تاریخ در آینهٔ نویسنده؛ از حقیقتِ روایت تا روایتِ حقیقت

باور بر این بوده است که نویسندگان داستانها و رمانها، بیش از هر چیز، حالات درونی، خواستها، آرزوها و تمایلات خویش را در آثارشان بازتاب میدهند؛ اما اگر نوشتههای گوناگون فکری، تاریخی، اعتقادی و فرهنگی نیز با دقت خوانده شوند، درمییابیم که این تأثیرگذاری تنها به ادبیات داستانی محدود نمیشود؛ بلکه بسیاری از مفاهیمی که نویسنده درباره تاریخ، دین، جامعه، انسان و فرهنگ بیان میکند، بهگونهای مستقیم یا غیرمستقیم، از جهانبینی، تجربه زیسته، رنجها، امیدها، ترسها و آرمانهای خود او سرچشمه میگیرد. از همینرو، هیچ نوشتهای را نمیتوان به صورت کامل فارغ از تأثیر تمایلات، باورها و پیشفرضهای نویسنده دانست.
برای نمونه، هنگامی که شریعتی میگوید: «علی سر خویش را در چاه مدینه فرو میبرد و فریاد میزد تا کسی راز دلتنگیهای علی و رنجهای بیکران علی را نداند»، این سخن را میتوان بیش از آنکه صرف گزارشی از حالات روحی علی دانست، نوعی بازتاب تجربه و رنج خود شریعتی نیز تلقی کرد؛ گویی شریعتی در سیمای علی، بخشی از خویشتنِ تاریخی و اجتماعی خود را میدید و با زبان علی از تنهایی، اعتراض و رنج انسان روشنفکر و آرمانخواه زمانه خویش سخن میگفت.
در اینجا، علی تنها یک شخصیت تاریخی نیست؛ بلکه به یک «آینه» تبدیل میشود؛ آینهای که شریعتی دردها، اعتراضها و آرمانهای خویش را در آن میبیند. شاید به همین دلیل است که علی در روایت شریعتی، تنها علیِ قرن نخست هجری نیست؛ بلکه علیِ بازخوانیشده در قرن بیستم است؛ علیای که با مسائل انسان معاصر، با استبداد، بیعدالتی، تنهایی، مسئولیت اجتماعی و جستوجوی حقیقت پیوند میخورد.
این مسئله ما را به یک پرسش مهمتر میرساند. آن اینکه آیا هنگامی که نویسنده تاریخ را روایت میکند، بصورت واقعی خودِ تاریخ را روایت میکند، یا تصویری از تاریخ را که از دریچه ذهن و تجربه او گذشته است؟ شاید هیچ نویسندهای نتواند بهطور کامل از سایه خویش بیرون بیاید. حتی زمانی که از گذشته سخن میگوید، در حقیقت از جایگاه اکنون خود به گذشته نگاه میکند. تاریخ در ذهن نویسنده، صرف مجموعهای از رویدادهای گذشته نیست؛ بلکه روایتی است که با نیازها، پرسشها و بحرانهای زمان حال دوباره معنا مییابد.
از این منظر، خواندن آثار یک نویسنده تنها شناخت موضوعی نیست که او درباره آن نوشته است؛ بلکه نوعی کشف خودِ نویسنده نیز هست. گاهی نویسنده بیش از آنکه شخصیت تاریخی، جامعه یا اندیشهای را توصیف کند، ناخواسته خویشتن را در میان سطرهای نوشتهاش آشکار میسازد. آنچه مینویسد، تنها روایت جهان بیرون نیست؛ بخشی از جهان درون او نیز است. بنابراین، برای فهم یک اثر، تنها نباید پرسید «نویسنده چه گفته است؟»؛ بلکه باید پرسید: «چرا چنین گفته است؟»، «از کدام تجربه و رنج سخن گفته است؟» و «کدام بخش از جهان درونی او در این روایت پنهان شده است؟» شاید در پاسخ به همین پرسشها است که میتوان دریافت، هر نوشته در کنار روایت موضوع خود، روایت خاموشی از نویسنده نیز است.
از واقعیت تا روایت
اگر بپذیریم که هیچ نویسندهای نمیتواند، به صورت کامل از پیشفرضها، تجربهها، رنجها، آرمانها و جهانبینی خویش فاصله بگیرد، آنگاه خواندن هر متن به معنای ورود به جهانی است که در آن «واقعیت» از دریچه ذهن نویسنده بازسازی شده است. نویسنده هرگز صرف آینهای نیست که جهان را همانگونه که هست منعکس کند؛ او انتخاب میکند، برجسته میسازد، حذف میکند، معنا میدهد و میان رویدادها رابطه برقرار میکند. از همینجا، مرز میان «واقعیت» و «روایت واقعیت» پدیدار میشود. این موضوع در نوشتههای تاریخی اهمیت بیشتری پیدا میکند. مورخ، حتی اگر در پی حقیقت تاریخی باشد، با انبوهی از اسناد، خاطرات، روایتها و شواهد روبهروست و ناگزیر باید از میان آنها انتخاب کند. همین انتخاب، خود نوعی تفسیر است. بنابراین، تاریخنگاری تنها بازگویی گذشته نیست؛ بلکه نوعی گفتوگوی زمان حال با گذشته نیز است. مورخ امروز، پرسشهای امروز را به سراغ گذشته میبرد و از میان انبوه حوادث، آن بخشهایی را برجسته میکند که برای مسئله امروز او معنا و اهمیت بیشتری دارند.
در اینجا اندیشه هرمنوتیکی گادامر اهمیت پیدا میکند. از نگاه او، فهم هرگز از نقطهای به صورت کامل خنثی و بیپیشفرض آغاز نمیشود؛ بلکه انسان با پیشداوریها، تجربهها و افق تاریخی خود به سراغ متن میرود. در نتیجه، فهم متن حاصل برخورد «افق خواننده» با «افق متن» است. ما گذشته را صرف آنگونه که بوده نمیخوانیم؛ بلکه آن را از جایگاه تاریخی خود میفهمیم. اما در همین حال، رولان بارت با طرح مفهوم «مرگ مؤلف» هشدار میدهد که نباید معنای یک متن را به صورت کامل به قصد و نیت نویسنده وابسته کنیم. پس از آنکه متن نوشته شد، دیگر تنها متعلق به مؤلف نیست؛ خواننده نیز در تولید معنا سهم دارد. یک متن میتواند در دورههای مختلف، برای خوانندگان متفاوت، معناهای متفاوتی پیدا کند.
در این میان، شریعتی نمونهای بسیار قابل تامل است. هنگامی که او از علی سخن میگوید، در واقع تنها در حال بازگویی تاریخ علی نیست؛ بلکه در حال بازخوانی علی از منظر پرسشها و بحرانهای زمانه خویش است. علی در روایت شریعتی، هم یک شخصیت تاریخی است و هم یک «معنای تاریخیشده»؛ یعنی شخصیتی که از گذشته بیرون کشیده شده و برای پاسخ دادن به مسائل انسان معاصر دوباره تفسیر شده است.
از همین منظر، جملههایی درباره تنهایی، سکوت و رنج علی را میتوان در دو سطح خواند: یک سطح، آن چیزی است که درباره علی ادعا میشود؛ و سطح دیگر، احساسی است که شریعتی در مواجهه با علی تجربه میکند. در سطح دوم، علی به زبان شریعتی سخن میگوید و شریعتی نیز گویی با زبان علی از خویشتن سخن میگوید. اینجاست که مرز میان «شخصیت تاریخی» و «تصویر تاریخیِ آن شخصیت» اهمیت پیدا میکند.
البته این سخن به معنای آن نیست که هر آنچه شریعتی درباره علی گفته، صرف ساخته و پرداخته ذهن او است یا هیچ ارزش تاریخی ندارد. چنین داوری خود نوعی افراط است. مسئله این است که میان «علیِ تاریخی» و «علیِ بازخوانیشده در اندیشه شریعتی» تفاوت بگذاریم. اولی متعلق به تاریخ است و دومی متعلق به تاریخِ اندیشه و تجربه شریعتی.
همین تمایز را میتوان درباره بسیاری از شخصیتهای تاریخی نیز به کار برد. ما اغلب با خودِ شخصیتها روبهرو نیستیم؛ بلکه با روایتهایی روبهرو هستیم که نسلهای بعد از آنان ساختهاند. سقراطی که ما میشناسیم، تا حد زیادی سقراطی است که افلاطون و دیگران روایت کردهاند؛ و تصویری که نسلهای بعد از شخصیتهایی چون علی، حسین، ابومسلم، فردوسی یا دیگر چهرههای تاریخی ساختهاند، عین واقعیت تاریخی آنان نیست. بنابراین، هرگاه تاریخ را میخوانیم، باید دو پرسش را همزمان مطرح کنیم: «چه اتفاقی افتاد؟» و «چه کسی، از چه جایگاهی و با چه انگیزهای آن را روایت کرده است؟»
پرسش دوم گاهی حتی از پرسش نخست دشوارتر است؛ زیرا تاریخ تنها در آنچه نوشته شده حضور ندارد، بلکه در آنچه نوشته نشده، حذف شده یا به حاشیه رانده شده نیز حضور دارد. سکوتهای تاریخ نیز به اندازه کلمات آن معنا دارند. از اینجا میتوان به مسئلهای بزرگتر رسید: آیا تاریخ افغانستان نیز تنها روایت گذشته افغانستان است، یا روایت کسانی است که در دورههای مختلف قدرت روایت کردن تاریخ را در اختیار داشتهاند؟
اگر تاریخ را تنها مجموعهای از وقایع قطعی بدانیم، شاید پاسخ ساده باشد؛ اما اگر تاریخ را «روایتِ گذشته» بدانیم، آنگاه باید بپرسیم چه کسانی روایت کردهاند، چه کسانی روایت شان شنیده شده، چه کسانی حذف شدهاند و چه خاطراتی اجازه یافتهاند به حافظه جمعی تبدیل شوند. شاید بخشی از بحران تاریخی افغانستان به صورت دقیق از همینجا آغاز میشود: ما نه تنها بر سر آینده؛ بلکه بر سر گذشته نیز اختلاف داریم. هر گروه، گذشته را از زاویه خویش روایت میکند؛ قهرمان یکی، ممکن است برای دیگری عامل ویرانی باشد؛ حادثهای که برای یک جامعه نماد رهایی است، برای جامعهای دیگر میتواند نماد شکست و رنج باشد.
از این منظر، بازخوانی تاریخ افغانستان تنها به معنای پیدا کردن چند سند تازه نیست؛ بلکه به معنای شنیدن صداهایی است که در روایت رسمی کمتر شنیده شدهاند. تاریخ زمانی به حافظه مشترک تبدیل میشود که جامعه بتواند حتی با روایتهای متعارض گذشته خود نیز گفتوگو کند. و شاید رسالت یک نویسنده همین باشد: نه اینکه گذشته را مطابق میل خویش بازسازی کند؛ بلکه پردههایی را کنار بزند که مانع دیدن پیچیدگی گذشته شدهاند. نویسنده بزرگ کسی نیست که تنها روایت خود را بر دیگران تحمیل کند؛ بلکه کسی است که خواننده را وادار کند بپرسد: آنچه من حقیقت میپندارم، حقیقت است یا روایتی است که سالها به جای حقیقت به من باوراندهاند. ارزش یک نوشته در این نیست که نویسنده سایه خویش را پنهان کند؛ بلکه در این است که خواننده بتواند آن سایه را ببیند و میان واقعیت، روایت و تفسیر تمایز بگذارد. آنجاست که خواندن از پذیرش صرف فراتر میرود و به اندیشیدن تبدیل میشود.
نتیجه
تاریخ تنها مجموعهای از رویدادهای گذشته نیست؛ بلکه تصویری است که از گذشته در ذهن نسلهای بعد ساخته میشود و نویسنده در شکلگیری این تصویر نقش مهمی دارد. نویسنده میتواند با انتخاب اسناد، زاویه دید و شیوه روایت، حقیقت را روشنتر یا از آن فاصله بگیرد. از همین رو، روایت تاریخ زمانی ارزشمند است که بر پایه اسناد، انصاف، نقد و پرهیز از تعصب و پیشداوری شکل گرفته باشد. در نهایت، وظیفه نویسنده تاریخ نه ساختن حقیقت مطابق میل خود، بلکه نزدیکشدن هرچه صادقانهتر به حقیقت و کمک به خواننده برای دیدن گذشته با نگاهی آگاهانه و نقادانه است.
۲۶-۵-۹



