خانه » خبر و دیدگاه » آزادی بیان در اسلام، حوزه ها و ضابطه ها!

آزادی بیان در اسلام، حوزه ها و ضابطه ها!

khawernia

احمد ذکی “موسی”

پرواضح است که قوانین واحکام اسلامی به طور کلی ارتباط ناگسستنی ای با اصول وتصورات اساسی اسلام دارند. ومسأله آزادی عقیده وبیان هم از این قاعده مستثنا نیست؛ به گونه ای که این مسأله از اولویت های شریعت ومقاصد آن بوده ودر دائره ای از احساس به امانت ومسوولیت ومحاسبه خودی، با در نظرداشت مراقبت الهی صورت می گیرد. وآزادی رأی وبیان، ادامه وتطبیق همان احساس وشعور عمومی به آزادی وعزت وکرامت است. ” آزادی بیان” در اسلام تنها از جملۀ مسائل مباح یا مستحب ویا واجب به حساب نمی آید؛ بلکه پیش از همه احساس به حد اشباع از آزادی نفس وآزادی عقل وآزادی قلب و وجدان است. علامه علال فاسی – رحمه الله – می گوید:” آزادی اسلامی آزادی ای است که بردگانی مانند بلال حبشی وصهیب رومی وابن ام مکتوم  نابینا را ازاد ساخت، در حالیکه هنوز جسم های شان تحت فرمان اربابان شان قرار داشت وان ها هم هرگونه ای که میل داشتند از بردگان مایملک خود برای اشباع غریزۀ اربابی خویش کار کشیده وگاهی هم برای فرونشاندن نخوت جاهلی ان ها را مورد شکنجه قرار می دادند … آزادی ذاتی ویا آزادی خودی همانا پایۀ نخستین آزادی ای است که اسلام به آن فراخوانده ومورد تاییدش قرار داده است. و آزادی دراسلام مدلول حقیقی واژۀ آزادی (حریه) است که در زبان عربی کاربرد دارد که به معنی ضد نا خالص بوده وبه معنی گوهرناب وسنگی که شکل گوهر داشته باشد استعمال می گردد”.

وعلال فاسی به این عقیده اند که خداوند به معنای واقعی وعمیق واصیل آزادی در این ایت اشاره کرده می فرماید: (لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتَّى تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَهُ * رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ یَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَهً * فِیها کُتُبٌ قَیِّمَهٌ)(البینه:۱-۳).

“کافران از اهل کتاب و مشرکان (مى گفتند) ما دست از آئین خود بر نمى داریم تا دلیل روشنى براى ما بیاید!* پیامبرى از سوى خدا که صحیفه هاى پاکى را بر ما بخواند* و در آن نوشته هاى صحیح و پر ارزش باشد”.

فاسی – رحمه الله – طوریکه بر این موضوع تاکید ورزیده در بارۀ دلالت قول خداوند ” منفکین” می گوید:” جای تعجب است که همۀ مفسران ارزش این آیت را خوب درک نکرده اند؛ برای اینکه آن ها هدف از انفکاک را ندانسته اند در حالیکه نزدیکترین دلالت لغوی آن، همانا آزادی است. کافران از عبادت ما سوی الله آزاد نبودند مگر بعد از اینکه دلیل روشنی برایشان آمد وآن پیامبری بود که صحیفه های پاکی را برای شان تلاوت می کرد ودر آن نوشته های صحیح وپر ارزش بود که عقل را مورد خطاب قرار می داد وبه سوی تفکر دعوت می کرد وبه آزادی فرا می خواند”.

نخست: آزادی بیان فریضه وعبادت است

هرگاه واژۀ آزادی را به زبان می آوریم ویا می شنویم، مثلا می گویند:” در انجام فلان کار آزاد هستی، ویا انسان آزاد است تا چنین کاری را انجام دهد وچنین سخنی را به زبان آورد”. از استفاده متعارف این واژه این را می دانیم که آزادی بیان جایز بوده ومانعی هم در برابرش دیده نمی شود. واین پایین ترین مرتبۀ آزادی بیان است که اسلام هرگز به اینگونه اش اکتفا نکرده بلکه آزادی بیان وگفتار حق را در چندین جای جهاد وعبادت معرفی کرده است.

از جملۀ آن مواردی که آزادی بیان به مرحلۀ جهاد وعبادت ارتقا می کند، آزادی بیانی است که هدف از آن امر به معروف ونهی از منکر می باشد که در چنین مواردی نه تنها فرد مسلمان در گفتار خویش آزاد است بلکه از طرف شرع مکلف است تا سکوت را شکستانده وبرای نهی از منکر قدم پیش نهد تا واجب کفائی ودر برخی موارد واجب عینی را ادا نماید.

ونصوص قرآن وسنت دراین زمینه آنقدر زیاد است که حتی شناخت این مسأله را از جمله ضروریات دین می سازد. واین باعث می شود تا من خوانندگان گرامی را به آن مسائل ارجاع داده بدون اینکه به بیان مفصل آن ایات وروایات در این عجاله بپردازم. وتنها در این جا نمونه ای را ذکر می کنم که رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید:” هیچ پیامبری را خداوند در امت های گذشته نفرستاد، مگر اینکه برای او از امتش دوستان ویاران مخلصی بودند که به سنت و طریقۀ او متوسل شده و به فرمان او اقتداء می کردند، بعداً جانشینانی به مسند خلافت آنان می نشینند که می گویند آنچه را انجام نمی دهند و انجام می دهند، آنچه را که بدان مأمور نشده اند، کسی که با دست خویش با آن ها جهاد کند مؤمن است، و کسی که با دلش با آن ها جهاد کند مؤمن است، وکسی که با آن ها به زبان خویش جهاد کند مؤمن است و ماورای این، به قدر دانۀ سپندی ایمان وجود ندارد”. این حدیث را امام مسلم در صحیح خویش در ضمن احادیث ایمان ذکر کرده وشارح صحیح مسلم امام نووی بابی زیر عنوان ” باب نهی از منکر از جمله ایمان است ” آن را اورده است. این به این معنی است که نهی از منکر- خواه با بیان باشد ویا غیره – ممثل پاره ای از باور فرد مسلمان بوده وعنصری از عناصر ایمان وی به حساب می آید.

چنانچه پیامبر اسلام تمام دین را در خیرخواهی برای خدا وکتابش وپیامبرش وپیشوایان مسلمان وعموم آن ها برای همدیگر دانسته است. وچنانچه در روایت ها آمده است که برخی از صحابه ویاران پیامبر با وی برای ادای نماز وپرداختن زکات وخیرخواهی ونصیحت برای هرفرد مسلمان، بیعت کرده اند. این سخن به این معنی است که خیرخواهی برای همه مسلمانان – که این خود نوعی از انواع بیان وحوزه ای از حوزه های آن محسوب می گردد – فریضه ای است که بسان اسلام، نماز و زکات اهمیت داشته وبر آن بیعت صورت می گرفته است.

ودر برخی موارد بیان حق، از بهترین انواع جهاد به حساب می آید چنانچه پیامبر خدا می فرماید:” ممتازترین درجۀ جهاد، گفتن سخن حق در روی حاکم ستمگر است”. ومی فرماید:” سید الشهداء حمزه بن عبدالمطلب است و همچنین مردی که در مقابل فرمانروای ستمگر قیام کند و او را امر و نهی نماید و فرمانروا او را بکشد”. ونیز روایت شده است کسی که حق را نمی گوید، بسان شیطان گنگ است. وخداوند هم در این زمینه می فرماید:( بِی گمان کسانی که دلایل روشن، و هدایتی را که ما فرو فرستاده ایم پنهان می کنند، بعد از آن که آن را در کتاب برای مردم بیان نموده ایم ، خداوند و نفرین کنندگان ایشان را نفرین می کنند مگر کسانی که توبه کنند و به اصلاح (خویشتن) بپردازند و (حقیقت را) بیان کنند، پس توبه ایشان را می پذیرم و من بسیار توبه پذیر و مهربان هستم)(البقره:۱۵۹-۱۶۰).

با نگاهی ژرف وعمیق به انواع مختلف تعبیر وبیان، این حقیقت برای ما مجسم شده که ما در برابر ” فریضه بیان ” قرار می گیریم نه فقط ” آزادی بیان “.

دوم: پیامبر یاران خود را آزادی بیان می آموزد

راه و روش رسول خدا در تبلیغ احکام این بود که تنها به رساندن وبیان کردن وفهماندن احکام الهی اکتفا نمی کرد، بلکه برای تطبیق وعملی سازی آن شبانه روزی تلاش می نمود؛ به همین منظور وی -علیه السلام – تنها به آگاه ساختن مردم از حقوق شان در زمینۀ آزادی بیان، آزادی رأی، آزادی اظهار نظر و دفاع از دیدگاه های شان وحق شان در اعلان رأی مخالف، اکتفا نکرد، بلکه همراه با مردم آزادی بیان را شبانه روزی حتی در زمینۀ اعمالی که از خود حضرت پیامبر صادر می گردید تا زمانیکه وحی منزل نمی بود مورد اجرا قرار می داد.

از جمله مثال ها در این زمینه داستانی است که آن را حضرت عمر روایت کرده است. وی می گوید: به خدا قسم که در زمان جاهلیت ما به زنان وقعی نمی گذاشتیم تا اینکه خداوند در بارۀ شان آیاتی نازل کرد وحقوقی برای شان بیان نمود. عمر می گوید: روزی من در بارۀ امری با خود فکر می کردم همسرم برایم گفت: اگر چنین کاری کنی خوب می شود. من برایش گفتم: تو را به این کارها چی؟ همسرم گفت: فرزند خطاب! ادم عجیبی هستی. تو نمی خواهی سخنت برگردانده شود در حالیکه دخترت سخن رسول خدا را برمی گرداند به گونه ای که حضرت پیامبر تمام روز خشمگین می باشد. عمر چادر خود را برگرفت واز جا برخواست تا اینکه بر حفصه داخل شد وبرایش گفت: دخترم! تو سخن رسول خدا را برمی گردانی تا اینکه تمام روز اندوهناک می باشد؟ حفصه گفت: قسم به خدا که چنین کاری را می کنیم. عمر می گوید گفتم: من تو را از عذاب خدا وغضب پیامبرش بیم می دهم … عمر می گوید: سپس خارج شدم تا اینکه بر ام سلمه که از نزدیکانم بود وارد شدم وبا وی در این زمینه صحبت کردم. ام سلمه گفت: عجب ادمی هستی پسر خطاب! در هرچیز مداخله می کنی حتی می خواهی در کارهایی که میان رسول خدا وهمسرانش صورت می گیرد نیز مداخله کنی! عمر می گوید: قسم به خدا سخنان ام سلمه بر من چنان تاثیر گذاشت که قهرم فروکش کرد. ودر روایت مسلم آمده است که عمر گفت: بر عائشه داخل شدم وگفتم: ای دختر ابوبکر! کارت به جایی کشیده که رسول خدا را اذیت می کنی؟ عائشه گفت: تو را به من چی، برو دختر خودت را نصیحت کن.

این چنین رسول خدا از همسرانش نمونه هایی در آزادی بیان ساخت به گونه ای که هرچه دلشان می خواست می گفتند اگر چه در آن برگرداندن سخن رسول خدا ویا مراقبت از رفتارایشان نیز می بود. در حادثۀ دیگری همسر گرامی رسول خدا حضرت عائشه روایت می کند ومی گوید: مردی از رسول خدا اجازه ورود خواست پیامبر در مورد او فرمود: به او اجازه دهید که بدترین برادر این قوم است، وقتی داخل شد پیامبر با مهربانی با او سخن گفت، وقتی بیرون رفت خطاب به پیامبر گفتم: در مورد او چنین فرمودی ولی با او مهربان بودی؟! فرمود: ای عایشه، بدترین مردم کسی است که دیگران به خاطر شر و فتنه اش از او بگریزند.

باز هم با زنان می مانیم وماجراهای شان با رسول خدا را بیان می کنیم ومی بینیم که رسول خدا چگونه با سعۀ صدر وپیشانی باز به آن ها فرصت می داد تا نظریات شان را طوریکه دلشان می خواست وبه آن علاقمند بودند بدون کدام مانعی اظهار نمایند. از ابو سعید روایت است که گفت: زنی به حضور رسول الله صلی الله علیه وسلم آمده و گفت: یا رسول الله مردان احادیث و سخنان شما را بردند، روزی برای ما تعیین نما که در آن خدمت شما بیائیم تا ما را از آنچه که خداوند برایت آموخته تعلیم دهی. فرمود: روز فلان و فلان روز جمع شوید. سپس پیامبر صلی الله علیه وسلم نزد آن ها آمده و آنان را از آنچه که خداوند به ایشان آموخته بود، تعلیم داد.

همۀ ما داستان زنی را می دانیم که نزد رسول خدا آمد واز همسرش شکوه ها داشت وبا رسول خدا در این باره مجادله کرد تا اینکه خداوند در باره اش قرآنی نازل کرد که تا روز قیامت تلاوت خواهد شد.( قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها وَ تَشْتَکِی إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ یَسْمَعُ تَحاوُرَکُما…)(المجادله:۱).

” خداوند قول زنى را که در باره شوهرش به تو مراجعه کرده بود و به خداوند شکایت مى کرد شنید (و تقاضاى او را اجابت کرد) خداوند گفتگوى شما را با هم (و اصرار آن زن را در باره حل مشکلش) مى شنید…”.

در داستان این زن آمده است که نزد رسول خدا آمد ومصیبتی که بر وی از ناحیۀ همسرش فرود آمده بود را به پیامبر خدا بیان کرد، رسول خدا گفت:” نمی بینم جز اینکه تو برهمسرت حرام شده ای”. اما این زن بارها با رسول خدا به مجادله پرداخت. آنچه که در این حادثه تاریخی که شأن نزول آیت نیز می باشد، قابل تأمل ودرنگ است، که زنی از رسول خدا فتوا می خواهد وپیامبرهم برایش فتوا می دهد اما این زن بارها وبارها به پیامبر به مجادله می پردازد تا اینکه خداوند بیرون رفتی برایش نشان می دهد وبه مقصد وهدفش نائل می آید، تمام این جروبحث ها ومجادله ها در حضور رسول خدا وبا شخص ایشان در کمال حلم وبردوباری وسعۀ صدر صورت می گیرد.

از سعدبن ابی وقاص روایت است که روزی عمر از رسول خدا اجازه ورود خواست، ودر حضور رسول خدا زنانی از قریش بودند که با آن حضرت صحبت کرده وپرحرفی نموده و آوازشان را بلند می کردند. هنگامیکه عمر اجازۀ ورود خواست همۀ شان برخواستند ودر پشت حجاب رفتند، وعمر داخل شد ودید رسول خدا خنده می کند. عمر گفت: خداوند همیشه خندان تان داشته باشد یا رسول الله. رسول خدا گفت: از این زن هایی که این جا بودند تعجب کردم هنگامیکه صدای تو را شنیدند همگی پشت حجاب رفتند. عمر گفت: شما سزاوارترید که از شما بترسند. سپس عمر گفت: ای زنانی که دشمنان نفس خویش هستید! از من می ترسید واز رسول خدا نمی ترسید! زنان گفتند: آری از تو می ترسیم؛ برای اینکه تو غلیظ تر وخشن تر از رسول خدایی.

حدیث بالا شأن نزول آیت ذیل را یاد آوری می کند: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ)(الحجرات:۲).

“اى کسانى که ایمان آورده اید صداى خود را فراتر از صداى پیامبر نکنید، و در برابر او بلند سخن مگویید (و داد و فریاد نزنید) آن گونه که بعضى از شما در برابر بعضى مى کنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى که نمى دانید!”.

این ایت اشاره به این دارد که آزادی بیان با رسول خدا و در حضور وی گاهی به حدی می رسیده که از ساحۀ ادب ونزاکت واحترامی که لازم بود، خارج می شده است. واین باعث شد تا وحی الهی برای کنترل چنین وضعیتی مداخله کرده ومسلمانان را در این مورد تنبیه وراهنمائی فرماید. ودر اسباب نزول این آیت بیان مفصلی پیرامون این مسأله آمده است که بیانگر این واقعیت است که چقدر یاران رسول خدا در پیشگاه سردار عالم  ودر تعامل با ایشان از آزادی بیان وافری برخوردار بودند.

نمونه ها در این زمینه خیلی زیاد است، اما من تلاش کردم تا موضعگیری های زنانه را برجسته تر سازم؛ برای اینکه زنان گروه مستضعفی – بودند- وهستند که کمتر برای شان اجازه اظهار نظر داده می شود، به ویژه هرگاه نظر و دیدگاه آن ها مخالف رأی مطرح شده باشد که نیاز به تصحیح ومراجعه داشته باشد. واین وضعیت را حضرت عمر درگفتارش پیرامون زنان در زمان جاهلیت توصیف خوبی کرد. کما اینکه من موقف زنان را با شخص رسول خدا انتخاب کردم؛ برای اینکه برخورد وتعامل رسول خدا با زنان از یک طرف منبع تشریع به حساب آمده واز طرف دیگر مقام رسول خدا، مقام هیبت وتعظیم وتسلیم است، پس هرگاه رسول اکرم اجازه می دهد تا با وی مجادله ومراجعه صورت گیرد پس کسانیکه در مرتبۀ پایین تر از وی هستند سزاوارتر اند که سخنان شان مورد مراجعه وتصحیح قرار گیرد. واین چیزی است که همسر عمر آن را برای شوهرش تذکر داد طوریکه گفت: فرزند خطاب تو ادم عجیبی هستی. نمی خواهی سخنانت برگردانده شود در حالیکه دخترت سخنان رسول خدا را بر می گرداند تا اینکه وی تمام روز غمگین می باشد.

ذکر نمونه های زنانۀ بالا در زمینه آزادی بیان کافی به نظر می آید ونیازی به ذکر موضعگیری های مردانه ای که با رسول خدا ودر حضور وی صورت گرفته، نمی بینم.

به همین منوال کاروان زنان دست پروردۀ رسول خدا در مسیر خویش به حرکت ادامه داده وموضعگیری های شجاعانه وجراتمندانه ای را در زمینۀ آزادی بیان ثبت ودرج تاریخ اسلام کردند. از ابوموسی اشعری روایت است که گفت: در یمن بودیم که خبر ظهور نبی اکرم به ما رسید. پس من و دو برادرم که یکی ابوبرده و دیگری ابورهم نام داشت و من از آنها کوچکتر بودم، همراه پنجاه و سه تن از افراد قبیله ام به قصد هجرت بسوی پیامبر خدا به راه افتادیم. پس سوار کشتی شدیم. اما کشتی، ما را نزد نجاشی در حبشه برد. همزمان با ما جعفر بن ابی طالب نیز بدانجا آمد. ما نزد او ماندیم تا زمانیکه همه به مدینه رفتیم. و رفتن ما مصادف با فتح خیبر بود. تعدادی از مردم به ما که اهل کشتی بودیم، می گفتند: ما در هجرت از شما پیشی گرفته ایم. روزی، اسماء دختر عمیس که قبلاً به حبشه هجرت کرده بود و همراه ما از حبشه آمد، به دیدار حفصه؛ همسر نبی اکرم رفت. در آن اثنا، عمر نزد حفصه آمد و هنگامیکه اسماء را دید، پرسید: این کیست؟ حفصه گفت: اسماء دختر عمیس است. عمر گفت: همین حبشی است که از راه دریا آمده است؟ اسماء گفت: بلی. عمر گفت: ما در هجرت، از شما پیشی گرفته ایم. بدینجهت، ما از شما نسبت به رسول الله استحقاق بیشتری داریم. اسماء خشمگین شد و گفت: سوگند به خدا، هرگز چنین نیست. شما همراه رسول الله بودید، گرسنگان شما را غذا می داد و نادانان شما را نصیحت می کرد. ولی ما بخاطر خدا و رسولش در سرزمینی دور و دشمن، در حبشه با بیم و هراس و اذیت و آزار، بسر می بردیم. بخدا سوگند تا سخنانت را به اطلاع رسول خدا نرسانم، هیچ آب و غذایی نمی خورم. سخنانت را برای نبی اکرم بازگو خواهم کرد. سوگند به خدا که نه دروغ بگویم. نه تحریف کنم و نه چیزی بر آن ها بیفزایم. پس هنگامی که نبی اکرم آمد، اسماء گفت: ای رسول خدا! عمر چنین و چنان گفت: آنحضرت فرمود: «شما به او چه جوابی دادید»؟ گفت: به او چنین و چنان گفتم. رسول خدا فرمود: «آنها از شما نسبت به من استحقاق بیشتری ندارند. او و همراهانش، یک هجرت دارند وشما اهل کشتی دو هجرت دارید».

ونمونه دیگری از زنان تربیت یافته در مکتب اسلام با حضرت عمر را می گیریم، عمری که در هیبت وشدتش ختم روزگار بود اما زنان تربیت یافته رسول خدا چنان به بارآمده بودند که هیچگاهی هیبت وشدت عمر مانع از اظهار رأی وآزادی بیان شان نگردید. ابن کثیر در تفسیر خویش نقل کرده که عمربن خطاب در حالیکه با مردم در حرکت بود با زنى روبرو شد که به او خوله گفته مى شد، وى از عمر خواست تا بایستد، و او برایش ایستاد، و به وى نزدیک شد و سرش را براى وى خم نمود و دست هایش را بر شانه هایش گذاشت، تا اینکه آن زن ضرورت خود را رفع نمود و بازگشت. آن گاه مردى به او گفت: اى امیرالمؤمنین مردان قریش را به خاطر این پیرزن متوقف ساختى؟ گفت: واى بر تو! آیا مى دانى که این کیست؟ گفت: نه، عمر گفت: این زنى است که خداوند شکایت وى را از بالاى هفت آسمان شنید!! این خوله بنت ثعلبه است، به خدا سوگند، اگر او تا شب از من منصرف نمى شد من تا وقتى که او حاجت و نیازمندى خود را مرفوع نمى ساخت بر نمى گشتم.

زمانیکه حجاج، ستمکار بنی امیه برای کشتن عبدالله ابن زبیر اقدام کرده و وی را به دار آویخت، برای خوار ساختن خانواده وافزودن به مصیبت شان، نزد مادر زبیر که اسماء دختر ابوبکر صدیق بود، نفر فرستاد تا وی نزد حجاج حاضر شود. اما اسماء از آمدن نزد حجاح امتناع ورزید، دوباره قاصد فرستاد وتهدید کرد که اگر حاضر نگردد نفر می فرستد تا وی را باگیسوانش کش کرده نزد وی بیاورند. اسماء باز هم امتناع ورزید وگفت: قسم به خدا که نزدت نمی آیم تا اینکه کس بفرستی ومرا با گیسوانم کش کرده نزدت بیاورند…  حجاج نعل های خود را گرفته وبه سوی اسماء متکبرانه حرکت کرد ووارد خانۀ وی شده وبرای اسماء گفت: دیدی که با دشمن خدا چه کردم؟ اسماء گفت: دیدم که تو دنیایش را تباه کردی و او آخرتت را تباه کرد.

سپس اسماء گفت: برایم اطلاع دادند که تو زبیر را فرزند زن دوکمربنده می گویی، قسم به خدا من دارای دوکمربندم. که با یکی از آن ها توشۀ رسول خدا وابوبکر را بسته می کردم وبا دیگرش که هیچ زنی از آن بی نیاز نیست. اما رسول خدا برای ما گفت که در ثقیف دروغگو وهلاک کننده ای پدید می آیند. ما دروغگوی ثقیف را دیدیم واما هلاک کننده اش جز تو کس دیگری نیست. سپس حجاج از نزدش برخواست ودیگر هرگز دوباره نزدش نیامد.

 

نویسنده: پروفسور احمد ریسونی

برگردان به فارسی: احمدذکی”خاورنیا”

۲ دیدگاه

  1. Avatar

    What a beautiful post and a beautiful tribute to your father. Your post brought back wonderful memories of my father as well.thank you for shiisng.Blesarngs,Sue

  2. Avatar

    ایکاش که القاعده و طالب و بوکوحرام و الشباب و داعش هم اسلام را طوری که شما معرفی مینمائید بدانند و به آن باور داشته باشند. در انصورت مشکل کشور ها از طریق مذاکره و راهای صلح آمیز حل می شد و ضرورت به این همه جنگ و تباهی دیده نمی شد.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com