خبر و دیدگاه
زندگي من – قسمت چهارم
پدرم براي باسواد ساختن مردم زياد تلاش ميكرد تا بلاخره محمد عثمان صديقي وزير اطلاعات و فرهنگ برايش گفته بود كه ” استاد از بالا جاي نمي خواهند ” بعد از آن پدرم دلسرد شده بود و اما بازهم به پيش مي رفت. وضع اقتصادي پدرم در دهه دموكراسي خوبتر شده بود. سفراي خارجي را مانند سفير جاپان ، سفير روسيه ، سفير بنگله ديش يا زبان فارسي تدريس ميكرد و يا زبان فرانسوي. نيومن سفير امريكا در افغانستان از شاگردان پدرم بود .
كابل شصت -هفتاد سال قبل بسياًر كوچك بود. تقريبا همه همديگر را ميشناختند. نفوس كابل تقريبا سه صد هزار نفر بود . من دوران نو بلوغ را در دهه دموكراسي يعني ١٩٦٣-١٩٧٣ شروع كردم . پدرم با من كمك ميكرد مخصوصا در زبان فرانسوي . من نه تنها كه در مكتب زبان فرانسوي تحصيل ميكردم پدرم كتاب آموزش زبان فرانسوي كه مشهور به موژه بود ، با من هر پنج جلد را در خانه تمام كرد. برايم كتاب زياد خواندني كه بخوانم برايم تهيه ميكرد. به ياد دارم كتاب “نداسياه ” اثر لوتر مارتين كينگ رهبر سياه پوستان امريكا بود و يك دانشمند ايراني ترجمه كرده بود، در بسيار جواني خوانده بودم و همچنان ديگر كتاب هاي فلسفي مانند “مورچگان ” از موريس ميترلنگ و غيره را برايم آورده بود . پدرم خودش يك كوچ بازو دار سرخ داشت و هر روز كتاب ميخواند. يك سريال كتاب هاي فرانسوي بود به نام فرانسوي آسان يا français facile.
اين كتاب ها همه فلاسفه غرب را به زبان آسان تشريح ميكرد و من به كمك پدرم خوانده بودم. در مكتب نه شاگرد لايق ، لايق بودم و نه نا لايق . و اما زماني شد هر چه كوشش ميكردم نمرات خوب در رياضي و هندسه نمي گرفتم . مغز من درست كار نمي كرد و موضوعات را نمي گرفت
شرايط خانه تغيير كرده بود. بي بي جان من ، مادر پدرم ( ما در آنوقت نمي دانستيم يا اقلا من نمي دانستم ) الزايمر داشت و هيچ چيز يادش نمي آمد. بيست و چهار ساعت در خانه آپارتمان قدم مي زد، قدم مي زد و قدم مي زد . مطلق اعصاب خراب كن بود. يك روز دروازه آپارتمان باز بود و بي بي جانم از خانه برآمده بود و مفقود شده بود. پدرم مجبور شد تا در راديو اعلان كند كه يك زن سر سفيد در اثر خلل دماغ مفقود شده اســت. يك دهقان بي بي جانم را شناخته بود و از چهاردهي خانه آورد. درين وقت يك اتفاق خراب ديگر افتاد. ما يك الماري براي ظروف نانخوري داشتيم كه دروازه هاي آن شيشه يي بود. يك روز شيشه يك پله دروازه روي دست مادرم افتاد و چندين رگ دست مادرم را قطع كرد. مادرم تا فوت كرد يك دست او درست كار نميكرد. اين شرايط باعث شد كه نمرات من خراب شود زيرا فضاي خانه مثل سابق نبود. خواهرم و دكتر روان فرهادي شوهرش ، از پدرم خواهش كردند كه يك مدت با آنها زندگي كنم. شايد تغيير فضاي زندگي براي من مناسب باشد . اين كار صورت گرفت و يك سال زياد تر در خانه خواهرم بودم . بعد دوباره خانه آمدم . صنف يازده بودم كه مشروط ماندم . آغاجانم ناراحت شده بود و اما به روي خود نمي آورد. در امتحان دوم مشروطي ناكام ماندم . قبل ازينكه وضع من خراب شود و از هر چيز نفرت پيدا كنم براي من گفت كه چطور اســت زبان انگليسي را بياموزم زيرا حالا فرانسوي زياد به درد نمي خورد . من را در كورس هاي انگليسي مركز فرهنگي امريكا در كابل شامل كرد و در عين زمان من را همراي دوست بسيار نزديك من شريف جان ياسين ( متوفي…٢٠٠٥ ميلادي در نيويارك .) در ليسه انصاري شامل شديم . فضا براي من تغيير كرد . دوستان خوب پيدا كردم . درس ها را خوبتر مي فهميدم ، روحيات من بهترشد. چون زبان فرانسوي را بلد بودم براي سياحين فرانسوي ترجماني ميكردم. مادرم خوش بود كه همه چيز براي من بهتر شده اســت. بعد از فراغت از مكتب براي امتحان كانكورد دانشگاه كابل آمادگي گرفتم و امتحان دادم و چون بايد جواب را از چند گزينه انتخاب ميكرديم
و من درين سبك خوب مغزم كار نميكرد در كانكور دانشگاهي ناكام ماندم. پسان ها كه خودم در دانشگاه امريكايي استاد شدم هرگز سوالات چند جوابه به دانشجويان نمي دادم پدرم كه مشكل من را به خاطر تكليف هاي كه در كودكي داشتم مي دانست هيچ نمي گفت و اما مادرم فكر ميكرد من تنبل هستم . من را طعنه ميداد كه مانند ديگر برادران ام زحمت كش نيستم و برايم ميگفت كه “تو كه مثل ديگر بچه هايم شوي مگر شتر كون خود را بيبيند !!! ( پسان ها در امريكا كه ماستري گرفتم و مادرم در امريكا بود برايش گفتم كه بوبو شتر كون خود را ديد و من ماستري گرفتم !. گفت ” آن وقت ها ميگفتم كه تو سر غيرت بيايي و زياد درس بخواني”
در زمانيكه پدر من از فرانسه برگشت كرده بود مكتب دختران نبود . اولين كسي را كه پدرم در خانه با سواد ساخت همسرش ستاره بود . جالب بود كه مادرم وقتي امضاء ميكرد شيرين مي نوشت نه ستاره . بلي مادر من تحصيلات بلند نداشت و اما با سواد بود زيرا پدرم نمي خواست همسرش بيسواد باشد. يكي از همصنفان من در لبسه استقلال كه پسان بسيار مشهور شد احمد شاه مسعود بود. دنيا بازي هاي خود را دارد. احمد شاه مسعود اول نمره يا دوم نمره صنف ما نبود. سالها اول نمره و دوم نمره ما وحيد جان مستمندي و عمر جان شيردل بودند كه پسان براي تحصيلات عازم فرانسه شدند و اما احمد شاه مسعود بزرگترين و قهرمان افسانوي جهاد افغانستان شد. انسان آينده را نمي داند كه در سرنوشت او چه اســت و مقدرات چگونه رقم خورده. در آن زمان نه احمدشاه مسعود ميدانست كه قهرمان افسانوي جهاد مي شود و نه من مي دانستم كه در امريكا دكتورا ميگيرم و مشهور ترين برنامه ديني را در تلويزيون پخش مي كنم و مبلغ دين اسلام به قسم كه خودم دانستم مي شوم و هزاران هزار دوست و دشمن در سرتاسر جهان پيدا مي كنم. در بين رفقاي ليسه انصاري لايق ترين ما نصير جان سهام بود كه در دانشكده ادبيات قبول شد. فعلا الحمدالله حيات دارد و در دنمارك زندگي مي كند. يك دوست ديگر عمر جان محبي هم حيات دارد و در آلمان زندگي مي كند. يك دوست ديگر من به نام عبدالرب در هالند چند سال قبل فوت كرد .
ما بلاخره به كارته پروان كوچ كرديم و خانه ما در سرك آخري ني اما يك سرك پايان تر در پشت سينماي بهارستان بود .



بزرکمرد فرید یونس!
من به سه دلیل کار شما را قابل تقدیر و تمجید میدانم:
1- شما حقیقت را میگوئید. حقیقت گفتن فقط کار عالمان صادق و بی غل و غش میباشد.
2- شما عنعنات و فرهنگ و رواجهای آن زمان را صادقانه مینویسید، که ثبت تاریخ میگردد.
3- زندگی شما به نسل جوان درس میباشد، از تجارب زندگی شما میتوان الهام گرفت. تجارب شما نسل جوان مارا امید و انرژی می بخشد و مایوسیت را از ذهن جوان افغانستانی دور می سازد. مثلا” شما یاد نمودید که مادر مهربان شما فکر میکرد که شما بیکاره خواهید بار آمدید و لی کار و زحمت شما نشان داد که شما میتوانید با کار و زحمت آرزوی مادر مهربان خود را برآورده سازید