خانه » خبر و دیدگاه » بیا، غمنامه هارا باز خوانیم

بیا، غمنامه هارا باز خوانیم

massoud_readingnewspaper

باز، سخن ازرفتن خورشیدیست که دیگربرنمی گردد.

خورشیدی که هفت سال پیش درهمین روز ( ۱۸سنبله ۱۳۸۱) ازبرابرچشمان خون آلود واشک افشان دوستدارانش ناپدید گشت ورسم ماهی را درپیش گرفت که حضرت جامی درموردش سروده بود :

ساربان را دوش گفتم : ماه بی مهرم کجاست؟

گفت: آن محمل نشین  در کاروان دیگر است

گفتم: از دورش توانم دید؟ گفت: از من مپرس

کان زمام اکنون به دست ساربان دیگر است.

آری ، سخن درد آگین ازافتادن نگین ازتارک آسمان است وافتادن چین به گونۀ آفتاب ودرکلامی دیگر ، تا کنون  ، که هفت سال ازتقویم زمان می گذرد ،

در کشور ما مصیبتی هست  به پا

خورشید به دامن زمین افتاده است

واز هجرانش زمین وآسمان می گرید ودلها به خون وآتش نشسته است ٭. همانگونه که شادروان دکترعبدالاحمد جاوید ، بزرگمرد درخور افتخارفرهنگی کشورما گفته بود :

” من دراین عمربسیارخود ، کسی را به یاد ندارم که درمرگش ، جمعی چنین باربار وزارزار گریسته باشند وبرسوگ عزیزانش نشسته ؛ اما شهادت احمد شاه مسعود ازلون دیگری بود ، گویا داغی بود سخت جانگدازکه شرح اشتیاق آن ، سینه های شرحه شرحه ازفراق می خواهد.”

مسعود ، یکی ازعزیزترین دلها بود که مرد وزن گرویده اش شده بودند وبرایش دل بسته بودند واو را مظهرافتخارات بزرگ ومنبع آرامش قلب وروان خویش می دانستند.  بنابراین ، ” تا این خاک است و این ملت [ قدرشناش و] پاک ، حدیث ایثاروفداکاری ، سربازی وجانفشانی او برسرزبانها خواهد بود و درطول روزگاران چون اسطورۀ رستم وسیاووش سینه به سینه نقل خواهد شد.”

حدیث نیک وبد ما نوشته خواهد شد

زمانه را قلمی، دفتری ودیوانی است

هرچند این سرورجانبازان ویا کسی که سفربی بازگشتش جهانی را لرزاند ، علی الظاهرازما بریده ، اما هیچ تردیدی وجود ندارد که وی همواره – چه هفت سال بگذرد وچه هفتادسال وسده های دیگر- درزوایای ضمیرما ونسل های آیندۀ کشور ، زنده است ونقشش در کارگاه دیده ها ، برازنده ! ٭٭

چنانچه، هفت سال است که دلهای خونین وداغدارعاشقان او غمگینانه می مویندوچنین نالش وافغان همچنان ادامه خواهد یافت :

رنگ توهنوزدرچمن هاست

بوی تو هنوز درسخن هاست

ازمرگ توچون بنفشه کوژاست

در هر طرفی که نارون هاست

پیراهــــــن  پاره  پارۀ  گل

درماتم روی تو کفن هاست

آری !

اینجا سخن ازپیچیدن بوی دلاویز یار، درگلشن کلام سخنوران غمداراست . کلام دردخیزشاعرانی که هریکی را درسوگ جانسوز او ، آوایی دیگراست ونوای غمزایی دیگر ، ویا : هرکی را از رفتن او ، سینه را داغی دگر !

درماتم خورشیدی که درآسمان روزگارما دیگر برنمی تابد .

اویی که اکنون درمیان ما نیست ،

اویی که به قول دکترعبدالله عزام : پدیده یی بود تکرارناشدنی !

بزرگمردی که درفقدان او وامثال او ، سخنوری این بیت زیبا را  نذر لب کرده  :

صبر بسیار ببـاید پدر پیر فلک را

تا دگرمادرگیتی چوتو فرزند بزاید

ودیگری گفته بود :

قرنهاباید که تا ازلطف حق پیدا شود

بایزیدی درخراسان واویسی درقرن

وسخنوری هم با الهام ازکلام آبدارعلامه اقبال افزوده بود :

پس ازوی نام وی گیرندودریابندومی گویند

جهانی را دگرگون کرد یک مرد فـداکاری

٭٭٭

چنانچه می دانیم ، راجع به شهادت جانسوزقهرمان ملی کشور ( شهید احمدشاه مسعود “رح ” ) سروده های فراوانی به وسیله چامه پردازان وسرایشگران انشاد ومقالات وتحقیقات گسترده یی به زبان های مختلف دنیا صورت گرفته است.

