
برون سر از این بار ننگ آوریم

برون سر از این بار ننگ آوریم

به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی...
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی...
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن.
ترجمه از احمد شاملو

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای سادهی سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانههای خستهی غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنهی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچهی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازهی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

خیــــال مــن یقیــن مــــن
جنــاب کفــر و دیــن مـــن
بهشت هفتمیـــــن مـــــــن
دیــــار نــازنیــــن مــــــن
کـــوه و کمـــر غلام شـان
قیامتـــــی قیـــــام شـــــان
چــــه آفتــابــــی و آتـشـی
چه مـــردان سر کشــــــی
شهـــادت و مــــــــراد را
بگــوش سنگ سنـگ خود
چــه سخت نعـــره میکشـد
گلــــوی سر زمیـــن مــــن
بــه خـــانــه خـانه رستمی
بخــــانه خـــانــــه آرشــی
بــــــرای روز امتحـــــــان
دلاوری کمــــــان کشـــــی
چــــه سر فـــراز ملتــــی
چـــه سر بلنــــــد مـردمی
کــه خــاک راه شان بـــود
شرافت جبیـــن مـــــــــــن

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی، نه سروری
نه هم آوازی نه شوری
زندگی گویا ز دنیا رخت بر بسته است
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است
این چه آئینی؟
چه قانونی؟
چه تدبیری است؟
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من از آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر
من سرودی تازه می خواهم
جنبشی، شوری، نشاتی، نغمه ای،
فریاد هایی تازه می جویم
من به هر آئین و مسلک کو، کسی را از تلاش اش باز دارد یاغیم دیگر
من ترا در سینه امید دیرین سال خواهم کشت
من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم
کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش
نیستم شبکور کز خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا، یکزمان ساکت نمی مانم
با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش
من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز
جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست
موج بی تابم که بر ساحل صدف های پری می آورم هر روز
کرم خاکی نیستم من آفتابم
جویبارم من موج بی تابم،
تا بچند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن؟
تا بچند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن؟
شهپر ما آسمانی را بزیر چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشت
گوش سنگین خدا از نغمه ی شیرین ما پر بود
زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما،
چو بید از باد می لرزید
اینک آن آواز و پرواز بلند،اینک این خاموشی سنگین و تاریک؟
اینک آن همبستری با دختر خورشید
و این هم خوابگی با مادر ظلمت؟
من هرگز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نخواهد شد
زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ وخم این راهش ز الوان حوادث رنگ پذیرد
زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"
ز جنبش وا نماند
گر چه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد
زندگی هم چنان آب است
آب اگر راکد بماند،
چهره اش افسرده خواهد گشت و بوی گند میگیرد
در ملال آبگیرش غنچه لبخند می میرد
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند
مرغکان شوق در آیینه تارش نمی جوشند
من سر تسلیم به درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ
من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز
بیم من از مرگ یک افسانه ی دلگیر بی آغاز و پایانست
من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم
من سرودی تازه خواهم خواند، گوش کسی نشنیده باشد
من نمی خواهم به عشقی سالیان پابند بودن
من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه توانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن
من نه توانم لبی را بارها با شوق بوسیدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه
من عشق تازه می خواهم
قلب من با هر تپیدن یک آرمان تازه می خواهد
سینه ام با هر نفس یک شوق تازه، یک درد بی اندازه می خواهد
من زبانم لال
حتی یک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستیدن نمی خواهم
من خدای تازه می خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آئین مطرود وحرام می پرستی را
من بناموس قرون بردگی ها یاغیم دیگر
یاغیم من، یاغیم من، کو بگیرندم، بسوزندم
گو بدار آرزوهایم بیاویزند
گو بسنگ نا حق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند
من از این پس یاغیم دیگر
من یاغیم دیگر
صفحه 1 از 2