خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت بیست و هفتم

خاطره زندگی من در دوره ماستری با پروفیسور  ودهوز زندگی علمی و تحقیقاتی من را بطور اساسی شکل بخشید که تصورش را نمیکزدم . این پروفیسور تاریخ اروپا را تدریس می‌کرد . فوق العاذه زن بدخوی بود . دوست نداشت که حق و ناحق کسی وقتش را ضایع کند . زن کهنسال بود و در همان سال یا کمی بعد تر بازنشسته می شد. یک صندوق قطعه یی در روی دهلیز مقابل دفتر کارش گذاشته بود و شاگردان تحقیقات خود را که نمره داده شده بود از آن صندوق دریافت می‌کردند . کسی جرات نمی کرد با او به اصطلاح ما یک و دو بگوید . رویه خشن داشت و اما تاریخ اروپا در نوک زبانش بود . همه شاگردان با او به احتیاط صحبت می‌کردند و یا سوال می‌کردند . سال ۱۹۸۵ بود و کار تحقیقی من آلمان بود که چطور آلمان بعد از جنگ آباد شد و نقش مارشال پلان چه بود ؟ . در آن زمان مانند امروز کامپیوتر نیود و ما از ماشین تایپ استفاده می کردیم و اشتباه تایپی را به سفیده که درین جا
Whiteout
می  گویند اصلاح می کردیم . من در حدود پانزده صفحه  تحقیق خود را با فهرست ماخذ در صندوق گذاشتم و باید سه روز بعد آنرا می گرفتم . روزی که ورق خود را گرفتم در صفحه اول نوشته بود trash
یعنی باطله یا زباله . اوه خدای من چکار کنم ؟ شعبه تاریخ در منزل سوم بود . از پله های زینه پایین می شدم که یک هم صنف من بالا می آمد . در آن دوره ماستری فقط هشت نفر بودیم . دختر بود و نامش را به خاطر ندارم . کفت ورق ات را گرفتی ؟ گفتم بلی اما بسیار نتیجه خراب گرفتم . گفت اجتیاط کنی که همرای این زن گفتگو نکنی که هرگز فارغ التحصیل نمی شوی . همان روز ذره ذره وجودم این استاد را دعای بد می‌کرد . خوب ، فردا رفتم و دروازه دفتر را تق تق کردم ، صدا کرد که بیا ! با ترس و لرز داخل شدم به من نگاه کرد و کفت What do you want ? چه میخواهی . من به بسیار متانت گفتم  ?How can I improve my paper professor  یعنی چطور می توانم که ورق خود را بهتر بسازم
گفت بنیشین . ورق را با عصبانیت از دستم کش کرد و راسا رقت به ماخذ و‌گفت تو فکر می کنی من احمق هستم و اینها را نمی دانم ؟ ازین کتاب و آن کتاب و فلان ژورنال و مجله نقل قول کردی . اینها خو گفته شده و ما خیر داریم باز چرا نقل قول کردی . تو در دوره ماستری هستی و نه می دانی که ریسرچ چیست ؟ من خاموش بودم . دوام داد ، ریسرچ این نیست که تو از فلان و فلان نقل قول کنی . ریسرچ research کلمه مرکب است یعنی یک مطلب را دوباره پیدا کن که کسی قبلا نه گفته باشد . گذشتگان را بخوان و حتی نقل قول کن و اما خواننده باید بداند که در تحقیق تو یک چیز نو است که دیگران نگفته باشد . گفتم که در آن زمان ذره دره وجودم او را دعای بد می‌کرد و امروز که تا حال چهارده جلد کتاب من در آمازون است ، همه اش دید و بینش خودم است و تقلید نیست و این از خیرات سر پروفیسور ودهوز است . روح اش شاد باشد . واقعا من را بیدار ساخت .
یکی از دانشجویان مصری برای رخصتی مصر می رفت و من از او خواهش کردم که یک دسته کاست قرآن مجید را برای من هدیه کند . برای من قرائت قاری مصری منشاوی را آورد . هر روز قرآن را در مقابل خود می گذاشتم و با کاست منشاوی تعقیب می کردم . در عین زمان دیگر کتاب های اسلامی را مطالعه میکردم . قدرت کتاب خریدن را نداشتم اما کتابحانه دانشگاه برایم از کتابخانه کانگرس میخواست و باید تا سه هفته کتاب را خلاص میکردم . سوالات برای من پیش می شد استادان مسلمان به من جواب علمی می دادند و اما بازهم متکی به متون قدیم بودند و این مشکل آنها نبود زیرا رشته شان دین شناسی نبود  . تا حتم دوره ماستری فکر و مغز و ذهن من مطلق ساخته شد که قرآن یگانه راه نجات مردم ما و همه مسلمانان است و دوم مسایل سیاسی امریکا را مطالعه میکردم و از دموکراسی امریکایی هر روز دل سرد می شدم و وقتی آموختم که لابی یهودی چه نقش بزرگ در سیاست های خارجی دارد از دموکراسی امریکایی بسیار دلسرد شدم . یک کشور که توسط یک گروه منفعت جو اداره شود و همه مسایل را کنترل کند برایم تعجب آور بود . قبل ازینکه از دوره ماستری خلاص شوم کتاب پال فنلی  Paul Findley که در سال 1985 از چاپ برآمد خوانده بودم . من مانند سید قطب شهید مخالف غرب نشدم زیرا در غرب مسایل است که واقعا با ارزش است و من بسیار آموختم .
در همین آوان که نزدیک به فارغ التحصلی ما بود و زندگی ما خوب شده بود خواستیم اولاد دار شویم . اولاد نشد . دانشگاه ویرحینیا که در رشته طب بسیار مشهور است و از ما دو نیم ساعت فاصله داشت وعده ملاقات گرفتیم . تست ها را گرفتیم و وقتی نتیجه آمد مشکل از فوزیه جان نبود ، از من بود . من چون در کودکی مرض مونانژیت گرفته بودم و همچنان کله چرک شده بودم بالای اسپرم من تاثیر کرده بود و من با همه شور و شوق جنسی که داشتم اما عقیم بودم . عجیب است که حالا که هفتاد و چهار ساله هستم و به خاطر می آورم ما متاثر نشدیم . مخصوصا که قرآن به ما می گوید که خداوند به یکی پسر می‌دهد ، به یکی دختر می دهد و به بکی هیچ نمی دهد و خیر اش را خود می داند . ما هر دو منحیث دو مسلمان مخالف تداوی مصنوعی و گرفتن فرزندی بودیم . داکتر به من گفت که هزاران هرار مردم است که عقیم هستند و اما متاسفانه در فرهنگ ما مرد ها این مسله را پنهان می کندو ننگ می دانند  و در روی زمانه نشان می‌دهند که این مشکل همسر شان است و این بزرگ‌ترین دروغ و بی احترامی به همسر است . خوب ، این موضوع سالها نزد خود ما بود . من و فوزیه جان که ازدواج کردیم یکی از قرار داد های ما این بود که خانواده های ما باید در امور شخصی ما مداخله نکنند . از ازدواج ما پنجاه سال گذشت و مادران و پدران ما خاک شدند و هرگز در زندگی خصوصی ما مداخله نکردند . هیچ کس سوال نکرد که چرا آولاد نداریم ؟؟؟!!!! . من هم که مطالعه کردم این یک عیب نیست یک مشکل طبی است که بعضی زنان و مردان می داشته باشند . در زندگی ما تصمیم گرفتیم که زیاد تر درس بخوانیم و سفر کنیم و لذت ببریم . پسان که من به خاطر برنامه های  جنجالی تلویزیونی خود مشهور شدم یک قصه حالب رخ داد . یک زن و شوهر که بسیار مشکلات خانوادگی زیاد داشتند و زن همیشه برنامه های تلویزیونی من را تماشا می کرد و از طرفداران من بود شوهرش شدید حسادت می کرد . خداوند به آنها یک پسر داد و تصادفا اون پسر شباهت به من داشت و شوهر به زن تهمت کرده بود که این پسر از او نیست از فرید یونس است 😅😅. بیچاره خبر نداشت که فرید یونس عقیم است و اولاد آورده نمی تواند . من این داشتان صحت خود را قبل ازینکه چشم من پت شود باید می گفتم تا مسئولیت اخلاقی خود را در مقابل همسرم فوزیه حان ادا کرده باشم .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا