خانه » خبر و دیدگاه » مبانی فکری حکومت اسلامی از منظر ابو الاعلی مودودی

مبانی فکری حکومت اسلامی از منظر ابو الاعلی مودودی

khawernia

نویسنده: احمدذکی” خاورنیا”

ابو الاعلی مودودی (۱۹۰۳-۱۹۷۹م ) یکی از برجسته ترین اندیشمندان معاصر جهان اسلام واز چهره های بارز در جنبش احیاءطلبی اسلامی طی دهه های اخیر به شمار می رود. وی در زمانی می زیست که غربگرائی وسکولاریزم در اوج اقتدارخود قرار داشت وبرای نابود سازی هویت اسلامی کار می کرد؛ به همین منظور وی در نوشته هایش به مسائل تجدید دین، تصحیح بینش اسلامی و بیان علل وعوامل انحطاط وعقب ماندگی مسلمانان وپیشرفت دیگران، پرداخت.

در سدۀ بیستم میلادی دانشسراهای غربی در جهان اسلام دست به فعالیت های گسترده زده و گروهی از تحصیلکردگانی را تقدیم جامعه های اسلامی نمودند که بیشتربه ارزش ها ومفاهیم غربی گرایش داشته تا اسلامی واین ها همواره تلاش می کردند تا ارزش های غربی را در جامعه های اسلامی نهادینه سازند. درصورت تعارض میان اندیشه های غربی واحکام ثابت دینی، ان ها از برخی احکام دینی به نفع اندیشه های غربی دست می کشیدند. این در حالی بود که گروهی از ایشان تمام انچه را که به اسلام نسبتی داشت رد کرده به گمان اینکه این چیزها موانع بزرگی در راه رشد و ترقی جامعه می باشند.

مولانا مودودی در رویارویی با چنین طوفان بنیان برانداز اندیشۀ غربی سرسختانه ایستاد و مبانی فلسفه مادی را در بسیاری از نوشته هایش مورد انتقاد قرار داد. که با این نبشته ها توانست روح جدیدی بر پیکر اندیشه اسلامی بدمد در حالیکه نویسندگان همعصرش همواره تلاش می کردند تا میان اندیشه اسلامی وغربی تلفیق نمایند.

دین و دولت از منظر مودودی

مودودی مبلغ یک برداشت تفسیری از اسلام بود که با هدف بسیج تقوا وایمان برای فعالیت های سیاسی صورت می گیرد. وی تاکید زیادی بر فعالیت های اجتماعی –دینی داشت وبه نکوهش اعمال مذهبی سنتی می پرداخت وبرای خردمندانه کردن باورهای دینی تلاش می کرد.

مودودی بسان دیگر احیاگران مسلمان عصر حاضر، اسلام را یک ایدیولوژی جامع وکامل که قابلیت پاسخگویی به نیازمندی های عصر جدید را دارد، می دانست. اسلام برای او عبارت بود از سیستمی بسیار منظم وکلیتی به هم پیوسته که بر مجموعه معینی از اصول روشن ومشخص قرار گرفته است.

از منظر وی خاستگاه تمام مشکلات وناهمواری های اجتماعی وسیاسی بشریت ومنبع تمام شرارت ها وگمراهی ها بر جهان ” در تسلط انسان بر انسان است” وبه اعتقاد وی بشریت هنوز در زنجیر بردگی خدایان دروغین است. تسلط انسان بر انسان که منبع همه زشتی ها است چه به صورت مستقیم وچه به صورت غیر مستقیم در عصر وزمان ما ادامه دارد. بشریت اگرچه پرستش اشیای طبیعی را کنار گذارده اما هنوز به عبادت واطاعت از خدایان بشری ادامه می دهد.

بنابر این، تنها راه حل بشریت که می تواند او را از این وضع نجات دهد” انکار و رد تمامی اربابان توسط انسان وشناسائی صریح خداوند متعال به عنوان تنها صاحب وارباب خود است.

به دنبال این مباحث مودودی وارد تئوری سیاسی اسلام ان گونه که خود می فهمد می شود. وبرای بحث پیرامون موضوعات سیاسی، نخست به تحلیل نظری اصولی ان موضوعات می پردازد، تا بدین وسیله مسائل را درلابلای بینش اسلامی عمومی معالجه نماید. وی با تعقیب این روش تلاش می کند تا به تجدید فکر دینی اسلام بپردازد. و کتاب (اصطلاحات چهارگانه در قران) در امدی طبیعی برای اندیشه دینی مودودی پنداشته می شود، کما اینکه این کتاب به عنوان مقدمه نظری برای نوشته های دیگر وی به حساب می اید که با مرور سریعی می خواهم مفاهیم اساسی این کتاب را خدمت خوانندگان گرامی تقدیم نمایم.

از منظر مودودی برای شناخت اسلام نخست باید به شناخت چهار اصطلاح کلیدی پرداخت که در قران کریم وارد شده وهسته مرکزی فهم دینی را تشکیل داده و براساس ان دیگر مبانی وتعلیمات دینی استوار می گردد. وان اصطلاحات عبارت اند از: (اله – رب – عبادت – دین). وی می گوید فهم نادرست این اصطلاحات مانع بزرگی در راه فهم قران وعقیده یکتاپرستی برای فرد مسلمان خواهد شد.

به گمان وی پس از دوران پرفروغ صدر اسلام، معانی اصلی وصحیح تمام این کلمات که در میان اعراب عصر نزول قران رایج بود کم کم رو به دگرگونی نهاد؛ به گونه ای که دایره معانی هریک از این اصطلاحات چهارگانه بر خلاف معنای وسیع وفراگیر سابقشان بسیار کوچکتر ودر یک سری معانی کم دامنه ومحدود با مفاهیم پیچیده ومبهم خلاصه شد، این امر دو دلیل عمده داشت:

  1. درک عالی وتشخیص خوب لغات زبان عربی، در نزد عرب زبان های قرن های اخیر بسیار کم شد وچشمه خالص لغات ناب عربی به خشکی گرایید.
  2. برای افرادی که در جامعه اسلامی به دنیا امده ودر ان تربیت شده بودند، از ان معانی رایجی که واژگانی همانند اله، رب، دین وعبادت در جامعه جاهلی زمان نزول قران داشتند هیچ اثری باقی نمانده بود.

به این دو دلیل زبانشناسان ومفسران دوران معاصر اکثر کلمات قران را در فرهنگ لغات وکتب تفسیر به جای معانی اصلی ان ها با معنای مصطلح نزد مسلمانان این عصر شرح داده وتفسیر می کنند. برای مثال:

کله اله را به گونه ای معنا کردند که گویی مترادف با واژه بت یا صنم است.

کلمه رب را (به صورت عام) مترادف تربیت کردن وپرورش نمودن (و به صورت خاص) معادل موجود قائم به ذاتی قرار دادند که به امر تربیت وپرورش سایر موجودات می پردازد.

کلمه عبادت را در معنای پرستش کردن، زاهد شدن، خضوع داشتن ونماز خواندن در برابر خداوند محدود ساختند.

کلمه دین را مترادف ومعادل مذهب وداشتن گرایش خاص معنا کردند.

کلمه طاغوت را نیز با عنوان بت یا شیطان تفسیر کردند.

مودودی با این مقدمه به نتیجه مهمی دست می یابد که خلاصه ان این است که بر مردم درک “مقصود اساسی دعوت قران بسیار سخت ودشوار وحتی ناممکن شد؛ زیرا هنگامی که قران خطاب به انان می گفت:” به غیر از خدای متعال کسی را اله ومعبود خویش نگیرید” گمان می کردند که با ترک عبادت بت ها و دوری از ان ها، حق مطلب را به جای گزارده اند؛ در حالیکه با تمام معنا ومفهومی که واژه “اله” دارد به غیر از بت ها دست به دامان هرچیز وهرکسی غیر از خدای سبحان بودند”.

وبرای صحت استنتاج خود مودودی ده ها ایات قرانی را ذکر کرده وبه شرح و تحلیل ان ها پرداخته است. در شرح مقام (الوهیت) ایاتی از قران کریم را ذکر می کند که از جمله ایات ذیل است که در ان می فرماید:(وَهُوَ الَّذِی فِی السَّمَاءِ إِلَهٌ وَفِی الْأَرْضِ إِلَهٌ)(زخرف:۸۴).

” خدا آن کسی است که در آسمان معبود است و در زمین معبود، و او حکیم و علیم است”.

واین قول خداوند که می فرماید:(قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَا یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَلَا فِی الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِنْ شِرْکٍ وَمَا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِیرٍ)(سبا:۲۲).

” ای پـیغمبر! به مشرکان) بگو: کسانی را به فریاد بخوانید که بجز خدا (معبود خود) مـی پنداریـد. ( امّا بدانید آنها هرگز گرهی از کارتان نمی گشایند و سودی و زیانی به شما نمی رسانند. چرا که ) آنها در آسمانها و زمین کم ترین حقّ مشارکت(در خلقت و مالکیّت و اداره جهان ) نداشته (وانباز خدا نمی باشند) ، و خداوند در میانشان یاور و پشتیبانی ندارد ( تا در اداره مملکت کائنات بدو نیازمند باشد)”.

وقول خداوند:(وَقَالَ اللَّهُ لَا تَتَّخِذُوا إِلَهَیْنِ اثْنَیْنِ إِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ) (نحل:۵۱).

” خدا گـفته است کـه دو معبود دوگانه برای خود برنگزینید، بلکه خدا معبود یگانه ای است (که منم آفریدگار کائناتم) و تنها و تنها از من بترسید و بس”.

وقول خداوند:(أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلًا) (فرقان:۴۳).

” به من بگو، آیا کسی که هوا و هوس خود را معبود خویش می کشد ( و آرزوپرستی را جایگزین خداپرستی می سازد، تا آنجا که سنگهای بی جانی را بر می گزیند و به دلخواه می پرستد) آیا تو وکیل او خواهی بود؟ ( و می توانی او را از هواپرستی به خداپرستی برگردانی ، و از ضلالت به هدایت بکشانی ؟ !)”.

وقول خداوند:(قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ)(ال عمران:۲۶).

” بگو: پروردگارا! ای همه چیز از آن تو! تو هر که را بخواهی حکومت و دارائـی می بخشی و از هر که بخواهی حکومت و دارائی را باز پس میگیری، و هرکس را بخواهی عزّت و قدرت میدهی و هر کس را بخواهی خوار میداری”.

مودودی از این نصوص قرانی به وحدانیت قدرت الهی بدون اینکه با او تعالی کسی در ملک شریک باشد، استدلال می کند. تمام این ایات از اول تا اخر بیانگر یک ایده اساسی است وان عبارت از اینکه هر کدام از الوهیت وقدرت لازمه یکدیگر بوده واز نگاه معنا و روح با هم تفاوتی ندارند؛ زیرا کسی که سلطه و نفوذ ندارد نه ممکن است ونه سزاوار است که اله ومعبود باشد؛ اما ذاتی که دارای قدرت وسلطه است، فقط اوست که جایز است اله باشد وشایستگی معبود بودن را نیز داشته باشد”. اینگونه قدرت باریتعالی شامل همه اعمال می شود که از جمله ان ها فریادرسی، روزی دادن، دور کردن زیان ها، اجابت دعاها، شفاعت، بیماری، شفا، زندگی، مرگ، حکم، وقانون گذاری و راهنمائی است.

خردمندانه نیست که انسان، از ته دل به اله باورمند باشد سپس نسبت همه این قدرت ها را به وی تعالی نپذیرد.

بعد از تحلیل لغوی ودینی اصطلاح (رب) مودودی به این نتیجه می رسد که این اصطلاح شامل پنج معنای اساسی است وان ها عبارت اند از: مربی، مراقب، ضامن، سید و صاحب قدرتی که حکمش وپادشاهی اش نافذ است.

در معنای مربی این قول خداوند امده است که می فرماید:(قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ)(یوسف:۲۳)

” پناه بر خدا! او که خدای من است ، مرا گرامی داشته است”.

ودر معنای مراقب وضامن قول خداوند امده است که می فرماید:( فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلا رَبَّ الْعَالَمِینَ* الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ * وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ * وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ)(شعرا:۷۷-۰).

“(پروردگار جهانیانی ) که مرا آفریده است، و هم او مرا (به سوی سعادت دنیا و آخرت ) راهنمائی می سازد( و در سراسر زندگی من حضور دارد و لحظه ای از من غافل نیست ). آن کسی است که او مرا می خوراند و می نوشاند. و هنگامیکه بیمار شوم او است که مرا شفا می دهد”.

ودر معنای سید این قول خداوند است که می فرماید:( وَمَا مِن دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَلاَ طَائِرٌ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُکُمْ مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِن شَیْ ءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ) (انعام:۳۸).”هیچ جنبنده اى در زمین و هیچ پرنده اى که با دو بال خود پرواز مى کند نیست، مگر اینکه امت هایى همانند شما هستند، ما هیچ چیز را در این کتاب فروگذار نکردیم، سپس همگى به سوى پروردگارشان محشور مى گردند”.

ودر معنای صاحب قدرت اطاعت شده این قول خداوند امده است:(اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ).

“بجز خدا، کشـیشان و راهبان خود را نـیز به عنوان خداوندگارانی پذیرفته اند”.

ودر معنای ملک وپادشاهی این ایت امده است:( فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ).

“یزدان صاحب سلطنت جهان ، بسی برتر از آن چیزهانی است که ایشان ( بدو نسبت می دهند و) بر زبان می رانند”.

بر این اساس، واژه (ربوبیت) شامل همه معانی مذکور می باشد. این معانی وصفات مخصوص خداوند اند که هیچ مومنی که عارف به حقیقت ایمان باشد، ان را کم نمی کند.

تاریخ عقیده وبعثت پیامبران بهترین دلیل بر فراگیری واژه (ربوبیت) به تمام معانی ذکر شده است، ملت هایی که پیامبران الهی به ان ها فرستاده شدند ان ها در حقیقت منکر وجود خدا نبودند بل انچه که باعث نزاع وکشمکش میان ان ها و پیامبران الهی گردید این بود که ان ها در پهلوی دوستی شان با خدا دوست های دیگری را شریک وی ساخته و پیروی از متکبرین کرده و به تقلید از پدران گمراه خویش پرداختند.

از جمله قضایایی که باعث شده تا خداوند به ملت های مختلف پیامبران خود را بفرستد تا ان ها را از شرک نجات دهند مساله حاکمیت وسلطه وحق قانونگذاری بوده است، به گونه ای که ملت های مختلف این مسائل را حق پادشاهان خود می دانستند در حالیکه ذات باریتعالی است که مالک سلطه کامل است، و بوسیله قدرت او تعالی است که امور اسمان ها و زمین تنظیم یافته وتمام هستی مطابق با فرامین و ارشادات او حرکت می کنند. بنابر این، راه و روش انسان در زندگی دنیا نیز باید خاضع ارشادات و راهنمائی ها و اوامر و نواهی الهی باشد چه در مسائل عبادی خالص و یا در حوزه سلوک سیاسی، اجتماعی واقتصادی.

مودودی به عرض داستان گفتگوی ابراهیم با نمرود می پردازد واز ان چنین تحلیل می کند که:” این گفتگو نشان می دهد که نمرود وابراهیم بر سر اثبات وجود خدا یا عدم خداوند هیچ نزاعی با هم نداشتند ودعوای انان بر سر این بود که نمرود می خواست بداند این چه ربی است که ابراهیم به او معتقد است؟!

