قومیسازی جنگ؛ ترفند طالبان برای بقای انحصار قدرت

این پرسش، دغدغه فکری هر شهروند افغانستان است که با توجه به حکومت انحصاری، استبدادی و انعطافناپذیر طالبان و نیز اختلافها و پراکندگی میان مخالفان آنان، سرنوشت افغانستان و مردم آن را چگونه میتوان پیشبینی کرد و تا چه اندازه میتوان به شکستن بنبست کنونی امیدوار بود؟ فضای تیره و سنگینی که طالبان بر مردم افغانستان تحمیل کرده نه تنها خشم و غضب بی پیشنه ای را در جامعه به بار آورده؛ بلکه بر بیاعتمادی و بدبینی میان مردم نیز افزوده است. در چنین فضای مه آلود و پرتنش؛ دشنامهای قومی، اهانتهای تباری، خصومتهای زبانی، تنشهای مذهبی، رقابتهای سیاسی و درگیریهای نظامی چنان درهم آمیختهاند که گاه تشخیص مرز میان اعتراض سیاسی، مقاومت در برابر استبداد و خصومتهای قومی دشوار شده است. کار به جایی رسیده است که برخی آشکارا خواهان آناند که ماهیت جنگ افغانستان را قومی تعریف کنند و به جای رویارویی با یک نظام سیاسی و ایدئولوژیک، جامعه را به پرتگاه جنگ قومی بکشانند.
این نگاه، یکی از خطرناکترین لغزشهایی است که میتواند افغانستان را وارد چرخهای تازه از خشونت و انتقام جویی کند. زیرا قومیسازی جنگ، نهتنها مسئله اصلی را از استبداد و انحصار قدرت به خصومت میان مردم تغییر میدهد؛ بلکه زمینه را برای بسیج احساسات قومی و تعمیق شکافهای اجتماعی نیز فراهم میسازد. در چنین شرایطی، قربانی اصلی همه مردم افغانستان خواهند بود؛ زیرا جنگی که به نام قوم آغاز شود، بهسادگی از کنترل سیاسی خارج شده و نسلهای آینده را نیز گرفتار میراث کینه و انتقام خواهد کرد.
از این منظر، مرز اصلی نباید میان پشتون و تاجیک، هزاره و ازبیک یا میان پیروان مذاهب مختلف ترسیم شود؛ بلکه باید میان استبداد و آزادی، تبعیض و عدالت، انحصار قدرت و مشارکت سیاسی قرار گیرد. اگر این مرز روشن بماند، مبارزه با طالبان میتواند به یک خواست فراگیر برای آزادی، عدالت و حکومت پاسخگو تبدیل شود؛ اما اگر این مرز به مرز قومی تقلیل یابد، هم جامعه بیش از پیش از هم گسسته خواهد شد و هم طالبان از شکافهای قومی برای بقای سیاسی خود بهره خواهند گرفت.
از اینرو، مبارزه با طالبان، اگر قرار است به آیندهای بهتر منجر شود، باید از منطق انتقام قومی فاصله گرفت و به یک خواست فراگیر برای آزادی، عدالت، برابری شهروندی و حکومت پاسخگو تاکید کرد. طالبان ممکن است بخواهند جنگ را قومی کنند؛ اما مخالفان آنان نباید در دام همان بازی بیفتند. افغانستان زمانی از این بنبست بیرون خواهد آمد که مردم، پیش از آنکه خود را پشتون، تاجیک، هزاره، ازبیک یا وابسته به هر هویت دیگری ببینند، خود را شهروندانی صاحب حق بدانند و آینده کشور را نه بر اساس غلبه یک قوم، بلکه بر پایه همزیستی و عدالت مشترک بنا کنند.
با توجه به تجربه تلخ و پرهزینه برتریجوییهای قومی در افغانستان، امروز هرگونه بازی با کارت قومی و تلاش برای مشروعیت بخشی به انحصار قدرت با استناد به تاریخ و تشکیل حکومت به نام یک قوم، نهتنها راه به جایی نمیبرد، بلکه گره بنبست افغانستان را پیچیده تر میکند. آنان که هنوز هوای برتریجویی قومی و انحصار حاکمیت در دست یک قوم را در سر دارند، باید بدانند که عصر برتریجویی قومی و انحصار قدرت به نام یک قوم به سر رسیده است. افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری به عبور از منطق «قوم حاکم» و «قوم محکوم» نیاز دارد. هیچ قومی بهتنهایی مالک افغانستان نیست و هیچ گروهی نیز نمیتواند با تکیه بر گذشته، تاریخ را به سند مالکیت سیاسی برای امروز تبدیل کند.
رسالت نخبگان افغانستان
نخبگان، سیاستگران، نویسندگان و چیزفهمان هر قوم باید بدانند که طالبان یک گروه افراطی و ایدئولوژیک است و برای رسیدن به هدف از هر ابزاری، بهویژه قوم، استفاده ابزاری میکنند. بنابراین، هر نوع حمایت از جنگ قومی به معنای تقویت پایههای تروریسم و افراطیت در افغانستان است. در چنین شرایطی، مسئولیت نخبگان قومی تنها دفاع از حقوق و منافع مردم خودشان نیست؛ بلکه جلوگیری از افتادن جامعه در دام نفرت و انتقام نیز است. اگر روشنفکران و رهبران قومی به جای نقد سیاست های طالبان، مردم را در برابر یکدیگر قرار دهند، ناخواسته همان فضایی را تقویت میکنند که طالبان برای بقا و تحکیم قدرت خود از آن استفاده می کنند.
طالبان از شکافهای قومی، زبانی و مذهبی تغذیه میکنند؛ زیرا جامعهای پراکنده، خشمگین و بیاعتماد، توان کمتری برای مطالبه آزادی، عدالت و حکومت پاسخگو دارد. از همینرو، مبارزه با طالبان نباید به جنگ میان اقوام تبدیل شود؛ بلکه باید به مبارزهای مشترک برای پایان دادن به استبداد، افراطیت و انحصار قدرت تبدیل گردد.
امروز افغانستان بیش از هر زمان دیگر به نخبگانی نیاز دارد که از منافع قومی فراتر بروند و منافع عمومی و آینده مشترک کشور را در اولویت قرار دهند. دفاع از حقوق یک قوم زمانی معنا و مشروعیت بیشتری پیدا میکند که در کنار دفاع از حقوق همه اقوام و همه شهروندان قرار گیرد. مرز واقعی در افغانستان امروز نباید میان پشتون و تاجیک و هزاره و ازبیک ترسیم شود؛ بلکه باید میان استبداد و آزادی، افراطیت و اعتدال، تبعیض و عدالت، و انحصار قدرت و مشارکت ملی باشد. مرز در واقع میان کسانی است که انسان را صاحب حق و حکومت را پاسخگو به مردم میخواهند، و کسانی که قدرت را حق انحصاری خود میدانند و برای حفظ آن از دین، قومیت، تفنگ و سرکوب استفاده میکنند. تبدیل این مرز سیاسی و ارزشی به مرز قومی، حقیقت منازعه را تحریف میکند، نیروهای مخالف استبداد را از درون میشکند و زمینه دوام همان حاکمیتی را فراهم میکند که قرار است با آن مبارزه شود. اگر این مرز روشن شود، طالبان دیگر نمیتوانند از اختلافات قومی بهعنوان سپری برای بقای سیاسی خود استفاده کنند.
شکست منطق حذف
بنابراین، آینده افغانستان نه در پیروزی یک قوم بر قوم دیگر، بلکه در شکست منطق حذف، انتقام و انحصار و در شکلگیری یک نظام سیاسی فراگیر، عادلانه و پاسخگو نهفته است. هرکس به جای دامنزدن به جنگ قومی، بر همبستگی ملی و حقوق برابر شهروندان تأکید کند، در حقیقت علیه ریشههای افراطیت و استبداد ایستاده است. اینکه طالبان در بسیاری موارد قومی عمل میکنند، دلیل موجهی برای قومی عمل کردن مخالفانشان نیست. اگر قرار باشد برای مقابله با طالبان از همان منطق و همان شیوه هایی استفاده کنیم که خود آنان به کار میبرند، تفاوت ما با آنان در چیست؟ مخالفت با طالبان زمانی معنا دارد که این مخالفت نه تنها با حاکمیتشان؛ بلکه با منطق تبعیض، انحصار و حذف آنان نیز ادامه یابد. طالبان می دانند که به کلی منزوی شده اند و برای رهایی از انزوا تلاش میکنند تا منازعه امروز افغانستان را بهشدت قومی جلوه دهند؛ اما واقعیت این است که بحران افغانستان را نمیتوان صرف در چارچوب اختلاف های قومی توضیح داد؛ بلکه باید آن را یک تقابل سیاسی و ارزشی بر سر نوع حکومت و جایگاه انسان در برابر قدرت فهمید. بنابراین مسئله اصلی، بحران مشروعیت سیاسی، انحصار قدرت، نبود مشارکت واقعی مردم و ناتوانی نیروهای مخالف در ایجاد یک بدیل سیاسی فراگیر و ملی است.
یعنی یک طرف کسانی قرار دارند که معتقد اند، انسان دارای حقوق اساسی است، شهروند باید در سرنوشت سیاسی خود سهم داشته باشد، قانون باید بر حکومت حاکم باشد و حکومت باید در برابر مردم پاسخگو باشد. طرف دیگر، کسانی هستند که قدرت را حق انحصاری خود میدانند و برای حفظ آن از ابزارهایی مانند دین، قومیت، سلاح، ترس و سرکوب استفاده میکنند.
اهمیت این نگاه در آن است که استبداد را به یک قوم نسبت نمیدهد. در هر قوم ممکن است هم مدافع آزادی و عدالت وجود داشته باشد و هم مدافع استبداد. بنابراین، اگر مبارزه سیاسی به «پشتون در برابر تاجیک»، «هزاره در برابر ازبیک» یا برعکس تبدیل شود، اصل مسئله گم میشود. متن بالا هشدار میدهد که قومیکردن منازعه به سود استبداد تمام میشود؛ زیرا مخالفان را به گروههای قومی جداگانه تقسیم میکند و به حکومت اجازه میدهد خود را نماینده یک قوم معرفی کرده و ترس از «دشمن قومی» را جایگزین بحث درباره آزادی، عدالت و مشروعیت سیاسی کند.
پس پیام اصلی متن این است که مرز واقعی میان مردم افغانستان نباید میان قومها کشیده شود؛ بلکه باید میان «حکومت پاسخگو به مردم» و «قدرت انحصاری و «غیر پاسخگو» کشیده شود. این نگاه میتواند زمینه یک همگرایی گستردهتر میان پشتون، تاجیک، هزاره، ازبیک و دیگر گروههای افغانستان را فراهم کند؛ زیرا نقطه مشترک آنان نه قومیت، بلکه حق انسان، آزادی، عدالت و کرامت شهروندی خواهد بود.
با این ملاحظه، به نظر میرسد بنبست کنونی افغانستان نه دایمی و نه بهسادگی شکستهشدنی است. حکومت طالبان توانسته است با تمرکز قدرت، حذف رقابت سیاسی و کنترل امنیتی، نوعی ثبات اقتدارگرایانه ایجاد کند؛ اما این ثبات به معنای حل بحران مشروعیت نیست. گزارشهای اخیر سازمان ملل همچنان از محدودیتهای گسترده حقوق بشر، بهویژه علیه زنان و دختران، تشدید فضای سرکوب و گسترش فقر و بیکاری خبر میدهند.
از سوی دیگر، ضعف اصلی مخالفان طالبان فقط کمبود قدرت نظامی نیست؛ بلکه فقدان یک افق مشترک سیاسی است. اگر مخالفان نتوانند از رقابتهای قومی، شخصی، تاریخی و سازمانی عبور کنند و بر یک برنامه حداقلی برای آینده افغانستان توافق کنند، حتی نارضایتی گسترده از طالبان نیز به تغییر سیاسی منجر نخواهد شد. از همینجا است که آن مرز سیاسی و ارزشی اهمیت پیدا میکند. اگر مبارزه با استبداد به مبارزه یک قوم علیه قوم دیگر تبدیل شود، طالبان میتوانند خود را دوباره در جایگاه «مدافع یک قوم» معرفی کنند و جامعه را از مسئله اصلی ــ حق مردم در تعیین سرنوشت سیاسی خود ــ منحرف سازند. در مقابل، اگر محور مبارزه آزادی، عدالت، برابری شهروندی، مشارکت سیاسی و حکومت پاسخگو باشد، امکان شکلگیری یک ائتلاف گستردهتر میان اقوام و نسلهای مختلف بسیار بیشتر میشود. در چنین رویکردی، مسئله دیگر این نیست که چه قومی قدرت را در دست داشته باشد؛ مسئله این است که قدرت چگونه به وجود میآید، چگونه توزیع میشود و در برابر چه کسی پاسخگو است. جامعهای که از استبداد قومی به استبداد دیگری پناه ببرد، در حقیقت تنها شکل سلطه را، نه ماهیت آن را تغییر داده است.
آینده افغانستان
آینده افغانستان زمانی میتواند از چرخه جنگ و سلطه بیرون شود که مبارزه سیاسی از «مالکیت قومی بر قدرت» عبور کرده و به «حق همگانی بر قدرت» برسد. در این چارچوب، پشتون، تاجیک، هزاره، ازبیک و دیگر باشندگان افغانستان نه رقیبان حذفشدنی؛ بلکه شهروندانی با حقوق برابر اند؛ و هیچ قوم، مذهب، زبان یا گروهی نمیتواند خود را صاحب انحصاری کشور بداند. این همان نقطهای است که مبارزه برای آزادی را از یک منازعه قدرت جدا میکند و به یک پروژه ملی برای ساختن جامعهای آزاد، عادلانه و پاسخگو تبدیل میسازد؛ پروژهای که اگر درست صورتبندی شود، طالبان را از مهمترین ابزار سیاسیشان ــ بهرهبرداری از ترس، تبعیض و شکافهای قومی ــ محروم خواهد کرد.
با توجه به اوضاع جاری کشور که طالبان ومخالفان آنان به بن بست رسیده اند و این وضعیت سه سناریو را در پی دارد: نخست اینکه؛ طالبان همچنان قدرت را متمرکز نگه میدارند و مخالفان نیز پراکنده باقی میمانند. این شاید محتملترین سناریوی کوتاهمدت باشد. دوم اینکه؛ فشار اجتماعی، اقتصادی، نسلی و بینالمللی، همراه با اختلافات درونی و نیاز به تعامل با جهان، طالبان را به نوعی تعدیل سیاسی وادار کند؛ البته نه از راه سقوط ناگهانی؛ بلکه از مسیر تغییر تدریجی. و سوم اینکه؛ اگر مخالفان بتوانند از «ائتلاف علیه طالبان» فراتر رفته و به ائتلاف برای افغانستان پس از طالبان تبدیل شوند، امکان شکستن بنبست بسیار بیشتر خواهد شد. در این حالت، مسئله فقط کنار زدن یک حکومت نیست؛ بلکه ساختن نظمی است که هیچ قوم، حزب، گروه مسلح یا جریان مذهبی نتواند دوباره مالک انحصاری دولت شود. به همین دلیل، امید به آینده افغانستان را نباید در فروپاشی ناگهانی طالبان جستوجو کرد؛ بلکه باید در تغییر فرهنگ سیاسی افغانستان جستوجو کرد. افغانستان زمانی از چرخه استبداد و جنگ بیرون میشود که شهروند، نه قوم؛ قانون، نه تفنگ؛ و رضایت مردم، نه ادعای مالکیت بر قدرت، اساس مشروعیت سیاسی قرار گیرد.
در نهایت، طالبان ممکن است بتوانند جامعه را برای مدتی طولانی کنترل کنند؛ اما هیچ حکومتی نمیتواند برای همیشه بحران مشروعیت را با زور حل کند. تجربه تاریخی افغانستان نیز نشان داده است که حکومت های متکی بر حذف و انحصار، حتی اگر در کوتاهمدت بسیار قدرتمند به نظر برسند، در برابر تغییرات اجتماعی و سیاسی آسیبپذیر اند. مسئله تعیینکننده این است که وقتی فرصت تغییر فرا برسد، آیا جامعه و مخالفان افغانستان آماده ساختن یک نظم بهتر هستند یا دوباره همان چرخه گذشته را تکرار خواهند کرد.
بنابراین، امید وجود دارد؛ اما امید به شکستن بنبست، بیش از آنکه به ضعف طالبان وابسته باشد، به توانایی مخالفان برای تبدیل اختلافات قومی و شخصی به یک پروژه مشترک ملی وابسته است. این پروژه زمانی میتواند معنا پیدا کند که نیروهای مخالف، پیش از تقسیم قدرت، بر اصول قدرت چون؛ بر آزادی انسان، برابری شهروندی، حق مشارکت سیاسی، عدالت، حاکمیت قانون و پاسخگویی حکومت به توافق برسند.افغانستان بیش از آنکه به یک «رهبر نجاتبخش» نیاز داشته باشد، به یک توافق روشن بر سر قواعدی نیاز دارد که هیچ فرد، قوم یا گروهی نتواند خود را فراتر از آن قرار دهد.
اگر مخالفان نتوانند از گذشتههای پر از بیاعتمادی، رقابتهای شخصی و محاسبات کوتاهمدت عبور کنند، حتی شکست طالبان نیز به پیروزی آزادی منجر نخواهد شد؛ زیرا خلای قدرت میتواند بار دیگر به میدان رقابت برای تصاحب انحصاری قدرت تبدیل شود؛ اما اگر این بار، محور همگرایی نه نفرت از یک گروه؛ بلکه دفاع از حقوق همه باشد، میتوان به آینده امیدوار بود. آنگاه مبارزه از جنگ برای «چه کسی حکومت کند» به مبارزه برای «چگونه حکومت کردن» تغییر خواهد کرد؛ و همین تغییر، شاید مهمترین گام برای خروج افغانستان از چرخه تاریخی استبداد، جنگ و انتقام باشد.
نتیجه
در مجموع، قومیسازی جنگ، ترفندی برای انحراف افکار عمومی و حفظ انحصار قدرت طالبان است؛ اما وضعیت پیچیده و پرتنش کنونی افغانستان نشان میدهد که این راهبرد نمیتواند برای همیشه بنبست موجود را پنهان کند. گشایش این بنبست زمانی ممکن خواهد شد که قدرت سیاسی دیگر غنیمت یک قوم، گروه یا جریان ایدئولوژیک تلقی نشود و نیروهای سیاسی و اجتماعی، بهجای افتادن در دام منازعات قومی و انتقامجویی، بر یک راهحل فراگیر، ملی و مبتنی بر عدالت، مشارکت سیاسی و حقوق برابر شهروندان توافق کنند. امید به آینده افغانستان نه در تعمیق شکافها، بلکه در عبور آگاهانه از چرخه انحصار، انتقام جویی و سیاست قومی و ساختن یک اجماع ملی و نظامی فراگیر برای آینده است.
نتیجه آنکه بنبست افغانستان تنها با تغییر صاحبان قدرت شکسته نمیشود؛ بلکه با تغییر منطق قدرت شکسته میشود. آینده زمانی آغاز میشود که هیچکس خود را مالک افغانستان نداند و همه، خود را شهروندانی برابر در ساختن آن بدانند. در چنین صورتی، امید دیگر یک آرزوی سیاسی نخواهد بود؛ بلکه به یک امکان واقعی برای ساختن افغانستانی آزاد، عادلانه و متعلق به همه تبدیل خواهد شد.
۲۶-۲۸-۸

