فرهنگ و هنر

سفری در شبی تاریک

 

شبی در زیر آسمان تاریک که از آغاز و عظمت آن خبری نداشتم،
عزم سفر کردم.

رفتم ورفتم…
غرق در کنجکاوی و مایوسی.
از خود پرسیدم که روانه کجا ام.
در این مسیر تنها.. با سکوت و تاریکی.
از این قفس!
میزدم خود را در دیوارهای آهنینش.
تا شوم آزاد؛ تا کنم پرواز در عالم بی انتهایی.

رفتم ورفتم…
مثل آب جویبارها.
نه! نرفتم؛ باید میرفتم.

رفتم ورفتم..
در مقابل آن باد سرد زمستانی که  جلدم را کبود کرده بود.
گفتم: آه! چه ستمی بر تن خاکی من

رفتم ورفتم…
از میان درختان بی زبانی که خشم شان را در شاخه های خود نمایان کرده بودند.
 

رفتم ورفتم…
مدت ها درین سفر گذشت، مگر ندیدم درخشیدن آفتاب را،   نسیم صبگاهی را، و آواز خوانی پرنده های بامدادی را.

رفتم ورفتم…
تا که چشمم به آب استاده خورد.
از خوشی بال کشیدم، به سوی آن پریدم.
تا بنوشم چند قطره آبی، برای رفع تشنگی این جسم!
نزدیکی به آب، نزدیکی به چهره من بود.
دیدم اثر زمانه را:
سفیدی موهایم را!
فرسودگی صورتم را!
لرزش جسمم را!

آب روشنتر میشد..
گمان کردم که این یک خیال است.
ولی نه…
از سقف آن آسمان تاریک صورت زیبای مهتاب نمایان شد.
به قمر نالیده گفتم: کجا بودی؟
کجاست آن غلام بیقرارت؟
که غیر از تو نمیگفت هیچ کلامی!
….
 بازتاریکی در هوا فروریخت و مهتاب را از چشمانم بدزدید!
با خود گفتم، باید ترک کنم آب را، که آب آینه گذشته هاست.

رفتم ورفتم… 

اطراف  من خالیتر میشد.
گمان کردم که درختان هم من را رها کرده اند.
نظرم  به کوهی خورد که از سیاهی هوا سفید معلوم میشد.
گفتم شاید این کوهی هندوکش باشد.
کنجکاو شدم و بسوی آن رفتم.
بلندی کوه را دیدم..
گفتم چقدر مشکل است که آدمی به قله آن برسد.

و چقدر مشکلتر که آدمی در آن بزید.

ولی بلند است!
اگر خواهی حقیقت را دانی، باید  بالا بروی.
زجر بکشی، خود را قربانی  کنی.

این بانگهای درونی مرا وادار ساختند تا بالا روم؛ چون من هم در جستجوی حقیقت بودم!
با جسمی که از ضعف میلرزید،
با دستانی که از بی حسی مرده بودند،
در مسیر ‘بالایی’ شروع به حرکت کردم !
هر چه که بالا میرفتم؛ بالایی بلندتر میشد.
و من ضعیف تر، پیرتر و مایوس تر.
تا که از خود بیخود شدم!

یادم نیست که چطور افتادم و سرم در نیش کدام  سنگ خورد.
وقتی که آب در لبان خشک من، که از صحرایی کم نبود، ریخت تکان خوردم.  چشم هایی را که همیشه معشوق زیبایی بودند به مشکل باز کردم، مگر همه جا را خیره میدیدم.
به خود گفتم که من درین غار تاریک چه میکنم؛ اینجا کجاست؟
هرچه کردم، قدرت حرکت کردن نبود. تا که صدایی شکسته و پرغم که مملو از مهر بود در گوشم رسید: ”استراحت کن…”
 نزدیک بود که قلبم از حرکت بماند؛ از ترس و هیجان.

صدایی او در گوشم آشنا بود؛ ندانستم که از که بود. چشمانم را بازتر کردم تا او را ببینم، اما ندیدمش! با صدای خفته به او گفتم: تو که استی؟ مرا دراینجا چرا آورده ای؟ چرانمیبینمت؟
اوبعد از سکوت طولانی گفت:

”من آن طفلی بودم که در کارته پروان کابل فوتبال میکردم. من آن جوانی بودم که به امید و آرزو ها مکتب را خلاص کردم تاشوم یک انجنیر، تا بکنم میهنم را زیباتر و با عزت تر. من آن مردی بودم که رنج میبردم از بی استقلالی بی عز تی و خود فروشی مردم و حکومت خود! نداشتم چاره بجز از قیام؛ با دستهای برهنه! سوگند خوردم که تا زنده ام، در دامن مادر بمانم.

هرگز نخواهم ماند که دستی به چادر مادرم دراز شود. برای دفاع، کوه را خانه خود ساختم، سنگ بسترم شد، و پرنده های بامدادی ترانه خوانانم. جنگیدم با لشکر سرخ، با سرخی خون؛ دلم از مرگ هراسی نداشت. کشته شدن شهادت بود و با عزت از دنیا رفتن!

بانگ صبح که میدمید نمیدانستم که ایا آفتاب نشست را تماشا  خواهم کرد یا نه؛ اما نا امید نبودم. مدت ها گذشت، با پیروزی و شکست عادت کرده بودم و تمنای روزی را میکردم که مادرم هوای آزادی را تنفس کند و با عزت دراین دنیای کوچک قدم بزند. میخواستم که روزی کتابهایی مسلکی ام را که خاک پوشانیده بود بردارم، پاک کنم و شتابان برای حصول آرزوی جوانیم بروم.

ولی نگذاشتند که روزی با مادرم در زیر سقف آزادی و صلح زندگی کنم.

گرفتند آخر زندگیم را!
آوردند دو باره برده گی را!
کدام گوشی بشنود آه مادر غمگین مرا!’

آن صدای غم آلود و آن دستان مهربان که من بیهوش و خون آلود را از زمین برداشت و به آن دهان خشک من آب حیات بریخت، از مسعود بود. آن مردی که حتی در نبودن خود هم برای مادر سیاه پوشش میگریست.. آری! این است ‘بالایی’؛ به قله آن کوه رسیدن، و درک حقیقت!

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا