خانه » خبر و دیدگاه » ماموریت کابل-۵

ماموریت کابل-۵

ماموریت کابل – ۵

نویسنده: الکساندر برنز

برگردان: دکتور لعل زادalt

لندن، نومبر ۲۰۱۴

پیشگفتار برگردان: الکساندر برنز در اواخر سال ۱۸۳۶ از طرف ایرل اکلند گورنرجنرال هند دستور می گیرد تا “ماموریت کابل” را به عهده گیرد. موصوف در راس هیئتی بتاریخ ۲۶ نومبر با کشتی از بمبئی حرکت کرده و بتاریخ ۱۳ دسمبر وارد خشکه در سند می شود. در روز نو سال ۱۸۳۷ به تاتا رسیده و بتاریخ ۱۸ جنوری به حیدرآباد می رسد. بتاریخ اول مارچ به میتانی رسیده، بتاریخ ۳۰ مارچ از خیرپور حرکت نموده و به روری بکهر پیشروی می کند. اتک را در ماه اگست عبور نموده و وارد پشاور میشود.

در ماه سپتمبر به ننگرهار رسیده، بتاریخ ۲۰ سپتمبر ۱۸۳۷ وارد شهر کابل شده، با شکوه و جلال بزرگ توسط اکبرخان پسر امیر دوست محمد مورد پذیرائی قرار گرفته و داخل بالاحصار میشود. پس از هفت ماه بودوباش، بتاریخ ۲۶ اپریل ۱۸۳۸ شهر کابل را ترک نموده، بتاریخ ۳۰ اپریل به جلال آباد رسیده، مورد پذیرائی گرم اکبرخان قرار گرفته، از طریق دریای کابل به پشاور برگشته، بتاریخ ۱۷ جون وارد لاهور شده و به اینترتیب، ماموریت او در کابل به پایان میرسد. این گزارش یا اثر درواقعیت، سفرنامۀ دوم او است که درسال ۱۸۴۱ بنام “کابل” در لندن به نشر می رسد و فکر می شود که پس از “گزارش سلطنت کابل” توسط الفنستون، یکی از با اعتبار ترین ماخذ در مورد امارت کابل در آنزمان باشد:

خیرآباد

ما اتک را بتاریخ ۷ اگست عبور کرده و در خیرآباد، جانب مقابل آن توقف کردیم: به هنگام انتقال، قایق لول خورده، با خشونت پرتاب شده، یکنفر شروع به باد کردن مشکی می کند که با خود همراه داشته و خواستار کمک از مقدسات خود می شود. وقتی ما بخیر گذشتیم، یکی از مردان فریاد کرد، “فرنگی ها بهنگام خطر تغیر رنگ نمی دهند”! با آنهم خطر درآنجا بیشتر یک تصور بود تا واقعیت. ما بهنگام رسیدن به خیرآباد با مدنیت زیادی از طرف پسر رنجیت سنگه مواجه شدیم که در پشاور مستقر بود. او برای ما یخ و میوه فرستاده و اجازه داده بود که بصورت آزادانه قلعه را ببینیم که با وجود نواقص زیاد، یک محل بمراتب مستحکم از آنچیزی بود که من توقع داشتم. من اندازه گیری مثلثاتی دریا را از “آب دزد” انجام دادم که آب گاریزون را تامین نموده و دریافتم که تا سنگ کمالیا دقیقا ۸۰۰ فت است؛ اما پس ازآن دیدم که جریان در پائین تر از قلعه پل شده و پس از عبور و اندازه گیری آن دریافتم که عرض آن در این قسمت فقط ۵۳۷ فت است. پل بواسطۀ ۳۰ قایق ایجاد شده و آب دراینجا حدود ۱۲ فاتوم عمق دارد؛ اما لتنانت وود دربین آن نقطه و کالاباغ عمق آب دربعضی نقاط را ۳۰ فاتوم یافته بود. من لتنانت لیچ را به تربیله فرستادم تا گذر اندوس در آن محل را ارزیابی کند که زیاد در بارۀ آن شنیده ایم؛ اما دریافته بود، باوجودیکه گذرهای زیادی درآنجا وجود دارد، در این موسم عملی نیستند: اما در اوقات دیگر سال بطور ثابت استفاده می شوند. لتنانت لیچ به نقاط بالاتر تا درابند اندوس رفته، جائیکه عرض آن فقط ۱۰۰ یارد بوده و از آنجا در بالای یک پشتۀ (چوبی) شناور به اتک باز گشته و از پذیرائی مسلمانان بسیار خوشحال بود. من بخاطر تجربه، یک بار سنگین خویش را تحت سرپرستی آقای ناک (یک نقشه بردار اروپائی) از طریق دریای کابل به پشاور فرستادم. او دریا را در نزدیکی اتصال آن با اندوس سنگدار یافته، اما سراسر آن قابل کشتیرانی بوده است.

کتیبۀ هَند

طبیعت دلچسب ناحیۀ که حالا ما خود را درآن یافتیم، باعث شد تا از هر امکانی برای بدست آوردن معلومات استفاده کنیم. من از دوست خود جنرال کورت آموختم که در بین دریای کابل و اندوس یکتعداد سنگ نبشته ها وجود دارد و قاصدانی که به آن جهت فرستادم بزودی با یک کلیشۀ بسیار ارزشمند از عین متن هَند برگشتند؛ چند روز بعد خود مرمرها برای من فرستاده شده و حالا به موزیم جوامع آسیائی بنگال انتقال داده شده است. قرارمعلوم کتیبه ها سانسکریت بوده و مهارت جیمز پرینسیپ باعث گردید که در مدت نچندان طولانی متن را لیتوگراف کرد؛ با وجودیکه مرمرها معیوب شده بودند، توانستند مهم ترین کتیبه های آنرا ترجمه کنند. او آنرا مربوط به سده های ۷ یا ۸ دانسته و به تَرَشا (یا ترک) های قدرتمند به عنوان دشمنان اشاره می کند که توسط قهرمان بی نامی مغلوب شده و مورد تحسین قرار می گیرد، این کتیبه حقیقت گسترش حاکمیت هندیان تا این نقطۀ اندوس و مبارزات باستانی آنها با قبایل تاتار در ماورای آنها را ثابت می سازد. من ترجمۀ آنرا با متن کتیبه و مونوگرام در پائین داده ام (تصویر).

ترجمه

۱. … دعاها؛ که حکومت شاهانه و روحانی حتی در میان دشمنان او گسترش می یابد.

۲. … بالاتر از جلال او میرود… برای لذت بردن…

۳. … تَرَشکاهای قدرتمند گوشت- خور، باعث خطر میشود به…

۴. … ایراد سخنرانی های مطلوب در بارۀ مقامات روحانی و برهمن های بدون شماره.

۵. چنین شهزاده که تمام اشیا را بخود جذب می کند؛ در حمایت مردم خود حفظ می شود.

… تحقق کدام کار دنیا می تواند برای او مشکل باشد؟

۶. … شوهر پَرباتی… در بالای یک جاده رفت…

۷. … فیل… که تقوای مادران (؟)  و پدرانش

۸. … علوفه ها را تحمل می کند… شکوه و تعالی.

۹. تقوا…

۱۰. ثروت های بزرگ دیوا، … حاکمیت… مهتاب.

۱۱. … بزرگ… آفتاب… زندگی کننده دربین

۱۲. … خوش فکر؛…

۱۳. … بعدا برهمن سیری تیلاکا… (باید قشنگ ساخته شود؟)

رسیدن به پشاور

ما بتاریخ ۱۱ اگست بطرف اکوره حرکت کردیم. در مسیر ما گاریزون سیکه های جانگیره، یک قلعۀ که در ساحل جنوبی دریای کابل قرار داشت، یک دسته را برای خوش آمدید گوئی ما فرستاده و فیر سلامی کردند. ما روز بعد در وسیلۀ نقلیۀ جنرال اویتابیل به پشاور رفتیم که بصورت بسیار مهربانانه و در همراهی با یک قطعۀ موسیقی بزرگ چند میل به ملاقات ما آمده بود. تجدید ملاقات با آشنای سابق نجیب زاده باعث خوشحالی زیادی گردید ه و نامه های که از هموطنان او در لاهور اخذ کرده بودم، آقایان الارد و کورت، مرا به زمان های سابق برد. پشاور درحقیقت از زمان بازدید قبلی من تغیر خورده بود: حالا یک افسر فرانسوی آنرا اداره کرده و آنهم در یک سبک پر زرق و برق، درحالیکه روسای قبلی، سلطان محمد خان و برادرانش دریک حالتِ افتیده به دیدن من آمدند. برای من تا اندازۀ زیادی مشکل بود که در پیچ وخم جوانب متخاصم موضعگیری کنم؛ اما تا جائیکه ممکن بود تلاش کردم مکالمات خود را به مسایل شخصی محدود سازم، زیرا خاطرات من از مهربانی های گذشته چنان قوی بود که اگر نمی توانستم خواهش دوستان سابق خود را برآورده سازم، حد اقل کوشش کردم که علت این عدم توانائی خود را خاطرنشان سازم.

اولین بازدید ما پس از پیاده شدن در باغ وزیر که اقامتگاه ما تعین شده بود، با شهزاده کَرَک سنگه بود. کُند ذهنی او تا حدی بود که بندرت می توانست جوابی به ساده ترین سوال بدهد؛ اما فوق العاده مهربان بود؛ ما را مهمان کرد تا از قلعۀ جدید سمنگر دیدن کنیم که حالا در بالای خرابه های بالاحصار اعمار شده و وعده داد که وقتی تکمیل شود، یک محل دارای مقاومت زیاد خواهد بود. او همچنان نیروهای خود (هم پیاده و هم سوار) را برای بررسی ما رژه رفت: اولی متشکل از ۱۲ گردان و ۲۰ توپ بوده و تمرینات نظامی خوبی داشتند. اما دیدن ۱۲ هزار سوار بسیار با ابهت بود، زیرا آنها در نظم خوب از مقابل ما در جلگۀ مرغوب پشاور عبور کردند. یگانه کمبود این تفریحات ضعف شهزادۀ بیچاره بود که واقعا رنج آور بود: او نمی توانست سوالی کند و یا جوابی بدهد، مگراینکه درخواست می شد. یک پشاوری برایم حکایت شاه بی خرد بلخ را تعریف کرد که توسط وزیرش حکومت می کرد. دریک مورد، وقتی یک سفیر خارجی حاضر میشد، وزیر با ترس از اینکه آقایش خود را رسوا نسازد، برایش گفت اجازه دهد که یک سر تار را در پای او بسته کند و سر دیگر آنرا از زیر قالین طوری عبور دهد که در دست وزیر باشد؛ دربین شان چنین قرار شده بود که وقتی وزیر کش می کند، شاه باید صحبت نماید و یا از هرگونه سخن نامناسب خود داری کند. مجلس شروع میشود: سفیر صحبت می کند، شاه جواب میدهد؛ اما افسوس که جواب او این بوده، “کش می کنید”! (او کش می کند). سفیر بازهم حتی متفاوت از دفعۀ پیشین سخن می گوید؛ اما شاه بیچاره بازهم با اندوه و ترس غیرقابل بیان صدراعظم خود، فریاد میزند “کش می کنید! کش می کنید”! پشاوری ما افزود، “حالا شهزادۀ ما مانند شاه بلخ به یک ریسمان رهنما نیاز دارد”.

تغیرات توسط سیکه ها

من دریافتم که سیکه ها همه چیز را تغییر داده اند: تعداد زیاد باغهای مرغوب دراطراف شهر به قرارگاه ها تبدیل شده اند؛ درخت ها قطع گردیده و اطراف آن به قرارگاه بزرگی تبدیل شده که بین ۳۰ تا ۴۰ هزار مرد درآن مستقر شده اند. رسوم و عادات اسلامی محو شده – صدای رقص و موسیقی در تمام ساعات و تمام محلات شنیده می شود – و گرایسیز مرغوب پنجاب سربازان را با نژادهای متفاوت هندی، کشمیری، پارسی و افغانی مسحور کرده است. اما اگر بعضی چیزها بدتر شده، سایر چیزها بهبود یافته است. مغز فعال آقای اویتابیل زیاد کار کرده تا شهر را بهبود و محلات را آرام سازد: او بازارهای خوب اعمار کرده و کوچه ها را فراخ نموده است؛ با آنهم، مهم ترین سند اثبات مدنیت، نصب یک چوبۀ دار است که نشان میدهد او بخاطر تحت انقیاد آوردن این محلات وحشی چه کارهای انجام داده است. جنرال ادعا ندارد که با مفکوره های اروپائی رهنمائی می شود؛ با وجودیکه تدابیر او در مرحلۀ اول برای ما تا اندازۀ ظالمانه معلوم میشد، اما من مطمئین هستم، این اقدامات او سرانجام نسبت به اینکه اگر ملایمت بیشتر نشان دهد، به مراتب مهربان تر است. برای من کاملا ناممکن است تا نظرکافی در بارۀ مهمان نوازی شهزادگی و مهربانی بدون تغییر این آقا در مقابل هریک از ملت ما یاد آوری کنم و من امیدوارم او بزودی به اروپا برگشته و از بخت و ثروت بزرگ در شهر بومی خود برخوردار شود.

حادثۀ کنجاوانه

درپشاور ازیک موضوع دلخواه من درسابق یعنی یک اسپ ترکمنی خاکستری مرغوب برایم اطلاع داده شد که توسط رنجیت سنگه برای من تحفه داده شده بود. او یک حیوان بسیارعالی درمقایسه با نمای فقیر من بود که با خود ببرم، لذا آنرا به دو ملا دراینجا سپردم که از خدمات ایشان راضی بودم. آنها او را پیش پدرشان فرستاده که نزد شاه شجاع در لودیانه بوده و در شکست آن شاه در کندهار در سال ۱۸۳۳ بالای این اسپ سوار بوده و درحقیقت زندگی او مرهون سرعت این اسپ دلاور بوده که او را از میدان جنگ بیرون کشیده است. من پیش بینی نمی کردم که سرنوشت او چنین خدمات شاهانه بوده و خوشحال ازاین بودم که توانسته ام بطورغیرمستقیم خدمتی در مقابل بدبختی آن شاه کرده باشم.

درجریان اقامت ما در پشاور، دکتور لارد یکجا با دکتور فالکونر به کوهات رفتند تا تشکیل منرالی آنرا مطالعه کنند؛ اما مردم آنجا به علت موجودیت فلز در خاک و زمین های ایشان، نحوۀ برخورد و وضع آشفتۀ مملکت مانع برگشت هردو زمین شناس شدند. با آنهم لتنانت وود از طریق کوهات عبور کرده و هم از اندوس پائین رفته بود، درمجموع هر سه مسیر را بررسی کرده بود. حالا تمام دستۀ ما که خود را در پشاور متمرکز ساخته بودند، آمادۀ پیشروی به کابل بودند؛ چون ترمامیتر ۹۸ بود، یک تغییر قابل توافق را پیش بینی می کردیم. حرارت پشاور کمتر ازآن چیزی بود که من پیش بینی میکردم؛ بازهم ناگوار بوده و یک مۀ ثابت در کوههای ماحول وجود داشت. میوه دراین موسم عالی بوده و برای ذایقه فوق العاده خوب بود.

رسیدن به جمرود

ما بتاریخ ۳۰ عزیمت خود از پشاور را شروع کرده، توسط آقای اویتابیل و در واسطۀ نقلیۀ او تا جمرود به فاصله ۳ میل از دهانۀ کوتل خیبر پذیرائی شدیم، محل جنگ اخیر دربین سیکه ها و افغان ها، جائیکه سیکه ها فعلا فعالانه مشغول اعمار یک قلعۀ جدیدی بودند که قبلا اشاره کردم و بنام “فتح گهر” یا قلعۀ پیروزی یاد می شود، با وجودیکه درواقعیت صحنۀ شکست بوده است. روستای جمرود در حالت تخریب قرار دارد، اما با یک تهداب خشتی نشان شده: قلعۀ کوچک آن نیز خوار و حقیر بوده و لذا برای اعمار یک محل جدید دفاعی نیاز است: آنها برای محل خود یک پشتۀ کهنه را انتخاب کرده اند که طورمعمول با عنعنات مان سنگه یکجا شده؛ طورمعلوم بهنگام کندن تهداب، سکه های مشابه استوپۀ مانیکیالا پیدا شده است. کار با فعالیت زیاد پیش برده شده و از آنجائیکه یک بخش برای هر سیکه فرمانده تعین شده، بزودی تکمیل خواهد شد. موقعیت خراب انتخاب شده، زیرا محل ذخیرۀ آب آن نامعلوم است.

کوتل خیبر

ما موقعیت خود در جمرود را به هیچوجه قابل توافق نیافتیم. نمایندۀ که برای بدرقۀ ما از طریق کوتل خیبر فرستاده شده بود نیامد؛ با وجودیکه چند ماه از جنگ گذشته، بقایای اجساد مردان و اسپان کاملا زننده و تهوع آور بود. بعضی شتربانان که محل را روز قبل از ورود ما ترک کرده و توسط چند سرباز بدرقه شده بود، مورد حملۀ کوهستانیان افریدی قرار گرفته بودند که از کوهها پائین شده، شترهایشان را گرفته و سر دو نفر شان را بریده بودند که اجساد تکه و پارۀ ایشان به قرارگاه آورده شد؛ برایمان گفته شد که این انتقام مرگبار یکی از حوادث مکرر است. گاریزون دراینمورد قاتلان را مورد تعقیب قرار داده و شتران را پس آورد.

سرانجام پس از یک معاملۀ گفتگو و متضاد به مشورۀ میزبان ارزشمند مان (آقای اویتابیل)، تصمیم گرفتیم که بیشتر منتظر پیشواز خویش نباشیم و بیکبارگی داخل خیبر شویم. حدود نیم درجن نامه قبلا در بین روسای کوتل و من تبادله شده بود؛ یکی از فرماندهان قطعات کوچک سربازان کابل، بنام لیزلی الیاس راتاری که حالا مسلمان شده ونام خود را فدا محمد خان گذاشته بود، برایم اطمینان داد که باید بالای آنها اعتماد کرد. ما در صبح ۲ سپتمبر آمادۀ حرکت شدیم. آقای اویتابیل تا چند صد یارد از قرارگاه خود، ما را همراهی کرد، جائیکه با تشکرات زیاد به خاطر انواع مواظبت درمورد ما، از او جدا شدیم. یک قبیلۀ افغان بنام خلیل ها ما را حدود ۲ میل بدرقه کرده و بعدا ما را بدست خیبری های اصیل سپرد که گلوگاه وادی را در اختیار دارند. اولین تعارفی که از آنها دریافت کردیم، دستور دور کردن پیشواز ما بود: مطابق آن، ما خلیل ها را برگردانده و بیکبارگی خود را دراختیار الله داد خان رئیس کوکی خیل قرار دادیم که با تعداد زیاد پیروانش ما را تا علی مسجد، یک قلعۀ ضعیف در مرکز کوتل، رهنمائی کرد. سفر ما بدون هیجان و اضطراب نبود: ما دربین یک قبیلۀ درنده حرکت می کردیم که به مقابل سیکه ها جنگیده و یکمقدار وفاداری غیرارادی به کابل داشته است؛ ما هیچ محافظی از خود نداشتیم، به استثنای حدود یک درجن عرب و مقدار زیاد اموال. ما همچنان در هر جادۀ فرعی و گردنه توقف داده می شدیم، چون دربین قبایل فرعی متفاوت می گذشتیم. آنها در جَبُگی از ما تقاضا کردند که یک شب توقف کنیم و سنگی را نشان دادند که نادرشاه بهنگام پیشروی به هند در جوار آن خوابیده: اما حتی نوشتۀ انجمن تاریخی در مورد محل خواب آن “دزد پارسی”، طوریکه گیبون او را نامیده، نمیتواند مرا از درست بودن محل توقف او متقاعد سازد؛ پس از یک معاملۀ گفتگوی خوب برای ما اجازه داده شد که پیشروی کرده و حدود ساعت ۷ به علی مسجد رسیدیم، اما تمام بارما قبلا رسیده بود (یک احتیاط بسیار ضروری در سفر دربین خیبری ها). انها در مسیر راه برای ما چندین پشته های کوچک را نشان دادند، نقاطی که آنها پس از پیروزی اخیر سرهای سیک ها را بریده، با خود آورده و گور کرده اند: دربعضی ازاین پشته ها هنوزهم دسته های موهای سر دیده میشد.

ما قرارگاه خود را در زیر علی مسجد و در یک زمین خشک بستر دریا برافراشته بودیم که غرش رعد نشان باران میداد؛ بزودی چنان سیلابی پائین آمد که ما را پس به جمرود میبرد، اگر کار و فعالیت مردان ما و کمک خیبری ها نمی بود. خیمه ها، صندوق ها و تمام اموال ما توسط نیروهای عمده به جوانب گذرگاه کشیده شده و مجبور بودیم در بالای آنها مانده، کاملا تر شده و بدون کلبه بمانیم، دریک حالت نا آرامی که به هیچوجه نمی توانستیم از عظمت صحنه لذت ببریم (که واقعا والا بود)، آب پائین شونده بشکل سیلاب در بستر کوتل با انتقال بته ها وهمه چیز در پیش خود جریان داشته، درحالیکه آبشارها درتمام جهات و با تمام رنگها بطرف ما پائین آمده، بعضی ازآنها دریک جهش غیرشکنندۀ بیش از ۳۰۰ فت؛ تمام اینها درحال انفجار بوده و یکی پس از دیگری از شکاف های نامعلوم سنگ های که اطراف ما را احاطه کرده بود. درتمام این سردرگمی و در حقیقت در سراسر سفر قبلی، ما فرصت خوبی برای مطالعۀ کوتل خیبر داشتیم که همیشه و بخصوص در اقلیم بارانی باید سهمگین باشد. ما راه را همانطورکه بودند، خوب یافتیم؛ مردم بی قانون طوریکه بدون شک عادت آنهاست، نسبت به انچه امیدواربودیم، بسیار دوستانه بود. صبح بعد با آغا جان، حاکم جلال آباد، سعادت خان رئیس مومند و یک شاغاسی یا افسر دربار یکجا شدیم که با حدود ۵ هزار نفر آمده بودند؛ کوه ها با فریاد ها و هیاهوی مردان و سلاح ها پر شده و درجریان این جنجال و هیاهو تا جائیکه میتوانستیم با حوصله باقی ماندیم، ولی قلبا می خواستیم که بزودی از گذرگاه خارج شویم. این کار را صبح بعد با یک سفر ۲۰ میل تا دَکه انجام داده و سرانجام کوتل مشهور خیبر را بدون کدام حادثه عبور کردیم. نیمۀ دیگر کوتل بسیار سهمگین است، اما حتی آنهم در مقابل توپچی سنگین نفوذ پذیر است. تشکیل آن عبارت از تخته سنگ های سیاه و سنگ چونه با بسترهای عمیق مخلوط کلوخه که درآن جغله های مدور وجود دارد. فواره های آب در علی مسجد بصورت قشنگ از سنگها فوران نموده و بطرف جمرود جریان دارند، اما در فاصلۀ معینی در بین این دو محل یک مسیر زیرزمینی دارد. چیزی دراین آب وجود دارد که خیبریان را در موسم گرما فوق العاده غیرصحی می سازد؛ گفته شد که پس از نگهداری این آب برای یک شب، با یک مادۀ روغنی پوشیده می شود.

دَکه

در آخرین قسمت جاده (در لندی خانه)، یک روستای متشکل از ۳۰ یا ۴۰ قلعۀ کوچک، جائیکه کوتل باز می شود، یک “استوپه” را درحالت خوب و دریک موقعیت فرماندهی دیدیم. کمی پیشتر و قبل از رسیدن به محلی بنام “هفت چاه”، بطرف چپ کوهی را عبور کردیم که دارای یک قلعۀ دراز بوده و توسط باشندگان بنام “کافر قلعه” یاد میشود که مطابق روایات مربوط به زمان های باستانی است. مخروبۀ مشابه آن درشمال دریای کابل وجود داشته و کاوش های من نشان میدهد که تعداد زیاد چنین مخروبه ها درافغانستان وجود دارد: بدون شک آنها آثارشاهان گذشته اند، صرفنظرازاینکه واژۀ “کافر” در رابطه به یک بکتریائی، یونانی یا هندو باشد.

