خانه » خبر و دیدگاه » سفر کوتاهی با والی علی احمد خان

سفر کوتاهی با والی علی احمد خان

 

                   ( شخصی که دوبار اعلان امارت نمود)

               قسمت دوم

              

از پیشینه های زنده گی والی

والی در حدود سال ۱۸۸۳ع.(در مشهد) تولد شد. از آنجا همراه خانواده روانۀ هند گردید. هنگام زنده گی درهند، زبان های انگلیسی، اردو وپشتو را نیز فراگرفت. د رماه جولای سال ۱۹۲۹ در کابل اعدام شد.(۲)  

هنگام اعدام حدود چهل وشش سال عمر داشت.

گویند آدمی بود ازنگاه جسمی زیبای قوی اندام و بلند بالا. از نظر تلاش های که برای پادشاه شدن در افغانستان داشت، همواره  نا آرام وبی قرار بود. دوبار خطبۀ پادشاهی به نام او خوانده شد. شاید دوبار خطبه خواندن با نام او منحصر به فرد در نظر آید، اما اینطور نیست. تعدادی از نواسه های احمدشاه سدوزایی و فرزندان ونواسه های امیردوست محمد خان، چندین بار به سوی آن وسیلۀ مذهبی ودینی روی آوردند. زیرا وقتی  قدرت را به چنگ آوردند، آن قدرت اگر شکننده وکوتاه مدت نیز می بود، خواندن خطبه به عنوان وظیفۀ شرعی در دستور کار قرارمیگرفت.

برای شاه امان الله خان هم دوبار خطبه خوانده شد. یک بار در سال ۱۹۱۹ در کابل و باردیگر درسال ۱۹۲۹ در قندهار. داستان دوبار خطبه خواندن به نام والی را نیز پسانتر می آوریم.

دریافت نهفته گی های اجتماعی وتاریخی در سیر زنده گی وبه ویژه سال پسین حیات او، برما صدا میزند که برحیات والی با دید سنتی و تاریخنگاری یی که سزاوار بازنگری، نقد وبازنویسی است، ننگریم. اگر در پی شناسایی لازم او نباشیم، و به این یادآوری های تکراری بسنده نمائیم که فرزند فلانی بود ونواسۀ فلانی، به چرایی و پرسشگری های تاریخی نیز پاسخی نداده ایم.

علی احمد پسر سردارخوشدل خان ونواسۀ شیردلخان مشهور به شاه آغاسی ولویناب بود. کلمۀ پشتوی لوی نایب در زبان فارسی، (نایب بزرگ ویا کلان) نامیده می شد. سردارشیردل خان از متنفذین قبیلۀ بارکزایی بود. آنگونه که میدانیم، پاینده محمد خان رئیس قبیلۀ محمد زایی چندین همسر داشت. این را نمی گوئیم که او ودیگران، مانند پسرش امیردوست محمد خان و تنی چند از بازمانده گانش مانند امیر حبیب الله خان، زن دوست بودند. زیرا زن دوستی را با انگیزه های آنان تفاوت بسیار است. بیشتر زنباره گی و استفادۀ ابزاری از زن گرفتن  برای حکومتداری ساختار قبیله یی را پذیرفتنی می یابیم. همچنان با این نتیجۀ معلوم که زن گرفتن و زیاد فرزند داشتن، جنگ های قدرت گیری و داخلی را در این سرزمین بار آورد. (۳)   

پس شیردل خان و پسرش خوشدل خان، بسا از سالهای زنده گی خویش را در کنار جنگهای قدرت طلبانۀ اولادۀ احمدشاه و دوست محمد سپری نمودند. در نتیجه کارشان خوی گرفتن وعادت نمودن با جنگ، توپ وتفنگ، خدعه ونیرنگ بود. خوشدل خان هنگامی که در جنگ های داخلی فرزندان و ونواسه های امیر دوست محمد خان، جانب شیرعلی خان را داشت، طرف توجه سردار عبدالرحمان نیز قرار گرفت. سردارعبدالرحمان میخواست خوشدل خان را به سوی خویش جلب نماید. پس آنگونه که بسا موارد دیگرنشان داده است، به خدعه و هراس افگنی روی آورد. نامۀ دهن شیرین کن مطیع ساز و وعده های سرخ وسبز را همراه با چاشنی تهدید، تهیه نموده عنوانی خوشدل خان فرستاد. دربخشی از یکی از نامه های او چنین آمده است:

“. . . ایشک آقاسی خوشدل خان بدیدن رقعه خوشدل باشند . . . سزاوار بزرگی و اطلاع دهی بود به شما اطلاع دادم که هم قوم پادشاه و هم خدمتگار صادق میباشید وامروز ایشک آقاسی کلان به حضور سرکار امیرشیرعلیخان میباشید، نمیگویم که فوراً به حضور بندگان عالی آمده سلام کنید، امر است که جنگ با تدبیر کنید ومقدمه را پیش گیرید وخود را از بدنامی بری ساخته ثانی قلعه را واگذارید . رقعۀ بندگان عالی را دست آویز عزت خاندان خود نگهداری(نگهدارید) که سراسر احسان ونوازش ومرحمت خواهد بود . . .”(۴)   . . .

خوشدل خان یا پدر والی مورد نظر صحبت ما، در پاسخ سردارعبدالرحمان مشهور، نامۀ فرستاد حاکی از عدم تسلیمی به عبدالرحمان و ادامۀ وفاداری به شیرعلیخان، که بخشی از آن را می آوریم:

« مضمون عریضۀ ایشک آقاسی خوشدل خان در جواب فرمان:

فدایت گردم . . . امروز ما خاندان نمک پروردۀ حضور سرکار امیر شیرعلیخان میباشیم وسرکار والاتبار(شیرعلیخان) به فضل خداوند قهار حاضر . . . میباشد”  (۵)

عبدالرحمان پس از خواندن نامۀ  ” درغضب در آمده، رقعۀ دیگر فرستاد”

معلوم است که در کار وعده و تعهد خویش وفادار بود. مانند برخی “لویناب های کنونی” نبود که شب را در کنار جناح “دالر” دار و روزهایی را در پهلوی “کوچک نایب” ها سپری نموده، “ایرو” و “پوند” می ستانند!.

قصۀ وفاداری خوشدل خان با امیرشیرعلی خان و مخالفت با سردارعبدالرحمان خان،  کار را به جنگ رسانید. توپ وتفنگ و شمشیر به کار افتاد، آنگونه که سالها و بارها خاک از خون نخشکیدۀ ما دیده است. این بار نیز خون بسیار ریخت و آبادی ها ویران گردیدند.

آنوقت که شیرعلی خان از کابل به سوی بلخ پای به فرار نهاد، خوشدل خان با او بود. با تهاجم دیگر بارۀ بریتانیه،  سپردن قدرت از طرف انگلیسها به عبدالرحمان خان، جانب سردارمحمد ایوب خان را گرفت. یعنی به انگلیسها و قدرت جوی دست نشانده، عبدالرحمان خان تمکین نکرد. از طرف ایوب خان حکمران هرات بود. تا اینکه قوای سردارعبدالقدوس خان به طرفداری از عبدالرحمان رسید واوهم هرات را ترک گفت. ایوب خان هم به ایران پناه برد (۶)   

دراین پیوند یک موضوع دیگری هم است که سزاوار عبرت گیری و تشخیص نیرنگ های سیاسی می باشد، آنرا نیز در همین جا بیاوریم. هنگامی که نیروهای سردارایوب خان که بیشترین آنها هراتی ها بودند، سبب ساز شکست مهاجمین بریتانیایی در میوند شدند، قوماندان سپاه در حال محاصره بریتانیه یی ها در قندهار، جنرال پرایمرز مادرسردارمهردل خان را “مادرخوانده” بود. پس از شکست در میوند و جابجای شدن قوای ایوب خان، پرایمرز”مادرخوانده” اش را نزد ایوب خان فرستاد که او برای قوای انگلیسی چهل روز مهلت بدهد تا تدارک بیرون شدن از شهر را ببینند.(۷)   

درحالی که منتظر قوای تازه نفس بودند. آن پیر زن دلپاک چنین نمود وایوب خان هم پذیرفت. سرانجام قوای تازه نفس انگلیسی فرا رسید و خون بسیار ریخت وقندهار را تسلیم وفاداران به عبدالرحمان خان وانگلیسها نمود.

قوای ایوب خان سرکوب، فراری و توپ ها هم از صدا ماندند. برخی چون ایوب خان و خوشدل خان با دل ناخوشی به سوی مشهد ایران رفتند.

همان بود که والی  در مشهد تولد شد. اما سران هند بریتانیه و امیرعبدالرحمان دلهره  داشتند و نگران بودند که مبادا بار دیگر سردارایوب خان لشکری بیاراید و به جنگ متوسل شود. پس در نتیجۀ توافقی که به ابتکار قونسل انگلیس در مشهد به عمل آمد ، ایوب خان ویارانش به هند رفتند.(۸)  

علی احمد که در مشهد تولد شده بود، همراه خانواده های در واقع اسیر، رسیدند به هند. متأسف هستم که اطلاعی از خاطرات و روزگاری که در آن فاصله، این گروه از تسلیم داده گان ناصرالدین شاه قاجار به هند بریتانیه، طی نمودند، برگهای در دست ندارم. از روز  و روز گار مادروالی و این که او و دیگران، کودکان خویش را چگونه شیردادند و چه رنجی کشیدند، که خبری نیست، بلکه علاقۀ هم به آن موضوعات از طرف پیشینیان ما مطرح نبوده است. یک دلیلش شاید این باشد که تاریخ ما، قصۀ مردان و آنهم بیشتراز مردان پیروزمند مصیبت کار است. معلوم است که این قصه سرایی مردانه، نیازی حتا به انداختن گوشه چشمی هم به کودکان و زنان ندارد. اما میتوان پذیرفت که حال و روزگار اسیران با نام ونشان، با روزگار اندوهبارمردم عوام تفاوتی را دارا بود.

پس این صفحۀ شرح حال نیامدۀ آنها  را سفید وخالی می گذاریم، شاید گزارش آن جایی باشد  و دستی آن را درجایش بگذارد.

ادامه دارد. (هر دوهفته به نشر میرسد)

دیدگاهتان را ثبت کنید

ابراز نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

ارسال

Copyright © Jawedan.com