بنبست امنیتی اسلامآباد؛ طالبان بهمثابه محصولِ بحرانساز
تحلیل وضعیت کنونی پاکستان در قبال طالبان و تحولات افغانستان را باید در دو دایره بههمپیوسته امنیتی، سیاسی و ژئوپولیتیکی و با درنظرداشت الزامات نوین امنیت بینالملل، تغییر ماهیت تهدیدها و نیازهای متحول قدرتهای بزرگ بررسی کرد.
نخست، پاکستان دیگر فرصت استثنایی دوران جنگ سرد را در اختیار ندارد؛ دورانی که در بستر رقابت میان ایالات متحده و اتحاد شوروی، بهویژه در پی مداخله شوروی در افغانستان، اسلامآباد به بازیگر خط مقدم مهار شرق بدل شد. در آن مقطع، مجاورت جغرافیایی با افغانستان و نقش واسطهگری در بسیج نیروهای نیابتی، برای پاکستان سرمایه ژئوپولیتیکی کمنظیری فراهم آورد. اما در نظم امنیتی پساجنگ سرد و بهویژه در عصر رقابتهای چندلایه میان آمریکا، چین و روسیه، نیازهای امنیتی قدرتهای بزرگ فراتر از الگوی سنتی «میانجیگری نیابتی» تعریف میشود. دیگر صرف ایفای نقش دلال امنیتی برای آرایش تهدیدها و مدیریت بحرانهای پیرامونی، مزیت راهبردی پایدار تولید نمیکند.
در چنین بستری، پروژه بازگرداندن طالبان به قدرت که با محاسبه دستگاه امنیتی پاکستان و تلاش چندساله برای اقناع واشنگتن مبنی بر کارآمدی طالبان در مهار تهدیدها و حفظ توازنهای منطقهای دنبال شد ــ در کوتاهمدت نتیجه داد. خروج نیروهای آمریکایی و سقوط کابل، ظاهراً پیروزی یک مهندسی امنیتی دیرپا را تثبیت کرد. اما خیلی زود، سرکشیهای درونگروهی طالبان، استقلالطلبی جناحها و تغییر اولویتهای امنیتی بازیگران فرامنطقهای، معادله را معکوس ساخت. آنچه قرار بود عمق استراتژیک تولید کند، به منبع نااطمینانی مضاعف بدل شد.
دوم، پاکستان در همسویی با سیاستهای غرب، همواره متکی به مجرای پایدار حمایت مالی، نظامی و فنی بوده است. در دوران جنگ سرد و پس از آن، این حمایتها امکان پیگیری سیاست «مدیریت آشوب» را فراهم میکرد. حمایت از طالبان ـچه در قالب نظریه ایجاد کانون سازمانیافته آشوب برای مهار رقبای منطقهای، و چه در چارچوب یک محاسبه فرصتطلبانه برای بهرهگیری از خلأ قدرت در افغانستان توانست برای مدتی دینامیک امنیتی منطقه را به سود اسلامآباد تغییر دهد. اما اکنون این فرصت بهشدت محدود، پرهزینه و غیرقابل پیشبینی است.
طالبان نه یک مجموعه کاملاً یکدستاند که بتوانند در چارچوب هدایت هدفمند پاکستان عمل کنند، و نه آنچنان از کنترل خارج شدهاند که متحدان دیروز اسلامآباد را به بازگشت به سیاست اتکای کامل به پاکستان قانع سازند. از یک سو، طالبان آنقدر خطرناک نیستند که توجیهگر سرمایهگذاری گسترده و پرهزینه برای مهار همهجانبه باشند؛ از سوی دیگر، آنقدر بیخطر هم نیستند که خاطر اسلامآباد را آسوده کنند. این وضعیت، یک «معمای امنیتی خودساخته» پدید آورده که محصول معماری امنیتی پیشین خود پاکستان است؛ معماریای که اکنون به بنبست عملکردی رسیده و برای رقبای منطقهای اسلامآباد فرصتهای تازهای جهت تضعیف نقش آن در ترتیبات امنیتی آینده فراهم کرده است.
در سطحی کلانتر، اسلامآباد با آرایش جدیدی از ائتلافها مواجه است؛ نزدیکی فزاینده هند با اسرائیل و برخی بازیگران عربی، همراه با تحرکات فعالانه دهلی در حوزههای فناوری، اطلاعاتی و نظامی، فشار مضاعفی بر محاسبات امنیتی پاکستان وارد کرده است. در چنین شرایطی، هرگونه فشار مستقیم بر طالبان یا حمایت آشکار از مخالفان آنان، میتواند هزینههای ژئوپولیتیکی سنگینی برای منافع حیاتی پاکستان در پی داشته باشد. همزمان، ادامه بازی پرریسک کنونی نیز که دامنه آن به داخل خاک پاکستان کشیده شده، ظرفیتهای مالی، امنیتی و سیاسی اسلامآباد را فرسوده ساخته است.
دکترین سنتی امنیتی پاکستان مبتنی بر بهرهگیری از بنیادگرایی دینی، ترویج فرهنگ جهادی و خلق عمق استراتژیک در افغانستان اکنون در تنگنای بازتعریف قرار گرفته است. حتی نزدیکترین متحدان اطلاعاتی پاکستان نیز در چهارچوب منافع مستقل خود میاندیشند. از این رو، حمایت از مخالفان طالبان که عمدتاً گرایشهای غربگرا، دموکراسیطلب و حقوقبشری دارند، برای اسلامآباد نهتنها مزیت قطعی ایجاد نمیکند، بلکه میتواند تعارضی راهبردی با بنیانهای فکری و امنیتی دیرینه آن پدید آورد. حتی اگر تفاهمی ناخواسته برای مهار نفوذ دهلی یا تلآویو مدنظر باشد، شکافهای هویتی و بیاعتمادی متقابل، امکان چنین همگراییای را به حداقل میرساند.
در این میان، حمایتهای محدود و مشروط برخی بازیگران عربی، ترکیه و غرب برای حفظ وضعیت موجود، پاکستان را موقتاً از لبه پرتگاه دور کرده است؛ اما این وضعیت فاقد تضمین پایدار است. آنکارا با رویکردی فرصتگرایانه، همزمان با غرب، جهان عرب، اسرائیل، چین و روسیه تعامل میکند و نگاهش به اسلامآباد بیشتر ابزاری برای مهار چالشهای آتی است تا شراکتی راهبردی بدون قید و شرط. افزون بر آن، تحولات احتمالی در ایران و سناریوهای بیثباتی گستردهتر منطقهای، میتواند زنگ خطر را برای اسلامآباد، آنکارا و پایتختهای عربی به صدا درآورد. انتقال و جابهجایی عناصر افراطی در قالب معاملات امنیتی پیچیده، نگرانیهای تازهای درباره بازتوزیع تهدید در منطقه ایجاد کرده است.
در چنین وضعیتی، افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان ــ که بقای خود را در تداوم اقتصاد غیررسمی، تجارت مواد مخدر و بهرهبرداری ابزاری از افراطگرایی دینی میبیند به میدان رقابت باز و سیالی بدل شده که آمادگی معامله همزمان با شرق و غرب را دارد. این سیالیت، برای پاکستان که خواهان محیط پیرامونی قابل پیشبینی است، منبع نگرانی ساختاری محسوب میشود.
برآیند این تحولات آن است که عملکرد اسلامآباد در مدیریت آشوبی که خود در شکلگیری آن نقش محوری داشته، اکنون محتاطانه، تدافعی و بهشدت وابسته به متغیرهای بیرونی است. پاکستان نه میتواند بهسادگی از طالبانِ «قابل تعامل اما مسئلهساز» عبور کرده و جایگزینی نرم و همسو بیابد، و نه توان و مشروعیت لازم برای تغییر بنیادین وضعیت موجود را در اختیار دارد. سیاست فریب، ابهام و خرید زمان، به آخرین ابزار بقا بدل شده است.
برای مخالفان طالبان نیز وضعیت ایدهآل نیست؛ آنان با محدودیت منابع، فقدان انسجام و وابستگی به معادلات بیرونی روبهرو هستند. در نتیجه، ناچاری متقابل، پارادایم «معامله اضطراری» را بر فضای بازی تحمیل کرده و اتحادهای ناخواسته را شکل داده است.
سال ۲۰۲۶، نه سال تحول راهبردی در سیاست پاکستان نسبت به طالبان خواهد بود و نه سال بازتعریف قاطع دکترین امنیتی آن؛ بلکه تداوم سیاست ابهام، هراس از تشدید بیثباتی و تلاش برای جلوگیری از خروج کامل وضعیت از کنترل را شاهد خواهیم بود. حتی در محاسبات نظامیان پاکستانی، میزان سرپیچی و بغاوت محصولات معماری امنیتی خودشان به این سطح پیشبینی نشده بود. اکنون، اما همان معماری به چالشی درونی بدل شده است. سنجش دامنه تحولات آینده، بهدلیل تراکم متغیرها و سیالیت ائتلافها، دشوار و در مواردی ناممکن مینماید. این همان بنبست امنیتی است که پاکستان در آن گرفتار شده؛ بنبستی که نه خروج از آن آسان است و نه تداومش بدون هزینه.



