامی صورت گرفت، به دنبال آن راویان ناسیونالیست از آن مثل یک مجمع ملی بزرگ یا لویه جرگه یاد کردند، مجمعی که ادعا می‌شود شیوه‌ی باستانی و سنتی پشتون‌ها برای انتخاب سران کشور است. این ادعا نیز اختراع فرهنگی است که در منابع معاصر احمدشاه، نمی‌توان اسنادی برای تأیید یافت. قبایل پشتون پادشاه انتخاب نمی‌کردند به این دلیل ساده که نظام پادشاهی نداشتند. حتا سازوکارهای چون ملِک‌ و میرافغان‌ها نیز توسط امپراتوران قدرتمند بیرونی تحمیل می‌شد؛ ممکن است ابدالیان کسی را نامزد پست میرافغان‌ها می‌کردند، اما کاندیداهای‌شان باید توسط حکمران صفوی یا مغولی قندهار به تأیید می‌رسیدند. در چنین انتصابی، حتا قبایل دیگر افغان نیز نقشی نداشتند: در یک تعداد موارد، میرافغان‌ها مستقیما توسط حکمران صفویه گمارده می‌شد که نظرهای رهبران ابدالی را یا نادیده می‌گرفتند یا هم کاملا رد می‌کردند.

قبایل افغان رسم و رسوم مختلفی برای نامزدکردن سران قبایل دارند. بعضی‌های‌شان کسی را تنها برای یک منظور، مثلا رهبری قبیله در جنگ یا حل کردن جدال داخلی، برمی‌گزینند. به‌طور ذاتی بیش‌تر قبایل افغان با هرگونه حکومت متمرکز مخالف‌اند و با شدت و حدت از خودمختاری خویش دفاع می‌کنند، آنچه که حاکمان افغانستان بار بار به قیمت قدرت‌شان به آن پی بردند. آگاهی در مورد برگزاری جرگه همیشه قبل از آن اعلان می‌شود و طبق رسوم، مجلس در فضایی باز برگزار می‌شود تا تصمیم‌ها و توافقات مخفیانه صورت نگیرند. هر کسی با سن بالای ۱۸ سال می‌تواند در جرگه حضور یابد و نظرش را ابراز کند، اما بیگانگان این حق را ندارند مگر این‌که دعوت شوند.

هیچ‌کدام از منابع فارسی از جریان بالا به‌عنوان جرگه یاد نکرده‌اند. برای مثال، الحسینی از اصطلاحات فارسی مثل «مجلس»، «ملاقات» و «مجمع» استفاده می‌کند، چنان‌که الفنستون ۶۰ سال بعد نوشت، کاربرد این اصطلاحات در قرن نوزدهم همچنان ادامه داشت. لویه جرگه با مفهوم مدرن پس از تصویب موفقانه قانون اساسی در ۱۹۲۰ م. به این‌طرف شکل یافت، که با سنت‌های بومی پشتون‌ها زمینه مشترک کمی دارد و بیش‌تر دستاورد سلطنت‌طلبان و ناسیونالیست‌های افغان بوده است. لویه جرگه در واقع سنخیت کمی با سنت‌های برابری‌طلبانه باستانی پشتون‌ها دارد و در واقع از مدل‌ پارلمانی ترکی اقتباس شده و تنها ارتباط آن با هویت پشتون کلمه لویه در نام آن است؛ حتا جرگه هم یک اصطلاح فارسی است.

شورای نظامی نُه‌نفره که احمدشاه را برای به قدرت‌رسیدن «انتخاب» کردند، انتی‌تز یا برابرنهاده‌ی یک جرگه‌ی سنتی پشتون بود. موضوع سلطنت کم‌وبیش تا قبل از رسیدن احمدشاه به قندهار حل شده بود و جلسه شورای نظامی در خفا و پوشیدگی و در غیاب اریستوکراسی ابدالی برگزار شده بود. صرف‌نظر از یک عضو توخی غلجایی، هیچ یک از قبایل دیگر افغان بدان دعوت نشده بودند. همچنان نماینده‌ای از روحانیت یا علما نیز حضور نداشت، کسانی که مهر تأییدشان، مشروعیت احمدشاه را برای تصاحب تاج و تخت طبق شریعت برآورده می‌کرد. صابرشاه به‌دلیل نداشتن اعتبار رسمی از مراجع اسلامی، فاقد شرایط ایفای این نقش بود. با اصطلاحات عصر امروز، قدرت‌گرفتن و به پادشاهی‌رسیدن احمدشاه در ۱۷۴۷ م. یک کودتای نظامی بود که توسط یک مجلس کوچک صورت گرفته و در واقع ادامه سنتی بود که پیشینه طولانی داشت. سنتی که براساس آن، فرمانده نیروهای غلام [سربازانی که پس از فتح یک منطقه جدید وارد لشکر می‌شدند. صفحه ۷۰۵. م.] یا مردان جنگی، با استفاده از ضعف حکومت مرکزی از آن جدا شده و پادشاهی مستقل خویش را بنا می‌نهاده است.

بالاخره، این ادعا که احمدشاه پس از به شاهی‌رسیدن لقب شاهی دُر دُران را اختیار کرد و دستور داد که قبیله‌ی ابدالی از آن پس درانی شناخته شود، همانند این باور که این تغییر نام بر اثر خوابی بود که صابرشاه دیده بود، بی‌اساس است. تغییر نام قبیله از ابدالی به درانی و عنوان دُر دُران ماه‌ها بعد توسط حضرت میان عمر بابا، پیر چمکنی که در نزدیکی اتک قرار دارد، اهدا شد.

وقتی احمدشاه از حمایت شورای نظامی از پادشاهی‌اش مطمئن شد، بر آن شد تا وفاداری سران قبایل و رهبران منطقه را نیز جلب کند. جارچی‌ها برای فراخوانی اشخاص پرنفوذ به یک دربار عمومی فرستاده شدند. پس از گردآمدن آن‌ها، احمدشاه در مقابل مجمع ظاهر شد و احتمالا جیگها‌ای [پر شاهی] به تن داشت که بدون شک از غارت دهلی یا خیمه‌ی نادرشاه به‌دست آورده بود. در ادامه به اطلاع مجمع رسید که احمدشاه، پادشاه یک قندهار مستقل است. در عین زمان، غازیان (سربازان) احمدشاه که با زرنگی تمام در اطراف مجمع جاگذاری شده بودند، شمشیر به سپرهای‌شان کوبیدند و اعلان کردند که کسی جز او شایسته‌ی شاهنشاهی نیست. رهبران نیز قدم پیش نهادند و با حکمران سدوزایی پیمان وفاداری بستند. این صحنه استادانه طراحی شده بود چرا که حضور هزاران سرباز، توپ و فیلان جنگی از ابراز هرگونه مخالفتی جلوگیری می‌کرد و همه متقاعد شده بودند که تسلیمی از برآشفتن بهتر است.

با این‌حال، رهبران قبیله‌ای و منطقه‌ای پر نفوذی عمدا از اشتراک در این دربار خودداری کردند. از کسانی که غیاب‌شان شدیدا حس می‌شد، غلجاییان هوتکی بودند چون رهبران آن‌ها توسط نادرشاه [که ابدالیان را بر غلجایان ترجیح داد .م.] تبعید شده بودند. غلجاییان بسیار دیگری نیز مثل سلیمان‌خیل غزنی، کابل و لوگر و همچنان غلجایی‌های کابل، لغمان و ننگرهار به‌دلیل پیمان‌شان با امپراتور مغولی در این جلسه حاضر نشدند. کاکر‌ها، بلوچان فراه و گرشک نیز غایب بودند. همین گونه نمایندگان افریدی‌، جاجی، مهمند، منگل، صافی، شینواری، وزیری و دیگر قبایل جنوب و جنوب‌شرقی افغانستان و خیبر حضور نداشتند.

همچنان از یک هزاره نیز یاد شده است که در دربار حضور داشته که خلاف واقع است. تاریخ‌نویسان معاصر فرض می‌کنند که وی از هزاره‌های شیعه هزاره‌جات بوده است. اما درویش علی‌خان، بیگلر بیگی هزاره‌های سنی ایماق [چهار ایماق. م.] بود. او نیز تحت لوای نادرشاه جنگیده بود و برای مدت کوتاهی حکمران هرات نیز بود. ناصرخان، بیگلر بیگی قلات نیز در مراسم تحلیف حضور داشت، هرچند قلات تابع حاکم قندهار بود. ناصرخان تنها غیرافغانی بود که در مجلس نُه‌نفره‌ی شاه عضو بود. ادعاهای پسین مبنی بر این‌که احمدشاه توسط تمام قبایل پشتون افغانستان انتخاب شد، هیچ مرجعی در منابع معاصر ندارند. در نتیجه یک افسانه‌ی دیگر نیز همراه با تاج‌گذاری او سال‌ها بر سر زبان‌ها بوده‌ است.

معمول است که به سلطنت‌رسیدن احمدشاه را اساس‌گذاری افغانستان کنونی بدانند، اما این نیز زمان‌پریشی‌ای بیش نیست. افغانستان زمان احمدشاه و معاصران او قلمروی بود که در آن قبایل خودمختار افغان، کمربند قبایلی پشتون‌ها که امروز در هر دو طرف مرز افغانستان-پاکستان اسکان دارند، مسلط بودند. قسمت دیگر قلمرو این افغانستان، بیرون از حیطه قدرت احمدشاه ۱۷۴۷ م. قرار داشت. در حقیقت، احمدشاه و پیروانش هیچ نام مشخصی برای قلمرو خود نداشتند، کمبودی که توجه الفنستون را در مأموریت ۱۸۰۸ – ۱۸۰۹ م. اش جلب کرد. برای حل این موضوع، الفنستون دلبخواهانه این قلمرو را به نام «پادشاهی کابل» یاد کرد چون آن زمان دیگر، کابل پایتخت شاهنشاهی بود نه قندهار. با این حال، وی از کلمه‌ی «افغانستان» نیز برای قلمرو درانی و نیز کمربند قبایلی پشتون -هر دو به‌عنوان یک پیکر واحد- استفاده کرده است. در نتیجه،‌ امپراتوری هند بریتانیایی، با تکیه بر استناد الفنستون، واژه‌ی «افغانستان» را برای تمامی قلمروی تحت اداره‌ی درانی‌ها به‌کار برد، هر چند که پس از غلبه‌ی سیک‌ها و انگلیسی‌ها بر پنجاب، بیش‌تر از نیم سرزمینی که در اصل افغانستان بود، در خاک هند قرار گرفت.

در ابتدا قلمرو احمدشاه تقریبا متشکل از سه ولایت افغانستان مدرن امروز بود: قندهار، فراه و هلمند. هزاره‌های سنی ساکن بالامرغاب، ناصرخان از بلوچان قلات و قبیله‌ی کاکر که گذرگاه‌های قلات به قندهار را در اختیار داشتند نیز حکمرانی سدوزایی را پذیرفتند. اما در اواخر سلطنت وی، پهنای امپراتوری درانی از مشهد تا دهلی گسترده بود. پس مرزهای احمدشاهی در آغاز و پایان سلطنت وی، با مرزهای فعلی افغانستان مدرن هیچ شباهتی ندارند. چنان‌که پس از مرگ وی صد سال طول کشید تا مرزهای بین‌المللی افغانستان مدرن چنین شکلی بگیرند.

نتیجه، فروکاستن یا بی‌اهمیت جلوه دادن دستاوردهای احمدشاه نیست. بلکه هدف ترتیب و قراردادن آن‌ها در زمینه‌ی درست تاریخی هرکدام است. احمدشاه از ضعف ازبیکان، امپراتوری مغول و هرج و مرج پس از قتل نادرشاه بهره جست تا استقلال دوباره‌ی سدوزایی را احیا کند. در طول سلطنت خود، احمدشاه دولت‌‌شهر کوچک خود را تبدیل به یک امپراتوری بزرگ کرد و سلطنتی را پی‌ریزی کرد که برای بیش از دو صد و پنجاه سال دوام آورد. این‌ها دستاوردهای بزرگ برای کسی است که وقتی به پادشاهی رسید، هنوز ۲۵ سال بیش نداشت، دستاوردهایی که به آرمان‌سازی و افسانه‌پردازی هیچ نیازی ندارد، چرا که به‌خودی خود بزرگ و با شکوه هستند.

۱۴ دیدگاه

  1. ۶- سلام دوستان عزیز، اینک قسمت دوم را به یاری خداوند متعال اغاز میکنم.
    در سال ۱۶۵۳ سفیر شاهی مسکو شهزاده الکسی میخالویچ بوریس الکساندرویچ ریپنین از حکومت لهستان تقاضا کرد که عدم رضایت در باره روس هایی ارتودوکس نباشد. و زنده گی شان مثل قبل رضایتمندانه باشد. حکومت لهستان این تقاضا را رد کرد، و نتیجه اش سقوط روسیه صغیر شد. بعد از صدو چند سالی سفیر امپراطوریه روس شهزاده ریپنین همچنان همان تقاضا را اعلام کرد، و جواب رد گرفت. نتیجه اش قسمت شدن لهستان. ما این تاثیر رفا نظم را در خروج کار لهستان دیدیم. امپراطوریه به نیکیته ایوانویچ پانین نوشت.<> این تعین برای مردم در باز نویسی نمی گنجد. پانین از کایزرلین پیر مرد نا راضی بود.-گذارشات ناراحت کننده او درموضع امور. و به همین خاطر خودداری از ارسال کمک خویشاوند خود شهزاده نیکولای واسیلویچ ریپنین نکرد.در سپتامبر ۱۷۶۴ کایزرلینگ مرد. و ریپنین تنها ماند. بر شرح حوادث ، هر کس که با اخبار خارجی اشنا بود ریپنین شخص جبارسخت کوش قبض کننده مصمم زورگو معرفی می شد. حوادث را هوشدار نمی داد، ما به خود اجازه میدهیم صرفا یاد اور شویم، که ریپنین یک وسیله برای پانین بود، بر طبق نقشه او عمل میکرد. مگر می شد که این در خواص پانین سخت کوش باشد. تمام صدا ها در پانین به یک چیز موافق می شد. همه چیز نشانگر بطی اوست، مااعتراف را از شخص ایکاترینه دیدیم که، این بطی بودن با احتیاط وزیر تاثیر گذارد، امپراطوریه را به شور اورد. اخ اگر چنین درخشان می نوشتم چقدر شما سرزنش می شدید. مگر در کار من نامه مضر است. خواهش می کنم که شاه لهستان را در همان پا بگذارید ایستاده باشد در همان پایی که من را گذاشتید. واقعا نقشه سفیر پانین در لهستان اغشته به احتیاط است، امیدواری به کم ترین مداخله در کار ها، بطور مثال وقتیکه کایزرلینگ و ریپنین فهماندن که چارتوروفسکی متقاضی قوایی روسی است، پانین نظر داد.<> درین طرز تفکر ایکاترینه نوشت.<> حق داریم انتظار داشته باشیم، که پانین اقدام در کار مخالفین خواهد کرد-همچنان با معقولیت و میانه روی و اشتباه نمی کنیم. ببین چیزی که او به ریپنین نوشت در ۱۳هکتوبر ۱۷۶۴.<<از عمق موافقت شما با سفیر پروس و از حافظه که شما دارید امپراطوریه معظم، تقرری ماملزم به وقت مناسب است،یاد اور شوم بکار گرفتن چنین صمیمانه نحوه انتخاب شدن و بکار گرفتن(در واضح سازی همراه شاه و خوبی خواص بزرکان)بطوریکه اگر خاصتا پشتیبانی برای مخالفین ممکن نیست ، همه چیزانها به سرقت می رود ، بلاخره فهم بقدر کافی به مفاد انها و به تعین تکلیف و درخواست می بود. ضرورت به پراگندن اینجا نیست.سود و ابروی وطن چقدر است و خاصتا امپراطوریه معظم و شحص او گفتار جالب و عدالت مهوررضایت مند برای مخالفان رسانده شد.
    ادامه دارد…

  2. ۵ با عرض سلام خدمت عزیران ادامه بعدی…
    برای ایکاترینه چه مهم بود- موفقیت او در لهستان که خلاف صلح در اروپاه نباشد. اطریش و فرانسه تکان نخوردند. با در نظرداشت ارامی از طرف لهستان نمی توانست که دوامدار باشد. از یکطرف انجا سوال قدیمی در باره مخالفان بالا شد، از طرف دیگر-در شکل گیری نو، هنوز پیش از انتخاب شاهی چارتوروفسکی، از موفقیت استفاده میشد، کوشش معلومدار خودرا در دگرگونی نشان میداد، و شاه نو بر همان هدف بر تخت جلوس کرد. فریدریش ۲ مضطرب شد. او برای ایکاترینه نوشت-<> ایکاترینه برای پنیاتوفسکی فهماند، که از دگرگونی پشتیبانی کند. شاه خواهشش را بجا کرد، مگر از ته دل برایش جواب داد، این سنگین ترین قربانی برایش است.
    امپراطوریه علیا جناب می توانم جرات فکر کنم. می بینید قویترین اثبات احترام بی سرحد من را برای شما در ان قربانی، که من در مجلس فعلی دادم. من چیزی را قربان کردم که برایم از هر چیز قیمت بود. رای اکثریت مجلس و از بین بردن liberum rumro عنصر اتشین خواهش من را تشکیل می داد.
    مگر شما می خواستید که این فعلا نباید می بود.-و این حتی پیشنهاد هم نبود.>> اگر از ایکاترینه اجازه داخل شدن سریع به اصلاحات عمومی التماس شود، استانی سلاو شروع به معرفی او کرد، که اصلاحات عمومی تکمیل خواست اصلی او حق همه جانبه مخالفان است.<> مگربه استانی سلاو مشکل بود که این اخری را بکس قناعت بدهد. تجربه بکار گرفته شد. مگر معلوم شد که موفقیت مخالفان ارتباط بدگرگونی مجالس و مجلس نمی تواند داشته باشد بسختی نخست وزیر یاداور شد، از خواست مخالفان، مثل چیغ عمومی وحشتناک کار را توقف کرد. اینجا بدنباله یکی از نجیب زاده هم با حق veto مجلس را مختل نکرد. خود شاه این را به ایکاترینه خبر داد،در کار سخت غیرت خودرا به تکمیل خواست امپراطوریه روس نشان داد. <> مگر میشد که ایکاترینه از خواست خود صرف نظرکند؟
    روسیه می توانست عقب برود ازکمک به مردم خود؟
    کار تنها این نبود که حقوق ارتودوکس و کاتولیک مساوی باشد. کار این بود که کلیسای یکنیم قرنه برداشته شد. ایکاترینه نمی توانست از کمک به مخالفان صرف نظر کند.و نشان دهد که همچنان اماده کمک به لهستان است، اورا از متحدین خود شاه پروس محافظت کند. که ان قدر که بتواند خزانه خالی را تصحیح کند. حکومت لهستان نرخ واردات را نسبی تعین کرد. به شاه پروس این خوش ایند نبود،بخاطریکه عوارض واردات در تحت اداره خود را در ارجحیت قرار داده بود. بخاطر انتقام ازین امر در ویسل در نزدیکی ماریین ویر دیره گمرک بطری را تامین کرد. سلاح زوال هریک کشتی رانی لهستان را تهدید می کرد. انهایی که از پرداخت عوارض واردات سرباز می زدند، عوارض شان از ۱۰ به ۱۵فیصد بالا رفت.ناله عمومی همه بالا شد. استانی سلاو افگوست از ایکاترینه خواهش کمک کرد. برای فریدریش نامه با بیان قوی بنویس. در رابطه با این نامه ایکاترینه به پانین نوشت.<> با درخواست امپراطوریه روس گمرک ماریین ویر دیر ملغا شد.<>خدمت مهم شان داده شد. مگر ملزم پرداخت است.
    سوال مخالفان در نوبت ایستاده بود
    این هم پایان قسمت اول خدمت عزیزان

  3. ۴.. با عرض سلام برای همه عزیزان ادمه قسمت اول.
    مرگ افگوست ۳ منجر به توضیحات قاطع تری شد نسبت به جا نشین او، افگوست بسختی جان داد، مثل عروس او، سکسان منتخبه نو سکسان برای فریدریش ۲ نامه فرستاد و خواهش کرد که در رساندن به تخت لهستان شوهرش را کمک کند. و باید بین انها و روسیه میانجی باشد.بخاطر این کار اخری تمام امکانات را برای راضی نگهداشتن بکار می گیرد، فریدریش کاپی این نامه را به پیتربورگ فرستاد، و به ایکاترینه نوشت. اگر حالا امپراطوریه عالیجناب حزب خودرا در لهستان کمک کند، هیچ حکومتی نمی تواند به این امر توهین کند.اگر حزب مخالفی شکل بگیرد، پس به چارتورفسکی بگویید که از شما تقاضای کمک کند. این رسما به شما بهانه میدهد که اگر چیزی واقع شود به لهستان قوا گسیل بدارید. من فکر می کنم که اگر به دربار سکسان اعلامیه بدهید نمیتوانید موافق شوید در انتخاب کورفیرست در شاهی لهستان سپس سکسان نه حرکت میکند و نه از کار گیج می شود. به جواب این نامه از پیتربورگ به برلین جواب داده شد.<<با گرفتن اطلاع از مرگ شاه لهستان من بطور طبیعی باید بشما عالی جناب مراجعه میکردم-ایکاترینه به فریدریش نوشت-که ما به انتخاب پیاسته موافقت داریم. فقط برایمان توضیح لازم است، و بدون دوروبر گردان دور من بشما عالیجناب پیشنهاد می کنم بین پیاست ها از جمله،کسان دیگر بشما عالیجناب بستگی خواهد داشت. و برای من از ان جهت که برایش چیزی میکنم. اگر شما عالیجناب موافق هستید این مباشر لیتوانیایی علامه استانیسلاو پنیاتوفسکی خواهد بود. اینست دلیل من.از همه رقبا برای گرفتن تاج او وسایل خوبتر دارد،علاوه ازین او وابسته به کسی می شود که از دست او تاج را بدست بیاورد. و این در مورد رهبر حزب ما صدق نمی کند. ان کس که از بین انها به این تخت میرسد خودرا در شمار وابستگان ما به همان اندازه میاورد به همان اندازه که توانایی پیشبرد کار را داشته باشد. عالی جناب برای من بگویید که بر پنیاتوفسکی جایی برای زندگی نخواهد بود.
    مگر من فکر میکنم که از خانواده چارتورفسکی مایل است، برای انکه یکی از خانواده انها بر تخت جلوس خواهد کرد، برایش محتوا مناسب می دهد.
    عالیجناب از تحرک قوا در سرحد من تعجب نکنید. انها درارتباط با اصول حکومت من استند. همه جیز مبهم برایم زشت است. من از ته دل خواستارم که کار بزرگ به ارامی انجام شود.
    فریدریش جواب داد که موافق است. هر جه سریع به وزیر خود در وارشاو امر دهید که در یکچیز همرای کایزرلین به سود پنیاتوفسکی عمل کند.برای شاه پروس فهماندن که فرانسوی ها و سکسان ها با همه قوت توطه می کنند، که لهستانی ها را وادار به دلزدهگی از پیاست کنند. مگر فریدیریش از این توطه ها نترسید. او کاملا با این اعتماد که اگر روس و پروس یکجا با هم بزرگان اصلی را اعلام بدارند، به خواست حکومت هایی خود- انها همین حالا موافقت می کنند. فریدریش ارام بود و اطریش هم نسبی. به باور وی دربار وین در انتخابات مزاحمت نخواهد کرد، صرف اگر نظارت رسمی باشد. <>فریدریش به وزرای خود در کانستانتینوپل امر کرد، به موافقت هر دو دربار عمل شود،متعهد الهام بخشیدن بینالملل شد، که انتخاب پیاست در شاهی لهستان با موافقت سلطان مکمل باشد.<>شاه فرصت صحبت را از دست نداد ، که به انتخابات صلح جویانه پنیاتوفسکی مثل کار حل شده می بیند. ایکاترینه برایش تربوز استراخان را تحفه فرستاد.فریدریش (۷نوامبر سال ۱۷۶۳)به این محبت جواب داد، علاوه بر کمیاب بودن و طعم میوه ها برای من بی نهایت گرانبهاست که از دست چه کسی من ان را تحفه گرفتم. فاصله بسیار زیاد بین تربوز استراخان و انتخاب شورای لهستان است. خوب مگر شما می توانید متحد بسازید در عرصه دادو ستد. همین قسم دستی که تربوز می فرستد، تاج بخشی می کند، و صلح در اروپاه برقرار می کند.
    سال ۱۷۶۳ گذشت، در شروع ۱۷۶۴ فریدریش توقف نکرد، همان ارزو ها خاطر نشان بسازد. در وقت انتخابات فرانسه و اطریش مخفیانه و نه از راه زور توطه خواهند کرد. ضرور است که از یک چیز ترس باشد، که انها با توطه خود پورت را بالا نکنند. از خود لهستانی ها فریدریش نسبی کمتر ناراحت بود. با پول و تهدید شما میتوانید همه را بالایشان تحمیل کنید، که بسودتان باشد. معلومدار که ابتدا باید از چیز هایی ملایم استفاده کنید، که بهانه یی برای مداخله گری همسایه در کار نباشد. کاری که شما کار خود فکر می کنید>>فریدریش مطمن بود که کار به جد نمی رسد. دلیل و اساس فکر خود را از خواص ملی گرایی لهستان گرفته<>اراکول واقعا مطمن برامد، مثلی که بطور معمول در وقت انتخاب شاهی، لهستان از درگیری احزاب مضطرب شد. در یکطرف پیشانیش چارتوروفسکی ایستاده است در پیشانی دیگر جهت مخالفشان گیتمن برانثکی۴*برانثکی خود به تاج فکر می گرد. میگفتند که بین او و سکسان توافقت نامه امضا شده،اگر سکسان کورفیرست در موفقیت اطمینان خود را از دست بدهد، از بانثکی پشتیبانی خواهد کرد.کورفیرست میخواهد بگوید که گیتمن پیر شده بزودی خواهد مرد، و انوقت می شود جستجو را از سر گرفت، مگر بجای گیتمن پیر کورفیرست جوان مرد. و مرگ او ضربه بزرگی به سکسان وارد کرد سال ۳ اکتوبر ۱۷۶۴ ) ثروتمند اول لیتوانیایی شهزاده کارل رادزیول و پالاتین کیف -علامه پتوفثکی در لیتوانی علیه رادزیوال عمل کرد. یکی گیتمن و دیگرش اسقف ویللین. به رسم و رواج نزاع(بین کیف و کیف روس دشمنی) سلاح خارجی ممنوع بود. چارتوروفسکی ها قوای روس را فرا خواندند، و ان باعث شد که برانیث و رادزیول فزار به بیرون از سرحد کردند. پیروزمندان طرفدار شاه استانیسلاو پنیانین را انتخاب کردند(۷ سپتامبر ۱۷۶۴)تبریک میگویم شاهی را که ما ساختیم- ایکاترینه برای نیکیته پانین نوشت، برای مدیریت روابط خارجی، این اتفاقات اکثرا اعتبار من را بالای شما دو برابر کرد، به زیر می بینم که کار هایی شما چقدر بی اشتباه بود
    ادامه دارد…

  4. ۳..با عرض سلام برای همه عزیزان ادامه قسمت اول…
    چیز خاص که به پیاست ها ارتباط میگیرد، هر چند به علامه بیستوژن ریومین معلوم است، در لهستان فقط همان دو شایسته قرار دارند. و از طرف دیگر برای روسیه قابل اطمینان، برای مثال شهزاده ادم چارتورفسکی بلی مباشر لیوانیایی علامه پنیاتوفسکی. مگر اولی بسیار ثروتمند. روی هم رفته، دیگر ضرورت به دریافت کمک از روسیه را نمیبیند، گرچند که خود را بدست کدام یک از قدرت هایی خارجی دیگر تسلیم نمی کند. روی هم رفته مکمل وابستگی به روسیه را نمی پسندت. علالرغم این موقیعت مهم و اگر اتفاقا عالی جنابه امپراتوریه بزرگوار راضی است در انتخاب دقیق، پیاسته خواهد بود، نی بدون دلیل، معلوم میشود که این اخری، یعنی علامه پنیاتوفسکی. برای روسیه و منافع او بمراتب بهتر تا با اطمینان ترین و مفیدترین میبود، به خصوص که از علاوگی استفاده میشد به خاطر کفایت خود بعضی از سالانه از جمله کمک مالی، طبیعی وانمود میشد در وابستگی به روسیه، و بالا تر از ان بالا رفتن مقام عالی جناب امپراطوریه.>>
    پیر مرد در تفکر قدیم زندگی کرد، زمانیکه او مجری امپراطوریه الیزابت پتروفنه بود، خواستار میراث تخت شاهی روسیه به سکسان بود. کشور در حالت کش و گیر انتخاب سکسان بود، وقتی پشتیبانی از اخر شود معنی اش صدمه رساندن به دوستان. وقتی قوای روسی در کورلایند علیه کارله پسر افگوست عمل کردند. میگفتند مثلی که بیستوژ علیه پنیاتوفسکی عمل کرد.به سود ارلوف این اخرین. مگر ما دیدیم که بیستوژوف به پنیاتوفسکی پیشنهاد کرد، که اگر حالا ضرورت است که پیاست انتخاب شود. دقیق تر که خود خواهی پیر مرد کار خود را محافظت کرد. در زمان الیزابت پیتروفنه تصمیم نهایی گذاشتن تاج لهستان به سلسله سکسان! شاه پروس از چوکی پرید وقتی از مرگ افگوست ۳ شنید. فریدریش ۲ تفکر بزرگ سازی خود در تحت تسلط داشتن لهستان را هرگز ترک نکرد. مگر وقت اظهار نظر نبود. برای خرید سلیز از اطریش بهای سنگین پرداخت. جنگ خسته کن هفت ساله انی که نزدیک بود اورا بزوال بیاورد. او یگانه و با قوت خواهان اتحاد با امپراطوریه روسیه بود. با همین هدف او تصمیم گرفت تا با نظریات ایکاترینه در مورد انتخاب پادشاه جدید برای حمایت از نامزاد خود وارد شود. صرفا که او متعهد شد کدام دگر گونی در ساختار حکومت لهستان رخ ندهد. ایکاترینه شخصا به سلسله سکسان تمایل ندارد و با ماری-تیرزی که همدردی به فریدریش دارد مثل یک انسان، کدام دلیل شده نمیتواند که از او مثل حاکم خطر متصور شود. خوشحال میشوم که عمل کنم در یک چیز در لهستان. مکاتبه دوستانه بین انها اعلام شد. فریدریش فیمایم را پیش امپراطوریه و زن ها عفو نکرد. ایکاترینه به همان لحن برایش جواب داد. پییش از مرگ افگوست ۳ فریدریش به ایکاترینه پیام داد، از وین باخبرش ساخت، که انجا فکر میکنند، انی که معلومدار انها نسبی به نظر شک در امور لهستان از طرف روسیه نگاه میکنند. خواهش کرد که مضطرب نشوید از عقیده شکاکیک دربار اطریش، بخاطریکه انها پول ندارند، و ماریه-تریزیه در کل در حالت برد نیست، که جنگ را شروع کند. شما به هدف میرسید.- فریدریش نوشت- اگر کمی چهره تان را پنهان کنید و با سفیرانتان دستور دهید در وین و کانستانتینوپل افوات دروغ را رد کنند، که انها اشاعه شده. درغیر ان کار شما اسیب میبیند.شما به خواهش خود بر تخت لهستان شاه را بدون جنگ مستقر می کنید، و این اخری صدبار بهتر است از تکراری که اروپاه را تا نابودی بکشاند، از جایی که بسختی برامده. سکسان ها بشدت نگران استند. دلیل نگرانی کار کورلایند و داخل شدن قوایی روسی در لهستان به رهبری سالتیکوف. چیغ لهستانی ها- صدای خالی است. شاه لهستان نباید از چیزی ترس داشته باشد، جیزی برای ترس برایش وجود ندارد. بسختی قادر است حاوی ۷۰۰۰ قوا باشد -مگر انها میتوانند برای ممانعت اتحادیه منعقد کنند. لازم است که انها خوابانده شوند که به کدام اقدامی متوصل نشوند. قدرت هدف شما را تخریب میکند.>> فریدریش پنهان نکرد که میخواهد در تخت لهستان پیاسته را ببیند. ایکاترینه جواب داد خواهش او اینست که فقط همین پیاست پیر مرد نباشد، در قبر دیده شود. بخاطریکه انوقت موج دسیسه از هر طرف در ارزوی انتخاب سریع الوقت شروع می شود.
    ادامه دارد…

  5. ۲..با عرض سلام عزیزان ادامه قسمت اول;
    غیر از ان سوال نه تنها وارشاو را مضطرب ساخت. در پیتربورگ و ماسکو سخت مصروف این بودند که، کی می تواند بعد از افگوست۳ شاه شود. نستور(دیپلمات روس) علامه الکسی ویچ بیستوژوف ریومین پا فشاری بر تخت نشاندن پسر افگوست ۳ داشتند و اظهار نظر ایشان بر تخت پسر افگوست ۳ خوب بود. منتخب اینده سکسان را.
    در غیر ان شورای امپراطریه تعین شود، وقتیکه اطلاع رسید شاه بسیار ضعیف است: شورا تصمیم گرفت، که در انتخابات اینده لازم است به سود پیاستوه عمل شود(لهستانی طبیعی) و دقیقا علامه استانی سلاو مباشر لیتوانیایی را:خوب اگر او ممکن نیست پسر عمویش را، شهزاده ادم چارتوروفسکی را،پسر شهزاده افگوست روسی را: این راض نگهداری شود. ۳۰۰۰۰هزار قوادر سرحد ۵۰۰۰۰ هزار در حالت اماده باش.
    سرانجام دقایق تصمیم گیری اماده شد:۵ اکتوبر شاه افگوست ۳ مرد.>>جرات این را نکنید که من از جوکی بپرم، وقتی از شاه لهستان اطلاع گرفت، مثل شاه پروس که از تخت پرید، وقتی شنید.>>ایکاترینه برای پبنین نوشت. پیر مرد دوباره به سود منتخب سکسان نظر دارد کسی را که باید در ۱ پشتیبانی میکرد. اصلی ترین هدف همان است که از قبل در او زمان حکومت الیزابت پتروفنه پزیرفته است و اتحادیه دو دربار -توافق وین-فرانسه و خود سکسان گذارش شده بود.بنابراین و درین باب قضاوت که ۲)هر منتخب طبیعی باید لهستانی باشد. یا پیاست، گرچند که فهمیده یا ثروت مند باشد، باز هم در حالتی نیست که بدون کمک مالی کشور هایی بیگانه خود را حفظ کند; و به تعقیب ان اگر از کسی دیگر وزنه سنگینی بگیرد، (پولی) برای روسیه صدمه امیز خواهد بود۳) به همین ترتیب از شهزاده هایی خارجی، از ان بالا تر زور اندازی قصر براندینبورگ- برای روسیه و جالبیت ان در کل بی تفاوت نخواهد بود.۴) حاکم پتر کبیر در هوش و ذکاوت خود، و یافتن سود و منافع خود در حفظ تاج لهستان در خانه سکسان، با تمام تزلزل ان، به حد اکثر ممکن کوشش کرد۵.) منتخبین یاد شده کورپرنث ممکن است نه انقدر مشکل وصول شود، وقتیکه بدون تردید لهستانی ها حالا به همان تدریج اماده استند،که خوب ،ممکن است ضرورت پول بزرگ پیش نیاید در ان که ازین جا مصرف شود. در همین حال از داده هایی همکاران موجود در امور خارجی کار معلوم است، که گرچند لهستانی ها شاهی پیاسته را بر خود خجسته میبینند. مگر همزمان نفی ان از خود به خودشان است،بهمان اندازه از اشراف کوچک با سختی شدید یا نا ممکن، که حالا در تفکر خود کوشش میکنند. اصلی ترینش در دو شهزاده خارجی، یعنیکه، شاه کارله لوتارینکه و لاندگراف گیین- کاسل را اولی از وین و دومی قصر برلین. کوشش میکنند که بعضی از احزاب خود را در لهستان داشته باشند. مگر در منتخبین این یا ان ازین شهزاده ها روسیه نمی تواند بی تفاوت باشد. سپس لازم است که سریعا از شهزاده هایی خارجی دیگر یا از پیاست ها انتخاب شود. کاندید کسی باشد که روسیه بالایش تکیه کند. و مقام خود را صرف از او بزرگوار مدیون باشد، و صرفا وابسته او باشد. اگر انتخاب و انتصاب فعلی سکسان برای امپراطوریه عالی مقام خوش ایند نیست، بین او و پیاست فرقی نخواهد امد.بدان خاطر که بناچار شاه لهستان متعلق میشود به اول یا اخیر -که پول سوبسایدی از روسیه اخذ میشود.
    ادامه دارد…

  6. سلام عزیزان به امید صحت و سامتی تان بخش اول کتاب را با این پیشگفتار شروع میکنم، در فوق نوشتم که برای بعضی از کسان مبهم خواهد بود. یعنی اگر کسانی جغرافیایی کهنه را تشخیص ندهند، همین طور اشخاص تاثیر گذار را و خاستگاه ان هارا مثلا پیتر کبیر ایکاترینه دوم ،استانی سلاو افگوست و غیره…قضاوت درستی نخواهند کرد. . چندان که به مسله پی بردن بعضی وقت به گمراهی میانجامد.
    کمتر حکومتی به این هدف جهان بینی، صلح دوستی نمایان میشود، بشکلی که ایکاترین دوم به روسیه امد. تصحیح کردن امور مالی، و برای این حساب دهی امپراطوریه ضروری بود. بهر صورت به پنج سال صلح نیاز داشت.از همینجا معلوم میشود که ایکاترینه به چه ناراحتی به لهستان نگاه میکرد، از جایی که موج احزاب بالا شده، و تهدید کرده که دیگر هم قوت میگیرد، بدین خاطر که از شاه افگوست هم چندان عمر باقی نمانده بود، و در پیش انتخاب شاه ایستاده بود. و ایکاترینه باید بین بزرگان لهستان پشتیبان حزب خود می بود. و باید برایش پوشش کمک مردم ارتودکس را بدهد. که از قبل شکایت تنگ سازی کاتولیک ها پیش امده بود. باید مواظب باشد که انتخاب شاه کسی باشد که در اینده خطری از جانبش پیش نیاید. در عین وقت می باید با همه قوت زحمت بکشد. که این باید از طریق راه صلح براورده شود. وظیفه یا تکلیفی که نه چندان سهل: در لهستان دو حزب رقابت میکرد. حزب درباری به سرکرده گی در پیش افگوست۳ که قوی تر بود. وزیر بریول و دامادش مینی شیک. و حزب دیگر به سرکرده گی شهزاده چارتوروفسکی; و این اخری را روسیه پشتیبانی میکرد. و این در امور لهستان نظر درباری هایی روسی را مشخص میکرد.(در کار لهستان) به خاطر حفظ کردن افراد خود،لازم بود عمل کرد علیه بریولفسکی یا سکسان،عملکرد حزب علیه او به سخت کوشی اوردن به تخت لهستان پسر افگوست۳ را بعد از مرگ افگوست منتخبان سکسان را. مشکل یا تکلیف قسمی که ما دیدیم در او پیدا شد که ما از راه صلح به هدف خود برسیم، در عین وقت ضعف بروز نیابد از ناشایستگی کار یا عمل. اخبار نگران کننده حزب درباری اماده است که از زور کار بگیرد. ایکاترینه ۱ اپریل سال ۱۷۶۳بالای اعضای حزب چارتوروفسکی، بالای سفیران خود امریه صادر کرد در دربار کایزرلین: افشا کنید اگر جرات کردند، بگیر و حمل کن در کینیگستشتین کدام کسی از دوستان روسیه را، من دشمنان خود را به سیبیر می فرستم. و قزاق هایی زپروژ را فشار میدهم انهایی که میخواهند وکلا را پیش من روان کنندبا خواهش اجازه داده شود جواب تحقیر را برایشان بدهند،تحقیری که شاه لهستان برایشان می کند>> ایکاترینه نسبی برای کایزرلین نوشت: گیورگی اسقف روسیه سفید از من خواهش کرد از اسم تمام معتقدین باور یونانی، همرای شکایت از فقر، انی که انها در لهستان تحمل می کنند; ضمانت پشتیبانی شما را بر انها می خواهم; پیام بفرستید که چه ضرورت برای تقویت تعین حزب من درانجا است. و برای این از هیچ چیز دریغ نمی ورزم>> خوب همزمان او از کایزرلین خواست که غیرت حزب چارتوروفسنی مهار شود. ۶ جولای او همین قسم نوشت. من می بینم که دوستان ما بسیار هیجان زده شده اند و اماده کنفدراسیون استند; مگر در صورت زنده بودن شاه لهستان من نمی بینم که این کنفدراسیون بکجا میبرد؟ حقیقت موجود را برایتان میگویم; صندوق هایی من خالی است و خالی می ماند تا انوقت که من نظم را در امور مالی نیاورم، چیزی که در یک دقیقه نمی شود:
    ارتش من در این سال و درین راستا نمی تواند تحرکی انجام بدهد، به همین خاطر برایتان سفارش می دهم که درین سال دوستان ما را داشته باشید،و اصل تر انکه بدون مشوره من مسلح نشوند;از ۲۶ جون کاری که بکار من نباشد نمی خواهم دور بروم: در اخرین نامه خود برایتان امر داده بودم دوستان من را از کنفدراسیون قبل از وقت نگه دارید: همزمان برایشان اراه مثبت بدهید، که ما انها را پشتیبانی می کنیم تا وقت مرگ شاه در هر چیز که هوشمندانه باشد ، بعد از ان عمل خواهیم کرد بدون شک به مفاد خود ایشان>>
    ادامه دارد…

  7. سلام برای همه عزیزان ادمه مقدمه
    دلیل سوم سقوط لهستان در دگر گونی تحرک قرن ۱۸ را ما نشان دادیم. شکل گیری فعالیت هایی کشور هایی اروپا در شرق در اوخر قرن ۱۸شروع شد: در نتیجه فعالیت هایی پتر کبیر اروپاه شکل نو گرفت و بهمرای غرب وصل شد: در نیمه دوم قرن تحرک نو در ادبیات و جامعه اروپاه سه شاه صدا بلند کردند: ایکاترینه ۲ در روسیه، فریدریش ۲ -در پروس، یوسف ۲-در اطریش. حکومت فرانسه نتوانست جریان شکل گیری تحرک را در دست بگیرد- و نتیجه اش کودتاه وحشتناک شد، همه اروپاه در یک نگرانی و اضطراب. در بین این همه تحرک دگرگونی که قرن به او شهرت یافت.-در بین تحرکاتی که در اطراف همه جا، لهستان نمیتوانست که ارام باقی بماند،علاوه بر ان دگر گونی به او ضرور بود، از هر جایی دیگر کرده;
    در پی ان انکشاف یکطرفه، یگانه ملاک، پیامد هایی نا هنجار داخلی. لهستان معنی سیاست داخلی حود را از دست داد; از استقلالش اسمی بجا ماند، بالا تر از یک قرن در تب غیر تحمل رنج برد، قوتش تهی شد.عل الخوصوص بعضی از لهستانی هارا میباید در فکر بیاورد، که یگانه وسیله نجات برای انها در میهن ، شکل دادن دولت بود:
    به همین تفکر شاه استانی سلاو افگوست پنیاتوفسکی در تخت جلوس کرد، انی که حواست برای لهستان همان باشد، که همسایه هایی مشهورش است-ایکاترینه، فریدریش، یوسف-در دولت خود بودند. مگر چه میتواند نجات دهنده برای سازمان قوی، همان ضعیف را از بین میبرد، و کوشش شکل گیری سقوط لهستان را تسریع کرد. استانیسلاو پنیاتوفسکی بر خود وظیفه گرفت، که در قوت او نبود به مثل یک شاه و نه مثل یک انسان. ازینکه کوشش در شکل گیری لهستان را بهتر بفهمیم در نیمه دوم قرن ۱۸،ما باید توجه به ساختار جمهوریت کنیم، در انی که استانی سلاو گرفتار بود، لهستان به خود قوایی وسیع دولتی را تصور میکرد. شلیاخت در املاک اسلحه همه حق را استثنایی را به خود گرفته بود. خود را از دهقان ها تغذیه میکردند و انها به مثل برده نشینان: شهر ترقی نکرد، و ساکنانش نتوانستند همرای شلیاخت ها موازنه دیگر قدرت را ایجاد کنند، بخاطریکه تولید و تجارت در دست خارجی هایی المانی، ژیدوف بود. از اینرو ارتش یگانه قدرت بود، میتوانست انکشاف کند بدون ممانعت و همه را در مفاد خود در قرابت با قدرت بالا مشخص کند، انی که در لهستان ابتدا در تاریخش مشخص بود و بعدا همه никле بیشتر و بیشتر پیش بزرگان و شلیاخت را. کمبود چک هایی دولتی و اجتماعی اگاهی از قوت خود ، حق استثنایی مکمل و مستقل شلیاخت هایی لهستان پیش رفت حد بالا شخصی موافقت میکرد کوشش در ازادی بی قید، نتوانستن کنار زدن من خود را در پیش خواست اجتماع.
    شاه صرفا از طرف شلیاخت ها انتخاب شد. شلیاخت جمع شده در مجلس ایالتی(مجلس) سفیران را در مجلس بزرگ انتخاب کرد، برایشان سفارشات داد، و در بازگشت از مجلس میبایست حساب دهی منتخبین خود را بدهند، مجلس در هر دو سال خود به خود جمع میشدند.برای تصمیم مجلس یکصدا حتمی بود: هر سفیر میتوانست مجلس را بگسلاند، تصمیمش را از بین ببرد،همرای انها فراخوانی بی موافقت(veto) همرای انها حق مشهور تحت نام لیبرال معلوم بوده (veto)
    در ادامه ۳۰ سال اخیر مجالس گسستانده میشدند. بر علیه اعمال اختیاری دولت قانون شکنی و مسلح سازی سازماندهی میشد- اتحادیه(کنفدراسیون) شلیاخت ها را جمع میکرد. نظر سنجی و پخش نارضایتی خواست خود را اعلام میداشتند، برای خود خواستار رهبر، مارشال در اتحادیه(کنفدراسیون) میشدند، امضا شده قانون اتحادیه(کنفدراسیون) یکجا با اتحادیه (کنفدراسیون) اراه میکردند شورشی ها قانونی شدند. برای رهبر ی نزد شاه به تعداد مساوی اشخاص با اسقلال و بی تغیر حضور داشتند،(در لهستان برای تاج شاهی و برای لیتونیها:۲ مارشال بزرگ را برای رهبری و پولیس: دو قونسل بزرگ و دو معاون ان با تایید دادگاه و بین شاه و مجلس میانجی بودند.
    این بود مقدمه خدمت عزیزان.

  8. سلام عزیزان با پوزش از اینکه کار اهسته پیش میرود:
    گوستاف ادولف(اینجا تاریخ نویس المانی طفره رفته، که سقوط روسیه صغیر، در جنگ دینی همزمان با سقوط نیدرلند از اسپانیه تکمیل میشود. ما میبینیم جایی که او در دیدگاه خود مقایسه میاورد.) با لهستان بسیار خسته درمانده و محروم از وسایل زنده گی، مثل اسپانیه از جنگ خارج شد. خوب نقش لهستان در جنگ دینی، البته که نمی توانست نرم شود، به همان بد بینی منسوخ شد، انیکه از اول بین لهستان و المان وجود داشت. همه قرن را هر دو مردم بخاطر همواری هایی گسترده ایلبوی و ویس لو در جنگ سپری نمودند. که از اول اشغال شده جرمن ها بود، بعدا تا دور ها و در اخر وقت کوچ کشی بزرگ مردم، مسکن اسلاو ها شد. اینجا سر از نو المان هایی استعمار گر براندینبورگ را تسخیر کردند، بعد شمشیر المان زمین پروس را تسخیر کرد. حکمروایی ایجاد نظم ابتدا با موافقت لهستانی ها تایید شد. مگر وقتیکه تجمع از شناخت قوایی بالا لهستان سر باز زد، جنگ خونین را به دنبال اورد، بعد از قرن جنگ، ختمش مکمل با تسخیر نظم . شرق پروس حق حکمروایی لهستان غربی شد،- ایالت لهستانی. کشور ها پروتستان را پذیرفتند، شرق پروس ازین طریق شورای گیرثو گست را تشکیل کرد، انیکه بعدا به شتاب سمت انتخاب کننده گان براندینبورگ رفت. قسمت بزرگ پروس مملو از اشراف زاده ها پروتستان بودند، نسبی سیگیزموند را در موقیعت شاه پذیرفتند، مثل موقیعت نیدرلند که نسبی به فلیپ ۲ بود. قرابت دشمنی ایالت با شاهی، زبان المانی با لهستانی با دشمنی دینی تشدید شد. این واکنش کامیابی کاتولیک میتوانست بدون واسطه سقوط عنصر المانی را در پشت خود داشته باشد . نظم براندینبورگ موفق شد که لهستان را مجبور بسازد که از حق کحمروایی منصرف شود. و شرق پروس حکومت مستقل شد. لهستان اجبارا تحت سلطه درامد، مگر ادعایی حق خود را فراموش نکرد: به عجله اتحاد خود را با لودویک ۹ را پیوند داد برای اعاده پروس به خود، و وقتیکه فریدریش ۱ لقب شاهی پروس را پذیرفت، باران اعتراض بزرگان لهستان باریدن گرفت. به این شکل حکومت پروس از جنگ بخاطر ملی گرایی تولد شد. و ازادی دینی مکمل در درون و بیرون در جهت مقابل لهستان. دشمنی در طبیعت مادی پیوند گرفت، درین باره کی پشیمان نمیشود؟ مگر تاسف انسانی در قرابت بین انسان ها چه معنی دارد؟ وقتیکه لهستان هستی داشت می باید کوشش میکرد کینیگس بیرگ را شهری از لهستان بسازد و دانثیگ را کاتولیک. وقتی برادینبورگ کشور المان و پروتستانی شد، وظیفه اصلی اش درین بود که ماریخ و گیرثو گستوه را حکومت یکپارچه بسازد از طریق ازاد سازی غرب پروس.
    ادامه دارد…

  9. با سلام برای عزیزان امید وارم که همه تان صحت مند و شاداب باشید.
    عزیزان ازینکه ترجمه پیشتر کمی مبهم بود کوشش میکنم که اینبار ساده تر و فصیح باز نویسی کنم!
    چرا میبایست انها انتظار بکشند-از یکطرف سکونت عیسوی ها در تحت سیطره امپراطوری ترک ها -از طرف دیگر سکونت مسلمانان در بخش شرقی روسیه؟ انتظار یعنی چیرگی یکی ازین دو. اگر روس یگانه حکومت ارتودوکس در جهان شرق قسمی که در قرن ۱۷ بیان شد، یا سلطان ترک حامی خاص مسمانان معلوم میشود که اینجا چیز واضح است.
    مثل اینکه تاریخ نسبت میگیرد به اروپاه و عیسویت. سوال حل ناشده ماند، -نی در قرن ۱۷ و -نی در نیمه اول قرن ۱۸.
    کامیابی مونیخ شرم را از پروس زدایید.همینطور روسیه، پتر کبیر در پیش چشم اروپاه بالا شد، روسیه در جایی رسیده بود که قدرت هایی غرب اروپاه اتحاد وقفه یی را با اش جستوجو میکردند. روسیه در قرابت با مردمان درنده خو شرق در موقیعتی قرار داشت که در قرن ۱۵ بود. زور گویی غیر قابل تحمل درنده خویی، -کازان، نوگای، استراخان و سیبیر. همه باعث شد که روسیه باایشان یکطرفه کند!.
    مگر در حالتی نبود که از همه اینها درنده خوترین شان تاتار ها را ختم کند-همرای کریمیه انی که تحت پوشش سلطان ترکیه قرار داشت.
    برای روسیه کریمیه سوال حیاتی بود، بخاطریکه ترک هستی مجموع کریمیه در پس خود در جنوب روسیه در استپ میماند. میتوانست به جای انتقال کاروان نان در سالهایی قحط طرف غرب اروپاه سرقت باند اختطاف دسته جمعی بخاطر پر کردن بازار برده در شرق کش کند.سوال کریمیه در نیمه اول قرن ۱۸ حل نشد، واگذار شد به دوم. سوال مشابه دیگری پیدا شد- سوال لهستان. در نیمه دوم قرن ۱۸، رضایت و غیر ان روسیه مجبور به تصفیه حساب قدیم با لهستان بود. کار را در اخر رساند۱) تحرک ناسیونالیستی روسی انجام شده مثل پیش تحت نشان دینی!۲) کوشش فتح پروس۳) تحرک شکل گیری یا دگر گونی در اروپاه از اول تا اخر قرن. جنگ دینی بالا شده روس علیه لهستان در قرن ۱۶ تا نیمه دوم قرن ۱۸سوال مهم را در مخالفان اورد، تاریخ به همین قسم در نقش لهستان بازی کرد، سقوط لهستان.
    اینجا سوال پدید امده معلوم میشود که واضح است. پراگندن ان غیر ضرور است. چیزی که ارتباط میگیرد تا کوشش فتح پروس، ما بخاطر شرح ان میتوانیم به تاریخدان هایی المانی مراجعه کنیم، چیزی را که بعدا برایمان میگویند. جمهوریت شیلیاخت لهستان در قرن ۱۶ اروپای شرقی را نسبتا به خود گرفته. به همین شکل فلیپ اسپانولی نقش غرب را، یعنی که کوشش برای تسلط جهان از مجرای کاتولیک.مثل فلیپ در کیفیت حفاظت از کلیسای کهنه، کوشش کرد که انگلیس را در خود حل کند. به همین شکل سیگیزموند لهستانی گوشش به حل میهن خود سویدن کرد. مثل فلیپ که طرفداران در فرانسه داشت گارنیزون فرانسه را در اختیار داشت میخواست دختر خود را در تخت فرانسه بنشاند. همین طور سیگیزموند حزبی در مسکو داشت، و کریملین را توسط ارتش خود اداره میکرد، و در اخر پسر خود را در شاهی ماسکو دید. مگر نتیجه یکی بود، چیزی که در شرق به همان نحوه در غرب. در همه جا به ناکامی انجامید. مثل فرانسه دور هینری ۵ جمع شدند. به همین شکل روسیه دور میخاییل رومانوف. مثل جنگ با فلیپ، قوت دریایی انگلیس انکشاف یافت، به همین شکل جنگ قهرمانی پروتستانتیزم در لهستان بالا گرفت.
    ادامه دارد…

  10. سلام عزیزان محترم
    با تاسف که زحمت زیاد هم کشیدم ولی نه تنها که فرستاده نشد نوشته کاملا از صفحه محو شد. تا نوشته اینده شما را به خداوند کریم میسپارم
    کامگار باشید

  11. با سلام مجدد خدمت دوستان عزیز
    قسمت بعدی ترجمه را اغاز میکنم با این پیشگفتار که سلاو ویوف مورخ روسی در قرن ۱۹ میزیست ۱۸۲۰-۱۸۷۹ و در جمع در شمار مورخین مشهوری است.
    درینجا یکصد سال جمع اوری زمین هایی روسی معلق ماند .ابتدا از خطر دشمن مشترک که ترک ها بودند ,جنگ روس و لهستان نه تنها توقف شد بلکه در عوض اتحاد مشترکی را تشکیل دادند. به تعقیب شکل گیری فعالیت ها پتر کبیر جنگ دیگری را بلند کرد- همرای سویدی ها. از اساس گذاری دولت روس تا چند قرن ما در تارخ خود تحرک را میبینیم ,در شرق یا شمال شرق در قرن ۱۲-۱۳ زنده گی تاریخی ظاهرا از جنوب غرب به شمال شرق قالب میگیرد از ساحل دنیپر تا ساحل والگاه. غرب روسیه هستی مستقل را از دست میدهد. در شرق روسیه حکومت ماسکو هستی مستقل خود را حفظ میکند, تا غرب ادامه میابد همواری هایی شرق اروپا را در بر گرفته بعدا همه یی شمال اسیا تا اوقیانوس شرق را در بر گرفت, و در غرب نی تنها که گسترش نمیابد بل قسمتی از زمین خود را از دست میدهد. که در اول جهارم قرن ۱۷ به طرف لهستان و سویدن رفتند. برون رفت مردم روس تا دور هایی شمال-شرق مهم بود که این خود خوشبختانه حکومت را از تاثیر گذاری غرب محکم ساخت, اسلاو هایی پیشین را ما میبینیم که در لهستان زیر فشار غرب محکم نبوده, در تصادم با غرب رفتند, مدنیت قوی با میراث تمدن رومی از انها وحشت داشتند. استقلال خود را از دست داده بودند, و بعضی هم هویت خود را. مگر میراث مضر روس هایی دور در شمال -شرق قابل دید بود رکود رونق اجتاعی از هم پاشی اقتصاد و ضعف نفس حکومت روس نمیتوانست که صرفا با تقویت شرق خود را محدود کند مجبور بود که بخاطر روال تاریخی خود ,با در نظر داشت تمدن او ,با غرب خود را نزدیک کند. و در ختم قرن ۱۷ روسیه سیر خود را بطرف شرق مثل پیش بکار میگیرد دور میزند بطرف غرب . این دور را معمولا ما شکل گیری مینامیم سنگین برای مردم .به سمت علم رفته ,طرف مردم بیگانه خوب باز. نمیتوانست استقلالش را ضربه بزند بحاطریکه روسیه پیش اروپا حکومت قوی ظاهر شد. این دور زدن از شرق به غرب را روسیه بطی نساخت دیده شد که سرحدش بطرف غرب وسعت میابد. ظاهرا از شروع قرن ۱۸ روسیه حرکات جا طلبی حود را در اینطرف اغاز میکند یک نظر حیرت اور درین پدیده بیاندازیم.از شروع قرن ۱۸ به بعد در روسیه با قرابت به غرب سه سوال حکمروایی میکرد.سویدن ترکیه یا شرق و لهستان بعضی وقت یکجا اتحاد دو گانه ای تشکیل میدادند بعضی از وقت هم سه گانه. اول سویدن بالا شد بخاطریکه دور زدن روسیه از شرق به غرب دور زدن بطرف دریا بود چیزی که بدون ان خفک میشد مثل نلکه حتمی اکسیجن, و دریا در دست سویدی ها بود, روسیه بعد از کله شقی و سنگینی جنگ بر ساحل بالتیک حکمروایی میکرد. سویدن نمیتوانست که این را فراموش کند منتظر فرصت شد که تا دوباره درینجا حاکمیت خودرا تامین کند. که منتظر در تنگنا ماندن روسیه و یک فرصت مغتنم برای از باز پس گیری جا هایی از دست رفته. سوال مسلط دیگر ارتباط میگرفت بر دریایی دیگر -سیاه بخاطریکه روسیه معلومدار در بین دو دریا متولد شده بالتیک و سیاه. شهزاده اول درایی بالتیک نوه گورد را تایید میکند, تاییدیه دوم کییف است ,کسی که غالب بیاید در بحیره سیاه شنا میکند. پیش از تاریخ روس راه دنیپر به طرف یونان در جریان بود و به همین خاطر در وقت اشهزاده اول روسی ارتباط تنگاتنگ گره حورد, پیش روس همرایی بیزانس تقویت عیسویت *باور یونانی ها) و به زیر دونا و پیشتر از ان قبایل اسلاو ها جابجا بودند.علاوه بر ان باور روس ها به یونانی نزدیک بود*باور دینی ایشان) وقتی ترک ها کانستانتینوپل را گرفتند اسلاو های شرقی که باور یونانی داشتند را به برده گی گزفتند* اینجا شرح این را من لازم میدانم که این جا سو تفاهم نشود که کسی ارتباط این را با اسلام بدهد اگر خواستار روشنایی هستید رجعت شود به اثار ناصر پورپیرار و مهمترین اثر او اسلام و شمشیر) روسیه با تاتار های اطرف ماسکو مبارزه کرد و یگانه حکومت مستقل با باور دینی یونانی ماند. فهم بعدی از ان معلوم میشود ,که برایش همیشه از طرف شبه جزیره بالکان مراجعه میشد. جه قرابتی که سلطان ترک با عیسوی هایی تحت سیطره حود داشت به همان قرابت حکومت ماسکو به همرای مسلمانان تحت سیطره خود در شرق. سفرای بر گشته روسی از ترکیه اخباری اوردند:عیسوسی ها یک سخن دارند: اگر خداوند کمترین موفقیت را بر حکومت بزرگ روس میداد ما بر میخیستیم و شروع میکردیم به فکر کردن ترک ها. به پیش سلطان سفرای از تاتار کازان و استراخان و از باشکیر امدند و درخواست ازاد سازی خود را از روس ها کردند و شاهی کازان و استراخان را تحت تسلط خود بگیرد. سلطان ان ها را نوازش کرد مگر گفت که کمی انتظار داشته باشید.
    ادامه دارد….

  12. عزیزان محترم با عرض سلام .
    از خداوند متعال تمنا دارم که توفیق نصیب بدارد تا باشد که قسمتی از تاریخ اسلاو ها را خدمتتان ترجمه و باز نویسی کنم, تا باشد که کمی روشنایی در عرصه جغرافیای ارضی سیاسی وغیره.. اگر در جا هایی که قابل فهم نبود معذرت بنده را پذیرفته خطایی بنده را تصحیح بفرمایید. البته یاد اوری این نکته بسیار ضروری است که هیچ تاریخی را نمیشود که غیر مغرضانه دانست شاید سوالی باشد که پس برای چی وقت مان را صرف مطالعه غیر مستند و مبهم کنیم. این به خودی خود درست اما شرح وقایع درست و نادرست کما کان ما را به یک سرگذشت ,نزدیک به معرفت میرساند. چنانچه روایت جنگ جهانی دوم را جلو دوربین ها و کمره ها از هر کشور درگیر با روایت مختلف میبینیم.من ادعایی تاریخ دانی و تاریخ نویسی ندارم صرفا وقت خود را در حد نسبی صرف صحت و سقم منابع کرده ام*البته یاد اوری دیگر این که ,بر فعلا ترجمه در دستور کارم نبود بنا بر حادسه پیش امده لازم دیدم)و اگر برای عزیزان جالب نیست بنده ازرده نخواهد شد لطف کرده مطلع سازید که وقتتان را ضایع نسازم.
    مقدمه را با کتاب سیرگی سلویوف که در سال۲۰۰۳۱ از چاپ برامده اغاز میکنم.
    اسم کتابش سقوط لهستان
    که نه اختصار بلکه ترجمه.ولی درین جا سخن از بعضی سرزمین و یا اشخاص تاریخی به میان میاید که من قصد پا نویس انرا ندارم چون مطول خواهد, شد و حوصله عزیزان را به سر خواهد اورد)مثل سرزمین کورلایند که از سر زمین لاتویه امروز شروع تا مناطق غربی اش و سکسان پسر افگوست ۲ و تصاویر تاریخی اش که باز هم کار شناس میخواهد که صحت و سقمش را برملا کند.)
    در سال ۱۶۲۰ کتالویک ها جشن پیروزی بزرگی را بر پا کردند. در کشوری که هیچوقت با این بلندی با نشان شورش علیه ان با نام مردم اسلاو ها دیده نشده بود, کشوری که خواست حرکت دینی مستقل خود را در جا نشاند.
    در بوکیمی خون ریختانده شد. ده ها هزار به ترک خانه شدند. ایزویتی ها توانستند ازادانه کتاب هایی چکی ها را حریق کنند و خدمت به اوبید لاتین کنند-*تا قرن ۱۸ ایزویتی ها در شمار شاهی روسیه نمی امدند از افگوست تادسامبر ۱۶۸۹ در ماسکو به عنوان دیپلوماسی دولت شاهی ینه سوبیسکو اشراف زاده هایی فرانسوی موجود بود بود به عنوان دیپلومات .
    و به این سان دو حکومت مستقل در شرق اروپا ماند- روسیه و لهستان. خوب مگر در بین انها تاریخ دو سوال کشنده را گذاشت. که در تصمیم گیری سیاست یکی بماند.در همان ۱۶۲۰ بسیار چیز ها در تاریخ مبارزه اسلاو ها با کاتولیزم مانده بود.در مجلس لهستان ولینکی وکیل شرح داد از کوچ هایی اجباری غیر قابل تحمل که از باور دینی خود کشیدند.و گفتار را با همین پایان داد.حالا که ۲۰ سال میشود در هر فامیل تلخی گریه و ناله و دعا است. که دعا قبول نمیشود که ما را در ازادی خود بمانند اگر ارزوی ما براورده نشود مجبور به گریه و ناله میشویم به خداوند التماس میکنیم که قضاوت کند.
    محکمه الاهی نزدیک شد.; مردم روس یگانه نماندند در بین دشمنان باور خود. در پشت ایشان حکومت مستقل ارتودکس روسیه قرار داشت. بعد از نظم قیام کننده گان جهت گیر دو طرف درگیر قتل وحشتناکی شدند. دنیپر و روسیه کوچک به دست شاه روس افتاد. هدف توصیه شده یکجا کردن سرزمین هایی روس بود از طرف حاکمان ماسکو.و معلوم میشود به دست امده شده ,بعد از یک پیروزی بی سابقه سلاح روسی بعد از گرفتن ویلنوس شاه الکسی حق پیدا کرد که فکر کند که روسیه صغیر و روسیه سفید مختار استند پدول و لیتوه برایش میراث بماند. خوب کار کلان اغاز شد و یکنیم قرن ضرورت به اتمامش شد.معلوم شد که بی ثباتی و تغیرات قزاق ها امکان داد که لهستان را به بازیابی جنگ حکومت خسته شده ماسکو که در اثر جنگ و شکست وقت هایی مبهم همین حالا شروع جمع اوری قوت کرده بکشاند گیتمن غرب اوکرایین دوروشینکه به سلطان ترک واگذار شد-و این جنگ نو را هم در لهستان و هم در روسیه بار اورد که در ان وقت ترک ها ترسناک به اروپاه بودند روس ها و لهستانی هایی حسته از جنگ سیزده ساله بر توقف جنگ در برابر دشمن مشترک *ترک )ها عجله کردند. در سال ۱۶۶۷ صلح اندروسوفسکی منعفد شد روسیه چیزی که در دستش بود توانست در اخرین وقت حفظ کند سمولنسک چیرنیگیف و اوکرایین در طرف شرقی دنیپره کیف توانست تا دو سال دیگر خود را حفظ کند, مگر بعد تر در سال ۱۶۸۶ برایش برای همیش پایان امد.
    ادامه دارد…

  13. با عرض سلام خدمت دوستان ارجمند و عزیزان رسانده و اما بعد. دوستان عزیز خود این موضوع یک موضوع ذهنی است نی عینی و این یک بحث مطول است که نیاز به غبار زدایی دارد گرچند که تا هنوز کار من تکمیل نشده اما به یقین گفته میتوانم که نادر افشار واقیعت عینی ندارد و به تعقیب ان احمد شاه گم نام در تاریخ. کهن ترین نظر شاید نظر کانت در باره شاه نادر باشد. جنین مثایلی است که دوستان را به گمراهه کشانده.
    با احترام کریم قابضانی

  14. دوستان ارجمند درسایت ارزندۀ جاودان، مقالۀ ذیل درجریدۀ امیدشماره ۱۰۷۶ مورخ ۲۱ نومبر۲۰۲۰ به نشررسیده است. بنابراهمیت آن ذیلا خدمت تان تقدیم میشود. اگرمورد تایید واقع شود، لطفا روی سایت بگذارید.
    داکتر غلام محمد دستگیر برومفیلد ،کولورادو
    درسی از رسالۀ الطیر ابن سینا
    رساله الطیر، که نباید با منطق الطیرعطار نیشاپوری و رسالهالطیر غزالی مغالطه شود اثر مشهورابن سینا است. این رساله و حکایت آن بیاناتی دارد که بفکراینجانب قسمتی از حالت کنونی ما افغانستانی ها را شرح میدهد. بدین ملحوظ، اول ترجمۀ خلاصۀ متن رساله و به تعقیبش تطبیق آن را در حیات افغانستانی ها حضور تان تقدیم می نمایم تا ازین اثر ارزنده و آمورنده همۀ ما بر خوردار شویم.
    آنچه مینویسم از گوگل انترنت بدست آمده است: رسالۀ الطیر ابن سیناست که توسط احمد بن محمد بن القاسم بن احمد بن خدیوالاخسیکتی ملقب به ذوالفضایل ترجمه شده و شارح رساله الطیرعمربن سهلان ساوی بوده مهتمم آن محمد حسین اکبری میباشد. ترجمان این رساله چون از اصل عربی و به مثل آن ترجمه نموده نقطه گذاری و علامات را مراعت نکرده است و من در ینجا برای آسانی خواندن و درک بهتر تر موضوع تا جاهیکه امکان پذیر باشد از نقطه گذاری مراعات میکنم و پراگرف ها جدامی سازم. هم چنین مترجم در متن از شیخ الرئیس بنام بوعلی یاد نموده به عوض درین نوشته، ابن سینا نگاشته میشود. حکایت با یک مقدمۀ با ارزش و آموزنده شروع شده ابن سینا به برادران خود توصیه های ذیل پیشنهاد مینماید:
    “ابن سینا به برادران سفارش میکند که حقیقت را نسبت به یکدیگر آشکار کنند و پرده ها را از روی عقول خود بردارند تا بعضی از آنها برخی دیگر را مطالعه کرده و به کمال راه یابند. دوستان الهی باید مانند خارپشت بواطن خود را آشکار کرده و ظواهر خود را پنهان کنند زیرا خدای تعالی بر بواطن آنها آشکار و بر ظواهر آنها خفی است”.
    و باز می فرماید: “برادران باید مانند مار از پوست خود منسلخ شده و بیرون آیند، مانند کِرم نرم آهسته حرکت کنند، مانند عقرب باشند تا سلاح آنها همواره در پشت شان شیطان را نشانه گیرند زیرا شیطان همیشه از پشت سر انسان را میفریبد، ابن سینا سفارش میکند که مرگ را پیوسته دوست داشته باشید تا به حیات ابدی دست یابید، مانند مرغان پرواز کنید و در یک آشیانه قرار نگیرید، مانند شترمرغ باشید که سنگ گرم بیابان را میخورد، مانند افعی باشید که استخوان های سخت را می بلعد، مانند سمندر(شبیه به چلپاسه بوده در آب و خشکه زندگی میکند و هرگاه به آتش برسد ماده ای از خود افراز میکند که آتش را خاموش میسازد: به آ تش درون بر مثال سمندر – به آب اندرون بر مثال نهنگان ، عمید) در میان آتش باشید که فردای قیامت آتش ضرری بشما نرساند، و مانند خفاش (شب پرک چرمی – دستگیر) باید که در روز بیرون نمی رود تا از دست دشمنان در امان باشد”.
    “ابن سینا، شجاع ترین مردم را کسی میداند که به فردا اعتماد کند به نظر وی بد ترین مردم کسی است که از کمال خویش باز ماند”.
    “اگرفرشتۀ از کار زشت اجتناب کند و اگر بهایم مرتکب قبیحی شوند نباید تعجب کنید. چون فرشته آلت فساد ندارد و بهایم هم آلت عقل ندارند بلکه از کار آدمی تعجب کنید که با وجود قوۀ شهوت آنرا منقاد عقل میسازد؛ چنین انسانی از فرشته هم بر تر است. برعکس، اکر آدمی عقل را اسیر شهوت و هوا های نفسانی سازد وی از حیوان هم پست تر است، زیرا حیوان عقل ندارد در حالیکه چنین آدمی دارای قوه عقلانی میباشد”.
    ابن سینا بعد از مقدمۀ فوق، به داستان پرندگان می پردازد و چنین آغاز یافته است:
    ” گروهی از صیادان برای صید بیرون آمده و دام های مختلفی پهن کردند و علوفه بر روی آن پاشیدند و خودشان نیز پنهان شده منتظر آمدن صید بودند و من درمیان مرغان بودم. چون مارا دیدند با آواز خوش ما را صدا زدند و ما هم چون نعمت و آسایش زیادی دیدیم بدون هیچ شک و ریبی در آنجا فرود آمدیم ولی به یکباره در دام صیادان گرفتار شدیم. هر قدر برای آزادی خود کوشش میکردیم به نتیجۀ نمی رسیدیم و بند دام ها بر اندام و اعضای ما سخت تر میشد، مدتی در فکر رهایی از قفس بودیم ولی دیری نپائید که همگی نا امید و مایوس شدیم.
    بالاخره، هریک بگوشۀ خزیدیم و بعد از مدتی چنان با محیط خوی گرفتیم که اصلآ پرنده بودن خودمان را فراموش کردیم. روزی از میان بند های قفس بیرون را نگاه میکردیم، عدۀ از مرغان را دیدیم که پرو بال خود را از قفس بیرون کشیده و با زحمت فراوان پرواز میکردند. چون پای آنها نیز اسیر دام ها بود؛ لذا نه بطور کلی آزاد بودند ونه اسیر. در این میان وقتی آنها را نظاره کردم گذشته و اصل خود را به یاد آوردم که من هم روزگاری پرنده بودم و مثل آنها پرواز میکردم، پس اکنون چگونه خود را به اسارت الفت داده و با قفس خوی گرفته ام؟”.
    “در این حالت اندوه عجیبی تمام وجودم را در بر گرفت به طوری که نزدیک بود از آن غصه هلاک شوم. با گریه و زاری آنها را صدا زدم تا راه آزادی از قفس را به من نشان بدهند. آنها، ابتدا از من وحشت کردند چون صدای صیادان در ذهن آنها تداعی شده بود. ولی با سوگند های فراوانی که من خوردم بالآخره بطرف من میآمدند و با کمک و یاری آنها از قفس خلاصی یافتم”.
    “بعد از رهایی به آنها گفتم که این بند را از پای من باز کنید تا من راحت پرواز کنم، آنها درجواب گفتند: که اگر این کار در توان ما بود اول بند از پای خود باز میکردیم و شما هم از طبیبی که خود بیمار است دارو طلب نکنید، چون فایدۀ نمی دهد. پرندگان همگی برای رهایی از بند پرواز میکنند و در میان راه منظره های زیبایی را مشاهده میکنند، ولی اینبار به هیچ یک از آنها اعتناء نمیکنند، چون قبلآ مزۀ تلخ اسارت را چشیده بودند”.
    “بعد از مدتی بر سر کوهی میرسند، و قتی نگاه میکنند هشت کوه دیگر می بینند که در نهایت عظمت و بلندی است به طوری که چشم از دیدن انتهای آن عاجر می ماند. دوستان گفتند که فرود آمدن در اینجا جایز نیست باید طی طریق کرد تا به سرمنزل مقصود رسید چون ممکن است صیادانی در کمین ما باشند. بالآخره، با رنج و زحمات زیادی خود را به بالای کوه هفتم رسانیدیم. بعضی از دوستان گفتند که اکنون وقت استراحت است و ما دیگر نمی توانیم پرواز کنیم؛ لذا مدت کوتاهی آنجا رحل اقامت گزیدیم، بوستان و آبادی حیرت انگیری را مشاهده نمودیم ولی آواز برآمد که اکنون وقت استراحت نیست! و همانا توقف در اینجا عمر ضایع کردن است چون احتمال دارد صیادانی در تعقیب ما باشند، لذا به سرعت پرواز کردیم”.
    “و چون به کوه هشتم رسیدیم مرغانی دیدیم که در ظرافت و لطافت و حسن کمال و بهاء منحصر به فرد بودند. وقتی گرفتاری خود را بر آنها عرضه داشتیم، گفتند: که پشت این کوه شهریست که پادشاه آنجا حاجت هر مظلومی را بر آورده می سازد. لذا با شور و شعف زیادی خود را به قصر پادشاه رسانیدیم. چون آنها ما را به حضور ملک راه دادند جمال و جلال پادشاه بر ما ظهور کرد و ما بیهوش و مدهوش افتادیم. بعد از هوشیاری پادشاه فرمود که حل گرفتاری شما به دست آن کسی است که شما را گرفتار نموده است، لذا من رسولی پیش آنان میفرستم تا بند از پای شما باز کرده و شما را از بندی برهاند؛ پس همراه فرستادۀ پادشاه بر گشتیم”.
    “دوستان در بارۀ جمال و بهای پادشاه از من سوال کردند و من در نهایت زیبایی و جمال وی را توصیف کرده و ستودم. ولی متآسفانه دوستان بر من خرده گرفته و زبان به ملامت کشودند و مرا به معالجۀ طبی سفارش نمودند. افسوس که سخنان من در نزد ایشان ضایع گشت و بی اثر ماند. و من از خداوند متعال استعانت جسته و از چنین مردم نادانی، بیزاری میجویم”.
    بدینصورت ابن سینا، به پیروی از استاد ارسطو، افلاطون، که برای توضیح سخنان استادش سقراط کرکتر خلق میکرد ابن سینا برای اظهار سخنان خود کرکتر پرنده انتخاب نمود و به چه زیبایی و اندیشمندانه آنرا بیان کرد که ما هم اضافه از یکهزار سال بعد از آن مستفید میشویم و وصف الحال خود میدانیم طوریکه:
    شخص را باید شناخت و حقیقت باید آشکار شود تا بتوانیم به اهداف خود برسیم. از ظاهر پرستی دوری باید جست و با طن را آشکارا باید ساخت. از پوششی واهی که دور خود از مادیات ساخته ایم بیرون شویم. در فعالیت های سیاسی خود مدبرانه وبا قدم های سنجیده به پیش بحرکت شویم. همیش اسلحه بدوش داشته باشیم چون دشمن ناپاک پاکستانی و طالب ظالم از پشت سر حملۀ چریکی دارند. در عین زمان مرگ را هم دوست داشته باشیم تا بدون هراس از مرگ شجاعانه بضد طالب ظالم به مبارزه دوام داده بتوانیم. همه تخم خود را در یک سبد نگذاریم ورنه نسل ما با جزیی ترین حرکت نادرست ار بین خواهد رفت. بحدی خود را سخت سر بسازیم که از سخره های داغ صحرا هراس نداشته باشیم. آماده باشیم تا در صورت بی غذایی حتی استخوان سخت را بلع کنیم. در میان آتش جنگ با دشمن نامسلمان نوزاد کش چنان بجنگیم که در صورت شهادت از آتش ذوزخ فرسخها دور مانده جنت فردوس جای ما باشد. و اگردر روز روشن دشمن در گزمه است فعالیت خود را شب هنگام اجرا کنیم. به فرد اعتماد داشته باشیم و از مسلک خود که به مفاد مردم است دوری نجوئیم.
    انسان عاقل اسیر شهوت نمیشود و آنانکه به شهوت و هوای نفسانی تسلیم شده است از حیوان بد تر اند زیرا حیوان عقل ندارد و انسان قوۀ عقلانی دارد. از خم خم رفتن صیاد و دامی که برای صید ما گذاشته آکاه باشیم. با سخنان نرم پاکستان و استقبال شاهانه که میدانیم فقط برای شاهان و روسای جمهور است درک کنیم که جز دام فریب چیز دیگر نیست! و به آن مقولۀ که گفته شده: ” که خوری خو په خندا وخره” پاکستانی ها جدیدأ متوجه شده اند که کمی دیرتراست؛ این روش باید چهل سال پیش به عوض جنگهای نیابتی و ایجاد تروریست ها بضد افغانستان بکرسی عمل تکیه داده میشد.
    فعلآ افغانستان به همان پرندگانی مشابهت دارند که بال وپر دارند اما پاهایشان در بند زنجیر است که “نه آزاد اند و نه اسیر”. ولی در کنج قفس ظلم طالب و فشار پاکستان که به زور قدرت اتومی خود می نازد تا حدی دست وپا زده اند که از رهایی این قفس خسته شده در هر کنج و کنار بی سرپناه، بی نان و بی غذا و بی اب در حالت ضعف و بی حالی نزدیک مرگ خزیده اند.
    پای خود پاکستان در زنجیر اسارت بند است. زیر نام دومینیون که بعد به کامنویلت تبدیل شد و تا حال کامنویلت بریطانیاهستند که با سیستم پارلمانی قانون اساسی مونارکی انگریزی پادشاه شان از سال ۱۹۴۷ – ۱۹۵۲م جارج ششم بود و از سال ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۶م ملکه الیزابت دوم ملکۀ شان میباشد. در سال ۱۹۵۶م از دومینیون بودن خلاص شد و جمهوری پارلمانی گردید ولی یک جمهوری در بین ملیت های کامنویلت بریطانیا که تا حال همانطور باقی مانده است؛ گفته مبتوانیم “نه اسیراند نه آزاذ”.
    چون مونارک بریطانیا حاکم سمبولیک کامنویلت میباشد (ویکیپیدیا). ملکه الیزابیت در سال ۱۹۵۱م و باز در سال ۱۹۹۷م بحیث ملکۀ کامنویلت با شوهرش از کامنویلت شان درپاکستان دیدن کرده اند. اصل پالیسی از انگریز هاست که پاکستان بطور نیابتی اجرا میدارد و اصل کلام در لندن است که ماستر پاکستان بوده پالسی ها را در پس پرده رهنمایی میکند. این ماستر! پاکستان را ماستر طالب ظالم و طالب را ماستر بعضی قسمت های پشتون نشین و مافیای ارگ تعین نموده است.
    ازینجاست که بعد از طی الطریق دو دهه طلب کمک ما از امریکا در امریکا بحایی نرسید و حتی سفیرش بنام زلمی خلیل زاد نتوانست طالب را که نوکران پاکستان و انگریز ها اند قانع بسارد که آتش بس اعلان کند چون انگریز ها اجازه نمیدهند. دیده میشود که رفع مشکلات مرغک پا زنجیربند افغانستان درجایست که این زنجیرهارا بسته اند وآن در لندن انگلستان است.
    من هم مثل شیخ الرئیس ابن سینا میدانم سخنانم در نزد ایشان ضایع گشته و بی اثر است. من هم می خواهم از خداوند متعال استعانت بطلبم تا به چنین کسانی که افغانستان را نمی گذارند آرام و با امن باشد و تحت سایۀ صلح و امنیت حیات بسر ببرند قلب بشر دوستی و ترحم نصیب گرداند و اگر هدایت نمیشوند خدواند به قوای مقاومت قدرت آسمانی بدهد تا از ملک و ماوای مادری چنانکه در قرنهای قدیم دفاع کرده اند باز بهمان موفقیت ها مفتخر گردند.
    امید وارم متن اصل ابن سینا بدقت خوانده شده از طرف مردم بکرسی عمل با شجاعت و متانت تکیه داده شود و پای مردم افغانستان ازین بند وحشتناک که هر روز ثروت اصلی ملی ما جوانان و محصلان مارا به خاک و خون میکشانند، آزاد سازند. و من الله التوفیق

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com