خبر و دیدگاه

افغانستان پساطالبان؛ از امارت تا هندسه ترور

 

مدیریت تنش و شکل‌گیری ژئوپلیتیک تروریسم منطقه‌ای، می‌تواند حاکمیت طالبان را از منظر تداوم، در مسیر فرسایش و سراشیبی قرار دهد. این تحلیل بر آن است تا این احتمال را بررسی کند که در صورت فروپاشی ناگهانی و غیرمنتظره طالبان، چه بدیل‌هایی در صحنه ظهور خواهند کرد و کدام سناریوها قابلیت سنجش و ارزیابی دارند.

فروپاشی رژیم طالبان الزاماً محصول یک جنگ کلاسیک نخواهد بود، بلکه محتمل‌تر آن است که از دل شکاف منافع میان قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای شکل گیرد. در کنار این عامل بیرونی، فساد ساختاری و اختلافات درونی طالبان نیز به‌گونه‌ای فزاینده قابل مشاهده است و می‌تواند به‌عنوان کاتالیزور این فروپاشی عمل کند.

اما پرسش بنیادی اینجاست که پس از فروپاشی، چه نیرویی و با کدام سازوکار، کنترل جغرافیای ترور در افغانستان را به‌دست خواهد گرفت؟ این پرسش تاکنون کمتر به‌صورت جدی مورد واکاوی قرار گرفته است. طالبان در وضعیت کنونی، در چارچوب ترتیباتی برآمده از توافق دوحه، بر افغانستان حکم می‌رانند؛ ترتیباتی که شامل حمایت‌های مالی مستمر، تعاملات سیاسی مشروط، القای انحصار قدرت، ایجاد نوعی امنیت ظاهری و تثبیت حاکمیت سراسری است. این مجموعه اقدامات، بیش از آنکه در خدمت ثبات پایدار باشد، در راستای مدیریت یک سناریوی کلان و تأمین منافع قدرت‌های بزرگ عمل می‌کند؛ سناریویی که بقای طالبان را به‌عنوان یک ابزار تنظیم‌کننده در معادلات منطقه‌ای تضمین می‌نماید.

در چارچوب راهبرد «بازموازنه»، ایالات متحده با هدف کاهش هزینه‌های مستقیم و رهایی از بن‌بست افغانستان، زمینه بازگشت طالبان به قدرت را فراهم کرد تا تمرکز خود را بر رقابت‌های ژئوپلیتیک در شرق آسیا، غرب آسیا و شرق اروپا معطوف سازد. این تصمیم، در عین حال، افغانستان را وارد مرحله‌ای جدید از تحول ژئوپلیتیکی کرد که یکی از شاخصه‌های آن، تجمع و بازآرایی گروه‌های تروریستی فراملی در این جغرافیاست.

در افغانستان تحت حاکمیت طالبان، طیفی از گروه‌های افراطی خارجی، از جمله القاعده به‌عنوان چتر هماهنگ‌کننده، در کنار گروه‌هایی چون تحریک طالبان پاکستان و تحریک اسلامی ازبکستان حضور دارند. برخی از این گروه‌ها با حمایت یا حداقل تحمل طالبان فعالیت می‌کنند، در حالی که شاخه داعش خراسان به‌صورت مستقل و اغلب در تقابل با این شبکه‌ها عمل می‌کند. با این حال، رابطه میان طالبان، به‌ویژه شبکه حقانی، و داعش خراسان همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد طالبان گاه از نام داعش به‌عنوان ابزار تبلیغاتی و عملیاتی بهره می‌گیرد؛ چه برای نمایش کنترل امنیتی، چه برای سرکوب مخالفان، و چه برای کسب امتیاز در تعاملات منطقه‌ای.

بزرگ‌ترین تمرکز نیروها مربوط به تحریک طالبان پاکستان و تحریک اسلامی ازبکستان است که هزاران جنگجو در افغانستان دارند. همزمان، روند شکل‌گیری شاخه‌های جدید، به‌ویژه در ارتباط با آسیای میانه و ترکستان شرقی، ادامه دارد. تغییر نام، انشعاب و ادغام گروه‌ها به الگویی رایج بدل شده است تا هم بقای تشکیلاتی تضمین شود و هم فضای اطلاعاتی دچار ابهام گردد. در این میان، برخی گروه‌ها به‌طور خاص تهدیدی علیه پروژه‌های منطقه‌ای چین محسوب می‌شوند.

نمونه‌ای از این روند، ظهور شبکه‌هایی با هویت مبهم است که در عین نظارت، به بازیگران امنیتی تبدیل می‌شوند. این شبکه‌ها با بهره‌گیری از پیوندهای فرامرزی، در جذب نیرو و نفوذ در ساختارهای محلی نقش ایفا می‌کنند و به پیچیدگی صحنه می‌افزایند. همزمان، اختلافات داخلی، نفوذ سازمان‌های استخباراتی و منافع متضاد منطقه‌ای، به تولید مداوم گروه‌های جدید و تعمیق بحران منجر می‌شود.

در چنین بستری، ژئوپلیتیک تروریسم می‌تواند به‌عنوان بدیلی برای نظم طالبان سر برآورد؛ بدیلی که نه در قالب یک دولت ملی، بلکه در شکل «جزایر تروریستی» متکثر و رقابت‌گر ظاهر می‌شود. این وضعیت می‌تواند افغانستان را به یک «هاب» یا مرکز صدور ترور در سطح منطقه و حتی فراتر از آن تبدیل کند. موقعیت جغرافیایی افغانستان، به‌عنوان چهارراه اتصال آسیای مرکزی، جنوب آسیا و خاورمیانه، این ظرفیت را به‌طور بالقوه تقویت می‌کند.

عوامل داخلی نیز این روند را تسریع می‌کنند: فقر گسترده، بیکاری، شکاف‌های قومی و گسترش افراط‌گرایی، زمینه اجتماعی لازم را برای جذب نیرو و تثبیت این گروه‌ها فراهم می‌سازد. هرچه سرکوب سیاسی تشدید شود و بحران اقتصادی عمیق‌تر گردد، احتمال حرکت به‌سوی چنین سناریویی افزایش می‌یابد.

در این میان، رویکرد محتاطانه و گاه متناقض روسیه، چین و ایران نسبت به طالبان، بیش از آنکه نشانه سردرگمی باشد، بازتاب نوعی «ابهام راهبردی» در مدیریت بحران است. این کشورها با آگاهی از پیچیدگی‌های صحنه افغانستان و نقش بازیگران مختلف، تلاش می‌کنند از طریق تعامل مشروط، هم تهدیدها را مهار کنند و هم از فرصت‌ها بهره ببرند. به همین دلیل، مدیریت تنش در افغانستان نه‌تنها ابزاری برای جلوگیری از بی‌ثباتی است، بلکه خود بخشی از روند شکل‌دهی یا مهار ژئوپلیتیک تروریسم به‌شمار می‌رود.

در نهایت، آینده افغانستان پساطالبان نه به‌سوی یک گذار دموکراتیک کلاسیک، بلکه به‌احتمال زیاد به‌سمت بازآرایی نیروهای خشونت‌گرا و شکل‌گیری نظمی سیال و چندقطبی در حوزه تروریسم میل خواهد کرد؛ نظمی که پیامدهای آن فراتر از مرزهای این کشور، امنیت منطقه و جهان را تحت تأثیر قرار خواهد داد. در چنین بستری، ژئوپلیتیک تروریسم در قالب مجموعه جزایر تروریستی، در قلب جغرافیایی آسیا، عمل خواهد کرد. جزایری که مرکز آن قبلا به عنوان هاب نبرد علیه ترور عمل می کرد و امروز به مرکز صدور ترور و خشونت مبدل شده است.

 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا