خبر و دیدگاه

از مبارزه با کمونیزم تا مبارزه با تروریزم

 

درست در سال ۱۹۴۵م، بود که شوروی فاتح جنگ جهانی دوم شناخته شد و آلمان ابر قدرت را به زانو در آورد، از آن به بعد؛ جهان به طرف دو قطبی شدن روان شد. شوروی با ایدئولوژی کمونیزم قطب شرق را رهبری می کرد و آمریکا با ایدئولوژی لیبرالیزم-سرمایداری قطب غرب را رهبری می کرد. هر دو ابر قدرت دنبال این بودند که تمام نظام بین الملل را بر اساس ایدئولوژی خود عیار بسازد، این ابر قدرت ها در جریان جنگ سرد، هویت ملی و منافع ملی خود را در قالب ایدئولوژی های خود تعریف می کردند. ختم جنگ جهانی دوم در واقع مرگ استعمار امپریالیزم بود که زمینه ای خوبی برای گسترش ایدئولوژی کمونیزم بود، چون تمام دغدغه های کمونیزم در برابر نابرابری های اجتماعی، تضاد های طبقاتی و استثمار طبقه پایانی جامعه بود. و هدف کشور های کمونیستی به رهبری اتحاد شوروی، مشروعیت بخشیدن به ایدئولوژی کمونیزم به عنوان چارچوب حیات بخش زندگی انسان ها بود. در واقع نباید بگویم که ختم جنگ جهانی دوم مرگ استعمار امپریالیزم بود، بهتر است بگویم که ختم جنگ جهانی دوم باعث شد که امپریالیزم در قالب یک رهبری جدید با چهره و لباس مدرن وارد صحنه جهان شد، آن هم امپریالیزم سرمایداری غرب به رهبری “امپراطوری دموکراتیک ایالات متحده آمریکا” بود. بعد از امضاء پیمان وستفالی در سال ۱۶۴۸م، و ایجاد دولت های ملی، دیگر جنگ پادشاهان تمام و جنگ ملت ها آغاز شد.

بعد از جنگ جهانی دوم، فاشیزم ایتالیا و نازیزم آلمان در مقابل کمونیزم شکست خورد، بعد از آن، لیبرالیزم به عنوان رقیب و دشمن کمونیزم در جهان عرض اندام کرد. آمریکا از ترس گسترش کمونیزم در کشور های جنگ زده، بعد از جنگ جهانی دوم، آمریکا برای بازسازی اروپا دکترین مارشال را مطرح کرد و در کشور های آسیایی و آمریکایی لاتین روند دموکراتیزه سازی را گسترش داد. آمریکا هم تمام تمرکز خود را بالای استراتژی های مختلف برای شکست کمونیزم کرد، چون تهدید ناشی از کمونیزم بود، آمریکا حفظ و گسترش امنیت ملی خود را در روند “دموکراتیزه شدن” در کشورهای جهان سوم  و جهان دوم می دید.

در جریان نخست میدان جنگ سرد برای شوروی و آمریکا ویتنام بود، که در آن شوروی پیروز شد؛ بعداً آمریکا دنبال نقاط ژئو استراتژیکی جهان بود که شکست ویتنام را تلافی کند هیچ گزینه بهتر از افغانستان پیدا نشد، افغانستان ویژگی های داشت که آمریکا تازه درک کرده بود که می تواند میدان حائلی برای این قدرت ها شود. مهمترین ویژگی برای مبارزه با کمونیزم ارزشهای دینی افغانستان بود که آمریکا و متحدان شان آن را علیه شوروی و متحدانش در افغانستان نشانه گرفت، از جوهره این ارزشهای اسلامیزم، جهادیزم را بیرون آورد، آن هم به عنوان یک سلاح استراتژیکی، در جریان و اوج جنگ، بخصوص در دهه های ۱۹۷۰-۱۹۹۰، رونالد ریگان و جیمی کارتر و جورج بوش پدر در راس قدرت سیاسی آمریکا بود، آنها برای شکست شوروی استراتژی های سد نفوذ و سد سازی را طرح و تدوین کردند که بعداً جایگزین این خط مش ها، استراتژی مبارزه علیه تروریزم در افغانستان و خاورمیانه مطرح شد. این دو استراتژی عبارت از «استراتژی سد نفوذ» و «استراتژی سد سازی» که بعداً بعد از حادثه یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱م، «استراتژی مبارزه  با تروریسم» جایگزین آن شد، به صورت مفصل به آن روشنی می اندازم؛

– استراتژی سد نفوذ ۱۹۴۵-۱۹۹۲؛ این استراتژی اولین و نخستین سیاست خارجی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم تا فروپاشی شوروی بود. یکی از عمده ترین تهدید علیه آمریکا و منافع ملی آن در آغاز جنگ سرد بود، که در سال های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰م، به اوج ویژۀ خود رسید که جلوگیری از گسترش ایدئولوژی کمونیزم جهانی بود. مغز متفکر استراتژی سد نفوذ “آقای جورج کنان” یکی از شخصیت های مطرح در جنگ سرد بود. عناصر تشکیل دهنده این استراتژی عبارت از؛ در بر گرفتن، برابر بودن، ظرفیت داشتن، مهار کردن و محصور کردن می باشد. در بر گرفتن یعنی پذیرش ساختار و ایدئولوژی مخالف که توان حذف و نابودی آن وجود ندارد. برابر بودن یعنی در نظر گرفتن خطر و اهمیت کشور مخالف در سطح برابر می باشد. ظرفیت داشتن یعنی تحمل، مدارا و زیست با ساختار و ایدئولوژی مخالف اشاره می کند. مهار کردن بر این باور است که ضمن پذیرش و تحمل ایدئولوژی مخالف، باید از گسترش طلبی آن جلوگیری کرد. محصور یعنی دشمن را در مرز های مشخص در پیش گرفت بر این اساس، هدف در استراتژی سد نفوذ، سد بندی، بین جنگ و تنش زدایی و همزیستی قرار دارد. در سال های ۱۹۸۰م، ادامه دهنده این استراتژی “زبیگنیو برژنسکی” دهمین مشاور ارشد آمریکا در دوره جیمی کارتر بود که از بطن این استراتژی پدیده های مانند تروریزم، بنیاد گرایی، افراط گرایی دینی و مذهبی در افغانستان، پاکستان و خاورمیانه بوجود آمد. این مشاور کارکشته چک تبار آمریکایی یک طرح را ابتدا به رئیس جمهور کارتر و بعد به کنگرس آمریکا فرستاد که معروف به دکترین برژنسکی-کارتر است، بر اساس این دکترین دولت آمریکا باید گروه های بنیادگرایان افغانستانی را در ایران و پاکستان تربیه و تجهیز نموده و با حمایت های همه جانبه آمریکا و متحدان استراتژیکی شان آنها را علیه شوروی ها و نظام سیاسی افغانستان تحریک می نمودند و باعث بی ثباتی و ناامنی در افغانستان می شدند. که از بطن آن، استراتژی سد سازی به وسیله پاکستان در سال های ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۶م، طراحی شد. که مغز متفکر این استراتژی جنرال اختر عبدالرحمن، رئیس آی.اس.آی پاکستان در دهه های ۷۰ و۸۰م، بود.

– استراتژی سد سازی ۱۹۸۰-۱۹۹۶م؛ استراتژی سد نفوذ بیشتر جنبه بین الملل گرایی داشت، که آمریکا آن را در تمام نقاط جهان گسترش داد؛ اما استراتژی سد سازی از بطن آن خارج شد که تنها در نقاط آسیای جنوبی (افغانستان و پاکستان) خلاصه می شد. آمریکا مهمترین همسایه افغانستان را یعنی پاکستان را در مقابل کمونیزم شوروی و نظام سوسیالیستی افغانستان، پاکستان را به عنوان کمر بند سد نفوذ به رسمیت شناخت. که سالانه پاکستان از سوی آمریکا ابتدا ۱،۴ میلیارد دالر بعداْ این رقم به ۸،۳ میلیارد دالر رسید. این کمک ها رقم ناچیزی آن صرف ناامنی ها و گسترش جنگهای داخلی در افغانستان می شد، بقیه آن برای گسترش فکر «پاکستانیزه شدن» در مناطق پشتون نشین (آن سوی مرز-دیورند) پاکستان، به مصرف می رسید. هر چی که بود؛ پاکستان کشتی سوراخ شده خود را، در جریان جنگ سرد با هدف کسب کمکهای آمریکا و ادامه جنگ و کشتار بین الافغانی در افغانستان نجات داد. با این جایگاه و پرستیژ که پاکستان در نزد آمریکا پیدا کرده بود که بعد از اسرائیل پاکستان دومین کشور در جهان بود که بیشترین کمکها و امتیازات های همه جانبه را از آمریکا بدست می آورد. در پاکستان هم مغز متفکر سد سازی و جهاد افغانستان، جنرال اختر عبدالرحمان، رئیس آی.اس.آی پاکستان بود. که استراتژی “قتل با هزار زخم” را تدوین کرد. بر اساس این استراتژی، گروه های چریکی-جهادی که در افغانستان مستقر بودند؛ باید به صورت پراگنده اما برق آسا، درهمه نقاط افغانستان بالای نیرو های شوروی و دولت افغانستان حمله می کردند. نتیجه همین استراتژی بود که جنگ های داخلی افغانستان آغاز شد. اتحاد شوروی هم در ۱۹۹۱م، از هم پاشید و حکومت دموکراتیک هم سرنگون شد و رهبر آن هم بر سر منافع ملی آن به دار آویخته شد، جنگ های داخلی شعله ور شد و بعد از مدتی یک جنبش بنیاد گرایی اسلامی زیر نام طالبان در سال ۱۹۹۶م، تقریباً تمامی خاک افغانستان در انحصار خود آوردند و برای آن عده مجاهدین که تشنه قدرت بودند لقب “شر و فساد” داده و قدرت سیاسی را به زور از پیش شان گرفتن و نظام سیاسی خود را تحت عنوان امارت اسلامی بناء کردند.

– استراتژی مبارزه با تروریزم ۱۹۹۶-۲۰۰۱م؛ در سال های ۱۹۹۱م، القاعدۀ سفارت آمریکا را در سودان مورد حمله قرار داد، بر اثر این حمله چندین امریکایی جانهای شان را از دست دادند. این اولین حمله القاعدۀ بر آمریکایها نبود بلکه القاعدۀ بر رهبری “اسامه بن لادن” در تمام کشورها جنگ را علیه آمریکایها به راه انداخته بودند. اسامه بن لادن شخصی بیگانه نبود؛ یک زمانی وی با سی.آی.ای آمریکا و استخبارات سعود روابط خوبی داشتند، در این زمینه می توان به روابط سامه و “شیخ احمد بدیب” که ابتدا استاد اسامه درمکتب بود، شیخ احمد بدیب بعد ها به مقام مدیر استخدام استخبارات سعودی رسید. بعد از آمدن ارتش سرخ شوروی در افغانستان، ترکی الفیصل رئیس استخبارات سعودی، شیخ احمد را با بکس های مملو از دالر های آمریکائی به پاکستان می فرستاد و جنرال اختر عبدالرحمان رئیس آی.اس.آی پاکستان از وی به بسیار گرمی استقبال می کرد. شیخ احمد با دیدارهای با جنرال ضیاءالحق رئیس جمهوری پاکستان داشت، وعده سپرده بود با این پول ها برای جهادی های که در افغانستان بودند راکت اندازها و سلاحهای سبک و سنگین خواهد خرید. شیخ بدیب در یکی از سخنرانی هایش گفته بود: من اسامه را دوست داشتم و او را یک شهروند خوب عربستان سعودی می دانستم. شیخ بدیب در افغانستان هم روابط خوبی با رهبران جهادی داشت بخصوص استاد عبدالرب رسول سیاف از روابط گرمی برخوردار بودند. سیاف هم در بین رهبران جهادی از جمله کسانی بود که با زبان و لهجه عربی خوبی حرف میزد. به همین لحاظ شیخ بدیب وی را در کنفرانس سال ۱۹۸۰م، برای سخنرانی انتخاب کرد. شیخ بدیب هم از جمله کسانی بود که کمک های تسلیحاتی و نظامی آمریکایی ها و عرب ها را به اسامه انتقال می داد. دفتر مرکزی این کمکها در پیشاور پاکستان بود.در افغانستان هم اسامه از روابط خوبی با رهبران جهادی داشت بخصوص سیاف، حکمتیار و جلالدین حقانی داشت اما از برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود خوش شان نمی آمد. مسعود که با حکمتیار روابط خوب نداشت یک بار اسامه بن لادن کوشش کرد که در بین حکمتیار و مسعود صلح ایجاد کند، اما نتیجه نداد.

خوب هر چی که بود؛ این دوستی ها و رفقاتها، دیری نگذشت که به دشمنی تبدیل شد. بعد از اینکه دولت عربستان به دستور آمریکا، تابعیت شهروندی اسامه را باطل و از کشور مادری اش اخراج کردند و اسامه هم عقده دل شد و علیه نظام سلطنتی خاندان آل سعود فتوا داد، و آنها را مزدوران غرب خطاب کرد.! این ماهیت و طبیعت تروریزم است که تا وقتی که حمایت و تمویل شان کنید با شما است، اما روزی که تروریستها به قدرت خود پی بردند؛ دشمن تان خواهد شد که تاریخ این را به اثبات رساند. القاعده که روزی دوست آمریکا بود و از سلاحها و مهمات که از آمریکایها و متحدان استراتژیکی شان علیه کمونیزم شوروی و نظام مارکسیستی افغانستان بهره مند می شدند روزی رسید که این تروریستها سلاحهای شان را به رخ باداران و متحدانشان کشاند. آمریکایها که از بهر خوشحالی که از فروپاشی شوروی، آزادی اروپایی شرقی و ریختن دیوار برلین داشت، تهدیدات که از طرف گروه های تروریستی اسلام گرایان روبرو شدن یا به مسخره می گرفتن یا از دست خوشحالی بی توجهی نشان دادند که سرانجام منجر به حادثه ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱م، در آمریکا منجر شد.

قبل از حادثه یازدهم سپتامبر آمریکا چندین بار با میانجگری پاکستان و عربستان خواهان این شد که اسامه بن لادن را از دولت طالبان به دولت آمریکا تحویل دهد، اما طالبان به رهبری “ملا محمد عمر” این درخواست ها را قبول نمی کردند. بلاخره آمریکا برای سرنگونی طالبان، وارد سومین دوره اساس سیاست خارجی خود در افغانستان شد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا