خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت بیست و پنجم

همه دوستان من ، وقتیکه ظرف شویی میکردم پروفیسور های مسلمان بودند و یا دانشجویان بودند که سر دکتورا کار می‌کردند. این مسلمانان در رشته های مختلف تدریس می‌کردند، تحقیق می کردند و کتاب می نوشتند، ‌در کنفرانس ها شرکت می‌کردند . خواه مخواه سر من بسیار تاثیر کرده بود. من بعد از ظرف شویی در بک هابی شاپ Hobby Shop کار گرفتم . یک شب که دور هم بودیم ، همین دوستان پروفیسور را گفتم اجازه است یک سوال کنم؟ گفتند بگو برادر فرید . من گفتم : من ظرف شوی هستم و در یک دکان با پول ناچیز کار می کنم و شما همه پروفیسور دانشگاه هستید چطور که با من دوست هستید ؟ همه خندیدند و گفتند برادر فرید ما همه مسلمان هستیم و همه با هم برادر هستیم و هیچ کس از دیگری برتری ندارد به جز تقوی و هر کس به اساس اخلاق و تربیه صداقت در کار و خداپرستی شناخته می شود و اساس دین ما تواضع است، خدمت به مردم است نه مقام و ثروت و تحصیلات بلند. اشک در چشم من حلقه زد و زیاد تر عاشق اسلام و اسلامیت شدم . پسان در کلیفورنبا دیدم که داکتر ما خودخواه و متکبر ، درس خوانده بی دین ، تحصیل یافته قوم پرست و یا ضد شیعه و یا ضد سنی و اشخاص را معرفی شدم که از بینی بالا با ایشان گپ زده نمی شد. و یکی دو نفر چه لافوک که پرسان نکو . در قسمت های بعدی خواهم نوشت .
ما روز درس میخواندیم و شب کار میکردیم . در دکان، من که در افغانستان ماهی های رنگارنگ تزئینی نداشتیم و قطعا. شناخت نداشتم شروع کردم به آموختن . برای من کار مساعد بود زیرا برای تحصیل وقت می گذاشت . به زودی آموختم‌ که زندگی ماهی ها چطور است و اگر در تانک آب که آکواریوم یاد می شود مریض می شدند چطور علاج کنم . همانطویکه روزی در افغانستان آثار موزیم و باستناشناسی را هر روز مطالعه میکردم تا خود را برسانم ، حالا در یاره ماهی ها می آموختم و بسیار در کارم موفق بودم .
فوزیه جان هم در درس ها بسیار موفق بود . در کومونیتی کالج به درجه بسیار بلند و نمرات بلند در رشته Business management
با جایزه آکادمیک فارغ شد. که نام او در کتاب Who’ Who
Among students in American
Junior Colleges
Year of 1983
نشر شد . این موفقیت باعث شد تا در VA Tech برای فوزیه جان یک سکالرشپ بدهند که آنهم موفقانه سپری شد و برایش سکالرشپ دومی برای دوره ماستری دادند . باید اعتراف کنم که فوزیه بسیار درس میخواند . تا ساعت ده – یازده شب در کتابحانه می بود . من که از کار خلاص می شدم یکجا خانه می آمدیم . نمرات من که پایین بود قادر به گرفتن سکالرشپ نشدم اما در کتابخانه دانشگاه برابم کار دادند و روز سه ساعت در کتابخانه کار میکردم و پول که مستحق می شدم در هزینه دانشگاه حساب می‌کردند . نام ابن کمک تحصیلی Work study بود .
راستی داستان محسن ایرانی دلچسپ بود . محسن از جوانان خط امام بود و در رشته انجنیری دکتورا میگرفت . یک روز در بازار یک دختر امریکایی سفید پوست چاق و چله را برابر شده بود که آن دختر جوان پامفلت های عیسیویت را پخش می‌کرد و برای یک سازمان عیسیوی خدمت می‌کرد . بک نسخه را برای محسن پیشکش کرده بود . محسن برایش گفته بود که من این را میخوانم اما تو هم باید به سخنان من گوش کنی . دختر موافقه می کند و می روند در یک کافی شاپ و محسن برای این دختر از اسلام می گوید . بعد از چند جلسه دختر مسلمان می شود و محسن او را نکاح می کند و بعد از ختم تحصیل عازم ایران شدند.
حالا استادان و دانشجویان قادر شده بودند که یک آپارتمان دو اتاقه را کرایه کنند و نماز بخوانند و جلسات اسلامی خود را داشته باشیم . یک فریزر یا صندوق یخدان گذاشته بودند و یک مرد عرب از شهر رونوک‌، گوشت حلال و نان خشک و مرغ حلال می آورد و در فریزر می گذاشت . در پشت این صندوق یخدان یک پاکت بود و هر کس مواد را میگرفت و پول آنرا که در پشت پاکت قیمت ها نوشته شده بود ، می انداخت . هر ماه که آن عرب می آمد و پول خود را میگرفت بین ده تا بیست دالر زیاد تر در پاکت می بود . چقدر انسان ها پیش وجدان خود مسول بودند و یک دالر را خیانت نمی کردند و از خدا می نرسیدند . امروز که می بینم مردم به یک دیگر خیانت می کنند و حتی حقوق اعضای خانواده را پایمال می کنند شاخ می کشم . جالب است که اینها نماز هم می خوانند و خود را مسلمان خطاب می کنند .
یک روز در دکان که کار میکردم نزدیک دخل دکان یک بیست دالری یافتم . نمی دانم مالک دکان آنرا قصدا روی زمین انداخته بود یا نی . به هر صورت وقتی من بیست دالری را دیدم ، بردم برای جان John ، مالک دکان . گفتم این بیست دالری در نزدیک دخل یافت شده . گفت : تو چرا نگرفتی ؟ گفتم نی برای من حرام است زیرا از من نیست . گفت برای من حرام را تشریح کن . حرام را تشریح کردم و بسیار تعجب کرد و خصوصی گفت من و همسرم همرای چند نفر درین دکان مشکل داشتیم که از دخل به بهانه های مختلف دزدی می‌کردند . یک روز آمد که او و همسرش تصمیم گرفتند که من منیجر دکان شوم و تا سال ۱۹۸۶ که ماستری گرفتم در همانجا کار کردم . روزی که برای شان گفتم که من ترک شان می کنم همسرش که زن بسیار شریف بود آمد به دکان و گریه کرد که دکان را ترک نکنم و من را پول زیاد تر می دهند . گفتم من برنامه دیگر در زندگی دارم ، نمی توانم .
ما دو نفر به بسیار زحمت درین کشور تحصیل کردیم و حالا افغانان که نو آمده اند و یک خروار پول با خود آورده اند و از همه امتیازات برخوردار هستند می بینم که جزیی ترین علاقمندی به آموختن و خود را رساندن ندارند . هم زنان و هم مردان واقعا تعجب می کنم . چون من همرای نو آمدگان فعلا کار می کنم بک عده زنان شان را نمی گذراند تحصیل کند . اینهااز طالب ها چه فرق دارند ؟؟
من در رشته جامعه شانسی دانشگاه را خلاص کردم و در VA Tech برای دوره ماستری یا graduate school قبول شدم . کارت هویت Tech ما رابیبینید .

 

اما در عین زمان خواستیم تا فرانسه دیدن خواهرم و اولاد ها برویم . چون گرین کارت Green card ما آمده بود می توانستیم سفر کنیم اما پاسپورت ما باید تمدید می شد . برای بار اول و آخر با سفارت افغانستان در واشنگتن دی سی به تماس شدم و گفتم ما دانشجو‌ هستیم می توانید پاسپورت ما را تمدید کنید ؟ حالا عصر پرچمی ها بود .

سفارت گفت که به رویت اسناد تحصیلی پاسپورت تانرا تمدید می کنیم . سفارت چهل دالر گرفت و پاسپورت ما تمدید شد و هر دو برای یک ماه در تابستان ۱۹۸۳ دیدن خانواده پاریس رفتیم .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا