خبر و دیدگاه

از روح الله خمینی تا هبت الله؛ دو گلوله، دو سرنوشت؛ از رهایی تا فاجعه

 

هبت الله گلوله ای از اعماق تاریخ؛ اما بی خبر از تپش های زمان

ملاهبت الله مردی است؛ البته نه از صدر اسلام؛ بلکه از صدر بدویت و تحجر گویی گلوله ای بوده که از اعماق گذشته، زیر چتر انتحار، انفجار و تروریسم، بی خبر از تپش های زمان، با افکار بدوی و قشری به قرن بیست و یک شلیک شده است. این گفته سخن داکتر ط حسین  متفکر شهیر جهان عرب را در افکار تداعی می کند که گفته بود: امام خمینی مردی است از صدر اسلام که بسان گلوله به قرن بیست  شلیک شده است. اگر او زنده می بود، شاید می گفت: ملاهبت الله نه تنها از گذشته آمده؛ بلکه از لایه‌های تاریک‌تر تاریخ برآمده است؛ گویی صدایی از اعماق قرون خاموش که بی‌هیچ آشنایی با عقلانیت مدرن، بر قرن بیست‌ویکم بر مردم افغانستان تحمیل شده است.

تاریخ معاصر خاورمیانه و جنوب آسیا  صحنه‌ی تلاقی ایده‌ها و ابزارهایی بوده است که گاه در سیمای «رهایی» و گاه در چهره‌ی «فاجعه» ظاهر شده‌اند. در این میان، چهره‌هایی چون روح‌الله خمینی و ملا هبت‌الله آخندزاده با دو قرائت متفاوت، یکی چون، ابزاری برای برهم‌ زدن نظم پیشین و ادعای رهایی، و دیگری به‌عنوان نماد بازگشت به تحجر و انسداد تاریخی در جهان معاصر بیشتر جلب توجه کرده اند. یکی با الهام گیری از اسلام و دیگری با الهام گیری از بدویت اسلام نما، از بسترهای فکری و اجتماعی متفاوت با اندیشه های متضاد  برخاسته که یکی سبب بسیج توده‌ها و دیگری باعث  انزوای یک جامعه شده است. هر یک نماینده‌ی نوعی گفتمان‌اند که از دل سنت برآمده؛ اما در مواجهه با جهان مدرن مسیرهای متفاوتی پیموده‌اند. هر دو که گویا گلوله ها یکی به ایران و دیگری به افغانستان وارد شده اند؛  یک «گلوله» به‌عنوان استعاره‌ای از انقلاب و دگرگونی سیاسی تفسیر شده و گلوله دیگر به نمادی از بازتولید خشونت و گسست از زمان تعبیر شده است.

از اینکه هدف اصلی واکاوی دو تجربه‌ تاریخی برخاسته از رهبری روح‌الله خمینی و ملا هبت‌الله آخندزاده، نسبت پیچیده و چندلایه‌ی میان ایدئولوژی، قدرت و سرنوشت تاریخی جوامع است. لازم است تا پیش از همه به این پیچیده گی اندکی پرداخته شود.

در این چارچوب، ایدئولوژی نه صرف به‌ عنوان مجموعه‌ای از باورها، بلکه به‌ مثابه نیرویی بسیج‌کننده و مشروعیت‌بخش به قدرت سیاسی قابل بررسی است؛  نیرویی که می‌تواند در یک بستر تاریخی، به انقلاب و دگرگونی ساختاری و در بستری دیگر، به انسداد، انزوا و بازتولید خشونت منجر گردد. تجربه‌ی نخست، در متن انقلاب اسلامی ایران، نشان می‌دهد که چگونه یک گفتمان دینی-سیاسی توانست به نیرویی رهایی‌بخش در برابر استبداد بدل شد؛ هرچند در ادامه با چالش‌های پیچیده‌ی قدرت و حکومت‌داری روبه‌رو گردید. در مقابل، تجربه‌ی دوم، در سایه‌ حاکمیت طالبان، بیانگر آن است که چگونه قرائتی سخت‌ گیرانه و ایستا از دین می‌تواند، جامعه را در چرخه‌ای از بحران، انزوا و واپس‌گرایی فرو ببرد. این بیانگر آن است که سرنوشت تاریخی جوامع نه تنها به نیت‌های ایدئولوژیک؛ بلکه به نحوه‌ تفسیر، انعطاف‌پذیری و نسبت آن با واقعیت‌های زمانه وابسته است؛ البته طوری که فاصله‌ میان «رهایی» و «فاجعه» گاه به باریکی یک تفسیر و به سنگینی یک قدرت خودنمایی می کند.

 پرسش بنیادین این است که چگونه دو پروژه‌ برخاسته از دین، یکی در مسیر «تحول» و دیگری در مسیر «انسداد» حرکت می‌کند. پاسخ را باید در نوع مواجهه با «زمان» و «تاریخ» جست‌وجو کرد. روح‌الله خمینی، با وجود تمام محدودیت‌های فکری و ایدئولوژیک، پروژه‌ی خود را در متن یک جامعه‌ در حال گذار و در پیوند با مفاهیم مدرن چون دولت، ملت و بسیج توده‌ای تعریف کرد. در حالی‌که ملا هبت‌الله آخندزاده، بیش از آن‌که در پی بازتعریف قدرت در جهان معاصر باشد، در صدد بازسازی نظمی است که ریشه در قرائت‌های ایستا و ماقبل‌مدرن از دین دارد.

در این میان، نقش «تفسیر» به‌عنوان حلقه‌ واسط میان ایدئولوژی و قدرت، اهمیت اساسی پیدا می کند. ایدئولوژی زمانی می‌تواند به نیرویی زنده و پویا بدل شود که امکان بازخوانی و تطبیق با شرایط متغیر را داشته باشد؛ در غیر این صورت، به ابزاری برای تثبیت قدرت و حذف دیگری تبدیل می‌شود. تجربه‌ی جمهوری اسلامی ایران نشان می‌دهد که حتی یک نظام ایدئولوژیک نیز ناگزیر از نوعی «عمل‌گرایی سیاسی» است، هرچند این عمل‌گرایی همواره با تنش‌های درونی همراه بوده است؛ اما در تجربه‌ طالبان، غلبه‌ قرائت‌های سخت‌گیرانه با رویکردی مشارکت ستیزانه و زن دشمنانه، امکان هرگونه انعطاف و انطباق را به حداقل رسانده و به همین دلیل، شکاف میان حکومت و جامعه را عمیق‌تر کرده است.

از سوی دیگر، نسبت میان «قدرت» و «خشونت» نیز در این دو تجربه قابل تأمل است. هر دو پروژه، در بسترهای انقلابی و خشونت‌آمیز شکل گرفتند؛ اما تداوم و جهت‌گیری این خشونت‌ها متفاوت بوده است. پس از انقلاب در ایران، خشونت به‌ تدریج در قالب نهادهای دولتی و ساختارهای رسمی مهار و سازمان‌دهی شد، هرچند هرگز به‌ طور کامل حذف نگردید. در مقابل، در حاکمیت طالبان، خشونت نه‌تنها مهار نشد؛ بلکه به بخشی از منطق بقا و ابزار اصلی اعمال قدرت بدل گردید. پس از حاکمیت طالبان، نه تنها خشونت ها در افغانستان کاهش یافته؛ بلکه برعکس ، هر روز با سیمای خشن تر رخ می نماید. حادثه خونین هرات نمونه اندک آن است.

در سطحی عمیق‌تر، این دو تجربه بازتابی از دو نوع «تاریخ‌مندی» نیز به شمار می رود؛ یکی تاریخی که می‌کوشد خود را با جهان جدید تعریف کند، حتی اگر به‌طور ناقص هم باشد؛ دیگری تاریخی که در برابر جهان جدید موضعی تدافعی و گاه ستیزه‌جویانه اتخاذ کرده است. از همین‌رو، شکاف میان «رهایی» و «فاجعه» را باید نه صرف در نتایج؛ بلکه در نوع نگاه به انسان، جامعه و آینده جست‌وجو کرد. در کل گفته می توان که ایدئولوژی زمانی به رهایی می‌انجامد که بتواند خود را از تصلب برهاند و با واقعیت‌های متحول سازگار شود؛ در غیر این صورت، همان ایدئولوژی می‌تواند، به ابزاری برای بازتولید بحران و فاجعه بدل گردد. از این منظر، سرنوشت جوامع بیش از آن‌که در گرو شعارها باشد، در گرو «چگونگی فهم و به‌کارگیری آن‌ها در میدان قدرت» است.

این موضوع از منظر تحلیلی بیانگر تضاد میان سنت افراطی و‌مدرنیته در رهبری بنیاد گرایانه است. تصویر ملاهبت الله به مثابه « گلوله ای از اعماق گذشته » نشان دهنده نفوذ عملی و قدرت او در ساختار های سیاسی و اجتماعی افغانستان است. با این خال این نفوذ در چارچوب عقلانیت مدرن یا مشروعیت بین المللی محدود باقی می ماند. همچنین ارجاع به دیدگاه داکتر ط حسین  درباره امام خمینی، این مقایسه را در چارچوب یک الگوی تاریخی ایده گرا قرار می‌دهد که مدرن می شوند. برآیند این پاراگراف تاکید بر این دارد که جنین رهبران توان اعمال قدرت و نفوذ ساختاری دارند؛ اما همزمان نماینده چالش های بنیاد گرایانه نسبت به زمانه و مدرنیته است.

هدف نه سبک و سنگین کردن

 باید به عرض رساند که هدف از نکات بالا سبک و سنگین کردن رهبر طالبان در ترازوی نقدی نیست که در یک پله آن خمینی باشد و یا اینکه با یاد آوری از سخن داکتر ط حسین بتوان بر آن اتمام حجت کرد. هرچند اندیشه‌های خمینی، با وجود تأثیر عمیق بر تحولات سیاسی ایران و منطقه، از دیدگاه منتقدان با شماری از کمبودی‌ها و نارسایی‌های فکری همراه دانسته می‌شود. از جمله مواردی که بیشتر روی آن انگشت نهاده شده، ایهام در نظریه ولایت فقیه، محدودیت در اکثر سیاسی، غلبه ایدئولوژی بر واقع گرایی، نگاه سنتی به حقوق و آزادی ها، اقتصاد مبهم و غیر سیستماتیک و تقابل با نظم بین الملل است. برداشت او از «ولایت فقیه» به‌گونه‌ای است که مرز میان دین و قدرت سیاسی را مبهم می‌سازد و زمینه تمرکز شدید قدرت را فراهم می‌کند. در اندیشه او، جایگاه جریان‌های مخالف و دگراندیش به‌صورت روشن و نهادینه تعریف نشده و این امر به کاهش پلورالیسم انجامیده است. تصمیم‌گیری‌های او  بیشتر رنگ ایدئولوژیک داشت تا مبتنی بر ملاحظات عمل‌گرایانه و منافع متغیر ملی. در برخی حوزه‌ها، به‌ویژه حقوق زنان و آزادی‌های مدنی، دیدگاه‌های او  با معیارهای مدرن فاصله دارند. او در حوزه اقتصاد، چارچوب نظری مشخص و منسجمی ارائه نکرده و بیشتر بر شعارهای کلی مانند عدالت اجتماعی تکیه کرده است. رویکرد تقابلی خمینی  با قدرت‌های جهانی، هرچند هویت‌ ساز بود؛  اما در عمل به انزوای نسبی و فشارهای بیرونی انجامید. در مجموع، اندیشه خمینی آمیزه‌ای از بسیج‌گری انقلابی و ابهام نظری است؛ همین ویژگی، هم عامل موفقیت اولیه آن شد و هم منشأ چالش‌های بعدی. او در مرحله نخست توانست همه نیرو ها را در یک محور بر ضد شاه بسیج نماید؛ اما پسان تر همه نیرو های دگراندیش را از بدنه حکومت و جامعه ایران راند.

ولایت فقیه، حکومت اسلامی ، شدین با سلطه خارجی، مقابله با ظلم و مشارکت سیاسی مردم از نظریه های مهم خمینی است. ولایت فقیه مهم‌ترین نظریه خمینی بود که در دوران غیبت، فقیه جامع‌الشرایط باید رهبری سیاسی و دینی جامعه را به‌دست گیرد؛ یعنی دین و سیاست از هم جدا نیستند. او با تاکید بر حکومت اسلامی، باور داشت که اسلام یک نظام کامل برای اداره جامعه دارد و باید حکومت بر اساس شریعت اسلامی شکل بگیرد، نه الگوهای غربی. خمینی طرفدار استقلال و در ضدیت با سلطه خارجی قرار داشت. او بر شعار «نه شرقی، نه غربی» تأکید داشت و مخالف نفوذ قدرت‌های بزرگ مانند آمریکا و شوروی در امور ایران بود. در اندیشه او، دفاع از محرومان و مقابله با ظلم، یکی از اهداف اصلی حکومت اسلامی است. او بر اتحاد مسلمانان در برابر دشمنان مشترک تأکید می‌کرد، هرچند نگاه او عمدتاً در چارچوب فقه شیعه شکل گرفته بود. با وجود تأکید بر ولایت فقیه، او به مشارکت مردم از طریق انتخابات (مانند جمهوری اسلامی) نیز اهمیت می‌داد. در مجموع، اندیشه خمینی ترکیبی از فقه شیعه، سیاست انقلابی و نگاه ضد‌استعماری بود که به شکل‌گیری نظام جمهوری اسلامی در ایران انجامید.

این اندیشه ها با همه ضعف و قوت اش، نظامی را در ایران شکل داده که از پنج دهه بدین سو در این کشور حکومت می کند و بر رغم کاستی هایش توانسته کشتی توفان زده ایرانی را نگذارد که پر گل بنشیند؛ اما ملاهبت‌الله، رهبر طالبان، نماد نوعی سنت‌گرایی افراطی و بازگشت به آموزه‌های واپس‌گرایانه است؛ او نه از صدر اسلام، بلکه از «صدر بدویت و تحجر» برخاسته و به‌مثابه یک «گلوله از اعماق گذشته» وارد ساختارهای سیاسی و اجتماعی افغانستان شده است. ظهور او در غیاب یک حکومت مشروع، محرومیت زنان از کار و دختران از آموزش، در موج گسترده‌ای از خشونت و تروریسم، نشانگر نفوذ عملی گسترده‌ای است که با مشروعیت مدرن یا پذیرش بین‌المللی محدود همراه است. این وضعیت، تضاد آشکار میان سنت و مدرنیته را برجسته می‌کند؛ رهبری که از نظر ایدئولوژیک با زمانه همسو نیست؛ اما توانسته کنترل ساختاری قابل توجهی ایجاد کند. از منظر نظری، این پدیده نمونه‌ای از چالش بنیادگرایی دینی در تعامل با جهان مدرن است، جایی که قدرت ایدئولوژیک و مشروعیت عملی، همزمان همپوشانی و تضاد دارند و این نشان‌ دهنده پیچیده گی فرآیندهای مشروعیت، نفوذ و پویایی ساختاری در جوامع بحران‌زده است.

گفتنی است که میان دیدگاه‌های هبت‌الله آخندزاده و روح الله خمینی، با وجود تفاوت‌های زمینه‌ای، برخی شباهت‌های فکری نیز وجود دارد. از جمله حاکمیت دینی؛هر دو بر برتری شریعت در اداره دولت تاکید دارند. تمرکز قدرت مذهبی؛ نقش محوری رهبر دینی در تصمیم‌گیری‌های کلان سیاسی. محدودیت پلورالیسم؛ تحمل کم در برابر جریان‌های مخالف و دگراندیش. نگاه سنت‌گرایانه به جامعه؛ تأکید بر ارزش‌های سنتی در حوزه‌های اجتماعی و فرهنگی. رویکرد انتقادی به غرب؛ نگاه بدبینانه یا تقابلی نسبت به ارزش‌ها و سیاست‌های غربی. در کل، هر دو الگوی «دولت ایدئولوژیک دینی» را نمایندگی می‌کنند، هرچند در شکل و اجرا متفاوت‌اند. این تفاوت ها را امروز در جامعه افغانستان تحت حاکمیت طالبان و ایران تحت اداره ولایت فقیه مشاهده می‌کنیم. بررغم شباهت های اندک، تفاوت های فاحشی وجود دارد که سخن داکتر ط حسین در مورد خمینی را تا حدودی توجیه می کند که چگونه او از صدر اسلام بسان گلوله به قرن بیست شلیک شد و به گونه ای توانست، ارزش های صدر اسلام را با ارزش های قرن بیستم پیوند بزند؛ اما ملاهبت الله برعکس نه از صدر اسلام؛ بلکه از اعماق تاریک قرون سر بلند کرده و نه تنها نتوانسته، همخوانی های اندکی میان صدر اسلام و افغانستان سده بیست و یک بوجود آورد؛ برعکس با تعبیر های نادرست و افراطی و غیر پویا از دین، افغانستان را به سوی صدر بدویت و تحجر بکشاند. خمینی با وجود دشواری هایی که داشت

میراث‌های مثبتی چون، استقلال سیاسی، بسیج مردمی، هویت دینی سیاسی، مقاومت در برابر فشار خارجی و توجه به عدالت اجتماعی دست کم شعاری از او در ایران، برجای مانده است.

استقلال سیاسی؛ یعنی کاهش وابستگی به قدرت‌های خارجی و تأکید بر حاکمیت ملی. بسیج مردمی؛ یعنی ایجاد مشارکت گسترده توده‌ها در صحنه سیاسی، به‌ویژه در آغاز انقلاب. هویت دینی-سیاسی؛ یعنی تقویت نقش دین در سیاست و شکل‌دهی به یک نظام مبتنی بر باورهای مذهبی. مقاومت در برابر فشار خارجی؛ یعنی نهادینه‌سازی گفتمان ایستادگی در برابر قدرت‌های بزرگ. توجه به عدالت اجتماعی (در شعار)؛ یعنی طرح مفاهیمی مانند حمایت از مستضعفان و کاهش فاصله طبقاتی از جمله محور هایی اند که هنوز هم از عمق دشواری های دست و پاگیر ایران در تلالو اند. در مجموع، میراث او ترکیبی از استقلال‌خواهی و بسیج ایدئولوژیک جامعه بود. داکتر ط حسین، این میراث های برجا مانده را از پشت عینک قرون گویی دیده بود که گفت: روح الله خمینی مردی است از صدر اسلام که بسان گلوله به قرن بیست شلیک شده است.

 «داکتر ط حسین»، متفکر برجستهٔ عرب است، اندیشه‌های او دربارهٔ اسلام، مدرنیته و تمدن از مهم‌ترین جریان‌های نواندیشی در جهان اسلام به‌ شمار می‌رود. وی، با رویکردی عقلانی و مدرن به اسلام و تمدن می‌نگریست. او قرآن را مبنای فهم عمیق تاریخ، اخلاق و زندگی می‌دانست و تلاش داشت با الهام از روش دکارت، قرائتی فلسفی و نو از سنت و تمدن اسلامی ارائه کند. طه حسین ضمن دفاع از ارزش‌های اسلامی، بر ضرورت عقل‌گرایی در تفسیر متون دینی تأکید می‌کرد. وی معتقد بود که اسلام با عقلانیت مدرن در تعارض نیست و می‌توان با رویکردی انتقادی و عقلانی، سنت اسلامی را بازخوانی کرد. او قرآن را اصلی‌ترین منبع برای فهم دقیق تاریخ صدر اسلام و حتی دوران جاهلیت می‌دانست و بر آن تاکید ویژه داشت. وی کوشید تا نقد و بازخوانی تاریخ، روایتی عقلانی و علمی از حوادث تاریخی ارائه دهد و از تعصبات فرقه‌ای و روایت‌های غیرمستند فاصله بگیرد. از نگاه او، تمدن اسلامی ایستا نیست؛ بلکه تمدنی پویا است که می‌تواند با تکیه بر عقلانیت، با دیگر تمدن‌ها وارد تعامل سازنده شود. به باور او هرگاه اسلام با عقلانیت و نقد همراه شود، نه تنها با مدرنیته ناسازگار نیست؛ بلکه می تواند در ساختن تمدن معاصر نقش فعال ایفا نماید. به باور او اسلام در ذات با عقل و تفکر انتقادی ناسازگار نیست؛ بلکه مشکل از ناحیه برداشت‌های سنتی و جمود فکری است، نه خود دین. او به‌شدت از آموزش مدرن، آزادی اندیشه و نقد سنت‌های غیرعقلانی دفاع می‌کرد و باور داشت که جوامع اسلامی بدون پذیرش عناصر مدرنیته، از قافلهٔ تمدن عقب می‌مانند. اواموزش را مانند آب و هوا، حق همه می دانست.

داکتر طه حسین تأکید داشت که تمدن اسلامی باید با تمدن جهانی (به‌ویژه غرب) تعامل کند و در غیر این صورت به انزوا و خودبسندگی، به عقب‌ماندگی می‌انجامد. او حتی در کتاب «مستقبل الثقافة فی مصر» بر ضرورت همگرایی فرهنگی با اروپا تأکید کرد. طه حسین با خوانش‌های خشک و غیر انتقادی از دین مخالف بود و می‌گفت که تقدیس بی‌چون‌وچرای گذشته، مانع پیشرفت است و باید تاریخ و متون دینی را با روش‌های علمی و انتقادی بررسی کرد. از نظر او اسلام با عقلانیت و مدرنیته قابل جمع است، به شرط اینکه از قید جمود سنتی رها شده و با جهان جدید وارد گفت و‌گو شود. او زبان عرب را مرهون گسترش اسلام و قرآن را مبنای فهم زنده گی دوره جاهلیت می دانست. به عقیده طه حسین اشعار عربی نمی‌توانسته قبل از قرآن پدید آمده باشد، زیرا به زبانی بسیار نزدیک به عربیت قرآن نوشته شده است، یعنی زبانی که تنها با گسترش اسلام به زبان رسمی سراسر شبه جزیره تبدیل شد. طه حسین بر این مبنا به این نتیجه می رسد که این قرآن است که باید مبنای فهم زندگی دوره جاهلیت باشد نه شعر منسوب به شعرای جاهلی، زیرا این شعر مربوط به عصر جاهلی نیست. به باور او اشعاری  که به امرء القیس یا اعشی یا دیگر شاعران جاهلی نسبت داده شده است، از نظر زبان شناختی و هنری ممکن نیست متعلق به این شاعران باشد بنابراین نمی‌تواند پیش از ظهور قرآن سروده و منتشر شده باشد.

گفته های بالا به معنای آن نیست که گویا خمینی میراث های مدینه فاضله واقعی را برای ایرانی ها برجا گذاشته؛ بلکه در کنار خلق ارزش هایی، بسا دشواری هایی را نیز بر ایرانیان بر جا نهاده که دست مردم ایران را در یخن اخوند های تمامیت خواه افکنده است. چنانکه پیش از جنگ، ایران شاهد اعتراض های کلان برضد حاکمان امروزی بود و صدها تن کشته شد. یعنی مدینه فاضله ای را که خمینی برای ایرانیان برگزیده بود و حالا به جهنم بدل شده است. در این میان هرگز نمی توان سیاست های دوپهلوی حامیان خمینی در حق مردم افغانستان را طی پنج دهه دست کم گرفت؛ اما آنچه مسلم است، اینکه مردم افغانستان آرزو ندارند که سرنوشت ایران، با عراق و سوریه شود و رهبران این کشور ناگزیر اند تا برای بقای نظام دست به اصلاحات گسترده بزنند تا فضای اعتماد میان مخالفان و دگراندیشان ایرانی فراهم و از سویی هم رابطه این کشور با کشور های منطقه و عربی هرچه بیشتر بهتر گردد. این زمانی ممکن است که اصلاحات اقتصادی جهت مهار تورم، کاهش بیکاری، مبارزه با فساد و شفاف‌سازی منابع مالی؛ گشایش سیاسی برای افزایش آزادی‌های مدنی، کاهش محدودیت‌ها بر رسانه‌ها و احزاب؛ پاسخ‌گویی حکومتی بخاطر تقویت نهادهای نظارتی و پذیرش انتقاد؛ تنش‌زدایی خارجی جهت  بهبود روابط بین‌المللی برای کاهش فشار تحریم‌ها؛ و عدالت اجتماعی بخاطر کاهش شکاف طبقاتی و توجه به مطالبات اقشار محروم صورت گیرد. با وجود کمبودی های بی شمار، خمینی پایه های نظمی را نهاد که با وجود کشته شدن رهبران دست اول دینی، سیاسی و نظامی آن هنوز نشکست و برعکس با قوت تازه‌ ای دارد، ظهور می کند.

 اما با تاسف که میراث های فکری ملاهبت الله از جمله تاکید بر حاکمیت شریعت، تمرکز قدرت مذهبی، محدود سازی های آزادی های مدنی، تقویت نظم ایده یولوژیک و فاصله از نظام بین الملل؛ میراث فاجعه باری است که افغانستان را به انسوی سده های تعبد و تحجر می کشاند. این میراث به تاسی از اولویت دادن به تفسیر سخت گیرانه از قوانین اسلامی در ساختار دولت؛ نقش تعیین کننده رهبر دینی در همه تصمیم های کلان؛ نگاه محدود کننده به حقوق زنان، رسانه ها و فعالیت های مدنی؛ تلاش برای یک‌ دست سازی فکری و دینی جامعه؛ و رویکرد محتاطانه یا تقابلی نسبت به ارزش‌ها و تعاملات جهانی، افغانستان را به کام تروریسم فرو برده و دورنمای تاریکی را برای آنان به تصویر کشیده است. در مجموع، میراث ملاهبت الله ضد مشارکتی و زن ستیزانه و بیشتر بر «انسجام ایدئولوژیک و دینی» و نه توسعه سیاسی و اجتماعی مدرن استوار است. 

داوری میان اخند زاده و خمینی

هرچند داوری میان خمینی و ملاهبت الله چندان موجه نیست؛ اما بازهم داوری‌های تاریخی درباره روح‌الله خمینی و هبت‌الله آخندزاده از لحاظ مقیاس تاثیر تاریخی، نوع مشروعیت، ساختار سازی سیاسی، بازتاب جهانی و پیچیده گی میراث متفاوت است.

خمینی به‌عنوان رهبر یک انقلاب بزرگ (۱۹۷۹) در سطح منطقه‌ای و جهانی اثرگذار دانسته می‌شود؛ در حالی‌که آخندزاده بیشتر در چارچوب تحولات داخلی افغانستان ارزیابی می‌شود. خمینی در مقطعی از تاریخ به گفته ط حسین گلوله ای بود که با همان صافی و ساده گی، از صدر اسلام به قرن بیست شلیک شد و آب و هوای صدر اسلام را به نحوی با شرایط قرن بیست درآمیخت؛ اما آخندزاده از اعماق تعبد و افکار قبیله برخاسته و در موج سنگینی از خشونت و ترور، افغانستان را به جولانگاه گروه های تروریستی و دوزخی  برای مردم افغانستان بدل کرده است. 

خمینی با بسیج گسترده مردمی و سرنگونی یک نظام سلطنتی به قدرت رسید؛ اما آخندزاده پس از سنگین ترین حمله های انتحاری و انفجاری، در نتیجه یک سازش پنهان استخباراتی به قدرت رسید و بیشتر بر مشروعیت دینی و ساختار بسته طالبان تکیه دارد. خمینی موفق به ایجاد یک نظام زیر چتر (جمهوری اسلامی) شد که هنوز هم روح خمینی در ایران حکومت می کند. در مقابل، ملاهبت الله نظام بسته و قبیله ای و توتالیتر را زیر نام امارت برخلاف روح و خواست زمان بر مردم افغانستان تحمیل کرده است که نه امروز و نه فردا پاسخگوی مردم افغانستان است. نظامی که به تمرکز سنتی قدرت تکیه دارد و با مشارکت معنادار سیاسی در تضاد است و با نهاد های مدرن بیگانه است. خمینی در تاریخ به‌عنوان چهره‌ای انقلابی با موافقان و مخالفان گسترده ثبت شده؛ اما آخندزاده بیشتر با نگاه انتقادی و در پیوند با محدودیت‌های داخلی و حقوق بشری ارزیابی می‌شود. خمینی: در سطح جهانی به‌عنوان رهبری انقلابی و ضدغربی شناخته شد که با انقلاب ۱۳۵۷ ایران نظم منطقه‌ای را دگرگون کرد. او از یک سو الهام‌بخش جنبش‌های اسلامی و از سویی هم موجب نگرانی قدرت‌های جهانی گردید.

در حالیکه ملاهبت‌الله، بیشتر به‌عنوان رهبری منزوی و نماد حاکمیت سخت‌گیرانه دینی شناخته می‌شود؛ بازتاب جهانی او بیشتر با انتقاد از نقض حقوق بشر، محدودیت‌های اجتماعی و انزوای بین‌المللی همراه است. خمینی یک چهره تاثیرگذار و موج‌ساز در سیاست جهانی بود؛ ملاهبت‌الله بیشتر نماد انزوا و بازگشت به قرائت سخت‌گیرانه از سنت تلقی می‌شود که سکوی قدرت او بر شانه های گروه های تروریستی قرار دارد. میراث خمینی ترکیبی از استقلال‌خواهی، ایدئولوژی و ساختار حکومتی است؛ در حالی‌که میراث آخندزاده بیشتر به نظم ایدئولوژیک سخت‌گیرانه و چالش‌های بین‌المللی گره خورده است. در مجموع، خمینی در تاریخ به‌عنوان یک «معمار انقلاب و نظام» و آخندزاده بیشتر به‌عنوان «نگهبان یک نظم ایدئولوژیک محدود» قبیله گرا و زن ستیز و ضد مشارکت سیاسی و حامی گروه‌های تروریستی و افراطی داوری می‌شود.

نتیجه:

 روح‌الله خمینی و ملا هبت‌الله بسان دو گلوله یکی از صدر اسلام به قرن بیست و دیگری از اعماق تاریخ  فراتر از دوران بدویت و قبیله به قرن بیست و یک شلیک شده اند. نخستین با همه دشواری ها، حامل معنا و روایت بود و رهایی یک کشور را نوید داد؛ اما دومی برعکس نه تنها حامل پیام رهایی بخش بود؛ بلکه برعکس، همه ارزش های مدرن و حتی اساسی ترین ارزش های حقوق بشری را مورد هدف قرار داده است. هرچند گلوله نخستین هم نتوانست آنچنانی عمل کند و خلاف انتظار حامیان دگر اندیش خود را از صحنه راند و ولایت فقیه را بر مردم ایران تحمیل کرد؛ اما دست کم پایه های یک نظام را گذاشت که هنوز هم با قدرت های جهانی سر و گردن می زند؛ اما دریغ و درد که گلوله دومی در خدمت آرمان رهایی و خواست جمعی قرار نگرفت و با ارزش های مدرن پشت داد و به هر نوع مشارکت نه گفت. ای کاش این گلوله سر از نیام بدویت و قبیله بیرون نمی کرد و به خواست جمعی مردم افغانستان تن می داد؛ برعکس این گلوله بجای ایجاد دگرگونی های پایدار و شکوهمند در چنگال تحجر، انحصار و گسست از زمان اسیر گردید؛ گلوله ایکه به فاجعه‌ای بدل شده که نه‌تنها گذشته را نیز به گروگان گرفته و نسل کنونی را در آتش تروریسم می سوزاند و نسل های آینده را نیز به قربانی گرفته است. در نهایت، تفاوت نه در خود گلوله، بلکه در افق فکری، نوع نگاه به انسان و نسبت با زمانه است؛ جایی که یکی به «تغییر» و تحول و همسویی با ارزش های معاصر و دیگری به «توقف» و ایستایی و بدویت معنا می بخشد. 

26-04 -12

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا