خبر و دیدگاه

زندگی من _ قسمت بیست و نهم

نصیب و قسمت را کسانی اعتقاد می کنند که واقعا عمیق به حکمت خداوند فکر کنند و از مسیر آن گذشته باشند . هی میدان و طی میدان رسیدیم به کلیفورنیا و من حالا که فکر می کنم چه سرنوشت جالب منتظر من بود که اصلا در فکرم نمی رسید . سه روز در خانه خواهرم بودیم و در ظرف سه روز یک آپارتمان خوب به کمک رنا جان خواهرم ( خداوند غریق رحمتش سازد در ۵۶ سالگی دنیا فانی را ترک کرد) پیدا کردیم . در سال ۱۹۸۷ کاریابی آنلاین نبود و من رفتم در دفتر کاریابی و برای من یک کار در AAA در شهر اوکلند پیدا شد . فوزیه جان در سان فرانسیسکو در بک کالج دو ساله خصوصی تدریس را شروع کرد . گفتم که دکتر روان در آن زمان در دانشگاه برکلی استاد ادبیات فارسی شده بود . کار من در شهر اوکلند نزدیک دانشگاه برکلی بود . من هر روز دکتر روان را اول در دانشگاه پیاده می کردم و بعد خودم سر کار می رفتم. هر روز در راه کار ، من از او در هر مورد سوال میکردم و برایم جواب می داد و بعضی اوقات میگفت فلان کتاب را باید بخوانی .
در آنوقت در شهر سن هوزی یک کتابفروشی ایرانی بود و حالا چون اقتصاد ما خوب بود و هر دو کار های خوب داشتیم من از آن کتابفروشی کتاب می خریدم . فکر می کنم آن کتابفروشی حالا بسته شده است .  در مورد کتابفروشی به دکتر روان گفتم و نظر داد که بیبین احیا علوم الدین را دارد یا خیر . آن کتاب را که در چهار جلد است فرمایش دادم و شروع به خواندن کردم . روان برایم گفته بود اگر میخواهی دین را درست بدانی کیمیای سعادت و احیا علوم الدین غزالی را باید بخوانی . پسان دو کتاب دیگر امام غزالی طوسی را پیدا کردم . یکی کتاب جواهر القرآن و دیگر کتاب اربعین و همچنان نصیحته الملوک که در مورد سیاست و اسلام نوشته شده . سیاست که واژه عربی است ، در اسلام اصلاح امور معنی می‌دهد و دین از سیاست جدایی ندارد و اما دین تحمیل هم نمی شود . بعضی مسایل را با دکتر روان صحبت می کردم، یک روز برایش گفتم که من یک نظر در باره ای افغانستان اسلامی دارم و مطالب که در ذهن من بود برایش گفتم ، گفت : جالب است چرا نمی نویسی ؟؟ من برایت مرور می کنم ! نتیجه این تشویق همان بود که من کتاب « افغانستان آزاد در پرتو اسلام » را نوشتم و به شکل فوتو کاپی چاپ کردم . مرحوم قوی جان کوشان که خداوند غریق رحمتش سازد در مقابل سه صد دالر این کتاب را برایم تایپ کرد . آن وقت کامپیوتر فارسی نبود . این کناب اول من بود که به شکل ابتدایی نشر شد . شماره کانگرس و ISBN نداشت و من نمی دانستم که چطور باید یک کتاب چاپ شود . کتاب « افغانستان آزاد در پرتو اسلام » نه تنها اولین کتاب من بود ، اولین کتاب بود که از طرف یک شهروند افغانستان در امریکا چاپ می شد.

قبل از من کسی در امریکا کتاب نه نوشته بود . آن کتاب من در کتابحانه سید جمال الدین افغانی که مرحوم دکتر اختر محمد مستمندی بنیاد گذاشته بود ، موجود است . دکتر مستمندی دنیا را ترک گفت و اما کتابخانه به همت جناب سید عبدالقدیر هاشمی هنوز هم فعال است . دکتر مستمندی که یک دکتر طب نسایی بسیار لایق بود در جوانی در لیسه استقلال شاگرد پدرم بود و به خانواده من بسیار محبت داشت . مرد فوق العاده متواضع ، شکسته نفس ٫ قدر دان بود . حامد مرحوم ، خواهر زاده ام را دکتر مستمندی ولادت داده بود . دکتر مستمندی بکی از بزرگان جامعه ما در امریکا بود که من را همیشه تشویق می‌کرد و اما میگفت که احتیاط کنم ! . یک روز تیلفون کرد که میخواهد من را بیبیند . صحتش خوب نبود . رفتم به دیدن او و متوجه شدم دستش می لرزد . بسیار جگرخون شدم . خواهش کرد که کمک کنم تا کتاب او را زیر عنوان « مبادی دانش طبی » به کتابخاته کانگرس امریکا ثبت کنیم . این کار صورت گرفت و گفت میخواهد که یادگاری از او داشته باشم . به من یک انگشتر عقیق به رنگ نارنجی تحفه داد که خیلی زیباست و گفت یادگار من به توست . زمانیکه فوت کرد همسرش سلمی جان مستمندی که یک بانوی بسیار اندیشمند و بزرگوار است از من خواهش کرد تا سوانح او را در روز خاک سپاری بخوانم . روحش شاد و بهشت برین جایش باد .
در AAA ، اول در بخش سفر و سیاحت کار گرفتم . در مورد جا های دیدنی و توریستی هیچی نمی دانستم . همانطوریکه به کمک پدرم گزارش های باستانشناسی فرانسویان و آثار باستانی را در کابل به فرانسوی خوانده بودم و همانطوریکه در هابی شاپ در ایالت ویرجینیا در مورد پنجاه نوع ماهی آموختم . دربن کار شروع کردم به مطالعه پنجاه ایالت امریکا و همه جا های دیدنی و تاریخی . هر هفته بک کتاب را در باره ای یک ایالت می خواندم . یک و نیم سال نگذشته بود که من را Supervisor یا آمر همان شعبه ساختند و دوازده کارمند زیر دست من کار می‌کرد . دلیل تقرر من دانش اصولی در باره همه ایالات ، کمک به مسافربن و هر بار که بک کار پیش می شد من نی نمی گفتم . وقتی supervisor شدم در چند ایالت من را فرستادند تا زیاد تر بیاموزم و دیگران را آموزش دهم .
مرحوم صباح الدین کشککی در اسلام آباد مرکز شورای ثقافتی جهاد افغانستان را تاسیس کرده بود . کتاب که من در سال ۱۳۶۸ / ۱۹۸۹ نوشته بودم مورد علاقه او قرار گرفت و با من به تماس شد و تبریکی داد و کفت قابل قدردانی است که یک جوان به فکر آینده کشور است . علاوه کرد که تصمیم گرفته اند تا کتاب من را دوباره چاپ کنند .

کتاب «افغانستان آزاد در پرتو اسلام» در اسلام آباد دوباره توسط شورای ثقافتی جهاد افغانستان در سال ۱۹۹۰ به نشر رسید . مرحوم کشککی با من به تماس بود و همه کتاب های که در باره افغانستان آینده زیر عنوان « فردای افغانستان اسلامی » در پنج سیمینار به چاپ رسبد ، به من با یک مکتوب فرستاد .این تشویق مرحوم کشککی باعث شد تا من زیاد تر مطالعه کنم و شروع به نوشتن مقالات کردم .

اولین مقاله من در مجله نو تاسیس خراسان به کمک قوی جان کوشان زیر عنوان مطبوعات اسلامی به نشر رسید و همچنان یک جریده در ناروی به نام مجاهد ولس چاپ می شد همکاری می کردم .
در کلیفورنیا اولین مسجد در شهر کانکورد. توسط چند تن از بزرگان بنیاد گذاشته شده بود . این مسجد اول در سرک Detroit یک اتاقک کوچک را گرفته بودند و پسان یک جای وسیع تر را در سرک Monument گرفتند .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا