خبر و دیدگاه

نگاهی به نظریات سلیمان راوش پیرامون تجزیه پاکستان و چند نکته دیگر

Pakistan_Flag_4

 

اخیراً دو مقاله جالب و خواندنی از جناب سلیمان راوش یکی از نویسندگان شناخته شده کشور از میان ده ها مقالات نویسندگان و پژوهشگران کشور در رسانه های انتر نیتی توجه ام را با خود جلب نمود که یکی تحت عنوان: “تجـــاوز انگلیــــس، روس و امـــریــکا بــر افغـــانســـتان یا یــک دروغ بـــزرگ” و دیگری تحت عنوان” بجـــایی تجــزیه یا تقســـیم افغــانســتان چـــرا پاکســـتان باید تجـــزیه نشـــود؟در سایت وزین و پُر خواننده خاوران به چاپ رسیده بود.

قبل ازینکه دید گاها و برداشت های خویش  پیرامون مقاله اخیر  جناب سلیمان راوش “بجـــایی تجــزیه یا تقســـیم افغــانســتان چـــرا پاکســـتان باید تجـــزیه نشـــود؟” بیان کنم، لازم می دانم که در مجموع پیرامون اندیشه ها و شیوه پژوهشهای ایشان که ما تاکنون شاهد آثار مختلفی از ایشان هستیم چند کلمه ای تذکر بدهم: به نظر من یافته ها و پژوهشهای محترم راوش به ویژه پیرامون مسائل تاریخی، فرهنگی و هویت شناسی افغانستان  همواره بسیار جالب و بحث بر انگیز است که هر انسان را به نو اندیشی، کنجکاوی و بازنگری وا می دارد. ازینرو نوشته های ایشان بر خلاف نویسندگان کلیشوی و معمولی می تواند  راهنمای خوبی  در راستای باز نگری تاریخ افغانستان و شکستن بسیاری تابوهای سنتی و دروغهای شاخدار تاریخی  به حساب آید. چنانچه جناب راوش می نویسد:” مردم سرزمین ما از چندین قرن است که دروغها را نه تنها باور نموده و به دروغ ها عادت نموده اند که اتفاقأ برخی از دروغ ها به امری مقدس درنزد ایشان تبدیل گردیده و به وجدان شان مبدل شده است. جای بس تأسف اینست که اینها در آتش تنورۀ دروغ ها و ترفند ها میسوزند، ولی با آنهم نمی خواهند از تنوره بیرون آیند، عکس آن، با آتش تنوره ساخته و می سازند.. .”

بسیاری یافته ها و تحلیل های راوش در مقاله شان تحت عنوان “تجـــاوز انگلیــــس، روس و امـــریــکا بــر افغـــانســـتان یا یــک دروغ بـــزرگ” قابل ستایش است و  به نظرم یک حرکت جسورانه در راستای دست یابی به حقایق و باز اندیشی  است. نگاه ایشان به تعریف تجاوز بر افغانستان در تاریخ  معاصرافغانستان   خیلی جالب  و خواندنیست.

به عقیده من  نسل آینده ما  به همچو رهنمود ها و پژوهشها ضرورت  اشد دارند. زیرا به گفته نهرو کسی که تاریخ خود را نمی داند به ناچار آنرا تکرار خواهد نمود. بدون شک ما یکی از مردمانی هستیم  تاریخ واقعی خود را نمی دانیم و یا به خود زحمت نمی دهیم که بفهمیم. روی تصادفی نیست که در هر قرن  تراژیدی های تلخ تاریخی بار ها  بر سر ما تکرار میشوند.

اما برداشت من از هر دو مقاله  ایشان یک سان نیست.  چنانچه   مقاله تحلیلی و واکنشی ایشان پیرامون تجزیه افغانستان از بسیاری جهات پرسش بر انگیز و متانقض با برخورد روشنگرانه و واقعیت گرانه شان نسبت به مسائل تاریخی و فرهنگی افغانستان دارد.

به دلایل ذیل  با برخی نظریات محترم راوش  نمی توان موافق بود:

۱. نخست باید گفت مخالفت راوش با تجزیه افغانستان مثل هر  افغانستانی  وطندوست قابل درک است. وی بحیث یک شخصیت آگاه خوب می داند که  نقشه سیاسی پوست گوسفند مانندیکه تحت نام افغانستان  در نقشه جهان از سر زمین خراسان بزرگ پس از وطنفروشی های خانواده ها و سرداران سدوزایی و محمدزایی به نسل ما به میراث مانده است، محصول قربانی های فراوان مردم افغانستان است و حفاظت و نگهداری از آن وظیفه هر فرد نسل امروزی و فرداست.

 افزون بر آن آقای راوش این را  هم خوب می داند که تجزیه افغانستان نه تنها برای مردم افغانستان فاجعه بار خواهد بود، بلکه برای بی ثبات ساختن کل منطقه و تقویت تروریسم نیز بی تاثیر نخواهد ماند. اما آقای راوش  تجزیه پاکستان را پیشنهاد می کند.   چنانچه ایشان می نویسند:” آیا بهتر نخواهد بودکه به جایی طرح تجزیه یا تقسیم افغانستان، مسالۀ طرح و تجزیه پاکستان مورد بررسی، شور، کنکاش و مشورت قرار گیرد.”

 واقعیت اینست که تجزیه پاکستان یک پیشنهاد نو از طرف آقای راوش نیست، بلکه ما بار ها از رهبران افغانستان در نیم سده گذشته خواب تجزیه پاکستان را با ایجاد” پشتونستان بزرگ” دیدیم ولی بد بختانه امروز نزدیک است که خود ما از نقشه سیاسی جهان محو شویم.

به نظر من نه تجزیه افغانستان به نفع همسایگان ما تمام خواهد شد و نه تجزیه پاکستان، ایران و هیچ کشوری دیگری می تواند  به سود ما تمام شود. حتا تجزیه شوروی به سود ما تمام نشد، بلانس منطقوی کاملاً به سود  پاکستان و ایران  تغییر خورد. تصور میشود تجزیه پاکستان اتمی و سرشاراز لانه های تروریسم  می تواند حتا خطرناک  تر از تجزیه افغانستان تمام شود. ازینرو  تجزیه پاکستان نه عملیست و نه ضروری.

 2. در مقاله آقای راوش استعمال واژه “اهریمن ” به پاکستان توجه ام را جلب کرد. چنانچه می نویسد:”… اگر امریکا و غرب صادقانه می خواهد که خود و جهان را از شر اهریمن نجات بدهند، نخست باید لانۀ اهریمن را ویران نمایند. در صورت ویرانی لانۀ اهریمن، اهریمنان بی خانمان، بی پشتیبان و پراگنده و آواره می گردند. در این بی خانمانی است که سرانجام یا تسلیم می شوند و یا نابود. بنا براین تجزیه پاکستان یگانه راه ممکن برای نجات بشریت از شر تروریسم به شمار می آید”.

 درین شکی نیست که پاکستان بحیث دشمن تاریخی افغانستان پنداشته میشود و از هیچ وسایلی برای ویرانی افغانستان روگردان نیست و سیاست غرب هم در برابر پاکستان مبهم و سوال بر انگیز است. اما بیایید  واقعیت بینانه قضاوت کنیم و وطندوستی ما بجایش باشد به  معایب خود نیز نگاه کنیم و ببیم که امروز جهانیان پاکستان را بحیث لانه” اهریمن” نگاه می کنند و  یا افغانستان را؟ امروز افغانستان کدام نقش را در منطقه و جهان بازی میکند ؟ آیا اهریمن از پاکستان سر بلند کرده است و یا از درون فرهنگ  بدوی افاغنه؟

واقعیت تلخ اینست که بد بختانه بر خلاف پاکستان، افغانستان در انظار جهان به عنوان سرزمین  وحشت ، جهالت ، تریاک،  تمدن ستیز، زن ستیز، فاسد سالاران و جنگسالاران شهرت  دارد. به نظر  جهانیان افغانستان به”سر زمین شرارت”  و خطر برای منطقه و جهان تبدیل شده است.

آقای راوش  در مورد تجاوز پاکستان می نویسد :” درمورد پاکستان باید گفت که پاکستان و ایران هرگز به افغانستان تجاوز ننموده است و هرگز هم جرئت این را نداشته اند که بسوی افغانستان با سوء نیت بنگرد. بلکه این افغانها و پیشوایان افاغنه بوده که بدامن پاکستان و ایران در گروه (هفت و هشت) چهارده سال جهت تجاوز بر افغانسان آویزان بودند وخاک پای بی نظیر بوتو، ضیاالحق و نوازشریف و خمینی و خامنه ای را سرمه چشم خویش ساخته بودند.”

افزون بر آن راوش معتقد است که ۹۰ % مردم  افغانستان افکار طالبی دارند، پس ریشه خشونت را در افکار خود ما جستجو کنیم تا پاکستان و یا ایران.

کاش ریشه های بدبختی ما در “پاکستان اهریمن” خلاصه میشد. اگر به تاریخ سه سده اخیر از زمان ظهور قبایل افاغنه نگاه کنیم، همه این مدت ما با” اهریمن ” سروکار داشته ایم.

یکی از دپلوماتهای کانادایی چند سال قبل نام افغانستان را” مشکلستان”  یا TROUBLISTANنام گذاشته بود. به عقیده وی پشتونها هیچ گاهی باخود در صلح زندگی نکرده اند و آنها زمانی با خود در صلح زندگی می کنند که با غیر پشتون ها در جنگ باشند. به نظر او  افغانستان در سه سده اخیر یا مصروف  جنگ با خود بوده است  و یا با همسایگانش.

 آقای راوش که سروکار تان با پژوهش تاریخ است خوب می دانید که بدختی  نه تنها مردم کنونی افغانستان، بلکه تمام منطقه از زمان سر بلند نمودن قبایل بدوی افاغنه به جان، مال و ناموس ما آغازشد. چنانچه شما نوشته اید: “پس از آنکه احمد شاه درانی به پادشاهی میرسد، افغانستان چنانکه بعد از به قدرت رسیدن غزنویان خود به یک دولت متجاوز تبدیل یافته بود، در این زمان یعنی در زمان احمد شاه درانی نیز دولت افغانستان دست به اعمال تجاوزکارانه به ویژه در مقابل هندی ها زده است. بنا بر تعریف که از تجاوز نمودیم افاغنه تجاوز کرد و متجاوز شد. شرح این تجاوز را میتوان در تاریخ ( احمد شاهی ) اثر محمود الحسینی المنشی ابن ابراهیم و تاریخ غبار و سایر تواریخ مشاهده نمود، هرچند که بسیار شرمگینانه در برخی از رسالات و کتب تاریخ، این تجاوز و تجاوزات مایه افتخار و دلیری مردم افغانستان توصیف شده است. خنده دار ترین طنز تاریخ این است که مردم ما هم تجاوز بر خویشتن خویش را و هم گاهی که خود تجاوز نموده اند هر دو را مایۀ فخر و مباهات و رستگاری خود میدانند.”

۳. راوش در مورد ایجاد  پاکستان  چنین می نویسد:” پاکستان یک کشوری نو بنیادی است که در اثر توطئه و دسیسۀ خارجی با تصاحب بخش از اراضی افغانستان و هند ساخته شده است. بنا براین این کشور تاریخ ندارد و از تشکیل آن حتا یک قرن…”.

در مورد اینکه پاکستان یک کشور نو بنیاد است و توسط دسایس خارجی ایجاد شده است کاملاً  با راوش هم عقیده هستم، اما سوال من از جناب راوش بحیث آگاه تاریخ اینست که تاریخ ایجاد کشوری بنام “افغانستان” چه وقت و توسط کی صورت گرفته است؟

واقعیت این است برخلاف تصور بسیاری ها نه احمد شاه درانی بنیان گزارافغانستان کنونی است و نه او نام “افغانستان ” را بجای خراسان تاریخی بر سر سر زمین ما گذاشته است.

به باور من  نه تنها پاکستان  محصول دسایس و توطئه استعماری است،  بلکه افغانستان نیز است. علیرغم قربانی ها و قهرمانی های مردم ما انگلیسها توانستند هم مرزهای افغانستان را در بازی بزرگ با روسیه تعین کنند و هم نام آنرا خود شان بنام افغانستان بجای خراسان تاریخی انتخاب کردند، بی آنکه ما کوچکترین نقشی درین نامگذاری داشته باشیم.

باید گفت  افغان وافغانستان نه نام تاریخی این سر زمین است و نه هویت و افتخارات تاریخی مردم آن. بر خلاف نام افغان توسط اقوام غیر پشتون و ایرانی ها به عنوان توهین  بر پشتونها که اقوام کوچی و غیر مدنی پنداشته میشدند در طول سده ها استعمال می شد ، در حالیکه پشتون ها خود شان را پشتون، زبان شانرا پشتو و پیرو سنت پشتونولی  می دانند.  برای اولین بار مردم بومی کابل افاغنه را  نه در شهر ، بلکه  بالای کوه مسکن دادند که امروز معروف به”ده اوغانان ” است. انگلیسها این نام را به عنوان توهین و هویت اجباری در سده نزدهم بر کل افغانستان گذاشتند که تا به امروز مردم  این سر زمین در بحران هویت می سوزند. بعد ها در یک سده اخیر فاشیستانی در افغانستان ظهور کردند که از نام  افغان وافغانستان سوء استفاده نموده خود را مالک افغانستان قلمداد کردند و سیاست محو  باشندگان  تاریخی غیر افاغنه را از طریق افغانیزه سازی  به پیش بردند که داستان طولانی دارد و درین بحث نمی گنجد.

 در ادامه باید گفت نخستین تفاوت ایجاد پاکستان با افغانستان در اینست که پاکستان در بخشی از سر زمین های تاریخی هندوستان ساخته شد و افغانستان در بخش های خراسان ، اما نام خراسان بر خلاف هندوستان از بین رفت.

دومین تفاوت پاکستان و افغانستان اینست که مردم پاکستان اعم از پنجابی، پختون، بلوچ و سندی و اقلیت های کوچک قومی خود شان و رهبرانشان در هنگام تجزیه هندوستان نام برای کشور شان یعنی: پاکستان و پایتخت بنام اسلام آباد بر اساس اتحاد اسلامی انتخاب کردند، اما برای ما انگلیسها نام افغان را مطابق به پیشنهاد مونت استوارت الفنستون که در اثر خود بنام سلطنت کابل برای دولت بریتانیا در اوایل سده ۱۹ پیشنهاد نموده بود، گذاشت. اما نام افغانستان برای اولین بار با مرز های جدید در زمان عبدالرحمن خان  رسمیت بین المللی داده شد.

سومین تفاوت پاکستان با افغانستان اینست که افغانستان  استقلال خود را از انگلیس ها در سال ۱۹۱۹ و یا مطابق به معاهده  صلح راولپندی در ۱۹۲۱ بدست آورد و پاکستان در ۱۹۴۷. پس تفاوت میان تاریخ افغانستان و پاکستان در حدود ۲۶ یا ۲۸ سال است.

 4. آقای راوش مثل  بسیاری ها معتقد است که پاکستان بخشی از اراضی افغانستان را اشغال نموده است. من خیلی تعجب می کنم  جناب راوش که پیرامون تاریخ و هویت مردم افغانستان پژوهش می کنند، چگونه  ادعای کاذب رژیم های عوامفریب افغانستان راکه در  مکاتب برای ما بحیث  حقیقت تلقین میشد، تا حال باور دارند.

 واقعیت اینست که رژیم های عوامفریب و قبیله گرای افغانستان در یک سده اخیر با دروغ بافی و تاریخ سازی جعلی کودکان ما را مغز شویی می کردند و برای ما در مکاتب   تلقین می کردند که تمام مرزهای ما با ایران و آسیای میانه طبیعی است و تنها خط دیورند که پشتونها را از هم جدا ساخته است توسط استعمار انگلیس بر امیر عبدالرحمن خان تحمیل شده است. ما خواهان آزادی خاک های از دست رفته خود  تا پل اتک از پاکستان با ایجادی” پشتونستان بزرگ” هستیم.

به نظرم دعوای  بی اساس ارضی به پاکستان  یک دعوا جلبی تاریخی بیش نیست که توسط رژیم های عوامفریب افغانستان برای یک بازی سیاسی و قبل از همه برای مصرف داخلی استفاده میشد. من مطابق به اسناد تاریخی باور دارم:

نخست اینکه پاکستان هیچ نوع تقصیر در مرز بندی خط دیورند  1893ندارد و پاکستان خود  در ۱۹۴۷ در نقشه سیاسی جهان ایجاد شده است.

دوم اینکه پاکستان به استثنای الحاق جبری بلوچستان و شکست در جنگ با بنگله دیش از اتحاد داوطالبانه پشتون ، پنجاب و سندی ها در نتیجه رفرندوم بوجود آمده است و تمام پشتونهای پاکستان به استثنای یک گروه کوچک خان عبدالغفار خان همه قبول کردند که در چوکات پاکستان بحیث یک ملت زندگی کنند و تا حال هم به این قول خود وفادار هستند و به هویت پاکستانی خود افتخار می کنند نه  به هویت ساختگی و خیالی پشتونستان پرداخته هندوستان، شوروی سابق ،  داودخان ، افغان ملت و  برخی رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان.

سوم اینکه مناطق قبایل پشتون پاکستان به جز از زمان  ایجاد حکومت درانی  ها در سر زمین  خراسان در ۱۷۴۷، از لحاظ تاریخی هیچ گاهی جز خاک افغانستان نبوده  و در طول سده ها  در انزوا زندگی می کردند و یا جزی از امپراطوری های هندی ها بخصوص بابری ها بودند.

اگر قرار باشد بخاطریکه آنها جز امپراطوری موقتی احمد شاه بودند، باید به افغانستان تعلق بگیرد، در آنصورت چون دهلی هم جزی از قلمرو احمد شاه بود، پس  ادعای ارضی بر دهلی  نیز نمود.

اما اگر این ادعا بر اساس  پشتون بودن باشد، پس باید گفت همه اقوام غیر پشتون افغانستان با همسایگان در منطقه هم ریشه هستند. چرا همه مرزها با همسایگان ایران و آسیای میانه پزیرفته میشود ولی تنها یک مرز مشهور به دیورند قابل قبول نیست؟

به نظر من نه پاکستان خاک ما را اشغال کرده و نه آن مناطق ادعایی با ما کدام تاریخ و فرهنگ مشترک دارند. بر خلاف افغانستان از لحاظ تاریخی بیشتر ریشه با آسیای میانه و ایران دارد نه به مناطق پتان پاکستان.

باید به صراحت گفت پشتونهای افغانستان به دو دلیل تمایل به پاکستان بویژه به قبایل پتان پاکستان دارند: نخست به دلایل اینکه در افغانستان علیرغم ادعای اکثریت خیالی آنها اقلیت هستند و بدون حمایت پشتونهای پاکستان و یا قدرت های خارجی نمی توانند بر بیشتر از ۶۵ فیصد نفوس افغانستان حکومت  کنند؛ دوم اینکه آنها به زادگاه تاریخی خود ماورای شرقی کوه های سلیمان گرایش عاطفی و طبیعی دارند و هیچ نوع علاقه ای در آبادانی افغانستان  ندارند.

باید گفت اکثریت افاغنه (به استثنای پشتون شدگان جبری  مثل اعراب و یا اقوام دیگر در جنوب )  در پنج سده اخیر  به شکل کوچی، مهاجم و یا اشغال گر  وارد خراسان و افغانستان شده اند. ازینرو نه قندهار زادگاه تاریخی آنها است و نه کابل و نه هرات طوریکه فاروق اعظم مدعی است.

باید یاد آور شد برای اولین بار صفوی ها در حمایت از غلجایی های قندهار پرداخته و  قبایل ابدالی را از قندهار کوچ داده به فراه و هرات مسکن گزین ساختند. این در حالی بود که قبایل ابدالی خود از ملتان به خراسان مهاجر شده بودند و  پدر احمد شاه درانی از جمله همین ملتانیان است. روی تصادفی نیست که در تاریخ احمد شاه درانی را احمد شاه ملتانی نیز می گویند.

برخلاف تصور بسیاری ها اکثریت مردم ننگرهار، لغمان، کنر غیر پشتون هستند که با صحبت به زبان پشتو معروف به پشتون شده اند، انور الحق رهبر افغان ملت از جمله  اعراب پشتون شده است که  توضیح آن در بحث فعلی نمی گنجد.

 5. جناب راوش بعد از پیشنهاد نابودی پاکستان “اهریمن ” توسط غرب ، برای نجات افغانستان  از  گرایش بسوی تجزیه طلبی ” آگاهی ، خرد و تربیت دهی”  را توصیه می کند:” در اخیر به آن عده از کسانی که بی مسوؤلیت طرح تجزیه افغانستان را می ریزند و یا از چنین طرح پشتیبانی می کنند خاطر نشان می سازم که به جای چنین یاوه های در صدد آن شوند که به مردم خرد و آگاهی بخشند، امروز ۹۰% مردم کشورما از لحاظ تفکر طالب هستند وعدۀ زیاد در خدمت جنایتکاران و پشتیبانی وحمایت از جنایتکاران. همچنان نباید حل مناقشات و مسایل ملی را در پیش کشیدن تجزیه کشور جستجو نمود. این امر در واقعیت بی حوصله شدن در مبارزه، یا به عبارت دیگر شکست خوردن در مبارزه علیه جنایت پیشگان بشمار میرود.”

  راوش در ادامه از” مشتی از روشنفکران” گلایه می کند و چنین می نویسد:” در پیش کشیدن چنین طرحهای لازم است نخست ازجامعۀ خود شناخت عمیق و دقیق به عمل آورد. ملتی که هر بخش آن ریشه های تباری و دینی و مذهبی خود را در بیرون از مرز های کشور جستجو می نمایند و باکی ندارند که به حاکمیت های اجنبیان سرتسلیم از لحاظ قومیت، زبان و مذهب فرود بیاورند. ایا یک چنین ملتی میتواند معنی آزادی و آزادگی را درک نماید. نباید ساده اندیشانه به چنین طرحهای که خواست دشمنان بیرونی ملت ما به شمار می رود دامن زد. عکس آن مبارزه را برای تامین حقوق همۀ اقوام با تربیت دهی و رشد آگاهی افراد همه اقوام پیش گرفت. من با کامل صراحت میتوانم گلایه نمایم که چرا مشتی از روشنفکران ما بسیار با خفتی و خرفتی در چنین اوضاع و احوال سکوت کرده اند. که شرم شان باد.”

باید یاد آور شد در تمام جوامع  نقش تربیتی را قبل از همه دولت ها به عنوان ماشین سیاسی  و مسوول سر نوشت مردم بدوش دارند و یا روشنفکران و نخبگان فرهنگی از طریق کار روشنگری و خرد گرایی. اما آقای راوش مشخص نساخته است که کی وظیفه تربیتی را بدوش بگیرد دولت یا روشنفکران و یا هر دو؟

اگر  آقای راوش  امید تربیت سالم ، برادری و برابری و خرد گرایی را از دولت کرزی داشته باشد که خود غرق در فساد، قاچاق مواد مخدر،  قانون گریزی، طالب طلبی ،تعصبات و برتری طلبی قومی است  ، اشتباه می کنند. بر عکس این دولت مثل همه دولت های قبیله گرای قبلی افغانستان  عامل اصلی بحران بی اعتمادی میان مردمان افغانستان  و هموار ساختن راه برای تجزیه است.

با آنکه مفکوره تجزیه در افغانستان حمایت مردمی ندارد و به خواست کدام کشور خارجی و یا چند نفر معدود مردم حاضر نمیشوند دست از وطن عزیز شان بکشند، ولی دولت می تواند با سیاست های خیلی شرارت گرانه و برتری جویانه قومی، قبایل شریف پشتون را  بر علیه دیگر اقوام افغانستان  استفاده کند طوریکه در حال حاضر از کوچی ها در غضب چراگاه  ها و زمین های مردم با مسلح ساختن آنها تا کنون  می کند.

راوش   از روشنفکران  گلایه می کند که خاموش اند و  کار روشنگرانه و تربیتی نمی کنند. این در حالیست برخی تحصیل یافتگان   برتری طلب بجای  ریشه یابی گرایش تجزیه طلبی و نارضایتی ها واکنش های تندی در زمینه داده پاسخ آن ها تهدید، عظمت طلبی و لاف زنی و تهمت پرانی همیشگی بوده است.

 باید گفت وقتی مردم از دولت مایوس می شوند چشم امید به روشنفکران و تحصیل یافتگان قبیله حاکم می دوزند که شاید آنها با تلاشهای شان دولت مردان متعصب  را متوجه عواقب سیاست های خطرناک شان بسازند. بر عکس آنها نه تنها جنایات و اشتباهات سیاست های دولت را توجیه می کنند،  بلکه بحیث تیوریسین های افکار فاشیستی برنامه ها و مانفیست های نظیر “دویمه سقاوی” را برای نسل کشی و کوچاندن اجباری مردم غیر پشتون از مناطق شان و اشغال جایداد ها و تجاوز به جان، مال و ناموس آنانرا در دستور کار دولت  قرار می دهند.

 چنانچه برخی شاعران نظیر عبدالباری جهانی که خود در امریکا نشسته ولی از سوختاندن مکتب، جهالت افراد قبیله اش، از کشتار، غارت ، کشت تریاک و قاچاق مواد مخدر و بلاخره از پای لچ بودن قومش در قندهار در سده بیستم و یکم ستایش می کند و به آن افتخار می کند و ترور و دهشت طالبان بحیث مزدوران آی اس آی را مقاومت ملی قومش می شمارد و برای آن ها مدح سرایی می کند . آیا آقای راوش  می توان چنین افراد خرد گریز را با تعقل و خرد گرایی در سده بیست و یکم تربیت کرد؟

اما این تنها شاعر مداح مکتب سوزان و پای لچان نیست ، برخی تیوریسین های خرد گریز دیگرمثل روستار تره کی که در گهواره انقلاب کبیر فرانسه و  زادگاه اندیشه  اعلامیه جهانی حقوق بشر زندگی می کند ، وحشت طالبی را مقاومت ملی می خواند و با ادعاهای میان تهی” اکثریت و اقلیت”   قوم پشتون را دعوت به کشتار اقوام دیگر و احیای حاکمیت قبیلوی در سده بیست و یکم می کند.

 اما کاش مشکل افغانستان محدود در وجود چند تا روشنفکر تاریک اندیش فوق الذکر میشد، برخی کاندید اکادمسین های نظیر سیستانی که روزگاری بحیث نفر مخصوص خاد افغانستان در خدمت نظام وقت بود و برای نظام وقت مدح سرایی می کرد، ولی امروز در پیشاپیش تمام جعلکاران تاریخ حتا دست حبیبی جعل ساز پته خزانه و حبیب الله رفیع را  از پشت بسته است. وی  تمام چرندیات و دروغ های شاخدار را بحیث تاریخ افغانستان و افتخارات قبیله خود معرفی می کند. افزون بر آن نه تنهاقتل عام مردم اصفهان ایران  و غارت و تاراج و قتل عام مردم هند بدست احمد شاه درانی  را افتخار می شمارد و سالانه  با دیگر همفکرانش در اروپا جشن می گیرد، بلکه از وزیر فتح خان به اصطلاح شاه ساز  گرفته  تا امیر دوست محمد خان دست پرورده انگلیس قهرمان سازی می کند. برخلاف هر شخصیت آزادی خواه و قهرمان متعلق به اقوام دیگر را از دم تیغ تهمت زنی از ولی محمد خان دروازی نایب سلطنت شاه امان الله که خدمت بزرگ در شناسایی استقلال افغانستان در جهان نمود گرفته تا احمد شاه مسعود که به قیمت خون خود افغانستان را از صوبه پنجم پاکستان توسط طالبان مزدور نجات داد ، می گذراند.

راوش در مورد قهرمان سازی اکبرخان توسط جعلکاران تاریخ  بسیار زیبا و درست چنین نوشته است:”   وقتی در مکتب بودیم در مضمون تاریخ میخواندیم که وزیر محمد اکبر خان یکی از مردان ملی و ضد انگلیسی است تا جای که مثلأ امروز یکی از کارته های معتبر کابل به نام این مرد به اصطلاح ضد انگلیسی مسمی است. در حالیکه همین وزیر اکبر خان به خاطر تامین سلطنت پدرش امیر دوست محمد خان از هیچ کرنش در مقابل انگلیس ها دریغ نورزیده است.”

سر انجام وقتی مردم از روشنفکر قوم امتیازطلب مایوس شوند رو بطرف روحانیون و ملاهای قوم حاکم می کنند که ممکنست آنها با اتکاء به قرآن و شریعت اسلامی برابری و اخوت اسلامی  برای دولتمردان شان نصیحت کنند تا از خدا و پیغمبر و روز قیامت بترسند. برخلاف این روحانیون  تجاوز به  جان ، مال و ناموس دیگران را مجاز و مباح جلوه داده و فتوای قتل، زمین سوزی و تاراج و اسارت زنان و کودکان را بحیث غنیت اسلامی می دهند . چنانچه از فتواهای غیر انسانی و غیر اسلامی روحانیون خانواده مجددی  در یک سده اخیر گرفته تا فتوای قتل عام تجاوز به جان، مال و ناموس مردم غیر پشتون توسط ملا عمر مشهور به امیرالمومین ساخت آی اس آی و عربستان سعودی می توان به عنوان مثال یاد نمود.

بدین تر تیب زمانیکه همه راه های امید بسته شود، تجزیه و جدایی پس از قرن ها زندگی و دفاع مشترک از سرزمین مشترک، فرهنگ مشترک و افتخارات مشترک بحیث یگانه وسیله نجات از شر استبداد ، برتری طلبی و عقب گرایی در دستور روز قرار خواهد گرفت.

 امروز تقریباً تمام اقوام غیر افاغنه از حکومت کرزی بیرون ساخته شدند و کسانی هم باقیمانده نه نمایندگی از مردم افغانستان کرده می توانند و نه صلاحیت در دولت دارند. آنها صرف بحیث ابزار و برای تمثیل حکومت چند قومی بطور موقتی هستند.

باید گفت نه سال گذشته طلایی ترین فرصت برای دولت سازی و ملت شدن  وانسانی شدن روابط قدرت وجود داشت اما همه در نتیجه جنگ، قاچاق و فساد و برتری طلبی قومی از دست رفت و جهان را  از حمایت  افغانستان پشیمان ساخته است.

هم چنان باید گفت امروز جنگ میان دو شاخه قدرت طلب پشتون که همه مردم افغانستان را گروگان گرفته اند، جریان دارد. به بیان دیگر امروز جنگ میان دو گروه پشتون بخاطر تسلط بر افغانستان یکی میان گروه تروریسم طالبانی و شرکای تروریسم بین لمللی  آن  در تحت حمایت پاکستان و دیگری یک گروه نخبگان فاسد و برتری طلب دست نشاندگان غرب در تحت رهبری کرزی جریان دارد .   ازینرو روی تصادفی نیست که در حال حاضرنه تنها در داخل افغانستان، بلکه در سطح جهانی روحیه ضد پشتون به سرعت در حال رشد است.

در فرجام باید گفت استعمار در  منطقه  ما در طول تاریخ به  مردمانی عقده پُر، خشونت گرا، نا متمدن برای تخریب مدنیت ها نیاز داشته است. سلطان محمود برای تاراج و نسل کشی هندو ها از افاغنه بحیث سربازان اجیر استفاده کرد، صفوی ها، بابری ها و نادر افشار عین کار را کردند. انگلیسها و روسها و اینک امریکاییها و متحدین شان، پاکستانی ها، ایرانی ها ، عربستان سعودی و حتا تروریسم بین المللی نیز برای دست یابی به  تخریب  افغانستان به همین ها اتکاء می نمایند.

عمیقاً معتقد هستم  تا زمانیکه غرب اهداف مخربانه را در منطقه ما تعقیب کنند، بازار” دهشت افگنی و امتیاز طلبی” افاغنه بسیار گرم خواهد بود و مردمان صلح طلب و متمدن نه تنها از بازسازی، توسعه محروم خواهند شد، بلکه جان، مال و ناموس شان مورد تهدید  همیشگی قرار خواهد داشت.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا