خانه » خبر و دیدگاه » استعمار در هر برهه ای از تاریخ به مثابۀ اژدهای هزار سر

استعمار در هر برهه ای از تاریخ به مثابۀ اژدهای هزار سر

 

بازی های جدید استعماری در کشور های استعماری، نیمه استعماری و مجاورت استعماری

رد پای استعمار را می‌توان از قرن‌ها پیش در تاریخ جهان مشاهده کرد و پیگیری نمود. این استعمار و سیاست های آن همیشه یکنواخت نه؛ بلکه به مثابۀ رنگین کمانی از شیطنت و فریب بوده و متناسب با هر دوره تاریخی و متناسب با شرایط ویژه هر کشور در قالبی متفاوت ظاهر و آشکار شده است که البته تاثیرات متفاوتی نیز بر جای گذاشته است. استعمار درهر برهه ای از تاریخ نقاب جدید به رخ کشیده و خود را با شرایط جدید آماده کرده است. از همین رو است که استعمار در طول تاریخ سیمای رنگارنگ داشته است؛ گاهی با سیمای خشن و زشت و کریه زیر چتر لشکرکشی های ستمگرانه و کشتار های بیرحمانه آشکار شده است و زمانی هم با چهرۀ نرم و ابریشمین بدون گلوله و تفنگ فقطه  در نماد طلا و تسبیح ظاهر شده است. کشور های استعماری با توجه به تجارب تلخ و ذلت باری که از رویکرد های خشن نظامی برای اشغال کشور های فقیر داشتند. آنان ناگزیر شدند تا در یک رویکردی تازه از روش های پیشین شان عقب نشینی کنند. این سبب شد تا رویکرد های استعماری از دوران استعمار کهن تا دوران استعمار نو چهره عوض کند و به رنگ های زیبا و خیلی پرزرق برق  خود را بنمایاند که طرف قبول کشور های فقیر باشد. این استعمار سلاح خود را در آستین نهاده و اما توان آن را پیدا کرده است که از دروازه و دریچه خیلی قشگ وارد یک کشور فقیر شود. در حالی که هدف اصلی استعمارسیطره یافتن بر شاه رگ های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی کشورها و بهره گرفتن از آنها است. 

پیش از آنکه در مورد استعمار و مراحل گوناگون آن بحث شود، بهتر است تا اندکی به اصطلاح های کشور های استعماری، نیمه استعماری و مجاورت استعماری  اشاره شود که مربوط به دوران استعمارقرن نوزدهم است که ریشۀ جهانخواری و غارت دارد. با توجه به تاریخچه استعمار  میتوان گفت اوج  دست اندازی ها و جهان خواریهای امپراتوری بریتانیای کبیر در قرن هیجدهم و نوزدهم در پنج قاره  نه با موافقت و هماهنگی با لندن، بلکه فقط با تصمیم گیری های محلی شرکت های بازرگانی( کمپانیهای شرقی و غربی) یا مأموران دولتی یا ماجراجویان تحقق یافت و سپس پادشاهی انگلستان چتر سیاسی و نظامی خود رابرسر آن ها برافراشت و هند به یک کشور استعماری تحت  سیطرۀ بریتانیا درآمد. کشور های استعماری به آن کشور هایی گفته می شود که بوسیلۀ نیرو های نظامی یک کشور متجاوز اشغال شده باشند. کشور های نیمه استعماری به کشور هایی گفته می شود که نه مانند هندوستان مستعمرۀ انگلیس بوده و نه هم چندان آزاد و حضور کشور متجاوز هم در آن ملموس نبوده است و مانند ایران دوران قاجار. این سبب شده که شرایط در در کشور های نیمه استعماری خیلی پیچده تر باشد. در چنین حالی سیاست های دولت های اشغالگر و متجاوز و استعمارگر بوسیلۀ گروه های سیاسی به گونۀ نیابتی به پیش برده می شود. یگانه راه برای شناخت کشور های نیمه استعماری و ارایۀ تصویر روشن از آنها، شناخت جریان ها و کانون هایی اند که به سود استعمار گران در یک کشور نیمه استعماری فعال اند و از سوی آنان ساخته شده اند. کشور های در مجاورت استعمار به کشور هایی گفته می شود که از نفوذ مستقیم و غیر مستقیم کشور استعمارگر بدور بوده و اما از سیاست های جهانخوارانه و امپریالیستی کشور های استعمارگر به ستوه آمده بودند. چنانکه بریتانیا پیش از تجاوز اش به افغانستان و ایران به سبب درگیری هایش با سلاطین بابری و بویژه تیپو سلطان سبب شده بود که این دو کشور رنج مجاورت استعماری را ناگزیرانه به دوش بکشند. در این زمان گردانندگان اولیه کمپانی شرقی انگلیس همچون سایر کمپانی های تجاریاروپائی فقط دارای انگیزه های مالی بودند که با افزایش مشکلات در هندوستان (&) و ظهور رقبای آسیایی چون افغانستان، اور و-آسیایی روسیه و اروپائی چون فرانسه در صدد حفظ قلمرو تجاری خود از دستبرد رقبا به شیوه های سیاسی نظامی و غیره بر آمد. رایت درجای دیگر تأکید می نماید که امپراتوری روسیه، افغانستان و فرانسه نسبت به حضور انگلستان در هند حساسیت از خود نشان می دادند و از همین روی بریتانیا که در مورد به خطر افتادن مستعمره خود از سوی دشمنان خارجی به هراس افتاده بود بناچار به ایران به مثابه یک کشور حائل برای دفاع از قلمرو امپراتوری بریتانیا می نگریست و همین انگیزه موجب گردید تا سال ۱۷۹۸ م بریتانیا حضور خود در ایران را شدت بخشد. در این مدت ایران بحیث یک کشور مجاورت استعماری باقی ماند. همچنین در اواخر قرن هجدهم، قدرتهای امپریالیستی نوعی ” تقلا به خاطر آفریقاً از خود نشان دادند و بیشتر نواحی این قاره را اشغال کردند، و کشورهای استعماری متعددی ایجاد کردند و تنها دو کشور مستقل را رها نمودند: لیبریا، یک کشور مستقل که بخشی از آن از سوی افراد آمریکایی آفریقائی؛ و حبشه مسیحی ارتودوکس (امروزه با نام اتیوپی) محل سکونت قرار گرفت. این اشغال استعماری تا پس از پایان جنگ جهانی دوم ادامه یافت، زمانی که تدریجاً تمام کشورهای استعمارشده به استقلال رسمی دست یافتند. ($)

گفتنی است که اصطلاح استعمار پیشینه در تاریخ باستان دارد و در اصطلاح امروز، بطور خاص بیانگر رفتار و رویکرد های کشور های توانمند غربی با سرزمین های مستعمراتی را ارایه می نماید. استعمارگر به کشور هایی گفته می شود که دارای امپراتوری های دریایی اند و خاک های ناپیوسته را در یک واحد سیاسی به شکل یک پارچه نگهمیدارند. مفهوم استعمار اکنون با مفهوم امپریالیسم سازگاری دارد و استعمار در واقع عمل قدرت های امپریالیستی شناخته می شود. اصطلاح امپریالیسم در مورد آن دسته از کشورهای اروپایی به کار رفته است که در اواخر قرن نوزدهم و اواسط سده بیستم، سلطه خود را در بسیاری از سرزمینهای آسیا، افریقا، و امریکای لاتین و مرکزی، گسترش داده و دولتهای استعمارگر بشمار رفته‏اند. قدرتی که با را فراتر از مرز های ملی و قومی خود بگذارد.  از طریق تجاوز سرزمین ها و ملت ها و اقوام دیگر را تحت سیطرۀ خود درآورد. 

استعمار در اصل واژۀ عربی است و به معنای آبادی خواستن استفاده می شود؛ اما امروزه استعمار معنای نفوذ و دخالت کشورهای زورمند در کشورهای ناتوان را به بهانه آبادی و سازندگی ارایه می دهد که بیشتر در جستجوی به تاراج بردن دارایی کشورهای دیگر ‌است. استعمار عبارت است از سیاست دولت امپریالیستی که هدفش برده ساختن و بهره‌کشی از خلق‌های کشورهایی است که از نظر اقتصادی کم رشد است. تقسیم سرزمین‌های جهان و ایجاد امپراتوری‌های مستعمراتی یکی از وجوه مشخصه دوران امپریالیستی است. مستعمره به سرزمینی گفته می شود که فاقد استقلال سیاسی و اقتصادی بوده و درهمه امور تابع دولت امپریالیستی متجاوز است که از سرزمین های مستعمره به عنوان مواد خام و نیروی کار ارزان بازار فروش کالاها و عرصه سرمایه‌گذاری‌های پرسود و همچنین به مثابه پایگاه‌های نظامی و سوق‌الجیشی استفاده می‌کند. 

برای روشن شدن بیشتر موضوع بیرابطه نخواهد بود تا اندکی در مورد روش های استعماری یا دوره های استعماری از دوره های کهن تا کنون اشاره شود. هرچند مفهوم جدید استعمار از قرن های شانزدهم و هفدهم آغاز شده است. تاریخ استعمار از دورۀ باستان تا کنون به چهار دوره تقسیم شده است که سه دورۀ آن زیر عنوان استعمار کهن مورد مطالعه قرار می گیرند.                                      

برای نخستین بار فنیقی ها در قرن های یازدهم تا نهم پیش ازمیلاد به استعمار حوزۀ مدیترانه پرداختند. فنیقی ها نخست در تیره و سپس در کارتاژ چندین کوچ‌نشین دیگر در سراسر کرانهٔ شمالی آفریقا به وجود آوردند. نامدارترین آنان، کارتاژ، بود که به تدریج به دولت استعمارگر و امپراتوری پهناوری بدل شد که در اوج عظمت خود از سیرنه و لیبی تا کرانهٔ شبه جزیرهٔ ایبری شامل اسپانیا و پرتغال دامنه داشت. روم باستان هم از جمله دولت های استعماری بود؛ اما شیوهٔ استعمارگری آن نیز دگرگونه بود. این دولت بیشتر در خشکی و از راه فتح نظامی به گسترش خاک خود می‌پرداخت. همزمان با فنیقی‌ها، یونانی‌ها هم به جستجوی مستعمره پرداختند، اما نوع استعمار و انگیزهٔ مستعمره‌سازی یونانی‌ها با فینقی‌ها تفاوت عمده داشت. تمام مستعمره‌های یونان، به جز مستعمره‌های دولتشهر آتن، استقلال کامل داشتند و تنها از لحاظ نظامی و اقتصادی به دولت اصلی وابسته بودند و مهم‌تر آنکه به مستعمره از آغاز استقلال داده می‌شد.

دومین دوره از روند استعمارگری در سطح جهان در قرن‌های ۱۵ و ۱۶ اتفاق افتاد. مستعمره‌های ایتالیایی به دوره‌ای از تاریخ استعمار که مرکز آن مدیترانه بود پایان داد، و از آن پس تاریخ استعمار بر محور اقیانوس‌های اطلس-هند، و سپس اقیانوس آرام گشته‌است. از این دوره‌است که نفوذ اروپا در دنیای غیر اروپایی گسترش می‌یابد. کشف قارهٔ آمریکا دولت‌های بزرگ اروپایی (اسپانیا، پرتغال، فرانسه، انگلستان، هلند) را برانگیخت که به تصرف سرزمین‌های تازه یافتهٔ آن قاره بپردازند وامپراتوری های بزرگی در آن قاره تشکیل دهند. این سرآغاز استعمار جدید و تشکیل امپراتوری های نو است.[۱] 

سومین دورهٔ استعمارگری در جهان، در قرن ‌های نوزدهم و بیستم اتفاق افتاد. رشد داد و ستد اقتصادی به انقلاب صنعتی انجامید و بنیاد اقتصادی و سیاسی کشورهای استعمارگر را دیگرگون کرد و کار بهره‌کشی از منابع مستعمره‌ها بیش از پیش بالا گرفت و این سرزمین‌ها مبدل به منابع مادهٔ خام برای صنایع کشورهای صنعتی و بازار فراورده‌های آن‌ها شدند. دورهٔ انقلاب‌های اروپایی با موج آزادی‌خواهی مستعمره‌ها همراه شد. ایالات متحد آمریکا (مستعمرهٔ پیشین انگلستان در آمریکای شمالی) در این راه پیشگام شد، و به دنبال آن انقلاب‌ها و نهضت‌های آزادی‌خواه در آمریکای مرکزی و جنوبی، که استعمار اسپانیا و پرتغال آن‌ها را ویرانه کرده بود، درگرفت. در ربع آخر قرن نوزدهم، بر اثر رشد صنعت و سرمایه‌داری، بار دیگر رقابت‌ها و مبارزه‌های بین‌المللی استعماری اوج گرفت و در نتیجه، دامنهٔ نفوذ فرانسه به شمال آفریقا کشیده شد و این دولت قسمت‌های بزرگی از آفریقای شمالی را زیر سلطه و نظارت خود درآورد. پیدایش نهضت‌های ملی در آسیا و آفریقا، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم، به سروری و آقایی استعماری اروپا بر بسیاری از سرزمین‌های این دو قاره پایان داد و امروز، جز چند منطقهٔ کوچک در این دو قاره، مستعمره به معنای قدیم آن وجود ندارد.[۲] ؛ اما استعمار نو، به روش‌هایی گفته می‌شود که پس از دوران استعمار کهن، برای تسلط اقتصادی و سیاسی بر کشورها و بهره گرفتن از آن‌ها بکار گرفته می‌شود. 

استعمار توازنهای سیاسی و فرهنگی، اجتماعی و اقتصاد و سنتّی را دگرگونه کرد و قالبهای جدیدی به وجود آورد و نژادپرستی را تقویت نمود، و علائم و آثار یک بازار جهانی را خلق نمود و انواع پیشرفتها را صادر کرد. به همان اندازه که کشورهای اروپایی، برای ساخت و ساز فراورده های صنعتی و انتقال نیروی کار روستایی به کارخانه‏ها روی آوردند، مجبور شدند بخش اعظم مواد غذایی مورد نیاز خود را از قبیل گوشت گوساله و گوسفند، غلات، قهوه، چای و نیسکر را از هندوستان، چین، افریقا، جزایر هند غربی و امریکای مرکزی وارد کنند.

در یک تقسیم بندی دیگر به سه نوع استعمار چون؛ استعمار کهن یعنی سنتی،کلاسیک، مستقیم؛ استعمارنو یعنی غیر مستقیم و استعمار فرانو اشاره رفته است. استعمار کهن، شیوه‌ای استعماری بوده که قدرت‌های بزرگ با اعمال زور بر کشورهای دیگر سلطه پیدا می‌کردند و خود در رأس آن کشورها حکمرانی می‌کردند و به چپاول ثروت آنها می‌پرداختند؛ مثل دوران حکومت انگلیس بر هندوستان در اواخر قرن ۱۶ و اوایل قرن ۱۷. استعمار نو روابط میان کشور های استعمارگر و تحت استعمار را تغییر داد. زیرا وقوع دو جنگ جهانی اول و دوم سبب غروب قدرت اروپا و شکل‌گیری نظام دوقطبی بین‌المللی و ظهور دو ابرقدرت جدید یعنی ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی (سابق) شد. این تغییر و تحول جهانی به دگرگونی روابط کشورهای اروپایی با مستعمرات آنان انجامید. جابه‌جایی قدرت، افزایش حس ناسیونالیستی و آزادی‌خواهی،‌ شکل‌گیری حرکت‌های استقلال طلبانه و نهضت‌های ملی در مستعمرات، استعمارگران را بر آن داشت تا سیاست خود را در برخورد با مستعمرات تغییر دهند و از طریق عوامل و دست نشاندگان خود و با اطمینان از وابستگی کامل حاکمان و پادشاهان، اهداف استعماری خود را دنبال نمایند.

شماری بدین باور اند که زمانی که سرمایه‌داری از مرحله رقابتی و لیبرالیستی سنتی خودش وارد مرحله انحصاری یا امپریالیستی شد و لیبرالیسم دچار بحران گردید. این در حالی بود که لیبرالیست‌های سنتی پس از پیمان «مترنیخ» در سال ۱۹۱۵، که منجر به سرنگون کردن ناپلئون و تغییر مسیر قدرت در اروپا گردید، مدعی بودند که بشر را به صلح و رفاه خواهد رسانید. با وجود آنکه از سال ۱۸۶۰ به بعد، فقر وحشتناکی در بسیاری از کشورهای اروپایی به وجود آمده بود که به شورش و اعتصابات دهه ۱۸۹۰ در آمریکا منجر شد. اینان مدعی بودند که این ناآرامی‌ها گام‌هایی است در جهت حرکت به سمت رفاه و پیشرفت فراگیر و از یک صلح دائمی حرف می‌زنند. به گواهی تاریخ این رویا های لیبرالیستی  تقق پیدا نکرد و خواب های فوکو در مورد بهشت لیبرالیسم ناتعبیر ماند. 

استعمار سومی که از آن به عنوان استعمار فرانو یادآوری شده است؛ در واقع، اشغال پایدار غیرمستقیم و بدون اعتراض مردمی را ارایه می کند که با عبور از حاکمان سیاسی صورت گرفته است. این استعمار با آمدن وسایل ارتباط جمعی روح تازه یافت، استعمار فرانو توانست موانع سیاسی و تبلیغاتی حکومت‌ها را بشکند و خارج از کنترل دولت‌ها و بدون هیچ مانعی بطور مستقیم با دورترین نقاط جهان ارتباط برقرار کند و بر افکار عمومی آن ملت تأثیر بگذارد. مهم ترین و حیاتی‌ترین وسیله استعمار فرانو عبارت اند از سرمایه گذاری در کشور های مستعمره،  برقراری رابطۀ کالایی بصورت فروش کالا های لکس و خرید مواد غذایی از کشور های مستعمره به قیمت ارزان، بهره گیری از ابزار ها فرهنگی، سرکوب افکار ترقی خواهانه و ترویج افکار مبتذل، استفاده از تکنالوژی و یکسان سازی فرهنگی اند. توسعه تکنولوژی باعث شد که استعمار فرانو بتواند بدون برخورد با حاکمان کشورها و بدون اشغال نظامی یا حتی حاکم کردن افراد دست نشانده، مکان تأثیرگذاری مستقیم بر افکار عمومی ملت‌ها را بیابد و بدین طریق زمام امور آن جامعه را در دست بگیرد. در کل گفته می توان که استعمار فرانو، یک جنگ هویتی را بوجود آورده که صرفا جنگی فرهنگی نیست بلکه جنگ یک زندگی و یک فرهنگ زندگی کردن با یک نوع فرهنگ دیگر برای زندگی کردن است. این به معنای آن است که ما باید تمام تلاش خود را به کار گیریم تا بگونه‌ای زندگی کنیم که دیگر، هویت‌های توخالی استعمار فرانو را طلب نکنیم و این جز با اتکا بر هویت اسلامی – افغانی ، محقق نخواهد شد.

قرن پانزدهم هجری با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، نقطه‌ عطفی در روند تحولات جهان اسلام بود و به دنبال آن، دگرگونی در ساختار بین‌المللی آغاز شد. در آن زمان تصور غالب این بود که با گسترش موج گرایش به اسلام سیاسی و اسلام انقلابی، بسیاری از ساختارها و جریان‌های استعماری و استکبار در منطقه و در سطح جهانی دستخوش تحول خواهند گردید. بیداری اسلامی و به تعبیر دیگر، احیای اسلام حقیقی، که از اولین پیامدهای انقلاب خواهد  بود که زمینه‌ساز بروز و ظهور جنبش‌های اسلامی پس از یک دوره رکود و سکون خواهد شد. در نتیجۀ آن جریان فکری، سیاسی و مبارزاتی جدید نه تنها، فوق‌العاده و مهم، بلکه تا حدی ناشناخته و باور نکردنی به ظهور خواهد رسید. در آن زمان برداشت‌های متفاوتی در شناخت و تحلیل پدیده انقلاب اسلامی و چگونگی برخورد با آن ارایه گردید، به گونه‌ای که مراکز استراتژیک و سیاست‌گذاری دولت‌های بزرگ راهکارهای متعدد و متغیری ارائه دادند؛ اما با تاسف که حوادث بعدی بویژه پس از پیروزی مجاهدین در افغانستان که منجر به شکست کامل اسلام  سیاسی گردید. اندک ترین فرصتی هم برای تحقق رویا های یادشده باقی نگذاشت.

تهاجم امریکا در سال ۲۰۰۱ به افغانستان و در سال ۲۰۰۳ به عراق زیر نام مبارزه با تروریزم استعمارفرانو را وارد تحول جدید نمود. نصب حاکمان وابسته و فاسد در کشور های تحت تهاجم و به بازی گرفتن سرنوشت ملت های تحت تهاجم معادلۀ استعمار فرانو را هم وارد مرحلۀ جدید نمود. شماری ها با توجه به تحولات سریع و شگرف نظامی و اقتصادی و سیاسی در جهان، رویکرد امریکا در جهان را به عنوان استعمار نو بررسی می کنند. از همین رو 

شماری بدین باور اند که فغانستان و پس از اَن عراق از کشور هایی اند که پروژه «استعمار نو» قرن بیست و یکم در آن به طور کامل در  آنها به اجرا در آمده است. الگوی استعمار نو یعنی این که ارتش امریکا مانند افغانستان عملیات نظامی را در عراق، سوریه و لیبیا زیر نام مبارزه با تروریسیم برنامه ریزی کرد. در حالی که هدف اصلی امریکا گسترش سلطه اقتصادی و استراتژیک  در مناطق حساس انرژی خاورمیانه و آسیای مرکزی می باشد. امریکا برای رسیدن به  اهداف خود از ابزار های مختلف استفاده کرده و هنوز هم  استفاده می کند که در نتیجۀ آن ارتش امریکا و سازمان های جاسوسی وابسته به آن در استفاده از حربه ارعاب، ترور و قتل، اجیر کردن مزدوران و عوامل دست نشانده، دامن زدن به اختلافات قبیله ای و قومی، و استقرار و نگهداری حکومت های قابل انعطاف کار کشته شده اند؛ اما با این هم امریکا پس از بیست سال مبارزه با تروریزم در افغانستان به شکست فاحش  رو به رو شده و اکنون روی راه های بیرون شدن از باطلاق جنگ افغانستان فکر می کند تا به تعبیری اعادۀ حیثیت شود. آنچه امریکا پس از ۲۰ سال جنگ بی نتیجه در افغانستان و عراق باقی گذاشته است، همانا  حکومت های  ناتوان، غرق در فساد را در کابل و بغداد  بر جای می گذارد که سرنوشت نخستین را در دوحه با طالبان به معامله گرفته است و آن را در تختۀ نرد طالبان نهاده است و دیگری هم حالی بهتر از کابل ندارد. 

از گفته های بالا چنین نتیجه می شود که استعمار در طول تاریخ هدفی جز به غارت بردن دارایی های طبیعی ومنابع معدنی و خام کشور های فقیر هدف دیگری نداشته است. هرچند استعمار در هر مرحله ای از تاریخ کوشیده است تا تهاجم و اشغال و سیطرۀ خود در کشور های فقیر نقاب تازه ای بکشد و عنوان های با « هفت قلم آراییده» به بدهد و اما زمانیکه نقاب از رویکرد استعمار بیرون می شود و به سرعت سیما اصلی اش عریان می گردد. به گواهی تاریخ استعمار در هر برهه از تاریخ هدفی جز غارت و تاراج دارایی های مادی و معنوی کشور های فقیر هدف دیگری نداشته است. در این مدت اهداف  اصلی استعمار که همانا غارت است، در هر مقطعی از تاریخ تحقق یافته است.البته با تفاوت این که در هر مرحله از تاریخ  با استفاده از ابزار های فرعونی، قارونی و بلعم باعوری در نماد زور، زر و تزویر یا تبر، طلا و تسبیح به تاراج کشور های فقیر پرداخته است. استعمار در طول تاریخ به هیچ کشوری ترحم نکرده و با نگاه داشتن کشور ها زیر چتر سیاست های استعماری، نیمه استعماری و در مجاورت استعماری، به بهره گیری از آنان پرداخته است. به گفتهء ادارهء بازرس یا سیگار امریکا تاکنون بیش از ۱۴۶ میلیارد دالر در بخش بازسازی کمک کرده و یک پروژهء زیربنایی در افغانستان ساخته نشده است.  بیشترین این پول ها حیف و میل شده و به جیب مافیای های اسلحه و سیاسی و نفت  امریکا رفته است و قسمت اندکی از آن به جیب شرکای افغانی آنان ریخته شده  است. این که از افغانستان چه در بدل بدست آورده و هنوز در پردۀ ابهام است. از همین رو است که علی شریعتی عامل اصلی عقب مانی کشور های شرقی- اسلامی را استعماری و نیمه استعماری و مجاورت استعماری دانسته است. البته این به معنای نفی نقش زمامداران مستبد و مزدور در کشور های تحت استعمار نیست که جاده صافکن برای قدرت های استعماری بوده اند. قدرت های استعماری با تغییر رویکرد های نظامی و سیاسی خواسته اند، چهره اصلی شان را پنهان کنند. تنها تفاوت دراین بوده که قدرت های شیطانی جهان بنا بر اقتضای شرایط و تحولات سیاسی وفرهننگی وفکری در کشور های فقیر، بازی های سیاسی شان را تغییر داده اند و بهانه های جدیدی برای غارت کشور های مظلوم تراشیده اند. چنانکه ما از ۲۰ سال بدین سو شاهد تباهی و ویرانی و به خاک و خون کشیدن افغانستان و مردمش زیر نام مبارزه با تروریزم هستیم. در این مدت نه تنها که تروریزم نابود نشد؛ بلکه برعکس تروریزم بیش از هر  زمانی فربه شد و افغانستان به کشتزار مواد مخدر تبدیل شد، به سرزمین سلاطین مافیای مواد مخدر ارتقا کرد و فساد و بی عدالتی و قانون ستیزی و قوم گرایی ومعامله گری های پنهان و پیدا در وجب وجب آن زبانه می کشد. همه چیز به تاراج رفته است و جمهوریت و ارزش های مردم سالاری در زیر   چوگان حکومتداری بد بیشتر از هر زمانی ضجه می کشند. یاهو

منابع: 

 

  & – رایت،دنیس، انگلیسی ها در میان ایرانیان ،ترجمه اسکندر دلدم، تهران: انتشارات نهال، ۱۳۶۴، ص( ۱۶ )

 همچنان 

& –  https://bit.ly/2LXcsTb

 

$ –   https://bit.ly/2OMdh2n

 

https://bit.ly/3ps0kHs

 

۱.  دانشنامهٔ سیاسی- داریوش آشوری-نشر مروارید- چاپ شانزدهم ۱۳۸۷- ص۲۹ 

 

 

 

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com