خبر و دیدگاه
دیورند یک معضل پایان یافته
بخش اول:
خط دیورند؛ واقعیتی تثبیتشده و یک منازعه پایان یافته
یادآوری:
این متن در اصل به تاریخ ۱۲ اکتوبر ۲۰۰۵ یعنی ۲۱ سال قبل در ۵ فصل نگاشته شده و در همان زمان در منابع مختلف به نشر رسیده است. نسخه حاضر اختصاری از آن تحقیقات تاریخی و حقوقی با حفظ محتوا، برای شرایط امروز بازتنظیم شده است.
بیش از یک قرن از ترسیم خط دیورند میگذرد، اما هنوز هم این موضوع در ادبیات سیاسی افغانستان بهگونهای مطرح میشود که گویا یک «معضله حلناشده» است. این در حالی است که از منظر تاریخ، حقوق و قواعد شناختهشده بینالمللی، این قضیه عملاً خاتمه یافته است.
امضای قرارداد ۱۸۹۳ در زمان امیر عبدالرحمن خان، تأیید مجدد آن در معاهده راولپندی ۱۹۱۹ در دوره شاه امانالله، و استمرار عملی این مرز در طول بیش از یک قرن، همه نشان میدهد که این خط به یک واقعیت تثبیتشده بدل شده است. حتی اعلامیه نمادین سال ۱۹۴۹ شورای ملی افغانستان نیز، مطابق اصول حقوق بینالملل، فاقد اثر حقوقی بود.
با این وجود، برخی حلقات سیاسی هنوز هم با نادیدهگرفتن این واقعیتها، موضوع را بهعنوان «داعیه ملی» مطرح میکنند. این در حالی است که همانگونه که تجربه نشان داده، هر بار برجستهسازی این مسئله نه به حل آن، بلکه به پیچیدهتر شدن روابط منطقهای و تداوم بیثباتی انجامیده است.
واقعیت ساده است: این موضوع دیگر یک اختلاف حقوقی نیست؛ بلکه بهانهای سیاسی است که بارها و بارها بازتولید شده است.
بخش دوم:
دیورند در سیاست قدرت؛ از ابزار قومی تا وسیله انحصار
اگر به عملکرد حکومات افغانستان از امیر عبدالرحمن تا امروز نگاه شود، یک الگوی تکراری بهوضوح دیده میشود: استفاده ابزاری از مسئله دیورند برای اهداف داخلی.
امیر عبدالرحمن خان، در اوج ضعف داخلی و فشار خارجی، به این قرارداد تن داد؛ اما جانشینان او، بهجای مواجهه صادقانه با واقعیت، این موضوع را به یک ابزار سیاسی تبدیل کردند.
در دورههای مختلف—از صدارت داوود خان تا حکومتهای بعدی—طرح مسئله «پشتونستان» و برجستهسازی خط دیورند، بیشتر از آنکه یک برنامه عملی باشد، وسیلهای برای تحریک احساسات قومی و تحکیم پایههای قدرت بوده است.
این سیاست، که ریشه در نگرشهای قوممحور دارد، عملاً به تداوم انحصار قدرت در دست حلقات خاص کمک کرده است. در چنین چارچوبی، «داعیه دیورند» نه یک ضرورت ملی، بلکه یک ابزار سیاسی برای بسیج، انحراف افکار عمومی و پوشاندن ناکامیهای داخلی بوده است.
در همین حال، پاکستان نیز از این وضعیت بینصیب نمانده و با استفاده از این شکاف، بارها از مسئله دیورند بهعنوان اهرم فشار استفاده کرده است—چه در قالب طرح حصار در سال ۲۰۰۵ و چه در اشکال دیگر.
نتیجه این بازی دوطرفه روشن است:
مردم افغانستان هزینه دادهاند، اما سیاستمداران از آن بهرهبرداری کردهاند.
بخش سوم:
دیورند یگانه خط نیست؛ گزینشیسازی تاریخ و یک داعیه ساختگی
یکی از بزرگترین تحریفها در گفتمان رسمی این است که خط دیورند بهگونهای مطرح میشود که گویا یک استثنا در تاریخ افغانستان است. در حالیکه واقعیت کاملاً خلاف آن است.
بر اساس شواهد معتبر تاریخی—از جمله آثار مرحوم میر غلاممحمد غبار—افغانستان در قرن نوزدهم بارها بخشهایی از سرزمین خود را از دست داده است:
خراسان در ۱۸۰۳ به ایران
کشمیر، پشاور و مناطق دیگر به دولتهای منطقه و سپس هند بریتانیایی
بلوچستان در فاصله ۱۸۵۴ تا ۱۸۷۶ به انگلیس
مرو در ۱۸۸۴ و پنجده در ۱۸۸۵ به روسیه تزاری
و در نهایت، مناطق وسیعی در ۱۸۹۳ در چارچوب خط دیورند
در نتیجه این تحولات، نهتنها جغرافیا، بلکه ساختار اتنیکی منطقه نیز دگرگون شد. همانگونه که دیورند مردم پشتون را در دو سوی مرز قرار داد، جدا شدن مرو و پنجده نیز مردم ترکمن را تقسیم کرد.
اما پرسش اساسی اینجاست:
چرا هیچیک از این موارد به «داعیه ملی» تبدیل نشد، اما دیورند شد؟
پاسخ روشن است:
این یک انتخاب سیاسی است، نه یک ضرورت تاریخی.
دیورند به این دلیل برجسته شد که قابلیت بهرهبرداری سیاسی و قومی داشت. در حالیکه سایر مرزهای تحمیلی—با وجود پیامدهای مشابه—در سکوت نادیده گرفته شدند.
در نتیجه، آنچه امروز بهعنوان «منازعه دیورند» مطرح میشود، بیش از آنکه بازتاب یک واقعیت تاریخی باشد، محصول یک روایتسازی گزینشی و هدفمند است.
خط دیورند نه یک معضل حلناشده، بلکه یک واقعیت تثبیتشده است؛
اما آنچه ادامه دارد، خود خط نیست—بلکه استفاده سیاسی از آن است.





