خانه » خبر و دیدگاه » دیپلماسی و روابط بین الملل در سایه سه جنگ جهانی

دیپلماسی و روابط بین الملل در سایه سه جنگ جهانی

شمشاد عزیز کاظمی _ دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات روابط بین الملل در دانشگاه کاتب

 

چکیده:

    دیپلماسی و روابط بین الملل در قرن بیستم دستخوش سه رویداد بین المللی بوده است، که عبارت از؛ جنگ جهانی اول، دوم و جنگ سرد میباشد، شده است. در این دوران ها روابط دیپلماتیکی و تحولات بین المللی زندگی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دولت-ملتها را با چالش ها و مشکلات زیادی روبرو ساخت. اگر جنگ های جهانی اول و دوم اروپا را صدمه زد، جنگ سرد کشور های جهان سوم و توسعه نیافته و در حال توسعه را صدمه های بنیادی و اساسی وارد کرد، در این ادواری زمانی، دیپلماسی تنها به نفع دولت های غربی بوده است. در این دوران، دیپلماسی در هر منطقه ای جهت و بُعد متفاوتی داشت؛ دیپلماسی در جنگ های جهانی اول و دوم بیشتر جهت نظامی و سیاسی داشت، دیپلماسی در دوران جنگ سرد، در اروپا جهت اقتصادی و توسعه گرایانه داشت، دیپلماسی در آسیای جنوبی و خاورمیانه بُعد امنیتی و استراتژیکی داشت، اما دیپلماسی برای قدرت های بزرگ بر محور منافع ملی و امنیت ملی می چرخید. در کُل، دیپلماسی در دوران جنگ سرد، از رهرو ایدئولوژی میگذشت، اما با وسیله های امنیتی و استخباراتی بازی می شد.

واژه های کلیدی: دیپلماسی، جنگ جهانی اول، روابط بین الملل، جنگ جهانی دوم، جنگ سرد. 

مقدمه:

     تاریخ دیپلماسی و روابط بین الملل قدمت بسیار طولانی دارد، برای همین کسی تا حالا برای ظهور دیپلماسی و آغاز روابط بین الملل یک زمان و مکان خاصی را اثبات کرده نتوانسته، که این فرایند و تحول از کجا و یا چه زمانی آغاز گردیده است، و نخواهد توانست. اما صاحب نظران و پژوهشگران، تاریخ آغاز روابط بین الملل را ۱۶۴۸م، با امضاء معاهدات وستفالیا و آغاز دیپلماسی به معنای امروزی آن را ۱۸۱۵م، مناسب میدانند، از همه مهمتر اینکه این دو تحول مهد شان منطقه اروپا و یک اندازه غرب بوده است. بنا به چند دلیل آنها این زمان ها و مکان را مهد ظهور و تولد روابط بین الملل و دیپلماسی می دانند؛ دلیل نخست، با امضای معاهدات وستفالیا و مشخص شدن مرز های ملی و ظهور دولت-ملتها به عنوان بازیگران اصلی عرصه جهانی، و تعریف دولت با چهار عنصر تشکیل دهنده، مفهوم روابط بین الملل رایج شد. آن چه روابط بین الملل را روشن تر می سازد، در واقع منافع ملی و امنیت ملی است که دولتها در یک محیط آنارشیک و خودیاری دنبال آن هستند و این منافع و امنیت در واقع هم باعث همگرایی دولتها در نظام بین الملل شده است و هم باعث واگرایی دولت ها شده است. 

دلیل دوم، به باور صاحب نظران و پژوهشگران؛ دیپلماسی و روابط دیپلماتیک در میان دولت ها به گذشته های خیلی دورتر بر می گردد که بر اساس و اصل عرف بین المللی استوار بود، این عرف در واقع همان نزاکت ها و آداب و رسوم میان دولت ها بود که برای سفرا و نماینده های دولت ها و خاندان پادشاهان مقرر شده بود. دیپلماسی و روابط دیپلماتیک میان دولت ها در سال ۱۸۱۵م، کنگره وین که معروف به کنسرت اروپایی است، به شکل جدید و مدون در آمد. در واقع همان عرف بین المللی به صورت مدون و قانونی آن در آمد. در گذشته ها، دیپلماسی تنها میان خاندان های شاهان بود و دیپلمات و سفیر هم نماینده شخص پادشاه محسوب میشد، بعد از انقلاب کبیر فرانسه، سفیر و دیپلمات دیگر نماینده دولت-ملت های شان بودند. بعد ها برای حقوق دیپلماتیک، کنفرانس ها و کنگره های متعدد دیگر هم دایر شد که معروف ترین شان کنگره وین ۱۹۶۱م، است، که بیشتر در زمینه های حقوقی و سیاسی راه اندازی شده بود.

این تحقیق شامل سه بحث می باشد؛ که بر محور روابط دیپلماتیک و دیپلماسی و روابط بین الملل در زیر سایه سه جنگ بین المللی می چرخد. دیپلماسی در سایه جنگ جهانی اول، دیپلماسی در سایه جنگ جهانی دوم و دیپلماسی در سایه جنگ سرد و در اخیر یک نتیجه گیری دارد.

۱. دیپلماسی و روابط بین الملل در سایه جنگ جهانی اول

       جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴م، آغاز شد، این جنگ به نظم و آرمش صد ساله، که در ۱۸۱۵م، در کنسرت اروپایی برپا شده بود، پایان داد. آغاز گر این جنگ امپراطری رایش سوم آلمان بود، علت آن هم از یک سو تمایلات سلطه گرایانه آلمان، از سوی هم فشار محافل اقتصادی بر آلمان و در اخیر حمایت آلمان از اتریش بوده است (نقیب زاده، دکتر احمد، تاریخ دیپلماسی و روابط بین الملل؛ از پیمان وستفالی تا امروز، ۱۳۸۳، ص ۱۶۱). دیپلماسی و روابط بین الملل در این دوران، با چالش ها و بُن بست های از طرف آلمان در اروپا روبرو شده بود، دیپلماسی و روابط بین الملل در این دوران بر محور قدرت های بزرگ آن زمان یعنی؛ آمریکا، روسیه تزاری، بریتانیای کبیر، فرانسه و… می چرخید. البته در اوایل آغاز جنگ، آمریکا دخیل نبود، بنا به دلایلی که در پایان بیان شده است وارد جنگ شد آن هم در سال ۱۹۱۶م. این دیپلماسی معروف به دیپلماسی متفقین بر علیه آلمان و رایش سوم بود، شکل گرفته بود. آمریکا و بریتانیا که از لحاظ سیاسی و استراتژیکی با امپراطوری روسیه و خانواده تزار قابل جمع نبودند؛ زیرا روسیه تزاری به سوی آب های گرم روان بود و از سوی هم بر سر مستعمرات اروپایی شرقی با بریتانیا در حال چانه زنی بود، اما هر دو طرف جاه طلبی های رایش سوم و آلمان را یک تهدید مشترک بین شان می دیدند و گسترش آن را خطری برای منافع ملی و امنیت ملی شان تلقی می کردند. 

      در این دیپلماسی آمریکا کمی دیر تر به میدان رسید، و آن هم تلاش های بریتانیا بود که آمریکا در دیپلماسی متفقین جمع شود، زیرا در سیاست خارجی آمریکا اصل دکترین مونرئه، اصل بی طرفی و نزوا در سیاست خارجی مبتنی بود،  بر سیاست خارجی آمریکا حاکم بود. در این میان بریتانیا خودش را کنار کشید و آمریکا را دخیل ساخت، با آنکه افکار عمومی داخلی آمریکا مخالف ورود دولت شان در جنگ بودند، بلاخره در سال ۱۹۱۷م، وارد شد (کسینجر، هنری، نظم جهانی؛ تأملاتی در باب ویژگی ملتها در گذر تاریخ، ترجمه، سهیل، سنجر، ۱۳۹۵، ص ۶۹). بریتانیایی ها پیشبین بودند که در این دیپلماسی ضرر می کنند برای همین خود شان را کنار کشید و آمریکا را دخیل ساخت، اما ضرر اصلی را فرانسه کرد، زیرا فرانسه هم خسته از دوام جنگ شده بودند و هم نیروی انسانی شان کاهش یاقته بود و هم اعتماد به نفس افسران و سربازان شان در میدان جنگ ضعیف شده بود. از سوی هم رفته رفته این دیپلماسی متفقین تضیف می شد، زیرا روسیه هم با مشکلات داخلی روبرو شده بود، بخاطر که در سال ۱۹۰۵م از جاپان شکست خورده بود و انقلاب اجتماعی آهسته آهسته تمام جامعه روسیه را در بر گرفته بود، روسیه بار دیگر در ۱۹۰۸م، زمانی که اتریش ایالت بوسنی را تحت تصرف خود درآورد شکست دیگری بود که متحمل شد و سخت احساس حقارت می کرد، روسیه فکر می کرد که برای جبران آن و خلاصی از مشکلات داخلی؛ یگانه راه حل اش وارد شدن به جنگ بود تا بتواند بر سر مشکلات داخلی سرپوش بگذارد (نقیب زاده، دکتر احمد، پشین، ص ۱۶۳). تا اینکه در سال ۱۹۱۷م، بلشویک ها به رهبری ولادیمیر لنین در روسیه انقلاب کردند، دقیقاً انقلاب هم زمانی پیروز شد که جنگ هم خاتمه یافته بود.

      جالب بود که کشور های که جنگ جهانی اول را دامن زدند، اکثریت شان مشکلات داخلی داشتند مانند روسیه، اتریش و مجارستان، به یک نحوه که آنها مانند روسیه مشکلات داخلی به فرجام رسید، جنگ هم آهسته آهسته کم رنگ شد، لذا عامل جنگ فرانسه، روسیه، ایتالیا، اتریش و مجارستان بود، و تشویق کننده این جنگ بریتانیا بود و عامل دخیل آمریکا در این جنگ هم بریتانیا بود. اما آنها با زیرکی خسارات و بار ملامتگی را بر آلمان و رایش سوم انداختند. بیشترین منفعت را در این جنگ آمریکا و بریتانیا بردند. بعد از این جنگ بود که آمریکا دکترین مونرئه را کنار گذاشت قدرت اش در صحنه جهانی افزوده شد. روابط کشور های ماورای بحار با بریتانیا باعث شد که تصمیم آن کشور (آمریکا) مبنی بر شرکت در جنگ، از نقطه نظر دیپلماتیک بر اقدامات و عملیات جاپان در خاور دور و در اعلام بیطرفی ایتالیا، که بعد ها سیاست بیطرفی اش را تغیر داد، به طور کلی بر سیاست دوگانه آمریکا اثر گذاشت. بریتانیایی ها از این شرایط سود بردند و توانستند که کمک های هند، که شامل نیرو های انسانی و مواد غذایی می شد، دریافت کند، هند که جزء مستعمره بریتانیا بود، با در یافت کمک ها از هند، بریتانیا سریعاً بر مستعمرات آلمان و ادامه آن بر ترکیه هجوم آورد (کندی، پُل، پیدایش و فروپاشی قدرت های بزرگ، ترجمه، غفرانی، ۱۳۹۵، ص ۳۶۵). 

      رویکرد سیاست خارجی و دیپلماسی آلمان از یک سو بسیار ساده انگارنه بود و سیاست خارجی کشور های به سان بریتانیا را سهل انگار می دید و از سوی دیگر همیشه در سیاست خارجی خویش متکی بر قدرت نظامی بود، اما همتایان و رقبای آلمان در پهلوی اینکه تلاش داشتند قدرت نظامی شان را افزایش دهد، به دیپلماسی و اقتصاد هم توجه بیش از آلمان داشتند. با آنکه آغاز گر جنگ دیگران بودند، اما خسارات و ملامتی را بر شانه های آلمان گذاشتند که بعد ها می بینیم که یکی از دلایل که آلمان جنگ جهانی دوم را شروع می کند همین نارضایتی بودن از خسارات و غرامت جنگی وارده و احساس حقارت از شکست در جنگ جهانی اول می باشد.

بلاخره قدرت های بزرگ، بخصوص آنهای که در جنگ سودی چندانی نبردند، از جنگ خسته شدند و تلاش کردند تا پیمان صلح ببنند، تا اینکه شورای چهار نفره مسؤلیت انعقاد معاهده صلح را گرفتند، این معاهدات به نام محل های گوناگون حومه پاریس، که محل امضا و انعقاد قرارداد صلح بود، نامگذاری شد. این قرارداد ها عبارت از؛

۱. پیمان سن ژرمن؛ این پیمان در ۱۰ سپتامبر ۱۹۱۹م امضا شد، بر اساس این قرار داد از اتحاد اتریش با آلمان جلوگیری شد؛

۲. پیمان نویی؛ این پیمان در ۲۷ نوامبر ۱۹۱۹م، امضا شد، بر اساس این پیمان سواحل دریای اژه به یونان، مقدونیه به یوگسلاوی و دبروجه به رومانی واگذار شود؛

۳. پیمان ترانن؛ که در ۴ ژوئن ۱۹۲۰م، امضا شد و تصمیم در این قرار داد بر این شد که کروات و اسلونی به یوگسلاوی، اسلواکی و روتنی به چکسلواکی و ترانسیلوانی به رومانی داده شود؛

۴. پیمان سور؛ در این جلسات و قرار داد ها تنها مساله عثمانی بود که معلوم نشد، اما تصامیمی در این پیمان گرفته شد که باعث تضعیف و تجزیه امپراطوی عثمانی گردید. در این پیمان تراس به یونان، فلسطین و ماورای اردن تحت قیمومیت بریتانیا و سوریه تحت قیمومیت فرانسه قرار بگیرد (نقیب زاده، دکتر احمد، پشین، ص ۱۸۲).

در این قرار داد ها و پیمان ها، مناطق کم اهمیت بین قدرت های کوچک اروپایی تقسیم شد، اما مناطق که قدرت های به سان سوریه و فلسطین و اردن که مربوط امپراطوری عثمانی میشد و اهمیت اش از مناطق که در اروپا تقسیم شد هم بیشتر بود، بین قدرت های بزرگ فرانسه و بریتانیا تقسیم شد. آمریکا که خود از زیر یوغ استعمار بر آمده بود چندان علاقه ای به مستعمره نداشت، از سوی هم نیروی کافی هم نداشت و آمریکا به روابط نزدیک با بریتانیا اکتفا کرد. در این دوران آلمان در یک شوک فرو رفته بود به سان شیر زخم خورده به دشمنان اش فکر می کرد، تا اینکه در سال ۱۹۳۹م، برای انتقام از شکست و غرامت جنگی بیرون شد که نظام بین المللی را بعد از یک آرامش پنج ساله برهم زد.

۲. دیپلماسی و روابط الملل در سایه جنگ جهانی دوم

     دولت و مردم آلمان از نتیجه و حالتی که بعد از جنگ بر کشور شان آمده بود و غرامت سنگین جنگی که بر آلمان تحمیل شد، مردم آلمان و رهبران آن را خشمگین ساخته بود. تا اینکه در سال ۱۹۳۳م، آدولف هیتلر از طریق آرای مستقیم و گسترده مردم با خشم که در چهره شان ظاهر بود، به قدرت رسید، و اعلام داشت که کشورش پابند هیچ قید و بند بین المللی نیست. هیتلر با نقض معاهده ورسای و پیمان لوکارنو، یک بار دیگر تلاش کرد تا نیرو های نظامی را تقویت کرده و بعضی مناطق به سان راینلند را دوباره اشغال کرده و تصرف نماید (کسینجر، هنری، ترجمه، سهیل، سنجر، ص ۷۱). با این کار، هیچ کشوری واکنش جدی از خود شان نشان ندادند، و همین طور هیتلر به گسترش تصرفات خود ادامه داد تا اینکه چکسلواکیا، اتریش و در نهایت پولند را به اشغال خود در آورد. البته قابل یاد آوری است که در گذشته کشور های اروپایی خیلی تلاش کردند تا اتریش با آلمان الحاق نشود، آنچه خود هیتلر در کتاب *نبرد من* خود بیان می کند حاوی این مساله است که دولت های اروپایی نمی گذارند که آلمان و اتریش با هم یکجا شود، زیرا ممکن در اروپا تبدیل به قدرت بلامنازعه شود، آنچه هیتلر در کتاب خود می نویسد در واقع الحاق اتریش به آلمان یکی از آرزوی آلمان بزرگ و شخص هیتلر بوده است.

وقتی آلمان بعد از چکسلواکی به لهستان حمله کرد، دموکراسی های غربی شوکه شدند، آنها هیتلر را دست کم گرفته بودند، بعد متوجه شدند که اشتهای هیتلر اشباع ناپذیر است. آغاز حمله به لهستان، آغاز جنگ جهانی دوم بود. در این دوران باز هم دیپلماسی متفقین بر علیه آلمان نازی شکل گرفت، در این دیپلماسی کشور های آمریکا، بریتانیا، فرانسه و شوروی شکل گرفته بود، فرانسه نسبت به دیگران خیلی ضعیف شده بود که حاصل جنگ جهانی اول بود، بریتانیا و آمریکا با شوروی مشکل ایدئولوژیکی و فکری-سیاسی داشتند؛ اما پیشروی های آلمان نازی با همسوی ایتالیای فاشیستی تهدیدی برای منافع ملی و امنیت ملی شان می دانستند و در دیپلماسی شان منافع و امنیت را در اولویت از مسایل ایدئولوژیکی شان قرار دادند. دیپلماسی متفقین از دو ابزار برای افشار بر آلمان و ایتالیا استفاده می شد؛ ابزار نظامی و ابزار سیاسی. در ابزار نظامی، این دولتهای ذی دخل یک ائتلاف نظامی را بر علیه پیشروی های آلمان ایجاد کردند. در ابزار سیاسی، شوروی به رهبری مارشال ژوزف استالین، ملاحضاتی سیاسی انجام داده بود که بر اساس آن بریتانیا و فرانسه، طی یک نشست سه جانبه (شوروی، بریتانیا و فرانسه) یک پیمان سه جانبه ببنندد تا از تجاوز ها و پیشروی های آلمان و هیتلر جلوگیری کند؛ اما در آن زمان دیپلماسی لندن و پاریس قسمی شکل گرفته بود که باید فشار توسعه طلبی های آلمان و هیتلر را به سوی اروپای شرقی سوق دهند، زیرا دفاع از منافع شوروی برای آنها چندان اهمیتی نداشت (عمرانی، دکتر حیدر قلی، کمونیسم؛ نگاهی به کارنامه های کمونیسم جهانی، ۱۳۷۶، ص ۲۶۰). در برابر دیپلماسی متفقین، آلمان با ایتالیا همگرایی دیپلماتیکی و نظامی-سیاسی را شکل داد؛ پیشروی های آلمان و موفقیت های دیپلماتیکی یکی پس از دیگری و تسلیم شدن فرانسه در سال ۱۹۴۰م، در برابر آلمان، هیتلر را به پای کوبی و خوشحالی کشاند. وقتی فرانسه تسلیم شد، اروپا هر روز در کام نازیسم و فاشیسم فرو می رفت، تا اینکه بریتانیای ها به ملاحضات استالین گوش دادند و در سال ۱۹۴۵م، کنفرانس یالتا را در اوکراین-کریمیه با حضور؛ وینستون چرچیل، نخست وزیر بریتانیا، فرانکلین روزولت، رئیس جمهور آمریکا و ژوزف استالین رهبر شوروی با هم گرد آمدند تا از جاه طلبی ها و توسعه طلبی های آلمان جلوگیری کنند.

    طراحان سیاست خارجی و دیپلماسی آمریکا وقعاً تلاش داشتند که جنگ پایان بیابد و با دنبال پایان آن، امتیازات و رهبری بلامنازع آن به جهان غرب تعلق داشته باشد و واقف بر این بودند که «صلح سیاسی» ضرورت انکار ناپذیر و اجتناب ناپذیر است (دهشیار، دکتر حسین، سیاست خارجی آمریکا در تئوری و عمل، ۱۳۹۱، ص ۷۷). اما رهبران و تئوریسن های سیاست خارجی آمریکا خواهان همسوی و همگرایی با شوروی کمونیستی نبودند، زیرا شوروی نظر به دشمن استراتژیکی شان (آلمان) ضعیف بود، آنها هراس داشتند که اگر شوروی هم مانند فرانسه، شکست بخورد و یا تسلیم شود دیگر همگرایی سیاسی و نظامی آمریکا با بریتانیا هم تاب مقاومت را ندارند، لذا آمریکا و بریتانیا مجبور بودند که شوروی را در پهلوی خود شان بگیرند. 

یک و نیم یا دو سال بعد از کنفرانس یالتا، آلمان در ابتدا می خواست به سوی بریتانیا لشکر کشی کند، اما ناگهان راه کار اش بنا به دلایل نامعلومی تغییر کرد و خواست لشکر را به طرف شوروی بکشاند، اگر چه تئوریسن ها و استراتژیست های آلمانی برای هیتلر گوش زد کرده بودند که یک زمانی در سال ۱۸۱۲م، ناپلئون بناپارت هم تلاش کرد که بر روسیه چیره شود اما به دلیل سردی و یخ بندان شدید در شوروی، ناکام ماند. لشکر کشی به سوی شوروی اشتباه جبران ناپذیر هیتلر بود، جالب است که همان مشکلات اقلیمی و سردی شدید آب و هوای روسیه ناپلئون را به زانو در آورد، همین دلیل که منجر به شکست هیتلر در شهر تاریخی شوروی، استالینگراد شد، نه تنها به حکم روایی و قدرت طلبی های هیتلر پایان داد که حتی اتحاد جماهیر شوروی را در زمره قدرت های جهانی قرار داد و جهان دو قطبی شکل گرفت.

۳. دیپلماسی و روابط الملل در سایه جنگ سرد

      جنگ سرد به دوران رقابت های تسلیحاتی، امنیتی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و استراتژیکی دو ابر قدرت، اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا گفته میشود، که بعد از جنگ جهانی دوم، در سال های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰م، رسماً آغاز شد. در این دوران دیگر دیپلماسی متفقین وجود نداشت، در این دوران بیشتر دیپلماسی های بحران، دیپلماسی امنیتی و استخباراتی، دیپلماسی جنگ و لابی گری بیشتر مورد استفاده این دو ابر قدرت در دوران جنگ سرد بود. به باور من، در جنگ سرد، وزارت های خارجه قدرت های بزرگ در عرصه سیاست خارجی به حاشیه رانده شده بودند، طراحان و مجریان سیاست خارجی آمریکا در دوران جنگ سرد را سازمان سی.آی.ای، پنتاگون (وزارت دفاع) و شورای امنیت ملی آن که در رأس شان کاخ سفید بود، بودند. در مقابل، در اتحاد شوروی همچنان طراحان سیاست خارجی و مجریان آن، سازمان کی.جی.بی، ژنرال های ارتش سرخ و دبیر کل حزب کمونیست که رهبر دولت همزمان بود، بودند. در این دوران نقش وزارت های خارجه محدود به بیان اعلامیه ها و لابی گری ها شده بود. باور من بر این است که جنگ سرد، جنگ ایدئولوژیکی ها بود؛ اما مغز استراتژیک این جنگ ها سازمان های استخباراتی و اطلاعاتی دولت ها بود، دیپلماسی در این دوران تحت تأثیر استراتژی و دکترین سازمان های استخباراتی قرار داشت. 

ختم جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد، شکاف و دو دسته گی در بین اروپا ایجاد کرده بود، آمریکا به این درک رسید که استالین شوروی را از هر جهتی تقویت کرده است؛ و نسبت به گذشته جاه طلب و سلطه طلب شده است. این جاه طلبی و سلطه گرایی شوروی طرف اروپا بود، پیشروی شوروی به سوی اروپا، تمامی دولت های غربی را به چالش می کشید و تهدیدی برای منافع ملی و امنیت ملی شان میشد. اروپا که در جنگ جهانی دوم شدیداً آسیب فزیکی و روانی-اجتماعی و اقتصادی دیده بود؛ در این زمان آمریکا متوجه بازسازی اروپا شد، به باور آمریکا، باز سازی اروپا می تواند هم نفوذ سیاسی و ایدئولوژیکی شوروی را در اروپا سد کند و هم می تواند از اروپا به عنوان شریک و همسو در برابر شوروی استفاده کند. شکاف بین شرق و غرب زمانی که عمیق تر شد، جورج سی. مارشال، وزیر امور خارجه آمریکا، طرح خود را مبنی بر احیای اقتصاد و بازسازی اروپا ارائه کرد، مارشال در یک سخنرانی در ۵ ژوئن ۱۹۴۷م، اعلام کرد که ایالات متحده بودجه برنامه احیا و بازسازی اروپا را تأمین خواهد کرد (بجور نلود، بریتا، جنگ سرد، ترجمه، حقیقت خواه، مهدی، ۱۳۸۵، ص ۳۸). این طرح بیش از آنکه اقتصادی باشد، جنبه های سیاسی آن بیشتر بود، زیرا اروپا دیگر نمی توانست در بین دو قدرت بزرگ بی طرف بماند. از سوی هم، اروپایی ها که دل خوشی از جریان ها و حکومت های ایدئولوژیکی نداشتند و سخت نیاز به پول و سرمایگذاری داشتند تا اقتصاد شان دوباره سر پا ایستاده کنند برای همین اروپا به سوی آمریکا رفت. در این دوران که رقابت میان شوروی و آمریکا آغاز شده بود، شکاف میان اروپا ریشه دوانیده بود، اروپای شرقی به سوی شوروی رفت و اروپای غربی و تعدادی کشور های اروپایی آمریکا را لبیک گفتند. 

دهه های شصد، هفتاد و هشتاد میلادی رقابت های جنگ سرد به کشور های کره، آفریقا، آمریکای لاتین، افغانستان، هند و خاورمیانه کشانده شد، در ویتنام آمریکا شکست خورد، کره هم تقسیم به شمالی و جنوبی شده بود، شمال به شوروی رسید و جنوب به آمریکا، در این میان چین با وجود که یک دولت کمونیستی بود، از شوروی دوری کرد و خود را به آمریکا و کشور های غربی نزدیک ساخت. دیپلماسی در این زمان، دیپلماسی شرق و غرب شده بود، کشور های بلوک شرقی دیپلماسی شان در مسیر و رهرو دیپلماسی شوروی ترسیم میشد و کشور های بلوک غربی دیپلماسی شان را با هماهنگی دیپلماسی آمریکا عیار می ساختند. در این دوران، دیپلماسی از مسیر ایدئولوژی های کمونیستی و سرمایداری عبور می کرد و مجریان و یک اندازه طراحان این دیپلماسی سازمان های استخباراتی و وزارت دفاع بودند. این فرضیه را می توان در دروان های اشغال افغانستان توسط شوروی در سال ۱۹۷۹م، و حمایت های پنهانی سی.آی.ای آمریکا از مجاهدین افغان بر علیه کمونیست های شوروی و افغان، در افغانستان دید، اثبات کرد.

در سال ۱۹۸۹م، دیوار برلین فرو ریخت، دو سال بعد آن، در سال ۱۹۹۱م، اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید. دلیل عمده آن سیاست های پروستریکا (اصلاحات اقتصادی) و گلاسنوست (آزادی سیاسی و بیان) بود که گورباچف آن را راه انداخت. دیپلماسی ایدئولوژیکی و یا استخباراتی و یا هر اسمی که بر آن بگذاریم، به پایان رسید.

نتیجه گیری:

     دیپلماسی در دوران جنگ جهانی اول هم بر علیه پیشروی های آلمان شکل گرفته و دیپلماسی در جنگ جهانی دوم هم بر علیه آلمان نازی شکل گرفت. تنها تفاوت شان در این بود که جنگ جهانی اول با تحریک بریتانیا آغاز شد و آغاز گر آن آلمان بود، بعد با تلاش های دیپلماتیکی بریتانیا آمریکا هم وارد جنگ شد با آنکه افکار عامه داخلی مخالف ورد آمریکا به جنگ بود، وقتی آمریکا وارد جنگ شد، یک اندازه بریتانیا پای خود را از جنگ کنار کشید. بلاخره با تلاش های آمریکا و اروپا به این خاتمه داده شد، خسارات که در این جنگ بر اروپا وارد شده بود، غرامت جنگی آن بر شانه های آلمان انداخته شد. آلمان این غرامت را پذیرفت اما سخت ناراض از این تصمیم بود، مردم آلمان که سخت تفکر ناسیونالیستی دارند از این غرامت و تحقیر که شده بودند سخت ناراض و خشمگین بودند. علت که آلمان را وارد جنگ جهانی اول ساخت، سه عامل عمده داشت؛ سلطه گرایی و توسعه طلبی آلمان، فشار های محافل اقتصادی بر آلمان و در نهایت حمایت آلمان از اتریش بوده است.

در سال ۱۹۳۳م، آدولف هیتلر توسط آرا و حمایت های خشمگین مردم به قدرت رسید، مردم آلمان و بخصوص ناسیونالیست ها از هیتلر توقع داشتند تا تحقیر جنگ جهانی اول را جبران کند، هیتلر هم در مسیر پیش میرفت. در سال ۱۹۳۵م، هیتلر اعلام داشت که به هیچ پیمان و معاهده بین المللی پا بند نمی باشد. در اولین اقدام خود بر چکسلواکی حمله کرد، اما هیچ کشوری واکنش نشان ندادند، اما وقتی به لهستان حمله کرد کشور های غربی شوکه شدند. در این دوران دیپلماسی متفقین باز هم بر علیه آلمان شکل گرفت، این بار آلمان با ایتالیا بر علیه دیپلماسی متفقین همسو و همگرا شدند. دیپلماسی متفقین متشکل از دو بُعد بود؛ بُعد سیاسی و بُعد نظامی؛ در جهت سیاسی، این دیپلماسی فشار های سیاسی، اقتصادی و تجاری را بر علیه آلمان نازی راه اندازی کرد. در جهت نظامی، دیپلماسی متفقین یک ائتلاف نظامی و استراتژیک را علیه پیشروی های نظامی آلمان و ایتالیا را ایجاد کردند. این ائتلاف در نتیجه در سال ۱۹۴۷م، باعث شکست آلمان نازی شد.

بعد از ختم جنگ جهانی دوم، که شوروی به عنوان فاتح اصلی جنگ شناخته شده بود، بر قدرت و پرستیژ اش افزوده شد. آمریکا متوجه شد که شوروی دارد به اروپا پیشروی می کند، آمریکا برای سد نفوذ شوروی، طرح مارشال با هدف باز سازی و احیای اقتصادی اروپا را مطرح می کند آن  هم در بستر دیپلماسی اقتصادی و نوسازی شکل می گیرد. رقابت های جنگ سرد وقتی به سایر کشور ها کشانیده می شود، دیپلماسی آشکار و یا دیپلماسی دموکراتیک جایش را به دیپلماسی پنهان و استخباراتی می دهد. در طول دوران جنگ سرد، وزارت های خارجه که مسؤلیت اجرای سیاست خارجی دولت ها را دارند، به حاشیه رانده شده بود و نقش وزارت خارجه تنها در بخش اعلامیه ها جا داشت.  

منابع:

۱. نقیب زاده، دکتر احمد، تاریخ دیپلماسی و روابط بین الملل؛ از پیمان وستفالی تا امروز، تهران، نشر قومس، چ ۲، ۱۳۸۳.

۲. کسینجر، هنری، نظم جهانی؛ تأملاتی در باب ویژگی ملتها در گذر تاریخ، ترجمه، سهیل، سنجر، کابل، ۱۳۹۵.

۳. کندی، پُل، پیدایش و فروپاشی قدرت های بزرگ، ترجمه، غفرانی، عبدالرضا، تهران، انتشارات اطلاعات، ۱۳۹۵.

۴. دهشیار، دکتر حسین، سیاست خارجی آمریکا در تئوری و عمل، تهران، انتشارات میزان حقوقی، ۱۳۹۱.

۵. عمرانی، دکتر حیدر قلی، کمونیسم؛ نگاهی به کارنامه کمونیسم جهانی، تهران، انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۶.

۶.  بجور نلوند، بریتا، جنگ سرد، ترجمه، حقیقت خواه، مهدی، تهران، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۵.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com