خانه » خبر و دیدگاه » منافع ملی و ساختار فکری نظام

منافع ملی و ساختار فکری نظام

AfghanistanMap_flag

 

منافع ملی هدف اصلی و تعیین کننده نهائی در جریان تصمیم گیری سیاست خارجی یک کشور محسوب می شود. منافع ملی یک مفهوم کلی از عناصری است که مهمترین احتیاجات حیاتی کشور را تشکیل می دهد. این عناصر عبارت از حفظ موجودیت، استقلال، تمامیت ارضی، امنیت نظامی، و رفاه اقتصادی می باشد.

بطور کلی، سیاست خارجی دنباله سیاست داخلی است. براین مبنا، مختصات رژیم سیاسی از لحاظ ساختاری و رفتاری می تواند نقش مؤثری در تعریف و تحقـق منافع ملی ایفا کند.

از مرور تاریخی ساختار فکری رژیم های سیاسی کشور و وقع نهادن آنان به منافع ملی که بگذریم، رژیم سیاسی افغانستان حداقل در ده سال اخیر اما از لحاظ ساختاری در تعارض کامل بسر برده است. ساختار فکری نظام فعلی کشور را تفکر کمونستی که از بقایای نظام کمونستی وقت بجا مانده است، تفکر جهادی بجا مانده از دوران جهاد، دموکراسی خواهی که در اثر تحولات بعد از یازده سپتمبر بواسطه افغان های آمده از غرب سر داده شد، و تفکر طالبانی که در حال حاضر در دولت سهم دارند اما گرایش بیشتر شان به نظام طالبانی است، تـشـــکـیـل مـیــدهــد. هر یک از این گروه هایی که بر محور چهار تفکر فوق جمع اند در پی نفی یکدیگر اند، هر یک از این گروه ها قدرتمند اند اما هیچ یک اقتدار لازم را برای سمت دهی کشور در مسیر ترقی و تعالی ندارند، هر یک برای کسب قدرت بیشتر بدنبال برقراری تماس یا نهاد های بیرونی اثر گذار بر حکومت اند و در عین حالیکه بر منافع گروهی کار می کنند، نفع شخصی فرد فرد شامل چهار تفکر فوق نیز به شدت مطرح است و این نشان می دهد که افراد شامل چهار تفکر خیلی ها وابسته به تفکر شان هم نیستند مگر اینکه خطری آنان را تهدید کند و کاری که به نفع شخصی صورت می گیرد هر روزه به میزان فساد می افزاید.

منافع ملی اما در این میان غایب است. ساختار فکری در رژیم سیاسی فعلی کشور که محور آن منافع ملی باشد، وجود ندارد. منافع ایکه تمام نخبگان سیاسی از دوران تشکیل حکومت های ملی (نیمه دوم قرن هژدهم) فارغ از هر نوع دیدگاه، طرزتفکر، رنگ، نژاد، قوم، عقیده و ایمان، بر سر آن اجماع داشته اند و در سایه برخورداری از توانایی ها و قدرت لازم به حفظ و حراست هویت فزیکی، سیاسی و فرهنگی خویش پرداخته اند. افغانستان برای ملت سازی و تأمین منافع ملی نه تنها از نبود یک کتله سیاسی نخبه رنج می برد که نبود ساختار فکری حاکم نیز باعث شده است قافله ترقی این کشور بلنگد. ساختار فکری حاکم در کشور هندوستان همانا تفکر گاندی و همراهانش بود که در حزب گانگرس تجلی کرد و هندوستان را ساخت. ساختار فکری حاکم در ایران از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ سرچشمه گرفت و به عین ترتیب تفکر حاکم بر حفظ منافع پاکستان را محمد علی جناح در قالب حزب مسلم لیگ بنا نهاد. صرف نظر از درست یا غلط بودن این ساختار های فکری، چیزی را که این ساختار ها به کشور های شان به ارمغان آورد همانا محوریت منافع ملی بود و به هر قیمتی بود آن را حفظ کرد و حفظ آن تا امروز و تا آینده ها ادامه خواهد داشت.

رژیم سیاسی افغانستان اما با این وضعیت کدام مسیر را خواهد پیمود؟ این رژیم با ساختار های فکری حاکم چگونه دوام خواهد آورد؟ دوام آوردن رژیم ها بستگی دارد به استواری یا عدم استواری پایه های که رژیم ها بر اساس آن استوار اند. این پایه ها عبارت اند از:

۱) مشروعیت رژیم: دلیل اینکه مردم چرا از فرامین یک رژیم سیاسی فرمان می برند.

۲) کارآمدی یا کارکردی رژیم: پاسخ به خواسته های عمومی مردم  و نیاز های اساسی و ارائه خدمات.

۳) همبستگی درون رژیم: افراد حاکم سیاسی که بر سر قدرت اند آیا برای اداره نظام همبستگی کافی و لازم را دارند یا خیر.

۴) قتدار: سوال این است که آیا رژیم سیاسی از اقتدار لازم برخوردار است تا فرامین اش متاع قلمداد شود و نظم سیاسی و اجتماعی را برقرار نماید.

مشروعیت به زبان ساده یعنی دلیلی که مردم براساس آن از فرامین یک رژیم فرمان می برند و به تعبیر ماکس وبر بر سه نوع است که عبارت اند از مشروعیت سنتی، مشروعیت کارزماتیک، و مشروعیت عقلائی. مشروعیت سنتی و کارزماتیک که دیگر در افغانستان وجود ندارد و دولت افغانستان متأسفانه از مشروعیت عقلائی که همانا انتخابات بر طبق قانون اساسی افغانستان است، نیز برخوردار نیست و شخص اول کشور به این امر به صراحت تام اعتراف کردند.

از کارآمدی نظام و پاسخ گفتن به خواسته هایی مردم که اصلاً خبری نیست. اگر محاسبه ای صورت گیرد معلوم خواهد شد که از فقر و بیکاری و بد امنی و نبود خدمات شهری و ترافیکی و محیط زیست ناسالم و بیکاری  گرفته تا به ستوه آمدن مردم از نبود امکانات صحی و درمانی و انتحار و انفجار و فریب دادن مردم و فساد در دستگاه های اداری، همه و همه بیداد می کند.

همبستگی درون اعضای رژیم نه که باید نام اش را شاریدگی درونی بین اعضای رژیم نامید. تصمیمی که امروز در قصر اتخاذ می شود یک ساعت بعدش مردم همه خبر می شوند. این حاکی از لیک بودن قصر است و سر هر یک از رده های اول این رژیم در آخوری بند است که این هبستگی را از هم پاشیده است.

اقتدار،  قدرت مشروع، قانونی و مقبولیست که باید در شرایط مقتضی مورد اطاعت و فرمانبرداری قرار گیرد و مبنای آن رضایت و حق حاکمیت مردم است که به رژیم منتخب داده می شود. حال می بینم که مفهوم اقتدار با مفهوم مشروعیت رابطه نزدیکی دارد و اگر مشروعیت یک رژیم به اعتراف فرد اول یک رژیم زیر سوال باشد پس اقتداری در کار نخواهد بود و از طرفی اگر فرض را بر این بگذاریم که مشروعیت رژیم زیر سؤال نیست، پس اقتداری که رژیم به نمایندگی مردم تمثیل می کند در کجای کشور به مشاهده می رسد؟ مطبوعات غرب شخص اول کشور را شهردار کابل می خوانند. این امر به معنای خدشه دار کردن اقتدار نیست بلکه رژیم در تمثیل این اقتدار به دلایل زیادی که ذکر آن وقت بیشتر لازم دارد، توانایی های لازم را از دست داده است.

حال بحث اینست در صورتیکه چهار عنصر فوق بر رژیم فعلی صادق نیست، پس چگونه رژیم دوام آورده است؟ اگر هر یک یا تمام این پایه ها فرو ریزد حتماً رژیم فرو نخواهد ریخت. فروریختن یک رژیم تنها به فروریختن چهار پایه فوق ربط ندارد بلکه به این ربط دارد که طرف مقابل دولت که اپوزیسون است در چه وضعیتی قرار دارد؟ آیا اپوزیسون بعنوان دولت سایه وجود دارد و می تواند جاگزین مناسب دولت در حال فروریختن باشد یا صرف با نشخوار کلمه “تغییر” در دل مردم “امید” کاذب می پروراند.

اپوزیسیون حد اقل دارای یک تفکر بسیج گر باشد که بتواند عده زیادی از مردم را به حمایت از خواسته های مخالفان برای رسیدن به یک رژیم سیاسی مطلوب به صحنه بیاورد. وجود رهبری مناسب که بتواند با استفاده از این تفکر بسیج گر نیروی اجتماعی رها شده را به یک نیروی سیاسی مناسب تبدیل کند و سازماندهی درست که رهبری بتواند نیرو های خواستار رژیم سیاسی مطلوب را سازماندهی کند.

دلیل فراتر رفتن از بحث اصلی این بود تا دیده شود که کدام یک از دو جناح دولت و اپوزیسون دارای خط مشی است که محور آنرا منافع ملی تشکیل می دهد و معلوم می شود که هیچ کدام. دولت با در نظر داشت چهار عنصر یاد شده در پرتگاه است و اگر از اپوزیسون خواسته شود که در حال حاضر رهبری رژیم سیاسی را برعهده بگیرد، من مطمئن ام که آماده نیست و این دلیل عدم فروپاشی این رژیم است. برعلاوه، جنگ بر سر قدرت، فساد، نبود فکر ملی و محوریت منافع ملی در تعاملات نابسامان سیاسی کشور، فضای سیاسی کشور را به بن بست رسانده است.

این بن بست زمانی شکسته خواهد شد که یک نسل جوان واقع گرا با اندیشه سبز وارد صحنه سیاسی کشور شود و محور فعالیت سیاسی این نسل را چه در قبال سیاست داخلی و چه در قبال سیاست خارجی کشور صرف منافع ملی تشکیل دهد و تعهدی که به وطن و منافع آن دارند به مرحله اجرا بگذارند. روش سیاسی را دموکراسی قرار داده و متعهد به ارکان رکین آن بروند به طرف ساختن یک ملت واحد که نقطه مشترک این ملت را منافع مشترک ملی تشکیل دهد.

 


دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com