خبر و دیدگاه
زندگي من
طفوليت من
من به تاريخ دوم حوت سال ١٣٣٠ هجري خورشيدي مطابق ٢١ فبروري ١٩٥٢ ميلادي در منزل برادر مادرم دكتر عبدالرحمن حكيمي واقع كارته چهار كابل چشم به دنيا گشودم . قبل از تولد من پدرم استاد محمد يونس مشهور به متخصص كيميا بيكار بود. بعد از تولد من صاحب كار و يك يك آپارتمان كرايي در چهار راهي صدارت كابل شد كه من تا بيست سالگي در آن آپارتمان زندگي كردم طفوليت سخت داشتم زيرا در همين سن شش ماهگي مبتلا به مرض مننجايتسMeningitis
شدم كه نخاح شوكي صدمه مي رساند. در اثر اين مرض كه توقع نمي رفت من زنده مانم دو پرده گوش من صدمه ديد و همچنان يك گردن دردي كه تا امروز با من اســت . چون زنده ماندم پدر و مادرم و همه خانواده من را بسيار دوست داشتند و به اصطلاح بسيار نازدانه بودم و مخصوصا نزد پدر زياد تر نازدانه بودم . ٧٣ سال پيش كودكان در اثر اين مرض از بين مي رفتند و اما دو دكتر بسيار لايق شهر كابل كه هر دو برادران بودند و سراج تخلص ميكردند به تداوي من پرداختند . روح شان شاد و بهشت برين جايگاه شان باد.

زندگي من
قسمت دوم
خانه يا آپارتمان چهاراهي صدارت از مرحوم احمدشاه خان وزير دربار بود و چون اولاده او شاگردان پدرم بودند آن آپارتمان را به قيمت مناسب تر كرايه داده بودند . پدرم در ليسه استقلال به حيث معلم كيميا مقرر شده بود . بعد از چندين ماه بيكاري نو كار گرفته بود و پول زياد هم نمي ساخت . آپارتمان ما دو اتاق كلان و دو پسخانه خورد و آشپزخانه و تشناب داشت . در زير زينه كه بالا مي شديم يك تحويلخانه بود كه در زمستان بوره اره را در آن مي انداختند و پدرم خودش يك بخاري ديزاين كرده بود كه با بوره اره گرم ميكرد . يك سقاء داشتيم كه براي ما آب مي آورد و ببچاره يك پايش عيبي بود و پدرم به او بسيار دلسوزي داشت زيرا با همان پاي عيبي در منزل دوم آپارتمان آب مي آورد و آب دان هاي بزرگ در تشناب و آشپزخانه داشتيم . همسرش همراي مادرم كمك ميكرد و بعضي اوقات دخترش هم همكاري ميكرد . ما پنج برادر بوديم و يك خواهر . خواهر من ، رنا روح افزا يونس ( مرحومه در سن ٥٦ در اثر مرض سرطان در امريكا درگذشت ) بعد از صنف دوازه كه از ليسه ملالي فارغ التحصيل شد با دكتر روان فرهادي ازدواج كرد و با شوهرش راه كراچي كه در آن زمان پايتخت پاكستان بود، شد. دكتر روان در سفارت افغانستان در پاكستان مقرر شده بود .
من هفت ساله بودم كه شامل مكتب استقلال شدم . گفتم كه بابه سقاء كه براي ما آب مي آورد يك پسر داشت . نام او ناظر حسين بود و از تبار هزاره بود . روز كه من را شامل مكتب ميكردند ، پدرم به مادرم گفت كه يك كرتي و پطلون به ناظر هم تهيه كن . نام مادر من ستاره بود و اما لقب خانگي او شيرين جان بود و پدرم كه مادرم را خيلي دوست داشت و احترام ميكرد او را شيرين خطاب ميكرد . مادرم گفت براي ناظر چرا ؟ و من اين جمله را هرگز فراموش نمي كنم كه پدرم گفت : شيرين من نمي توانم قبول كنم كه پسر من شامل مكتب شود و ناظر حسين مكتب نرود . من و ناظر يكجا شامل مكتب شديم و زماني ناظر حسين از دانشكده اقتصاد فارغ شد و كار خوب گرفت و فعلا در فرانسه با خانواده اش زندگي مي كند .
برادر بزرگ من از مادر جدا بوديم و از همسر اول پدرم بود كه اين ازدواج داستان جالبي دارد .
اعليحضرت امان الله خان يك عده شاگردان را براي اولين بار از افغانستان در سال ١٩٢١ ميلادي براي تحصيلات عالي به فرانسه فرستاد و پدر من در جمله همان شاگردان انتخاب شده بود و وقتي كه عازم فرانسه شد پانزده سال داشت . پسان ها سوال براي من پيش شد چطور كه پدرم كه نه محمد زايي بود و نه از نزديكان دربار بود و نه از خانواده هاي دولتي سرشناس بود ، انتخاب شده بود . اما پدرم از نگاه انتروپولوژي فرهنگي از خانواده هاي بورژوازي كابل بود . هر دو پدر كلان من ، كه برادران بودند يعني حاجي محمد هاشم قناد و حاجي عبدالحميد قناد از اولين شيريني پز هاي كابل قديم بودند و زندگي مرفه داشتند .در آن زمان در كابل قديم رواج بود كه در خانواده هاي پول دار براي جوانان پسر ، يك زن كلان سال را نكاح ميكردند تا هنر زناشوهري را بياموزد و بعد از يك سال يا كم يا زياد دختر دلخواه را ميگرفتند .پدر من قرباني همين مزخرفات اجتماعي شده بود و قبل از سن پانزده با يك خانم كلان سال او را نكاح كرده بودند . پدرم فرانسه رفت و وقتي ده سال بعد يا زياد تر برگشت هنگام مصافحه با دوستان و اعضاي خانواده يك پسر خوردسال پيش آمد و سلام كرد . پدرم سوال كرد كه اين پسر كيست ؟ جواب شنيد : پسرت!!!! بلي پدرم صاحب يك پسر بود به نام محمد عظيم . در آن زمان مراودات مخابراتي نبود و يك خط سالها ميگرفت كه به اروبا برسد . محمد عظيم در سال ٢٠٠٠ ميلادي داعي اجل را لبيك گفت . در كلاني عظيم جان مامور بانك بود و هميشه در ولايات خدمت ميكرد . بعد از عودت از فرانسه ، پدرم شوكه شده بود . به زودي ملا مسجد ، وكيل گذر و چند تن از بزرگان را دور هم جمع كرد و ادعا كرد كه اين زن به انتخاب او نبوده و نظر به يك رسم و رواج غير عادلانه نكاح شده اســت و زن دو گزينه دارد يا طلاق بگيرد و يا باشد و اما او سر و كاري با او نخواهد داشت . برادران آن زن بيچاره گفتند طلاق شرم اســت و قبول نكردند و گفتند زن باشد و نفقه را قبول كردند . زن شريف بود و من او را به چشم ديده بودم و در ايام بسيار جواني من وفات نمود .
پدرم با دختر عمويش دختر حاجي عبدالحميد پدر دكتر عبدالرحمن حكيمي ازدواج كرد و صاحب پنج فرزند شد
دكتر شفيق يونس پروفيسور نباتات طبي و فارمگولوژي ، رنا روح افزا يونس ، ديپلوم انجنير دگروال محمد همايون يونس ، ( متوفي ٢٠١٥ ميلادي در فرانسه ) ، پروفيسور دكتر محمد تميم يونس استاد انجنيري مدني در ايالت ويرجينيا و من فريد يونس. خانه ما در چهاراهي صدارت براي ما بسيار فراخ نبود.



