خبر و دیدگاه

از کابل تا تهران؛ مهار افراطیت یا مهندسی قدرت و بازی استخباراتی؟

 

زورگویی یا ژئوپلیتیک ضربه؛ بازی با آتش

تحولات امنیتی از کابل تا تهران در سال‌های اخیر، پرسشی بنیادین را برجسته ساخته است: آیا فشارهای نظامی و اطلاعاتی علیه طالبان و جمهوری اسلامی ایران در راستای مهار افراطیت تعریف می‌شود، یا بخشی از یک پروژه بزرگ‌تر برای مهندسی موازنه قدرت منطقه‌ای است؟ این نوشته با بهره‌گیری از چارچوب رئالیسم ساختاری و نظریه بازدارنده گی، استدلال می‌کند که کنش‌های اخیر را نمی‌توان صرف به مبارزه با افراطیت فروکاست؛ بلکه این اقدامات در دل رقابت‌های ژئوپلیتیکی، بازی‌های استخباراتی و بازتنظیم نظم امنیتی منطقه قابل فهم‌اند. بر اساس رئالیسم ساختاری، نظام بین‌الملل فاقد اقتدار مرکزی است و دولت‌ها برای بقا در پی افزایش امنیت خود هستند. در چنین سیستمی، کنش‌های امنیتی نه بر پایه اخلاق، بلکه بر اساس محاسبه قدرت تعریف می‌شوند. از این منظر، فشار بر طالبان یا ایران را باید در چارچوب موازنه تهدید و مدیریت قدرت تحلیل کرد. از سویی هم در محیطی که بازیگران از توانایی‌های نامتوازن برخوردار اند، بازدارنده گی نه صرف از طریق قدرت نظامی کلاسیک، بلکه از طریق شبکه‌های نیابتی، عملیات اطلاعاتی و ضربات محدود اعمال می‌شود. این همان الگوی غالب در تعاملات منطقه‌ای کنونی است.

پس از بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان در ۲۰۲۱ و استمرار تنش‌های ایران با غرب، منطقه وارد مرحله‌ای از «فشارهای هدفمند» شده است. از حملات فرامرزی پاکستان علیه مواضع منتسب به تحریک طالبان پاکستان در خاک افغانستان گرفته تا تهدیدهای متناوب و بالاخره حمله نظامی  ایالات متحده علیه ایران، یک الگوی مشترک دیده می‌شود: ضربه‌های محدود، پیام‌های گسترده. پرسش اصلی این است که آیا این اقدامات به گونه واقعی برای مهار افراطیت‌اند، یا بخشی از رقابت‌های عمیق‌تر ژئوپلیتیکی و مهندسی آگاهانه قدرت در ایران و افغانستان است.

مهار افراطیت: روایت رسمی

در روایت های رسمی هدف حمله به ایران و افغانستان، مهار افراطیت در هر دو کشور عنوان شده است؛ زیرا طالبان متهم به میزبانی یا تساهل در برابر گروه‌هایی چون TTP و داعش خراسان‌ا و جمهوری اسلامی ایران متهم به حمایت از شبکه‌های نیابتی منطقه‌ای است. در این چارچوب، ضربه‌های نظامی یا فشارهای اطلاعاتی با هدف، جلوگیری از صدور ناامنی؛ تضعیف شبکه‌های رادیکال و بازدارندگی در برابر تهدیدات فرامرزی تعریف شده است. هرچند این رویکرد با منطق «بازدارندگی فعال» سازگار است؛ اما این پرسش مطرح می شود؛ کشورهایی که چنین ادعا دارند، نه تنها حامی گروه‌های تروریستی بوده اند؛ بلکه این گروهها را در دامان خود پروریده و از آنان بحیث جنگجویان نیابتی سود برده اند. بنابراین منطق مهار افراطیت، از سوی کشور های مهاجم، قابل توجیه نیست؛ بلکه هر دو کشور برای رسیدن به اهداف راهبردی و امنیتی خود ایران و افغانستان را مورد حمله قرار داده اند. رخداد های چند دهه اخیر نشان داده که مدعیان مبارزه با افراطیت، نه تنها در این مبارزه صادق نبوده اند؛ بلکه استفاده از تروریسم را برای رسیدن به منافع ملی توجیه کرده اند. 

در ظاهر روایت رسمی جنگ مهار افراطیت است؛ اما خواست ژئوپلیتیکی نشان می‌دهد که هدف اصلی مهندسی قدرت است. هرگاه تحولات در چارچوب رئالیسم ساختاری تحلیل گردد؛ به خوبی آشکار می شود که دولت‌ها نه بر اساس اخلاق؛ بلکه بر اساس بقا و موازنه قدرت عمل می‌کنند. از این منظر، فشار بر طالبان می‌تواند تلاشی برای وادارسازی به انطباق با نظم امنیتی منطقه‌ای باشد و فشار بر تهران می‌تواند در راستای مهار نفوذ ژئوپلیتیکی ایران در خاورمیانه ارزیابی شود. اینجا است که هدف از روی لزوم دید، نه سرنگونی؛ بلکه؛ تغییر رفتار، تنظیم وزن بازیگر و بازتعریف نقش آن در معادله منطقه است.

