خانه » فرهنگ و هنر » شعر » هیولا … دردی از عمق فاجعه

هیولا … دردی از عمق فاجعه

هیولا…
چه صبحی بود آتشگون ، زمین لرزید ترسیدم
هوا ابری وتوفانی دلی ترکید ترسیدم
صدای هیبت توفان و خشم کشتن آدم
زمین را انتحار و مرگ میکارید ترسیدم
میان شعله ی آتش ، صدای کودکی درخواب
به دستش سینه ی مادر که میخشکید ترسیدم
درون دود های مست ، رنگ خون و آتش بود
سیاهی تا دم دروازه ها لغزید ترسیدم
افق از دورهای دور ، نورسرخ در دستش
از آن وادی وحشتزا جسد میچید ترسیدم
درختی سبز اکاسی ، تن ِ زیبا و طنازش
بروی سبزه ها خونی ، جگر پاشید ترسیدم
هیولا بود ووحشت بود به هرسو خاک وخاکستر
صدای ناله در هر کوچه می پیچید ترسیدم
زمین کوچه ها پرخون در و دیوار ها بسته
خدا در سوگ آدم ها زخود ترسید ترسیدم
یکی بی پا یکی بی سر یکی سرتاقدم باروت
طلای سرخ از دستی کسی دزدید ترسیدم

چه یک روزی دوتا آدم به جنت حور میپالید
ولی صد آدم دیگر بخون غلطید ترسیدم
علی فایز
جنوری ٢٠١۴
پاریس فرانسه

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com