میانه روی خیبری ها

در دَکه تمام روسای خیبر به بازدید ما آمدند: دراینجا چهار رئیس اساسی و چندین رئیس کوچک وجود دارد. آنها گفتند که در زمان شاهان کابل مبلغ یک لک و ۳۲ هزار روپیه برای محافظت کوتل در پهلوی مالیۀ انتقال می گرفتند؛ آنها برای باز کردن راه برای تجارت بازهم این مبلغ را پیشنهاد کرده اند. با آنهم من دریافتم که این راه دراین وقت واقعا باز بوده و دوست محمد آنها را با پرداخت حدود ۱۵ یا ۲۰ هزار روپیه در سال راضی ساخته است؛ اما دشمنی مذهبی آنها به مقابل سیکه ها بهترین محافظت در مقابل پیشروی سیکه ها به مقابل کابل دراین جهت است. در کنار آن موانع زیادی به مقابل تجارت درپنجاب نسبت به کوههای خیبر وجود دارد. شرایط سهلی که ما را قادر ساخت تا خیبری ها را برای خدمت دوستانه راضی سازیم، اعتباری برای میانه روی آنها بخشید: چند تفنگ- چقماقی، چند لنگی و پوستین (بالاپوش) با ۳۷۵ روپیۀ نقد که مجموعا حدود ۵۰۰ روپیه میشد، تمام جوانب را راضی ساخت. یک نفر بنام رحمت الله اورکزی در تمام مسیر از پشاور با ما آمد: او یک موجود غیرعادی با یک زبان فوق العاده بزرگ برای دهن او بود. ما به او سرپرستی یک کجاوه را دادیم که درآن دکتور لارد به اثر بیماری مزمن خویش مجبور بود از طریق کوتل عبور کند: کمی پس از واگذاری، خود او بسیارخونسردانه درآن نشسته و به حاملان شگفت زده فرمان پیشروی داده بود. این به اندازۀ کافی کنجکاوانه بود که ما دریک کالسکه به جمرود آمده و یکی از اعضای دستۀ ما دریک کجاوه ازطریق خیبر سفر کرده بود. ازآنچه گفتم، دو اندیشۀ مطلوب جامعه خیبر را نباید از نظر دور داشت: آنها در مغاره های فقر زندگی کرده و یکی از قبیله های آنها بنام مموزی افریدی (برایم مطمئینانه گفته شد که) بعضی اوقات زن های خود را تبدیل کرده و تفاوت قیمت آنرا با پول می پردازند! وقتی یک مرد می میرد و بیوۀ بدون طفلی باقی می گذارد، برادرانش هیچ درنگی در فروش او نمی کنند. درمجموع زن ها بسیار بد معامله شده، اکثریت کارهای شاقۀ بیرونی را اجرا می کنند: با آنهم شرایط آنها در تمام قبایل یکسان نمی باشد.

بَسول

ما از طریق بَسول و بتیکوت به مزینه، یک روستا در نزدیک قاعدۀ سفید کوه گذشتیم، جائیکه در کنار یک جریان آب شفاف و اقلیم گوارا توقف کرده و پس از یک مدت دراز کباب شدن در بالای اندوس فوق العاده لذت بردیم. کوههای نزدیک ما بطور ضخیم با کاج و جلغوزه پوشیده بوده و برف در قله های آنها وجود داشت؛ این برف ها از سال گذشته بوده و هنوز هم از بین نرفته بودند. ما بعدا از وادی های زیبای ننگینار {ننگرهار} و نواحی چپریال به بیا و کَجه عبور کرده و بتاریخ ۱۱ در کجه قرارگاه زدیم. این محل بخاطر انار بیدانۀ آن بسیار مشهور است، با وجودیکه میوه های خوب از روستاهای بالاتر و واقع در کوهها آورده می شود. کجه تابستان داغ داشته و ارتفاع آن زیاد نیست. ما دراینجا میوه (تحفه) های وافر از کابل گرفتیم که عمدتا شفتالو و ناک بودند؛ اما برایمان نصیحت کردند که آنها را تا اعتدال پائیزی زیاد نخوریم، وقتیکه تمام میوه جات سالم و بیخطر دانسته می شود. ما حالا خود را در مملکتی یافتیم که درمجموع با آنچه ترک کرده بودیم، تفاوت داشت: گدایان و حرارت باعث نا آرامی ما نشده و درمجموع مردمی که به دور ما جمع میشدند تا ما را ببینند، خوش رفتار و خوش لباس بودند؛ تعداد زیاد آنها کتاب های در زیر بغل خویش و عجیب تر اینکه در بالای سرهای خود داشتند، شاید چنین شیوۀ انتقال کتاب دراین بخش ها سلیقوی باشد. این مردان کتابدار ملاها و شاگردان بودند. تعداد هندوها در کجه زیاد اند: آنها سیکه ها بوده و یک معبد داشتند؛ اما با آنهم خود را فقیر اعلان می کردند تا خود را از باجگیری نجات دهند که بالای این مردم بخاطر جنگ با پنجاب تحمیل شده است – جنگی که (آنها بصورت درست گفتند) نسبت به آنچه کابل میتواند فراهم کند، به خزانۀ بزرگتری نیاز دارد.

کجه

ما در کجه یک پارک توپچی یافتیم که از جلال آباد جدا شده بودند تا مردان از حرارت اضافی رنج نبرند. حالا انار داران حدود ۲۰ روز از موسم برداشت محصول فاصله داشته و تعداد زیاد تاجران انتقال دهندۀ میوه به هند جمع شده بودند. این درخت ها درمجموع نمای متفاوتی از انار های معمولی دارند؛ فقط در کلغو، توتو، حصارک و یک یا دو روستای دیگری که به زیبائی در بالای کجه قرار دارند، میروید: میوه ها درصورتیکه از آفتاب نگهداری (سایه) شوند، سالم تر می باشند. سالانه ۱۵۰۰ تا ۲ هزار شتر از اینجا بار می شود: یکصد دانۀ آن در مقابل ۳ روپیه فروخته می شود. پوست آن نیز یک مادۀ مهم صادراتی است، زیرا ازآن در کابل برای آماده سازی چرم استفاده می شود که توسط آن در یک شیوۀ عالی لباس تهیه می کنند. انتقال دهندگان بزرگ آن لوهانی ها و شنواری ها اند: اولی به هند می رود، اما معلوم می شود که دومی فقط دربین کابل و پشاور تردد می کند. گفته می شود که شتر های بسیار مرغوب مربوط یک منطقه بوده و قاطرهای خوب مربوط منطقۀ دیگری است.

گندمک

ما از کجه و از طریق باغ نیمله به گندمگ رسیدیم. این باغ شاهی درنظم خوبی قرار داشته و ما درآنجا توقف کردیم تا آنرا تحسین کنیم: درخت های سرو و چنار بصورت متناوب قرار داشته، ارتفاع آنها به ۱۰۰ فت رسیده و طوریکه نظم پارسی می گوید، “هرکدام از دست یکدیگر گرفته و در زیبائی رقابت می کنند”. قدم گاههای را که آنها سایه میکند، بسیار دوست داشتنی است. ما دراینجا توسط اکرم خان پسر وزیر شاه شجاع ملاقات شدیم: او با دو پسرش آمد تا سرسپردگی خویش به برتانیه را اعلام نموده و امیدوار بود بخاطر پدرش که در رکاب شاه قرار داشت، بخاطر سپرده شود. او دست یکی از پسرانش را در دست من گذاشته و گفت، “او غلام شما است: من او را به خواهش مادرش آوردم و او دختر فتح خان بزرگ است”. به اینترتیب هردو پدربزرگ این جوان کوچک وزرای امپراتور بودند. آغا جان رهنمای ما در مورد اکرم صحبت کرده و گفت، “او اندیشۀ بزرگ شاهانه داشته، هرگز نه به لبخندی آرام میشود و نه غیرمحتاطانه در روی زمین می نشیند”. من گفتم، یک شخص بزرگ باید بعضی اوقات آرامش داشته باشد. او با یک حکایت از نادرشاه جواب داد که یکی از قاصدانش وقتی برایش چنین ملاحظۀ داشته و افزود که، “او با چنان خیال راحتی شوخی می کند که گویا هیچ کسی ناظر او نیست”. آقایش جواب میدهد، “چی، آیا خود نادرشاه حاضر نیست؟” آغاجان این را گفته و با رخصت گیری از ناظر علی محمد از پیش ما رفت. آغاجان یک سادات و آدم خوبی بود؛ او نسبتا صاحب معلومات و بسیار عاشق واین (شراب) بود، اما آنرا با مراقبت زیاد و در اختفا می نوشید. او برایم گفت که بهترین شراب درمملکت کافر تولید شده و در تحسین شربت انگور ضرب المثل ترکی را نقل کرد: “در نوشیدن میانه روی کن، شاید با شیری بجنگی؛ نه افراط، شاید مردم چشم هایت را بکشند”.

یک دوست سابق

ما در سفر بسوی جگدلک از پل سرخرود عبور کردیم که تاریخ آن ظریفانه دریک سنگ کنده شده و ترجمۀ آن قرار زیر است:

“درسلطنت شاه جهان عادل، بنیاد گذار این پل علی مردان خان بود: من از خرد/عقل تاریخ اعمار آنرا پرسیدم؛ جواب داد، سازندۀ پل علی مردان خان است:” که سال ۱۰۴۵ هجری یا ۱۶۳۵ میلادی می شود.

من دراین پل توسط حیات قافله باشی، دوست سابق خود مورد پذیرائی قرار گرفتم که پس از انتقال محفوظ ما از بالای هندوکش، حالا میبیند که از جهت مقابل برگشته ام تا بار دیگر نمایندۀ ملت خود باشم. او با خود یک درجن قاطر بار میوه از نواب آورده و ملاقات ما بسیار صمیمانه بود. این دوست با ارزش از وقتی که ما جدا شده بودیم، جوانتر معلوم میشد: من او را با یک شال کشمیری ملبس کردم و او از حیرت و خوشی بندرت می توانست سخن بگوید. ما روی خاطرات یکجای خود از هندوکش صحبت کردیم؛ من در مورد مواظبت او بی توجه نبودم، زیرا او برای مدت درازی مراقبت مرا به عهده داشته و برایش یک خیمۀ راحت و یک پلو خوب دادم.

یک مفتی شوخ

دراینجا رئیس یا طوریکه او پادشاه کنر خوانده می شود، یک قاصدی نزدم فرستاد تا برایم بگوید که “مملکت او از ما بوده و امیدواراست خدمات او مورد پسند ما قرار گیرد که گسترۀ آن از نجراب تا باجور، از شیوه تا پشوط و هم مرز کافرهاست که او بالایشان نفوذ دارد”. حامل این مکالمات، یک مفتی شوخ طبع بود، کسیکه در پنجاب بوده و ما را با گزارشات خود از یک مصاحبه با رنجبت سنگه سرگرم ساخت که او را از نزدیک و به ارتباط عادات مردم غرب و وضع امور ایشان مورد تحقیق و پرسش قرار داده است. سرانجام یکی از درباریان که پارسی میدانست، پرسید که آیا این درست است که مطابق دو بیتی ها، هر زن کابل یک یار دارد. مفتی جواب میدهد که او از وقتیکه مملکت خود را ترک کرده، بجز از فاحشه ها هیچ چیز دیگری ندیده و در عوض یک بیت (کنایۀ) دیگری را به مقابل آن ارایه میکند (آدم و حوا همه یک آبی اند / وای! برآن قوم که پنج- آبی اند!). مهاراجه سرانجام برایش یک لباس افتخار داده و افغان قبل ازاینکه آنرا بپوشد، ۳۰ قاز دیگر سود خود را می خواهند. لذا مقدار آن بسیار زیاد بوده، او آنرا به دربار راجا برگشتانده، لباس خود را پیش پای او گذاشته و در بالای آن مقدار ۲۰۰ روپیۀ را که با آن گرفته بوده است؛ او چنین شروع می کند: “شخصی پارچۀ را به خیاطی میدهد تا برایش کالا بدوزد و وقتی میخواهد آنرا به خانه بیاورد، خواستار پول بیشتری نسبت به ارزش پارچه می شود. مرد برایش می گوید، جامه را بردار و منتظرباش تا من بتوانم با یکمقدار پول قرض برگشته و تقاضای شما را برآورده سازم. راجا، وضع من نیز چنین است! خواستم لباس و پول را بگیرید تا من بتوانم یکی از اسپ های خود را به فروش رسانیده و باقی اجورۀ را بپردازم که درباریان شما تقاضا دارند”. این خوشگوئی و نمایش باعث نجات مفتی از باجهای معمولی شده و او دربار را با لباس فاخره و ۲۰۰ روپیه ترک میکند.

ملاقات آقای میسن

ما درنزدیک جگدلک درخت مقدس (بلوط) را بطرف چپ خود دیدیم؛ با عبور از یک کوتل بلند دارای ارتفاع حدود ۸۵۰۰ فت و پوشیده با درخت های کاج از طریق یک مسیرکوتاه مستقیما بالای تیزین پائین شدیم. از قلۀ اینجا لغمان و توگاور در زیر ما معلوم میشد: کوههای دور بالای کابل نیز نمودار بود؛ درعقب ما جنگل های کرکجه قرار داشت. وقتی پائین شدیم، آلوی تلخ و توت را دیده و عطر گوارای از گیاهان معطر بالا میشد: دراینجا همچنان سنبل (بنفش) وحشی، گلاب وحشی و خار وجود داشت. مسیر ما تا نیمۀ بالائی این گذرگاه کوهی از طریق یک مسیر آبی و پر از جغل های مدور بود؛ وقتی به بالا رسیدیم، سنگها بشکل پشته های عمودی چیده شده بودند. ما از تیزین “هفت کوتل” را تا خورد کابل و بتخاک طی کردیم، جائیکه با آقای میسن (یک تصویرگر مشهور آثار بکتریائی) یکجا شدیم. این ملاقات یک منبع رضائیت بزرگ برای تمام ما بود تا با این مرد آشنا شده و از تبادل افکار با او قویا لذت بردیم. ما بتاریخ ۲۰ سپتمبر داخل کابل شده و با جلال و شکوه بزرگ توسط یک کتلۀ سوارۀ افغان تحت رهبری اکبرخان پسر امیر مورد پذیرائی قرار گرفتیم. او این افتخار را برایم بخشید که مرا در بالای فیل خویش با خود سوار نموده و به دربار پدر خود آورد که پذیرائی او فوق العاده صمیمانه بود. یک باغ فراخ نزدیک قصر و در داخل بالاحصار کابل برای ماموریت ما بحیث محل اقامت اختصاص داده شد.

 

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com