نمرود بزرگ شدۀ جامعه ای بود که به وجود خدای متعال ایمان کامل داشت وبر خلاف گمان بعضی ها، هرگز دیوانه نبود یا اختلال مغزی نداشت که چنین گفته ساده لوحانه بر زبان بیاورد که :” من افریدگار اسمان ها وزمین واداره کننده ماه وخورشید هستم”. منظور نمرود از چنین سخنانی این نبود که من خدا هستم وربوبیت اسمان ها و زمین برعهده من است بلکه در حقیقت مدعی بود که او رهبر مطلق وبلا منازع سرزمینی است که ابراهیم یکی از افراد ان ملت است، وتمام اهالی ان ملت را بنده خود می دانست وقدرتش را پایه واساس جامعه اعلام می کرد وامر ونهی خویش را قانون زندگی مردم قرار داده بود… وبه محض این که شنید در میان مردم مردی با نام ابراهیم پیدا شده است که قائل به ربوبیت … پادشاه در زمینه های سیاسی واجتماعی نیست برایش بسیار تعجب برانگیز بود به همین خاطر دستور داد که ابراهیم را احضار کنند تا واقعیت امر را از او جویا شود ..

نمرود گفت: تو چه کسی را به عنوان رب قبول داری؟

ابراهیم قبل از هر سخنی گفت: پروردگار من کسی است که زنده می کند ومی میراند وبر زنده کردن ومیراندن مردم نیز توانا است.

نمرود این پاسخ ابراهیم را خوب نفهمید وکُنه مطلب را درک نکرد، بنابر این تلاش کرد که او نیز برای ربوبیت خود دلیل وبرهان بیاورد. پس گفت: من نیز مالک مرگ و زندگی هستم. هرکس را که بخواهم می کشم وخون هرکس را که بخواهم می ریزم!… ابراهیم در این لحظه فرصت را مناسب دید وموضع خود را کاملا شفاف ساخت واعلام کرد که از دیدگاه او فقط خدای متعال، به تمام معنا رب این کائنات است وبه نمرود گفت: چگونه ممکن است که غیر خداوند در امر مهمی همچو ربوبیت با خدای سبحان شریک باشد در حالیکه هیچگونه سلطه ای بر خورشید وطلوع وغروب ان ندارد.

نمرود مرد تیزهوشی بود وبه محض شنیدن این برهان قاطع از جانب ابراهیم حقیقت موضوع برایش روشن شد ودریافت که ادعای ربوبیت او در سرزمینی که قسمتی از ملکوت خداوند در اسمان ها و زمین است، پنداری باطل وادعائی بیخود است؛ لذا کاملا مبهوت سخنان ابراهیم شد ودم فروبست.

مودودی در پی داستان گفتگوی نمرود با ابراهیم به ایات دیگری از قران کریم نیز استناد جسته که از جمله ان ها این گفتار خداوند است:( إِنَّ رَبَّکُمُ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّهِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ) (اعراف:۵۴).

“پروردگار شما خداوندى است که آسمانها و زمین را در شش روز (شش دوران) آفرید، سپس به تدبیر جهان هستى پرداخت، با (پرده تاریک) شب، روز را مى پوشاند و شب به دنبال روز به سرعت در حرکت است، و خورشید و ماه و ستارگان را آفرید در حالى که مسخر فرمان او هستند، آگاه باشید که آفرینش و تدبیر (جهان) براى او (و به فرمان او) است. پر برکت (و زوال ناپذیر) است خداوندى که پروردگار جهانیان است”.

ومی فرماید:(اللَّهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَالنَّهَارَ مُبْصِراً إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَشْکُرُونَ*ذَلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ لَّا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَکُونَ)(غافر:۶۱-۶۲).

” خداوند کسی است که شب را برای شما آفرید تا در آن بیاسائید و بیارامید ، و روز را روشن گردانید ( تا در آن به فعّالیّت و کار و کوشش بپردازید ) . خداوند نسبت به مردم فضل و کرم دارد ، ولیکن بیشتر مردم شکرگزاری نمی کنند . آن ( که دهنده نعمتها است ) الله ، پروردگار شما ، و آفریدگار همه اشیاء است و جز او معبودی نیست . پس چگونه ( از عبادت او ) برگردانده می شوید و ( از حق ) به کدام سو منحرف گردانده می شوید؟”

ومی فرماید:(وَلَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ)(روم:۲۶).

“هر که و هر چه در آسمانها و زمین است ، از آن خدا است ، و جملگی فرمانبردار او هستند”.

ومی فرماید:(قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلى کَلِمَهٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ)( ال عمران:۶۴).

“بگو:” اى اهل کتاب! بیایید به سوى سخنى که میان ما و شما یکسان است، که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزى را همتاى او قرار ندهیم، و بعضى از ما، بعض دیگر را- غیر از خداى یگانه- به خدایى نپذیرد.” هر گاه (از این دعوت،) سرباز زنند، بگویید:” گواه باشید که ما مسلمانیم!”.

بعد از بیان این ایات وایات دیگری که از نگاه معنا با این ها یکی اند مودودی می گوید:” با قرائت این ایات با ترتیبی که ذکر گردید متوجه می شوید که قران کریم ربوبیت را مترادف حاکمیت و سلطنت قرار می دهد و رب را اینگونه برایمان توصیف می کند :” رب حاکم مطلق این جهان ومالک ویگانه رهبر ان است که هیچ شریکی ندارد”.

وعبادت به معنای خضوع و فروتنی و اطاعت و تنسک می باشد. ودر معنای اطاعت ایات متعددی ذکر گردیده که از جمله ان ها این قول خداوند است که می فرماید:( اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِیَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ)(توبه: ۳۱).

” (آن ها) دانشمندان و راهبان (تارکان دنیا) را معبودهایى در برابر خدا قرار دادند و (همچنین) مسیح فرزند مریم را، در حالى که جز به عبادت معبود واحدى که هیچ معبودى جز او نیست دستور نداشتند، پاک و منزه است از آنچه شریک وى قرار مى دهند”.

احبار، رهبران دینی یهود و رُهبان، رهبران دینی نصارا بودند، این ها به جای اینکه به وسیله قوانین، تشریعات و ارشادات الهی مردم را به سوی خدا دعوت کنند، بدون استناد به دین و فرامین الهی به جعل قوانین از نزد خویش پرداخته و با چنین کاری خود را در جای خدا جا زدند.

رسول اکرم نیز در احادیث صحیحی که از ایشان منقول است برچنین معنایی تصریح فرموده اند؛ زیرا زمانیکه اهل کتاب به ایشان گفتند: ما هرگز علما ودانشمندان خود را عبادت نمی کنیم، فرمودند: ایا شما چیزهایی را که انان حلال کرده بودند، حلال وانچه را که حرام اعلام کرده بودند، حرام نکردید؟! (پس در این صورت انان را به عنوان مالک مطلق امر ونهی خود عبادت نموده اید).

از این تحلیل چنین بر می اید که (دین) یعنی چیزی فراتر از معنایی است که واژه RELIGION در مفهوم غربی دال بر ان است؛ دین تنها رابطه فردی با خدا نیست وهمچنان تنها عبادت روحی منحصر بر بُعد درونی نبوده بلکه ” کلمۀ دین در قران کریم بسیار کاملتر از معنای قبلی ان استعمال شده است، که متشکل از چهار رکن مهم می باشد:

  1. حاکمیت وسلطه برتر.
  2. اطاعت کردن وپذیرفتن سلطه ان حاکمیت مطلق وسلطه برتر.
  3. یک نظام فکری وعملی که به واسطه قدرت ان حاکمیت به وجود امده است.
  4. پاداشی که سلطه برتر به افراد برای پیروی از ان نظام وداشتن اخلاص نسبت به او می دهد ویا مجازاتی که در مورد هرگونه تمرد وعصیانی اعمال می کند.

در حوزه معنای اول ودوم ایات متعددی نازل شده است که از جمله ان ها ایات ذیل می باشد:( قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ)(زمر:۱۱).

” بگو: من مامورم که خدا را پرستش کنم در حالى که دین خود را براى او خالص کرده باشم”.

ومی فرماید:( وَلَهُ مَا فِی الْسَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلَهُ الدِّینُ وَاصِباً)(نحل:۵۲).

“آنچه در آسمانها و زمین است از آن او است ، و همواره ( تعیین نحوه ) دینداری و ( کار ) قانونگذاری حق او ، و اطاعت و انقیاد از وی واجب و لازم است”.

ومی فرماید:( أَ فَغَیْرَ دِینِ اللَّهِ یَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ).

“آیا آنها غیر از آیین خدا مى طلبند؟! (آیین او همین اسلام است،) و تمام کسانى که در آسمانها و زمین هستند، از روى اختیار یا از روى اجبار، در برابر (فرمان) او تسلیم اند، و همه به سوى او باز گردانده مى شوند”.

ودر حوزه معنای سوم همچنان ایاتی نازل گردیده است که از جمله ایات ذیل می باشد: (إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ)(یوسف:۴۰).

“حکم تنها از آن خداست، فرمان داده که غیر از او را نپرستید، اینست آئین پا بر جا”.

ومی فرماید:( أَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّینِ ما لَمْ یَأْذَنْ بِهِ اللَّهُ)(شورا:۲۱).

“آیا معبودانى دارند که آئینى براى آنها بى اذن خداوند تشریع کرده اند؟”.

ومی فرماید:( وَ لا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ)( نور:۲).

“و در ( اجرا قوانین ) دین خدا رأفت ( و رحمت کاذب ) نسبت بدیشان نداشته باشید”.

هدف از دین در ایات فوق عبارت است از: قانون، حدود شریعت، طریقت و یک نظام فکری وعملی که انسان خود را نسبت به اجرای ان مقید و ملزم می داند؛ لذا اگر انسان از سلطه ای پیروی کند که قانونی از قوانین خداوند و یا نظامی از نظام های سلطه الهی باشد، بدون شک داخل در دین خداوند عزوجل است؛ اما اگر ان سلطه، سلطه پادشاه، مشایخ، کشیشان، خانواده، عشیره و یا اکثر مردمان یک ملت باشد، بی تردید انسان داخل در دین هر یک از انان است. خلاصه کلام ان که هرگاه ادمی شخصی را بالاترین مرجع ونیز مافوق خود فرض کند وحکمش را مطلقا لازم الاجرا بداند وبه موجب ان از راه وروشی که برایش تعیین می شود پیروی کند، بدون شک داخل در دین همان شخص است.

دین به معنای چهارم در ایات ذیل واضح واشکار می گردد. خداوند می فرماید: (وَمَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الدِّینِ*ثُمَّ مَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الدِّینِ*یَوْمَ لَا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِّنَفْسٍ شَیْئاً وَالْأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ)(۱۷-۱۹).

“( ای انسان ! ) تو چه می دانی که روز سزا و جزا چگونه است؟ آخر تو ( ای انسان ! ) چه می دانی که روز سزا و جزا چگونه است؟ روزی است که هیچ کسی برای هیچ کسی کاری نمی تواند بکند و از دست کسی برای کسی کاری ساخته نیست ، و در آن روز فرمان ، فرمان خدا است و بس ، و کارو بار کلاً بدو واگذار می گردد”.

واژه دین در ایات فوق به معنای محاسبه نفس، قضاوت، مجازات کردن و پاداش دادن امده است.

مودوی پس از تحلیل وبررسی معانی چهارگانه واژه دین وهمچنان بحث مفصلی که در باره اصطلاحات چهارگانه قران کریم ارائه کرد اخیرا به این نتیجه می رسد که حاکمیت مطلق از ان خدا است بدون اینکه با وی کسی شریک باشد.

وبا در نظر داشت این نتیجه گیری، منازعه خداوند در حاکمیت مطلق و شاملش منجر به عواقب بس خطرناکی می شود که از جمله ان، زیر سوال رفتن اساس ایمان است. وایات متعددی در قران کریم بر این واقعیت تصریح می کند که واضح ترین ان ایت های سوره مائده است انجا که می فرماید:(وَمَن لَّمْ یَحْکُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ)(مائده:۴۴).

” هرکس برابر آن چیزی حکم نکند که خداوند نازل کرده است ( و قصد توهین به احکام الهی را داشته باشد ) او و امثال او بیگمان کافرند”.

(وَمَن لَّمْ یَحْکُم بِمَا أنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ)(مائده:۴۵).

“و کسی که بدانچه خداوند نازل کرده است حکم نکند ( اعم از قصاص و غیره ) او و امثال او ستمگر بشمارند”.

(وَمَن لَّمْ یَحْکُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ)(مائده:۴۷).

” و کسی که بدانچه خداوند نازل کرده است حکم نکند، او و امثال او متمرّد ( از شریعت خدا ) هستند”.

ایات فوق کسانی را که در مساله حاکمیت منازعه می کنند متصف به سه صفت می داند، که بزرگترین صفت ان انحراف از شریعت وحکم خدا است. این اوصاف سه گانه با در نظرداشت اندازه فاصله گرفتن از شریعت الهی تفاوت می کند، به این معنا کسی که به قانون خدا داوری نمی کند وان را اشتباه وخطا می پندارد وحکم دیگران را درست می داند چنین کسی کاملا کافر وظالم وفاسق است.

وکسیکه حکم خداوند را حق می داند، اما در واقع به قانون وحکم دیگری داوری می کند، چنین انسانی ایمان خود را با کفر وظلم وفسق خلط کرده است اما خارج از دین دانسته نمی شود. وکسانی که در تمام امور از جاده حق منحرف شده وبه احکام الهی داوری نمی کنند، ان ها کافر ظالم وفاسق اند. اما کسانی که احکام وقوانین الهی را در برخی موارد اطاعت می کنند و در برخی از موارد از اوامر الهی سرپیچی می کنند، زندگی این ها بر اساس دوری ونزدیکی شان به شرع الهی مخلوطی از ایمان وکفر وظلم وفسق می باشد.

بخاطر اهمیت این موضوع است که مودوی در زمینه تبیین معانی اصطلاح (دین) خود را در مشقت انداخته وحتی المقدور تلاش کرده است تا معانی این اصطلاح را با استناد به ایات قرانی توضیح داده وابعاد مختلف ان را برای مسلمانان معاصر بیان دارد؛ برای اینکه بر اثر تهاجم فرهنگی غرب، این واژه معنای اصلی خود را از دست داده است به گونه ای که مسلمانان هرگاه کلمه (دین) را می شنوند به ذهن شان همان واژه دین به معنای غربی ان خطور می کند، در حالیکه معانی این واژه با ان، بسان تفاوت اسمان تا زمین است.

دمکراسی اسلامی

به مقتضای رد حاکیمت به خدا است که ازادی بشر تثبیت می گردد، به گونه ای که هیچ قدرت بشری ای حق ندارد که بر بشریت حکمفرمائی کند و هیچ سلطه جز سلطه الهی مشروعیت نخواهد داشت.

فرمانروایان نخستین اسلام این حقیقت را به گونه ای واضح درک کرده و راه و رسم حکومت داری خود را بر ان استوار نموده بودند. طوریکه نخستین خلیفه پیامبر، حضرت ابوبکر صدیق در اولین اعلان سیاسی خود گفت:” این رای من است اگر به حقیقت رسیدم از طرف خدا است واگر اشتباه کردم اشتباه از من بوده و از خدا امرزش می خواهم”.

وخلیفه دوم، حضرت عمر فاروق بیان داشت که “اشتباه اشتباه است وهیچگاه به خاطر اینکه از زمامدار صادر شده است صفت درستی را کسب نخواهد کرد”. به همین منظور مردم را توصیه کرد و گفت:” اشتباه رأی را برای امت سنت نگردانید”. این سخن به این معنا است که تبعیت جایگاهی در امت اسلامی ندارد، امتی که رسول خدا ان را همواره توصیه کرده است که باید دارای شعور نقادانه باشد واشتباه را بخاطر اینکه از طرف زمامدار صادر شده است پیروی نکند. اگر زمامداران نیکوئی کردند مردم هم ملزَم اند تا از آن ها پیروی کرده وبه ایشان نیکوئی نمایند واگر بدی کردند مردم نه تنها ملزم به پیروی از ان ها نیستند بلکه موظف اند تا ان ها را بسوی راه درست سوق داده و از هیچ نصیحتی فروگذار نکنند. واین چیزی است که حضرت عمر برای پیروانش زمانیکه ان ها را به انتقاد و تصحیح مسیر سیاست هایش تشویق کرد، گفت:” اگر نیکوئی کردم مرا کمک کنید واگر بدی کردم مرا به راه درست راهنمائی کنید” در پاسخ به وی یکی از شهروندان عادی گفت:” اگر بدی کردی با لبه شمشیر تو را راست خواهیم کرد” پاسخ شدید وافراطی این شهروند باعث رضایتمندی عمر شد و گفت:” سپاس خدایی را که از جمله رعیت عمر کسانی را ببار اورده است که هرگاه وی اشتباه کند او را با لبه شمشیر راست می کنند”.