به این باورم ، هرچه ازعمرجهان گذران می گذرد، جهانیان به جایگاه بلند مسعود بیشتر پی خواهند برد. حاصل این پژوهش ، وشناخت وفرآورد این احساس وتاثر، همانا پدید آمدن صدها کتاب واثر ارزنده خواهدبود ، چه در نثر وچه  در شعر !

نگارندۀ نیم قرنۀ این سطوررا، درآستانه هشتمین سالروز افول خورشید شرق ( مسعود بزرگ ) اراده برآن رفت ، سوگنامه هایی را که تا کنون ارباب درد یا غمنامه سرایان درباب فقدان این قهرمان ، تراوش داده اند ، به بازبینی وبازخوانی گیرد ، تا ازمحتویات آن سوگسروده ها ،  درد زخم سنیه اش را – به یاد آن یارسفرکرده خویش – تازه گرداند.

این سیرمجدد وشمیدن بوی سخن کلام همدردان ، مستلزم آن نیزتلقی گردید تا گل های رنگارنگی که ازشقایقزاراندیشۀ آنان رسته ، گلهایی که بوی  اندوه وسوگ عزیزما  ازبرگ برگ آن  بیرون می تراود ، به پیشگاه سایر درد آشنایان نیزپیشکش شود ، تا بدین وسیله درپهلوی اینکه سیمای ملکوتی مسعود و کارنامه های مشحون ازافتخار ومقام والای او ، بار دیگر جلوه گرشود ، تفاوت احساس هرغمنامه سرا –  چه برای خود سراینده وچه برای دیگران – مورد سنجش وارزیابی قرارگیرد وتاثر عاطفی هرشاعر- به وسیلۀ شعرش – به نمایش درآید . هرچند موضوع کلیه سروده های مورد بحث کنونی ، مشخص هستند وآن موضوع همانا پرداختن به مقام شامخ  شهادت است ، آنهم شهادت بزرگمردی که ” اکنون نهال پیروزی، بهروزی [ عزت، افتخاروغرور واقتدارکنونی ] ما به خون او وجان نثاران همسنگرش، سیراب شده ورو به شگفتن گذاشته است .”

چمنـــی که تا قیامت گل او به بار بادا

صنمی که برجمالش دو جهان نثاربادا!

بناءً این درست است که به قول دکترسرورمولایی ،” اکثرمعانی ومضامین شعری دریک زبان ، میان شاعران مشترک است وآنچه شاعران را ازیکدیگرمتمایزمی کند، رنگ عاطفی خاصی است که هریک برهمان زمینه وموضوع مشترک می زنند .”

اما این سخنسرایان حیثیت نقاشان مختلفی را دارند که سعی می ورزند تا دیده آید که برای ارائۀ چهرۀ مورد نظرشان ازچه موارد ومصالحی استفاده می برند و” تفاوت درجات رنگ وزاویۀ دید وحرکت قلم بر روی بوم نقاشی وپرداخت های خاصی وبسیارظریف که هریک انجام می دهند ” چگونه انجام می پذیرد ؟

سیری درگلشن شهادتنامه هایی که به وسیلۀ اشک چشم ارادتمندان مسعود آبیاری گردیده ، اجمالی است ونه هم مبتنی برارادۀ نقل اشعار، کناراین نوشته، ازمطلع تا مقطع .

با این توضیح باید گفت که: تصمیم ما گلچینی است ، یا مکثی  برروی برخی ازابیات یا بندهایی ازاشعار(نو)، همراه با توضیحی کوتاه برآنان ، که با رعایت ترتیب الفبا پیشکش می گردد .

***

آرزو (عبدالغفور) را سروده یی است به نام «سوگ سپیدار» که درآن ازافتادن آتش به جنگل ، سخن رفته که “صلابت کوه ” نیز درشعله های آن می سوزد.

آرزو دراین شعربا زبان استعاره ، بنای شکوه سرداده واز” تبرپروران چقماقی ” نیز گفته هایی دارد که ” بنای همت بشکوه ” را آتش زده اند . پیامد چنین آتش افروزی – که آرش را به کام مرگ کشانده – گریه یی است که ازآسمان به گوش آید …!

ادامۀ شعر، قسمنامه است.

” قسم به آتش ققنوس پرورجنگل ” ، ” قسم به سورۀ سرسبزدفترجنگل ” !

قسم برای به اثبات رسانیدن این حقیقت که :

درفش عشق ازتداوم راهی که – آرش زمان – پیمود ، بلند است ….

وبرای متحقق ساختن این که :

آرش- یا قهرمان نامور و دلاوری که نامردانه به خونش افگندند- درس استقامت وپایداری ، به سنگ سنگ وطن بخشید .

وازیمن شهادت اوست که :

”                 زبرگ برگ شقایق چکدچکامۀ خون “

توگویی ،

”                   گرفته سیل  شقایق  سراسر جنگل “

ازبند سوم شعرمی توان شمیم نوید وتسلارا استشمام کرد که به قول شاعر: اگر “عقاب پرافشانده ” واگر”ناخدا سکوت” اختیارکرده وبالاخره اگرمسعود قهرمان رۀ دیارباقی درپیش گرفته ، اما تاهنوز”غریو غیرتش ” در”دره درۀ این سرزمین” می پیچد و پیچش چنین نعره ها سرانجام منجربه ازپا فگندن دشمن خواهد شد . زیرا ! به قول استاد خلیلی :

قطرۀ خون شهید است جهانی دیگر

شیرمرد دگر و قلعه ستانی دیگر !

آرزو می گوید :

اگرعقاب پرافشاند کهکشان باقیست

وراز رونق پرواز،همچنان باقیست

شاعردراین غمنامه ، گویی به نقش قدم استاد سخن خلیلی راه رفته که آن مرحومی دررثای سپهسالارام البلاد : استاد ذبیح الله سروده بود:

سراگرخفت به خون شکرکه سنگرباقیست

بهرخونخواهی او  صد سردیگر با قیست

مـــــــلت موء من سر باز دلاور  باقیست

گنبد  شیر خدا ، فاتــح  خیـــــبر  باقیست

به ادامۀ شعر “آرزو” می خوانیم :

خروش موج بلنداست وناخدا خاموش

دلی به وسعت دریای بیکران باقیست

نشان روشنی مرزعشق ، نا پیدا ست

به یاد آرش آتش نفس ، کمان باقیست

به دره درۀ این سرزمین آتش وخون

غریو غیرت مسعود قهرمان باقیست

***

از آریافر (عزیزالله ) – که کمترشاهد سیروسفرش به شهرشعریم – نیزسوگنامه یی درقالب شعرنو جلب توجه کرد که ” جاودانه ” اش نام داده .

درمتن” جاودانه ” فرازهایی ازخاطرات حیات وکارنامه های سپه سالارتمثیل یافته. به این معنی که او می دیده وقتی سردارنامدارراه می سپرده ، زمین درزیرپای او فّر وهیبتی دیگر می یافته ، کوه ازشکوهش می غریده.  شاعرسجایایی ازاو نیزنقل می کندکه فرمانده بزرگوار را نشانه یی ازگرایش وتمایل به سوی دنیا به مشاهده نمی رسید واو هیچنوع دغدغه یی برای اندوختن مال ومقام وزر، برسرنداشت :

…زندگی اما ،

با توپیوندی حقیری داشت

کاین سان زود

روبه سوی خاک برگشتی .

آریافر، دربخش دیگراین اثر، به گونۀ سخنوران دیگری که درفوق ازآنان گفته آمدیم ، حاوی مژده ایست برلب ، که گویا می گوید : گرچه قهرمان به دیارجاودان شتافته ، اما این باوررا نباید برسرپرورد که :

” کرگسان را تاب ماندن درحریم خانۀ خورشید

هرگزنیست !”

***

آهنگ هروی (کبیراحمد) را نیزدرفراق مسعودبزرگ خونابۀ دل ازدیده روان است ، همانگونه که ملتی درسوگ او گریان است :

درماتم مسعود ، شهید رۀ عــــزت

یک ملت آزاده به فریادوفغان است

اومتعاقباً به عاملین ترورسپهسالار، نفرین نثارمی کند وآنهارا مستوجب غضب الهی می داند.

آهنگ، قاتلانی را که ازپشت خنجرمی زنند، ولی جرئت مقابل شدن با حریف را ندارند، نامرد خطاب می کند وبه آنها هشدارمی دهد که باچنین اعمال بزدلانه وزبونانه نمی توانند به مقاصد شوم خود نایل آیند:

دشمن نبرد راه  به سر منزل  مقصود

مسعود اگرنیست ، هدف بازهمان است

درابیات واپسین ،صفحاتی ازتاریخ زرین جهاد وشهکاری های سردار نامدار: مسعود را برمی شمارد وجایگۀ اورا خلدبرین آرزومی کند .

شاعر معتقداست :

خدمات ارزندۀ مسعود تنها برای عقیده وکشورخودش محدود نمی گردید ، بلکه وی برای جهان و تاریخ بشریت نیزمصدرخدمات ارزنده وفراموش ناشدنی واقع گردید . بناءً اگر امروز:

فرزند فداکاروطن ، گرزجهان رفت

به مصداق : کل نفسٍ ذایقه الموت ( یعنی : هرنفس چشندۀ مرگ می باشد )

این حکم قضا بوده وایجاب زمان است.

***

شهادت جانگدازمسعود ازنظر عزیزالله ” ایما “ : باربزرگ اندوهی است که تاریخ اوراهمیشه به دوش خواهد کشید. اما درعین حال خطاب به روح اومی گوید :

آنک عقاب بلند ت

برقله های شامخ گیتی

پروازمی کند.

این سرودۀ کوتاه که “فرزانه مرد خانۀ خورشید” نام دارد ، مسعود ، درچند جا باعبارت : « شهیدبزرگ» مخاطب گردیده .شهیدی که قامت استوار وی درطول حیات مبارزات پرافتخارش هرگزدرپیش کسی خم نشد .

مبارزی که :

برسنگ سنگ ریخته از

کشتارگاه کرملین

دیواربرلین

نقشی زشصت اوست .

“ایما” سلامنامه یی زیرنام ” قابیل خفته ” نیزارائه داده که تاریخ انشادش به آغازین سال شهادت قهرمان ملی برمی گردد .

دراین سلامنامه ، مسعود بزرگ به “مرد بالابلند”، “اسوۀ ایمان”،” آئینه دارصورت آزادۀ انسان ” ، ” آفتاب شامگاهان غم وغربت ” ، ” پیغامداربی هماورد” و”رستم دروان” خطاب شده وازکلاه معروف به «پکول»ش که قهرمان آن را سمبول مبارزات خستگی ناپذیرخود قرارداده بود ،نیزسخنی درشعردارد.

پکولی که روزی قهرمان ملی به حکم تعهد ، او را مثال آورده وگفته بود :” اگربه اندازۀ همین کلاه هم جایی برای مبارزه ومقاومت باقی بود، برای دفاع ازاین خاک دست برخواهم کشید .”

او ، راستی هم به تعهدش وفا کردو تاپای جان با وجود همۀ مشکلات وفشارها پا برجا وخلل ناپذیرماند وبرخلاف بسیاری ازکسانی که صحنه را برای دشمن رها کردند ، درحالی که بخش عظیمی ازخاک وطنش به دست سپاه شب اشغال شده بود ، مردانه دفاع کرد وخواب شیرین را به کام اشغالگران تلخ وزهرآگین ساخت .

به بندهایی ازاین سروده توجه می داریم :

سلام ای رستم دوران !

که اندرپیشگاه آن پکول تو

کله خوددلیران سپاه مشرق ومغرب

به خاک افتاده با خواری

وتاج شهنشاهان را

طلمسش خیره می سازد.

سلام

کنون استارۀ عقل فردای بخت خاوران دردست وعقل توست .

مبادا اهرمن قابیل را ازخواب خیزاند

مبادا !

” ایما” حینی که به دیارسویسیان رخت برکشید ،همچنان قصه خوان اندوه شد .قصه ها ازهجوم لشکرشب گفت ، قصه سفربه دیارآزادی سرداد وقصه ازدرد زمانۀ مسعود …  :

حقیقت ســـــــــــــفربه پای آزادی

سرود تک تک شبانۀ مســـــــعود

هجوم لشکرشب بودوتیرگی وقیام

تمام قصۀ درد زمانۀ مسعـــــــود

ونیزسخن از رفتن سپاهداری بزرگ گفت ، سخن از زوال خورشید :

سپاهداربزرگ سپاه خاور رفت

بلنــــــد قامت آزادۀ دلاور رفت

کسی نگفت سخن از زوال خورشیدی

کسی نکرد- شگفتا چه زود- باوررفت .

ودرآنجا وقتی خبرنشرزخم خوردنش را بی باورانه شنید ، پرسید :

عقاب قله هایت را توان پرزدن باقیست ؟

که خونخواره صیادان

غریوان

پایکوبان

دست افشانند.

واین سوالی بود که درآن شب وروز، ذهن اکثرمردم را به خود مشغول ساخته بود .

واقعاً این مساله ( یعنی نبودِ مسعود) تشویش بزرگی محسوب می شد که اندیشه هارا درمحاصره قرار داده بود وهرکسی ” ایما” سا ، ازخود می پرسید:

دراین سنگینی یلدا

دراین توفانگۀ تاریخ

چراغ آشیانگاه عقابان

بازخواهد مرد؟

به همین دلیل بود ، زمانی که روح بزرگ قهرمان ما عروج کرد ، همسنگرانش تا یک هفته یارای افشای نبودش را برخود نیافتند .

 

ادامه دارد..

 

 

________
* تعبیری است ازخداوندگاربلخ مولانا جلال الدین محمد (رح).
** دوجمله واپسین با اندک تصرف ازشادروان پوهاند جاوید به عاریت گرفته شده است.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

Copyright © Jawedan.com