Saturday, Mar 13th

Last update:02:22:55 PM GMT

دیدگاه

مشکل طالبان: ملی یا درون قومی؟

taliban_afg_pak

 

سخنان اخیر ریچاردهولبروک نمایندهء ویژهء امریکا برای افغانستان و پاکستان در باره پشتونی/افغانی بودن مشکل طالبان در کشور سروصداهای در رسانه ها و نهادهای دولتی ایجاد کرد و حتی سفارت امریکا در افغانستان را واداشت تا به نحوی حرف هایی هولبروک را توجیه نماید.

به نظر می رسد هولبروک به قصد یا به اشتباه به یک مسئلهء مهم اشاره کرده است. سوالی که به حق مطرح می شود این است که آیا مشکل طالبان یک مشکل ملی است یا یک مشکل درون قومی؟ هدف از مشکل ملی، به معنای فراگیربودن این مشکل یا اهمیت آن در سطح ملی نیست، بلکه هدف از ملی، نمایندگی از اقوام تشکیل دهنده ساکن این سرزمین است. از این منظر، هرطالبی پشتون است، و هر پشتونی طالب نیست. طالبان و مشکل طالبان بیشتر یک مشکل درون قومی پشتون ها در مناطق پشتون نشین است تا مشکل اقوام دیگر. تاجک ها، هزاره ها، ازبک ها و ... طالب نیستند و از تفکر و حرکت های طالبی/طالبانی حمایت نمی کنند. در هیچ منطقه ای از محل سکونت این اقوام، حرکت و جنبشی تحت عنوان حمایت از طالبان و پذیرفتن رهبری و داعیهء طالبان به چشم نمی خورد. اگر در شمال، شمالشرق و ... و محل سکونت این اقوام حرکتی در دفاع از داعیهء طالب وجود دارد، به محلات پشتون نشینی بر می گردد که در دوره های "استعمار داخلی" در این مناطق اسکان داده شده اند، نه به اقوام تاجک، هزاره، ازبک و ... ساکن این مناطق.

با تاسف و اندوه، در تصویر بیرونی که از کشوری افغانستان ساخته و ارایه شده، تنوع قومی و کثرت فرهنگی، اختلاف در مراحل رشد مدنی اقوام، هیچگاهی به صورت عادلانه بازتاب نیافته است. در ذهن یک بیرونی، افغانستان، محل سکونت افغان هاست، و افغان ها نیز همین ملت سلحشور و قهرمان بیرونی ستیز؛ ملت واحد و یکپارچه! با تاریخ چندین هزارساله!

جنگ طالبان، تفکر طالبانی، تروریزم، دهشت افگنی، قاچاق مواد مخدر، مکتب سوزی، تمدن ستیزی و ... و صدها جنایت و فاجعهء دیگر نیز به نام همین ملت و کشور حساب می شود. آیا طالبان از اقوام تاجک، هزاره، ازبک و ... در سرزمینی که هیچگاه ملت و دولت ملیی در آن وجود نداشته نمایندگی می کنند یاخیر؟ اگر نمایندگی می کنند، این اقوام نیز شریک جرم، ولی اگر نمی کنند، چرا عملکرد آنان به نام این اقوام تمام شود؟ چرا به خاطر عملکردهای غیر انسانی مشت قبیله ای عقبگرا اقوام دیگر در تفکر و اندیشهء جهانی محکوم باشند؟

در این سرزمین اقوام دیگری نیز حضور دارند، که با تمدن ستیزی، مکتب سوزی و ... رابطه ای ندارند، بلکه برای نخستین بار نقش "پادشاه ساز" و جهاد زیر بیرق سدوزی و محمدزیی را نیز کنار گذاشته و مصروف وضعیت خود و نگران آینده اند که این موضعگیری آنان باید روشن ساخته شود.

غربی ها در عراق وقتی از مقاومت علیه خود حرف می زنند، به طور مشخص معلوم است، که سنی های تکریتی، یا شیعه های صدری یا فلان طایفه با آنان در جنگ است، نه مردم عراق. به طور نمونه هیچگاهی ندیده ایم که کردها متهم به جنگ و بمبگذاری علیه نیروهای بیرونی شده باشند. اما در افغانستان، در روایت بیرونی، مسئله طوری دیگری است. جنایت را عده ای مزدور، قبیله ای و جاهل انجام می دهند و به نام همه تمام می شود. بیرونی ها که با اتکا به همین برداشت های نادرست تمام قدرت سیاسی را به پشتون های نکتای دار تحویل داده اند، نتیجه اش این است که این طالبان در قدرت اجازه نمی دهند، جنگ در افغانستان تنها پشتونی و قبیله ای خوانده شود، تا حساب دیگران از جنایت جدا باشد، چون اگر چنین شود این ها رسوا و پایه های شان لزران می شود.

پیامدهای این همه شمول بودن تفکر طالبانی برای آیندهء سیاسی اقوام در افغانستان زیانبار و تکاندهنده است. شکستن این تصویر در آینده، که ما طالب نبودیم، طالب دیگران بودند دشوار و ناممکن است. با توجه به اینکه مشکل طالبان یک مسئلهء درون قومی پشتون هاست، باید این مسئله در سطح رسانه های غربی به وضاحت بیشتر مطرح شود تا جنایت و قبیله گرایی به نام دیگران تمام نگردد.

این عمل از بدنامی اقوام دیگر در سطح بین المللی جلوگیری می کند، تنوع قومی و فرهنگی افغانستان را به نمایش می گذارد، تمدن پذیری و نظم پذیری مناطق مختلف کشور را به تصویر می کشد، چهره های برسراقتدار و نا توانی آنان را در حل مشکل درون قومی شان بیشتر رسوا می سازد و ناتوانی جامعهء جهانی را در برخود عادلانه با دوست و دشمن در افغانستان بر ملا می گرداند.

حالا آنچه که پشتون های بر سراقتدار از مطرح شدن آن در سطح جهانی هراس داشتند، به قصد یا به اشتباه از سوی هولبروک مطرح شده است، به عوض خفه ساختن این صدا در گلو، باید آن را بسط و گسترش بیشتر داد تا قضایای کشور به بیرونی ها بیشتر روشن گردد.

دیگران می توانند هرچه دل تنگ شان می خواهد انجام دهند ولی نه به نام تاجک، ازبک، هزاره و ... و از آدرس این اقوام. مردانه این جنایت ها یا مقاومت های شان را به نام خود و از آدرس خود انجام دهند.


آخرین بروز رسانی مطلب در شنبه ، 22 حوت/اسفند 1388 ، 09:31

عوامل داخلی و خارجی تشتت و بحران در افغانستان

afghanistan2_map

تمرکز انرژی، استعدادها، عشق و تلاش همگانی و ملی در راه صلح، امنيت، بازسازی و احیای وطن رمز واقعی موفقيت در حال و آینده می باشد و این نیاز به شناخت عمق رقابتهای مخرب قدرتهای جهانی و منطقوی، تقابل و همسویی آنان با همسایگان ما و ریشه یابی دقیق عوامل بحران آفرین و برهمزننده اتحاد وهمآهنگی عمومی در کشور، دارد. هیچ بحرانی بدون این شناخت و تمرکز انرژیها حـل نشده و هیچ نظـام سیاسی و اجتماعی مستقل، دیموکراتیک و مـردمی بـدون اتحاد قلبی مـردم و شرکت مشتاقانه و همگانی شکل و شیرازه گـرفته نمی تواند.     

در افغانستان این تمرکز خودجوش عمومی در ابتدای قیامهای خودبخودی مردم علیه دولت کودتا و تجاوز شوروی سابق به افغانستان احساس و مشاهده می شد؛ اما بمرور زمان به سبب عدم رشد و قوام رهبری واحد و منسجم داخلی و مداخلات نیرومند خارجی (که از کشورهای  پاکستان و ایران سوق و اداره می گردید)، آن عشق و علاقه عمومی کم رنگ و تمرکز همگانی مردم پراکنده شد؛ بجای آن درگیریهای مسلحانه تنظیمی، قومی، سمتی و غیره توسعه یافت که نتیجه آن بعد از انتقال قدرت به مجاهدین در عدم توانایی مهار و رفع جنگ داخلی و ضعف سیاسی و پراکندگی آشکار کتله های قومی-نظامی در برابر مداخلات دسیسه مندانه پاکستان متبارز گشت.       

شیوع بلای طالبان با مداخلات مستقیم پاکستان اگرچه کتله های نظامی – قومی پراکنده و درگیر را در حوزه های شمال، غرب و مرکزی بهم نزدیک کرد؛ لیکن این دیگر بسی دیر شده بود و نتوانست جلو سیل هجوم  از پاکستان را بگیرد. همین بود که میهن ما برای مدتی در دام استبدادی طالبان گرفتار شد و سپس هم بهانه یی برای استقرار قوای نظامی کشورهای عضو پیمان ناتو فراهم گردید.

بعد از سقوط حکومت طالبان باز به سبب همین عدم تمرکز نیروها و پراکندگی سیاسی اقوام بود که نظامی ضعیف، آلوده به فساد و نا آشنا به ریشه های فرهنگ و مدنیت این سرزمین بمیان آمد. سران این نظام علیل سیاسی و دولت کم ظرفیت نه تنها نتوانستند بحران جامعه جنگزده افغانستان را (در اتحاد با کشورهای پیمان ناتو) حل و فصل کنند؛ بلکه با ندانم کاری، بی برنامگی، موضع گیریهای متناقض و اعتمادشکن در برابر اقوام متنوع و نداشتن استراتیژی و تاکتیکهای مشخص و روشن در مقابله با عوامل جنگ افروز و خشونت آفرین، از خود تصویر مغشوشی از بی اعتمادی، فساد و بی کفایتی در اذهان مردم کشور و حتی مردم جهان ترسیم کردند.         

اگر بتاریخ جوامع بشری نظر اندازید در بیشتر جوامع دولتهایی موفق بودند که از بتن مردم در جریان جنگها و انقلابات جوشیدند و رهبران و کادرهای پاک، صادق، فداکار، دلسوز، با تجربه، هوشیار و عاشق واقعی خاک و مردم در پستهای کلیدی و حساس انتخاب شده و از دل و جان خدمت کردند؛ نه اینکه چوکیها را بخاطر پول و رشوه و قدرت را بمنظور پایمال کردن حقوق حقه شهروندان، و ربایش امنیت، مصئونیت و آسایش مـردم، در قبضه و انحصار خـود درآورده باشنـد. نظامهای غـیر مـردمی، ضعیف و فاسـد هماره بـه استبداد وابسته سیـاسی و دیکتاتـوری نظـامی لغزیده اند.          

هرچند طی سه دهه به دلیل عوامل داخلی و خارجی فرصتهای مناسبی را از دست دادیم؛ اما اگر چشم و گوش بگشاییم از ضعفها و شکستهای خود تجارب پرباری نیز کسب کرده می توانیم. برای تمرکز دوباره قوای پراکنده، اتحاد اقوام و وحدت مردم ضرورت به شناخت عوامل داخلی و خارجی تششت و پراکندگی های موجود در جامعه افغانستان می باشد.

عوامل داخلی

هرگاه نگاه تاریخی به این عوامل بیفکنیم، روشن خواهد شد که ریشه های آن در ساختار مرکب جامعه قبایلی و دهقانی دور شده از فرهنگ و مدنیت غنامند تاریخی و جاذبه های پیشرفته عصر جدید رشد کرده است. طی جنگ درازدامن و جنبش مقاومت هرچند قالب محدود پیشین تاحدود زیادی درهم شکست؛ اما بجای آن نظام سیاسی و اجتماعی پرظرفیت، باکفایت و سالم شکل گرفته نتوانست که علل آن در تشتت و پراکندگی های مزمن گذشته و حال نهفته می باشد.

اختلافات و تفاوتهای متبارز در بین اقوام و حوزه های فرهنگی و تاریخی

افغانستان کشور چند قومی است که تا حال در بین اقوام اعتماد، تعادل منافع و حق استفادۀ برابرانه از منابع، امکانات و امتیازات موجود بوجود نیامده است. اضافه برآن طی سه دهه اخیر به سبب مداخلات روز افزون خارجی و رقابتهای منفی داخلی احساسات کینه توزی، انتقام جویی، بی اعتمادی، تشتت و پراکندگی افزایش پیداکرده است.           

تاکنون در کشور نظام سیاسی و اجتماعی پاک، سالم، مردمی و قوی بر مبنای قوانین موضوعه و قراردادهای عرفی و سنتی متنوع (که دلنشین و مورد قبول همگان باشد) بوجود نیامده است و دولت کنونی بسیار ضعیف، غرق در فساد و جدا از مردم می باشد.          

به این سبب اقوام و ساکنان کشور در قوالب قومی، محلی و سمتی خود پناه برده و حوزه های فرهنگی و تاریخی متنوع  میهن از هم روزبروز دور تر شده اند. ظرفیتهای جذب و پذیرش عناصر پیشرفت و ترقی، پتانسیل رشد و انکشاف، سطح فرهنگی، آگاهی، تعلیم و تربیه، فن و تخصص در بین مردم ساکن این حوزه ها متفاوت است.          

بطور مثال بعد از سقوط طالبان در حوزۀ غرب به همت و آگاهی خود مردم صلح و امنیت برقرار شد و کارهای بازسازی بسیار توسعه یافت؛ لیکن بعد از مدتی با توطئه های دولت کابل (به نقشۀ زلمی خلیل زاد) جریان پرشتاب بازسازی در هرات بسی کند و یا متوقف گردید و اوضاع امنیتی آن بسیار خراب شد.
در حوزه شمال (ولایات شمال کشور) هم صلح و امنیت بیاری مردم برقرار گردید و امور بازسازی رونق گرفت. در این ولایات نیز همان حلقات متذکره در اشکال دیگری دست بکار شدند و با تعیین والیان غیر مردمی امنیت را تا حدودی مختل ساخته و اعتراضات مردم را برانگیختند. جریان انتقال طالبان به حوزه شمال توسط هلی کوپترهای قوای ناتو مثل بمب در مطبوعات داخلی و خارجی انفجار کرد.          

به حوزه امن مناطق مرکزی در محور آن ولایت بامیان توجه یی صورت نگرفت. در حوزه کابل چونان سران دولت، موسسات خارجی و قوای ناتو به منافع خود پیچیده بودند که بکلی مردم را فراموش کردند؛ حتی دستکندها و گودالهای سرکهای محدود شهر، بوی کثافات و خاکروبه های کوچه و بازار و آه پرسوز طفلکان فقیر و اهالی مسکین کابل نیز نتوانست سران دولت را از خواب گران و نشه پول، رشوه، اختلاص و حیف و میل کمکهای بین المللی و منابع داخلی بیدار کند.   

حوزه جنوب و شرق به سبب مداخلات مزمن پاکستان، جنگ و خشونت طالبان و میکانیزم مسلح مافیزم، جانبداری برخی از سران دولت و قوای خارجی از آن مجموعه خشن و جنگ افروز، روبروز نا امن تر و بحرانی تر شد. این جوّ و فضای تاریک و اختناق آور نه تنها مردم این ولایات را در عقب ماندگی و ناآگاهی میخکوب ساخت، بلکه از تعلیم و تربیه اطفال، نوجوانان و جوانان جلوگیری کرد. همچنان اثرات منفی، بحرانزا و هستی سوز در سطح جامعه و کشور بجا نهاد و از نگاه معارف و فرهنگی فاصله بین حوزه های جنوب و شرق را با حوزه های دیگر کشور بسی افزون گردانید.

پراکندگی و ناهمآهنگی در بین تیپهای مختلف

در جریان بیش از سی سال اخیر در اثر مهاجرتهای داخلی و بیرون مرزی تفاوتهای بس متنوعی در بین نفوس کشور پدید آمده است. افکار، سطح آگاهی، امیال، آروزها، علایق، سلیقه ها، میزان عشق و علاقه به وطن، شناخت و درک جامعه و مردم و پابندی به ارزشهای فرهنگی و اجتماعی و مناسبات جامعه در بین این تیپهای گوناگون فرق می کند. این سبب نوعی ناهمآهنگی، تشتت و تناقضات روحی و رفتاری شده و تاثیرات خود را در سطح اجتماع، دولت و برخورد با مسایل جاری کشور بجا نهاده است.        

نفوس ساکن کشور چنانکه در فوق بیان شد در قوالب خرد و بزرگ قومی، محلی، سمتی و در حوزه های فرهنگی و تاریخی مختلف جابجا شده اند. این ساخت و بافت در جریان جنگ طولانی در هیئت میکانیزم عمومی جنگی و جنبش وسیع الطیف مقاومت متبارز شده بود که طی سالیان اخیر در حوزه های غرب، شمال، کابل و مرکزی ساختارهای مسلحانه فروپاشید و مردم در بستر صلح و امنیت محلی به بازسازی زندگی خود مشغول شدند.              

در حوزه های جنوب و شرق فقط مهره های میکانیزم جنگی و ساختارهای مسلحانه تعویض گردیدند و میزان خشونت و اختناق با مداخلات مستقیم پاکستان و افراطیون عرب و غیر عرب رنگ و بوی ایدئولوژیک، قومی و سیستماتیک مافیایی گرفت و حمایت تعدادی از حلقات دولتی و خارجی را نیز برانگیخت. ذهنیت دفاع و یا مبارزه با این مجموعه بغرنج ناهمآهنگی و تناقضات را در بین تیپهای گوناگون در سطح افغانستان و خارج افزایش داد.       
مهاجرین مقیم پاکستان و ایران با گرایشات مختلف و روحیات متفاوت به وطن برگشتند. بیشترینۀ آنها بعد از سالیان دراز با دست خالی و یا منابع مالی اندک به آغوش میهن پناه آوردند. تعدادی هم بهوای رفتن به کشورهای غربی در دیار غربت باقی ماندند.    

اکثریت افغانهای مقیم کشورهای غربی میل برگشت به وطن را ندارند. آنها در سالیان نخست سقوط طالبان بطور موقت، جهت دریافت معاشات زیاد و اخذ پستهای مهم و پردرآمد به کشور جلب شدند. نثل پیر این مهاجرین در کشورهای غربی خانه نشین و از کار افتاده اند. نثل متوسط در لابلای سیستم سرمایه داری به پرزه ماشین تبدیل شده، وقت و دل و دماغ فکر کردن در مورد افغانستان را ندارند؛ چه رسد به انجام کارهای مفید و مؤثر. نثل نوجوان و جوان در مورد افغانستان خاطره و معلومات کافی ندارند که در باره آن ابراز علاقه مندی و یا بی علاقگی فعال کنند.            

علاوه بر این ناهمآهنگیها در بین نیروهای سیاسی و تنظیمی سابق، در بین خلقی و پرچمی ها و طیفهای مختلف جنبش مقاومت، در بین مهاجرین و نفوس مهاجر نشده، در میان نفوس شهری و دهاتی و غیره نیز نوعی اختلاف، تشتت و پراگندگی وجود دارد.

به این صورت در بین کتله ها، بدنه ها، حوزه ها و در مجموع جامعه مدنی و توده مردم تشتت، پراکندگی و ناهمآهنگی مشاهده می شود؛ در بین دولت و مردم دیواری از بی اعتمادی کشیده شده است؛ این حالت براستی انرژی، توانمندیها، استعدادها و تلاشها را بسی نامتمرکز و متلاشی ساخته است.سران دولت بجای ایفای نقش سنبلیک اتحاد و وحدت همگانی در بسا موارد آتش پیشکن این تنور داغ شده اند.

دولت فعلی آیینۀ مکدر تشتت و پراکندگی در افغانستان

karzai_afghanistanmaponfireدر جوامع بحرانی، گرفتار تششت و پراکندگی و جنگزده یی چون افغانستان، سران دولت می بایست (بعنوان حامی و نگهدار بیلانس متعادل حقوق و منافع اقوام مختلف و اتباع جامعه، تضمین کننده و حافظ حق استفاده برابر و منصفانه شهروندان از منابع، امکانات و امتیازات موجود در کشور) مورد اعتماد و تأیید مردم باشند؛ تا بتوانند به حمایت توده های ملیونی با مشکلات و بحران ریشه دار دست و پنجه نرم کنند.        

اعضای پارلمان در حقیقت نمایندگان تمام اقوام، ملیتها و ساکنان کشور می باشند و قوانین را به اکثریت آرا برای خیر، صلاح، رفاه و سعادت همگان وضع می کنند. قوه اجرائیه مسئول اجرا و حراست از قوانین است و سیستم قضایی عدل و داد را جاری می سازد. در سرزمینی که مطابق به قانون منافع تمام اقوام، ملیتها و شهروندان تأمین شده باشد، هیج جایی برای تبعیض، ظلم و ستم، حق تلفی، زورگویی، فساد و حیف و میل منابع کشور باقی نمی ماند.           
در جامعه سالم و متکی به قانون سران دولت از نگاه قانونی در مقابل مردم مسئول و جوابگو می باشند و مردم می بایست توسط نمایندگان خود و یا ازطریق رسانه ها و دستگاههای  خبری و اطلاعاتی آزاد و ملی عملکرد و اجرائات دولت را نقد، بررسی، انتقاد و نظارت کنند و آنرا با معیارهای قانونی محک بزنند. مردم باید یاد بگیرند که چگونه از حقوق خود محافظت و آنرا در سخت ترین شرایط با ممکن ترین ابزار و وسایل مطالبه نمایند.            

متأسفانه در وطن ما تاهنوز این وجدان قانونی در روابط سران دولت با مردم شکل نگرفته است. سران دولت بجای سنبل اتحاد و وحدت همگانی بودن جهت گیریهای مشخص و حمایتهای مخفی و علنی از گروه های خاص، مناطق خاص و خاص های خاص می کنند. از قانون استفاۀ سو کرده و آنرا به نفع اهداف و منافع خود تحلیل و تفسیر می نمایند. در بسا موارد قدرت خود را مافوق قانون می پندارند؛ خود را باقانون وفق نداده، بلکه قانون را به بسود خود و بخاطر حصول اهداف و اغراض خود نقض و یا تغییر می دهند.     

مردم تاهنوز آگاهی حراست و مطالبه حق و حقوق خود را با ابزار و وسایل دیموکراتیک و قانونی یاد نگرفته اند. آن ها بطور مکرر در دام سران و رهبران قومی و محلی خائن و استفاده جو که از خون و عرق جبین مردم صاحب قصرها و سرمایه های هنگفت شده اند، می افتند.            

سران حکومت به کمک حامیان خارجی خود در استفاده از اختلافات قومی، سمتی و محلی مهارت پیدا کرده اند و به آسانی رهبران و شخصیتهای سست عنصر، حریص و نا آگاه را از میان اقوام و مناطق شکار می کنند و توسط آنان بازار اختلافات، تضادها و درگیریهای قومی، سمتی، تشتت و پراکندگی ها را در جامعه گرم نگهمیدارند. از تمرکز و وحدت واقعی انرژیها، استعدادها و توانمندیهای اقوام و شهروندان کشور جهت تشکیل نظام سیاسی و اجتماعی مستقل، مردمی و قوی و دولت پاک، خدمتگار و حامی تمام اقوام و شهروندان میهن جلوگری می کنند.

در شرایط کنونی تشخیص رهبران و نمایندگان قومی، محلی و مردمی صادق، پاک، دلسوز و آگاه توسط مردم در تمام سطوح جامعه، پارلمان و حکومت نقش اساسی و سرنوشت ساز دارد. لازم است مردم بدور این شخصیتهای پاک، صادق و دلسوز و آگاه حلقه زنند و تمرین مطالبۀ حق و حقوق کنند. به هیچ کس اجازه ندهند که به سرنوشت و حق و حقوق شان بازی نماید.           

تمام اقوام و همه مردم می بایست در مساجد، در محافل، در مراسم، در شوراها ،کانونها و نهادهای محلی، مردمی و ملی فعالانه اشتراک ورزند و سرنوشت خود را بدست گیرند و از آن طریق نمایندگان و شخصیتهای مورد اعتماد خود را تشخیص و در مجامع ملی و پارلمان آینده بفرستند؛ بر اعمال سران دولت از نزدِک نظارت نمایند و از فساد، خیانت و حیف و میل منابع وطن که حق مسلم تمام اتباع کشور است بصورت قانونی و با سیل مردمی جلوگیری کنند.      

روشنفکران، شخصیتهای علمی و فرهنگی، مولوی صاحبان و ملاامان مساجد، احزاب سیاسی و نهادهای مدنی و گردانندگان رسانه ها و رادیو تلویزیونهای ملی و محلی وظیفۀ ایمانی و وجدانی دارند که در این راه خیر مردم را تشویق نموده و آگاهی دهند.

عوامل خارجی

afghanistan_usa_englandافغانستان طی سه دهه اخیر به مرکز رقابتهای منطقوی و بین الملی تبدیل شده است. در ابعاد رسمی و دولتی نقش عوامل خارجی بسی قوی تر از عوامل داخلی می باشد. وطن در حال حاضر در زیر وزین آسیاب سنگ تقابل استراتیژیهای قطبین مسلط جهانی و منطقوی افتاده و این استراتیژیها در تقابل و یا در همسویی با منافع و اهداف استراتیژیک همسایگان ما در ارتباط با موضوع افغانستان، قرار دارد.         

این کشاکشها و تقابلات خارجی بر شدت تشتت، بحران و پراکندگیهای سیاسی، اجتماعی، قومی و غیره می افزاید و شکل و شیرازه گیری نظام سیاسی و اجتماعی پرظرفیت، آزاد و مستقل را در وطن به تعویق می اندازد و موضوع امنیت، مصئونیت و حقوق شهروندی را در هالۀ ابهام نگهمیدارد.         
در این آشفته بازار و جریان زورآزمایی های قطبین پاکستان با طرح «عمق استراتیژیک» در واقع به افغانستان به چشم سنگر دوم در جنگ احتمالی با هندوستان می نگرد و به این ترتیب حق حاکمیت ملی ما را نقض می کند. سران ایران و عربستان در نفوذ ایدئولوژیک به افغانستان باهم رقابت می کنند؛ به این ترتیب به تشتت، بحران و پراکندگی ها دامن می زنند. دولت عربستان همچنان از سیاست استراتیژیک پاکستان حمایت می کند. دولت ایران از نا امنی و بحران در افغانستان بحیث ابزار سیاسی و تبلیغاتی علیه امریکا و رقیبان خود استفاده می نماید.          

پاکستان علاوه بر اهداف استراتیژیک متناقض با منافع ملی ما از همین حالا جنگ با هندوستان را بداخل افغانستان انتقال داده است و حملات انتحاری بطور مستقیم از خاک پاکستان علیه کارمندان هندی و مردم کشور رهبری و اجرا می شود. قوای ناتو و در رأس امریکا و بریتانیا با سران دولت و نظامیان پاکستان پیمان استراتیژیک دارند و این بر تششت، بحران و پیچیدگی اوضاع سیاسی افغانستان و منطقه می افزاید.

روسها و کشورهای مشترک المنافع از پا بگل شدن جهان غرب و در رأس امریکا و بریتانیا در عراق و افغانستان منافع زیادی برده اند؛ بد شان نمی آید که اوضاع افغانستان تا به فغان آمدن رقیبان شان همچنان بحرانی بماند؛ هرچند از دست مافیای موادمخدر و انتقال این مواد به حوزه روسیه ناراضی می باشند. روسها با سیاست دوگانه و کجدار و مریز با امریکا و ایران، در حل موضوع افغانستان به اندازۀ لازم فعال نشده اند.    

از نگاه سیاسی چین موضع پسیف دارد؛ اما از حیث اقتصادی علاقه به سرمایه گذاری در افغانستان نشان داده است که با رقابت شدید امریکا و جهان غرب مواجه می باشد. هندوستان دلچسپی زیادی در بازسازی افغانستان دارد و نمی خواهد به پاکستان جا خالی کند. موضع فعال هندوستان در مورد افغانستان و همآهنگی آن با روسیه وزنه قوی در تعادل و تقابل استراتیژیک قطبین در منطقه محسوب می شود.  

موضوع هند اگرچه می تواند نقاط منفی سیاست استراتیژیک پاکستان را در مورد افغانستان در درازمدت بسیار خفیف گرداند؛ لیکن در کوتاه مدت حس انتقام جویی و مداخلات پاکستانی ها را در افغانستان تشدید می سازد. اتخاذ سیاست متعادل و معقول در روابط با هندوستان و پاکستان در حال و آینده  برای دولت افغانستان اهمیت اساسی دارد.

استراتیژی معقول و عملی در کشور

استراتیژی واقعی مردم ما شکل و شیرازه دهی نظام سیاسی و اجتماعی پرظرفیت و قابل گشایش و دولت پاک، سالم، مستقل و فعال است که بتواند از استقلال، آزادی و حاکمیت ملی ما حراست کند؛ حقوق همه شهروندان در تعادل منافع اقوام و حق استفاده برابر و منصفانه شهروندان از امکانات و منابع کشور مطابق به قانون و عدالت، تأمین شود         و جریان بازسازی و احیای مجدد کشور بشکل سالم و لازم سرعت و گسترش یابد.            
برای رسیدن به این اهداف استراتیژیک ضرورت به تاکتیکهای معین و مشخص در موقعیت و شرایط مختلفه می باشد. غرض پر سازی خلای موجود در سطح ملی، تلاش در جهت شیرازه گیری و مردم پذیری فرهنگ معیاری، نزدیک سازی و اختلاط حوزه های فرهنگی و تاریخی از هم دور افتاده - نیاز به درک و دریافت، ترویج و تبلیغ خوراک فرهنگی است.

ما دارای فرهنگ و مدنیت چند هزار ساله می باشیم؛ ذخایر و ارزشهای گرد و غبار گرفته این فرهنگ و مدنیت در لابلای کتب، در بین مردم و در حافظه تاریخ  بایگانی است و بعنوان مواد خام، قابل سره و ناسره شدن و شناخت و بازسازی می باشد.          

هرگاه ارزشهای تاریخی، فرهنگی، مدنیتی و ملی خود را با گوهرهای عصر جدید بیاراییم و با علم و تکنولوژی مدرن دمساز کنیم بی شک که محیط و فضای کشور پر از ارزشهای برگزیده و مشترک همگانی می شود و اقوام و اتباع میهن در این اقیانوس همیشه جاری غرق می گردند؛ بجای اختلاف، تبعیض، کینه، انتقام جویی و پراکندگی هوای تازه همدلی، اتحاد، اتفاق و اشتراک فرهنگی و تمدنی تنفس می کنند.          

فرهنگ معیاری از اختلاط و اشتراک حوزه های فرهنگی و تمدنی کشور در بستر زمان شکل و شیرازه می یابد و در چوکات پرظرفیت، قابل گشایش و دیموکراتیک نظام سیاسی و اجتماعی فرصت رشد و انکشاف پیدا می کند. هرنوع استبداد، تنگ نظری و تحجر جلو رشد و توسعه جامعه را می گیرد و پروسه وحدت ملی و اتحاد همگانی را بتعویق می اندازد.     
در افغانستان کنونی بحیث منطقه جیوپولتیک و سوق الجیشی نقش عوامل خارجی و تأثیرات بین المللی و منطقوی زیاد است. تطبیق استراتیژی ملی

بدون در نظر داشت عوامل بسیار مؤثر جهانی و منطقوی غیر ممکن می باشد.       
بحران افغانستان و تشتت و پراکندگیهای موجود در جامعه و دولت با اتخاذ سیاست استراتیژیک معقول، ممکن و روشن ملی در بستر شناخت حساسیتهای تقابل و تعادل استراتیژیک قطبین در منطقه و حسن همجواری و روابط متقابل مشخص با همسایگان حل و رفع شده می تواند.

 


آخرین بروز رسانی مطلب در شنبه ، 22 حوت/اسفند 1388 ، 09:35

رهبران افغانستان باید ازعراق بیاموزند

karzai_talabani

روز هفتم مارچ  سال جاری مردم عراق دومین دور انتخابات پارلمانی  خویش رابرگزار نمودند.  دولت عراق با اتکاء به نیروهای خود امنیت مردم عراق را تامین نمودند و به استثنای چند حادثه تروریستی در مجموع انتخابات آزاد و دموکراتیک نظر به گفته مردم عراق و ناظران بین المللی برگزار شد. هم مردم عراق  و هم جامعه جهانی از برگزاری این انتخابات استقبال نمودند. انتخابات عراق در واقع به یک جشن ملی درسایه دموکراسی و اتحاد اجتماعی تبدیل شد. بدین ترتیب مردم عراق نشان دادند که شایسته دموکراسی، ثبات و آزادی هستند.

اخیراً افغانستان دومین انتخابات ریاست جمهوری خویش را برگزار نمود که در نتیجه تقلبات گسترده   باعث بحران شدید اجتماعی و سیاسی شده و سر انجام یک حکومت نا مشروع را به ارمغان آورد و بدین تر تیب باعث شکست دولت سازی و قانون اساسی و بد نامی دموکراسی در افغانستان شد. اینک دولت کرزی در سلسله تلاشهای انحصار طلبی  خویش با استفاده از رخصتی پارلمان افغانستان قانون انتخابات کشور را تغییر داده تا در انتخابات پارلمانی آینده ار گان قانون گذاری کشور را زیر کنترول خود بگیرد.

درین مقاله  تلاش صورت گرفته به  دو پرسش اساسی پاسخ جستجو شود: نخست اینکه چرا  در عراق رهبر و یا رهبران در نتیجه انتخابات آزاد و دموکراتیک برگیزه می شوند ولی در افغانستان از طریق تقلب، توطئه و مداخلات خارجی ها؟

دوم اینکه چرا عراق به سوی ثبات و ساختن دولت - ملت به پیش میرود ولی افغانستان به بی ثباتی و دولت ناکام؟

با اینکه افغانستان از بسیاری نقطه نظر ازساختار پیچیده قومی، موقعیت جغرافیایی ، ساختار کوهستانی، عقب ماندگی شدید اقتصادی، نبود منابع طبیعی نظیر نفت، سطح سواد و فرهنگ با عراق  تفاوت دارد، ولی این دو کشور در چند سال اخیر به دلایل اشغال و جنگ همواره در صدر اخبار داغ جهانی قرار داشته اند و آموختن به تجارب یک دیگر نیاز دارند.

نخست باید گفت  در آغاز اشغال عراق   امریکا و بریتانیا نه تنها با مخالفت و مقاومت مردم این کشور مواجه شدند، بلکه  تمام جهان اشغال عراق را محکوم کردند. اما در افغانستان  بعد از سقوط طالبان در پی حملات غرب    مردم افغانستان و جامعه جهانی از آن استقبال نمودند. در واقع افغانستان تولد دوباره یافت، ثبات، دولت سازی و بازسازی آن در مرکز توجه جامعه جهانی قرار گرفت.

در زمانیکه عراق در نتیجه مقاومت مردم این کشور برای اشغالگران به جهنم روی زمین مبدل شده بود، امریکاییها از افغانستان بحیث "داستان موفق" به جهانیان ترسیم  میکردند  و رییس جمهور بوش حتا افسوس می خورد اگر عراق رهبری مثل کرزی می داشت، گل و گلزار میشد.   اما حالا وضعیت بر عکس شده  است؛  داستان "موفق" افغانستان به "داستان شکست" تبدیل شده است و  رییس جمهور آن حامد کرزی به عنوان   فاسد ترین و متقلب ترین مرد در جهان توصیف میشود.

امروز عراق بسوی ثبات و دموکراسی به پیش میرود ولی افغانستان بسوی بحران و فاجعه. در عراق تسلیمی سرنوشت کشور به دولت و مردمش مطرح است، اما در افغانستان بازار معامله و حتا تسلیمی مجدد افغانستان به طالبان و پاکستان  مطابق به سناریوی انگلیسها در دستور روز قرار دارد.  در عراق حرف از خروج قوت های خارجی زده می شود،اما در افغانستان شاهد افزایش قوت های خارجی هستیم. این در حالیست که ملیشه سازی عراق بحیث یک الگوی موفق برای افغانستان کاپی میشود.

در عراق با تروریستان می جنگند ولی در افغانستان به تروریستان عذر می کنند، رشوت می دهند و حتا آنها را بحیث« ریشتینی بچیان» می نامند.  مردم عراق با گذشت هر روز با خود باوری  دست مییابند ولی   افغانستان   بطرف بحران اعتماد ملی ،همپاشیدگی اجتماعی و قومی و فرهنگی به پیش میرود.

اما  مهمترین  تفاوت ها میان افغانستان و عراق را می توان در وجود رهبران آن دید. با آنکه در عراق رهبران مثل افغانستان توسط غرب بقدرت رسیدند ولی رهبران عراق برخلاف رهبران افغانستان مسوولانه در کشور شان کار می نمایند و از حضور قدرت های اشغالگر بیشتر برای منافع کشور شان استفاده می کنند تا منافع شخصی و خانوادگی شان. چنانچه در عراق رهبران و اعضای خانواده شان نه در قاچاق مواد مخدر متهم هستند و و نه آلوده به فساد و غارت کمک های جامعه جهانی. ولی در افغانستان شغل اصلی برخی رهبران سیاسی و اعضای خانواده شان را قاچاق مواد مخدر و حیف و میل کمک های جامعه جهانی تشکیل می دهد.

رهبران عراق بر خلاف رهبران افغانستان تلاش می نمایند که از خود ومردم شان تصویر مثبت و متمدانه در جهان ترسیم کنند. چنانچه بسیاری عراقی ها شعیه و سنی و کرد ها، مذهبی و یا لائیک از دموکراسی بحیث بهترین رویکرد   سیاسی بجای دکتاتوری صدام حسین  استفاده می کنند. اما در افغانستان رهبران مثل خانهای  قبیلوی حکومت می کنند؛  آنها نه به قانون ساخت خود شان احترام می گذارند و نه پروای مردم را دارند.  در نتیجه آنها از دموکراسی بیشنر بحیث ابزار غارت گری، چور و چپاول و امتیاز طلبی استفاده می کنند.

واقعیت تلخ اینست که حتا   وطن دوستی بسیاری رهبران سیاسی افغانستان با عراقی ها قابل مقایسه نیست. برخی ازین رهبران بد ترین نمونه سر سپردگی به خارجی ها هستند که حتا کمتر در وجود شاه شجاع درانی دیده شده بود. این در حالیست که مردم افغانستان قربانی خود خواهی  رهبران دست نشانده هستند و در نتیجه  بهترین فرصت تاریخی را که بعد از سقوط طالبان نصیب آنان شده بود از دست  رفت. بدینگونه جهان را از افغانستان دلسرد ساخته و آنها مردم این کشور را شایسته حکومت فاسد، متقلب و قانون ستیز دانسته و بجای دموکرات برای آن دکتاتور آرزو می کنند.

آخرین بروز رسانی مطلب در جمعه ، 21 حوت/اسفند 1388 ، 10:07

حزب اسلامی و تکرار اشتباهات گذشته

gulbudinhekmatyar_4

حزب اسلامی به رهبری گلبدین حکمتیار یکی از احزاب عمدۀ جهادی علیه اشغال افغانستان توسط اتحاد جماهیر شوروی پیشین بحساب میرفت. این حزب با وجود ادامۀ جهاد علیه رژیم کمونیستی تحت حمایت شوروی کابل در درگیری های داخلی با احزاب دیگر جهادی نیز مصروف جنگ بود.

هر چند حزب اسلامی از حمایت عام و تام رژیم وقت پاکستان بهره مند بود و دارای اعضاء کاردان و چیز فهم نیز بود ولی بازهم همواره با احزاب جهادی دیگر سرگرم پیکار و جنگ طلبی بود.

عملکردهای ناشیانه و خام رهبر این حزب بزرگ جهادی از هیچکس پنهان نیست. همین اقدامات ناشیانه و قدرت طلبانۀ رهبر حزب بود که باعث منزوی ساختن بیشتر این حزب در تعاملات سیاسی افغانستان شده بود.

یکی از مشکلاتِ عمدۀ که این حزب گرفتار ان بود و هست قدرت طلبی و سلطه خواهی رهبر این حزب بود که همواره اصل مشکل این حزب با دیگران تقسیم قدرت بوده و هست. تاریخ شاهد است که حتی قبل از فتح کابل توسط مجاهدین؛ حزب اسلامی حتی جزء ترین ارتباط و گفتگو را با رژیم کابل رد میکرد و خیانت به خون پاک شهداء میپنداشت.

حکمتیار مصالحۀ ملی با رژیم دکتور نجیب الله را جفا به خون پاک شهدا تلقی میکرد؛ ولی خود حکمتیار هیأتِ را به نماینده گی داکتر غیرت بهیر (دماد حکمتیار) و عبدالقدیر کریاب جهت مذاکر به هیأت رژیم کابل به رهبری سلیمان لایق به عراق فرستاد. این نخستین تناقض عمل و سخن آقای حکمتیار نبود؛ هنگام درگیریهای مسلحانۀ داخلی میان مجاهدین حکمتیار شهر کابل را روزانه به بهانۀ وجود نیروهای دوستم مورد هدف راکت قرار میداد ولی بعدها شخص آقای حکمتیار علیه حکومت آقای ربانی با جنرال دوستم کنار امد.(دیگر ملیشۀ دوستم فاسد و کافر نبود؟!!) با این عملکردهای متناقض حکمتیار از جانب تحلیلگران و مؤرخین افغانستان یک سیاستمدار ناپایدار و متحول پنداشته میشود، به این اساس تحلیلگران امور سیاسی افغانستان پیوستن حکمتیار را با حکومت فعلی حامد کرزی حتی با حضور امریکاییها نیز بعید نمی پندارند.

هنگام فتح کابل حدثهای حکمتیار نقش بر آّب شد و نیروهای احمد شاه مسعود کابل را قبلاً تصرف کرده بود که این امر خشم حکمتیار را برانگیخت و به هیچ وجه حتی حاضر به تصدی پُست نخست وزیر نمیشد و شهر زیبای کابل را مورد هدف راکتهای کور قرار داد که در نتیجه هزارها هموطن ما جانهای شیرین شان را از دست دادند و شهر کابل ویرانۀ بیش باقی نماند. ولی سرانجام با وجود همۀ ویرانی ها آقای حکمتیار نخست وزیری را پذیرفت و وارد کابل ویران شد.

حکمتیار به کرسی ریاست عظمی هنوز تکیه نزده بود که نیروهای طالبان به دروازه های شهر کابل رسیدند و حکمتیار مجبور به ترک کابل شد و به ایران رفت و به زنده گی عادی اش ادامه میداد تا اینکه حکومت آقای کرزی به میان امد وی نیز بازگشت، البته منحیث یک مخالف مسلح نه حامی.

پس از تهاجم امریکا بالای افغانستان در اکتوبر 2001م حکمتیار مخالفتش را با تهاجم امریکا اعلام داشت و افراد وابسته به حزب اسلامی را به جهاد علیه اشغال افغانستان توسط امریکا فراخواند. قرار گرفتن حکمتیار در مخالفت با دولت افغانستان به طالبان امر خوشایند به نظر نمیرسید، زیرا ایشان میدانستند که حزب اسلامی تاریخ طولانی مخالفت و جنگ را پُشت سر گذشتانده است و روزی با نیروهای طالبان درگیر خواهد شد و مهمتر اینکه در صورت خروج نیروهای امریکایی حزب اسلامی نیز به خود کریدت خواهد گرفت.

هرچند طی هشت سال گذشته بارها اختلافات لفظی میان حزب اسلامی و طالبان رخ داده ولی این اختلاف فکری و لفظی به درگیری مسلحانه انجامید. روز یکشنبۀ گذشته به تاریخ هفت مارچ سال 2010م درگیری میان نیروهای حزب اسلامی در منطقۀ چنگل باغ ولایت بغلان رخ داد که تا ظهر روز دوشنبه ادامه داشت که در نتیجه مطابق گزارشهای رسانه های خبری 40 تن از افراد حزب اسلامی و 20 تن از افراد طالبان کشته و 20تن از افراد حزب نزد طالبان به اسارت درامدند. سخنگوی طالبان در این مورد تا تحریر این این سطور هیچ واکنشی از جانب طالبان ابراز نکرده، اما سخنگوی حزب اسلامی هارون زرغون درگیری را عادی تلقی کرد و مطبوعات را به بزرگنمایی درگیری متهم کرد.

به هر صورت این درگیری نخستین درگیری مسلحانه میان طالبان و حزب اسلامی پس از حکومت حامد کرزی به حساب میرود ولی شگفت انگیز اینکه پس از درگیری افراد مسلحانۀ حزب اسلامی به جانب دولت گرویده اند که این نشان دهندۀ موقف متزلزل حزب اسلامی در برابر دولت است. حزب اسلامی بارها به حکومت حامد کرزی چراغ سبز مذاکر و مصالحه را نشان داده است که این بار حتی در مقابله با طالبان جانب دولت را گرفت که این خود پیوستن نه چندان دور آقای حکمتیار را با دولت کرزی به اثبات میرساند.

 



به بهانه هشت مارچ تجلیل از روز زن

afghanwoman_

ازهشتم مارچ یا روز زن درحالی درافغانستان  تجلیل صورت میگیرد که هنوز زن درگستره ی  فرهنگ وسنت های مسلط قبیلوی دراین کشورشهروندان درجه دوم دانسته میشود وشخصیت انسانی اش درمقیاس اجناس قابل خرید وفروش سنجیده میشود. هرچند که پس ازسقوط طالبان وحضور جامعه جهانی درافغانستان امکانات گسترده ی برای بهبود وضعیت زنان به مصرف رسیده است اما به دلیل سنت ها وهنجارهای زن ستیز درجامعه هنوز نشانه های جدی ازتغییر بنیادی دروضعیت مصیبت برانگیز زنان به چشم نمیخورد.

ظاهرآ وضعیت زنان درحال بهترشدن است وحضور آنان درنهادهای دولتی وقانونگذاری وهمچنان حضورآنان درموسسات آموزشی برجسته به نظر میرسد اما سنت ها وهنجارهای زن ستیز که برای زنان مصیبت ومحدویت می آفرینند، همچنان پابرجا وتعیین کننده می باشند. درحالیکه درجریان هشت سال گذشته نهادها وموسسات مختلفی مانند وزارت امورزنان و کمیسیون حقوق بشر وسایر موسسات غیر دولتی برای بهبود وضعیت زنان تاسیس گردیده اند اما کاربرد واثرات کاری این موسسات ونهادها درمقایسه بامیزان رو به گسترش خشونت علیه زنان خیلی اندک وناچیز میباشد. این موسسات درحالیکه امکانات وسیع وگسترده مالی را به مصرف رسانده اند راهبرد اثر گذار واستراتِیژی دقیق را برای خشونت زدایی یاکاهش خشونت علیه زنان  نتوانسته اند معرفی نمایند.

همانگونه که راهکارها وتلاشهای این موسسات ونهادها در راستای بهبود وضعیت زنان  تاهنوز کم اثروسمبولیک بوده است، حضور زنان درنهادهای دولتی وقانونگذاری نیزسمبولیک وبی اثر بوده است. بطورمثال درسال جاری شاهد بودیم که قانون احوال شخصیه اهل تشیع که درآن محدودیت گسترده علیه زنان اعمال شده است، ازپیش چشمان ده ها نماینده زن درپارلمان به تصویب رسید اما زنان نماینده چند روز پس ازتصویب آن از آن اطلاع حاصل کردند. مهم ترازهمه اینکه تعدادی خیلی کم وانگشت شمارازنمایندگان زنان درپارلمان نسبت به تصویب این قانون لب به اعتراض گشودند. این اتفاق درنگرش نخست بیانگر این واقعیت است که حضورزنان درآن نهاد قانونگذاری چنان بی تاثیر وسمبولیک است اگر برفرض حکم سنگسار شان هم درآن مجلس به تصویب برسد اول که ازتصویب آن حکم خبرنمیشوند وثانیا شهامت اعتراض ومخالفت را دربرابرآن حکم ندارند. البته تمام این تقصیر متوجه زنان نیست. درجامعه ی که اخلاق، رفتار ومیزان خوبی وبدی زنان توسط مردان تعریف میگردد وضعیت زنان بهترازاین نخواهد بود وحضورآنان درتمام عرصه های سیاسی، اجتماعی وفرهنگی سمبولیک وبی اثر خواهد بود.

متاسفانه تاهنوز اعمال خشونت وستم علیه زنان بصورت درست ریشه یابی نگردیده است ودلایل وعوامل رفتارخشونت بار بازنان مورد تحقیق وتحلیل جامعه قرار نگرفته است. آنچه که تاهنوز دراین راستا گفته شده است بیشتر شعارهای سیاسی بوده است که با اهداف وانگیزه های سیاسی واقتصادی مطرح گردیده است وعبارت تامین حقوق زنان درآن وسیله ی برای دست یافتن به منفعت بوده است. به دلیل مقتضای سیاسی گاهی زن ستیزترین مردان ازتامین حقوق زنان سخن گفته اند. این درحالی است که تفکر، رفتار واعمال خود آنها همواره مرجع ومنبع تولید وتکثیر خشونت علیه زنان بوده است وخود دردرون خانواده دشوارترین موانع را برای رشد وشگوفایی استعداد زنان فراهم کرده اند. درافغانستان مشکل زنان به همان اندازه که مشکل زنان میباشد، مشکل مردان نیز میباشد. اصولا این تفکر ونگرش مردان نسبت به زنان میباشد که برای آنها خشونت ومصیبت می آفریند.

لذا درچنین شرایطی بهبود وضعیت زنان بستگی به تغییر تفکر ونگرش مردان نسبت به زنان دارد که رفتار ومعیارهای اخلاقی زنان را تعریف وتعیین می نمایند. زنان تاوقتی که نتوانند محیط فامیل وخانواده خود را درجهت رفع تبعیض وخشونت علیه خود تغییر دهند، درمقیاس جامعه هرگز نخواهند توانست هنجاروسنت های رایج درجامعه را متغیرومتحول نمایند. تبعیض وخشونت علیه زنان درمرحله نخست درمحیط خانواده اعمال میگردد و پس ازآن درمقیاس گسترده تر زمینه عملی پیدا میکند. نگارنده به عنوان کسی که سهم فعال درفعالیت های فرهنگی واجتماعی داشته است، شدید ترین موانع را مردان فامیل وخانواده دربرابر فعالیت های من ایجاد کرده اند درحالیکه خودها همیشه ازتامین حقوق زنان سخن گفته اند وادعای روشنگری ورهبری دارند.

همانگونه که اشاره شد، آنچه که تاهنوز برای بهبود وضعیت زنان وکاهش خشونت علیه زنان به انجام رسیده است، سمبولیک، شعاری و منحرف ازواقعیت های جامعه بوده است که ریشه وعوامل خشونت علیه زنان در آن نهفته است.

دقت درآمارخودسوزی زنان، دقت درمیزان رشد وتوسعه اعمال خشونت علیه زنان نشان میدهد که تازمانیکه دلایل وعوامل اصلی خشونت موردشناسایی قرار نگیرند وتازمانیکه بستر پرورش وتولید خشونت پابرجا باشد، تلاش های سمبولیک وشعاری برای بهبود وضعیت زنان گره گشای این معضل نخواهد بودوتغییری دروضعیت زندگی زنان بوجود نخواهدآمد. زنان افغانستان وارث محرومیت ومظلومیت تاریخی اند که ریشه های خشونت وتبعیض علیه آنان قبل ازهمه چیز درسنت، فرهنگ وهنجارهای غالب جامعه ودرتفکر ونگرش مردان نسبت به زنان، نفهته است. تغییر این هنجارقبل ازهمه چیز به معنی ومفهوم برهم خوردن توازن قدرت به نفع زنان میباشد که هیچ مردی حاضر به قبول چنین چیزی نخواهد گردید. حتی درمترقی ترین جوامع بشری چنین مشکلی هنوز قابل رویت میباشد. اما آنچه که میتواند اعمال خشونت وستم را علیه زنان کاهش بخشیده  دروضعیت زندگی آنها تغییر وتحول بوجود آورد، آگاهی، اعتماد به نفس و خودباوری خود زنان میباشد که به عنوان یک رویکرد موثر شناخته میشود. هرگاه زنان افغانستان به این خودباوری نایل آیند وتلاشهای خود را دربستر یک تشکل نیرومندسیاسی، فرهنگی ،اجتماعی متمرکزنمایند، بدون هیچ تردید روزنه امیدواری به سمت فردای بهترگشوده خواهد شد و فرایند این تلاشها رفع تبعیض وخشونت علیه زنان خواهد بود.

اما زمانیکه زنان افغانستان فاقد بسترتلاشهای سنجیده شده وهماهنگ باشند، تلاشهای مردان برای رفع تبعیض و کاهش میزان خشونت علیه آنها نوعی دیگری ازبهره برداری از زنان درجهت تامین منافع سیاسی واقتصادی خواهد بود همانگونه که تاهنوز چنین بوده است. حضور موسسات عریض وطویل برای بهبود بخشیدن به وضعیت زنان درصورتیکه زنان همچنان فاقد تشکل نیرومند سیاسی، فرهنگی واجتماعی باشند، هیچ گرهی را ازمعضل زنان بازنخواهد کرد وتبعیض وخشونت علیه زنان همچنان سیرصعودی خواهد داشت. همانگونه که درجریان این هشت سال شاهد آن بوده ایم.  خشونت وتبعیض علیه زنان زمانی رفع میگردد که زنان ازشان انسانی برخوردار گردیده ودرمدیریت و رهبری جامعه سهیم گردند.به باور این قلم زنان باید بیشتر بر انسان بودن خود باورمند باشند متاسفانه در فرهنگ و سنت های جوامع سنتی زنان اول خودرازن میدانند بعد یک انسان واما زنان با انسان دانستن خود در گام نخست میتوانند از حس جنس دوم بودن خود رهایی یافته ومساوی با مردان باشند.

کلام آخر اینکه آنچه که میتواند زنان افغانستان را ازمنجلاب سیاه بختی نجات بخشد، اراده، آگاهی وخودباوری آنها نسبت به استعداد وتوانمندیهای خودشان میباشد. تامین حقوق زنان درجوامع مترقی ودموکراتیک ساده وبدون هزینه به دست نیامده است. آنان با مبارزه مستمر وبا آگاهی بخشیدن به جامعه وبا قبول قربانیهای بی شمار به ارزشهای انسانی و انسان برابری دست یافته اند.

 

;

قوم مرکزی؛ دشمن ارزش های انسانی

racism2

قوم  محوری (ethnocentric یا ethnocentrism) که درحوزه ی علوم انسانی ازبحث های مهم واساسی است؛ گاهی به  نژاد پرستی تعبیرشده و گاه آن را معادل عصبیت  به کار برده اند.

اما واقعیت امر چیزی دیگری است، اگرچه از نظرمعنایی زیاد بی جا نخواهد بود که به جای قوم محوری، گاه از واژه ی قوم مداری و قوم گرایی استفاده شود. ولی از اینکه  هدف ما مقایسه ی این واژه ها و تثبیت معنایی و نحوه ی کاربرد آنها در این مبحث نیست، با یک تعریف  خلاصه از آن گذر نموده  به اصل موضوع می پردازیم.

قوم مداری عبارت است: ازالگوی  ذهنی برتری طلبانه و تمامیت خواهانه که  شخص گرفتار به این اندیشه ی مهلک، در ابعاد مختلف زندگی مبنای داوری و قضاوت هایش  قوم ویژه و آنچه اعم از مادی ومعنوی که مربوط به آن قوم شود، می باشد.

یعنی اگر ارزش های معنوی ، مانند اخلاقیات ، ارزش  ها و هنجارهای اجتماعی و فردی موضوع مورد بحث باشند، با معیار و مرکز قرار دادن ارزش های جزئی واخلاقیات و دگم های قبیله ی که فرد داور منسوب به آن  است ،همه ارزش ها و معنویات دیگران  رامحک می زند و بعد اعلام می کند که سایر ارزش ها و هنجارها درحد سخیف وپست تری  قراردارند، مگر ارزش ها و اخلاقیات قوم محور، اگربحث از تاریخ و فرهنگ و سبک های زندگی شود، بازهم افراد قوم مدارهمان تعصبات کور قوم و قبیله ی خود را برتر شمرده و ارجحیت میدهند.

پس ازاشاره ی اجمالی ، اکنون به زیان های فردی و اجتماعی آن درسطوح مختلف جامعه وشؤن گسترده ی زندگی می پردازیم.

قوم محوری و زیان های سیاسی آن:

افرادیکه  با اندیشه های قوم مدارانه و ویژگی های یاد شده  قدرت سیاسی  را در یک  جامعه تصاحب می کنند، درپی آن می شوند که تمام سیاست و پالیسی های خود را در چهارچوب ارزش های قبیله و قوم خاص  طراحی و تنظیم نموده و پیوندهای خود را درسطح قبیله و مرز و بوم قوم خود خلاصه نمایند، یعنی سیاست های سیاه وسفید دیدن را اختیارمی کنند. اگرکسانی که درچوکات قبیله آنان باشد سفید، درغیرآن همه راسیاه می بینند. از دیگران گریزان اند و به هیچ وجه روحیه ی  دیگر پذیری ندارند وحتا نسبت به انسانیت دیگران مشکوک اند، به جای فرهنگ همزیستی ، انسان دوستی و دیگرپذیری، دیگرستیزی را این گروه، عادت همیشگی و خصلت متصلب دایمی  خود می کنند.  درفرجام قوم محوری وسیاست های ناشی از آن به استبداد سیاسی  و تحمیل فرهنگی منجرشده و فراد این گروه انحصار طلبی وتمامیت خواهی  و حق بودن ، حق سرور بودن را ادعا می کنند، نمونه ی خوب و مصداق های مشهود و ملموس آن را با مراجعه به تاریخ افغانستان و واقعیت های اجتماعی درجامعه ما ، به کثرت می توان یافت.

قوم محوری و زیان های فرهنگی آن:

کشورهای که گرفتار این اندیشه ی مهلک و تعصب کور می شوند، اکثراً مانند خفاشان از نوردانایی و تعاملات فرهنگی دوری می کنند، در اطفاء و انکار روشنایی دانش تلاش نموده و مانند برخی زنده جان ها که در یک سوراخ لانه و بنایی  می گیرند و درخور آن دانایی کسب می  کنند، این افراد دانش و بینش  و همه دیدگاه هایشان قبیلوی و مبتنی به ارزش های قومی است نه ارزش های انسانی ،از جهان های فراخ خبری ندارند.

ازسوی دیگرتردید و شکی وجود ندارد که پیشرفت وترقی جوامع به سطح تیوری پردازی وعملی کردن تیوری ها درزندگی و به کارگرفتن و به خدمت گماشتن آنها  بستگی داشته و زمینه یابی نظریات و تحقق بخشیدن آنها  تلاش های دقیق و نیروها سیال و متحرک  انسانی  را می طلبد. یعنی درحقیت در پشت هرتیوری و نظریه یک عمل نهفته است ، ازاینکه اینگونه جوامع نه خود اهل نظراند و نه نسبت به اندیشه و ارزش های دیگران در بازار افکار و خرد ورزی دلبستگی دارند، نتیجه اش این خواهد شد  که دیگران آسمان ها و قله های رفیع و شامخ  اندیشه و باب های  مسدود اسرار را مفتوح می سازند، اما قوم مداران و یا قوم گرایان مانند حیوانات بی تفکر در یک زندگی مونوتون و یکنواخت و درجزیره ی بایر، سال ها را تکرار می کنند و نه چیزی نو و طرفه برای عرضه کردن دربازارداد و ستد اندیشه دارند ونه طالب چنین چیزهای هستند،فقط با کهنگی و فرسودگی خو گرفته ومعتاد شده اند، به قول مولوی "بوی آزادی ندیده ست  جان او"

نه بوی  آزادی به مشام جان  شان  رسیده و نه با تنوع و تعدد و تکثر توان مواجهه  و رو دررویی  را دارند.

قوم محوران در واقع با معیار قرادادن اررش های فرهنگی و قومی خود، با جهان ارزش ها و تمدن بشری به ستیز ومخاصمه می خیزند و بصورت جزم گریانه از نوآوری و شیوع اندیشه های بکر و طرفه می هراسند و سعی می کنند که مردم را در چهارچوب های بسته ، به دور ازآگاهی  های لازم محصورنگهداری  نمایند.

بصورت کلی اضرار و زیان های زیر را قوم محوری درعرصه فرهنگی  میتواند به پیکر فرهنگ  یک جامعه وارد کنند:

پیش داوری درهنگام قضاوت بر بنیاد داشته ها و ارزش های  قومی از خصایص دیگری خرد سوز وعقل کش این اعتیاد  می باشد، یعنی افرادیکه دچار این بیماری می شوند پیشاپیش یک سلسله تصورات قالبی وچوکات های ساخته شده در ذهن شان دارند و درهنگام مواجهه و برخورد با پدیده های نو، ظرف ذهنی و قالب های پوسیده و تنگ آنان  گنجایش و توان  پذیرش این پدیده های تازه را ندارد ، معلوم است که آن ظرف های کوچک و ضیق  نمیتوانند مظروف فربه ای داشته باشند، از اینجاست که به جای عوض کردن قالب های محقر و متصلب خود به دشمنی با همه ارزش ها و فراوردهای بشری می پردازند، جز دگم ها و جزئیات خود، با هرچه در پهنه ی هستی است، به عداوت می خیزند. باورشان به این است که آنچه ما می اندیشیم ومی دانیم درست و حقیقت مطلق است که خداوند در رهن و گرو ما آورده است، اما دیگران بهره وعدیده ی از حق ندارند، که این خود منجربه خود برتر بینی شده که از بدترین ضررهای  قوم مرکزی محسوب می شود؛ یعنی مطلق گرایان ،قوم مداران و کسانی که با نسبیت ارزش ها  و پلورالزم به معنای اعم آن بیگانه اند،همواره در تلاش به چوکی نشاندن  این اندیشه اند: ما قوم برترهستیم وآنچه ما تولید می کنیم جهانی است و باید در میان همه پذیرفته شده و تعمیم جهانی یابد، درحالیکه از اندیشه ها و ارزش های فرهنگی و هنجارهای دیگران خبری ندارند و فقط آسمان را سقف خود و ستارگان و دیگر سیارات را حتا به نفع خود توجیه می کنند وگویی خداوند به منظور انتفاع آنان همه را خلق کرده ودر خدمت آنان قرارداده است.

قوم محوری درسطح اجتماعی و فردی: این پدیده ی مذموم اشخاص را از بهره وری و بردن حظ  و نصیب از تمام اندیشه ها و محصولات فکری انسانی دور ساخته  و منزوی و زاویه نشین و محروم   می سازد، روحیه ی تساهل و تسامح برای دایم از اشخاص گرفتار به این بیماری ، منتفی می شود ، ارعاب و هراس از دیگر درد  های این مرض می باشد که افراد خارج از محدوده ی قبیله و بیرون ازچوکات خود را، نه تنها نمی پذیرند ، بل آنان  و ارزش های شان را در حد اسفل و پاین تر تلقی نموده و از ارتباط در سطح فردی و اجتماعی  با آنان هراسان بوده و خوداری می کنند.

ازسوی دیگر، این فرهنگ با ادخال واخراج اجتماعی که یکی از راه های شناخت ارزش های فرهنگی و آشنایی با فرآورد های ذهنی و فکری  بشری محسوب می شود ،خاصم و دشمن همیشگی است.

برای مثال همسرگزینی و ازدوج ها در این نگرش  فقط در سطح قبیله و مرزهای قومی خلاصه می شود، یعنی روابط و پیوند ها در کل از نوع  عاطفی وناشی از احساسات می باشد ،نه بر اساس خرد و بنیاد های عقلانی ،درحالیکه یکی ازراه های شناخت فرهنگ ها و سبک ها و الگو های زندگی برای عوام الناس تعاملات از راه های روابط اجتماعی و بیرون کشیدن سطح ازدواج ها ازمحدوده ی  قبیلوی آن می باشد؛ که خود می تواند شناخت حداقلی از سایرفرهنگ را نصیب اقوام جوامع  نمایند وسعه صدر و گشادگی سینه برای شان بدهد تا اینکه اگر ارزشهای دیگران را دوست ندارند، متنفر و دشمن آنها  هم نباشند.


برگرفته از سایت جبهه ملی


آخرین بروز رسانی مطلب در يكشنبه ، 16 حوت/اسفند 1388 ، 09:14

طالبان تنها خطر افغانستان نیستند؛ جنوب را بیسوادی نیز تهدید می کند

pashtun_children

پنج میلیون کودک افغان به مکتب نمی روند و این یک رقم تکان دهنده است، رقمی که می تواند محاسبات در مورد آینده افغانستان را با نتیجه گیری های مایوسانه ای همراه کند.  به گفته رییس جمهور حامد کرزی، که روز گذشته زنگ آغاز سال تعلیمی را نواخت، این رقم 42 درصد از مجموع کودکانی را شامل می شود که به سن مکتب رفتن، رسیده اند. 

شکی نیست که بخشی از این کودکان  به دلیل عدم دسترسی به مکاتب، دور بودن فاصله مکاتب از محل زیست شان، به خاطر فقر و شماری هم به خاطر سنت های محلی از رفتن به مکتب محروم شده اند. اما رقم عمده ای از این کودکان کسانی اند که در مناطق نا امن کشور زندگی می کنند. متاسفانه ضعف حاکمیت دولتی، حضور نیروهای طالبان و سنت های محلی در مناطق نا امن که عمدتا شامل مناطق جنوبی کشور اند، عامل عمده افزایش شمار کودکانی است که به مکتب نمی روند. البته در برخی مناطق دیگر عدم موجودیت مکاتب کافی نیز یکی از عوامل عمده افزایش این رقم است. مثلا در ولایت بادغیس که تا حدی زیادی یک ولایت امن محسوب می گردد، شمار مکاتب موجود به هیچ صورتی متناسب با شمار کودکانی که به سن مکتب رسیده اند، نمی باشد.

هرچند عدم توجه دولت در افزایش شمار مکاتب در مناطق امن کشور به عنوان یک مساله جدی مطرح است، اما در عین حال فراموش نکنیم که تداوم نا امنی در بخش های عمده ای از جنوب کشور تا چند سال دیگر می تواند به یک فاجعه جدی در افغانستان مبدل شود.

عدم دسترسی و عدم فراهم سازی شرایط تعلیمی برای کودکان باعث می گردد تا رقم بیسوادان در  جنوب کشور افزایش یافته و زمینه ها برای عدم توسعه اقتصادی، فرهنگی و سیاسی نیز به همان حد در این مناطق بیشتر شود. در عین حال تجربه نشان داده است که طالبان با استفاده از بستن و سوختاندن مکاتب، تهدید آموزگاران و اخلال امنیت تلاش می کنند که وضعیت به همین ترتیب ادامه پیدا کند، زیرا افزایش لشکر بیسوادان در مناطق جنوب می تواند به عنوان یک منبع کلان سربازگیری برای آنان باشد. کودکی که مکتب نمی رود و بیسواد می ماند، وقتی جوان شود به سادگی شکار افکار افراطی می شود و در عین حال به عامل بالقوه ای مافیای مواد مخدر و جنگ سالاران محلی مبدل می گردد.

این در حالی است که براساس آمار وزارت معارف شمار افراد باسواد در ولایت های نا امن کشور همین اکنون به تناسب ولایت های امن بالاست. همین اکنون پایین ترین رقم افراد باسواد افغانستان در ولایت های چون ارزگان، هلمند و زابل  زندگی می کنند. یا این که سال گذشته از مجموع چهار ولایت جنوبی چون ارزگان، هلمند، زابل و قندهار کمتر از 2000 نفر در امتحان کانکور شرکت کردند، در حالی که افراد واجد شرایط تحصیلی در این ولایت ها به مراتب بیشتر از این رقم است و رقم مذکور در مقایسه با ولایت امن کشور، یک رقم به شدت پایین و تکان دهنده است.

از زمان ظهور طالبان در سال 1992 میلادی تا امروز که هژده سال می گذرد، متاسفانه یک نسل از مردم افغانستان در جنوب و شرق کشور بی سواد ماندند. در این مساله دقیقا طالبان نقش محوری و عمده دارند. آنها با اشاره منابع تمویل، تجهیز و ایجادگر خود قصدا به این روند ادامه می دهند. آنها می خواهند مردم در جنوب کشور بی سواد بمانند، تا زمینه برای سرباز گیری از میان آنان برای شان سهلتر و ساده تر گردد.

متاسفانه بزرگان قومی و سیاستمداران پشتون نیز به این مشکل توجهی جدی نشان نمی دهند. آنها عمدتا مصروف معاملات سیاسی خودشان اند و البته بی میل نیز نیستند تا وضعیت به همین ترتیب ادامه پیدا کند، زیرا گسترش سواد و تعلیم در میان مردم در جنوب زمینه های ظهور نسل جدیدی از سیاستمداران و متخصصین را فراهم می کند و این می تواند برای آنانی که خودشان را نماینده مردم جنوب قلمداد می کنند، یک خطر جدی باشد.

 


زوال رهبران سابق طالبان؛ آيا نسل جديدي در راه است؟

neo_taliban

طي هفته هاي اخير همه روزه خبر بازداشت و دستگيري رهبران طالبان در پاكستان، به نشر مي رسد. اين بازداشت ها شامل عمده ترين فرماندهان طالبان و  اعضاي فاميل ملا عمر و  دستياران و مشاوران وي مي شود.

در ميان چهره هاي كه اخيرا بازداشت شده اند، مي توان از افرادي چون ملا برادر، ملا عبدالكبير، آغا جان معتصم و حاجي آخند زاده نام برد. در طي 9 سال گذشته، موج دستگيري هاي اخير به اين پيمانه از رهبران طالبان بي سابقه بوده است. اقدام هاي اخير حكومت پاكستان در دستگيري رهبران طالبان از چند جهت قابل بررسي است.

1.    بازداشت رهبران طالبان در پاكستان نشان مي دهد كه اين افراد از گذشته هاي دور در اين كشور به سر برده و مقام هاي پاكستاني نيز از محل آنان آگاه بوده اند. حكومت پاكستان طي دهه هاي اخير تلاش كرد تا با استفاده از گروه طالبان به اهداف مهم سياسي ـ نظامي خود در منطقه دست يابد. اكنون به نظر مي رسد كه زوال سياسي نسل گذشته رهبران طالبان، فرا رسيده است. حكومت پاكستان اكنون با بازداشت اين عده از رهبران طالبان چند هدف را دنبال مي كند. نخست اين كه به طالباني كه خارج از مجراي دستگاه استخباراتي پاكستان با حكومت افغانستان وارد عمل مي شوند، هشدار مي دهد كه در صورت تخلف، سرنوشت آنان را در معامله سياسي معلوم خواهد كرد. در كنار اين، اين بازداشت ها به ملا عمر نيز پيام روشن دارد. اكنون ملا عمر ناگزير است كه بيش از گذشته در خدمت پاكستاني ها باشد. ملا عمر اكنون به خوبي مي داند كه در صورت هر نوع سرپيچي از دستورهاي مقام هاي پاكستاني وي نيز از مخفي گاه اش خارج شده و احتمالا بر سرنوشت اش معامله خواهد شد.

2.    ديدگاه دوم در مورد بازداشت هاي اخير اين است كه احتمالا پاكستاني ها در صدد يك حركت دوراني در نسل هاي جديد طالبان مي باشند. نسل جديد طالبان براي پاكستان بهتر مي تواند ماموريت  انجام دهد. زيرا نسل قديم طالبان يا بر اساس تعلق هاي سابق سياسي و يا هم بر اساس قبيله هاي خورد و بزرگ با حكومت افغانستان رابطه برقرار مي كردند. اكنون نسل جديدي از طالبان به صحنه آمده كه فاقد اين وابستگي ها مي باشد. اين نسل نه خود را وابسته به تبار مي بيند و نه وابسته به جغرافياي معين و نه احزاب گذشته سياسي. اين نسل مي  تواند فراتر از اين محدوده مبارزه نمايد و كمتر اسير وابستگي هاي خواهد شد كه ديگر رهبران شان شده اند. بنابراين با موج بازداشت هاي اخير نمي توان زياد اميدوار بود. زيرا اين بازداشت ها به طور سيستماتيك راه را براي نسل ديگر كه به مراتب متفاوت از نسل اول است، باز خواهند كرد.

با اين همه اكنون چند سوال اساسي مطرح است. نخست اين كه چرا رهبران غربي كه سال ها است به  دنبال اعضاي عمده طالبان مي گردند، اين چهره هاي مهم را از نزد پاكستان مطالبه نمي كنند. گذشته از اين، آيا با حضور اين همه مقام هاي طالبان در پاكستان، باز هم مي توان گفت كه پاكستان مامن طالبان نبوده و اين كشور نقشي در حوادث افغانستان نداشته است؟

سوال مهم  ديگري كه مي توان مطرح كرد، اين است كه چرا اين همه دستگيري ها بر وضعيت امنيتي در افغانستان تاثير ندارد؟

هنوز هم طالبان به عنوان يك قدرت مسلح تروريستي در مناطق مختلف مشغول جنگ اند و هر روز با راه اندازي عمليات پيچيده، وضعيت امنيتي در كشور را به چالش مي  كشند.

انتظار اساسي اين بود كه اين دستگيري ها بر وضعيت موجود تاثيرات چشمگير و قابل ملاحظه اي را به همراه مي داشت، اما شواهد نشان مي د هد كه تا حالا كدام اثر جدي و ملموسي به همراه نداشته است.

 


آیا می توان افغان را خرید و یا به کرایه گرفت؟

karzai_brown_region

چندی قبل بیش از 70 کشور در  کنفرانس لندن گردهم آمدند تا بطور رسمی مصالحه با طالبان را از طریق  دادن امتیازات بزرگ سیاسی ، قومی و مالی به تصویب برسانند. کنفرانس به این منظور یک صندوق پولی را نیز افتتاح نمود که برای سال اول 140 میلیون دالر تعهد شده است و انتظار می رود تا 500 میلیون دالر نیز بحیث مشوق های مادی به طالبان  هزینه شود.

بسیاری ها این اقدام برگزار کنندگان کنفرانس لندن را ضعف سیاسی و نظامی غرب دانسته و  آنرا رشوت و فساد نامیدند.   اما  طالبان پیشنهاد  کنفرانس لندن را ظاهراً رد نموده و گفتند که ما بخاطر پول نمی جنگیم و هیچ کسی ما را خریده نمی تواند . برخی ها پیشنهاد پول به طالبان را توهین به مردم افغانستان دانسته و گفتند که افغانها(پشتونها) مردم با غرور هستند و هیچ کسی نمی تواند آنان را بخرد.

انگلیس ها که میزبان کنفرانس لندن بودند، مبتکر رشوت های سیاسی و مالی  به طالبان نیز هستند. انگلیس  ها نسبت به هر کشور دیگر غربی با توجه به سیاست های استعماری گذشته  شان از تجارب بزرگ در تعامل با  سران و نخبگان قبایل پشتون برخورد دار هستند. در بریتانیا یک ضرب ا لمثل معروف سیاسی در تعامل با پشتونها تحت نام افغان ها  معروف است که می گوید:

"شما می توانید یک افغان (پشتون) را  به کرایه بگیرید ولی هر گز نمی توانید او را بخرید."

"You can rent an Afghan’ but you can’t buy one"

این ضرب المثل از دید انگلیسها شناخت از سران قبایل افغان رادر برابر  پول  بیان می کند  و برای هر استعمارگر جدید توصیه می کند  باید آنرا در تعامل با  آنها  در نظر داشته باشد.  کنفرانس لندن که بحث خرید و فروش طالبان را در دستور کار سیاست های غرب قرار داد، شناخت از طالبان را به یک بحث کار شناسی تبدیل نموده است.

در  مقاله حاضر تلاش صورت گرفته تا نشان داده شود که کرزی و طالبان دو رخ  یک بازی هستند؛ هردو بخاطر سه امتیاز تاریخی یعنی: انحصار قدرت، برتری طلبی قومی و امتیازات مادی می جنگند. اما کرزی با رویکرد سیاسی و هنر "چل و ول" و طالبان با ابزار های خشونت و دهشت افگنی اهدافشان را تعقیب می کنند. افزون بر آن این جنگ دو بازیگر اصلی دیگری مثل پاکستان و غرب نیز دارد ولی بدلایل گسترده گی و پیچیده گی بازی آنها  نیاز به بحث جدا گانه دارد.

1. معامله با جیوپلیتیک افغانستان

عدۀ معتقد هستند که افغانستان از لحاظ منابع زیر زمینی یک کشور غنی است و به هزینه بزرگ نیاز دارد تا  آنرا بهره برداری کند و اما  از جهت موقعیت جغرافیایی ارزش استراتیژیک بزرگ دارد. ازینرو با توجه به رقابت های منطقوی و جهانی در هر قرن ارزش جیوپلیتیک افغانستان بلند می رود. چنانچه در سده نزدهم بحیث دروازه ورود به هندوستان و آسیای میانه شناخته می شد و در مرکز بازی بزرگ میان انگلیس و روس قرار گرفت. در سده بیستم در اوج جنگ سرد میان کمپ سوسیالیسم و سرمایداری قرار گرفت و اینک در آغاز سده بیست و یکم در اشغال بیش از چهل کشور جهان قرار دارد.

برخی ها به این نظر اند که افغانستان در دو سده اخیر  تا به امروز هر گز توسط هیچ کسی به شمول شاه شجاع درانی  فروخته نشده شده است، بلکه به کرایه داده شده است.  به نظر این ها هندوستان برای دو قرن به کرایه داده شد و افغانستان برای یک قرن.  الاسکا را روسها به امریکا فروختند و لی هانکانگ توسط چین به انگلیسها برای مدتی 100 سال به کرایه داده شد. از همین جهت است که برخی ها مدعی اند  عبدالرحمن خان در معاهده 1893 مناطقی موسوم به قبایل آزاد  را به هند بریتانوی نه فروخت، بلکه به کرایه داد و از پول های آن کشوری یک پارچه بنام افغانستان را بناء گذاشت که تا به امروز در نقشه جهان وجود دارد.

واقعیت اینست که برخی سران قبایل آزمند افغانستان با درک اهمیت موقعیت استراتیژیکی این کشور در دو سده اخیر از زمان شاه شجاع درانی به این طرف  خاک افغانستان را به قیمت سلب استقلال و آزادی این کشور به این و آن استعمار گر زمان مطابق به نرخ روز فروختند و یا به اجاره دادند.  بدین تر تیب در سایه پول و حمایت نظامی استعمارگران برای خویش جاه و جلال و قدرت استبدادی فراهم کردند، اما همواره با مخالفت آزادی خواهانه مردم افغانستان مواجه شدند. امروز این دور باطل در وجود کرزی تکرار میشود. این نگرانی هم وجود دارد که پس از اخراج قوت های خارجی کنونی ممکنست این دور باطل در وجود شاه شجاع های جدیدی در خدمت قدرت های جدید تکرار شود.

2. کرزی: شاه شجاع شو تا امتیاز بگیری!

با سقوط حکومت طالبان  در پی حوادث یازدهم سپتمبر افغانستان در واقع تولد دوباره یافت؛ نه تنها امنیت آن ، بلکه دولت سازی و بازسازی آن در مرکز توجه جامعه جهانی قرار گرفت. امید واری زیاد می رفت که به کمک جامعه جهانی و به ویژه به همت رهبران و نخبگان سیاسی افغانستان و هم چنان گرفتن درسها از فجایع سی سال گذشته از فرصت طلایی جدید که نصیب مردم افغانستان شده است، استفاده خردمندانه و وطندوستانه صورت بگیرد. اما اینک  نه سال گذشت به استثنای معدود دست آورد ها نه تنها افغانستان دوباره در کام وحشت و جنگ خونین در حال فرو رفتن است، بلکه غرق در فساد، قاچاق مواد مخدر، فقر، بیکاری، بی قانونی، بی عدالتی و تعصب و قبیله گرایی شده است.

گرایش اساسی سیاست دولت افغانستان را در نه سال اخیر انحصار طلبی سیاسی، برتری طلبی قومی و امتیاز طلبی اقتصادی  تشکیل می دهد که عمدتاً از طریق وابستگی به خارجی ها بدست می آید.

واقعیت اینست که در نه سال اخیر پولهای فراوانی کمک های خارجی و در آمد های ناشی از مواد مخدر در افغانستان سرازیر شد که در تاریخ معاصر افغانستان بی سابقه بود. اما زیاد ترین این پول ها در نتیجه فساد لجام گیسخته حیف و میل شد و تاثیرات آن کمتر به روی دسترخوان مردم مشاهده شد. در تحت نام بازار آزاد یک بخش اعظم جامعه فقیر تر شده رفتند   و افغانستان در میان کشور های فقیر در صدر قرار گرفت. این در حالیست که در قطب دیگر جامعه ملیونر های افغانی ظهور نمودند که هر گز در تاریخ افغانستان سابقه نداشته است. چنانچه مافیای عرصه های مختلف از زمین  و منابع طبیعی گرفته تا مواد مخدر و جنایات نظیر آدم ربایی، تجارت جنسی، و غارت گری رشد بی سابقه نموده است. بدین ترتیب بجای دولت عادل و حاکمیت قانون  مافیای دولتی بوجود آمد که تمام معیار حکومت داری آنرا رشوت، غارت و قانون ستیزی تشکیل می دهد.

اما بی عدالتی و امتیاز طلبی خصلت قومی و منطقوی نیز به خود گرفته است. چنانچه بخش اعظم کمک های جامعه جهانی تحت نام راضی نگهداشتن مردم پشتون در مناطق جنوب به مصرف رسید ولی زندگی مردم فقیر پشتون کمتر تغییر نمود. افزون بر آن در آمد های هنگفت مواد مخدر به ویژه در قندهار و هلمند دو مرکز عمده تریاک در افغانستان و در سطح جهان نیز بحیث امتیازات  به مافیای قومی در مناطق جنوب داده شد.  ولی برخلاف در مناطق غیر پشتون نشین به جرم عدم اشتراک در خشونت ها ، علاقمندی به باز سازی و دموکراسی مجازات شده و  از میلیون ها دالر کمک های جامعه جهانی محروم ساخته شدند. سیاست های امتیاز دهی به جنوب و مجازات شمال یکی از بی عدالتی های تلخ نه سال حکومت کرزی در تحت حمایت غرب است.

کرزی چگونه امتیاز می گیرد؟

حامد کرزی بحیث فاسد ترین و بیکاره ترین رهبر در سطح جهانی شناخته شده است. او هیچ بر نامه برای نجات افغانستان نه در نه(9) سال گذشته داشت و نه در آینده خواهد داشت. تمام هنر" چل و ول" او را این تشکیل می دهد که چگونه در بدل  وابستگی به غرب موقعیت سیاسی خود را در افغانستان تقویت ببخشد و اقارب او سرمایه دارتر شوند. روی تصادفی نبوده است که در نه سال اخیر او از هیچ وسایلی مشروع و نامشروع برای دست یابی به این اهداف دریغ نکرد. پیروزی کاذب او در انتخابات اخیر ریاست جمهوری با شیوه های نا مشروع یکی از آن جمله است.

برای کرزی و همدستان او هر کنفرانس بین المللی  یک فرصتی جدیدی دست یابی به اهداف شان است. کنفرانس لندن یکی از طلایی ترین کنفرانس ها در نه سال اخیر است که به کرزی امتیازات گسترده سیاسی، قومی وپولی بخشید. روی تصادفی نبود که او بعد از بازگشت به افغانستان سر از پا نمی شناسد. او مدعی است که طرح های او غرب را وا داشته است که با طالبان معامله کنند و و پول های زیادی به آنها اختصاص  دهند.  او معتقد است که مجوز صحبت با طالبان را از غرب گرفته است  و بدین منظور از هر وسیله ممکن با طالبان مصالحه خواهد نمود و به گفته او" برادران آزرده خاطر" خود را راضی خواهد ساخت. این در حالیست که کرزی در هشت سال اخیر از تهدید و خشونت طالبان نیز بحیث امتیاز استفاده اعظمی نمود و غرب را متقاعد ساخت که اگر او نباشد، جنگ طالبان شدید و قومی میشود. به نظر او برای پایان  بخشیدن خشونت  ها در افغانستان باید رهبر مملکت پشتون باشد و به غیر از خود ش هیچ پشتونی شایسته  تر وجود ندارد که افغانستان را اداره کند.

واقعیت اینست که کرزی و طالبان پشت و روی یک " بازی قبیلوی "هستند که از زمان شاه شجاع درانی  بدین طرف به یک سنت سیاسی تبدیل شده است. کرزی با روش " شاه شجاعی!"  امتیاز می گیرد  و طالبان با توسل به ترور.

3. طالبان: وحشت بیافرین تا امتیاز بگیری!

طالبان بر خلاف ادعای شان یک جنبش آزادی خواه نیستند که با انگیزه ناسیونالیسم بر علیه اشغال غرب بجنگند. همه می دانند که طالبان خود مولود استعمار نو برای تحقق سیاست های جیوپلیتیک پاکستان بحیث ابزار آفریده شده اند. طالبان از لحاظ ترکیب اجتماعی خیلی پیچیده هستند و از گروه های قومی مختلف از  پشتونها گرفته تا پاکستانی ها، چچینی ها، ازبکستانی ها، اعراب تشکیل یافته اند.   از لحاظ عقاید تندروان مذهبی دیوبندی و وهابی هستند. بزرگترین منابع مالی آنها را القاعده، شیخ های عرب و مواد مخدر می سازد. هوا خواهان و طرفداران طالبان عمدتاً در میان قبایل پشتون پاکستان و افغانستان، اعراب و در هسته  حکومت کرزی تشکیل می دهند.

بنابرین طالبان یک گروه مقدس آسمانی نیستند که از آسمان برایشان پول، سلاح ، گروه های انتحاری ، جنگجو و برنامه نازل شود. تعبیر اینکه جنگ طالبان جنگ پشتون ها با غرب  است یک فریب افکار عامه و سر پوش گذاری به جنایات طالبان و مشروعیت بخشیدن آنهاست. زیرا طالبان  نه بخاطر سعادت و افتخارات پشتونها می جنگند و نه بخاطر اسلام و اسلامیت و نه بخاطر آزادی و کرامت انسانی. آنها  در نه سال اخیر  طلایی ترین فرصت را که نصیب پشتونها بعد از 2001 شده بود، ناکام ساختند.   ازینرو  آن پشتونهای  خوش باور که  فکر می کنند در وجود طالبان آرمانهای شانرا می یابند   سخت اشتباه خواهند نمود. بر خلاف تصور کرزی که فکر می کند طالبان" ریشتینی بچیان " هستند،  آنها غده  های سرطانی هستند که برای بدنامی و بد فرجامی پشتونها از جانب پاکستانی ها آفریده شده اند.

باید گفت صلح یک نیاز حیاتی برای افغانستان است و برای دست یابی به این هدف باید از همه وسایل نظامی و سیاسی و اقتصادی استفاده نمود. اما صلح با کی، چگونه و به کدام قیمت؟

بازی جدیدی را که غرب مطابق به سناریوی انگلیسها  و پاکستانی ها آغاز کرده اند نه تنها منجر به پایان جنگ نخواهد شد، بلکه فرصت های طلایی را برای تروریستان و حامیان سعودی و پاکستانی آنها مساعد خواهد ساخت. ازینرو امتیاز دهی به طالبان در واقع تسلیم شدن به تروریسم و قبل از همه تسلیمی افغانستان به پاکستان خواهد بود.

در فرجام باید گفت بر خلاف دید بسیاری ها که مصیبت افغانستان را درتقصیر موقعیت حساس جیوپلیتیک این کشور جستجو می کنند، مشکل افغانستان در جهالت، خیانت  و وابستگی به اجانب نهفته است. تا زمانیکه "افغان" بحیث انسان عقب مانده، قبیله گرا و خود خواه فروخته و یا کرایه شود، هر گز  افغانستان روی آرامش را بخود نخواهد دید و استعمار نیز دست از سر افغانستان نخواهد بر داشت.

موقعیت طلایی جیو پلیتیک افغانستان بخاطر کرایه دادن و یا فروختن به این و آن استعمار گرقرن نیست، بلکه باید از آن خردمندانه برای استقلال، رفاه و سر بلندی مردم افغانستان استفاده نمود.

 


آخرین بروز رسانی مطلب در شنبه ، 15 حوت/اسفند 1388 ، 11:23

سال حساس افغانستان و پاکستان

afpak

به نظر می رسد سال 2010 را باید سال تعیین کننده ای برای افغانستان و تحولات آتی این کشور در نظر گرفت.

دولت افغانستان در کنفرانس لندن که در اولین ماه این سال برگزار گردید تقریبا به تمامی اهداف خود دست یافت و علاوه بر اخذ حمایت جامعه جهانی از طرح مصالحه ملی خود با گروههای شورشی ، افزایش تعداد نیروهای ارتش و پلیس خود تا سقف 305000 نفر تا شهریور 1390 در کنار واگذاری تدریجی مسئولیتهای امنیتی به دولت این کشور و همچنین اختصاص 50% از میزان کمکهای توسعه ای کشورهای مختلف برای بازسازی افغانستان در چارچوب طرحها و پروژه های دولت این کشور ( در گذشته این رقم صرفا 20% را شامل می شده است ) را می توان عمده ترین موفقیتهای افغانستان در جریان این کنفرانس محسوب نمود.

در تمامی کنفرانسهای بین المللی برگزار شده در مورد افغانستان از سال 2001 تا کنون ، هیچگاه محوریت دولت این کشور به این میزان مورد توجه و حمایت جامعه بین الملل قرار نگرفته بود.

مطالعه میدانی رفتار سیاسی دولت افغانستان و کشورهای موثر جامعه جهانی متعاقب اجلاس مذکور نشان از پیشبرد هم زمان چند موضوع دارد.

اول انجام بزرگترین عملیات نظامی مشترک میان نیروهای دولت افغانستان و ناتو برعلیه شورشیان در استان هلمند افغانستان که تا کنون موفقیت آمیز بوده و قرار است بر خلاف گذشته با استمرار حضور در این منطقه و انجام فعالیتهای عمرانی مانع از بازگشت شورشیان به آنجا گردند و در ادامه نیز قرار است این عملیات در استان قندهار انجام و در واقع دو منطقه ای که شورشیان موسوم به طالبان از بیشترین و قویترین حضور برخوردار بودند را پاکسازی نمایند.

دوم ادامه تلاش در دعوت مکرر از شورشیان برای پیوستن به روند مصالحه ملی و تشکیل شورای مصالحه ملی با همین هدف ، مهیا نمودن برگزاری کنفرانس بین المللی افغانستان در کابل و همچنین تشکیل لویه جرگه افغانی بعنوان ظرفی بومی برای دستیابی به توافق با مخالفین و تلاش برای استفاده از ظرفیتهای منطقه ای موثر بر جریانهای شورشی افغانستان و حامیان آنها در دستور کار دولت افغانستان قرار گرفته است.

سوم تشدید اجرای سیاست چند لایه آمریکا در مورد پاکستان که عمدتا متمرکز بر تقویت نقش نهادهای غیر نظامی پاکستان در ساختار تصمیم گیری ، تشویق بخشهای امنیتی و نظامی این کشور در مهار لایه های پنهان و تعیین کننده سیاست این کشور که عمدتا از جنس امنیتی بوده در جهت مقابله با جریانات تندرو و عدم استفاده از کارت افراط گرائی در ارتباط با هند و افغانستان و همچنین حرکت در جهت ساز و کارهائی که منجر به کاهش تنش هند و پاکستان و تعیین چارچوبی برای تعامل میان ان دو کشور هسته ای جنوب آسیا گردیده و طبیعتا از رقابتهای آن دو در حوزه افغانستان جلوگیری شود.

مهمترین اتفاقی که در این راستا صورت پذیرفته تغییر رفتاری است که در حوزه پاکستان مشاهده می شود . کشته شدن رهبران تحریک طالبان پاکستان ( TTP ) ، کشته شدن حداقل یکی از فرماندهان مهم غیر عرب القاعده و کشته شدن محمد حقانی فرزند جلال الدین حقانی و از فرماندهان طالبان افغانی ظرف یکی دو ماه اخیر هر چند توسط هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا در مناطق قبایلی پاکستان صورت گرفته ، اما این عملیات نیازمند اطلاعات دقیق زمینی است که به سختی می توان باور نمود بدون همکاری بخشهای رسمی در پاکستان صورت پذیرفته باشد. همچنین دستگیری تعدادی از مسئولین ارشد طالبان افغانی ( برخی اخبار حاکی از دستگیری 7 نفر از مجموع 15 عضو شورای موسوم به شورای کویته نظیر ملا برادر ، مولوی عبدالکبیر ، ملا عبدالقیوم ذاکر ، ملا احمد جان آخوندزاده ، ملا عبدالرئوف ، ملا محمد یونس و ملا محمد حسن می باشد ) در کنار تمایل علنی مقامات پاکستان جهت میانجیگری میان طالبان افغانی و دولت افغانستان و نیز ارائه تعریف جدیدی از مفهوم افغانستان بعنوان عمق استراتژیک پاکستان ، که توسط فرمانده ارتش پاکستان بیان گردید را می توان اتفاق قابل توجه ای در بازشناسی رفتار پاکستان ظرف ماههای اخیر ارزیابی نمود.

سوال عمده ای که در این رابطه مطرح می گردد این است که:

آیا این تغییر رفتار در پاکستان را باید بعنوان تاکتیکی جدید از سوی لایه های پنهان سیاست این کشور تلقی نمود که با آگاهی از این که غرب ، ناتو و آمریکا فرصت زیادی برای ایجاد تغییر در افغانستان و عبور از بحران جاری ندارند ، لذا با هدف حفظ اعتماد غربیها و خصوصا آمریکا ، ادامه برخورداری از کمکهای آنها و طبیعتا ممانعت از تشدید فشار آنها ، خرید زمان ، نوسازی بدنه عملیاتی طالبان و تصفیه جناحهای غیر همراه در آن ، این رویکرد را در چارچوب سیاست دوگانه پیشین دنبال نموده و منتظر فرارسیدن دور جدید ناکامیها و ناامیدیهای ناتو و آمریکا از تحولات افغانستان بویژه در حوزه نظامی می باشد .

به نظر می رسد در این صورت پاکستان تصور دستیابی به منافع حداکثری در افغانستان و در چارچوب نوعی توافق اجباری غرب با خودش را دنبال می نماید .ویا باید این رفتار را تغییری راهبردی در سیاستهای پاکستان تلقی نمود . بدین مفهوم که شرایط داخلی پاکستان ، بروز و ظهور برخی نشانه های نافرمانی در طالبان افغانی ، وضعیت منطقه ای و رویکرد غرب و آمریکا ، تصمیم گیران لایه های آشکار و پنهان این کشور را به این نقطه رسانده که امکان ادامه سیاست دوگانه سابق میسر نبوده و انجام مذاکره میان گروههای مختلف شورشی و دولت افغانستان امری اجتناب ناپذیر می باشد و لذا با تغییر بازی در افغانستان به دنبال اخذ نقشی محوری در مدیریت مذاکرات احتمالی آتی می باشند.

به هر صورت به نظر می رسد پاکستان بدون توجه به شرایط واقعی موجود در منطقه و با تکیه بر همان معیارهای سابق هر نوع رویکردی در افغانستان را در راستای دو اصل ذیل دنبال می نماید:

1- امکان استفاده هند از جغرافیای افغانستان بر علیه پاکستان وجود نداشته باشد.

2- هر دولتی در افغانستان رویکار می آید یک هم پیمان و دوست واقعی برای پاکستان بماند.

در جمع بندی از وضعیت موجود توجه به ارزیابیهای ذیل می تواند مفید واقع گردد :

1- به نظر می رسد نوعی همگونی میان اتفاقات صورت پذیرفته در حوزه افغانستان و پاکستان با راهبرد جدید اعلام شده از سوی آمریکا در این مورد وجود داشته و در واقع اجلاس لندن فرصت تبیین و قبولاندن این راهبرد به کشورهای مشارکت کننده در اجلاس را در اختیار آمریکا قرار داد . نکته قابل توجه در این زمینه آستانه کم تحمل اکثر کشورهای اروپائی است که در افغانستان حضور دارند . سقوط دولت هلند و وجود اعتراض در برخی دیگر از کشورهای اروپائی نسبت به چگونگی و مدت حضور در افغانستان ، اهمیت عنصر زمان را در سیاستهای ناتو و آمریکا در این کشور برجسته تر می نماید.

2- هر چند ضرورت انجام مذاکره با مخالفین و شورشیان از مدتها قبل مورد تاکید دولت افغانستان قرار داشت اما اجلاس لندن مشروعیت و حمایت جامعه جهانی از این رویکرد را مورد تاکید قرار داد . در همین راستا توجه به این نکته حائز اهمیت است که برگزاری هر گونه مذاکره با نیروهای مخالف در چارچوب حفظ دستاوردها و ساختارهای بدست آمده طی 8 سال اخیر و با محوریت دولت افغانستان ، در صورتی که تضمین کننده بازگشت ثبات و امنیت به این کشور باشد قاعدتا مورد حمایت دوستان افغانستان قرار خواهدگرفت و در نقطه مقابل بی توجهی به این موضوعات و تلاش کشورهای غربی و بویژه آمریکا برای ساده سازی موضوع بدون توجه به پیچیدگیهای آن نوعی فرار به جلو محسوب و می تواند فروپاشی و بی ثباتی لجام گسیخته را به همراه داشته باشد.

3- به نظر می رسد حل بحران افغانستان در گرو تقویت ظرفیت های دولت افغانستان ، خروج نیروهای خارجی ، محور قرار گرفتن همکاریهای صادقانه منطقه ای و حمایت جامعه جهانی از این همکاریها با توجه به نقش و موقعیت کشورهای موثر منطقه می باشد . البته غرب و بویژه آمریکا با بی توجهی به این مهم و ادامه پافشاری بر سیاستهای گزینشی در منطقه حتی در مواجهه با بحران افغانستان که کانون همگرائی جهانی محسوب می شد در مسیری گام بر میدارد که نتیجه ای بیش از دستاوردهای 8 سال گذشته برای آنها به همراه نخواهد داشت . این در حالی است که فعال شدن و محور قرار گرفتن ظرفیت کشورهای منطقه مناسبترین روشی است که نه تنها ثبات و امنیت را برای افغانستان و منطقه به ارمغان خواهد آورد ، بلکه غرب و آمریکا بدون پرداخت هزینه های بیشتر و ناکامیهای گسترده تر می توانند از بحران افغانستان عبور و مانع از توسعه فعالیت گروههای افراطی و یا تروریستی گردند.


صفحه 1 از 48