گوش دادن حاکم به حرف وانتقادات مردم، فضل واحسان ومنت گذاری وتنازل از برخی قدرت وهیبت وی به حساب نمی اید، بلکه این کار از جمله واجبات اصلی فرمانروا است که در عقد بیعت بر ان تاکید صورت می گیرد؛ برای اینکه جز در کارهای پسندیده اطاعت از فرمانروا جایز نیست وبدون مشوره رعیت حق فرمانروائی را ندارد. وی همچنان موظف است تا با رعیت در باره حکومتداری مشورت کند. خداوند می فرماید:(وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ)(شورا:۳۸)”و کارشان(مومنان) به شیوۀ رایزنی و بر پایه ی مشورت با یکدیگر است”.

ومی فرماید:( وَشَاوِرْهُمْ فِی الأمْرِ)( ال عمران:۱۵۹)” (ای پیامبر) در کارها با آنان مشورت و رایزنی کن”. ومی فرماید:( کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ)( ال عمران:۱۱۰).

” شما بهترین امّت هستید که به سود مردمان آفریده شده اید ( مادام که مردمان را) به انجام نیکی فرمان میدهید و ( آنان را) از بدی باز میدارید”. ومی فرماید:(وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ)(۱۰۴).

” باید از میان شما گروهی باشند که ( تربیت لازم را ببینند و قرآن و سنت و احکام شریعت را بیاموزند و مردمان را) دعوت به نیکی کنند و امر به معروف و نهی از منکر نمایند”.

با در نظرداشت این مسائل بود که خلفا همواره پابند به رای مردم و رأی اکثریت اهل حل وعقد بودند. وهیچیک از خلفای راشدین به این پابندی دلتنگ وخسته نشده بل همواره تلاش می کردند تا پیشنهادات ودیدگاه اهل حل وعقد را در زمینه های مختلف مدنظر قرار دهند. وخلفا نیز به گونه منظم ومستقیم اکثر اوقات با مردم سروکار داشته واینگونه نبود که تنها در مجالس رسمی با مردم دیدار داشته باشند:” بلکه به طور مستقیم هر روز پنج مرتبه با جماعت هر هفته در اجتماع جمعه هرسال در دو عید واجتماعات حج ان ها با مردم ومردم بان ها ملاقات می کردند، خانه های شان میان مردم و بدون پاسبان بود و درهای شان به روی همگان باز. ان ها در بازارها بدون داشتن محافظ امنیتی و بدون اهتمام این وان در میان مردم راه می رفتند، در همه این اوقات هرشخصی که با ان ها گفتنی یا اعتراض ویا محاسبه داشت کاملا ازاد بود، وبرای این ازادی نه تنها اجازه می دادند بلکه بر همت وجرات شان نیز می افزودند”.

خلق وخوی جامعه نخستین اسلامی بر شورا وتبادل نظر استوار بود وکانال های ارتباطی میان مردم وحکومتیان باز بوده وهیچگونه ممانعتی هم وجود نداشت.

به هر اندازه مردم اعتراض می کردند هیچگاهی این اعتراضات باعث ناراحتی و دلهره فرمانروایان نمی گردید، وحتی در برخی موارد صدای مخالفین انقدر بالا می شد که امنیت وارامش را از مردم سلب می کرد، وحتی امنیت خود فرمانروا را نیز تهدید می کرد، با وجود ان حاکم هرگز به خود حق نمی داد تا مخالفین را قلع وقمع کند. که نمونه بارز ان تهدید اشکار ابو لولو مجوسی برای کشتن حضرت عمربن خطاب بود، با وجود ان حضرت عمر وی را – نه بخاطر مجازات ونه برای احتیاط – زندانی نکرد بلکه وی را ازاد گذاشت تا اینکه تهدیدات خود را جامه عمل پوشانید وفرمانروای مسلمان، حضرت عمر را به شهادت رسانید.

حضرت عثمان” با شدیدترین لحن مورد انتقاد قرار گرفت وهرگز تلاش نکرد تا مردم را با زور وسرنیزه خاموش کند بلکه به انتقادات معترضین در حضور مردم پاسخ می داد”. وهرگز سعی نکرد تا صدای مخالفین را خفه کند با وجود اینکه می دانست که ان ها راه نادرستی را در پیش گرفته اند تا اینکه کار، بعدها به توطئه قتل وی انجامید.

حضرت علی یاوه گوئی های مخالفین را با سعه صدر تحمل کرد. وکار به جایی کشید که افراد حضرت علی پنج تن از مخالفین را دستگیر کرده و نزد انحضرت اوردند در حالیکه ان ها به وی دشنام می دادند وتهدید به قتل می کردند وحتا یکی از ان ها در حضور مردم سوگند یاد کرد که وی را به قتل می رساند، با وجود ان، حضرت علی ان ها را رها کرد وبرای یک تن از افراد خود گفت:” هرچه می خواهی دشنامش بده و یا اینکه بگذارش برود، بخاطر اینکه مخالفت با گفتار و زبان جرمی نیست که کسی به خاطر ان مجازات شود”. ودادن حق مخالفت وانتقاد ومحاسبه برای مخالفین، عالی ترین مراحل ممارست دمکراتیک وشورائی به حساب  می اید، ولو این کار منجر به زوگوئی وتلاش برای برکناری فرمانروا ویا هیات حاکمه گردد.

خلفای راشدین به تمام انواع انتقادات سالم و ویرانگر گوش فرا می دادند، وهرگونه انتقاد را با دل وجان می پذیرفتند واین انتقادات باعث می شد تا بیشتر از گذشته به شورا پابند تر بوده و از ان طریق به درمان اشتباهات پرداخته وحتی المقدور فضای مناسبی برای مشورت وپذیرفتن اراء را مساعد می ساختند وهمواره از اهل حل وعقد ومردم عادی خواسته می شد تا برای حل مشکلات، نظر خود را بیان دارند.

مودوی به این باور است که فرمانروای مسلمان ملزم است تا نتیجه شورا را پذیرفته و ان را مورد تطبیق قرار دهد، اگر چنین نکند اساسا شورا دیگر معنا ومفهومی نخواهد داشت. وی می گوید:” اینکه فرمانروا به تمام اراء اهل مشورت گوش دهد سپس به رای خود به ازادی کامل عمل کند، در چنین صورتی شورا دیگر معنا وارزش خود را از دست می دهد. خداوند نفرمود که اراء ومشوره شان در امور گرفته شود، بلکه فرمود:” وامرهم شوری بینهم” به این معنا که باید امورشان مطابق مشوره با همدیگر به پیش رود. وتطبیق این امر الهی با گرفتن رای تنها به پای اکمال نمی رسد بلکه باید مطابق رای اکثریت ویا اجماع عمل صورت گیرد”.

حاکم مسلمان نخست مقید به مشورت با شهروندان است دوم ملزم به اجرای تصامیمی است که شهروندان اتخاذ می کنند؛ برای اینکه فرمانروا نماینده مردم است، وان ها اند که وی را انتخاب کردند وبر اریکه قدرت نشانده اند.

انتخاب فرمانروا و رساندن او به مرکز رهبری نیز از طریق عملیه انتخابات (عقد اجتماعی) واقعی صورت می گیرد که ان را در اصطلاح اسلامی به عقد بیعت یاد می کنند. به همین لحاظ رسول خدا کسی را به عنوان جانشین خود که  زمام امور حکومت اسلامی را به دست گیرد، تعیین نکرد. ومسلمانان نیز از کار پیامبر این گونه دانستند که امر تعیین حاکم باید بر اساس شورا وتبادل رای صورت گیرد.

به همین منظور پیامر اقدام به تعیین جانشین خود نکرد و این کار را به اختیار مردم گذاشت تا هرکه را دوست دارند و سزاوار این منصب می دانند و از دیانت ودرایت سیاسی وی راضی اند، ان را تعیین کنند.” از این رو نه نظام شاهی دودمانی تاسیس شد ونه شخصی با استفاده از نیرو بر اریکه قدرت نشست ونه کسی برای کسب خلافت سعی وتلاش کرد ونه کوششی برای حصول ان به راه انداخت، بلکه چهار صحابی یکی پی دیگر با رضایتمندی مردم به مقام خلافت رسیدند”.

حضرت عمر برای جانشینی پیامبر، حضرت ابوبکر را برگزید و تمام ساکنین مدینه ( که در حقیقت در ان زمان نمایندگی تمام کشور را به عهده داشتند) بدون تهدید وطمع وتوقع، تنها بر اساس رضامندی وشوق خویش با او بیعت کردند. ابوبکر صدیق جانشین خود را بر مسلمانان تحمیل نکرد، بلکه وی قبل از وفات خود در حق حضرت عمر وصیت نامه ای نوشت وسپس مردم را به مسجد نبوی فرا خوانده گفت:” ایا شما بر شخصی که من او را جانشین خود سازم راضی وخوشنود هستید؟ سوگند به خدا من در این زمینه به حد کافی فکرکردم و از نزدیکان خود هم کسی را متولی امر شما نساختم بلکه من جانشین خویش عمربن خطاب را قرارداده ام لذا شما از او بشنوید واطاعت کنید. مردم گفتند: می شنویم واطاعت می کنیم”.  

حضرت عمر مجلس انتخابی ای را موظف ساخت تا در زمینه جانشینی بعد از وی فیصله کنند وبه ان ها سفارش کرد وگفت:” کسیکه می خواهد بدون مشورت و رضامندی مسلمانان خود را به زور امیر سازد وی را به قتل برسانید”. همچنان فرمانی ویژه ای صادر کرد و فرزندش را از تولی منصب خلافت بیرون کشید از ترس اینکه مبادا خلافت به شکل دودمانی درامده و نظام سیاسی اسلام مبدل به نظام غیر مشورتی شود.

پس از بحث وبررسی ومشورت های متعدد، مجلس اهل حل وعقد، حضرت عثمان را کاندید پست خلافت کرد، و به یکی از اعضای خود که حضرت عبدالرحمن بن عوف بود، وظیفه سپرد تا ارای مردم را در این زمینه جویا گردد، وی از مردم مدینه، از کاروان هایی که از حج باز گشته بودند واز زنان پرده نشین پرسید، وپس از استصواب عمومی به این نتیجه رسید که بیشتر مردم موافق با نامزدی حضرت عثمان اند، بنابراین حضرت عثمان برای خلافت انتخاب گردید ودر مجمع عمومی از وی بیعت به عمل امد.

اما پس از شهادت حضرت عثمان هنگامیکه برخی از مردم خواهان خلافت حضرت علی بدون بیعت بودند، وی پیشنهاد ان ها رد کرد و گفت:” این کار از صلاحیت شما نیست، این فقط از صلاحیت های اهل شورا و اهل بدر است، هرکسی را اهل شورا و اهل بدر بخواهند او خلیفه خواهد شد. پس مایان تشکیل جلسه داده واین موضوع را مورد بحث وبررسی قرار خواهیم داد. وگفت: بیعت من به طریق مخفیانه صورت نخواهد گرفت، واین امر باید با رضایت کامل مسلمانان انجام پذیرد”.

مودودی بر این سوابق انتخاباتی تاریخی تعلیق نموده می نویسد:” از این همه رویدادها چنین برمی اید که باور راسخ خلفای راشدین و یاران پیامبر در باره خلافت این بوده است که خلافت مقام انتخابی است که باید براساس رایزنی در میان مسلمانان و با رضامندی وخوشنودی تمام امت تشکیل یابد، وامارت موروثی یا امارتیکه از طریق زور به دست می اید، امارت درست ومشروع نخواهد بود.

پس مبنای اساسی در تولی وظایف در اسلام – چنانچه مودودی نتیجه گیری می کند- همانا مبنای انتخاباتی مشورتی است که ان را می توان عقد واقعی نامید نه شکلی وصوری. وجز این، هر راه دیگری از منظر اسلام سند ومشروعیت ندارد:” پس بیعت نتیجه اقتدار نبود بلکه علت ان بود، در بدست اوردن بیعت کوشش وسازش شخصی دخیل نبود، بلکه مردم در بیعت وعدم ان کاملا ازاد بودند وتا وقتیکه شخصی از رضایت ازادانه مردم بیعت حاصل نمی کرد مستحق اقتدار نبود”.

شکل وشیوه انتخابات با گذشت زمان وتغییر احوال و مکان تغییر پذیر اند، و در هرعصری می توان شیوه جدیدی ارائه کرد طوریکه خلفای راشدین نیز چنین کردند به گونه ای که شکل بیعت هرکدام با دیگری متفاوت بود.

حق قانونگذاری

زمانیکه فرمانروا از طرف مردم انتخاب می گردد، وی به عنوان خلیفه مسلمانان به رسمیت شناخته می شود اما حق حاکمیت عام و شامل از انِ خداوند یکتا وتوانا است؛ به همین لحاظ برای فرمانروا جایز نیست تا با تشریعات اسلامی ومقاصد ان مخالفت نماید، کما اینکه برایش روا نیست که با رای اکثریت شورای اهل حل وعقد مخالفت ورزد طوریکه این مساله را در صفحات گذشته بیان داشتم. اما این سخن به معنای این نیست که حاکم از صادر کردن هرنوع فرمان و قانون محروم باشد، بلکه این حق را دارد تا فرامین و قوانین خود را مطابق با اصول اسلام و با استفاده از منابع اسلامی صادر نماید. و بلکه یکی از شرائط عهده داری منصب فرمانروائی در اسلام همانا به دست اوردن حق اجتهاد وکسب توانائی علمی به استخراج احکام و قوانین در روشنائی اصول قانونگذاری والتزام به منابع قانونگذاری اسلامی می باشد.

در این جا باید خاطر نشان کرد که ما دارای دو منبع برای قانونگذاری در حکومت اسلامی هستیم :

یکم: احکام شرعی ای است که ایات واحادیث پیامر به طور قطع ویقین دال ومبین ان اند.

دوم: اجتهادات علمی ای است که برخی از علمای اسلام با استفاده از ابزارهای قیاس، اجماع، استصحاب، مصالح مرسله وتقدیرات عرف اجتماعی که با روح اسلام ومقاصد شرعیت اسلامی ویا مصلحت شهرواندان تعارض نداشته باشد، به ان دست زده اند. اینچنین ابزارهای فوق الذکر” عنصر دیگری را می افزاید که باعث دامنه دارتر شدن قانون اسلامی به طور گسترده می شود، وقانون اسلامی را به گونه ای می سازد که می تواند همگام با پیشرفت های عصر و زمان وشرائط گوناگون، به هرگونه تغییر ودگرگونی خوش امد گوید”.

قیاس، شامل عرصه متجدد زندگی ادمیزادگان می شود، ان عرصه ای که شریعت اسلامی پیش از این در ان زمینه حکم معینی بیان نداشته، اما احکامی را صادر کرده است که در علت وسبب با ان یکی اند” پس عملی کردن قانونگذاری در این بخش با اعتماد به فهم دقیق علل واسباب احکام، واجرای ان در اموری که همان علل و اسباب در ان پوشیده می باشد، وتشخیص انچه که از این امور مستثنا بوده و واقعا از اسباب حکم خالی می باشند، صورت می گیرد”.

مصلحت مرسله، شامل مصلحت های بسیاری است. که خلاصه تعریف ان این است که ” مصالح مرسله مصلحت های عمومی ای است که برای صوابدید ما واگذار شده است”. به این معنا که ما با در نظر داشت مقررات عمومی شریعت انچه را که به مصلحت ما منتهی می شود ان را بیان می کنیم.

استحسان، به معنای این است که هرگاه در مساله ای حکم قیاسی باشد اما مصلحت های دینی بزرگتری، خواهان حکم دیگری است، در چنین صورتی حکم دوم بر حکم نخست ترجیح داده می شود. و با این شیوه است که حوزه قانونگذاری در تمام  مسائلی که شریعت در ان ها سکوت کرده وان ها را به اجتهادات فقها و رهبران سیاسی مسلمان واگذار کرده است، توسعه می یابد.

بدون تردید اجتهاد خواهان شایستگی های بزرگی است که باید رئیس حکومت وکسانی که در مجلس قانونگذاری عضو اند، دارای ان باشند. واین شایستگی ها را می توان به گونه ای دیگر از جمله شرائط انتخاب فرمانروای حکومت اسلامی، و نمایندگان پارلمان اسلامی دانست که مسوولیت دارند تا در حوزه هایی که نصی از شرع وجود ندارد، در ان عرصه ها دست به اجتهاد زده ودارای شایستگی های ذیل باشند:

  1. ایمان کامل به شریعت الهی واعتقاد به حقانیت و رغبت مخلصانه در پیروی از ان، واستمداد اهداف، اصول و معیارها فقط از ان می باشد.
  2. علم و اگاهی از زبان، قواعد وادبیات زبان عربی؛ برای اینکه کتاب خدا به زبان عربی نازل شده ومنابع سنت نیز به این زبان نوشته شده است.
  3. علم به قران وسنت، به گونه ای که مجتهد از تفاصیل شریعت اسلامی و احکام جزئی واصول و مبانی کلی ان اگاهی داشته باشد.
  4. علم به کارنامه های مجتهدین گذشته، که ضرورت واهمیت چنین مساله ای بستگی به محدوده اجتهاد وممارست ان نمی باشد، بلکه چنین معرفتی برای ادامه ارتقای حقوقی وتسلسل ان مهم بوده تا دستاوردهای نسل های گذشته نادیده گرفته نشود.
  5. علم به وضعیت زندگی عملی ومشکلات ان؛ برای اینکه هدف اساسی از تطبیق احکام شریعت ومبانی وقواعد ان بستگی برشناخت وضعیت دارد.
  6. دارای سیرت نیکو از منظر اخلاق اسلامی بودن؛ برای اینکه مردم به اجتهاداتی منهای اخلاق اعتماد نمی کنند، ونیز مردم احترامی برای قوانینی که از طرف انسان های ناصالح صادر می گردد، ارزش واحترامی قایل نیستند.

این ها شرائطی اند که باید شخص فرمانروا دارای ان باشد. همچنان این شرائط نیز باید در مجموع اعضای هیأت قانونگذاری وجود داشته باشد، اما شرط نیست که هر فرد از هیات قانونگذاری دارای این شرائط باشند. وهرگونه اجتهادی که بدون در نظر داشت این شرائط صادر گردد بدون تردید پیامد ان احکام بی سروپائی خواهد بود که با دین وقواعد کلی وروح عمومی ان انسجام وهماهنگی نداشته وبا خواسته های جامعه اسلامی هم سازگاری نخواهد داشت؛ به همین لحاظ نمی توان ان را قوانین معتبر در حکومت اسلامی دانست.

قومگرائی و برابری

حاکمیت خدا وجهانی بودن شریعت اسلامی، خواهان این است که همه مسلمانان بسان دندانه های شانه در برابر قانون وحکومت وهمچنان میان خودشان در جامعه برابر باشند، و روا نیست میان انسان ها با یکدیگر بر مبنای معیارهای مادی و حسی تفاوتی ایجاد گردد؛ برای اینکه اختلاف رنگ وسرزمین، تفاوت اساسی میان بشریت نیست، بلکه هدف از این تفاوت ها الهام بخشیدن و راهنمائی کردن به مقصد وهدف دیگر که همانا تعارف ودوری از مخالفت میان انسان ها می باشد. خداوند تعالی در این زمینه می فرماید:( (یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ)(حجرات:۱۳).

“ای مردمان ! ما شما را از مرد و زنی ( به نام آدم و حواء ) آفریده ایم ، و شما را تیره تیره و قبیله قبیله نموده ایم تا همدیگر را بشناسید ( وهر کسی با تفاوت و ویژگی خاص درونی و بیرونی از دیگری مشخص شود، و در پیکره جامعه انسانی نقشی جداگانه داشته باشد). بی گمان گرامی ترین شما در نزد خدا متقی ترین شما است”.

اسلام در برابر تعصب های رنگی ونژادی جهاد سختی کرد تا اینکه اینگونه تعصب ها را در دولت مدینه ریشه کن کرده و قویترین هشدارها را در برابر ان اعلان نمود تا بار دیگر در جامعه اسلامی سخنی از ان به میان نیاید.

در اثر انحطاط جامعه های اسلامی از یکسو وگسترش اندیشه غربی در سرزمین های اسلامی از طرف دیگر، جامعه های اسلامی در عصر کنونی به سوی گرایش های قومی ونژادی در حرکت اند. چنانچه یکی از رهبران مسلمان بنام عبدالرحمن عزام می گوید: سطح گرایش های نژادی در هر منطقه ای از مناطق جهان اسلام بستگی به عمق تاثیرات استعمار، در ان منطقه دارد.

ابو الاعلی مودودی در برابر این گرایش های قومی در جهان اسلام احساس خطر کرد واز این نگران بود که مبادا گرایش های قومی جاگزین رابطه دینی واسلامی میان ملت ها گردد چنانچه در اروپا پس از بین رفتن رابطه عقیدتی وبرپائی حکومت های ملی چنین شد؛ به همین لحاظ مقاله های تندی در رویارویی با دعوت های نژادی نوشت وبه این باور بود که اینگونه دعوت ها با دین و دعوت جهانی اسلام که میان نژاد و رنگ تفاوتی قایل نیست، در تضاد کامل قرار دارد.

مودودی به گرایش های ملی وملی گرائی – به راه و رسم غربی اش- نظری افگند، ودید که با تعالیم اسلام تعارض اساسی دارد. اسلام با انسان به عنوان انسان معامله می کند نه از این نگاه که به فلان ویا بهمدان نژاد ویا رنگ تعلق دارد، وبرای این انسان خالی از گرایش های نژادی وقومی، نظام عقیدتی واخلاقی ای که استوار بر برابری وعدالت است، تقدیم می کند، که گرایش های نژادی ومنطقه ای وطبقاتی وجغرافیایی در ان راهی ندارد.

وهدف اسلام این است که جامعه جهانی ای ایجاد کند که تفاوت های نژادی در ان محلی از اعراب نداشته باشد و زنجیرهای تعصب شکسته شود ودر عوض، اساس نظام متمدنی نهاده شود که برای همه بشریت حقوق و فرصت های یکسانی برای ترقی وپیشرفت فراهم کند. در چنین نظام مدنی ای است که به جای رویارویی، دشمنی و فخرفروشی، عواطف برادری وهمکاری قائم واستوار می گردد. به همین اساس ” به عنوان بشر نه چیز دیگری اماده پاسخ به این سوال ها می شوند که: حق چیست؟ وعدالت، انصاف و راستی در کجا هست؟ و راه درمان دردهای تمام بشریت چیست؟

اهداف اسلام در تناقض با اصول و مبانی ملی گرائی است، طوریکه ملی گرائی دیوار اهنینی میان انسان ها ایجاد کرده به گونه ای که هر قوم خود را بر اقوام دیگر برتری داده وخود را برتر وفراتر از دیگران می داند، وبرای حفظ برتری هرگونه ظلم وستم وتجاوز بر دیگران را مشروع می پندارد؛ به همین لحاظ غالبا ملی گرایان دارای احساسات نژادپرستانه وبرتری جویانه ای اند که چنین احساساتی، ان ها را به تجاوز بر دیگران وامی دارد؛ برای اینکه ان ها می پندارند که ” لازم است تا ملت شان نسبت به ملت های دیگر دارای مکاسب و فوائد بیشتر باشند، ودل های شان علاقه ای به عدالت وانصاف ندارد، پس هدف نهائی ان ها ایجاد حکومت ملی است به عوض حکومت جهانی است. واگر بالفرض خواهان حکومت جهانی هم شوند، حکومت شان شکل استعماری را به خود می گیرد؛ برای اینکه ملیت های دیگر امکان ندارد که به حکومت این ها بپیوندند وبا ان ها بر اساس برابری معامله صورت گیرد، بل می توانند به دولت این ها به عنوان خادم یکجا شوند”.

از این مقایسه، ابوالاعلی مودودی به این نتیجه می رسد که روش ملی گرائی با روش اسلامی با هم تعارض دارند، جایی که اسلام با روحیه جهانی ای که گرایش به برابری دارد، باید ریشه های دعوت های نژادپرستانه را از بن برکند، وجایی که روح تفاوت نژادی حاکم باشد بدون شک که روحیه مساوات اسلامی ضعیف وپژمرده می گردد.

ومودودی به این باور است کسیکه می خواهد میان این دو روش توافق ایجاد کند” وی در حقیقت با خود در تعارض واقع می شود، اصلا امکان ندارد که یک شخص دو قایقی را سوار شود که در یک لحظه هرکدام عکس دیگری در حرکت است. کسی که پیروی از روشی را ادعا می کند، با وجود ان، از روش دیگری که با ان کاملا مخالفت دارد دفاع می کند، وی در حقیقت دچار اضطراب ذهنی شده وما مجبوریم به چنین انسانی بگوییم که یا وی اسلام را نمی شناسد و یا ملی گرائی را نمی داند و یا هردو را”.

مودودی از نزدیک می دید که گرایش های قومی ونژادی مصیبت های زیادی را برای کشورش به بار اورده است. واثار منفی ان را که بر اثر جنگ های استعماری اروپائی بر تمام کشورهای اسلامی سایه افکنده بود مشاهده می کرد، وجنگ های استعماری هم نمونه بارزی از گرایش های نژادپرستانه وبرتری جویانه بود که در جهان سوم راه اندازی شده بود؛ به همین لحاظ مودوی در برابر چنین گرایش های غیر انسانی موضعگیری سختی کرد وبه این باور بود که ناسیونالیزمی که پایه های خود را در عرصه حقوق بشری بر اساس قدرت نهاده است، در تعارض کامل با تمام اموزه های ادیان الهی قرار دارد؛ زیرا شرائع الهی حقوق انسانی را بر اساس (اخلاق) به عوض (قدرت) قرار داده وگروه های قدرتمند را مکلف ساخته اند تا حقوق ضعیفان را ادا کرده وبه جای از بین بردن و پامال ساختن حقوق ان ها بسان ملت های استعمار گر که از هیچ جنایتی در این زمینه دریغ نورزیدند، دست آن ها را بگیرند وبرای خیزش دوباره شان کمک شان نمایند.

پایان سفر ما با ابوالاعلی مودودی

انچه گفته امدیم فشرده اندیشه های اساسی ابوالاعلی مودوی بود، شخصی که بدون تردید امام و پیشوای اندیشه سیاسی اسلام در جهان معاصر به حساب می اید. ایشان این فرصت را داشتند تا مقوله های خود را در زمینه تئوری سیاسی اسلام از دهه های سی ام قرن بیست به پای اکمال رسانند؛ به همین لحاظ در این زمینه از همگان سبقت جسته و بر اساس مقوله های وی بود که نظریات اندیشمندان اسلامی در جهان عرب در دهه های چهل وپنجاه وپس از ان پیشرفت نمود.

هیچ اندیشمند مسلمان معاصری نیست مگر اینکه از فراورد فکری وی استفاده کرده ویا به ان استناد جسته است. وکتاب های مودودی به تمام زبان های زنده جهان اسلامی ترجمه شده است کما اینکه به زبان های تمدن نوین مانند: انگلیسی، فرانسوی، المانی واسپانی وغیره نیز ترجمه شده ودر زمینه فکر سیاسی اسلام اندیشه های وی بسان توشه مشترک همه خوانندگان گردیده است.

نوشته های مودوی دارای نفس تجددگرایانه ای است که از گردنبد تقلید وانحطاط که طبیعت ادبیات زمان های گذشته بود، خود را رهانیده است، ودر نوشته هایش جرات اجتهادی و حرکت عقلی ای که وی را به تفحص عمیق داده های فکری غرب می کشاند به مشاهده می رسد که با این نگاه نقادانه، درست را از نادرست تفکیک نموده واز برخی خوبی های اندیشه غربی پرده بر می دارد کما اینکه از عیب های ان در برخی موارد به ویژه در حوزه های روش شناختی، فلسفه واصول عمومی تفکر سخن می گوید. واز مطالعه وسیع اندیشه غربی تجربه فریدی به دست اورده که این تجربه ها باعث شد تا اندیشه اسلامی را با مجرای عقلی غربی نوین تغذیه کند، وتحقیقات خود را در زمینه اندیشه اسلامی واندیشه مقایسوی بر اساس همین تجربه های پربار نوشت، وبا استفاده از داشته های اندیشه غربی توانست به تجدید اندیشه اسلامی بپردازد؛ به همین لحاظ تاثیر مودودی در مسیر اندیشه سیاسی اسلام به طور خاص واندیشه اسلامی به طور عام، دامنه دار و گسترده بوده است.

اندیشمندان اسلامی به ویژه شهید سید قطب از افکار واندیشه های وی متاثر شده و در برخی از تالیفات شان مانند (معالم فی الطریق) ایده های وی را بزرگتر ساخته است. چنانچه مودودی جامعه ها را به اسلامی و جاهلی تقسیم می کند، وبه مساله حاکمیت خدا می پردازد، سید قطب نیز با تاثر از گفته های ایشان به این موضوعات پرداخته وان را فربه تر ساخته و نیروی بیشتری داده است.

جالب است که میزان تاثیرپذیری سید قطب از مودودی تا انجا است که حسن الهضیبی مرشد عام محافظه کار اخوان المسلمین در کتاب (دعاه لاقضاه) انتقادهای خود به سید قطب را در قالب حمله به ابو الاعلی مودودی انجام می دهد.

در جنبش های اسلامی شمال افریقا نیز تاثیرعقاید مودودی بارز بوده است. در تونس تعلیمات ونوشته های رهبر جنبش اسلامی راشد الغنوشی(درحال حاضر حزب النهضه) به میزان زیادی از جهان بینی ایدئولوژیکی اندیشمندانی چون ابو الاعلی مودودی، حسن البناء، سید قطب و برادرش محمد قطب، مالک بن نبی و محمد اقبال برداشت شده است. همچنین در مغرب تحولاتی که جنبش های نوین اسلامی بر خلاف سازمان های مذهبی سنتی از جهت نوع رهبری، پایگاه اجتماعی، بینش فکری و … یافته اند به طور مشخص متاثر از پیشگامان فعالگرایی اسلامی معاصر یعنی مودوی حسن البنا وسید قطب می باشد.

۱ دیدگاه

  1. Avatar

    مقاله بسیار جالب و غیر قابل تطبیق در جوامع بشری است. گفتار مودوی هم متضاد است، از یک سو درک از قران بسیار مشکل است و هیچ فردی یک درک درست از این کتاب ندارد. و از سوی دیگر مودودی همه آنرا درک کرده و برای ما تشریح میکند.
    این دین برای مردم وحشی صحرا نشنین آماده شده و قوانین آن براساس رسوخ قبلیه های جنگجو، خشن و آدم کش تهیه گردیده است. بنابراین جایی تعجب ندارد که در طول ۱۴۰۰ سال هیچ کس این دین را نفهمیده و در ۱۴۰۰ سال آینده هم هیچ کس نخواهد فهمید، زیرا چیزیکه از اساس بر دروغ، فشار، ظلم و کشتار باشد، هیچ گاهی جامعه انسانی انرا نمی پزید. بزرگترین تولیدات این دین ملا عمر، ملا بن لادن، ملا منصور ملا گلبدین و ملا های پاکستانی و عربی میباشد. به امید اینکه شما هم روزی به دیدار ملا عمر نایل آیید.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com