افغانستان درمیانه بازی چندلایه
پس از بهرسمیتشناسی طالبان از سوی روسیه، ناکامی این گروه در تطبیق پروژه ناامنسازی منطقه مطابق برخی محاسبات اولیه، اعطای امتیازات ویژه به طالبان و همچنین افزایش نفوذ و تداخل ایران در ساختار و شیوه حکومتداری این گروه، چندین جبهه بهطور همزمان در برابر طالبان در حال شکلگیری است. افغانستان امروز تنها میدان رقابت میان دو یا سه قدرت مشخص نیست؛ بلکه در مرکز یک بازی پیچیده، چندلایه، استخباراتی و منطقهای و فرامنطقهای قرار گرفته است.
نخست، جبهه امریکا و متحدانش قرار دارد که کشورهای عضو ناتو را نیز در بر میگیرد. در این چارچوب، از نقش مستقیم و مشورتی بریتانیا در مدیریت مسئله طالبان، بازتنظیم این گروه و ایجاد سازوکارهایی برای هدایت تهدیدهای ناشی از افغانستان بهسوی رقبای محور شرق سخن گفته میشود. هدف این رویکرد، تنها مدیریت طالبان نیست، بلکه استفاده از وضعیت افغانستان در چارچوب رقابت بزرگتر میان غرب و قدرتهای شرقی نیز مطرح است.
در کنار آن، کشورهای عربی نیز به دلیل گسترش نفوذ ایران در افغانستان و درون ساختار طالبان، نگرانیهای جدی دارند. حضور فعال ایران در حوزههای سیاسی، امنیتی و اقتصادی افغانستان، برای برخی کشورهای عربی به یک مسئله راهبردی تبدیل شده است. این نگرانی، زمینه شکلگیری یک جبهه مستقل یا نیمهمستقل عربی در پرونده افغانستان را فراهم کرده است.
پاکستان نیز در این میان مسیر خاص خود را دنبال میکند. به نظر میرسد اسلامآباد، با مشورت و هماهنگی امریکاییها، مسئولیت فعالتری در پیشبرد پرونده افغانستان و مدیریت تحولات مرتبط با طالبان بر عهده گرفته است. با این حال، پاکستان صرفاً مجری یک طرح خارجی نیست؛ این کشور منافع، نگرانیها و محاسبات مستقل خود را نیز دارد و بهویژه افزایش نقش هند در افغانستان را یک تهدید مستقیم برای منافع راهبردی خود میداند.
ترکیه و متحدانش نیز تلاش دارند در تقاطع دو راهبرد امریکا، یکی در آسیای مرکزی و دیگری در افغانستان، برنامههای مشترکی را پیش ببرند. نقش ترکیه در این میان میتواند هم سیاسی و هم امنیتی باشد و به همین دلیل، این کشور تلاش میکند جایگاه خود را در معادله جدید افغانستان حفظ و تقویت کند.
همزمان، کشورهای آسیای مرکزی در یک دوراهی قرار گرفتهاند: تعامل بیشتر و نزدیکتر با طالبان، ایجاد روابط فراتر از سطح فعلی، یا ادامه سیاست محتاطانه و بیطرفی نسبی. این کشورها از یکسو به ثبات افغانستان نیاز دارند و از سوی دیگر، نسبت به پیامدهای امنیتی، ایدئولوژیک و ژئوپولیتیک تقویت طالبان نگراناند. بنابراین، هنوز یک سیاست منطقهای واحد در قبال طالبان شکل نگرفته است.
از سوی دیگر، هند نیز با هماهنگی فزاینده با اسرائیل تلاش دارد نقش خود را در میدان افغانستان تقویت کند. در این چارچوب، ایجاد نوعی هماهنگی برای محدودسازی نفوذ پاکستان و تغییر موازنههای سنتی در افغانستان اهمیت ویژه پیدا کرده است. طبیعی است که افزایش حضور یا نفوذ هند و اسرائیل، حساسیت پاکستان و بخشی از بازیگران منطقهای را بیشتر کند.
در چنین فضایی، طالبان در میانه یک بازی ساده منطقهای گیر نیفتادهاند؛ بلکه با چندین بازی همزمان مواجهاند که در آن منافع امریکا، بریتانیا، کشورهای عربی، پاکستان، ترکیه، هند، اسرائیل، روسیه، چین و ایران با یکدیگر تلاقی پیدا میکند. هر بازیگر، طالبان را از زاویه منافع خود میبیند و همین مسئله، وضعیت افغانستان را پیچیدهتر کرده است.
در این میان، پاکستان با حمایت و هماهنگی بریتانیا و امریکا، تحرکات تازهای را علیه طالبان آغاز کرده است. یکی از عوامل اصلی این تغییر، نگرانی از افزایش رد پای هند در پرونده افغانستان عنوان میشود. بر اساس برخی گزارشها، پروژهای با حمایت مالی کشورهای عربی و بودجهای در حدود ۶۰۰ میلیون دالر در دست بررسی یا اجرا قرار دارد که هدف آن، اختصاص بخشی از منابع مالی برای ایجاد و تقویت جبهههای مخالف طالبان و بازگرداندن نوعی توازن به میدان افغانستان است.
هدف دیگر چنین تحرکاتی، مهار چالشهای ناشی از افزایش نقش هند، اسرائیل، ترکیه، روسیه، چین و ایران در افغانستان است. در واقع، پاکستان تلاش میکند پیش از آنکه موازنه منطقهای بهطور کامل علیه منافعش تغییر کند، ابزارهای تازهای برای تأثیرگذاری بر تحولات افغانستان ایجاد کند.
در همین زمینه، زلمی خلیلزاد نیز ادعا کرده است که شمار قابل توجهی از اعضای ارتش پیشین افغانستان، بهویژه نیروهای ویژه، در پاکستان حضور دارند و منتظر دستور یا تحول بعدی هستند. همچنین از احتمال استفاده از این نیروها در بازیهای جدید امنیتی، نه فقط در افغانستان بلکه در سطح منطقه، سخن گفته شده است. اگر چنین سناریویی واقعیت پیدا کند، میتواند فصل تازهای در تحولات امنیتی افغانستان باز کند؛ فصلی که بازیگران آن فقط طالبان و مخالفان داخلیشان نخواهند بود.
منطقه نیز همچنان در برابر مسئله طالبان دچار سردرگمی است. پرسش اصلی این است که آیا طالبان باید بهعنوان یک حکومت به رسمیت شناخته شوند یا همچنان باید بخشی از یک توافق و بازی بزرگتر بینالمللی باقی بمانند؟ اگر طالبان صرفاً بخشی از یک بازی بزرگتر باشند، مواضع اخیر برخی نشستهای منطقهای، از جمله نشستهای مرتبط با سازمان همکاری شانگهای و سازمان پیمان امنیت جمعی، اهمیت بیشتری پیدا میکند. این مواضع در برخی موارد با رویکرد محتاطانه امریکا نسبت به بهرسمیتشناسی طالبان همجهت بوده و همچنان نگرانیهای امنیتی و تروریستی را برجسته کرده است.
همزمان، روند دوحه پس از سفر خلیلزاد به کابل و انتقال پیامهایی به طالبان، دوباره در مرکز توجه قرار گرفته است. با این حال، این روند تاکنون نتوانسته میان بازیگران اصلی منطقه و قدرتهای جهانی هماهنگی پایدار ایجاد کند. روسیه قالب و فرمت جداگانه خود را دارد، چین نشستها و ابتکارهای دیپلماتیک مستقل برگزار میکند و ایران نیز پیشنهاد نشستهای منطقهای برای مدیریت بحران افغانستان را مطرح کرده است.
مشکل اصلی همینجاست: نه منطقه در مورد طالبان به یک اجماع رسیده و نه روندهای بینالمللی توانستهاند یک نقشه راه مشترک ایجاد کنند. مسئله افغانستان همچنان بیشتر از زاویه نظامی و امنیتی دیده میشود و نگاه سیاسی به راهحل پایدار، حکومت فراگیر، مشروعیت داخلی و آینده ساختار قدرت در این کشور هنوز در حاشیه قرار دارد.
از سوی دیگر، واکنش برخی بازیگران منطقهای به طرحها و تحرکات امریکا و متحدانش، بیشتر ماهیت رقابتی و گاه سبوتاژگونه دارد. به همین دلیل، بهجای شکلگیری یک راهحل مشترک، هر قدرت تلاش میکند ابتکار رقیب را خنثی کند. افغانستان در نتیجه این رقابت، به میدان انتظار و تعلیق میان چندین پروژه متضاد تبدیل شده است.
تحولات اوکراین و تلاش برای تغییر قواعد بازی در ایران نیز باعث شده پرونده افغانستان در فهرست نقاط بالقوه منازعه جهانی باقی بماند. ممکن است افغانستان در حال حاضر در صدر اولویتهای جهانی نباشد، اما ظرفیت تبدیلشدن دوباره به یک میدان فعال رقابت را دارد. هر تحول بزرگ در اوکراین، ایران، آسیای مرکزی یا جنوب آسیا میتواند بهسرعت بر معادله افغانستان تأثیر بگذارد.
در داخل طالبان نیز بحث تغییرات در سطح رهبری و بازآرایی ساختار قدرت مطرح شده است. نام معتصم آغا جان، از اعضای نسل اول و حلقه رهبری طالبان، در برخی تحلیلها بهعنوان یکی از چهرههایی مطرح میشود که ممکن است در برنامههای جدید داخلی و منطقهای نقش پیدا کند. هنوز مشخص نیست که این بحثها تا چه اندازه جدی و عملی است، اما مطرحشدن چنین نامهایی نشان میدهد که مسئله تغییر یا بازتنظیم درون ساختار طالبان همچنان زنده است.
شبکه حقانی نیز مدتهاست که نشانههایی از فاصلهگیری نسبی از حلقه قندهار و ملا هبتالله نشان میدهد. این شبکه تلاش میکند ضمن حفظ بخشی از ساختار طالبان، شبکه سیاسی، اقتصادی و امنیتی خود را نیز مستقل نگه دارد. رویکرد آن در برخورد با مردم، گفتگو و تعامل با بازیگران بیرونی، در مقایسه با حلقه سختگیر قندهار عملگرایانهتر به نظر میرسد.
شبکه حقانی همچنین میکوشد تصویری نرمتر و میانهروتر از خود ارائه کند، هرچند این تغییر لزوماً به معنای دگرگونی بنیادی در ماهیت و اهداف این شبکه نیست. برای آنها، حفظ قدرت، منابع و شبکه نفوذ، احتمالاً به همان اندازه مهم است که حفظ ساختار کلی طالبان اهمیت دارد.
در کنار این دو قطب، سایر گروهها و جریانهای متضاد درون ساختار طالبان نیز همچنان در لایهای از ابهام قرار دارند. اختلاف میان قندهار، کابل، شبکه حقانی، فرماندهان محلی و نسلهای مختلف طالبان، اگرچه هنوز به یک شکاف آشکار و غیرقابل بازگشت تبدیل نشده، اما ظرفیت تبدیلشدن به بحران را دارد.
افغانستان تحت کنترل طالبان اکنون در مخمصهای جدی قرار گرفته است. در داخل، طالبان با مسئله انسجام و آینده رهبری خود روبهرو هستند و در بیرون، چندین قدرت منطقهای و فرامنطقهای برای شکلدادن به آینده افغانستان رقابت میکنند. نبود اجماع منطقهای، شکست در ایجاد یک روند بینالمللی هماهنگ و افزایش رقابتهای استخباراتی، این کشور را در میانه یک بازی چندلایه قرار داده است.
مسئله اصلی دیگر فقط این نیست که طالبان چگونه حکومت میکنند؛ پرسش بزرگتر این است که چه کسی، با چه ابزار و در چارچوب کدام نقشه منطقهای و جهانی، آینده افغانستان را شکل خواهد داد. پاسخ این پرسش، به نظر میرسد بیش از هر زمان دیگر، در بیرون از مرزهای افغانستان نیز جستجو میشود.



