خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت یازدهم‎

قسمت یازدهم
ترخیص از عسکری یک مسله ای بسیار نامعلوم بود زیرا شرایط سیاسی مخصوصا در خارج کابل و اطراف کشور هر روز وخیم شده می رفت اما ما ترخیص شدیم و راه کابل جان. یک روز بعد از رسیدن به کابل ، راسا رفتم موزیم کابل و دوباره شروع به کار کردم . ماه سپتامبر ۱۹۷۴ بود . من دو ماه بعد از به میان آمدن « جمهوری » به خدمت عسکری رفتم یعنی اقلا سال اول دوره جمهوری در کابل نبودم . دو سه روز بعد مدیر عمومی موزیم آقای احمد علی معتمدی من را به دفتر خود خواست که یک پروفیسور جاپانی همرای همسرش و معاون او کابل آمده و به یک راهنما و ترجمان انگلیسی ضرورت دارد و من را معرفی کرده است که با ایشان همکاری کنم . پروفیسور جاپانی از مناطق که استوپه های بودایی بود و بعضی آثار دیگر عکاسی میکرد. من تقریبا یک ماه با این پروفیسور جاپانی مصروف بودم و وقت بسیار خوش داشتم . یک موتر کوچک بسیار قوی سوبرو Subaru داشتند و اولین بار بود که در سوبرو سفر میکردم . پروفیسور یک مرد میانسال بود و همسرش جوان تر ، در عقب موتر می نشستند و معاون او رانندگی می‌کرد و من در کنار راننده می نشستم یک روز در سر کوتل شبر بودیم که موتر ما خراب شد . معاون او که رانندگی می‌کرد میخانیک موتر هم بود . هر چه کوشش کرد موتر را ترمیم کرده نتوانست . حیران مانده بودیم که چه کنیم !؟!؟! . من می ترسیدم که هوا تاریک نشود و ما درین جا چه کنیم ؟؟ !! دست به الاشه مانده بودیم که یک کامیون باربری نزدیک شد و چند قدم بالاتر برای ما توقف نمود . راننده آمد و گفت خیریت است ؟ من گفتم موتر ما خراب شده و نمی دانیم که چه کنیم . من ترجمان هستم . بانت موتر بالا بود . کله خود را زیر بانت داخل کرد و بعد از چند دقیقه معاون راننده که ما در زبان عامیانه کلینر می گوییم به نام صدا زد و گفت یک خمچه دراز تر پیدا کن . تکرار صدا کرد که از تولبکس یک دستمال هم بیاور . کلینر خمچه تر و دستمال را آورد و کدام جایی شکسته بود با خمچه و‌دستمال شخ بسته کرد ‌‌و گفت : برای این جاپانی بگو که تا کابل می رسید . بیغم باش اما بسیار سرعت نداشته باشید . دهن جاپانی باز مانده بود . پروفیسور جاپانی گفت سوال کن چند بپردازد؟ راننده گفت « برو بیادر اینها ده ملک ما مهمان هستند صدقه سرش » صدقه سرش را ترجمه کرده نتوانستم و اما گفتم که شما مهمان هستید و ما باید خدمت شنا را کنیم . ما کابل رسیدیم و فردای آن موتر ترمیم شد . در آن وظیفه نه تنها حقوق موزیم را میگرفتم پروفیسور جاپانی هم برایم پول بسیار زیاد داده بود . وقتی از کار پروفیسور جاپانی برگشتم به موزیم ، یک استاد دنمارکی کابل آمده بود و در ضمن صحبت با دانشگاه کابل با مدیر عمومی موزیم هم صحبت های همکاری داشت . پروفیسور کلاوس فردیناند بشر شناس و افغانستان شتاس آمر اتنوگرافی دانشگاه آرهوس دنمارک بود . چون موزیم کابل بک شعبه بسیار غنی اتنوگرافی داشت پروفیسور فردیناند بسیار به کار های موزبم علاقمند بود و او میخواست با موزیم کابل همکاری دوام دار داشته باشد . اولین همکاری این بود که بک نفر جوان که به انگلیسی دسترس داشته باشد برای یک فیلوشپ ۹ ماهه در رشته موزیم داری و اتنوگرافی دنمارک فرستاده شود . برای این فیلوشپ من معرفی شدم و‌شروع کردم به تکمیل کردن مراتب سفر به دنمارک . با اینکه دل و نادل بودم زیرا ۹ ماه بود و‌ من آرزو داشتم که یک بورس اصولی طویل آلمدت داشته باشم و اما امکانات آن نبود و من پیش خود گفتم که «بزک بزک نمیر که جو لغمان می رسد » بهتر است همین فیلوشپ ۹ ماهه را قبول کنم . قرار شد که در اواخر ماه نوامبر عازم دنمارک شوم . اواخر ماه اکتوبر ۱۹۷۴ بود که شعبه روابط خارجی وزارت اطلاعات و فرهنگ به مدیر عمومی موزیم خبر دادند که هنری کسینحر وزیر خارجه امریکا یک سفر بسیار کوتاه به کابل دارد و با رئیس جمهور داود ملاقات خواهد کرد . در زمان ملاقات او با رئیس جمهور ، همسرش نانسی کسینحر از موزیم کابل دیدن می کند . . در کنار اتخاذ تصمیمات برای امنیت این خانم ، تصمیم گرفته شد که کدام اناق ها را باید بیبیند . در عین زمان تصمیم گرفته شد که کتلاک و یکی دو نشرات را در باره آثار موزیم ملی افغانستان من برایش وقتی کتاب مهمان های رسمی را امضا می کند تقدیم کنم . اولین بار بود که همچو وظیفه ای که اطرافم را پولیس مخفی گرفته بود انجام می دادم . عکس من با نانسی کسینحر در موزیم کابل نوامبر ۱۹۷۴ درین خاطرات پیشکش شما می شود .

همچنان دو عکس از سفر با جاپانی ها


در اخیر ماه نوامبر ۱۹۷۴ با هواپیمای آریانا عازم تهران شدم . شب مهمان SAS که هواپیمای اسکاندوی است بودم و فردای آن روز عازم کوپن هاگن شدم .  اولین بار بود که از افغانستان خارج می شدم . تهران و‌کابل همان یک شب که بودم زمین و آسمان فرق داشت. تهران بسیار بیرو بار /شلوغ و ازدحام زیاد بود و تعمیرات بلند و خیابان های فراخ . شب از گارسون هوتل محل اقامتم سوال کردم که طرز پخت اصیل ایرانی چه دارید ؟ گفت ؛ چلو کباب . من بار اول بود که چلو کباب را تجربه می کردم . روی برنج تخم مرغ خام گذاشته بودند و من خورده نتوانستم . فردای آن که عازم کوپن هاگن می شدم وقتی در هواپیما از خواب بیدار شدم مهماندار گفت شربت/ جوس مالته میل داری ؟ گفتم بلی تشکر . اولین بار بود که جوس مالته را تجربه میکردم و چه لذیذ . من مالته زیاد خورده بودم و اما جوس مالته هرگز نخورده بودم یا اقلا من نخورده بودم . ما در کابل دوغ ، سودا واتر ، شربت لیمو ، شربت تخم ریحان داشتیم و همچنان کوکاکولا داشتیم و پدرم چون رحیم مجید رئیس کوکاکولا دوست بسیار صمیمی او بود بعد از بازنشستگی از وزارت آموزش و پرورش که به حیث مشاور ارشد یکی دو سال قیل از بازنشستگی مقرر شده بود به حیث متخصص تصفیه آب در کوکاکولا کار می‌کرد . قابل یادآوری است که حکومت افغانستان برای اینکه ظلم های که در حق پدرم شده بود تلافی کنند او را مشاور وزارت معارف مقرر کردند . و قبلا هم نوشتم که استاد صباح الدین کشککی برای پدرم یک دفتر برای مبارزه با بیسوادی در چارچوب وزارت اطلاعات و فرهنگ باز کرد که بسیار کوتاه مدت بود .
در بازار جوس مالته نبود و ما ماشین آب میوه کشی در خانه هم نداشتیم . بعد از شش ساعت پرواز به کوپن هاگن رسیدم و پروفیسور فردیناند که همه کار های تعلیمی من به او مربوط می شد در فرودگاه کوپن هاگن منتظرم بود و یک زندگی جدید در اروپا شروع شد .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا