خانه » خبر و دیدگاه » چای نوشی شاه ظاهردرسماواری

چای نوشی شاه ظاهردرسماواری

نبشته ای داشمند محترم احمد فواد ارسلا مٰؤرخ ۲۱. ۸. ۱۷ م  را نسبت  چای نوشیدن شاه ظاهر درسماواری درسایت افغان جرمن خواندم ومضامین تاریخی و مستند  قبلی شان را هم و یاد داشت ها یی هم  برداشتم.  

اتفاقا همین عکس چای نوشیدن شاه ظاهر را استاد داکترغلام غوث خطیبی صاحب  چندی قبل توسط داماد شان انجنیرصاحب محمد اسحق رشحه برایم فرستاده بودند که اینک خدمت محترم ارسلا صاحب تقدیم می کنم.

نمی دانم چطورشد که شاه ظاهر وقت پیدا کرد وچند دقیقه ای با سماوار چی چند کلمه رد وبدل کرده یاشد چرا درطول تمام چهل سال سلطنت نا مشروعش گاه گاهی درولایات سرمیزد این بنده الله که به حیث مامورفنی مدیریت عمومی سمعی وبصری به ولایات وطن آباپی ام اکثرا خدمتی میشدم از نزدیک با وطنداران عزیزم یکجا بودم باری هم درولایت جنوبی درمنطقه ای جاجی قسمتی شهیدان موسفیدی دستم را گرفته درختی را برایم نشان داد که شاه ظاهر نامش را با چاقودرتنه ای آن درخت کنده بود.

وی گفت که شاه چند ماه قبل این جاه آمده بود باما توسط ترجمانش صحبت می کرد بلی کاکاها یش هم زبان های انگلیسی و اردورا که اصلا باشنده ای دیره دون بودند بهتر صحبت می کردند وبه زبان ملی فارسی دری خیلی کند چه رسد به زبان پشتو. اما مرض پشتونیزم را داشتند درتمام ولایت جنوبی ما نه یک هوتلی نه شفاخانه ای نه مکتبی آبرومندانه ای دیدیم درمنطقه ای خوست گردابی به مساحت ده متری درده متری را دیدم که آب گنده ای متعفن عمق پنجاه سانتی متر داشت طفلکانی از آن آب می خورد چند خانمی در آن کالا شویی داشتند و یک مرکبی هم رفع تشنه کی می کرد  بلی این بود ثمره ای کمک مردمان جنوبی که درغضب مقام سلطتت خاندان یحیی را کمک کردند.

دست بوسی شاه

درصنف پنجم مکتب بودم درباغ ذخیره درگذرگاه ولایت  کابل دروس جغرافبه وتاربخ را ازبروفصل تابستان بعدا آ ب بازی می کردم ناگهان چند نفرقد بلند درجا های مخصوص جا گرفتند؛ چند دقیقه بعد شاه ظاهرآمد ودورپیشش چند نفردگربه گفت وگوشروع کردند شنیده بودم پادشاه سایه ای خداست
به دلم گفتم بدوکه وقتش است جنت را بخر پیش رفتم با حاضر باشش گفتم می خواهم به دست بوسی اعلیحضرت برسم این همان وقت بود که دست شاه شکسته ودرگردنش آویزان بود دراخبار سرچوک گفته می شد دربین فامیل شاه تفنگچه کشی شده اما دراخباررسمی شاه دردره ای حجر به شکاررفته بود دستش شکسته بهرحال برایم گفت ممکن نیست دستش مجروح است خلاصه دراثراصرارمن گفت مگردستش را فشار ندهی رفتم ودستش را بوسیدم آدم خیلی خشک سرد و بی احساس هیچ حرفی
ازوی نشنیدم برای باغبان باغ ذخیره می گفت این جاهارا برایت درختان ناجو بشانم سرپرستی می توانی دست خود را طرف کوهی  میکرد. باغبان گفت بلی صاحب.  باغبان گفت بلی صاحب.  

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com