خبر و دیدگاه
زندگي من : قسمت سوم
داستان ” زندگي من ” ، قسمت اول و دوم به استقبال بسيار گرم دوستداران و طرفدران من قرار گرفت . يكي از دوستان من كه من بسياًر دوستش دارم و احترامش دارم برايم نوشت كه ” بي صبرانه منتظر قسمت سوم هستم “
مردم ما عادت ندارند يا جرات نمي كنند، يا شرم شان مي آيد كه زندگينامه خود را بنويسند و هميشه خود شان يا ديگران سوانح كاري را مي نويسند كه از كدام مكتب فارغ التحصل شده در كجا تحصيلات عالي داشته و يا به كدام دواير كار كرده . از خصوصيات زندگي او كسي خبر ندارد. و اين زندگينامه نيست ؛ سوانح كاري اســت. من ، مانند بعضي ديگر كار هايم كه براي بار اول در جامعه مطرح كردم ، مثل رونمايي كتاب براي اولين بار ٢٣ سال قبل ، اعلان صريح كه مرد و زن در اسلام از نگاه مدني مساوي اســت و يا شيعه و سني دو بال اسلام اســت و هر دو بايد از حقوق مدني مساوي برخوردار باشند و يا اصل شهروندي براي افغانستان آينده و ديگر مطالب كه كسي پيش از من جرات نكرده بود بنويسد و با بگويد ؛ خواستم نفر اول باشم كه واقعا زندگينامه بنويسم نه سوانح كاري خود را .
حالا مي رويم به قسمت سوم
گفتم كه آپارتمان ما فراخ نبود. واقعا براي تعداد نفر كه بوديم بسيار ضيق بود. مادر و پدرم كه ما بوبو و آغا جان مي گفتيم ، همسر اول پدرم ، به نام بوبوگلم ، پسرش عظيم جان گغتم كه در اطراف مي بود و گاه كاهي كابل مي آمد ؛ چهار برادرم ، مادر كلان پدري من كه بي بي جان خطاب مي كرديم ؛ اما ديري نگذشت كه جاي ما بهتر شد. خواهرم گفتم كه ازدواج كرده بود و برادرم شفيق جان براي تحصيلات عازم فرانسه شد و تميم جان برادرم بعد از يكسال دانشكده انجنيري دانشگاه كابل عازم جاپان شد و همايون جان در دانشگاه نظامي شروع به تحصيل كرد. داستان همايون و تميم جالب اســت زيرا تميم جان دو سال خورد تر بود و فوق العاده لايق. دو صنف را امتحان داد و همراي همايون يكجا صنف دوازه را تمام كردند . درين وقت بود كه دانشگاه نظامي در پلچرخي جديدا اعمار شده بود و دولت تصميم گرفته بود كه از جوانان كابل در آن دانشگاه شامل شوند نه اطراف كشور . از وزارت دفاع در مكاتب كابل مي رفتند و جوانان را انتخاب ميكردند و جالب اينكه هر دو برادرم يعني همايون و تميم هر دو را انتخاب كرده بودند. براي آغاجانم خيلي مضحك بود كه دو پسرش در يك رشته تحصيل كند. به مقامات عرض حال كرد كه او آرزو ندارد كه دو پسرش سر افسر نظامي شود. گفته بود كه هر كدام را لازم مي دانيد بگيريد و يكي را بگذاريد تا يك رشته ديگر را تحصيل كند و اضافه كرده بود كه همايون هم در جسه كمي قوي تر بود و هم سن او دو سال از تميم بزرگتر بود ، نتيجه اينكه همايون را انتخاب كردند. همان شد و همايون در دانشگاه نظامي واقع پلچرخي شامل شد و تميم در دانشكده مهندسي و انجنيري دانشگاه كابل شامل شد. همايون كه به درجه اعلي از دانشگاه نظامي با جايزه افتخار قلم و شمشير فارغ التحصيل شد ، او را براي تحصيل به ماسكو فرستادند. دو بورس يكي از امريكا و يكي جاپان براي دانشكده مهندسي و انجنيري دانشگاه كابل آمده بود و دانشجويان بايد براي اينكه انتخاب شوند امتحان مي دادند . تميم به هر دو امتحان داد و در هر دو موفق شده بود و اما جواب جاپان زود تر آمد و همان را قبول كرد و عازم جاپان براي تحصيل شد. بعد از ختم تحصيلات در جاپان در دانشگاه كورنل امريكا و بعد در VA Tech امريكا استاد شد .
در طفوليت ، زمانيكه سن من پنج – شش بود چون خانه ما در سر كوچه بود بسيار دو و فحش ركيك را آموخته بودم . من هر روز مردم بازار را مي ديدم . در زير آپارتمان ما دكان حاجي ايام الدين قالين فروش بود. پايين تر كاكا اختر بوت فروش و در كنار او حاجي احسان كاكا قالين فروش بود . دست چپ دكان كانشي عكاس بود و هم دكان كاكا سلماني بود كه نام او فراموش ام شده است. كاكا سلماني مرد جالب بود . همه مردمان سر شناس نزد او مي آمدند . هميشه پيراهن سفيد مي پوشيد و با گالس هاي آبي تبره . خارجي تيپ بود با مو هاي بلند سفيد. خارجيان هم نزد او مي آمدند و سر خود را اصلاح ميكردند .در زمستان ، يك منقل كوچك برقي داشت و ماشين و قيچي سلماني را اول روي منقل گرم ميكرد بعد در سر و پشت گردن مشتري را اصلاح ميكرد تا از يخي ماشين. و قيچي ، مشتري اذيت نشود دكتر روان فرهادي كه جديدا از فرانسه آمده بود و با خواهرم رنا جان نامزد شده بود براي من قصه يك شير را كرد. حالا به خاطر ندارم كه قصه شير چطور بود و همينقدر به خاطر دارم كه قصه شير بود و اين قصه باعث شد تا من ديگر دو و فحش نگويم و تا امروز كه ٧٣ ساله مي شوم از دو و فحش دادن نفرت دارم . اين اولين درس بود كه من در سن شش هفت سالگي از دكتر روان فرهادي كه پسان خودش به حيث يك عالم نامدار و اديب عرض اندام كرد ، بياموزم. بسيار دوست داشتم كه در كودكي جوالي ( حمال ) باشم . هر روز گريه ميكردم كه يك صندوق را با ريسمان در پشت من بسته كنند و اين كار را ميكردند و من از سر كوچه تا آخر كوچه با صندوق در پشتم بالا و پايين مي رفتم و عاشق جوالي گري بودم . آغاجانم اعتراض نميكرد و اما بوبويم خوش نبود . من به خاطر ندارم كه از بوبويم آموخته بودم و يا از آغاجانم آموخته بودم زياد در طفوليت شكر مي گفتم. در هر كار شكر ميكردم و بوبويم من را “بچه شكر گويكم ” ميگفت . فكر ميكنم كه از بوبويم آموخته بودم تا حال من عادت دارم كه هر روز اگر مبالغه نكنم صد بار شكر مي گويم . بوبويم به من آموخته بود كه هر بار كه روي شويي ميكردم بايد كلمه طيبه را بخوانم . حالا خواه زمان وضو باشد يا نباشد هر وقتي كه من روي شويي مي كنم كلمه مي خوانم . براي من روي شويي بدون كلمه وجود ندارد. هشت ساله بودم كه پدرم كتاب “اصول يونس ” را به چاپ رساند . بسيار آرزو داشت كه مردم با سواد شوند . تنها شاگردانش با او همكاري ميكردند . اما وزارت معارف آن زمان و وزارت فرهنگ جزيي ترين علاقمندي به سواد آموزي مردم نداشت به جز دو نفر . يكي جنرال مستغني كه رئيس مطبعه عسكري بود و دوم صباح الدين كشككي وزير وزارت اطلاعات و فرهنگ كابينه محمد موسي شفيق. روح شان شاد و بهشت برين جايگاه شان باد. جنرال مستغني در چاپ بسيار كمك كرد و استاد صباح الدين كشككي پدرم را خواست و برايش در وزارت فرهنگ يك دفتر براي سواد آموزي باز كرد . داود خان كه هم صنف پدرم در فرانسه بود جزيي ترين علاقمندي به سواد آموزي نگرفت . به هر حال ، يكي از كورس هاي سواد آموزي در سيلوي مركز داير مي شد و آغاجانم من را با خود آنجا مي برد. در آنجا من را تشويق ميكرد كه سبوس با آب بخورم و يا خمير ترش . تا امروز من خمير خام را دوست دارم. وقتيكه منتو و آشك تهيه مي كنند دوست دارم دو سه دانه خام بخورم . و سبوس مي دانيد كه براي صحت بسيار مفيد اســت .

در سنين نوجواني من بود تشخيص كردند كه من تكليف ضيق النفس دارم يا اسما . خواهرم رنا جان من را يك طبيب به نام دكتر ابوي برد و او گفت كه برادر شما اسما دارد. در آن وقت تنها پيچكاري ترزيق ميكردند و هر بار كه سر من حمله مي آمد برادرم شفيق جان چون دانشجوي دانشكده دارو سازي بود ، آموخته بود كه چطور پيچكاري كند و من را پيچكاري ميكرد . تكليف اسما من به خاطر همان مشكل اولي بود كه نخاح شوكي من صدمه ديده بود. تكليف اسما من در كابل بسيار زياد بود . در اروپا ، كشور دنمارك شاگرد شدم تابليت آنرا ساخته بودند و امروز همان اســت كه از طريق دهن به سينه كشانده مي شود. كم استفاده مي كنم و اما هميشه نزد خود دارم .
در چهاراهي صدارت بوديم ، هشت ساله بودم كه متوجه شدند كه از گوش من مواد بيرون مي شود. يك داكتر فوق العاده لايق به نام دكتر حميد مشهور به مولانا در مقابل دروازه ولايت كابل هم معاينه خانه داشت و هم خانه اش بود . نزديك خانه ما بود . براي من يك دوا داد كه گوش من آماده شود براي پاك كاري . خواهرم رنا جان كه دوا را در گوش راست من چكاند فغان من در آسمان ها بلند شد به انذاره اي چيغ مي زدم كه همه وارخطا شدند و فورا در همان هشت شب رفتم به ديدن دكتر حميد. بعد از آرام كردن من و معاينات دقيق متوجه شد كه هر دو پرده گوش من ، طرف راست سوراخ كلانتر و چپ بسيار كوچك سوراخ اســت . بعد ازين كه من جور شدم متاسفانه در سن ده ساله بودم كه كله چرك شدم . چون بسيار تب داشتم راه پته هاي زينه آپارتمان سرد بود نشسته بودم و گريه ميكردم . آغاجانم خانه نبود . شفيق جان ، برادرم از بيرون با مهمان اش پروفيسور پلت فرانسوي كه استاد فرمكولوژي شفيق جان بود يكجا آمدند. ديدند كه من شديد تب دارم تشخيص كردند كه من كله چرك گرفته ام و شفيق جان به تداوي من پرداخت .