مهندسی قدرت در ایران، از سوی امریکا

واقعیت های میدانی نشان می دهد که هدف اصلی امریکا زیر نام پیشگیری ایران از داشتن سلاح اتمی و موشک های بالستیک؛ مهندسی قدرت در ایران و استقرار حکومت دلخواه او در این کشور است. «مهندسی قدرت» در زمینهٔ سیاسی و ژئوپلیتیک، اصطلاحی است استعاری و علمی که به معنای کنترل، هدایت و دستکاری جریان‌های قدرت در سطح داخلی یا بین‌المللی انجام می شود. به عبارت ساده‌تر، وقتی گفته می‌شود کشوری یا گروهی «مهندسی قدرت» می‌کند، یعنی تلاش می‌کند با استراتژی‌های اقتصادی، نظامی، دیپلماتیک یا رسانه‌ای جایگاه قدرت خود و دیگران را خواه با ژیوپلیتیک ضربه یا زورگویی آشکارا شکل یا تغییر دهد.

این مهندسی در سطوح گوناگون داخلی چون، اصلاح قوانین، کنترل نهادها، مدیریت بحران‌ها، یا هدایت افکار عمومی برای تثبیت قدرت یک دولت یا گروه و در سطوح منطقه ای یا بین المللی چون، استفاده از نفوذ اقتصادی، حمایت از گروه‌های نیابتی، دیپلماسی مخفی یا ائتلاف‌سازی برای افزایش تأثیر در یک منطقه یا جهان صورت می گیرد. هر کشوری کوشش می‌کند تا با استفاده از ابزار ها و تاکتیک هایی چون، جاسوسی، جنگ اطلاعاتی، تحریم‌ها، توافق‌های استراتژیک، عملیات مخفیانه و حتی حمله های مستقیم برای تغییر توازن قدرت، استفاده کند. در واقع، «مهندسی قدرت» یعنی برنامه‌ریزی و طراحی دقیق برای شکل دادن به روابط قدرت، به جای واکنش صرف به تحولات است. رهبران ایران تا کنون توانسته تا  با دست یازی به شیوه های گوناگون مهندسی قدرت به حیات خود ادامه بدهند. ایران همچنان توانسته تا با حمایت از گروه‌های نیابتی خود، در لبنان (حزب‌الله)، عراق (کتائب حزب‌الله و دیگر گروه‌ها)، سوریه و یمن (حوثی‌ها) توانسته تا توازن قدرت منطقه‌ای را شکل دهد؛ اما زمانیکه از مهندسی قدرت از سوی امریکا در ایران سخن زده می شود. این مهندسی پیچیده تر و ژرفتر است. این مهندسی دلالت به تغییری دارد که از بیرون بر کشوری تحمیل شود.

این مهندسی قدرت یعنی طراحی و بازآرایی توازن قوا در یک محیط ژئوپلیتیکی از طریق ابزارهای سخت (نظامی)، نیمه‌سخت (تحریم، فشار اقتصادی) و نرم (دیپلماسی، رسانه) است. در این چارچوب، تلاش برای حذف یک بازیگر ناسازگار از معادله منطقه‌ای است تا  نظم مطلوب جدید مطابق منافع راهبردی طراح ایجاد شود و شبکه ائتلاف‌ها و بازدارندگی را به سود خود بازتنظیم کند. پس اگر چنین هدفی دنبال شود، نه صرفاً یک جنگ، بلکه طراحی هدفمند برای بازچینی ساختار قدرت منطقه‌ای تلقی می‌شود؛ یعنی مهندسی قدرت. امریکا تا پیش از جنگ مستقیم با ایران تلاش کرد تا با فشار ها و تحریم های اقتصادی و مانع سازی ایران از غنی سازی یورانیوم و حتی جنگ های نیابتی، ایران را وادار به تمکین نماید؛ اما رهبران ایران مقاومت کردند. اکنون ترامپ با توجه به پیش آمد های داخلی امریکا از جمله افتضاح جنسی اپستین و بحران های اقتصادی و پیشامدهای جهانی، حمله مستقیم به ایران را آغاز کرده است که هدف اصلی او فراتر از مهندسی قدرت در ایران است؛ البته این مهندسی می تواند، از طریق تغییر بنیادی  درون ساختاری حکومت ایران صورت گیرد و یا اینکه با سرکوب حکومت کنونی، زمینه برای حکومت دلخواه امریکا در ایران میسر گردد. امریکا برای چنین تغییری حتی در صدد استفاده از نیروهای نیابتی کردی است و خبر هایی به نشر رسیده که امریکا آنان را تمویل و تجهیز کرده است.

ایران با توجه به تنش های پیشینه اش با امریکا، هر از گاهی تلاش کرده تا با دیپلماسی مخفی و عمومی از فشار های امریکا بکاهد و برای رسیدن به هدف همزمان از مذاکرات بین‌المللی برای کاهش فشار تحریم‌ها استفاده نماید و هم در عرصه‌های پنهان ژئوپلیتیکی، نفوذ خود را گسترش بدهد. ایران همچنان سعی کرده تا با دست یازی به سیاست بازدارندگی نامتقارن، یعنی توسعه موشکی و قابلیت‌های نظامی غیرمتعارف، در مقابل قدرت‌های بزرگ مثل آمریکا، نفوذ قابل توجهی داشته باشد. نه تنها این ها؛ بلکه ایران تلاش کرد تا با استفاده از ابزارها و تاکتیک‌ها، با طراحی شبکه‌های مبادلات اقتصادی، دور زدن تحریم‌ها و ایجاد بلوک‌های منطقه‌ای، قدرت اقتصادی خود را مدیریت کند و با استفاده از رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی و عملیات سایبری برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی داخلی و منطقه‌ای استفاده نماید. ایران تا کنون توانسته تا با بهره گیری از پویایی بین‌المللی و استفاده از مذاکرات، تهدیدات و ائتلاف‌های استراتژیک، توانایی تغییر توازن قدرت را در سطح منطقه‌ای حفظ کند. ایران با ترکیبی از قدرت سخت (نظامی) و قدرت نرم (اقتصادی، رسانه‌ای، دیپلماتیک) و تاکتیک‌های بازدارندگی نامتقارن، «مهندسی قدرت» می‌کند تا هم جایگاه خود را در داخل تثبیت کند و هم نفوذ خود را در منطقه گسترش دهد؛ اما امریکا با حمله به ایران خواسته تا این مهندسی را نابود و مهندسی جدید قدرت را بر ایران تحمیل کند.

اینکه حمله های امریکا و اسراییل بر حکومت ایران چه تغییری وارد می کند یا خیر؛ اما آنچه مسلم است، اینکه این حمله انزوای بیشتر طالبان را در پی دارد. در صورتیکه این حمله منجر به سقوط اخوند ها شود، انزوای طالبان افزون‌تر خواهد بود. این در حالی است که نشانه های میدانی چون، افزایش نگرانی در پنتاگون، اعتراف به طولانی شدن جنگ، تلفات و هزینه‌های پیش‌بینی‌نشده آمریکا، اتحاد ملی در ایران پس از ترورها،  تضعیف اپوزیسیون خارج‌نشین، ناکامی پروژه تغییر رژیم، افزایش اراده ملی و روحیه دفاعی،  نارضایتی متحدان عرب در خلیج فارس، قدرت و تنوع موشکی ایران و افزایش هراس در اسرائیل، از تغییر وضعیت به سود ایران خبر می دهند؛ زیرا ایران در شرایطی قرار دارد که دشمنان خود را وادار به بازنگری در محاسبات سیاسی و نظامی کرده و توانسته آنان را تحت فشار روانی و عملی نگه دارد. از سویی هم ائتلاف میان امریکا و کشور های خلیج در حال شکننده گی است. رهبران کشور های عربی گفته که بسیاری راکت های اصابت کرده به این کشور ها از ایران نبوده و هدف از این راکت ها، ترغیب کشور های خلیج به جنگ با ایران است.  گفتنی است که رسانه های دولتی چین و مفسران این کشور پس از حملات امریکا و اسراییل مقایسه ایران با وینزویلا را رد کردند و با اشاره به پیچیده گی سیاسی و توان نظامی بیشتر ایران، چنین امری را « ذهنیت معمول امپریالیستی» توصیف کرده اند.

بریتانیا، فرانسه و آلمان هم  از زیر سوال بردن قانونی بودن حملات آمریکا و اسرائیل بر اساس حقوق بین‌الملل خودداری کردند. شگفت آور اینکه برنی سندذز سناتور مستقل گفت: سیاست خارجی امریکا توسط نتنیاهو دیکته می شود. «داگلاس مک‌گرگور» افسر بازنشسته ارتش آمریکا و تحلیل‌گر نظامی و سابق مشاور ارشد در پنتاگون، از طولانی شدن جنگ و قوی بودن ایران سخن گفته و افزوده  که دونالد ترامپ به مردم آمریکا دروغ می‌گوید و تمام پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه نابود شده‌اند. این در حالی است که ایران برای یک جنگ فرسایشی آماده گی دارد. هرچند کانگرس امریکا جنگ را متوقف نکرده و اختیارات رئیس‌جمهور را هم محدود نکرده است؛ اما در مورد بودجه و ادامه جنگ اختلاف سیاسی جدی وجود دارد. سناتور الیزابت وارن جنگ را خطرناک، بدون برنامه و فاقد مشروعیت قانونی می‌داند و خواهان مهار قدرت رئیس‌جمهور در ادامه جنگ با ایران شده است.

 ترامپ با این گفته که ایران تهدید فوری برای امنیت آمریکا یا متحدانش است، با انتقاد های شدید، برخی سناتورهای امریکا روبرو شده و آنان گفته‌اند شواهد اطلاعاتی کافی برای چنین ادعایی ارائه نشده و خواهان محدود شدن اختیارات او برای آغاز جنگ بدون مجوز کنگره شده‌اند. او همچنان این جنگ را سریع و کم هزینه خوانده؛ اما تحلیلگران نظامی می گویند، ایران به دلیل توان بازدارندگی نامتقارن و شبکه‌های منطقه‌ای می‌تواند جنگی طولانی و پرهزینه ایجاد کند. ترامپ در حالی از حمایت های بین المللی از این جنگ سخن گفته است که بسیاری از کشورها، از جمله سازمان ملل و اتحادیه اروپا خواستار خویشتنداری و راه‌حل دیپلماتیک بوده‌اند. کشورهایی مانند روسیه و چین نسبت به تشدید تنش هشدار داده و از راه‌حل دیپلماتیک حمایت کرده‌اند. اینجا است که جنگ روایت‌ها به اندازه جنگ نظامی اهمیت پیدا می‌کند. هر طرف تلاش می‌کند روایت خود را مشروع جلوه دهد. این تلاش ها مرز میان اطلاع‌رسانی، تبلیغات و اغراق سیاسی را به ابهام می کشاند.

ضربه های اقتصادی این جنگ، بزرگ‌تر از تصور آن است؛ زیرا بسته شدن تنگه هرمز، افزایش قیمت نفت و‌گاز، اختلال در صادرات، افزایش تورم جهانی، بی ثباتی بازار و افزایش هزینه های تجارت و کشتیرانی را در پی دارد و این یکی از بزرگ‌ترین شوک‌های اقتصادی جهان را ایجاد می‌کند، زیرا حدود یک‌پنجم نفت جهان از این مسیر عبور می‌کند. افزون بر این کشورهای حوزه خلیج فارس در پی درگیری با ایران، احتمال عقب‌نشینی از سرمایه‌گذاری ۳.۶ تریلیون دلاری را مطرح کردند. پیامدهای این تغییر استراتژیک بسیار گسترده است و می‌تواند چشم‌انداز اقتصاد جهانی را دگرگون کند. این جدا از حدود چهار هزار میلیارد دالری است که این جنگ بر کشور های درگیر وارد کرده است.  این ها نشانه هایی اند که بر شکست امریکا صحه می گذارد و از زیر خون و آتش این جنگ حکومت افراطی تر و ضد امریکایی در ایران ظهور خواهد کرد و بعید نیست که جنبش ایران هراسی به جنبش غرب هراسی بدل شود؛ اما ادامه این جنگ بر نارضایتی ها در داخل امریکا و کشور های اروپایی خواهد افزود؛ اما روسیه ممکن است از ایران حمایت سیاسی، اطلاعاتی یا تسلیحاتی محدود نماید و چین هم به دنبال ثبات اقتصادی و حفظ مسیرهای انرژی است و حمایت های سیاسی و نظامی غیرمستقیم ان از ایران دور از انتظار نیست. بعید به نظر می رسد که امریکا بر ایران پیروز شود و جنگ داخلی را در این کشور به راه افکند.

پشت صحنه جنگ ایران و امریکا 

واقعیت های میدانی و گزارش های رسانه ای حاکی از آن است که بسیاری مزایل ها و پهباد ها  که به قبرس، ترکیه، سفارت امریکا در ریاض وآرامکو مرکز تولید نفت عربستان، آذربایجان، امارات، کویت و‌محل های دیگر اصالت کرده، نه از ایران) بلکه از آدرس ایران پرتاب شده اند که ایران از آنها آگاهی ندارد. این در حالی است که کشور های عربی به توافق رسیده بودند، در صورتیکه ایران تنها پایگاه های امریکایی را در منطقه بمباران کند، آنان واکنش نشان نخواهند داد. محمد بن سلمان این موضوع را به اطلاع رهبران ایران نیز رسانده بود. مقام های بریتانیایی گفته اند که پهباد هاییکه قبرس را بمباران کرده اند، پهباد های ایرانی نبودند. پایگاه بریتانیا در حالی در قبرس مورد حمله قرار گرفت که بریتانیا از شرکت در جنگ اجتناب کرده بود. بنابراین، حمله های یاد شده، بصورت عمدی صورت گرفته تا کشور های یاد شده عصبی شوند و با حمله کردن به ایران به جان هم بیفتند.  این موضوع رهبران کشور های عربی را برآشفت و با به آتش کشیده شدن مراکز تولید نفتی، به امریکا گفتند که  بنا بر آتش گرفتن چاه های نفتی قرارداد های در حدود چهار تریلیون دالری با امریکا را مورد بازنگری قرار دادند. این تصمیم ضربه سنگینی بر اقتصاد امریکا وارد می کند.

مهندسی قدرت در افغانستان از سوی پاکستان

در بحث «مهندسی قدرت» در افغانستان از سوی پاکستان، منظور نوعی طراحی هدفمند توازن قوا در داخل افغانستان برای تأمین منافع راهبردی اسلام‌آباد است؛ نه صرف مداخله مقطعی. اسلام آباد در صدد سرنگونی طالبان نیست؛ بلکه تلاش می‌کند تا طالبان به سود اهداف راهبردی پاکستان تمکین نمایند. این مهندسی در لایه های امنیتی – استخباراتی، سیاسی و ژیوپلیتیک  قابل توضیح است: لایه امنیتی–استخباراتی: پاکستان تلاش می‌کند تا با استفاده از شبکه‌های نفوذ و بازیگران نیابتی خود برای شکل‌دهی به ساختار قدرت در کابل طوری بپردازد که از شکل‌گیری حکومتی که به رقیبان منطقه‌ای پاکستان (مانند هند) نزدیک شود، جلوگیری نماید. این رویکرد معمولاً با مفهوم «عمق استراتژیک» پیوند خورده است. هدفی که پاکستان بیش از پنج دهه بدین سو به دنبال آن است؛ اما تا کنون موفقیتی در این زمینه نداشته و با شناسایی دولت ها در کابل، شکار هند گردیده است.

 لایه سیاسی: پاکستان تلاش کرده تا با حمایت گزینشی از جریان‌ها یا گروه‌هایی که با منافع امنیتی این کشور همسو باشند و ساختار سیاسی افغانستان را به جای تکیه بر اجماع ملی، در مدار موازنه های سیاسی خود نگه دارد. پاکستان در واقع حکومتی در کابل می خواهد که در سیاست های داخلی و خارجی اش تابع اسلام آباد باشد.

 لایه ژئوپلیتیک: پاکستان پیهم تلاش کرده تا افغانستان را از لحاظ امنیتی به خود وابسته نگه دارد تا این کشور با ماندن در وضعیت «وابستگی امنیتی» بازیگر مستقل منطقه‌ای تبدیل نشود. افغانستان در این چارچوب به‌مثابه «حوزه نفوذ» اسلام آباد و نه یک شریک برابر تلقی می شود.

پیامدهای ناگوار این مهندسی، منجر به تضعیف دولت‌سازی پایدار در افغانستان شده و نوعی بی‌ثباتی کنترل‌شده را در افغانستان بازتولید نموده و حاکمیت ملی را در این کشور فرسوده گردانیده است. به عبارت مختصر، مهندسی قدرت پاکستان در افغانستان یعنی مدیریت و بازچینی نیروهای سیاسی–امنیتی به‌گونه‌ای که توازن قوا در کابل، تهدیدی علیه منافع راهبردی اسلام‌آباد ایجاد نکند؛ حتی اگر این امر به استمرار بی‌ثباتی منجر شود. هدف از بمباران های پاکستان هم در یک هماهنگی پنهان با امریکا بیشتر نابودی دیپو های اسلحه است تا طالبان در برابر حمله های بیرونی و داخلی ضعیف تر شوند و مخالفان آنان هم از این فرصت استفاده نمایند.

این پرسش باقی می ماند که آیا پاکستان قصد تجزیه افغانستان را دارد و آیا این موضوع را با امریکایی ها شریک کرده یا نه؟ بسیاری از تحلیلگران باور دارند که راهبرد سنتی پاکستان در افغانستان بیشتر بر ضعیف نگه‌داشتن دولت مرکزی و ایجاد «عمق استراتژیک» استوار بوده است؛ نه تجزیه رسمی این کشور. افغانستان ضعیف، از نگاه اسلام‌آباد تهدید کمتری برای مرزها و مسئله خط دیورند تلقی می‌شود. پاکستان تجزیه افغانستان را گامی به سوی تجزیه در آنسوی خط دیورند تلقی می کند که در آخرین تحلیل منجر به تجزیه چهار ایالت  پاکستان می شود. نه تنها اینکه، سلسله زنجیری از تجزیه در کشور های منطقه، از هند تا چین و ترکیه، ایران، عراق و سوریه به صدا خواهد آمد.

 آمریکایی ها هم  از تجزیه افغانستان نگران اند و در سیاست رسمی آمریکا هم معمولاً از حفظ تمامیت ارضی افغانستان حمایت شده است؛ زیرا تجزیه می‌تواند بی‌ثباتی منطقه‌ای، جنگ‌های قومی و رقابت قدرت‌های منطقه‌ای مانند چین، روسیه و ایران را تشدید کند. در برخی محافل فکری غربی گاهی سناریوی «افغانستان غیرمتمرکز یا فدرالی» مطرح شده است. بعضی‌ها این را گامی به سوی تجزیه می‌دانند، اما این بیشتر بحث نظری است و نه یک طرح رسمی اعلام‌شده. تجزیه غیررسمی یا چندپارچگی قدرت، سناریوی دیگری است و در این حالت، بدون اعلام رسمی، افغانستان به چند حوزه نفوذ تقسیم می‌شود. برخی مناطق زیر نفوذ گروه‌های محلی یا قومی قرار می‌گیرند. کشورهای منطقه تلاش می‌کنند در مناطق مختلف نفوذ داشته باشند. در این صورت افغانستان به میدان رقابت ژئوپلیتیکی تبدیل می‌شود. واقع‌بینانه‌ترین سناریویی که بسیاری از تحلیلگران مطرح می‌کنند، سناریوی اول است. در این سناریو افغانستان به‌عنوان یک کشور باقی می‌ماند، اما در تقاطع رقابت‌های منطقه‌ای و بازی‌های استخباراتی قرار دارد. شواهد قطعی از توافق آمریکا و پاکستان برای تجزیه افغانستان وجود ندارد؛ اما آنچه بیشتر دیده می‌شود، مدیریت نفوذ و حفظ افغانستان در وضعیت شکننده برای اهداف امنیتی و ژئوپلیتیکی است.

سکوت رهبر طالبان

 غیابت رهبر طالبان و سکوت او در برابر حملات پاکستان، پرسش برانگیز است و این بیانگر این واقعیت است که این سکوت به دلایل وابستگی تاریخی و امنیتی طالبان به پاکستان، جلوگیری از تشدید نظامی، مدیریت اختلاف از راه های پنهان و جلوگیری از بحران های داخلی طالبان اتخاذ شده است. طالبان در طول سال‌ها با حمایت بخش‌هایی از ساختار امنیتی پاکستان، به‌ویژه ISI رشد کرده‌اند؛ بنابراین رهبران طالبان معمولاً از رویارویی مستقیم سیاسی با پاکستان پرهیز می‌کنند. بنابراین طالبان نمی‌خواهند تنش به جنگ مستقیم میان افغانستان و پاکستان تبدیل شود، زیرا چنین جنگی می‌تواند حکومت آنان را از نظر نظامی و اقتصادی تحت فشار شدید قرار دهد.

 مدیریت اختلافات از راه‌های پنهان، موضوع دیگری است که در بسیاری موارد، طالبان ترجیح می‌دهند اختلافات را از طریق کانال‌های دیپلماتیک و استخباراتی غیرعلنی، نه با موضع‌گیری علنی حل کنند. از اینکه رهبری طالبان با چالش‌هایی مانند اختلافات داخلی، بحران اقتصادی و فشارهای بین‌المللی روبه‌رو است؛ بنابراین ممکن است سکوت را به‌عنوان راهبرد حفظ ثبات داخلی انتخاب کند. این سکوت بیشتر یک محاسبه سیاسی و امنیتی است؛ یعنی طالبان تلاش می‌کنند میان فشارهای داخلی، رابطه با پاکستان و جلوگیری از یک بحران بزرگ منطقه‌ای تعادل ایجاد کنند.

تفاوت ها میان ایران و افغانستان در برابر حملات

 افغانستان در برابر حمله‌های پاکستان، به مراتب آسیب ‌پذیرتر از ایران است؛ زیرا افغانستان در برابر حمله های پاکستان، نسبت به نداشتن تجهیزات دفاعی زمینی و هوایی به مراتب ضعف تر از ایران است. در یک مقایسه فشرده میان ضعف‌های افغانستان در برابر پاکستان و ضعف‌های ایران در برابر ایالات متحده آمریکا، می‌توان به چند محور کلیدی اشاره کرد: افغانستان از لحاظ ساختار دولت و انسجام سیاسی خیلی شکننده است؛ زیرا این کشور از شکاف‌های قومی–سیاسی، بحران مشروعیت و نبود اجماع ملی؛ فرسایش «انحصار مشروع خشونت» رنج می برد. در حالیکه ایران از انسجام ساختاری بیشتر و تمرکز قدرت؛ در وضعیت بهتر قرار دارد؛ اما فشارهای داخلی و اقتصادی می‌تواند پایداری بلندمدت را تضعیف کند.

از لحاظ توان نظامی و توازن قوا، میان دو کشور تفاوت های جدی وجود دارد. وابستگی تاریخی افغانستان به کمک خارجی، ضعف نیروی هوایی و سامانه‌های پدافندی؛ نشانه نابرابری آشکار با پاکستان است. در حالیکه ایران  دارای توان موشکی و شبکه نیروهای نیابتی برای بازدارندگی نامتقارن است؛ اما در برابر برتری تکنولوژیک و هوایی آمریکا آسیب‌پذیر است. از لحاظ اقتصادی، افغانستان دارای اقتصاد شکننده و وابسته است و توان تأمین مالی جنگ طولانی را ندارد؛ اما ایران دارای اقتصاد بزرگ‌تر و تجربه دورزدن تحریم‌ها را دارد؛ اما تحریم‌های گسترده ظرفیت تاب‌آوری این کشور را کاهش داده است. از لحاظ موقعیت ژئوپلیتیک و ائتلاف‌ها، افغانستان در معرض رقابت قدرت‌های منطقه‌ای، بدون چتر حمایتی پایدار قرار دارد؛ در حالیکه ایران  دارای عمق راهبردی منطقه‌ای است؛ اما در انزوای نسبی بین‌المللی در برابر ائتلاف‌های غربی قرار دارد. بصورت کل گفته می توان که ضعف افغانستان بیشتر «ساختاری و نهادی» است؛ در حالی‌که ضعف ایران بیشتر «تکنولوژیک و اقتصادی در برابر قدرت برتر جهانی» است. افغانستان در سطح توازن قوا آسیب‌پذیرتر است، اما ایران در جنگ مستقیم با آمریکا با هزینه‌های بسیار سنگین روبه‌رو خواهد شد.

تفاوت ها میان حمله امریکا و پاکستان

هرچند حمله امریکا و اسراییل به ایران و حمله پاکستان به افغانستان، در ضمن تفاوت‌ها، شباهت هایی نیز دارند؛ اما به‌صورت مختصر، تفاوت‌های کلیدی حملهٔ آمریکا به ایران و حملهٔ پاکستان به افغانستان در نوع بازیگری و هدف سیاسی، میزان توان نظامی و فناوری، پیامد های بین المللی و سطح قانونیت و مشروعیت است. امریکا بحیث یک قدرت جهانی، با هدف بازدارندگی هسته‌ای، محدود کردن نفوذ منطقه‌ای ایران و تحت فشار قرار دادن حکومت مرکزی ایران به این کشور حمله کرده است؛ پاکستان به افغانستان بحیث همسایه منطقه‌ای با اهداف امنیتی و نفوذ ژئوپلیتیک محلی، کنترل گروه‌های نیابتی و تضمین عمق استراتژیک نگاه می کند. هرچند پاکستان، مهار تی تی پی بوسیله طالبان را مطرح کرده؛ اما پاکستان به اینهم بسنده نکرده و در صورت برآورده شدن، هدف نخستین او، اهداف دیگری را برای رسیدن به عمق استراتیژی و جلوگیری از نفوذ هند را مطرح کند؛ اما آمریکا با استفاده از فناوری پیشرفته، پهپادها و حملات هوایی دقیق با توان تخریب بالا بر ایران حمله می کند؛ اما پاکستان حملات خود را در افغانستان، محدود به حملات هوایی منطقه‌ای و عملیات مرزی با تمرکز بر گروه‌های مسلح و مناطق خاص نموده است. پاکستان تا کنون رهبران طالبان را هدف قرار نداده و در حالیکه رهبران ایران در نخستین حمله امریکا هدف قرار گرفتند.

. حمله امریکا به ایران و حمله پاکستان به افغانستان در سطح بین المللی نیز پیامد های متفاوت دارد. حمله امریکا به ایران واکنش جهانی گسترده، تحریم‌ها، دیپلماسی پیچیده و احتمال تنش منطقه‌ای فراتر از مرزها را در بر دارد؛ اما حمله پاکستان به افغانستان واکنش بیشتر منطقه‌ای و محدود، تأثیر مستقیم بر افغانستان و رابطه با همسایگان. آن دارد. در سطح مشروعیت و قانونیّت؛ حمله امریکا به ایران،  تحت بحث‌های حقوق بین‌الملل و منشور سازمان ملل قرار دارد، اما از ائتلاف یا حق دفاع از خود استفاده می‌کند. حمله پاکستان به افغانستان، بیشتر به استراتژی امنیت ملی و منافع داخلی متکی است و مشروعیت بین‌المللی ضعیف‌تر را در پی دارد. در یک جمله، حمله آمریکا جهانی و فناوری‌محور و  حمله پاکستان منطقه‌ای و امنیت‌محور است.

اهداف مشترک در عقب حمله امریکا  به ایران و ‌‌حمله پاکستان به افغانستان

در پشت حمله‌های ایالات متحده آمریکا به ایران و حمله‌های پاکستان به افغانستان می‌توان اهداف مشترک راهبردی زیر را یادآوری کرد. اول – مهار تهدیدهای امنیتی؛ یعنی اینکه امریکا و پاکستان، ادعا می‌کنند که برای جلوگیری از تهدیدهای امنیتی و گروه‌های مسلح برضد ایران و افغانستان اقدام نظامی کرده اند. دوم- نمایش قدرت و بازدارندگی؛ یعنی هر دو کشور در صدد نشان دادن توان نظامی برای بازداشتن رقبای منطقه‌ای و جهانی خود هستند. سوم- فشار سیاسی بر حکومت های ایران و افغانستان و وادار کردن انها به تغییر رفتار یا سیاست‌های منطقه‌ای. چهارم- مدیریت معادلات ژئوپلیتیکی منطقه؛ یعنی تلاش برای حفظ نفوذ و برهم نزدن توازن قدرت در منطقه. خلاصه اینکه در هر دو مورد، حمله تنها یک اقدام نظامی نیست؛ بلکه بخشی از مهندسی قدرت، بازدارندگی و مدیریت نفوذ منطقه‌ای به شمار می‌رود.

از گفته های بالا فهمیده می شود که بازی های استخباراتی، لایه های پنهان منازعه است و تحولات از کابل تا تهران بدون درک رقابت‌های اطلاعاتی ناقص خواهد بود. ویژگی‌های این لایه عبارت اند از استفاده از گروه‌های نیابتی؛ عملیات محدود و قابل انکار؛ مدیریت تنش برای جلوگیری از جنگ تمام‌عیار؛ و بهره‌گیری از بحران برای کسب امتیاز در میز مذاکره. در این الگو، «ضربه» بیشتر از آنکه نظامی باشد، بیشتر شکل پیام امنیتی–سیاسی را دارد. با توجه به بازی ها و لایه های های پنهان سیاسی، استخباراتی و امنیتی در یک نگاه کلی گفته می توان که هدف در ایران و افغانستان بیشتر شکل تنبیه را دارد و نه سرنگونی. بر اساس تجربه‌های تاریخی، در مورد طالبان، می توان گفت که قدرت‌های منطقه‌ای تاکنون نشانه‌ای از پروژه سرنگونی مستقیم نشان نداده‌اند؛ بلکه فشارها در راستای تغییر رفتار امنیتی بوده است. در مورد ایران نیز، با وجود تنش‌های شدید، سیاست رسمی ایالات متحده در سال‌های اخیر بیشتر بر مهار و مدیریت بحران متمرکز بوده تا تغییر رژیم. بنابراین، آنچه مشاهده می‌شود بیشتر به «تنبیه و بازتنظیم» شباهت دارد تا «براندازی».

نتیجه‌گیری

از کابل تا تهران، الگوی غالب نه جنگ برای سرنگونی؛ بلکه ژئوپلیتیکِ ضربه؛ یعنی استفاده از فشار محدود برای مهار تهدید و تنظیم موازنه قدرت است. در این چارچوب هدف اصلی، مهار افراطیت، پوشش امنیتی مشروع برای اقدامات است؛ البته به این معنا که دولت‌ها گاهی مبارزه با افراطیت و تروریسم را به‌عنوان یک توجیه مشروع امنیتی مطرح می‌کنند تا اقدامات نظامی، اطلاعاتی یا سیاسی خود را قابل قبول نشان دهند؛ اما در عمل ممکن است این شعار، پوششی برای اهداف ژئوپلیتیکی، نفوذ منطقه‌ای یا فشار بر رقیبان باشد. در این صورت مهندسی قدرت، منطق ژئوپلیتیکی عمیق‌تر آن را شکل می‌دهد؛ و بازی‌های استخباراتی، بحیث ابزار اجرایی این راهبرد قرار می گیرند. در نهایت، منطقه در وضعیت «نه جنگ، نه صلح» قرار دارد؛ جایی که بازیگران می‌کوشند بدون فرو رفتن در جنگی فراگیر، قواعد بازی را به سود خود بازنویسی کنند. نتیجه نهایی این دو جنگ به احتمال زیاد چنین خواهد بود: در تقابل میان ایالات متحده آمریکا و ایران، جنگ بیشتر به فرسایش، فشار اقتصادی و بازدارندگی متقابل می‌انجامد، نه یک پیروزی کامل نظامی. با این حال با طولانی شدن جنگ عقربه زمان به سود ایران حرکت خواهد کرد و امریکا شکست دیگری را در منطقه تجربه خواهد کرد. در تقابل میان پاکستان و افغانستان، حمله‌ها احتمالاً باعث افزایش بی‌ثباتی مرزی و تشدید تنش‌های امنیتی شود، البته بدون آنکه تلاش های پاکستان برای مسلح گردانیدن مخالفان طالبان، برای یک جنگ نیابتی دیگر به نتیجه برسد و مشکل اصلی حل گردد. در یک نگاه گفته می توان که هر دو جنگ بیشتر تداوم بحران و تغییر در موازنه قدرت منطقه‌ای خواهد بود و نه پایان سریع منازعه. با تاسف که این منازعه بیشترین قربانی را از مردمان افغانستان و ایران می گیرد. 26- 3-8

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا