خبر و دیدگاه

نامه به روشنفکرانِ دینی

نامه ۲۶

چه داری از وجود ای ذره غیر از وهم پروازی    عدم باش و غنیمت دار پرواز آشیانی راَ

به   مضمون  کتاب عافیت  تا وارسی بیدل      به رنگ سایه روشن کن سواد ناتوانی را

راه رسیدن به حقیقت معرفت شهودی است، آنجاست که علم حضوری معنی پیدا میکند. بدان که وجود شناسی یا هستی شناسی محاطِ مسائل عقلی است. چون حقیقتِ وجود و مفهومِ وجود دو چیز مختلف اند. آنچه ما در اطراف خود میبینیم موجودات اند. اما وجود از موجود فرق دارد. در شعر بالا حضرت بیدل آنچه از ماهیات است را وهم میداند. و شرط رسیدن به وجود را نفی ماهیات میداند. باید یاد آور شد که حتی بدن ما هم جزء ماهیات است. او همچنان واژه عدم را به کار میبرد چون عدم مادر وجود است. بعد می فرماید که تا انسان در زمین عافیت یابد عارفان باید آنها را در راه تعقل در ماهیات دعوت کنند. او در زبان شعر ماهیت را به سایه تشبیه میکند. چون هرکس نمی تواند به حضور رسد اما میتوانند از راه تعقل در ماهیات سواد خود را توانایی بخشد.

باید یادآور شد که وجهی ندارد که ما بین یقینیات فطری خویش فرق قائل شویم. البته هیچ فرق بین موجودات از آن جهت که از وجود بهره مند اند نیست. اما ترتیب عقلی اقتضا میکند که فرق بین وجود و موجود را بدانیم و به تکثیر و تولید این حقیقت بپردازیم. تا دوچار اغلاط حقیقت نما نشو‌یم. این از دو جهت ممکن است یکی از راه سلوک عرفانی که عارفان می‌پیمایند. این کوتاه ترین راه است اما شرطش اینست که سالک عاشق باشد.

حریم عشق را درگه بسی بالاتر عقل است     کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

 دیگر راه، راه فلسفه است که گاهی از روش حسی و گاهی از روش عقلانی برای رسیدن به حقیقت استفاده میشود. باید یاد آور شد که امروز حسی ترین انسان ها که حدود حس و عقل را هم نشناخته اند وارد مجادلات عقلی شده اند. از آنها باید پرسید که خود احساس را با چه حس میکنید؟ یا خود تجربه علمی را با چه تجربه میکنید. درست است که هر واقعیتی را در عالم اثبات با تجربه و حس میتوان شناخت. اما نتیجهء تجربه و حس در خدمت کی قرار میگیرد.

به این دلیل ضرورت به فن وجود شناسی داریم تا حقایق را از اوهام تمیز دهیم. اساس تعقل و اندیشه اینست که آیا من وجود دارم. دکارت فیلسوف فرانسوی گفت چون می اندیشم پس هستم. او که به تمام اندیشه ها حتی به اصل اجتماع نقیضین که میگوید یک چیز یا هست یا نیست شک کرد. اما سرانجام  وجود خود را از راه همان اندیشه که در اول رد کرده بود ثبوت کرد یعنی گمان را به گمان ثبوت کرد. عارفان به این عقیده اند که چون هستم می اندیشم .یعنی بودن را بر اندیشیدن مقدم میدانند. چون هر انسان به یقینیات فطری خویش ذاتا وجبرا باور دارد وفطرت ادراک و اراده چیزی نیست که انسان در او شک کند. اما اینها همه محصول بودن است. دیکارت گفت به هرچه شک کنم به خود اندیشه نمیتوانم شک کنم. او محصول بودن را بجای بودن قبول کرد. چون به بودن نمی‌توانست برسد. اقبال لاهوری که خودش از اکابر فلسفه است و با آثار مولانا بلخ آشنایی داشت این ضعف فلسفه را درک کرد و با بیان شاعرانه ای وارد میدان شد. او گفت چون عشق می ورزم پس هستم، او میگویید:

در بود و نبود من اندیشه گمان ها داشت    از عشق هویدا شد این نکته که هستم من

او اندیشه را گمان دانست و راه شناخت خود را عشق دانست. اما این که آیا او خود را شناخته بود یا با مطالعه آثار عرفا به این عقیده رسیده بود به ما معلوم نیست. دیگر فیلسوفان که اینجا و آنجا سر و کله میزنند خود را نشناخته اند.و محصول بودن را بجای بودن گرفته اند و با گمان گمانه زنی میکنند. خود همان وجود است که در موجود ظاهر شده است.آن وجود در عین وحدت به شکل کثرات در آمده است و معمایی برای اهل فکر و اندیشه شده است. به این ترتیب باعث به وجود آمدن مکاتب مختلف فلسفی و ادیان شده است. هر شخص شناخت خود یا وجود را که مبین اعمال انسان است در ظرف زمان مکان ضبط  میکند و در زندگی بعد از مرگ یعنی وقتی کثرات به وحدت میرسند میداند که چه اعمالی از او سر زده است.ما باید اعمال مان را به اساس گفته های آنهای بنا کنیم که در زندگی قبل از مرگ به وحدت رسیده اند.و مناسبت وجود و موجود برایشان محصول شده است.و علم به علم دارند.نه آنانی که مفاهیم و تعاریف را به حافظه سپرده و طوطی وار بیان میکنند وآنرا علم مینامند و خود را عالم. بلکه عالم کسی باشد که به علم،  علم داشته باشد. آنکه به علم علم داشته باشد هرگز دروغ نگوید و خیانت نکند.چون بجز وجود چیزی نیست. بجز وجود کسی نیست و به خود کسی دروغ نگوید و خیانت نکند.

جمله مهمانند در عالم و لیک      کم کسی داند که او مهمان کیست

 

البه بحث در باب وجود سابقه طولانی دارد و همه مکاتب فلسفی یونان قدیم، عرفا و ادیان در مورد وجود به شکلی پرداخته اند. ارسطودر دائرت‌المعارف خود قسمتی را جدا کرد که بعدآ به نام متافیزیک مسما شد چون به محوریت وجود می چرخید. همچنان در رساله مابعدالطبیعه که بنام کتاب حروف مشهور است تصریح میکند که مباحث این قسمت در خور علوم طبیعی و ریاضی نیست. زیرا موضوع آن جدا از علوم طبیعی میباشد. مباحث مربوط به وجود و موجود امروز ازبنیادی ترین و جدی ترین مسائل فلسفی و عرفانی است به حدی که سرنوشت فلسفه را به آن ربط میدهند. البته این مسئله به شکل امروزی آن بیش از اینکه به نظریات منابع یونان قدیم ربط داشته باشد از نظریات عرفا سرچشمه گرفته است. عارفان بودند که با ترشحات شهودی خویش سفره فلاسفه را رنگین کردند.

با سبب ها از مسبب غافلی      سوی این رو پوش ها زین مایلی

موضع ادیان ابراهیمی در مورد وجود به همه معلوم است.در هندوئیسم و بودیسم هم به همین منوال است۰

در هندوئیسم خود واقعی انسان خداوند است. برای رسیدن به او باید از قید خود ذهنی رها شد. در عرفان فارسی هم چنین پنداشته میشود و این را اسرار مینامند. چنانچه حافظ در مورد منصور حلاج چنین میگوید.

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند      جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد

در بودیسم خود کاذب و خود حقیقی هردو توهم اند. آنها به این باورند عطش بقا باعث به وجود آمدن خود ذهنی شده است. وقتی از خود ذهنی دست برداری به عدم میروی. تو زنده میمانی ولی در فضایی عدم.

چنانچه دیده میشود مسئله وجود و موجود از بنیادی ترین مفاهیم عرفان،دین و فلسفه است.تا این مسئله در ذهن روشن نشود انسان در توهم باقی میماند.باید یادآور شد که عدم و وجود دو روی یک سکه هستند.عدم حقیقت بسیط  است و حقیقت بسیط مطلق است و همه چیز را در بر میگیرد.و وجودش ضرورت ازلی دارد نه ضرورت ذاتی.دیگر موجودات تجلیات او هستند.خداوند عین تجلیاتش است اما نه در ماهیت بلکه در ظهور.به این معنی که اگر او نمیبود هیچ چیز نمیبود.او در تجلی حادث است اما در ذات قدیم.تمام هستی تجلی اوست و معقول است و عین علم و عین ادراک است.ذات او آگاهی است.او محیط و محاط برموجودات است.استعداد عقلی انسان میتواند او را شهود کند.  مولانا که از عارفان وحدت وجودی است میگوید کارگاه صنع خداعدم است.

مسائل عرفانی و فلسفی چون مفاهیم وجود و موجود و همچنان مفاهیم دیگر چون وحدت و کثرت جنبه صرفا عقلانی دارند.و با بررسی های عقلانی قابل درک اند.مبدا و آغاز سیر عقلانی چه در عرفان چه در فلسفه اصل اثبات واقعیت است.اینکه آیا موجودی هست یا جهان هیچ و پوچ است.وقتی چشم به اطراف ما میکشاییم خود را مواجه با واقعیت هستی میبینیم.یعنی من هستم و جهان هست.درک خود از خود یعنی وقتی میگوئیم من هستم.این امر از علم حضوری نفس به ذات خویش سرچشمه میگیرد.اما وقتی میگوئیم جهان هست این امر از احساسی میاید که از خارج به ما منتقل میشود.اینجا باید بدانیم که دستگاه ادراکی و فکری ما بعضی اوقات دچار اغلاط  و اشتباهات میشود.و چیزی را که هست نیست می‌پندارد و چیزی راکه نیست هست می پندارد.دیکارت که از اکابر فلسفه است اصالت را به اندیشه داد اما تا حضور نباشد اندیشه نمی تواند باشد . حضور آگاه بودن از خود است بدون فکر و اندیشه و بدون واردات احساسی از محیط خارج.آنجاست که انسان سیر عوالم میکند.و با چشم باطن با حقایق آشنا میشود. آنجاست که شاهد و مشهود در هم میآمیزند.در آن حالت است که انسان میداند که کسی بر عالم ناظر است و عالم عین ظهور اوست.او دیدن مارا میبیند او شنیدن مارامیشنود. و او از تمام اتفاقات عالم آگاه است.این ادراک بدون توجه به شی خارج ذهن حاصل میشود و علم حصولی و اندیشه همه محصول اوست نه خود او.از اینجاست که میگوئیم فیلسوف هنوز خود را نشناخته است.چون با اندیشه و علم حصولی محال است آنجا رفت بلکه اندیشه مانع رفتن به حضور میشود.آیا کسیکه خود را نشناخته است خدا را شناخته است؟

خود انسان عین شهود است و وقتی آن حصول شد انسان میداند که خدا است که از چشم اومینگرد، او دیده را دیدست.او ثوابت فیزیکی را خلق کرده است و ما در قید تعینات گیر مانده ایم.

آنچه عارفان از چشم باطن حرف زده اند همان تفسیر کوپنهاگی ذره است که در نوشته های قبلی به آن اشاره شد.یعنی ذره در حالت عادی همزمان به دو جهت چرخش دارد که آنرا اسپین بالا و پایین گویند.وقتی یک وضعیت تحت نظر و مشاهده باشد.وضعیت دیگر معدوم میشود و فقط یک دنیای احتمالی تحقق میاید.در حقیقت دو دنیا نیست اما در اثر مشاهده به دو دنیا تبدیل میشود.این دنیا ها منطبق همدیگر اند.ما چون به ماده اصالت داده ایم همین دنیای ماده را حقیقت می شماریم و از خود مان در عالم دیگر آگاه نیستیم.وقتی مرگ سراغ ما آمد خود آگاهی و ادراک ما در این دنیا معدوم میشود و خود روحانی ما در عالم مجرد به زندگی ادامه میدهد.ادراک و خودآگاهی انسان تا لحظه مرگ در هر دو دنیاست.اما بعد از مرگ یکی باقی میماند.ماده چون از ترکیبات ساخته شده عمر کوتاه دارد.اما عالم موازی ما غیر ترکیبی و مجرد است به این دلیل جاویدان است.باز هم یادآور میشوم که دو دنیا نیست یک دنیاست.برای درک ذهنی آنرا دودنیای موازی می نامم.دو تعبیر است .انسان دوتا نیست که یکی بمیرد و دیگری باقی بماند.هر دو یکی هستند.هر کدام تحت تاثیر نور و مشاهده قرار گیرد تحقق میاید و دیگری پنهان باقی میماند.

بدانید که مرگی نیست.خود حقیقی شما مادی نیست که بمیرد.ماده لباسی است که حضرت حق به ما پوشانیده است.و آن حس و گمانی بیش نیست.اما چه خوب است که انسان با خود مجرد خود ارتباط قائم کند و از ترس رهایی یابد و از بودن خود در این تعبیر از زندگی هم لذت  ببرد.ما در این عالم از هم جدا افتاده ایم اما در تعبیر دیگر زندگی با هم وحدت داریم.ظرفیت مقید ماده و ترس از مرگ و افکار افراطی و عدم معرفت و آگاهی باعث شده است که به جان هم افتیم و جنت را برای خود دوزخ سازیم.با عذاب ما خود حقیقی ما هم عذاب میکشد.عذاب ما در تعبیر مادی زندگی کوتاه است چون عمرش کوتاه است.اما عذاب خود حقیقی ما که در زمان نیست جاویدان خواهد بود.

قطره دریاست اگر با دریاست    ورنه قطره قطره و دریا دریاست

قطره اگر جدا از دریا افتاده باشد میگوید من قطره ام.اما اگر در دریا افتد دیگر نمی گوید که من قطره ام بلکه میگوید که من دریا هستم.چون با خود مجرد خود در عالم وحدت پیوسته است.

باید یادآور شد که هیچ کسی در عالم ماده نبوده و نخواهد بود که همیشه در وحدت باشد.چون حکم ازلی حق بر آن رفته که همه موجوداتش در این عالم حضور یابند.اینرا در تفسیر کوپنهاگی ذره میتوان دید.به این لحاظ هرچه بگوئیم در آن تاثیر محیط و کلتور مشخص محسوس خواهد بود.نمیشود همیشه آنجا بود اما اگر توفیق یابید که گاه گاهی آنجا سری بزنید لذت بودن تان چند برابر خواهد شد و شادابی و سرمستی خود مجرد تان در شما حضور خواهد یافت.آن خوشحالی با هیچ خوشحالی در زندگی مادی قابل مقایسه نیست.

به این لحاظ لازم است که با خود حقیقی تان آشتی کنید و یگانه راه رسیدن به او معرفت و آگاهی است و این حقیقت نزد اصحاب معرفت و عارفان باشد.

فیلسوف از خارج به وجود نگاه میکند اما وجود خارج ندارد.هرجا روی در وجود هستی.به این دلیل شناخت فیلسوف از خود ناقص است.او چیزی رامیتواند بیان کند که در مقابلش باشد اما وجود مقابل ندارد.هرچه هست در اوست و خارج او چیزی نیست.(همین که او میگویم هم غلط است ) خارج او غیر قابل تصور است.فیلسوف هرچه را می شناسد با مفهوم می شناسد ولی وجود شی نیست که در مفهوم آید.

عارفان رندانند آنها میدانند که با ذهن نمیشود وجود را شناخت چون جز بر کل نمی تواند محاط باشد.اما تمام کائنات دست به هم داده تا انسان در زمین آید.به عبارت دیگر انسان عصاره یا فهرست تمام کائنات است.از راه شناخت خود میتوان وجود یا هستی را شناخت و این آسانترین راه شناخت وجود باشد.وقتی انسان خود را شناخت میداند که غیری وجود ندارد.آنکه تو دیگری می پنداری خود توست.

حضرت مولانای بلخ در مثنوی معنوی داستان کسی را بیان میکند که میخواهد عارفی را ملاقات کند. او به خانه عارف میرود و در را می‌کوبد. عارف می پرسد. کیست؟

مهمان میگوید منم……

عارف در را برایش باز نمیکند. مهمان میرود و فردا باز میاید و در را می‌کوبد. عارف می پرسد.کیست.

مهمان میگید منم……

عارف باز هم در را نمیکشاید تا مهمان وارد خانه شود.روز سوم باز میاید وقتی عارف می پرسد کیست؟مهمان جواب میدهد که تو ام.آنوقت عارف در را میکشاید. مولانا با این داستان درس خوبی به ما میدهد.آن اینکه تا من و تو باشیم تفرقه است.اما اگر به وحدت رسیم من و تو دیگر باقی نمی ماند.

بدان که این باشد راه سعادت. در آنصورت کسی کسی را نکشد.کسی به کسی خیانت نکند و دروغ نگوید.چون کسی میل کشتن خود و خیانت به خود را ندارد.اگر به اندیشه عارفان برگردیم جهان زیبایی خواهیم داشت.

 

به امید روزیکه از مفهوم خدا به خود خدا که خود ما هستیم بر گردیم و فلاسفه ذهن های ما را با ادیان و مذاهب مختلف مسموم نسازند.آنروز روزی خواهد بود که انسان از تاریخ خود شرم خواهد کرد.

چون سبب ها رفت بر سر میزنی    ربنا و روبناها میکنی

امید این امانت به مستحق برسد.   ۲۲-۵ -۲۰۱۹

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا