Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت چهلم

دو داستان ، یکی طلاق و یکی نکاح را می نویسم که از جالب ترین خاطرات زندگی من است .
بعد از یکی از برنامه های تیمورشاه جان حسن که دعوت بودم، یک زن جوان از آلمان زنگ زد و مشکل خود را گفت . شوهرش او را با دخترش در آلمان ترک کرده بود و رفته بود به کانادا . اصلا او باشنده کانادا بود . این مرد یعنی شوهر ، بچه خاله ناهید جان احمدزاد فعال فرهنگی در آلمان بود . ناهید جان با من به تماس شد که شوهرش او را با دخترش بدون جزیی ترین حس مسئولیت ترک کرده و کانادا رفته است . عرض حال ناهید جان این بود که یا به آلمان برگردد و مشکلات خود را حل می کنند و یا او را رسما طلاق گوید . ناهید جان از من خواهش کرد که کمک کنم . من به اجازه ناهید جان به شوهرش در کانادا تیلفون کردم و عرض ناهید جان را رساندم و اما شوهرش که حالا فوت کرده و خداوند غریق رحمتش سازد گفت که دیگر قطعا آلمان نمی رود و طلاق هم نمی دهد و شروع کرد به دو و دشنام به ناهید جان . من برایش گفتم که برادر محترم تو نباید دو و دشنام دهی و اما این خلاف ادب است . اگر نه می روی و مشکل خودت را حل نه می کنی پس ناهید جان را طلاق بده . گفت هرگز طلاق نمی دهم و شروع کرد به توهین من . من گفتم برادر محترم تو نمی توانی همسرت را بی سرنوشت بگذاری و این خلاف شریعت و اخلاق اسلامی است . به من گفت دست تو هم آزاد و از ناهید همچنان
من تیلفون کردم به پولیس تورنتو در کانادا و خود را معرفی کردم . برای پولیس گفتم که یک مرد افغان همسرش را بدون مسئولیت خانوادگی در آلمان ترک کرده و از دید ما این خلاف اخلاق حقوق انسانی و مدنی است . پولیس کانادا کفت شما راست می گویید و من شماره تیلفون یک مرکز خشونت های خانوادگی را به شما می دهم . پولیس بسیار مهربانی کرد و در نتیجه من زنگ زدم به مرکز خشونت های خانوادگی در تورنتو و در آنجا قصه ناهید جان را کردم . یک خانم بسیار مهربان از من تشکری کرد که من این قضیه را از امریکا دنبال می کنم و کفت این موضوع خلاف حقوق بشری کانادایی است . ابن خانم به من توصیه کرد که باید به یک وکیل مدافع به تماس شوم . من کفتم من کسی را نمی شناسم ، شما کمک کنید . سه شماره تیلفون را به من داد و گفت اختیار داری هر کدام را زنگ می زنی . در همان شماره اول زنگ زدم و همرای یک وکیل صحبت کردم . وکیل گفت ، او این پرونده را قبول می کند و دو هزار دالر کانادایی مصرف دارد . گفتم یک دقیقه منتظر باشید . ناهید جان را در سر خط آوردم یعنی تیلفون را سه لینه کردم که وکیل خودش شرایط خودش را بگوید . ناهید جان قبول کرد و هزار دالر اول را انتقال داد . وکیل شوهرش را به محکمه در شهر تورنتو احضار کرد و طلاق ناهید جان را رسمی کرد و همه اوراق را توسط فدایکس FedEx به ناهید جان در آلمان فرستاد . من در امریکا ، ناهید جان احمد زاد در آلمان و شوهر در تورنتو کانادا . در امریکا و اروپا زن و شوهر در یک شهر هستند و مساجد جرات نمی کنند که کار طلاق شانرا حل و فصل کنند و این برای من عجیب است در حالیکه در اسلام مرد حق دارد طلاق دهد و زن هم حق دارد که طلاق بخواهد و باید مراکز اسلامی فورا موضوع را حل کنند و اما نمی کنند و تا حال چندین پرونده از اروپا برای من آمده که من فیصله کرده ام برای اینکه مسجد شانه خالی کرده است . ناهید جان که به من و فوزیه جان بسیار اخلاص و محبت دارد هر بار که من را می بیند دست بوسی می کند و می گوید استاد شما من را از شر بزرگ نجات دادید . هر چه خواهش می کنم که ناهید جان من عادت ندارم کسی دست من را ببوسد و اما قبول نمی کند . ناهید حان بسیار تربیه بلند شده و در فرهنگ بسیار بالا قرار دارد . من و فوزیه جان به وجودش افتخار می کنیم.

بنده با کامله جان عزیزی

داستان دیگر از کامله جان عزیزی از شهر فرانکفورت بود . پسر آلمانی بود و خواست مسلمان شود . کامله جان با من به تماس شد که بعضی اعضای خانواده اش خوش نیست که او یک آلمانی را نکاح کند. من گفتم هیچ کس حق ندارد که سر ازدواج تو تصمیم بگیرد . ازدواج یک موضوع شخصی و خصوصی است و به هیچ کس ربط ندارد . مرد حاضر شد که مسلمان شود و از طریق زوم یک محفل ترتیب دادم و در حضور مادر دختر ، عموی دختر و دیگر اعضای خانواده من کلمه طیبه و شهادت را برای جوان آلمانی گفتم که بعد از من تکرار کند . جوان مسلمان شد و کف زدن ها شد . چند روز بعد کامله جان که فوق العاده دختر تحصیل یافته و مودب و با نزاکت است زنگ زد که بازهم اعضای خانواده او را تهدید می کنند و نمی خواهند که مجلس گرفته شود . گفتم کامله چان امریکا آمده می توانی ؟ گفت. بلی ! گفتم همرای جوان آلمانی برای یک هفته بیا سان فرانسیسکو‌. کامله حان و جوان آلمانی آمدند سان فراسیسکو و فوزیه جان و من در رستوران انار در شهر هیوار. برای شاد محفل نکاح را ترتیب گرفتیم و‌ من موتر خود را هم گل پوش کردم . و اما یک کار مهم باقی مانده بود و آن اینکه جوان آلمانی انگلیسی بلد نبود . من برای دکتر شفیق شامل که استاد زبان آلمانی در دانشگاه استندفورد است زنگ زدم و خواهش کردم که همه متن نکاح را برای من به آلمانی ترجمه کند و این خواهش من پذیرفته شد . همرای کامله جان یک خواهر زاده جوانش که در آلمان بزرگ شده هم آمده بود و من عقد نگاح را شروع کردم و همه مراتب را خواهر زاده به آلمانی گفته می رفت . برای عروس و داماد یک اتاق در هوتل Marriott که وحید جان محمدی آمر آن بود گرفتیم . وحید جان اناق را با عروس و داماد تحفه داد و پول نگرفت .
یک پرونده طلاق دیگر برای من آمد و درین پرونده طه حمید از ایالت تکساس هم دخیل بود . زن طلاق میخواست و مرد طلاق نمی داد . من و طه حمید بسیار کوشش کردیم که زن را قانع کنیم و اما قطعا قبول نمی کرد و اصرار می ورزید که طلاق او باید فیصله شود و یک روز هم با شوهرش زندگی نمی کند . زن قبول نکرد تا نصایح ما را بشنود و ما به شوهرش به تماس شدیم و او اصرار می‌کرد که نباید جدایی صورت گیرد . خوب ، ما برایش گفتیم که باید بدانی که این حق زن است که طلاق بخواهد و او قبول نمیکرد و زن هم حاضر نمی شد یکجا شوند . مرد ، طه حمید و من را اخطار داد که اگر طلاق صورت گیرد ما را خواهد کشت . حتی براذان شوهر ما را تهدید به مرگ کردند . طه حمید بالاخره پای خود را پس کشید و اما من از قرآن آموخته بودم که ترس تنها از خداست نه مردم . یعنی مسلمان باید از خدا ترس داشته باشد نه مردم در غیر آن مشرک می شود . دوم درین کار ها ریسک است مخصوصا که مردم ما قطعا اکثرا ار شریعت آگاهی ندارند و قومی و قبیله و با زور و فشار بالای مردم زندگی می کنند . سوم من مرتکب کدام عمل غیر شرعی نمی شدم زیرا در فقه اسلامی خلع بسیار واضح است و من درین مورد هم به فارسی و هم انگلیسی نوشته ام . من ، هر چه مرد داد و فریاد کرد و من را تهدید کرد طلاق زن را فیصله کردم و برای رن فرستادم . مخصوصا که رن گفته بود که اگر طلاق او فیصله نشود خودکشی می کند . زندگی به زور نیست .
چندی قبل جناب استاد نصر الدین سلجوقی با من در مورد یک طلاق در لندن به تماس شد زیرا در مرکز اسلامی درست نمی دانستند که چگونه فیصله کنند و یا مصمم نبودند ، نمی دانم . من متن انگلیسی خلع را که از طرف زن طلاق خواسته می شود به جناب استاد سلجوقی فرستادم و مرکز اسلامی همان متن را قبول کرد و موضوع حل شد .
داستان ناهید جان از سال ۲۰۰۷ بود یعنی تقریبا بیست سال قبل.

همرای ناحید جان احمد زاد – محفل رونمائی کتاب من  زیر عنوان
” زن و حقوق مدنی اسلامی” فرانکفورت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا