خانه » خبر و دیدگاه » حمیرا نکهت دستگیرزاده «فریادی از گلوی بریده زنان سوخته»

حمیرا نکهت دستگیرزاده «فریادی از گلوی بریده زنان سوخته»

 

      دکتورحمیرا نکهت دستگیرزاده ازانگشت شمار شاعران زن در تاریخ معاصرادبیات فارسی دری میباشد که با تابوشکنی ، نواندیشی ، تازه سرائی ،آزاد پنداری و بیان مقدس گونه احساسات زنانه ، انرژی و حرکت بربال های تیرخورده زنان و شاعران آزاد در قفس بخشید تا با پَرزدن نوین ، قفس را بگشایند وروح بر پرواز آزادانه وحق طلبانه بخشند. سروده های حمیرا نکهت دستگیرزاده چراغ بیداری و پپیوند ناگسستنی عشق و صدا چون  آب زلال  در شاهرگ رودخانه نواندیشی وتابوشکنی به پیش میروند و فریاد هایش زلزله آفرین گوشهای زن ستیزانه میباشد . او با زن ستیزی و آزار جنسی  که با پندارهای تکراری و گهنه گرایانه نهادینه شده است؛ سخت در ستیز است و چون شمع میسوزد تا تاریکی ها را روشن نماید . حمیرا نکهت دستگیرزاده در صحبتی با جهانی از درد میگوید: « میدانید ؟ به او خانواده که دخترجوانش رابه بدترین شکل میکشند  به او خانواده که به بچه دوازده ساله شان ده نفرهمزمان تجاوز میکنند به او خانواده که بینی  و گوش دخترشان را شوهرش میبرد چه میگذرد  » او مصیبت ها و بدبختی های که خواهر ، مادر و دختر هموطنش در روند تاریخ کشیده است ؛خوب میداند و درتار و پود وجودش حس میکند .  صفات نیک فروتنی ، تواضع ،مهربانی ، میانه روی و آموزندگی در شخصیت حمیرا نکهت دستگیرزاده چنان نهادینه شده است که در اکثر اشعارش و فریاد های گلوهای بریده شده این خصوصیات نیک حس میگردد .

       حمیرانکهت دستگیرزاده را نمیتوان درچهاردیواری عصر خودش و معیارهای شناخته شده و قبول شده زمانش درک کرد و فهمید . برای شناخت جهان بینی و فریادهای حمیرا نکهت دستگیرزاده باید گامهای شعرش را از آن لحظاتی پیگیری و تعقیب کرد که  با رابعه بلخی درد عشق ناکام را باقطع شدن شاهرگش حس کرد و با نادیا انجمن هزارسال بعد پرپر زنان کوشش نمود قفس اسارت رابشکند  و پروازنماید.شعرحمیرا دستگیرزاده در حقیقت نمونه ، شیرازه و تراوش همه دردها ، رنج ها ، زندانی بودنها ، لت و کوب شدن ها ، زن ستیزی ها ، به آتش کشیدنها  ،تجاوزهای جنسی وازدواجهای ظالمانه باجبرواکراه صدهاشاعرارمان به دل و صداهای خفه شده درگلوی  ملیونها زن میباشد .  نکهت دستگیرزاده شبهای یلدای تاریک و روزهای مصیبت بار زن هموطنش را حس و درک میکند وباحالات وکیفیات رابعه ، مهری ، مخفی ، نادیا وفرخنده زندگی مینماید. حمیرا نکهت دستگیرزاده رابعه بلخی …  

     رابعه بلخی را برادرش حارث به جرم عاشق شدن به بکتاش و سرودن اشعارعاشقانه دربین حمام گرم و سوزان انداخته شاهرگش راقطع و دروازه حمام را با سنگ و گچ مسدود میکند . رابعه درحالیکه خون از وجودش میرود انگشتش را باخون رنگین وبر دیوارحمام شعر مینویسد و برادرش را چنین دعا میکند.


دعوت من بر توآن شد کایزدت عاشق کناد 
بریکی سنگین دلی نامهربان چون خویشتن 
تا بدانی دردعشق و داغ مهر و غم خوری 
تا به  هجر اندر  بپیچی  و  بدانی  قدر من

 روز بعد که دروازه حمام را باز مینمایند نعش خون آلود بی جان رابعه بلخی را که مظلومانه نکته ختم یا شروع عشقش  را با اشعار بر دیوارهای حمام نگاشه است ؛ یافتند.

     حمیرا نکهت دستگیر زاده آخرین نفس های رابعه بلخی که به جرم عاشق شدن غرق  خون بود؛ در سینه اش میکشد و فریاد های ناشنیده گلوی بریده رابعه را با هوای مبارزاتی علیه زن ستیزی وتلف نمودن حق زندگی زن بلند مینماید و ناله های زن عاشق ناکام را با احساسی انسانی در دل ما چنین مینشاند.

« خواستم که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که زن بودم * »

حمیرا دستگیرزاده سوگ بخون غلطیدن رابعه بلخی وغم از دست دادن نادیا انجمن راچنین زمزمه میکند .« نادیه، از سوگ خواهرت رابعه برنخاسته درسوگ تو مینشینم باد شُوم حوادث، زمان را برگ گردانی کرد و آنگاه حارث درهیات شوهری درآمد وهستی زنی را درلای انگشت های خشونت فشرد و فشرد. خاک، “خاک پذیرنده مهربان” دهن گشود و تن سرد شاعر بانوی را از دیده ما نهفت.

حارث چشمت روشن، تخم خشمی که کاشتی “گل داد و میوه داد” اینک مردی همتبار اندیشه تو گرگ وار صدای زنی را برید و گلوگاهش را باز گذاشت تا مجرای باشد فریاد های به صدا نیامده را.

حارث ،چگونه شد که تو بر سریر ماندی و رابعه در سیمای هزاران زن به خون نشست؟

چگونه شد که تو بار بار به هیات برادر و شوهر و قدرت و عقیده زاده شدی؟

چگونه شد که در تن اندیشه های خونین سرخ ترین ماندی؟

چگونه شد حارث ،که دست زمان در رگ دستان تو نیرو نهاد و می نهد و از دستان رابعه نیرو ستاند می ستاند؟»

    ده قرن بعد از جان باختن رابعه بلخی ، شاعر جوان و عزلسرای آزاده نادیا انجمن  آرزو دارد پنجره های قفس را بشکند وآزادانه از زندان زن ستیزی پرواز کند و چنین فریاد میکشد.

نیست شوقی  که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟

من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم

وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم

نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم

چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم

باد آن روز گرامی که قفس را بشگافم

سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم

دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم                                                                      

     نادیا انجمن دربیست وپنجمین بهار زندگی یک سال بعد از ازدواجش  قربانی خشونت خانواده گی گردید و تن زخمی و لت وکوب شده اش را به شفاخانه هرات بردند درحالیکه آرزوی سرودن هزاران شعروتماشای ده ها بهار زندگی پیش چشمانش، اشک ناامیدی برصورت و آه وناله در دل داشتند نادیا انجمن با نامرادی جهان فانی را وداع گفت و با رفتن خود دل هزاران عاشق شعرش و هواداران ادبیات وزبان فارسی دری را با غمی فراموش ناشدنی رها نمود .

 حمیرا نکهت دستگیرزاده ضربات و زخمهای تن نادیا انجمن را در وجودش حس و درد از دست دادن او را چنین ناله میکند :

« گلوی دختر ۲۵ ساله ای از صدا تهی شد صدای شاعری به بی واژگی پیوست، انگشتان زنی نه دیگر در کوچه های تاریک موی کودکش پرسه خواهد زد و نه بر برگ های دفتری به جنبش خواهد آمد تا غزلی قامت افرازد.

نادیا، تا بودی صدای خود شدی و تا رفتی صدای خفه شده خیل خموش زنان هم میهن ات، هم مگر مرگ تو تواند  ما را به چون و چرای مرگ آنان رهنمون شود.

شاعر، تا بودی فریاد زندگی بودی تا رفتی فریاد درد شب های خشم و کین شدی، بزرگا بانوا که بودنت نفس کشیدن زنی در دیار نگوها و نکن ها، دورشوها و کورشوها بود و رفتنت فریادی از گلوی بریده زنان سوخته شهر و دیارت! ماندنت پرده به یک سو زدن از روی حقیقت تلخ زن بودن در آن خطه بود و رفتنت پرده برداشتن از روی حقیقت تلخ زن زیستن و تن به مرگ دادن از شرم زندگی.

نادیا،در این جامعه وحشت زده که خشونت جاریست و محبت جا تهی کرده است تو نمی گنجیدی مگر اینکه تن به تسلیم میدادی. رها یی از قفس را آرزو برده بودی رها شدی رهایی ات مبارک! اما آنکه قفس ات را شکستاند ما را به سوگ ات نشاند 

نادیا،آرام بخسپ که در شهر و دیار من و تو اگر واژه سرگردان معنی است، در شهر من و تو اگر درها برای گشوده شدن ساخته نشده اند؛ زنان در شهر من و تو شهامت فریاد شدن را دارند. هنوز خاک “مزار آن دو دست جوان” نخشکیده است خاک لیدا آن شاعررا میگویم او که آتش  شد و شعله شد و در خاک خفت تا مگر ستمی بر زنان نرود غافل از اینکه ترا همسرت همخانه و همتایت از ریشه زندگی میکند و به خاک می افگند، دریغا که خواب او را مرگ دردناک تو برآشفت و خواب رابعه و مهری و طاهره و نامرادان دیگر را نیز!

آری :

           کاندرین ره کشته بسیار است قربان شما 

به کودکت چی بگوییم؟ ما که نسل  خون دیده و به خون نشسته ایم به روی کودکت چگونه بنگریم؟

تهی جای ترا چی معنی کنیم؟

نبودت را چه چاره کنیم؟

صدایت در میان واژه های شعرت تا همیشه جاری باد»

 

    حمیرا نکهت دستگیرزاده همچنان که فریاد گلوی بریده رابعه بلخی و پرواز بال های شکسته شده نادیا انجمن از قفس میگردد ؛ درد و رنج خواهر آواره خود را در عمق رگهایش حس میکند .وقتی سیمین حسن زاده آواره و دربدر میگردد برای فرزندانش  گاهی بابا و گاهی مادر میشود و درد و رنجش را از ته دل چنین فریاد  میکشد . 

هان مگو در بهای زن بودن  
گوشه  انزوا  سزاست  مرا 
ناتوان ،بینوا،حقیر،ضعیف 
زآفرینش همین بهاست مرا 
دویتیمم ز من پدر میخواست   
سرپرست و ولی و نان آور 
چه  بگویم  چه ها  کشیدم آه  
گاه   بابا  شدم   گهی   مادر  

 

حمیرا نکهت دستگیرزاده  با اندیشه ژرف و فهم حقیقت آواره گی ،  اشک و آه سیمین حسن زاده را درک میکند و سرش را به زانوی خود میگذارد و با جهان همنوائی تلاش میکند مرهمی بر زخم ها باشد .

بنشین بانو

سفره سبز نگاهت را 

پهن کن

و جفت رمیدهء ترا

با روشن ترین صدا

بخوان

نه دیگراز دستش داده ای بانو!

چلچله های صدایت

از بهار هم صدایی کوچیده اند

وترس

دیوارهای خانه ات 

زنگ زده است…

بنشین بانو

روز را در دلهره ها

و شب را در بی صدایی هایت

گریه کن

در میان آمد وشدخورشید

دوتن

تباه میشوند

بانو آه بانو

کاش میتوانستم 

       در یک واقعه ناگور ونابخشودنی به تاریخ ۲۸ حوت ۱۳۹۳ هجری شمسی فرخنده به ضرب مشت ، لگد ، سنگ و چوب در شاه دوشمشیره کابل کشته شد و بعداً موتر را از روی نعش خونینش عبور داده او را به دریای خشک کابل انداختند و آتش زدند . این واقعه فریاد و فغان شاعر زن متعهد را بلند نمود . حمیرا نگهت دستگیرزاده  سنگ وچوبی که بر سر و جان فرخنده خورده بود حس میکرد مثل اینکه موتر را از روی سینه اش عبور داده و دردریای کابل او را سوختانده باشند چه پُر محتوی و مناسب  سروده است .      

      چه روز تلخ و سیاهی به چشم دنیابود                                                                                              چه  آشکار دل  شهر زیر  پاها  بود                                                                                               دلی  که  ناله  برآورد سنگ خارا بود                                                                                                   زنی که سوخت به آتش میان دریابود                                                                                          

       حمیرا نکهت دستگیرزاده درد زنان وطن را از ته دل بیان میدارد اما محتوی شعر او تنها بر مبارزه علیه خشونت و زن ستیزی محدود نیست بلکه عمق باورهای سیاسی اجتماعی با شرایط عینی و ذهنی وطنش گره خورده است او در نبرد با  استبداد ، نابرابری ،  بی عدالتی ، صدای کارتوس و دود سوختن پیکر زحمی وطن ، کوله بار رنج و انده مهاجرت و آواره گی را برشانه هایش حمل میکند و فریاد میکشد.

آه ای ملت به غم خفته، ای نشسته به سرخِ ماتم‏ها

سرزمین تو ختم آبادی کشور تو عقیم آزادی

روزگاری‏ست آسمان خفته، نور در چشم اختران خفته

دست‏هایت به بند ناچاری، ذهنت اما مقیمِ آزادی

آنچه حمیرا نکهت دستگیرزاده را استثنائی میسازد عشق است .عشقی که بدون  تلاش دریافت دلیلی ، چون نور خورشید به هرسومیسر است .

آن زن که به عشق خانه کرده‏ است منم

در نبض بنفشه لانه کرده‏ است منم

هر زن که ستم‌وارگی بودن را

در باور خود ترانه کرده‏ است منم

 

تنها منم که آتش فریاد در گلو

آواز می‌دهم

تا عشق ره به کوچه و پس کوچه وا کند

     حمیرانکهت دستگیرزاده ازپیش کسوتان بیان احساسات لطیف ومقدس گونه زنانه در تاریخ ادبیات فارسی دری میباشد. درگذشته این احساسات مقدس گونه زنانه چون شعله آتش در درون شاعران زن سوخته واقبال بیان نیافته است .شاعران زن امروزمثل لیلایلدا، بهارسعید ، هداخموش ،لیلی صراحت روشنی ووو کاسه صبرشان لبریزشده و دلیرانه پرواز میکنند و چنین میسرایند. لیلا یلدا :

با سیه چشمان  خود خواهم که مدهوشت کنم
با سپید اندام خود  یک شب  کفن  پوشت  کنم
مست  می لرزد  تنم  در خواهش  این اشتیاق
جامها  می  از  لبانم  جان  من   نوشت   کنم

بهارسعید میگوید:

بکش مرا  به خم  و  پیچ های آغوشت

به کوره ی نفست  آتشم  کن ، آبم  کن

میان عشق قوی  پنجه ی  دو بازویت

بگیرم  و بفشار ، بشکن  و خرابم کن

 حمیرا نکهت دستگیرزاده این احساسات مقدس زنانه را در هوای دیگر فیلسوفانه ، حرمت مادرانه و استادانه چنین میسراید .

باید برون کنی                                                                                                                            از ذهن رهگذر                                                                                                                        انبوه موی خویش                                                                                                                      باید برون کنی                                                                                                                            از چشم رهگذر                                                                                                                           تصویر ذات خویش                                                                                                                         باید برون کنی                                                                                                                            از خویش طرح قامت خود را                                                                                                         از رهگذر، تمامت خود را                                                                                                         گیسو به چاه چادر                                                                                                                    گیسو به لای در                                                                                                                             نه!                                                                                                                                       بگذار رهگذر                                                                                                                           هر شب میان باغ خیال خویش                                                                                                        با دیو های سرکش تبدارش                                                                                                            بر دار گیسوان تو آویزد

 

دستانی از سیم دارم                                                                                                                                         دستانی از  زر                                                                                                                                                        زمرد چشمانت به چند؟                                                                                                                                     یاقوت و مروارید به هم آمیخته دارم                                                                                                                            وقتی میخندم 

  سیم تنی دارم و سیماب دلی                                                                                                                                   به هوای تو                                                                                                                                                                برای دیدنت                                                                                                                                                               سبزسبزمی آیم                                                                                                                                                    هوای دیدنت به چند؟

در هستی این این لحظه ها از بندگی تن رها
هم عاشقی هم عشق را من مذهبم من مذهبم                                                                                       با این تن بشکسته ام با دستهای بسته ام
با عشق تا پیوسته ام خورشید جاری در شبم

دست من و نیاز من و تنگدستی ام
دلتنگ قصه های پر آب و شرار تو
شب را به یاد های تو خورشید میکنم
از آتش دو دیده ی شب زنده دار تو

در را به روی لحظه ی دیدارها مبند
از بام میرسد خبر راهوار تو
این شهر از طراوت گل یاد میکند
من از خیال روشن سبز بهار تو

برخیز و روز را به سبوی نشاط ریز
بس جام ها تهی شده در انتظار تو
من- خسته، دل – شکسته، صدا- پرشکسته است
بنشسته شب ، گسسته زخود بیقرار تو

حمیرا نکهت دستگیر زاده با عشق و اوج انسانیت درفش نهضت مبارزه علیه خشونت ، زن ستیزی را با انتهای شهامت و جرئت برای فردای روشن یکدیگرپذیری و عدالت اجتماعی بلند نموده است.عشق وطن واحساس عمیق زنانه را به وجه احسن بیان کرده و با افراصیت چپ و راست سخت سر ناسازگاری نموده است . اما هیچگاه نور عشق وقدرت مبارزه  تاریکی نفرت را در سینه اش راه نمیدهد. اونمونه محبت و شیرازه عشق در مقابل نفرت میباشد . زن است و فریاد زن ستم کشیده و زن ستیزی ، روح  آزادمنشانه شعرش گشته است اما هیچگاه نفرت مرد را در ذهن وشعرش تولد نکرده است او با باورهای ناعادلانه ،  ذهنیت نابخردانه  و اعمال جاهلانه مبارزه میکند و هیچگاه ذهنیت مرد ستیزی شمشیر زن ستیزی نگردیده است او با آن قشری که زن ستیزی را با تکرار کهنه گرایانه نهادینه ساخته اند سرسازش ندارد و فریاد اصلاح طلبانه سرمیدهد تا آزادی و حقوق زن احیا گردد . درشعرحمیرا نکهت دستگیرزاده همچنان که با مادرش راز و نیاز میکند و زمزمه مهر ، محبت و عشق نامحدود را افشا میسازد همزمان به شوهر ، پسر و پدرش نیزعاشقانه میسراید . او در سال ۱۳۶۱هجری شمسی با محمد عمرعدیل که ذوق شعر و هنر دارد ؛ازدواج میکند و عشق خود را در جغرافیای که زن نام شوهرش را بزبان نمی آورد و پدر فلانی صدا میکند ، چنین صادقانه و آزادمنشانه ابراز میدارد .

من در این خانه عشق می کارم

روی چشمان روشن پسرم

روی لبخند با وقار هری(۱)

روی سنگینی و سکوتِ عمر(۲)

وقت آزادگی بکر هژیر(۳)

وقت لطف هری و خشم خودم

وقت بیداری عمر در خواب!

وقت تلویزییون و انترنت

بین ما سایه افگن است و فراق

من در این خانه عشق می کارم

(۱) هریوا نکیسا دختر شاعر (۲) محمدعمرعدیل همسرشاعر(۳) هژیرسینا پسرشاعر

      حمیرا نکهت دستگیرزاده ازطفولیت تا آخرین لحظات زندگی زمزمه های آیات هدایت را که پدرش هرروز تلاوت میکرد صمیمانه در قلبش پرورش میداد و انگیزه آموزشی توانا را در زندگیش تجربه مینمود . او با محبت ، پند ، اندرز ، نصایح آموزشی پدرعشق میورزید و زندگی میکرد . شعر سوگ سرود که برمرگ پدرسروده است شاید یکی از پُرمحتوی ترین آموخته های باشد که حمیرا نکهت دستگیرزاده با عشق به پدر درقلبش ثبت وبا واژه های دلنشین  سروده است.

سوگ سرود

صبح شد آواز ده خورشید را ، قرآن بخوان

باز گو در زیر لب یا ربنا قرآن بخوان

در صدای خوانش هر واژه روشن میشویم

با چراغ آن صدای آشنا ، قرآن بخوان

شاخه ها ی روشن اکاسی و گنجشک ها

صبح ها در آرزویت همصدا: قرآن بخوان

نیست خاموشی سزای آن سرای پرنشاط

نی برای ما برای آن سرا، قرآن بخوان

خفته ای خاموش و ما فریاد را پر داده ایم

ای رسانده سوگ ما را تا خدا ، قرآن بخوان

می چکد گویا هنوز از پنجه هایت آفتاب

با وضوی پر خلوصت تا رها ، قرآن بخوان

در صدایت چیز دیگر بود والاتر زعجز

باز گو یا ربنا فغفر لنا ، قرآن بخوان

دستهایت تا به سوی نا کجا وا میشدند

نور میشد بال پرواز دعا، قرآن بخوان

گر نخوانی آفتابم می برد از یاد خود

تا نگیرد شام دنیای مرا ، قرآن بخوان

گر نخوانی کودکی هایم زمن پا می کشند

تا نریزم ذره ذره زیر پا ، قرآن بخوان

کی توانم بی تو مانم ای تنم قربان تو

کی رود از یادم آن آوا هلا ، قرآن بخوان

دیده در راهم که با آن سبز بکر چشمهات

باز آوازم دهی : نسرین بیا ، قرآن بخوان

دیده در راهم درآ با خنده های بی دریغ

قصه کن حرفی بز ن شعری سرا ، قرآن بخوان

مانده است دور از صدایت نام ما ، قرآن بخوان 

کرده ای ما را فراموش از دعا ، قرآن بخوان

صبحگاه است و دعا و عادت سبز صدات

ای پدر ای اعتیاد لحظه ها ، قرآن بخوان

بی صدایت بی صدایی رخنه کرده در دلم

عاشقانه مهربانا بهر ما ، قرآن بخوان

آن صدای صبِحِ ِ ما را مرگ داسی شد درود

ای پدر بر صبح های بی صدا ، قرآن بخوان

بی هوای بودنت تنها ترین فصل غمم

ای پدر تنهایی تلخ مرا ، قرآن بخوان

می تند دور تنم ترسی به رنگ گم شدن

تا نگردد دستت از دستم رها ، قرآن بخوان

قبله گاه من تو بودی قبله گاه من تویی

بر که آرم من نیاز و التجا ، قرآن بخوان

رفته ای من مرده بودم لحظه ها را آنزمان

تو صدا می کردی ام دختر بیا ، قرآن بخوان

خاک شد بر سر مرا وا حسرتا ای وای من

رفت بابایم که را گویم هلا ، قرآن بخوان

رفت با با رفت با او “خانه ما ” هم به باد

من در این وحشت سرا خوانم ترا ، قرآن بخوان

نی دگر قرآن نخوانی زاری ام بیهوده است

رفتی و تنها شدم مرگ مرا ، قرآن بخوان

نی دگر قرآن نخوانی با صدای پر خلوص

باغ چشمت بسته شد بروی ما ، قرآن بخوان

یادم آید گفتی ام وقتی که دلتنگی مدام

صبح برخیزو نمازی کن ادا ، قرآن بخوان

صبح شد آواز ده خورشید را من مرده ام

بی تو هر لحظه نمازم شد قضا ، قرآن بخوان

صبح شد من شب شدم بی تو نمیمانم پدر

تو برای من نمازی کن ادا ، قرآن بخوان

۱۰ فبروری ۲۰۰۸

      حمیرا نکهت دستگیر زاده یک پسر هژیرسینا و یک دخترهریوا نکیسا دارد که دیوانه وارعشق آنها را تاآخرین لحظه حیات ناله میکند.

      برای پسرش هژیرسینا، در آن لحظاتی که احساس درد جانکاه را دکتوران معالح با خبرهای ناگوار روزهای پایانی زندگیش بدرقه مینمایند در آخرین شعری که در صفحه فیس بوکش ثبت گردیده است مادرانه همدردی، نصیحت و وداع مینماید . اوهیچگاه از مرگ ترس و واهمه ندارد اما اشک نورچشمان وغم عزیزان خصوصاً هژیرسینا اورا سخت آزار میدهد صمیمانه و دلسوزانه عشق مادرانه خود را در شعر زیبا ، بااحساس و دلنشین ابراز میدارد تا غبار اندوه در سینه پسرش هژیرسینا خانه نسازد . هر چند غم انگیز و با درد است  این نوشته را با آخرین  پیام و سروده حمیرا نکهت دستگیرزاده  به پسرش هژیر سینا به دست اتمام میفرستم .

«مادرانه به بیماری نگریستن، یعنی این که از خدا بخواهی فرزندانت حرف های داکتران را نشنیده و یا نفهمیده باشند. و خود را به در شوخی و سرزندگی و دلشادی بزنی که یعنی خیلی خوبم. پسرم هژیراما حرف های داکتران را هم شنیده بود و هم  فهمیده بود. اما مردانه خاموش بود.  این شعر مادرانه و بسیار ساده آیینه من و اوست.

هژیر چشم تو امروز قصه ها دارد
نگاهت از همه سو ابر غصه می آرد
فدای وسعت چشم سیاه تو مادر
غمی غریب گرفته نگاه تو یکسر
تبی که در تنم افتاده اشک باران است
خموشی ات به نگاهم هزار دستان است
……………………………
دوباره قصه ءکوچ من است و فصل فرار
دوباره قصهٔ تلخ جدایی و آزار
نگاه می کنمت اشک می شود جانم
پر از تراکم یک رشک میشود جانم
چگونه از بر تو دور میتوان گشتن
چگونه تن به سفر دادن و روان گشتن
***
مرا به ریشهٔ گلدان خانه ات جا ده
چو گرد روی اتاقت به لانه ات جا ده
به پیش پردهٔ روشن، به بامداد بهار
صدا کنم که بیایم ببویمت بسیار
مرا به میز اتاقت ببین که می گردم
به گرد میز تو و چیدمان تو هردم

مبر ز یاد که از دیده ات نهانم من
میان خاک همان مادرم همانم من
چنان که عاشق تو بوده ام بمانم من
همیشه دل نگران توام ,چنانم من
تلاش گرم ترا می ستایم از همه سو
اگر که چشم شوم می کنم به سوی تو رو
خدا کند که زنی زندگی تو گردد
صدای رویش و بالندگی تو گردد
و دختر ی که بیاید صدا کند بابا
و دست حلقه کند دور گردنت هر جا
و یک پسر که به تو ماند و پدر گوید
ترا رفیق بخواند و همسفر گوید
خدا کند که بسازی ز آب و آیینه جا
میان خانه ای از راستی کنی ماوا
خدا کند که بخوانی مرا به قصهٔ خود
به قصه دور برانی سکوت و غصهٔ خود
هژیر جان منی , هستی نهان منی
تمام بودمنی ,هست بیکران منی
صدای آخ مرا باشتاب می شنوی
میان نالهٔ من اضطراب می شنوی
فدای لرزش آواز خسته ات مادر
هنوز عاشق لحن خجسته ات مادر
تو میرسی که بگیری دو دست پر دردم
اگر که ترس کرونا نگیردت هر دم
بیا چو کودکی هایت کنار من بنشین
میان دیدهءمن شوق دیدنت را بیبین
هژیر چشمهٔ امید های من در تو
طلوع روشن خورشید های من در تو
***
به نام پاک تو هر صبح آفتاب شوم
برای دیدن تو پیچ و تاب آب شوم

دکترحمیرا نکهت دستگیرزاده به تاریخ ۲۶ ثور ۱۳۳۹ خورشیدی دیده به جهان گشود.  در ۶۰ سال پُربار و با افتخار زندگی خود و با تولد و پرورش پانزده باغ میوه هاو گلهای شعر، تاریخ  ادبیات فارسی دری را مزین ساخت و در غروب زندگی که انتظار آن را میکشید سرانجام با آتش سوزان درد سرطان ساعت ۴ صبح جمعه چهارم سپتمبر۲۰۲۰ برابر به ۱۴ سنبله ۱۳۹۹ خورشیدی، پس از خوابی که دو روز دوام کرده بود به رفیق اعلی پیوست . شاعر عزیز دلها روحت شاد و یادت گرامی باد . 

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com