Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

خاطراتی از سال‌های بیکاری، دیدار با استاد ربانی و روزگار پر فراز و نشیب افغانستان

—————————————-

گاهی بیکاری، بازنشستگی و دوری از وظیفه رسمی، برخلاف آنچه در نگاه نخست تصور می‌شود، می‌تواند فرصت تازه‌ای برای انسان فراهم کند؛ فرصتی برای دیدار با دوستان، مرور گذشته، بازخوانی تجربه‌های زندگی و نوشتن خاطراتی که اگر ثبت نشوند، ممکن است با گذشت زمان از حافظه‌ها محو شوند.

مهم این است که انسان در هر مرحله از زندگی، برای خود برنامه و هدف داشته باشد و از فرصت‌هایی که در اختیارش قرار می‌گیرد، برای مطالعه، نوشتن، دیدار با دوستان و انتقال تجربه به نسل‌های آینده استفاده کند.

من نیز بخشی از زندگی خود را در چنین شرایطی سپری کرده‌ام؛ سال‌هایی که بیکاری، مهاجرت، فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی، دیدار با شخصیت‌های مختلف و مشاهده تحولات افغانستان، هرکدام تجربه‌ای تازه برایم بود.

من پانزده سال دوران جمهوریت را در کابل سپری کردم. پس از آن‌که در انتخابات ولسی جرگه از ولایت سمنگان شرکت کردم و به پارلمان راه نیافتم، دیگر ادارات دولتی، به اشاره کرزی ، به من وظیفه نمی‌دادند.

با گذشت زمان، دلایل شکست انتخاباتی برایم روشن‌تر شد. به این نتیجه رسیدم که حکومت با افکار و احساسات مردم بازی می‌کند و آنچه به نام دموکراسی در جهان مطرح و به افغانستان صادر شده بود، در عمل با واقعیت‌های جامعه افغانستان تفاوت بسیار داشت. در بسیاری موارد، آنچه تطبیق می‌شد، بیشتر برنامه‌های حکومت و حلقات سیاسی بود تا خواست واقعی مردم.

به همین دلیل، من نیز به تدریج از حکومت فاصله گرفتم و به مخالفت با آن پرداختم؛ زیرا از نظر مادی و معنوی متضرر شده بودم، آواره شدم و مدتی نیز مهاجر گشتم.

امروز که در صفحات مجازی درباره مرحوم امر صاحب مسعود و استاد ربانی مطالب فراوان نوشته می‌شود، خاطرات آن روزها دوباره در ذهنم زنده می‌شود.

من هیچ‌گاهی امر صاحب مسعود را از نزدیک ندیده‌ام؛ اما مرحوم فهیم خان، داکتر عبدالله، قانونی و شماری دیگر از شخصیت‌های آن جریان را ملاقات کرده‌ام. از گفت‌وگوهایی که با این افراد داشتم، نیز به یک نتیجه مشخص نرسیدم؛ زیرا احساس می‌کردم آنان به افراد بیرون از حلقه خود اعتماد چندانی نداشتند و فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی شان بیشتر در محدوده همان حلقه‌ها و اطرافیان خودشان انجام می‌شد.

در انتخابات سال ۲۰۰۹ میلادی، زمانی که بیکار بودم، با وحید عمر در تیم کاری انتخاباتی حامد کرزی همکاری کردم. این همکاری بر مبنای قرارداد با روزنامه کابل‌شاهان صورت گرفت؛ روزنامه‌ای که من معاون مدیرمسؤول آن بودم و برای مدت سه ماه در این بخش مصروف کار شدم.

با وجود همکاری در تیم انتخاباتی، من به کرزی رأی اعتماد ندادم؛ زیرا با خود قسم خورده بودم. در دور اول برای کرزی رأی داده بودم و این بار تصمیم دیگری گرفته بودم.

در آن زمان، تا زمانی که برای مجلس نمایندگان از ولایت سمنگان کاندید شدم، در ریاست مطبوعات ریاست جمهوری در بخش نظامی ایفای وظیفه می‌کردم.

دیدار با استاد ربانی

——————————-

در سال‌های بیکاری، برای گرفتن وظیفه نزد استاد ربانی هیچ‌گاهی نرفتم. دیدارهای من با ایشان بیشتر به دلیل علاقه به تاریخ سیاسی افغانستان و به‌خصوص نقش ایشان در روند صلح تاجیکستان بود.

سه بار استاد ربانی را در وزیر اکبر خان ملاقات کردم.

هدف من از این دیدارها این بود که درباره نقش ایشان در آوردن صلح به تاجیکستان معلومات بگیرم تا بتوانم آن را در بخش کتابم وارد کنم. همچنین می‌خواستم درباره تلاش‌های ایشان برای قانع ساختن سید عبدالله نوری، رهبر اپوزیسیون تاجیکستان، برای برگشت به کشور، از زبان خود استاد بشنوم و آن را ثبت کنم.

دفعه اول که نزد استاد ربانی رفتم، مردم زیادی در سالون حضور داشتند و فرصت صحبت فراهم نشد. مدت زیادی انتظار کشیدم. در پایان برایم گفتند:

«بار دیگر به خیر صحبت می‌کنیم.»

استاد ربانی با برخوردی صمیمانه و محبت‌آمیز مرا پذیرفت و پرسید:

«چه کار می‌کنید؟»

گفتم:

«بیکار هستم.»

سپس خطاب به دوستانش گفت:

«به قانونی وقتی رأی دهید که حزب افغانستان نوین را لغو کند و استعفا دهید. قانونی برای من کارمل دوم است.» که مفهوم این سخن شان را ندانستم

در مورد چگونگی رئیس شدن قانونی و کاندیداتوری استاد سیاف، اگر فرصت شد، در بخش دیگری از خاطراتم خواهم نوشت.

بار دوم که نزد استاد ربانی رفتم، دگرجنرال امیر محمد جمشید، رئیس کادر و پرسونل ستردرستیز، همراه با دو تن دیگر در حال صحبت با استاد بود. باز هم زمینه صحبت خصوصی فراهم نشد.

اما دیدار سوم برای من متفاوت بود.

در آن دیدار، زمانی که تقریباً تنها بودیم، پیش از آن‌که سؤال اصلی خود را مطرح کنم، از استاد ربانی پرسیدم:

«استاد، شما جهاد را برای این کردید که شوروی‌ها را ضعیف سازید و روس‌ها از کشور برآیند و بعد مملکت را به امریکا تسلیم کنید؟»

استاد خندید و گفت:

«دقیق گفتی، داکتر خرم. جهاد ما ناقص است. ما جهاد اصغر نمودیم و هنوز جهاد اکبر تحقق نیافته است.»

سپس از استاد پرسیدم:

«چرا پیروان شما دنبال جمع‌آوری ثروت‌اند و شما بدون انتخابات قدرت را در کابل به کرزی دادید؟»

استاد در پاسخ گفت:

«می‌دانی، اطرافیانم در بن از پشت خنجر زدند و من چاره نداشتم و مقاومت من بی‌جا بود.»

این گفت‌وگو برای من اهمیت زیادی داشت؛ زیرا هدف من از ملاقات با شخصیت‌های سیاسی، گرفتن وظیفه و یا امتیاز نبود، بلکه می‌خواستم بخشی از رویدادهای سیاسی و تاریخی افغانستان را از زبان کسانی که خود در آن حوادث نقش داشتند، بشنوم و ثبت کنم.

در دیدار سوم، داکتر شمس‌الحق آرین‌فر و یک قاری جوان از خواجه اسماعیل سمنگان نیز حضور داشتند؛ قاری جوانی که اکنون دیگر در قید حیات نیست و متأسفانه نامش را نیز فراموش کرده‌ام.

