خبر و دیدگاه

آیدیالوژی های وارداتی؟ حقیقتی که بسیاری ها آنرا نمی دانند

islamic_flag

از دیر زمانی بدینسو تصمیم بر این بود که در رابطه به یک موضوع بسیار مهم (آیدیالوژی های وارداتی؟) چیزی بنویسم و حقیقت این اصطلاح را به تحلیل بگیرم. نمی دانم چرا این تصمیم تا حال جامهء عمل نپوشید. ولی با دیدن مصاحبهء آقای محبوب الله کوشانی (رهبر سازمان زحمتکشان انقلابی افغانستان «سازا» و یکتن از کاندیدان دور دوم ریاست جمهوری) از تلویزیون آریانا، تصمیم گرفتم تا این مسئله را کمی توضیح بدهم و حقیقت امر را به خوانندگان گرامی بنمایانم. چون در ظاهر این مقوله جالب به نظر می رسد، حال اینکه قضیه بر عکس آن است که ایشان می گویند.

این به همان ضرب المثل مشهور عربی می ماند «قول الحق یرید به الباطل» ـ یعنی سخن حق که اراده و برداشت از آن باطل است ـ.

قبل از آقای کوشانی و بعد از سقوط طالبان، چندین سال است که پرچمی ها و خلقی ها به این مسئله می پردازند و از جمله آقای عبدالکبیر رنجبر (عضو حزب پرچم و فعلا نماینده در پارلمان) همیشه در مصاحبه های خود این موضوع را به عنوان گویا یک کشف علمی با بسیار طمطراق مطرح می سازد. از زبان شکریه بارکزی و بعضی از بانوان دموکرات نمای بی سواد دیگر هم چنین اصطلاحی به تکرار شنیده شد. پس لازم دانستم که به این موضوع روشنی انداخته شود.

استادان بنده و خوانندگان گرامی اگر کمی ها و کاستی های در این نبشته می بینند از سر تقصیر من با تسامح بگذرند، این مقاله را مقدمهء ورودی به این بحث بشمارند و داشته های علمی خود را بر این نبشته بافزایند.

* بعد از سقوط و ناکامی کمونست ها در افغانستان اکثر کمسمال های افغانی که به دیار غرب پناه شده اند، دیگر غذای فکری برای شعار دادن و فرونشاندن عطش خود نداشتند، از سوی دیگر نمی خواستند همانند شور شعف روز های اول حاکمیت شان به اسلام ستیزی علنی بپردازند و به تخریب فرهنگ و عقاید مردم دست بزنند. چون یکبار زهر تلخ این عمل ناشیانه را چشیده بودند. این بود که اکثر ایشان دعوای مسلمان بودن و وطن دوستی را سر دادند و خواستند گذشته های خود را با این کار از ذهن مردم بشویند.

آنها اصطلاح «آیدیالوژیهای وارداتی» را بر زبان ها جاری ساختند و با شیادی اول از دوستان کمونست خود ـ که پیروان پر و پا قرس ماتریالیزم بودند و می خواستند با زور نیزه تفکر ماتریالیزم را در جامعهء ما تطبیق کنندـ انتقاد را آغاز کردند و در پی آن مسلمانان افغانستان را که برای اقامهء حاکمیت اسلامی مبارزه کرده بودند در این قطار بشمارند و هر دو را باطل اعلان بدارند. گویا هر دو طرف ترازو را مساوی ساختند و خواستند با یک تیر دو فاخته بزنند.

آنها با بسیار جسارت این مسئله را مطرح می ساختند که؛ تفکر اسلام سیاسی در افغانستان که برای اولین بار در دو قرن گذشته در مصر به میان آمد، همانند کمونیزم و لینیزم یک آیدیالوژی بیگانه و وارداتی در افغانستان است.

این مقاله به این موضوع می پردازد و بطلان این گفته را نشان میدهد:

* انسان موجودی است جستجو گر که هیچ گاه در مرز و بومی خاصی متحجر باقی نمی ماند، تجسس و پویایی یکی از غریزه های فطری انسان است.

هیچ سر زمین و هیچ انسانی در تاریخ بشر کشفی را انجام نداده است که توانسته باشد در انحصار خود، قوم خود و یا سر زمین خود برای همیش نگهدارد.

انسان هر آنچه را جالب، زیبا و مفید پندارد، برای بدست آوردن آن تلاش می کند، در راه آن قربانی می دهد و میخواهد چیزی خوب همیشه در اختیارش باشد. اینجاست که، این بشر وقتی به دینی، جریانی سیاسی و یا پدیدهء علمیی در دور دستهای این کرهء خاکی پی می برد، به آنجا خود را می رساند تا از آن چیزی بدست آورد.

در قدم اول غریزهء جستجو و تجسس محرک این اقدام است، در قدم بعدی غریزهء تملک خوبی ها، در سوم هم غریزه انس و الفت انسان به هم نوع خود او را بسوی پدیده های نو حرکت می دهد. و در نهایت ـ و اگر این حرکت طور آگاهانه باشد ـ ، انسان بخاطر نجات جامعه و مردم خود دست به چنین مطالعه و جستجو می زند و میخواهد ملت و مردم خود را از ظلالت، گمراهی و بدبختی برهاند…

همهء این عوامل که گفته آمد عامل اساسی واردات پدیده های اجتماعی از جایگاه بومی خود به سر زمین های بیگانه است.

همین انسان یهودیت و مسیحیت را از شرق به غرب می آورد و به دور ترین نقطهء کرهء خاکی می رساند. مذاهب مختلف مسیحیت چنان ریشهء عمیق در فرهنگ غرب دارد که انسان می پندارد، مسیح علیه السلام از اروپا بوده است؟ حال اینکه مسیح علیه السلام در فلسطین متولد و مبعوث گردیده است.

یهودیت امروز هم از اروپا سر و صدای تملک سر زمین اصلی خود را بلند کرده است و از همین اروپا تغذیه می شود. حال اینکه اصل و ریشهء آن در از مصر و فلسطین است.

با آمدن اسلام هم، ملتها و سر زمین های زیادی که، حتی در مرکزیت اسلام «مکه و مدینه» مردم از وجود آنها اطلاعی نداشتند، برای نجات خود از این دین جاودانی بسوی آن شتافتند و از آن پیروی کردند.  در اقصی نقاط جهان آن را با سینهء باز پذیرفتند و راه نجات و هدایت را در آن یافتند.

پس اگر همهء تاریخ بشر را مطالعه نماییم، تقریبا در همهء کرهء خاکی کمتر جایی را می یابی که دین، آیین و روش های آنها بومی باشد و از خارج وارد نشده باشد.

فلسطین سر زمین کوچکی است، ولی پیروان دو دین آسمانی در اکثر نقاط جهان خود را وابسته به همین نقطه و به دو شخص پیام آور (حضرت موسی و حضرت عیسی) از این سر زمین می دانند. اسلام و دیگر ادیان هم به همین گونه هستند.

2ـ اما تفکر اسلام سیاسی و یا اسلام مکتبی که در دو قرن اخیر برای اولین بار در مصر بارور گردید! آیا می تواند از این قاعده مستثنی باشد و باید دیگر ملتهای مسلمان بخصوص مردم افغانستان آنرا قبول نکنند و آن را یک تفکر و طرز دید منحصر به مصر بدانند؟ نه خیر استثنایی در کار نیست و این اصطلاح وارداتی بودن آن در افغانستان اصلا غلط است! به چند دلیل:

اول ـ این تفکر خاصهء سر زمین مصر و مولود آن نیست. از روز اولین تأسیس حکومت اسلامی توسط پیامبر(ص) در مدینهء منوره این اندیشه، یعنی وجود یک حاکمیت اسلامی جزئی از اساسات اسلام بشمار می آید و باید هر حکومت در میان ملتهای مسلمان بر اساس و قواعد شرعی اسلامی بنا باشد. این یک امر اتفاقی در میان ائمه دین در طول تاریخ اسلام و مدلل به دلایل نقلی شرعی است.

این روش در همهء تاریخ اسلام به نوعی پا بر جا بوده است و حکام کشور های اسلامی همیشه کوشش می کردند، جواز عملکرد های خود را از اسلام سراغ نمایند. حتی حاکمانی که ظالم و دیکتاتور هم بودند این جرأت را نداشتند که در میان امت اسلامی به صراحت بگویند که، از اسلام و دستورات آن پیروی نمی کنند.

دوم ـ وقتی در متن قرآن کریم وارد شویم و احادیث پیامبر(ص) را مورد دقت قرار دهیم، در می یابیم که وجود یک حاکمیت اسلامی برای یک جامعهء اسلامی و مبتنی بر قوانین شریعت امری ضروری و زیر بنایی در اسلام است.

این مقوله از حضرت عثمان(رض) نقل شده است که فرمودند: (إن الله یضع بالسّلطان ما لا یضع بالقرآن) ـ خداوند آنچه را برای اقامه نظامی اسلامی از راه حاکمیت و سلطه میسر می گرداند، از راه قرآن میسر نساخته است ـ مفهوم این گفتهء موجز این است که؛ تنها تلاوت و یاد داشتن قرآن و یا مقدس شمردن آن برای اقامهء نظام اسلامی کافی نیست.

پس متن اصلی اسلام حاوی چنین پیامی است و نمی شود در یک جامعه مردم مسلمان باشند و حاکمیت و اداره غیر اسلامی باشد.

بر عکس این ادعا (آیدیالوژی ها وارداتی)، این استعمار بوده است که برای مدتی ذهنیت حاکمیت اسلامی و اسلام مکتبی را از ذهنیت های مسلمانان در شرق زدوده است و عمدا خواسته است که اسلام را برای اداره و امور سیاست ناکار آمد جلوه دهد.

استعمار برای پیاده کردن نیات شوم و زدودن حاکمیت اسلامی کار را از همان مصر آغاز نمود. بدبختی مردم را در کشور های اسلامی که عامل استعمار زدگی داشت، و یا نبود یک ادارهء سالم و حاکمیت پیشرو را دستاویز قرار داد و خواست فرهنگ و حاکمیت سکولاریستی غربی را جانشین حکومت های دینی و اسلامی نماید. به عبارت دیگر خواست؛ نا توانی و فساد یک عده حکام مفت خوار، دست نشانده و بار دوش جامعه را به گردن اسلام باندازد و مردم را بخاطر نجات از بدبختی اجتماعی، اداری و سیاسی شان به دین گریزی و الحاد تشویق  کند.

اما از آنجائیکه خداوند وعدهء بقای اسلام واقعی را سپرده است، نهضت سیاسی اسلام هم در قرن 19 و 20 از همان مصر که استعمار اولین نقشه های زدودن اسلام را از آنجا کشیده بود، سر بر آورد و به حکمت خداوندی، تئوریسن های مسلمان مصری همهء فلاسفهء سکولار و لائیک را زمینگیر نمودند. این نهضت چنان جذابیت داشت که، در اوج تشعشع ماتریالیزم و سکولریزم و در مدتی بسیار اندک اکثر گوشه و کناره جهان اسلام را درنوردید و یکباره بیداری اسلامی را از سر زنده ساخت. (و مکروا و مکرالله و الله خیر الماکرین). این یک راه میان بر بود که از میان خط ماتریالیزم و سکولریزم را قطع کرد.

سوم ـ این  نهضت در همین شکل جدیدش هم منحصر و منوط به مصر نیست. بلکه اندیشهء و تفکر زنده ساختن و تجدد تفکر اسلام سیاسی در اکثر سر زمین های اسلامی به نحوی به وجود آمده بود و اکثر نهضت های اسلامی بعد از چند دهه متوجه شدند که؛ با یکدیگر نقطه تلاقی دارند و نقطه اشتراک شان همان زنده ساختن مجد و عظمت سیاسی اسلام بود. این نقطه تلاقی به مصر خاتمه یافت.

رنگ و بوی مصری نهضت اسلامی بخاطر بر دیگر کشور های اسلامی سایه افگند که، محل تخمه گذاری سکولریزم در برابر اسلام در همانجا بود و رویاروی عملی آنجا جریان داشت. از سوی دیگر زبان مردم مصر، زبان متن اسلام یعنی زبان عربی بود و تئوری های نهضتی های مصر در اکثر جهان اسلام بزودی درک و هضم می شد. بر عکس زبان های اردو، هندی، فارسی و…

الف ـ مولانا ابوالاعلی مودودی مؤسس جماعت اسلامی در نیم قارهء هند است. یکی از تئوریسن های اخوان المسلمین «سید قطب شهید» در تفسیر خود «فی ظلال القران» او را استاد بزرگ خطاب می کند. این نشان می دهد که، مولانا مودودی یکقدم پیشتر از سید قطب، یعنی رهبر دوم اخوان است.

قبل از مولانا مودودی علامه محمد اقبال در نیم قارهء هند، فلسفهء نهضت اسلامی را بارور ساخته بود. افکار اقبال هنوز هم می تواند رمز پیشرفت جهان اسلام و راه بدست آوردن مجد از دست رفتهء مسلمانان باشد.

اقبال از دانشگاه های غرب سر بر آورد و هیچ ارتباطی با نهضت اخوان المسلمین در مصر نداشت. ولی افکار او کاملا با افکار حسن البناء، سید قطب و دیگر تئوریسن های اخوان همخوانی دارد.

ب ـ در ایران اکثر مشروطه خواهان بویژه قشر روحانی آن، بعد از آنها بزرگترین تئوریسن و فیلسوف مسلمان داکتر علی شریعتی و در بعدها سران انقلاب اسلامی، همانند امام خمینی، شهید مطهری و صدها تن از پیروان آنها حامل همین تفکر اسلام مکتبی هستند و برای اقامهء نظام سیاسی اسلامی مبارزه کرده اند.

ج ـ در عراق شیخ باقر صدر و امثال او هم دست به تدوین و نگارش فلسفهء وجودی حاکمیت اسلامی، اقتصاد اسلامی و… زده بودند که در بعدها بسیار درخشش داشت و امروز هم در عراق نقش سازنده دارند.

د ـ در قارهء افریقا بسیاری از کسانی که سردمداری مبارزه بر ضد استعمار را در دست داشتند، حامل تفکر اسلام سیاسی بودند. عمر مختار در لیبیا و امثال او دیگر مبارزان مسلمان افریقایی در برابر استعمار از همین قشر بودند.

هـ ـ از همهء اینها مهمتر اینکه، تفکر اسلام سیاسی یک تفکر در اصل بر خواسته از سر زمین افغانستان است. این تفکر اولین بار در نیمهء اول قرن نوزدهم و در زمان حکومت امیر شیر علی خان توسط سید جمال الدین افغانی ظهور کرد. این سید جمال الدین افغانی بود که از تنگنای سر زمین خودش این تفکر بزرگ را به اقصی نقاط جهان رسانید و پایه های اصلی آن را در سر زمین مصر بر جای گذاشت. در بعدها شاگردان او امثال شیخ محمد عبده و شاگرد او شیخ رشید رضا این تفکر را مدون ساختند و برای نسل بعدی خود پخته و منظم تقدیم کردند.

* شهید حسن البناء هم یکی از شاگردان همین مکتب است و با نبوغ، درایت و جرأتی بی نظیری که داشت آن را جامهء عمل پوشانید و با خون خود درخت آن را آنچنان آبیاری کرد و تناور ساخت که؛ دیگر کمر نهضت های الحادی، چه شرقی و چه غربی را برای همیش در کشور های اسلامی شکست و جاودانه منطق استعمار را کهنه و فرسوده ساخت.

اگر درست دقت شود، این فلسفه و  آیدیالوژی در قرن نوزدهم و بیستم، خواستگاه اصلی اش افغانستان است. درست در همان زمان اطرافیان خلیفه عثمانی در ترکیه و اطرافیان مغرض شاهان استعمار زده در مصر، همین استدلال را می کردند و استعمار هم از آن حمایت می کرد «سید جمال الدین یک مرد بیگانه است و نباید ما دنباله رو یک مرد بیگانه باشیم» همین منطق استعمار در همان زمان هم به سید افغانی بسیار مشکلات خلق کرد. و افکار او را وارداتی معرفی کردند.

پس اگر از نقطه نظر اصالت تاریخی هم دیده شود، اسلام سیاسی معاصر ما یک تفکر افغانی است و نمی شود بر آن برچسب وارداتی بودن را زد.

وـ  و روایت قریب به یقین اینکه: روزی محصلی در دانشگاه دعوت و جهاد از مرحوم استاد محمد موسی توانا (یکتن از بنیان گذاران نهضت اسلامی در افغانستان) در رابطه با نقش اخوان المسلمین در نهضت اسلامی افغانستان پرسشی را مطرح کرد. استاد توانا در پاسخ گفت: «چرا اخوانی های بیچاره را بدنام می سازید! نهضت اسلامی افغانستان هیچ ارتباطی به نهضت اخوان المسلمین ندارد. خود من برای اولین به این فکر افتادم و با چند تنی دیگر از استادان جزوه های را برای تربیهء جوانان تهیه دیدیم. این بود که آهسته آهسته نهضت شروع شد. تنها چیزی که هست این است که، اکثر استادان که در این راه فعالیت کردند، خوشبین اخوان المسلمین بودند و چون در مصر تحصیل کرده بودند، از جریان اخوان آگاهی داشتند. در غیر آن اکثر سران نهضت اسلامی در افغانستان هیچگاه در حلقات اخوان طور مرتب و اصولی تربیت  نشده اند، و حتی بعضی از ایشان هیچ آگاهی از اصول اخوان و مراتب پذیرش حلقات آن ندارند. او در رابطه از بعضی از اشخاص خاص، مثل حکمتیار و … نامبرد». تا اینجا نظر استاد توانا بود.

اما خود من هم به این باور هستم که، نهضت اسلامی در افغانستان تنها نقاط تلاقی با نهضت اخوان طور طبیعی پیدا کرد و همانند جماعت اسلامی در پاکستان و بعضی نهضت های اسلامی در دیگر کشور های که در ابتدا از آنها  نام بردیم همسویی یافت، چون هیچگاه عملکرد و حتی بینش رهبران جهادی افغانستان در بسیاری موارد با تفکر اخوان سازگاری نداشته است.

طور مثال؛

*  دیدگاه استاد سیاف در رابطه با احکام شرعی نسبت به دیدگاه و جامعه شناسی اخوان متحجرانه تر است و او بسیاری از تئوریسن های اخوان را در مورد احکام اسلامی متساهل به حساب می آورد. امثال راشد الغنوشی، فتحی یکن، شیخ قرضاوی و دیگران….

* دیدگاه استاد برهان الدین ربانی در رابطه با نهضت اسلامی افغانستان و ارتباط آن با اخوان المسلمین تقریبا همان نظر استاد توانا است و خود استاد ربانی هم نظریات خاص و جهان بینی خاصی خود را دارد.

* حکمتیار با وجود اینکه در میان رده های پایان و نسل جوان اخوان بسیار تبلیغ شده است، اما هیچگاه در تصرفات خود اصول اخوان را در نظر نمی گیرد. او همان کاری را می کند که خوش خودش باشد.

* مولوی محمد یونس خالص که در سنین بزرگسالی به نهضت اخوان روی آورده بود، نظریات خاص و ویژه ای خود را داشت.

* مولوی محمد نبی محمد، یکتن از روحانیون سنتی و از یک خانوادهء روحانی افغانی و مبارز بود… که دیدگاه کاملا متفاوت، بدبینانه و کلاسیک نسبت به اخوان داشت.

* حضرت صاحب مجددی، تاریخ خانوادگی و دیدگاه متصوفانهء خود را دارد که، همه به آن آشنایی دارند.

* از پیشگامان اهل تشیع در مبارزات اسلامی در افغانستان امثال، عالمی بلخی، شیخ محمد آصف محسنی و دیگر دانشمندان اهل تشیع که در راس احزاب جهادی بودند، اصلا ارتباطی به اخوان نداشتند، حال اینکه حامل یک تفکر کاملا اسلام سیاسی بودند.

اگر از این نظر هم ببینیم، نهضت اسلامی در افغانستان یک نهضت خود جوش و مربوط به تمام اقشار جامعهء افغانی و طرز دیدهای متفاوت و قشر های متفاوت از هر سطح و مربوط به همهء مردم بوده است. نه یک آیدیالوژی وارداتی همانند ماتریالیزم، چنانکه آقای رنجبر، کوشانی و یاران شان ادعا دارند.

ز ـ حرف آخر اینکه؛ مردم افغانستان از ریشه، قاعده و اصل یک ملت مسلمان است و هر آنچه بر خواسته از ارشادات قرآنی و احادیث نبوی، به فهم مردم و به حقیقت اسلام نزدیک باشد، آنرا قبول می کنند و می پذیرند. به همین علت بود که در اوایل جهاد به مجردی که به الحادی بودن حکومت های دست نشاندهء مسکو در افغانستان آگاهی اندکی حاصل کردند، در پهلوی نهضت اسلامی قرار گرفتند و با فدا کردن جان و مال خود کشور را از کام کمونیسم نجات دادند، و همین رهبران گویا اخوانی را به رهبری خود قبول کردند.

امروزه اگر جهاد در شکل تشکیلات سیاسی و دولتی آن نتوانست بر کرسی قدرت بنشیند، بسیاری از برداشت های دوران جهاد از اسلام در ذهنیت مردم نهادینه شده است و مردم به هر نحوی که باشد، خواهان یک ادارهء سالم اسلامی هستند. پس از نگاه واقعیت هم هیچ جایی سیاست اسلامی در افغانستان یک روش انتزاعی و مجرد نیست.

چهارم ـ از همه مهم و قابل دقت و حتی تعجب این است که؛ اصطلاح (آیدیالوژی های وارداتی) را کسانی بسیار زمزمه می کنند که همهء عمر خود را در حزب و یا جریانی گذرانیده اند که؛ رهبران و موسسان آن همه با یک آیدیالوژی کاملا بیگانه و وارداتی وارد میدان افغانستان شده بودند و می خواستند با زور نیزه و تفنگ اندیشهء ماتریالیزم را بر مردم بقبولانند.

* آقای کبیر رنجبر از روز های اول تحصیلاتش تحت قیادت و رهنمود های ببرک کارمل رشد و تربیت یافته است و در همان زمان در زدو بند های درون دانشگاه کابل میان جوانان مسلمانان و کمونست ها از دلباختگان ببرک کارمل بود، حتی در بعدها از طرفداران پر و پا قرص ماتریالیزم و کمونیزم بوده است. ایشان بعد از عمری کارو فعالیت سیاسی، بالآخره شکست همهء جانبه کمونیستها در افغانستان، به این کشف بزرگ رسیده اند که، تفکر اسلامی سیاسی همانند ماتریالیزم که خود شان بر شانه های آن بر افغانستان وارد شدند، یک تفکر و یا آیدیالوژیوارداتی است؟

* آقای کوشانی که ریاست حزب و جریانی را بدوش دارند که؛ رهبر آن یکتن از موسسین مارکسیسم در افغانستان بود. طاهر بدخشی همراه نور محمد ترکی، ببرک، حفیظ الله امین، سلیمان لایق، سلطان علی کشتمند و… از موسسان حزب خلق بودند. ولی طاهر بر اثر تعصبات و اندیشه های قومی که داشت از آن جریان جدا شد و مثل بسیاری ها در اختلافات درون حزبی نابود گردید.

پس رد و بد گفتن آیدیالوژی کمونیزم و در پهلوی آن اخوانی المسلمین توسط آقای رنجبر و کوشانی و یا امثال ایشان به معنای بی باوری به خط و مشی رهبران شان، ببرک و طاهر بدخشی است. کسانی که امروز هم عکس ها و خاطره های آنها یادگار جاودانی مبارزات آقای رنجبر و کوشانی است. و این یک نوع تناقض خواهد بود که؛ ما پیروی کسی باشیم و او را دوست بداریم که اندیشه های او را رد کنیم؟

* پاسخ این سوال ها و این تناقضات بسیار ساده و معلوم است:

* بعضی ها می خواهند خود را در زمین هموار ستر و اخفاء کنند و نمی دانند که این کاری است نا ممکن.  بخصوص در شرایط کشور ما که، حتی رنگین اسپنتا هم مجبور است ظاهرا به حاکمیت اسلامی اذعان کند. و یا امریکا با همهء توان و امکاناتش نتوانست نام نظام را جمهوری غیر اسلامی بگذارد و یا قانون اساسی این کشور را غیر اسلامی بسازد.

* دلیل دوم این است که؛ خداوند (ج) در قرآن کریم این موضوع را علاج نموده است: «مثال کسانیکه غیر از مسلمانان دوستانی می گیرند، همانند آنست که عنکبوت برای خود خانه ای ساخته باشد، و هر آیینه ضعیف ترین خانه ها خانهء عنکبوت است»

بدون شک کسانی که از جامعهء اسلامی به کفار پناه می برند و یا در راه افکار و اندیشه های کفری مبارزه می کنند، روزی این گفتهء قرآن در بارهء شان صدق می کند و خانه و پناهگاه خود را از دست می دهند و در نهایت می خواهند هوا را بجای خانه رنگ کنند.

در جای دیگری قرآن این طایفه را به کسی تشبیه می کند که؛ از هوا پرتاب شده است و دستش به جایی بند نیست.

پنجم ـ آقای کوشانی در مصاحبهء خود اصطلاح (سیاست انتزاعی و مجرد) را مطرح کردند و آن را مردود شمردند. بهتر بود در این رابطه تفصیل بیشتر می دادند که، هدفشان چیست؟

من بیشتر از هر کسی دیگری معنای این حرف را می فهمم. و آن اینکه سیاست اسلامی همانند ماتریالیزم، اندیشه و روش جدا از راه و زندگی واقعی مردم افغانستان است. به عبارت دیگر همان حرف صریح آقای رنجبر…

اگر ما بر فرض محال این طرح را برتابیم، به چند نتیجه باید اذعان کنیم:

1ـ اینکه مردم افغانستان اسلام را در بخش های زندگی شخصی، خیرات و صدقات، تجهیز و تکفین و یا گفتن کلمهء طیبه (لااله الاالله محمد رسول الله) قبول دارند و همین اسلام برایشان کفایت می کند. پس تلاشی برای یک دست ساختن حاکمیت اسلامی صورت نگیرد و گویا این اسلام سیاسی بوده است که بدبختی آورده است!

2ـ اسلام مردم افغانستان در همین حد کافی است و برای گسترش، فهم، تفسیر و تحلیل آن زحمت زیادی کشیده نشود. اگر در مسائل جلوگیری از فساد اخلاقی، اصلاح فرد، فامیل،  جامعه، سیاست و اداره از اسلام نامبرده شد، عین دخالت در امور زندگی مردم است و یک سیاست انتزاعی و مجرد به حساب می آید.

3ـ بعضی اوقات اکتفاء به واقعیت عینی یک جامعه جرمی بزرگی محسوب می شود. مثلا؛ اسلام امروز مردم افغانستان در حدی است که، از یک ناحیهء که 5 هزار نفر در آن زندگی می کند، تنها 20 نفر به نماز جماعت می آید. از هر 100 نفر والله اعلم 1 نفر زکات مال خود را می پردازد. از هر 1000 نفر مامور دولت تنها یکتن رشوت نمی گیرد و امثال اینها… پس ما باید به عنوان واقعیت های جامعه در همین حد اکتفاء کنیم و تلاشی برای گسترش دین در زندگی مردم و کار و فعالیتی برای یک ادارهء سالم اسلامی نداشته باشیم.

4ـ یک واقعیت تلخ دیگر روزگار جهان سوم، بخصوص کشور های جنگ زده  را سیاه کرده است، پدیدهء شومی بنام جامعهء جهانی و ادارات ملل متحد (منافق) است. این شکلی از استعمار نو هم باید تحمل شود! و اگر روزی یکی از محکمات دین اسلام یا یکی از ارزشهای فرهنگی مردم با آن در تضاد بود، ما باید به عنوان واقعیت پذیری،  و به بهانهء جزء جامعه جهانی بودن و غیر انتزاعی بودن سیاست بر ارزشهای خود پای بگذاریم و یا اقلا از آن مسامحه کنیم.

باری یکی از زنان بی سواد غرب زده و عضو پارلمان در رابطه با قانون احوال شخصیهء اهل تشییع به همین استدلال حجاب اسلامی را رد می کرد و می  گفت: چون ما میثاق های بین المللی از جمله حقوق بشر را قبول کرده ایم، نباید در حجاب و یا امور زندگی مردم کاری داشته باشیم و برای آن قانون وضع کنیم.

در هر صورت این تئوری خطرناکی است که مردم را به بهانهء واقعیت گرایی از دین شان دور می سازیم و این کار سابقهء تاریخی در کشور های اسلامی و استعمار زده دارد. روشنفکران مسلمان در افغانستان رسالت دارند که برای روشن شدن اذهان مردم عوام و در عین حال مسلمان به توضیح و تشریح این امور بپردازند.

5ـ اگر روی صداقت این مقوله را برتابیم و بگوییم مطابق خواست مردم این است که،  یک اسلام سیاسی بر سرنوشت ما حاکم باشد. پس باید همهء اعمال و کار کرد های خود را مطابق اسلام و عدالت اسلامی عیار بسازیم. چون یک جامعهء مسلمان با یک نظام غیر اسلامی به معنای واقعی کلمه یک سیاست انتزاعی و مجرد است. حرف درستی است، ولی سابقه افراد و عملکرد آقای رنجبر، کوشانی و امثال ایشان واضح می سازد که هدف ایشان این نیست!

خلاصه اینکه، می خواهند آنچه را که غیر انتزاعی است انتزاعی، و آنچه را که غیر مجرد است مجرد معرفی کنند، حال اینکه واقعیت همان است که ما گفتیم.

 


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا