
در دشت مکان دارم، هم فطرت آهويم
تنگ است محيط آن جا، در باغ نمی رويم
من لاله ی آزادم، خود رويم و خود بويم
مشّاطه نمی خواهد زيبايی رخسارم
نی در طلب يارم، نی در غم اغيارم
هر صبح نسيم آيد، بر قصد طواف من
آهو برگان را چشم، از ديدن من روشن
پروانه بسى دارم، سرگشته به پيرامن
من لاله ى آزادم، خود رويم و خود بويم
ازجلوه ى سبز و سرخ، طرح چمنى ريزم
گشته است ختن صحرا، از بوى دلاويزم
خم مى شوم از مستى، هرلحظه و مى خيزم
سر تا به قدم نازم، پا تا به سر انگيزم
من لاله ى آزادم، خود رويم و خود بويم
جوش مى و مستى بين، در چهره ى گلگونم
داغ است نشان عشق، در سينه ى پرخونم
رانده ست جنون عشق، از شهر به افسونم
قيد چمن و گلشن، بر خويش نگیرم من
آزاده برون آيم، آزاده بميرم من
من لاله ى آزادم، خود رويم و خود بويم