مرحوم قاری مشکل مالی داشت. به استاد گفتم:

«این فرد از وفاداران شماست، کمکش کنید.»

استاد همان لحظه مبلغ ۱۷۰۰ دالر از جیب خود بیرون آورد و برای تداوی او داد؛ زیرا قرار بود برای تداوی به دهلی برود.

این صحنه هنوز در خاطرم باقی مانده است.

روایت دیگری درباره شخصیت استاد‌ ربانی

—————————————

در مورد استاد ربانی، به گفته جناب قدیر میرزایی، ژورنالیست ورزیده و موفق کشور، که این دیدگاه مورد تأیید من نیز است، چنین آمده است:

«آداب و معاشرت: او استاد دانشگاه بود و این از تمام حرکاتش معلوم می‌شد. مجلسش مجلس ادب بود. چای را با احترام تعارف می‌کرد، با لبخند گوش می‌داد و با متانت جواب می‌داد. در او تکبر رهبری نبود.

مردم‌دوستی: او مردم را دوست داشت. از دهقان بدخشانی تا معلم کابلی، همه را فرزند خود می‌دانست. می‌گفت قدرت بدون مردم، هیچ است.»

من در آن سال‌ها خودم محتاج صد دالر بودم، اما این همه شرایط سخت را تحمل کردم و زندگی را ادامه دادم.

ده سال بیکاری

————————-

ده سال کامل بیکاری ادامه یافت.

در آن زمان، ارگان‌های وزارت دفاع به شرکت‌های سهامی قومی تقسیم شده بودند و من شامل این تقسیم‌بندی‌ها نبودم.

پشتون‌ها، ازبک‌ها و هزاره‌ها مرا تاجیک می‌دانستند و تاجیک‌های بر سر قدرت اکثراً پنجشیری‌ها و یا هواداران آنان بودند.

از دید آنان، برای اینکه مورد قبول قرار بگیری، باید عضو جمعیت اسلامی، شورای نظار و یا در مقاومت اول می‌بودی. در حالی که من در هیچ‌یک از این جریان‌ها نبودم.

در میان سایر اقوام بیشتر قومیت مطرح بود. از میان چپی‌ها نیز کسانی را می‌پذیرفتند که بیشتر مسائل قومی و زبانی را دامن می‌زدند.

من عدالت‌خواهی داشتم و در شعار عدالت‌خواهی خود ایستاده گی داشتم و دارم

در جریان انتخابات نیز درباره عاملین بن سخنان بد و نیک گفته بودم و این سخنان به آنان رسیده بود؛ یعنی شناختی از من وجود داشت.

من اجلاس بن را سرآغاز فاجعه‌ای تازه و نو در افغانستان می‌دانستم.

در چنین شرایطی، سال‌ها گذشت تا اینکه جنرال اکرم قندهاری، کرزی را قانع کرد که دست از مجازات من بردارد و تصمیم قاطع گرفت که مرا به حیث استاد آکادمی نظامی مقرر کند.

این مرحله نیز خود داستان دیگری دارد‌

بازگشت به کابل در سال ۲۰۱۷

———————————

در سال ۲۰۱۷ از لندن به کابل سفر کردم.

از سوی اصف سناتور سمنگانی پذیرایی شدم و به ملاقات آقای صلاح‌الدین ربانی، وزیر خارجه، رفتیم.

سمنگانی‌ها از من حمایت کردند و زمینه سخنرانی برایم فراهم شد.

پس از سخنرانی من، وزیر خارجه بسیار خرسند شد و از من استقبال کرد. او از برخی سخنان من نقل‌قول کرد و این سخنان با کف‌زدن‌های پی‌هم حاضران روبه‌رو شد.

سپس به ده‌ها تن از حاضرین اشاره کرد و گفت:

«شما اگر می‌خواهید صدای خود را در پارلمان داشته باشید، فقط استاد خرم را حمایت کنید.»

من در ابتدا تصمیم داشتم خود را کاندید کنم؛ اما به دلیل دوری مسافت، زندگی در لندن و همچنین تعدد کاندیدها از شهر ایبک، خرم و سارباغ، مانند دور اول کنار رفتم و حمایت خود را از استاد عطاوالله محبی ادامه دادم.

همواره می‌گفتم که باید جوان‌ها به میدان بیایند.

استاد محبی، به دلیل نداشتن حمایت آقای عطا محمد نور، با وجود داشتن ۴۵۰۰ رأی و جعل‌کاری در آرای ایشان، برنده نشد.

سرنوشت انتخابات و قدرت سیاسی

———————————

در آن دوران، سرنوشت رهبران به دست امریکا بود و مقرری در جایگاه‌های مهم دولتی نیز به دست رهبران انجام می‌شد.

انتخاب وکلا نیز به دست مردم نبود، بلکه رهبران تنظیم‌ها و احزاب جهادی نقش مهمی در این روند داشتند.

استاد محبی نیز عضو جمعیت اسلامی افغانستان بود، اما نزدیکی شخصی و شیوه مداحی به دربار بلخ نداشت.

من از این لحاظ از ایشان خوشم می‌آمد که در دوران جمهوریت، سارباغی‌ها نقش ضعیفی داشتند و ایشان پسر یک دهقان و روستازاده‌ای بی‌آلایش و تحصیل‌کرده تا سطح لیسانس بودند.

همچنان عهد و قرار ما با مرحوم سید عبدالعلیم آغا این بود که اگر من کاندید شوم، رأی مردم سارباغ با من باشد و اگر کاندید نشوم، کاندید مورد حمایت آنان را حمایت کنم.

من به قول خود ایستادم.

سخن پایانی

———————

امروز که سال‌ها از آن روزها گذشته است، وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، بسیاری از چهره‌ها، دیدارها، گفت‌وگوها و حوادث دوباره در ذهنم زنده می‌شوند.

تعدادی از کسانی که در این خاطرات از آنان نام برده‌ام، دیگر در قید حیات نیستند و تعدادی نیز زنده‌اند و شاید این نوشته را بخوانند.

من ادعا نمی‌کنم که این خاطرات تمام حقیقت تاریخ افغانستان است؛ اما آنچه نوشته‌ام، بخشی از دیده‌ها، شنیده‌ها و تجربه‌های شخصی من در سال‌هایی است که خود در متن رویدادها حضور داشتم.

هر انسانی ممکن است رویدادها را از زاویه دید خود ببیند و برداشت متفاوتی داشته باشد. اما تاریخ زمانی برای نسل‌های آینده ارزشمند می‌شود که خاطرات شاهدان نیز ثبت گردد و نسل بعد بتواند روایت‌های مختلف را بخواند، مقایسه کند و خود قضاوت نماید.

من سال‌های زیادی از زندگی‌ام را در افغانستان، مهاجرت، کار دولتی، فعالیت اجتماعی، سیاست، نوشتن و دیدار با شخصیت‌های مختلف سپری کرده‌ام.

اکنون که فرصت بیشتری برای نوشتن دارم، احساس می‌کنم باید بخشی از این خاطرات را ثبت کنم؛ نه برای آنکه کسی را قهرمان بسازم و یا کسی را محکوم کنم، بلکه برای اینکه آنچه را دیده‌ام و آنچه را از زبان شخصیت‌های آن زمان شنیده‌ام، به عنوان بخشی از خاطرات یک نسل به یادگار بگذارم.

شاید فردا نسل دیگری درباره این رویدادها پرسش‌های بیشتری داشته باشد.

این نوشته، تنها یک برگ از دفتر خاطرات من است؛ دفتری که هنوز صفحات زیادی برای نوشتن دارد

شهر لندن

تاریخ بیستم سپتامبر

سال ۲۰۲۶ میلادی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا