خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت سیزدهم‎

قبل از آغاز تحصیل در دانشگاه آرهوس ، من تصمبم گرفتم که ازدواج کنم . این برای من و موفقیت تحصیلی من بسیار موثر می بود. قبلا گفتم که پدر من و استاد یعقوب قاسمی و استاد یوسف قاسمی پدر فوزیه جان از جوانی دوستان بودند و وقتی که آنها به کارته پروان کوچ کردند این روابط نزدیک تر شد و من فوزیه جان را شناختم . دختر مودب ، لایق و خوش لباس و فرهنگی بود. ما هر دو ، تصادفا در کورس های انگلیسی مرکز فرهنگی امریکا در کابل دانشجوی زبان انگلیسی بودیم . من از دنمارک نوشتم که اگر آرزو دارد با من ازدواج کند. فوزیه جان موافقه کرد و من به پدرم نوشتم تا از فوزیه جان خواستگاری کند. خانواده فوزیه حان هم موافقه کردند و اما اقتصاد من اجازه نمی داد که کابل بروم و عروسی کنم . استاد یوسف قاسمی پدر فوزیه جان، عموی فوزیه جان استاد یعقوب قاسمی که بزرگ خانواده شان بود با پدرم موافقه کردند که هر دو از ما وکالت کنند و بدون حضور من و براه اندازی محفل نکاح و یک مجلس خدا حافظی ترتیب گرفته شد و فوزیه جان بعد از آن محفل عازم دنمارک شد. فوزیه جان از کابل تا فرانکفورت ، آلمان با هواپیمای آریانا سفر کرد و در فرانکفورت یک دوست خانوادگی شان به نام محمد جان که در نمایندگی آریانا در فرانکفورت کار می‌کرد و خداوند غریق رحمتش سازد مرد بسیار شریف بود ، فوزیه جان را کمک کرد که توسط قطار آهن مستقیم به آرهوس سفر کند. تاریخ نکاح ما در کابل یازدهم آگست ۱۹۷۵ بود یعنی پنجاه و یکسال قبل. این نوع نکاح که مرد یا زن در مراسم عقد حضور نداشته باشند در کابل «نکاح با شمشیر » می گویند.


فوزیه جان دختر بسیار خوش قدم بود و آن اینکه من یک آپارتمان کوچک جستجو میکردم و موفق نمی شدم . اما به مجردیکه خبر نکاح به من رسید ، یک استدیوی کوچک برای من پیدا شد که در حومه شهر آرهوس بود . فوق العاده کوچک بود . پدرم توصیه کرده بود که باید همسرم مانند خودم تحصیل یافته شود . فوزیه جان از فارغ التحصیلان لیسه عایشه درانی کابل بود . به مجرد رسیدن به دنمارک شامل دانشگاه آرهوس در رشته زبان انگلیسی شد و ما هر دو شاگرد شدیم . از روز اول برای اینکه زندگی بسازیم با من بازو داد و «پارت تایم » یا نیمه وقتته کار می‌کرد و درس میخواند .
انستیتوت اتنو گرافی تصمبم گرفت که یک نمایشگاه سیار افغانستان در مورد فرهنگ افغانستان مخصوصا کوچی ها و سکتور اقتصادی قریه جات را بسازد.

ما هر دو درین نمایشگاه بسیار زحمت کشیدیم و بالاخره افتتاح شد ( ۴ جون ۱۹۷۶ میلادی ) و در همه شهر های کلان دنمارک آن نمایشگاه سفر کرد و دوباره باز سازی می شد .

من یک گزارش این نمایشگاه را به وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان جناب دکتر نوین در کابل فرستادم که در روزنامه انیس به نشر رسید . ( روزنامه انیس ۲۱ سنبله سال ۱۳۵۵ شمسی ) .

بورس من باز تمدید شد و اما بعد از سه سال در دنمارک ، وزارت اطلاعات و فرهنگ موافقه نکرد که من تحصیل دوره ماستری را ادامه دهم و باید کابل می رفتم.
و من واسطه و‌ وسیله در کابل نداشتم که وزارت اطلاعات و فرهنگ را قانع می ساخت تا اجازه دهند که من تحصیلات خود را تکمیل کنم ، پدرم دو سه بار کوشش کرد و اما فایده نکرد . دنمارکی ها سه سال بورس من را تمدید کرده بودند. کسی نبود که کمک شود تا در دنمارک باقی مانم و ‌‌تحصیلات را ختم کنم . پروفیسور من کلاوس فردیناند ، بسیار کوشش کرد که بورس من را وزارت اطلاعات و فرهنگ تمدید کند اما آقای خیر زاده که رئیس کلتور وزارت بود و فعلا فکر می کنم در ایالت واشنگتن شهر سیاتل زندگی می کند ، موافقه نکرد و ما باید راهی کابل می شدیم . پدرم از کابل نوشت که حالا که باید کابل بیایی اگر کمی پس انداز داری باید شهر های مهم اروپا را بیبینی و بعد کابل بیایی که دیگر کدام فرصت نخواهی داشت . فوزیه جان چند دالر پس انداز کرده بود و ما تقریبا نصف اروپا را با قطار سفر کردیم تا که به ترکیه رسیدیم و از ترکیه تا تهران و مشهد توسط اتوبوس کابل رفتیم و این تابستان ۱۹۷۷ میلادی پود .  فراموشم نشود که در زمان که من در دانشگاه آرهوس تحصیل می کردم اکثر زیاد استادان مارکسیست بودند و انتروپولوژی را هم از دید و بینش مارکسیزم تدریس می‌کردند. اما از نگاه اندیشه از خلقی ها و پرچمی های افغانستان زمین و آسمان فرق داشتند و یک دلیل آن این بود که مارکسبزم تنها می تواند در گشور های صنعتی نمو کند و طرفدار داشته باشد نه در یک کشور قومی و قبیله یی و سنتی اسلامی مانند افغانستان . وقتی کورس انتروپولوژی اقتصادی را گرفتم مجبور بودیم که کتاب مارکس زیر عنوان « سرمایه » را از صفحه اول تا آخر بخوانیم و من آن را به زبان انگلیسی خوانده بودم . در صنف و بیرون صنف بحث ها می شد و اما من را جذب نمیکرد .
حضرت صبغت الله مجددی وقتی خبر شد من ازدواج کردم بار دوم ما را به کوپن هاگن دعوت کرد. بانوان خانواده که همه روی گیر بودند از فوزیه جان بسیار پذیرایی گرم کردند و حتی مادر حضرت صاحب به فوزیه جان یک چادر قشنگ تحفه داد . در همین سفر بود که یک مراکشی که او را در مسجد کوپن هاگن دیده بودم ما را برای غذای چاشت دعوت کرد . قبل از صرف غذا ، این مرد شروع کرد به بدگویی از حضرت صاحب. من برایش گفتم که ما اینجا نیامده ایم که تو از یک امام که به او اقتدا می کنی و یک هموطن من بدگویی کنی . فوزیه جان و من بدون اینکه غذا بخوریم از خانه اش خارج شدیم . زندگی در دنمارک برای من از هر نگاه آموزنده بود . همیشه همین سوال در ذهن من بود که این کشور کوچک چطور توانسته موفق و پیشرفته باشد در حالیکه در کابل سرک ها و خیابان ها حتی نام نداشت. کابل کانالیزاسیون نداشت و هنوز هم به شکل اساسی ندارد .
ناگفته نباید گذاشت که دنمارکی ها در دو بخش بشر شناسی افغانستان بسیار کار کردند یکی کوچی ها و دیگر فرهنگ نورستان . در زمان که در دنمارک بودم سه افغان به انستیتوت ما از دانشگاه کابل مهمان آمدند . جناب پروفیسور بها الدین مجروج ، امین رسول و اشرف غنی . بدون شک موفق ترین و دانا ترین پروفیسور مجروح بود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا