خانه » خبر و دیدگاه » نگاهی به ‘پټه خزانه’ از چند روزنه

نگاهی به ‘پټه خزانه’ از چند روزنه

‘پټه‌خزانه’ پاره سی‌ویکم قرآن مجید نیست و تنها از همین رهگذر، میتواند نقدشونده باشد. پټه خزانه نخستین، یگانه و فرجامین گنجینه فرهنگ هم نیست و ازین رو، گم کردن، یافتن و سنجیدن آن نباید سرمایه ارزش و ارزش سرمایه پشتو را کاستی یا فزونی بخشد.

اگر آنچه درین زمینه درین برگه میخوانید، یکسره نادرست باشد؛ هرگز نخواهد توانست غباری بر آیینه و نمکی بر جیوه آن “گنج پنهان” افشاند، وانگهی در پیشگاه آنانی که تا کنونم شایسته خواندن میپندارند، شرمسارانه پوزشخواه خواهم ماند. وگر حتا اعشاریه‌اش درست باشد و بتواند نسیم نازک نقد را سوی جلگه‌زار ادب پشتو وزاند، پاداشم را خواهم گرفت.

پر بیهوده نخواهد بود – باری از بهر آزمون – بپذیریم که نشانه پرسش گذاشتن در پهلوی نامها، پدیده‌ها، باورها و روندهای سنگ‌شده ریشه در زمین کین و ماجراجویی ندارد. چه کسی – مگر دیوانگان زنجیری – آسایش نمیخواهد؟ برانگیختن، بازنگریستن، واکاویدن و گرد تکاندن از روپوش یادگارهای بایگانی آبایی دشمن‌تراشی نیست؛ ورنه سیاسنگ (نویسنده) همانند هزاران هزار خواننده دیگر خوب میداند که پی‌دی‌اِف «آیین دوست‌یابی/ دوست‌افزایی» نبشته دیل کارنیگی در جستجوگر گوگل رایگان دسترس است.

پشتو متل زیبایی دارد: “دوست به دی وژړوی، دشمن به دی وخندوی” (دوست ترا خواهد گریاند، دشمنت خواهد خنداند). گرچه آماجم از نوشتار‌ کنونی خنداندن یا گریاندن نیست، هرگاه ناخواسته و ندانسته بیراهه ورزم، خواهشمندم به جای باراندن نفرین و دشنام، آگاهم سازید و به راهم آورید.

آیا بررسی “پټه خزانه” را بهتر از قلندر مومند، کاظم یزدانی، علی اکبر جعفری، لوسیا سیرینالای، پروفیسور گیورگ مورگنستیرنه و دکتور لویی دوپری نوشتن خواهم توانست؟ حاشا! “من این خیال نبینم به عمر خویش شبی”؛ ولی میکوشم دگرگونه بنویسم.

به چگونگی پدیدار شدن “گنج پنهان” از کنج آشکار کویته/ پاکستان کار ندارم. این را انبار انبار و انبوه و انبوه نوشته‌اند؛ میخواهم به پرسشهای زیرین پاسخ یابم:

آیا نویسنده یا نویسندگان “پټه خزانه” را میشود در دهلیز و دالان تاریخ شناسایی کرد؟ چرا باید این گزینه در بهار 1943 میشگفت؟ آیا امیر کروړ – سراینده نخستین چکامه پشتو – پارسنگ ترازوی پیمایش وزنه رستم‌ پیش از چشم گشودن زال و رودابه است؟ اگر هان، چسان؟ وگر نه، چگونه؟

چرا نام دفتری که به پیداترین سیماهایی چون عبدالرحمان، خوشحال ختک، دوست محمد کاکړ، محمد ایاز نیازی و چند هنرمند پرآوازه دیگر میپردازد، “پټه خزانه/ گنج پنهان” باشد؟ آیا آگاهانه میخواستند دوصدوپانزده سال نهان باشد و پس از آن یافت گردد؟

اگر “پټه خزانه” نابِ ناب است، گراف شعر پشتو در هزاروچند صد سال پسین نمایانگر چیست؟ پیشرفت چشمگیر، اُفت قهقهرایی یا درهم برهمی مکرونی؟ مشت نمونه بسیار: 335 سال پیش نازو توخی (مادر میرویس هوتکی) دوهزار بیت ناپدید داشت؛ ولی یگانه رباعی وی با چنین مایه شگفت‌انگیز سرشار از رونق سورریالیزم گم نمیشود و به یاد پیرمرد نود ساله میماند:

سحرگه وه د نرگس لیمه لانده
څاڅکی څاڅکی ی لسترگو څڅیده
ما ویل څه دی کښلی گله ولې ژاړی
ده ویل ژوند می دی يوه خوله خندیده”
(بازتایپ امانتدارانه رسم‌الخط متن قلمی “پټه خزانه”/ برگ 96: س‌س)
*
برگردان [جاودانیاد عبدالحی حبیبی] سحرگه چشم نرگس تر بود
قطره قطره از چشمش میچکید
گفتمش چیست ای گل زیبا چرا میگریی
گفت زندگانی من یکدهن خنده است

کمابیش 200 سال پس از مرگ نازو، محمد اقبال لاهوری – پشتو ندانستن یکسو – با کدامین معجزه، سوژه‌ نادیده، ناشنیده و ناخوانده آن هنرمند را قاپید و سرود:

شبی زار نالید ابر بهار
که این زندگی گریه پیهم است
درخشید برق سبک سیر و گفت
خطا کرده‌ای خنده یکدم است

باید در رشته خوشباوری دکترا داشته باشم تا بپذیرم که افزون بر پنج سرود همگون از پنج سرودپرداز دیگر “پټه خزانه” در سده‌های گوناگون، با همین هوا و همین کلیدواژه‌ها (سحرگه، گل، بهار، شبنم، شگفتن، پژمردن، خنده، گریه، خزان، ریزان و …)، آفریده علامه اقبال هم توارد و تصادف است؛ مگر اینکه نازو توخی سه سه‌ونیم سده پیش نزیسته و نمرده، بل خواننده خیلی هوشمند و پیرو شیوه اقبال هفتاد هشتاد سال پیش باشد.

چرا شماری از پنجاه‌ویک شاعر “پټه خزانه” – زن و مرد، بی‌آنکه همدیگر را بشناسند یا بخوانند – در جغرافیا و تاریخ پراکنده هزار سال، معتاد یکی دو وزن مشخص عروضی هستند؟ چرا تقریباً همزمان از آن رخ برتافتند؟ گرایش مستزادسرایی و مشتقات شکسته آن پیش از الفبای زندگی رودکی سمرقندی و دقیقی بلخی از کدام لوح و قلم برخاسته بود؟ چرا این بافه زیبا امروز در پشتو از چشم افتاده‌است؟

آیا ترانه 220 سال پیش بهادر خان که احمدولی آن را خوانده (البته با واژه “اور” [آتش] به جای “زور”) و نمونه عبداللطیف اڅکزی را میتوان پایان این ساختار خوشبافت پنداشت؟

بیلتون د زور دی تر لیمو می سهار نم څاڅی
لکه شبنم څاڅی
دا سره یاقوت مې پلمن کښ ستا پغم څاڅی
په غم الم څاڅی
(بازتایپ امانتدارانه رسم‌الخط متن قلمی “پټه خزانه”/ برگ 64: س‌س)
*
برگردان [جاودانیاد عبدالحی حبیبی] فراقت غالب است و سحرگه از چشم نم
مانند شبنم میچکد
در غمت این یاقوت احمر به دامنم
با کمال الم میچکد

نگاهی به “پټه خزانه” را با آوردن پرس‌وپال و پاسخ و پیشنهاد، اندک اندک در هفت بخش پیشکش خواهم کرد؛ زیرا هر شام پیاپی نه شما را آزردن خواهم و نه خود را خستن.

خرابی از کجا آغاز شد؟ برای یافتن پاسخ نیازی نیست بار دیگر روآوریم به مقالاتی که علیه “پته خزانه” نگاشته شده‌اند. لایه‌سنجی سخنان زیرین میتواند چهلچراغ تاریکیهای پرسش‌انگیز باشد.

ماجرا از تکاندن غبار چند برگه دستنویس بازیافته از رف کنار منبر مسجد روستای آدم خان/ ناوه هیرمند در 1932 آغاز شد.

1
«پنجاه سال پیش مسجد به مسجد در جستجوی کتابهای کهنه میگشتم و تاقچه‌های خاک‌آلود حجره‌ها را میپالیدم تا مگر چیزی شایسته نگهداری به دست آید. با همین آرزو و امید، نگاهم افتاد به نسخه فرسوده، کِرم‌خورده و بیسراپای کنزالدقایق فقه حنفی چاپ هند، در میانش چهار ورق دگرگونه، نبشته با خط زشت که دستخوش تاراج موریانه‌ها نشده بودند. در نگاه نخست دانستم که پشتوست و در شروع خواندم “هذا کتاب تذکرة‌الاولیا”. این یافته ده سال نزدم ناخوانده ماند، زیرا برایم دشوار بود. در 1941 که جلد نخست کتاب “پشتانه شعرا” را چاپ میکردم، توانستم آن را بخوانم. مولف کتاب سلیمان فرزند بارک خان از قوم ماکو سابزی، باشنده ارغستان کندهار است.» (برگهای یکم و دوم، مقدمه پشتو “تذکرة‌الاولیا”، پوهاند عبدالحی حبیبی، کابل – دهم می 1982/ برگردان: س‌س)

پاراگراف بالا آرمان بلند، گرایش شورانگیز و تلاش خستگی نشاسانه حبیبی بیست ساله در راه یافتن شناسنامه نیاکان را نمایش میدهد.

2
«هنگامی که کتاب “تذکرة‌الاولیا” کشف و چند برگش پخش شد، ادب پشتو را از نگاه تاریخ خیلی باقدامت معرفی کرد. بعد از آن خواستم که این سلسله جست‌وجو و کاوش نگسلد و همیشه به این امید بودم که خدا کند ذخیره خوب دیگر و وثیقه محکمتر از آن بیابم که اصالت و قدامت و عظمت ادبی ما را بسیار زیاد سازد و پرده ستر و اخفا را از رخ روشن تاریخ زبان ما بردارد.» (برگهای 166 و 167، “کابل مجله”، شماره پنجم، پوهاند عبدالحی حبیبی، کابل – 1943/ برگردان: س‌س)

پاراگراف دوم ناآگاهانه میپردازد به فاش ساختن رازهایی که باید پنهان نگهداشته میشدند: (1) چهار برگ کهنه سلیمان ماکو گرچه پیشینه ادبیات پشتو را به ما شناساند، بسنده نبود. (2) پس از آن خواستم جست‌وجو و کاوشم دنباله یابد، زیرا (3) امیدوار بودم و در دل میگفتم خدا کند ذخیره خوب دیگر و وثیقه محکمتر ازین بیابم؛ تا (4) اصالت و قدامت و عظمت ادبی ما را بسیار زیاد سازد و (5) پرده ستر و اخفا را از رخ روشن تاریخ زبان پشتو بردارد.

آیا آمیزه پنج تکه پیشگفته خواننده را به یاد این دو مصراع نغز میرزا اسدالله غالب نمی‌اندازد:

بیخودی بے‌سبب نہیں غالب
کچھ تو ہے جس کی پرده داری ہے
برگردان
خود را بیخبر انداختن، بدون دلیل نیست
چیزی هست که پرده‌پوشی میشود

به گمان زیاد، “پته خزانه” پیش از نوشتن همان پاراگراف، میان سالهای 1935 و 1940 “پیدا” شده بود و در جای خیلی مطمین و مصون نگهداری میشد؛ ورنه جاودانیاد حبیبی علم غیب نداشت و نمیتوانست مانند ” بیخودی بے‌سبب” غالب، نشانه‌های ظهور قریب‌الوقوع آن را یکایک چنین رونمایی کند: چهار ورق تذکرة‌الاولیای پشتو بسنده نیست. باید جستجویم جاری باشد و با آنکه امیدوار هستم، خدا کند آنچه که یقینیاً به زودی مییابم، ذخیره بهتر و وثیقه محکمتر از تذکرة‌الاولیای پشتوی یافته از هیرمند باشد.

گزینش واژگان “ذخیره بهتر” به معنای”خزانه” خوبتری که هنوز “پُت” است و “وثیقه محکمتر” همانا سند استوارتر از یادداشتهای سلیمان ماکو با چشمداشت صددرصد دقیق و حسابی از آنچه هنوز پیدا نشده (ولی همینکه به دست آید باید “اصالت و قدامت و عظمت ادبی” ما را زیادتر سازد و پرده پنهان از رخ روشن تاریخ زبان پشتو بردارد) سر سوزن جایی برای اگر و مگر و شاید نمیگذارد.

شما را نمیدانم، خودم نمیتوانم چشم و گوش بسته بپذیرم که سراسر این پیشگویی خدایگونه تصادفی است و پنج سال پس درست در دل هدف میزند.

3
«علامه عبدالعلی آخندزاده خالوزی کاکر را از ده سالگی میشناختم. این عالم بزرگ و شاعر متفکر با شعرش انگیزه اندیشه فلسفی را در جوانی به من بخشید.

در زمستان 1935 میخواستم هند بروم. در بازار کویته [پاکستان امروزه] آخندزاده را نشسته در دکان طبابت دیدم. “طلوع افغان” چاپ کندهار که من مدیرش بودم، به او فرستاده میشد. مرا شناخت و پیشانیم را بوسید. نخستین بار او را دیدم و با هم درد دل کردیم.

چهار سال پس از آن (1939) پیغام علامه عبدالعلی به من رسید: “یک تذکره کهنه پشتو یافته‌ام، اگر امکان چاپ شدنش در کندهار باشد، خواهم فرستاد.” این پیام برای من که تشنه یافتن یک ورق یا یک بیت پشتو بودم، مژده تولد پسر بود. گفتم: “خودم به کویته خواهم آمد و آن را خواهم دید.”

خوب! خوب! کارهای خداوند بود که نرفتم. در 1940 از کندهار به کابل آمدم و اینجا “د پشتو تولنی مشر” (گرداننده انجمن پشتو) شدم و سرگرم کارهای رسمی، چنانی که تا پایان 1941 برای سر خاریدن هم وقت نداشتم.

در بهار 1943 کویته رفتم و آشنای دیرین و بزرگوار مهربان عبدالعلی آخندزاده را دیدم. او کتاب معهود را نشانم داد. «زما چی سترگی پر ولگیدی، یو “پته خزانه” وه چی د مخه نه ما نه بل چا هغه لیدلی وه. ما ارواشاد اخندزاده ته وویل چی خو په رشتیا هم پته خزانه ده که یی ماته راکی، زه به یی چاپ کم او جهان ته به شکاره سی»: همینکه چشمم به آن افتاد، یک “پته خزانه” (گنج پنهان) بود که قبلاً نه من آن را دیده بودم و نه دیگری آن را دیده بود. به روانشاد آخندزاده گفتم: این به راستی هم “پته خزانه” (گنج پنهان) است. اگر به من بدهی، چاپش خواهم کرد و به جهان نمایان خواهد شد.

خداوند بر آخندزاده رحم کند با شنیدن سخنم زیاد خوش شد. پیشانی او باز و لبهانش خندان گشت و گفت: «ما خو تا ته ساتلی وه. وائی خله او چاپ ئی که! خو گران کتاب دی حواشی او توضیحات غواری. باید داسی چاپ شی چی هر حوک په وپوهیدلای شی»: برای تو نگهداشته بودمش. بگیر و چاپش کن. ولی کتاب دشوار است حواشی و توضحیات میخواهد. باید چنان چاپ شود که هر کس آن را بداند.

پس از آن “پته خزانه” نمایان شد. چندین بار چاپش کردم. تاریخ ادب پشتو را تا هزار سال پیش رساند. آن نسخه قلمی اکنون در کتابخانه نسخ خطی کابل محفوظ است.

مگر آخندزاده به دلیل مصلحتهای خاص از من خواهش کرد که در چاپ کتاب نام او را یاد نکنم. تا زمانی که آن مرحوم زنده بود، نامش را نگرفتم. این راز امانت او بود. پس از وفاتش، اگر کسی پرسیده، حقیقت را پنهان نکرده‌ام. این سطرها را به یاد روانشاد عبدالعلی آخندزاده مینویسم و میپذیرم که اگر آن مرحوم این کتاب را در کویته و پشین نمییافت، اکنون دست زبان و ادب پشتو از داشتن این خزانه تاریخی تهی میماند.

نمیدانم علت آشکار نساختن نام علامه مرحوم چه بود. مگر تا زنده بود، اخلاقاً مکلف به براورده ساختن خواستش بودم. اینک که از جهان رفته، حقش را میپذیرم و روانش را شاد میخواهم.» (برگهای 302 تا 304 “پته خزانه چا، چیری او حنگه پیدا کر؟” (پته خزانه را چه کسی، در کجا و چگونه یافت؟) مجموعه مقالات “تاریخی پلتنی”، عبدالحی حبیبی/ کابل – 1975/ برگردان: س‌س)

از هر کنج و کنار این نوشته پرسش پی پرسش میروید. پیش از روییدن پرسشهای تهدابی، آیا شما نیز مانند من گمان میبرید که علامه عبدالعلی آخندزاده خالوزی کاکر از شرافت، شیفتگی و دلبستگی آسمانی دوست جوانش به زبان پشتو سوءاستفاده کرده بود؟ نامبرده چرا نگفت که خود این گنج پنهان را از کجا و چگونه یافته‌است؟ زبانم لال، آیا کتاب “پته خزانه” پرونده ننگین، بسته هیرویین یا کاپیتال کارل مارکس بود که آخندزاده صاحب تا دم مرگ نخواست با نام خودش پیوند یابد؟ آیا او با این کارش آبروی جاودانیاد حبیبی را گروگان نگرفته بود؟ از کجا بدانیم که محمد هوتک نام مستعار عبدالعلی خالوزی کاکر نیست؟

در نگاه من جاودانیاد عبدالحی حبیبی دانشمند آگاه، عاشق زبان پشتو و خیلی خوشباور بود. آیا میتوان آمیزه این سه ویژگی را نارسایی خطرناک پنداشت؟ برای آدمی به بزرگی و توانمندی حبیبی، آری.

از آوردن “پته خزانه” به کابل در مارچ 1943 تا چاپ و بازچاپ سالانه آن هر بار با شمارگان 5000، سی‌ودو سال گذشت. در درازنای سه دهه، علامه عبدالعلی آخندزاده خالوزی – گویا یابنده و نگهدارنده اصلی “گنج پنهان” – را در افغانستان کسی نمیشناخت؛ زیرا جاودانیاد عبدالحی حبیبی نامش را بر زبان نمی‌آورد و میگفت:

«ﺩ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭﺳنی ﻧﺴﺨﻪ ﭘﻪ ۱۱۲ ﻣﺘﻮﺳﻄﻮ ﻣﺨﻮ ﮐﻲ ﺩ ﻣﺤﻤﺪ ﻋﺒﺎﺱ ﮐﺎﺳﻲ ﭘﻪ ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﺧﻂ ﺩ ﮐﻮئټی په ښار ﭘﻪ ۱۳۰۳ هـ ﮐﻲ ﺩ ﺣﺎﺟﻲ ﻣﺤﻤﺪ ﺍﮐﺒﺮ ﻫﻮﺗﮏ ﻟﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﻟﻪ ﻫﻐﻲ ﻧﺴﺨﯥ څخه ﻧﻘﻞ ﺳﻮﯦﺪﻩ ﭼﻲ ﭘﻪ ۱۲٦۵ ﮐﻲ ﺩ ﻧﻮﺭﻣﺤﻤﺪ ﺧﺮﻭټی ﭘﻪ ﺧﻂ ﺳﺮﻩ ﺩ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻣﻬﺮﺩﻝ ﺧﺎﻥ ﻣﺸﺮﻗﻲ ﺍﺩﻳﺐ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺍﻭ ﺍﺩﺏ ﭘﺎﻟﻮﻧﮑﻲ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﭘﺎﺭﻩ ﺍﺳﺘﻨﺴﺎﺥ ﺳﻮﯤ ﺩﻩ. ﺩ ﺩﯤ ﺍﻭسنی ﻧﺴﺨﯥ ﻣﺎﻟﮏ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺣﺎﺟﻲ ﻣﺤﻤﺪﺍﮐﺒﺮ ﺧﺎﻥ ﻫﻮﺗﮏ ﻭ، ﭼﻲ ﺩ ﺫﻭﻕ ﺗښتن ﻳﻮ ﺗﺎﺟﺮ ﺍﻭ ﺍﺩﻳﺐ ﻭ ﺍﻭ ﺩ ﻣﻠﻲ ﺷﻌﺮ ﺳﺮﻩ ﻳﯥ ښه ﻋﻼﻗﻪ ﺩﺭﻟﻮﺩﻩ ﺍﻭ ٦۰ ﮐﺎﻟﻪ ﺩﻣﺨﻪ ﻳﯥ ﭘﻪ ﮐﻨﺪﻫﺎﺭ ﮐﻲ ﺩ ﭘښتو ﮐﺘﺎﺑﻮ ﻳﻮﻩ ښه ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﺭﺍﻏﻮﻧډه کری او پښتو یی ښه ﻟﻴﮑﻠﻪ. ﻟﮑﻪ ﭼﻲ ﻣﺎ ﺩ ﺩﻩ ﺩ ﺍﻭﻻﺩﻭ خحه ﺩ ﻧﻮﻣﻮړﻱ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﯥ خینی ﻣﻬﻢ ﮐﺘﺎﺑﻮﻧﻪ ﻟﻴﺪﻟﻲ ﺩﻱ ﺍﻭ ﺩﻏﻪ ﻧﺴﺨﻪ ﻫﻢ ﻧﻮﻣﻮړﻱ ﺫﻭﻕ ﻟﺮﻭﻧﮑﻲ ﺗﺎﺟﺮ ﺩ ﻳﻮﻩ ﮐﺎﺗﺐ ﭘﻪ ﺫﺭﻳﻌﻪ ﺍﺳﺘﻨﺴﺎﺥ ﮐړی دﻩ.»

“نسخه کنونی کتاب [پته خزانه] در 112 برگ با دستنویس معمولی محمد عباس کاسی در شهر کویته در ۱۳۰۳ ﻫـجری برای ﺣﺎﺟﻲ ﻣﺤﻤﺪ ﺍﮐﺒﺮ ﻫﻮﺗﮏ از روی نسخه یی که در ۱۲٦۵ به قلم ﻧﻮﺭﻣﺤﻤﺪ ﺧﺮﻭتی برای ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻣﻬﺮﺩﻝ ﺧﺎﻥ ﻣﺸﺮﻗﻲ ﺳﺮﺩﺍﺭ ادیب و شاعر ﺍﺩﺏ‌ﭘرور ﺍﺳﺘﻨﺴﺎﺥ شده، نقل گردیده‌‌است. مالک نسخه کنونی ﻣﺮﺣﻮﻡ حاجی ﻣﺤﻤﺪﺍﮐﺒﺮ ﺧﺎﻥ ﻫﻮﺗﮏ بود که بازرگان صاحب ذوق بود و به شعر ملی علاقه خوب داشت و شصت سال پیش کتابخانه خوبی از کتابهای پشتو گردآورده‌بود و پشتو را خیلی خوب مینوشت. از طریق فرزندانش برخی کتابهای مهم کتابخانه او را دیده‌ام و این نسخه را همان بازرگان دارای ذوق ذریعه کاتبی استنساخ کرده‌است.” (آخرین دیباچه “پته خزانه” – 1950/ بازتایپ متن و برگردان: س‌س)

جاودانیاد حبیبی از ژرفای شادمانی و سپاس در پیشگاه دربار سلطنت مینویسد: «پشتو تولنه نسخه این اثر قیمتی را در ۱۳۲۲ [1943] به دست آورد و به امر و هدایت ع‌.ج‌.ل‌.ع سرداد محمد نعیم خان وزیر امور خارجه و معاون صدارت عظمی که در آن وقت عهده وزارت معارف را به کف داشتند، بعد از تصحیح و ترجمه فارسی و تحشیه و تعلیق به طبع رساند.»

ناگفته پیداست که پس از آوردن “گنج پنهان” به پایتخت، مقام والای حبیبی در نگاه کابینه همایونی سلطنتی از ریاست “پشتو تولنه/ اکادمی پشتو” تا کجاها رسیده باشد.

با سپیده‌دم دهه 1950 تندباد آشفتیگهای تازه سیاسی در کشور وزید و ریگ زیر دندان طلایی سلطان شکست. جاودانیاد حبیبی با آگاهی سیاسی بلندی که داشت، بیدرنگ پیامدها را ناگوار یافت و به پاکستان گریخت. آنجا حزب “آزاد افغانستان” را پیریزی کرد و از سنگر نخستین شماره ارگان “آزاد افغانستان” (بیست‌وسوم دسمبر 1951) فریاد جمهوریخواهی – به بهای سرنگونی سلطنت – سر داد. واکنش دستگاه شاهی ازینسو اعلام سلب تابعیت عبدالحی حبیبی بود.

خواهید پرسید: نقد و بررسی “پته خزانه” را با گزارشهای سیاسی دهه 1950 چه کار؟ پاراگراف فارسی زیرین به خامه جاودانیاد حبیبی در میان مقاله “کرشمه‌های استبداد” چندین ناپرسیده را پاسخ میدهد و شاید مایه پرسشهای بیشتر هم گردد:

«من نمیدانم خاندانی که اجداد شان به خیانت و وطنفروشی از خاک افغانستان رانده شدند و اولاد شان در دیره دون هند پیدا و تربیه گردیدند و هنوز هم زبان دری و پشتو را زبان مادری خود نمیدانند و نه روان صحبت کرده میتوانند و در خانه‌های خود هندی گپ میزنند و تا دیروز به سبب خیانت‌های خود از خاک افغانستان رانده شده بودند، با آن سوانح ننگین و اجنبی‌پرستیهای تاریخی، چگونه به خاک افغانستان صادق شدند؛ ولی امثال ما مردم که عمری را در تنویر اذهان و خدمات علمی و ادبی کشور عزیز صرف کرده‌ایم و زبان مرده و نامرتب پشتو را زندگی ادبی و تاریخی بخشیده‌ایم و به علت این که ملت‌آزاری، ستمگاری، یغماگری و چور و چپاول آل یحیی را انتقاد می‌کنیم، از شرف افغانیت و وطنیت و ملیت محروم شویم. عجبا! مدتی برعکس باشد کارها/ شحنه را دزد آورد بر دارها» (شماره دوم هفته‌نامه “آزاد افغانستان”/ شنبه، هفتم جدی ۱۳۳۰/ بیست‌ونهم دسمبر 1951)

امتداد آزردگی جاودانیاد عبدالحی حبیبی در شماره شصت‌ویکم همان هفته‌نامه (جمعه، هفدهم جوزا ۱۳۳۳/ هفتم جون 1953) تندتر و تلختر به چشم میخورد: «شما بگویید: که بود زبان شما را از حالت بدویت محض به صورتی انکشاف داد که امروز از تاریخ یک هزار سال و چند قرن واقف اید و افتخار دارید که زبانی را دارا هستید که اقلاً قبل از رودکی هم اشعار جذاب و گیرنده داشت.»

آیا آنچه خواندیم، پسندیده است؟ مگر پیش از کارکردهای مرحوم حبیبی و دوستانش، پشتو “زبان مرده و نامرتب” بود؟ آیا “پته خزانه” یگانه، نخستین و واپسین گنجینه فرهنگی بخشی از مردم افغانستان است؟ اگر هدف “پته خزانه” نیست، آنان با کدام تلاشها “زبان مرده و نامرتب” پشتو را زندگی ادبی و تاریخی بخشیده‌اند؟ آیا نیمه بیشتر آثار مرحوم حبیبی و نزدیکترین همکارانش خدمت به زبان فارسی نیست؟

آیا اینگونه طعنه‌زنی، توهین بی‌پرده به گویندگان زبان پشتو نخواهد بود؟ آیا آفرینشگران، هنرمندان، سرودپردازان، پژوهشگران، نویسندگان و دست‌اندرکاران پیکار فرهنگی با آنچه میورزند، بر مردم احسان میکنند و حق دارند بر آنان منت گذارند؟ آیا فوران همچو خشم آتشفشان، جایگاه لرزان “پته خزانه” را بیش از پیش آسیب‌پذیر، پرسش‌انگیز و آشوبزده نمیسازد؟

کابوس خواب آشفته برگهای تاریخ افغانستان را نارامتر میساخت. جاودانیاد عبدالحی حبیبی که در دسمبر 1951 گفته‌بود: «سوانح ننگین، اجنبی‌پرستیهای تاریخی، ملت‌آزاری، ستمگاری، یغماگری و چور و چپاول آل یحیی را انتقاد میکنیم. /…/ [زیرا] اجداد شان به خیانت و وطنفروشی از خاک افغانستان رانده شدند، اولاد شان در دیره دون هند پیدا و تربیه گردیدند، هنوز دری و پشتو را زبان مادری خود نمیدانند، در خانه‌های خود هندی گپ میزنند و تا دیروز به سبب خیانت‌های خود از خاک افغانستان رانده شده بودند»، در 1960 – پریشان و پشیمان – از پاکستان برگشت و در سایه شاه که خود را “سایه خدا” میپنداشت، به کمک محمدهاشم میوندوال از سوی دربار بخشیده شد.

“پته خزانه” بار دیگر در پایتخت و دوردستهای کشور شگفت و پانزده سال پیاپی همانند روزهای آغازین بر سر زبانها و زیر پرسشها افتاد تا اینکه در کنفرانس ویژه (کتابخانه دانشگاه کابل/ 1975) نام علامه عبدالعلی آخندزاده خالوزی کاکر در نقش سرچشمه “گنج پنهان” نخستین بار شنیده شد. جاودانیاد حبیبی در پاسخ آنانی که خواهان آگاهی بیشتر بودند، گفت:

«در 1939 پیغام علامه عبدالعلی به من رسید: “یک تذکره کهنه پشتو یافته‌ام، اگر امکان چاپش در کندهار باشد، خواهم فرستاد.” این پیام برای من که تشنه یافتن یک ورق یا یک بیت پشتو بودم، مژده تولد پسر بود. گفتم: “خودم به کویته خواهم آمد و آن را خواهم دید”. … در 1940 از کندهار به کابل آمدم، اینجا ریس اکادمی پشتو شدم و سرگرم کارهای رسمی، چنانی که تا پایان 1941 برای سر خاریدن هم وقت نداشتم.

در بهار 1943 کویته رفتم و … عبدالعلی آخندزاده را دیدم. کتاب معهود را نشانم داد. همینکه چشمم به آن افتاد، یک “پته خزانه” (گنج پنهان) بود که قبلاً نه من آن را دیده بودم و نه دیگری آن را دیده بود. گفتم: “این به راستی هم گنج پنهان است. اگر به من بدهی، چاپش خواهم کرد و به جهان نمایان خواهد شد”. خداوند بر آخندزاده رحم کند با شنیدن سخنم زیاد خوش شد. پیشانی او باز و لبهانش خندان گشت و گفت: “برای تو نگهداشته بودمش. بگیر و چاپش کن. ولی کتاب دشوار است حواشی و توضحیات میخواهد. باید چنان چاپ شود که هر کس آن را بداند.”

آخندزاده به دلیل مصلحتهای خاص خواهش کرد که در چاپ کتاب نام او را یاد نکنم. تا زمانی که آن مرحوم زنده بود، نامش را نگرفتم. این راز امانت او بود. پس از وفاتش، اگر کسی پرسیده، حقیقت را پنهان نکرده‌ام. این سطرها را به یاد روانشاد عبدالعلی آخندزاده مینویسم و میپذیرم که اگر آن مرحوم این کتاب را در کویته و پشین نمییافت، اکنون زبان و ادب پشتو از داشتن این خزانه تاریخی تهی میماندند. نمیدانم علت آشکار نساختن نام علامه مرحوم چه بود. مگر تا زنده بود، اخلاقاً مکلف به براورده ساختن خواستش بودم. اینک که از جهان رفته، حقش را میپذیرم و روانش را شاد میخواهم.» (“پته خزانه را چه کسی، در کجا و چگونه یافت؟”، مجموعه مقالات “تاریخی پلتنی”، عبدالحی حبیبی/ کابل – 1975/ برگردان: س‌)

جاودانیاد حبیبی که در بیست سالگی مسجد به مسجد و حجره به حجره در پی یک برگ پشتو سرگردانی میکشید و به گفته خودش “تشنه یافتن دو مصراع پشتو” بود؛ چرا به شادمانی برابر با “مژده تولد پسر” از یافتن چنان امانت ارجناک پشتو که تنها برای او نگهداری میشد، خونسردانه پشت کرد و چهار سال پیهم برای دیدن آن کتاب نرفت؟ نامبرده رییس اکادمی پشتو بود و از نگاه وظیفوی میتوانست رسماً به هزینه دولت برود و برگردد.

پرسشها:
(11) اگر خدانخواسته، در جریان سالهای تغافل و انتظار، موسپید بیماری به نام علامه عبدالعلی آخندزاده خالوزی میمرد، سرنوشت “پته خزانه” به کجا میکشید؟
*
(22) مالک “پته خزانه” چرا چهار سال آزگار چشم‌ به‌راه دوستی که باید از افغانستان بیاید، نشست و نخواست این اثر گرانبها را به نزدیکترین چاپخانه سنگی شهر کویته ببرد و با کمترین پول هزار نسخه به دست ‌آورد؟
*
(33) جاودانیاد حبیبی در نخستین دقیقه تماشای کتاب بیدرنگ و با حکم قاطع گفت: «همینکه چشمم به آن افتاد، یک “پته خزانه” (گنج پنهان) بود”. او چرا فراموش کرد که نسخه‌های قلمی از نگاه رنگ دوات، شناسایی خط، کیفیت کاغذ، عمر صحافت، سلیقه صفحه‌آرایی، هنجارهای نگارشی و دهها نمایه تکنیکی دیگر، از سوی کارشناسان آبدیده در نهادهای ویژه همین رشته، چندین ماه و شاید چندین سال موشگافانه وارسی و سختگیرانه ارزیابی میشوند تا اصالت و بداهت شان به شیوه علمی روشن گردد؟
*
(44) این پژوهشگر بیمانند که زندگیش را در راه بررسی هنر و فرهنگ گذاشته بود، چرا در نخستین دیدار با کتاب “پته خزانه” با داوری شتابزده فرمود: «قبلاً نه من آن را دیده بودم و نه دیگری آن را دیده بود»؟ گیریم خودش ندیده بود؛ از کجا دانست که “دیگری” هم آن را ندیده‌است؟

چگونه باور کنم کتابی که در 1728 نگاشته شده و سپس از قندهار تا کویته بارها کاروان به کاروان، منزل به منزل و صندوق به صندوق دست به دست گردیده‌، در جریان 215 سال (تا مارچ 1943) کسی آن را ندیده باشد؟

آیا علامه عبدالعلی آخندزاده آخرین مالک “پته خزانه” کس نبود؟ مگر دو مالک پیش از وی (ﺣﺎجی ﻣﺤﻤﺪ ﺍﮐﺒﺮ ﻫﻮﺗﮏ و ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻣﻬﺮﺩﻝ ﺧﺎﻥ ﻣﺸﺮقی) هم “پته خزانه” را داشتند و هم ندیده‌بودند؟ آیا ﻧﻮﺭﻣﺤﻤﺪ ﺧﺮﻭتی در 1886 و محمد عباس کاسی در 1924 دوصدویازده صفحه را با چشمان بسته رونویسی کرده‌بودند؟

در هندسه و مثلثات با “قضیه فیثاغورث” شکنجه میشدم، قضیه “پته خزانه” برایم پیچیده‌تر از آن شده میرود. پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب است. دستم به دامن خواننده آگاه! از بهر خدا کمک کنید.

جاودانیاد عبدالحی حبیبی مینویسد: «از دیر زمانی در تاریخ زبان و ادبیات ملی مطالعه داشتم و به ریشه‌یابی آثار قدیمی این زبان مصروف بودم. تلاشهای کنجکاوانه ورزیدم؛ ولی دستاورد پانزده سال مطالعاتم نتوانست تاریخ ادب پشتو را بیشتر از سه چهارصد سال معلوم سازد. ثمره تحقیقاتم را اولین بار در “طلوع افغان/ 1935” با عنوان “تاریخچه شعر پشتو” به فارسی نوشتم.»

متن اصلی: «ﻟﻪ ډﯦﺮﻱ ﻣﻮﺩﯤ څخه ﻣﻲ ﺩ ﻣﻠﻲ ﮊﺑﻲ ﺩ ﺍﺩﺏ ﭘﻪ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﮐﻲ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺩﺭﻟﻮﺩﻩ ﺍﻭ ﺩ ﺩﯤ ﮊﺑﻲ ﺩ ﺯړﻭ ﺁﺛﺎﺭﻭ ﭘﻪ څرﮎ ﺍﻳﺴﺘﻠﻮ ﺑﻮﺧﺖ ﻭﻡ، ﺍﺳﺘﻘﺮﺍﻭﻱ ﻣﻲ ﻭﮐړﯤ، ﺧﻮ د ۱۵ ﮐﺎﻟﻮ ﺩ ﻣﻄﺎﻟﻌﺎﺗﻮ ﭘﻪ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﮐﻲ ﻣﻲ ﺩ پښتو ﺍﺩﺏ ﺗﺎﺭﻳﺦ، ﺗﺮ ﺩﺭﻭ څلوﺭﻭ ﺳﻮﻭ ﮐﺎﻟﻮ ﺩﻣﺨﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﻪ ﮐړﺍﯼ ﺳﻮ، ﺍﻭ ﺩ ﺧﭙﻠﻮ ﭘﻠټنو ﻣﺎﺣﺼﻞ ﻣﻲ ﻟﻮﻣړﯼ ﭘﻼ ﭘﻪ ۱۳۱۴ ﮐﻲ ﺩ” ﻃﻠﻮﻉ ﺍﻓﻐﺎﻥ” ﭘﻪ ﺟﺮﻳﺪﻩ ﮐﻲ ﺩ “تاریخچه ﺷﻌﺮ ﭘښتو” ﭘﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﭘﻪ ﭘﺎﺭﺳﻲ ﻭﻟﻴﮑﯽ.» (آخرین دیباچه “پته خزانه” – 1950/ بازتایپ و برگردان: س‌)

با آوردن “پانزده سال” پویش و تلاش، سپس چاپ و پخش دریافتها در 1935 آشکار میگردد که نامبرده آغاز سرگردانی هدفمند را از ده سالگی در 1920 آغاز کرده‌بود.

به گواهی تاریخ، «نخستین مکتب ابتداییه قندهار به نام “شالیمار” در 1919 گشایش یافت. عبدالحی حبیبی پانزده ساله در 1925 از همین شالیمار شهادتنامه کامیابی به دست آورد و در مکتب ابتداییه دیگری معلم مقرر گردید.»

هزار البته، نوجوانی با همچو پیشینه چشمگیر دانایی حق دارد از ده سالگی دنبال تاریخپویی زبان مادری بیفتد. ایکاش خداوند به هر کودک گوینده هر زبان، چنین اندیشه و انگیزه ستایش‌انگیز ارزانی دارد.

نیز پرسشی به میان می‌آید: دانشمندی به این بزرگی چگونه پذیرفت که پهلوانی به نام “امیر کرور” یکهزاروچندصد سال پیش (700 تا 770 میلادی) “ویاړنه” (مباهات‌نامه) زیرین را سروده‌است:

برگردان [جاودانیاد حبیبی]

من شیرم بر روی زمین پهلوان‌تری از من نیست
در هند و سند و در تخار و کابل نیست
در زابل هم نیست/ پهلوان‌تری از من نیست
تیرهای اراده و عزم من مانند برق بر دشمنان میبارد
در جنگ و پیکار میروم و میتازم بر گریزندگان
و بر شکست‌خوردگان/ پهلوان‌تری از من نیست
فلک با افتخار زیاد برخود ظفرهای من میچرخد
سمهای اسپ من زمین را میلرزاند و کوهها را زیرورو میسازم
مملکتها را ویران سازم/ پهلوان‌تری از من نیست
هاله شمشیر من هرات و جروم را فراگرفته
غرج و بامیان و تخار نام مرا برای درمان دردها ذکر میکنند
در روم روشناس و معروفم/ پهلوان‌تری از من نیست
تیرهای من بر مرو میبارد و دشمن از من میترسد
بر سواحل هریوالرود میروم و پیاده‌ها از پیشم میگریزند
دلاوران از من میلرزند/ پهلوان‌تری از من نیست
زرنج را به سرخرویی شمشیر فتح کردم
دودمان سور را به سرداری و آقایی اعتلا دادم
عموزادگان خود را بلند بردم/ پهلوان‌تری از من نیست
بر مردم خود مهربانی و رواداری دارم
با اطمینان آنها را تربیه و پرورش میکنم
همواره نشو و نما میدهم/ پهلوان‌تری از من نیست
حکم من بدون تعطیل بر کوههای شامخ جاری است
دنیا از آن من است، ستایندگان بر منابر نام مرا میستایند
در روزها، شبها، ماهها، سالها/ پهلوان‌تری از من نیست

بازتایپ دستنویس “پته خزانه” (س‌س):
*
زه يم زمرى پر دې نړۍ لما اتل نسته
پهند و سند و پر تخار او پر کابل نسته
بل په زابل نسته/ لما اتل نسته
غشي د من مې ځي بريښنا پر ميرڅمنو باندې
په ژوبله يونم يرغالم پر تښتیدونو باندې
په ماتیدونو باندې/ لما اتل نسته
زما د بريو پر خول تاويږي هسک په نمنځ و پیوياړ
د آس لسوو مې مځکه ريږدي غرونه کاندم لتاړ
کړم ايوادونه اوجاړ/ لما اتل نسته
زما د تورې تر شپول لاندې دى هرات او جروم
غرج و باميان و تخار بولي نوم زما په اودوم
زه پیژندويم په روم/ له ما اتل نسته
پر مرو زما غشي لوني ډارې دښن راڅخه
د هرېوالرود پر څنډو ځم تښتې پلن راڅخه
رپي زړن راڅخه/ لما اتل نسته
د زرنج سوبه می در توری پمخ سور وکړه
پباداری می لوړاوی د کور د سول وکړه
ستر می تربور وکړه/ لما اتل نسته
خپلو وگړو لره لور پیرزوينه کوم
دوى پډاډينه ښه بامم ښه ې روزنه کوم
تل ې ودنه کوم/ لما اتل نسته
پر لويو غرو مې وينا درومې نه پځنډو پټال
نړۍ زما ده نوم مې بولي پر دريځ ستا يوال
پورځو شپو میاشتو کال/ لما اتل نسته

از نخستین مقاله “پته خزانه فی‌المیزان” (قلندر مومند/ 1976) تا دسمبر 2016، بیشتر از چهل نوشته خوب و خراب در پیرامون ارزش یا بیهودگی سروده بالا نگاشته شده‌اند. آیا میتوان باز هم نوشت؟ آری.

(1) «شیخ کته متی‌زی غوریاخیل در کتاب “لرغونی پشتانه” (افغانهای قدیم) نقل میکند از کتاب “تاریخ سوری”: امیر کرور فرزند امیر پولاد در سال ۱۳۹ هجری در مندیش غور امیر شد و وی را “جهان پهلوان” میگویند.» (برگ پانزدهم متن قلمی “پته خزانه”)

جاودانیاد حبیبی نه تنها سرنوشت دو کتاب ثبوت سازنده وجود امیر کرور (لرغونی پشتانه و تاریخ سوری)، بلکه نزده اثر دیگر یادشده در “پته خزانه” را درین سطر کوتاه تعیین میکند: «دا کتابونه چی تر اوسه مونژ ته نه وه معلوم، د زمانی په تیریدلو سره ورک شوی دی” = این کتابها که تا کنون به ما معلوم نبودند، با گذشت زمان گم شده‌اند. (آخرین دیباچه “پته خزانه” – 1950/ بازتایپ و برگردان: س‌)

کابرد واژه “ورک/ گم” درنگ میخواهد. نمیگوید “نابود”، میگوید “گم” شده‌اند تا پنجره مژده آینده باز باشد. از همینرو، کانديد اکادميسين مرحوم محمد صديق روهي مینویسد: «برخی کسان بر مآخذ پته خزانه انگشت میگذارند و میگویند: اینها کجا هستند؟ البته این موضوعی است که پژوهش جداگانه میخواهد، ولی اینجا بسنده خواهد بود یادآوری شود که شاید بعضی ازین مآخذ از بین رفته باشند و بعضی دیگر شان شاید پیدا شوند.»

«ځينې کسان د پټې خزانې ماخذونو ته ګوتې نيسي او وايي چې دغه ماخذونه چيرې دي؟ دا البته داسې موضوع ده چې ځانته جلا څيړنه غواړي خو دلته دومره يادونه کافي ده چې ځينې ماخذونه به ښايي چې له مينځه تللي وي او ځينې نور يې ښايي وموندل شي.» (“د پټی خزانی ارزښتونه/ ارزشهای پته خزانه”، کابل – 1984/ بازتایپ و برگردان: س)

(2) فرمانروای سترگی که به تنهایی صد جنگاور را نقش زمین میساخت؛ کاخهای غور، بالشتان، خیسار، تمران و برکوشک را چشم برهم زدن فتح میکرد؛ نه تنها هریرود بل سراسر هرات، جرم، تخار، کابل، زابل، غرجستان/ بامیان و مرو را زیر نگین داشت، راست تا سند (هندوستان) و چپ تا روم (ترکیه یا ایتالیا؟) روشناس بود، چرا برون از “پته خزانه” در کوچکترین سند خاور و باختر یافت نمیشود؟

همه هیچ، این عنقای کهسارنشین غور هزاروچندصد سال پیش، نام شهر “روم” را از کجا شنیده بود و چگونه میدانست که در آن گوشه جهان (ترکیه یا ایتالیا) نیز شناسا و پرآوازه است؟

(3) هنرمندی که تقریباً 1300 سال پیش، واژگان نوین اتل (قهرمان)، برشنا (برق)، ميرڅمن (دشمن)، يونم (میروم)، يرغالم (میتازم)، تشتیدونو (گریزندگان)، ماتیدونو (شکست‌خوردگان)، نمنځ و وياړ (سپاس و افتخار)، اوجاړ (ویران)، د تورې شپول (هاله شمشیر)، زړن (دلیر)، مخسور (سرخروی)، لوړاوی (بلندا)، ډاډينه (باورمندی)، دريځ (منبر)، به ویژه “پیژندوي” (سرشناس پرآوازه) را در ساختارهای گرامری برتر از اکنون سروده‌بود، با آنهمه استعداد رشک‌انگیز نغزگرایی، چرا پیش از نیمایوشیج، احمد شاملو، یدالله رویایی، طاهره صفارزاده، رضا براهنی، امان‌الله سیلاب صافی، اسحاق ننگیال، غفور لیوال و نوپردازان دیگر، به جای گزینش کلیشه‌های وزن عروض و آهنگ ترانه‌وار، “فلک را سقف” نشکافت و در گستره سرایش “طرح نو” درنینداخت؟

(4) آیا آفرینشگر چکامه دلنشین “زه يم زمرى پر دې نړۍ لما اتل نسته” (من شیر هستم در این جهان، پهلوانتری از من نیست) این دو مصراع منسوب به بهرام پنجم فرزند یزد گرد یکم – شاه ساسانی – را نگرفته‌است: منم آن شیر ژیان و منم آن ببر یله/ نام من بهرام گور، کنیتم بوجبله؟

(5) هرگز نخواهم دانست “امیر کرور” فرزند ذهن کیست: علامه عبدالعلی آخندزاده خالوزی در نیمه دوم دهه 1930 یا هنرمند داناتر و آگاهتر از وی در نیمه نخست دهه 1940؛ ولی با گمان زیاد میگویم: “جهان پهلوان پته خزانه” آمیزه این چهار عنصر است: توان رستم زال، پیکار ابومسلم خراسان، آرمان آرش کمانگیر و زبان خوشحال ختک. به بیان دیگر، امیر کرور بازتاب چهره سینماسکوپ هنرپیشه رویایی هشتاد سال پیش بر پرده نمایشگاه هزاروسه صد سال پیشتر است.

اگر میگویید نیست، به خواهش من نگاهی بیندازید به چند مصراع ناب نازنین زیرین و آنها را بگذارید کنار “سلفی واژگانی” امیر کرور تا نهنگ زندانی در پیاله را بشناسید.

نن به شپه زما د يار په کوم مکان وی؟
جلوه ګر به په کوم هټ په کوم دکان وی؟
(حمید مومند)
امشب نگارم در کجا رخت افگنده باشد؟
در کدامين بازار جلوه‌گر خواهد بود؟
*
راځه چې يوه جوړه کړو جونګړه په ځنګل کې
تر هغه ګورو يو بل ته، چې ورک شو په يو بل کې
(حمزه شینواری)
بیا سرپناهی سازیم در میان جنگل
چنان چشم در چشم نگاه کنیم تا در یکدیگر گم شویم
*
ما خوب لیده په خدایږو چی زه ته سره پخلا یو
خوژی خوژی خبری د زړه حال یو بل له وایو
(خوشحال ختک)
به خدا! خواب میدیدم که من و تو آشتی هستیم
حال دل را با سخنان شیرین به یکدیگر میگوییم
*
ای عشقه! نامراده! تا څه په غمو سر کړم؟
عالم زيست ‌و روزگار کا، زه تل خون جگر خورم
(ملنگ جان)
ای عشق! ای نامراد! به چه بلاهایی گرفتارم ساختی؟
مردم به زندگی و روزگار ميرسند، من پيوسته پريشانم
*
وگوره ته ما ته، ستا نظر کی څنگه ښکارم
زه د خپلو اوښکو سمندر کی څنگه ښکارم
(سلما شاهین)
نگاهم کن، در دیدگاهت چگونه به چشم می‌آیم
در دریاب اشکهای خودم چگونه به چشم می‌آیم
*
په لويو غرو باندې راتاو شول توفانونه
ږلۍ وريږي، مځه دلته شپه وکه، پاتې شه باران دی
(عبدالله غمخور)
توفانها بر فراز کوههای بزرگ تابیدند
ژاله میبارد، مرو، امشب همینجا بمان. باران است
*
څنگه مینه زما وستا وه، څنگه هیر شو د یو بل نه
زه خو گل ستا د پیکی وم، څنگه پریوتم اوربل نه
(زاخیل)
چه عشقی میان ما بود، چگونه از هر دو مان فراموش شد
گل شکنج کاکلت بودم، چگونه از گیسو فروافتادم
*
چي په خندا ورته د خوژ زړه پرهارونه نشی
چيری دی هم ستا د شايست غوټی گلونه نشی
(رحمت شاه سائل)
هرگز شگفته مباد غنچه زيباييهايت
گر زخمهای دلم را به خنده باز کردن نتواند
*
بیا هغه شان ووایه، ما ته جانان ووایه
درته یادیږم که نه؟ ښه په ایمان ووایه
زه یم ټپه د مینی، ته “یه قربان” ووایه
(محمد انور چپرهاری)
باز همانگونه بگو، مرا “جانان” بگو
یادت می‌آیم؟ از صدق دل بگو
مصراع عشق هستم! فریادزنان بخوان
*
کله ناکله ست د جام کوه
پر تا مین یم، په ما پام کوه
(سیف‌الرحمان سلیم)
گهگاه جامی تعارف کن
دوستت دارم، به من توجه کن
*
و صدها نمونه دیگر ..

عبدالشکور رشاد با ریش بلند، عبدالحی حبیبی با عینک، محمدگل مومند با کلاه، حبیب‌الرحمان قلندر مومند و متن قلمی شعر امیر کرور در “پته خزانه”

کسی که با زبان و نوشتار پشتو آشنایی سرسری نیز داشته باشد، دو فرهیخته فرشته‌خوی این فرهنگ علامه عبدالشکور رشاد و عبدالرووف بینوا را میشناسد. اگر پاکیزگی این دو هستی سترگ را پالودگی پرنیان گویم؛ به آنان ستم خواهم کرد، نه به ابریشم.

وگر از میان آن دو یکی برگزیده شود، دوست و دشمن رشاد را نماد راستگویی و راستکاری خوانده، سر و گردن برتر از بینوا خواهند پنداشت.

در برگهای 170 و 171 “پته خزانه فی‌المیزان” نوشته حبیب‌الرحمان قلندر مومند، سرودپرداز و منتقد ژرفنگر زبان پشتو میخوانیم:

«دانشمند بزرگ افغانستان علامه عبدالشکور رشاد در مقاله “د خیرالبیان لیک‌دود” (آیین نگارش خیرالبیان) در 1974 مینویسد: «ساختار مروج کنونی “ځ” که بالای حرف “ح” همزه “ء” کشیده شده؛ ساخته وزیر محمدگل مومند است که سپس همه‌پذیر شد و اینسو و آنسوی سرزمین پشتونخوا رواج یافت. پژوهش دانشمند آگاه [رشاد]، بسیار مهم است زیرا هنگام تالیف تحقیقی کدام کتاب، بزرگواران مرحوم حبیبی و مرحوم بینوا همکارانش بودند. تا امروز [سی‌ویکم جولای 1988] همین بخش مقاله یادشده از سوی این دو بزرگوار آشکارا تردید نشده‌است. لذا، ناگزیر هستیم پژوهش دانشمند آگاه پروفیسور رشاد در پیرامون “آیین نگارش” را موقف همگانی افغانستان بشماریم.»

«پوهاند رشاد وایی: د “ځ” اوسنی مروج شکل چی د “ح” پر همزه “ء” کښلی دی، د وزیر محمد ګل خان مومند ایجاد دی چې وروسته عام شو او په لروبر پښتونخوا کې رواج وموند. د فاضل پوهاند دا تحقیق په دې لحاظ ډیر اهم دی چې دوی په کوم کتاب کې دا تحقیق کړی دی، د هغه په تالیف کې ورسره په مشرانو کې مرحوم حبیبی او مرحوم بینوا هم شامل دی او تر اوسه د دې مشرانو له خوا د دې مقالې د دې حصې واضح تردید نه دی شوی. ځکه نو موږ مجبور یو چې د فاضل پوهاند رشاد دا تحقیق د لیک دود په باره کې د افغانستان متفقه موقف وګڼو.» (بازتایپ متن و برگردان: س‌س)

گرچه شمار زیادی از خوانندگان خواهند دانست، حرف “ځ” – با تلفظ نوک زبان و نازکتر از “ز” – آمیزه بیدرنگ و تک‌سیلابی “ت+ز” است، مانند: ځلاند (نزدیک به: زلاند)، ځم (نزدیک به: زم)، ځمکه (نزدیک به: زمکه) و …

از گفتار مرحوم علامه عبدالشکور رشاد – همدل، همزبان و از دیدگاه فرهنگی همباور محمدگل مومند – درمییابیم که “ځ” تازه در آستان نود ساله شدن ‌است؛ زیرا ریشه میرساند به کتاب پنجصد برگی “د پښتو ژبی لیاره” (لیکونکی: محمدگل مومند/ “راه پشتو” (نگارنده: محمدگل مومند) چاپ لاهور، پاکستان – 1928.

پرسشها

(1) این حرف نودساله چگونه توانست بار بار در شعر یکهزاروسه صد سال پیش امیر کرور رونما گردد؟ (میتوان روآورد به نگاره دستنویس “پته خزانه” و پنج “ځ” نشانی‌شده با دایره سرخ)

(2) شاید امیرو کرور چنین ننوشته بود و کار کار “محمد هوتک” باشد. جاودانیاد عبدالحی حبیبی میگوید: “پته خزانه” یادگار قلمی 1729 است. این سنه خواننده را 156 سال پیش از زاده شدن محمد گل مومند/ متولد 1885 میبرد. سر کلاوه چگونه یافت شود؟

(3) گیریم محمد هوتک درست نوشته بود و نورمحمد خروتی – کاتب دوم با خیانت در امانت – هر جا حرف “ز” دیده آن را دلسوزانه “ځ” ساخته باشد، دوباره درست نمی‌آید، زیرا در 1886 محمد خورشید خان و همسرش نخستین سالگره فرزند دلبند شان (محمد گل مومند) را جشن گرفته بودند. کودک یک ساله را با الفبا چکار؟

(4) میماند محمد عباس کاسی (کاتب سوم) که به گفته جاودانیاد حبیبی “پته خزانه را در 1924 رونویسی کرده‌‌بود. اگر “خیانت در امانت” که اتهامش را پیشتر ندانسته به خروتی زدم، از خامه کاسی سر زده باشد؛ سنجش ساده، بیگناهی او را به تماشا میگذارد و گناه مرا؛ زیرا تاریخ پایان نگارش “پته خزانه” وی چهار سال پیش از ایجاد حرف “ځ” میرود. مگر نه؟

(5) قلندر مومند با پیغاره دلخراشی به نویسنده نیرنگباز “پته خزانه” که نیازی به برگردانش نمیبینم – می‌افزاید: «دو مهربان بزرگوار [حبیبی و بینوا] – همکاران دست‌اندرکار تالیف “د خیرالبیان لیک‌دود/ آیین نگارش خیرالبیان” – با خاموشی پس از چاپ کتاب علامه رشاد ثبوت کردند که با وی همنوا هستند. سخن علامه رشاد ارزش گواه شاهانه (برهان قاطع) دارد.»

پرستندگان “پته خزانه” چرا در برابر یادداشتهای علامه عبدالشکور رشاد و قلندر مومند سنگ شده‌اند؟ چرا آنها را – زبانم لال – “نژداپرست، پشتوستیز، جاسوس بیگانه و عقده‌یی” نمیخوانند و پاسخ نمینویسند؟

اگر دلیری گالیله را میداشتم، همینجا مینوشتم: هفتادوهفت سال است که “پته خزانه” به گرد خویش میچرخد.

فته گذشته در کنار چندین ستایش بایسته از دانایی و توانایی جاودانیاد عبدالحی حبیبی، او را «خوشباور» خواندم و بار دیگر خود (و خانواده) را زیر رگبار تازیانه خشم و خشونت هواداران چشم‌بسته «پته خزانه» انداختم. به باور آنان برچسپ خوشباوری به علامه حبیبی بدترین نشانه خیانت و جاسوسی است و به دشنام نژادپرستانه میماند.

دانشمندی به این بزرگی بیچون و بیچرا میپذیرد که امیر کرور یکهزاروچندصد سال پیش با تکنیکها و واژگان امروزی چکامه بلندی در آهنگ ترانه‌وار سروده‌بود. آیا این خوشباوری نیست؟

میپذیرد که سه سده پیش نازو توخی (مادر میرویس شاه) دوهزار بیت ناپدید داشت؛ ولی یگانه رباعی سورریالیستک وی گم نشده است، زیرا در آن نمونه نغز، سراینده به جای کاربرد واژه پذیرفته شده “خندا” (خنده)، مانند نوام چامسکی به هنجار گرامر دست برده و حاصل مصدر “خندیده” (از فعل “خندیدل” / خندیدن) را قافیه گرفته‌است. آیا این خوشباوری نیست؟

میپذیرد که بیست سال پیش از رونمایی “پته خزانه”، محمد اقبال لاهوری در گزینه “پیام مشرق” چهار مصراع دارد صددرصد همخوان با رباعی پیشگفته. به بیان دیگر، با دیدن برگردان پشتوی شعر فارسی از زبان نازو 200 سال پس از مرگش، آنهم هزار کیلومتر دور از قندهار در لاهور، آب از آب تکان نمیخورد. آیا این خوشباوری نیست؟

میپذیرد که سطرهای “پته خزانه” همانند آیات قرآن مجید معجزه دارند؛ زیرا در برگهای 46 و 47 متن قلمی این کتاب، افسانه به ستوه آمدن مردم قندهار از ستم گرگین و پناه بردن میرویس هوتکی به فال دیوان رحمان بابا را چنین میخواند:

«چی اسمان ی مخ پټ کړی پسحاب و/ خدای و ماوته ښکاره کړ هغه نمر بیا/ نقل کا چی د خدای په قدرت دغه ورځ پر اسمان اوریځ هم وه چی حاجی میر مرحوم دا بیت ولوست هغه گړی نمر ښکاره سو اوریځ ی له مخ هسته سوه خلقو همدغه یو الهی مدد وگاڼه او بیا نو جنت مکان حاجی میر خان خلقوته وویل دادی د خدای تعالی مهر او لطف هم زمونږ ملگری دی»

«که آسمانش چهره در ابر پنهان کرده‌بود
خداوند همان آفتاب را باز به من نمایان ساخت
گویند که به قدرت خدا همین روز بر آسمان ابر هم بود. چون حاجی میر خان این بیت را خواند، همان‌دم آفتاب آشکار شد و ابر از رویش کنار رفت. مردم آن را هم مدد الهی پنداشتند. سپس حاجی میر خان جنت مکان به مردم گفت: اینک مهر و لطف خداوند تعالی هم رفیق ماست.» (بازتایپ متن و برگردان: س) آیا این خوشباوری نیست؟

خواهید گفت: اینها یادگار روزگار جوانی جاودانیاد حبیبی هستند. نه! نامبرده تا دم مرگ گرایش پرسش‌انگیزی به “یافتن معجزه‌آسای گمشده‌ها” داشت. از زبان خودش میشنویم:

«من یک چشمدید خودم را برای تان نقل میکنم. دل تان که باور میکنید یا نمیکنید. در آن سالهایی که من در پشاور در غربت به سر میبردم، یک روز دوستی به دیدنم آمد. بسیار پریشان و مضطرب مینمود. پرسیدم که چه حادثه رخ داده‌است. گفت تفنگش را دزدیده‌اند و هر چه جستجو کرده، اثری از آن نیافته‌است. افزود که تفنگ مال سرکار اوست. اگر پیدا نشود، کیفر سختی خواهد داشت. پرسیدمش که حالا چه کار خواهد بکند. گفت: میروم نزد پیری که مردم میگویند در یافتن مالهای دزدی‌شده میتواند کمک کند!

من هم که به موضوع علاقه‌مند شده‌بودم، همراه با دوستم به دیدن آن پیرمرد رفتم که در حاشیه شهر، در کلبه فقیرانه، زنده گی میکرد و لباسی شبیه درویشان داشت. دوستم ماجرا باز گفت و زاری‌کنان تاکید کرد که اگر تفنگ یافت نشود، کیفری سختی در انتطارش خواهد بود.

پیرمرد چشمانش را بست و مدت درازی خاموش ماند. ما بی‌حرکت و بی‌صدا، انتظار میکشیدیم که چه خواهد گفت. سر انجام، بدون آنکه چشمهایش را باز کند، دوستم را خطاب کرد و گفت که در فلان جای، نزدیک تخته سنگ بزرگ، تفنگ را زیر خاک کرده‌اند.

ما هر دو برآمدیم و به آن جایی که پیرمرد نشانی داده‌بود، رفتیم. تخته سنگ بزرگ را یافتیم. در گوشه نزدیک همان تخته سنگ، خاک نرم شده‌بود. معلوم میشد تازه آنجا خاک ریخته‌اند. دوستم با پاره سنگی خاکها را دور کرد و چیزی را که در نمد پیچیده شده‌بود، بیرون آورد. تفنگ خودش بود!” استاد حبیبی، باز هم لبخندی زد و گفت: این رویدادی است که من به چشم خود دیده‌ام. به چشم خودم دیده‌ام!» (اعظم رهنورد زرياب، برگهای 101 و 102 “شمعی در شبستانی و سيزده نبشته ديگر”، چاپ دوم، كابل، انتشارات ميوند/ 2006)

پیرمرد پاکستان‌نشین با همچو غیب‌گویی خدایگونه، به جای یافتن تفنگ ناشناس (اگر خودش آن را ندزدیده و زیر خاک پنهان نکرده بود)، چرا در یافتن “پته خزانه” و دهها کتاب ناپیدای دیگری که “پته خزانه” آنها را “ورک ماخذونه/ مآخد گمشده” وانمود میدارد، کمک نفرمود، تا جاودانیاد حبیبی وامدار احسان و منت‌پذیر دَین علامه عبدالعلی آخندزاده خالوزی کاکر نمیشد؟

ایکاش تب محرقه خوشباوری در سده بیست نیز گرماسنج میداشت.

فته گذشته در کنار چندین ستایش بایسته از دانایی و توانایی جاودانیاد عبدالحی حبیبی، او را «خوشباور» خواندم و بار دیگر خود (و خانواده) را زیر رگبار تازیانه خشم و خشونت هواداران چشم‌بسته «پته خزانه» انداختم. به باور آنان برچسپ خوشباوری به علامه حبیبی بدترین نشانه خیانت و جاسوسی است و به دشنام نژادپرستانه میماند.

دانشمندی به این بزرگی بیچون و بیچرا میپذیرد که امیر کرور یکهزاروچندصد سال پیش با تکنیکها و واژگان امروزی چکامه بلندی در آهنگ ترانه‌وار سروده‌بود. آیا این خوشباوری نیست؟

میپذیرد که سه سده پیش نازو توخی (مادر میرویس شاه) دوهزار بیت ناپدید داشت؛ ولی یگانه رباعی سورریالیستک وی گم نشده است، زیرا در آن نمونه نغز، سراینده به جای کاربرد واژه پذیرفته شده “خندا” (خنده)، مانند نوام چامسکی به هنجار گرامر دست برده و حاصل مصدر “خندیده” (از فعل “خندیدل” / خندیدن) را قافیه گرفته‌است. آیا این خوشباوری نیست؟

میپذیرد که بیست سال پیش از رونمایی “پته خزانه”، محمد اقبال لاهوری در گزینه “پیام مشرق” چهار مصراع دارد صددرصد همخوان با رباعی پیشگفته. به بیان دیگر، با دیدن برگردان پشتوی شعر فارسی از زبان نازو 200 سال پس از مرگش، آنهم هزار کیلومتر دور از قندهار در لاهور، آب از آب تکان نمیخورد. آیا این خوشباوری نیست؟

میپذیرد که سطرهای “پته خزانه” همانند آیات قرآن مجید معجزه دارند؛ زیرا در برگهای 46 و 47 متن قلمی این کتاب، افسانه به ستوه آمدن مردم قندهار از ستم گرگین و پناه بردن میرویس هوتکی به فال دیوان رحمان بابا را چنین میخواند:

«چی اسمان ی مخ پټ کړی پسحاب و/ خدای و ماوته ښکاره کړ هغه نمر بیا/ نقل کا چی د خدای په قدرت دغه ورځ پر اسمان اوریځ هم وه چی حاجی میر مرحوم دا بیت ولوست هغه گړی نمر ښکاره سو اوریځ ی له مخ هسته سوه خلقو همدغه یو الهی مدد وگاڼه او بیا نو جنت مکان حاجی میر خان خلقوته وویل دادی د خدای تعالی مهر او لطف هم زمونږ ملگری دی»

«که آسمانش چهره در ابر پنهان کرده‌بود
خداوند همان آفتاب را باز به من نمایان ساخت
گویند که به قدرت خدا همین روز بر آسمان ابر هم بود. چون حاجی میر خان این بیت را خواند، همان‌دم آفتاب آشکار شد و ابر از رویش کنار رفت. مردم آن را هم مدد الهی پنداشتند. سپس حاجی میر خان جنت مکان به مردم گفت: اینک مهر و لطف خداوند تعالی هم رفیق ماست.» (بازتایپ متن و برگردان: س) آیا این خوشباوری نیست؟

خواهید گفت: اینها یادگار روزگار جوانی جاودانیاد حبیبی هستند. نه! نامبرده تا دم مرگ گرایش پرسش‌انگیزی به “یافتن معجزه‌آسای گمشده‌ها” داشت. از زبان خودش میشنویم:

«من یک چشمدید خودم را برای تان نقل میکنم. دل تان که باور میکنید یا نمیکنید. در آن سالهایی که من در پشاور در غربت به سر میبردم، یک روز دوستی به دیدنم آمد. بسیار پریشان و مضطرب مینمود. پرسیدم که چه حادثه رخ داده‌است. گفت تفنگش را دزدیده‌اند و هر چه جستجو کرده، اثری از آن نیافته‌است. افزود که تفنگ مال سرکار اوست. اگر پیدا نشود، کیفر سختی خواهد داشت. پرسیدمش که حالا چه کار خواهد بکند. گفت: میروم نزد پیری که مردم میگویند در یافتن مالهای دزدی‌شده میتواند کمک کند!

من هم که به موضوع علاقه‌مند شده‌بودم، همراه با دوستم به دیدن آن پیرمرد رفتم که در حاشیه شهر، در کلبه فقیرانه، زنده گی میکرد و لباسی شبیه درویشان داشت. دوستم ماجرا باز گفت و زاری‌کنان تاکید کرد که اگر تفنگ یافت نشود، کیفری سختی در انتطارش خواهد بود.

پیرمرد چشمانش را بست و مدت درازی خاموش ماند. ما بی‌حرکت و بی‌صدا، انتظار میکشیدیم که چه خواهد گفت. سر انجام، بدون آنکه چشمهایش را باز کند، دوستم را خطاب کرد و گفت که در فلان جای، نزدیک تخته سنگ بزرگ، تفنگ را زیر خاک کرده‌اند.

ما هر دو برآمدیم و به آن جایی که پیرمرد نشانی داده‌بود، رفتیم. تخته سنگ بزرگ را یافتیم. در گوشه نزدیک همان تخته سنگ، خاک نرم شده‌بود. معلوم میشد تازه آنجا خاک ریخته‌اند. دوستم با پاره سنگی خاکها را دور کرد و چیزی را که در نمد پیچیده شده‌بود، بیرون آورد. تفنگ خودش بود!” استاد حبیبی، باز هم لبخندی زد و گفت: این رویدادی است که من به چشم خود دیده‌ام. به چشم خودم دیده‌ام!» (اعظم رهنورد زرياب، برگهای 101 و 102 “شمعی در شبستانی و سيزده نبشته ديگر”، چاپ دوم، كابل، انتشارات ميوند/ 2006)

پیرمرد پاکستان‌نشین با همچو غیب‌گویی خدایگونه، به جای یافتن تفنگ ناشناس (اگر خودش آن را ندزدیده و زیر خاک پنهان نکرده بود)، چرا در یافتن “پته خزانه” و دهها کتاب ناپیدای دیگری که “پته خزانه” آنها را “ورک ماخذونه/ مآخد گمشده” وانمود میدارد، کمک نفرمود، تا جاودانیاد حبیبی وامدار احسان و منت‌پذیر دَین علامه عبدالعلی آخندزاده خالوزی کاکر نمیشد؟

ایکاش تب محرقه خوشباوری در سده بیست نیز گرماسنج میداشت.

یکی از جنجالهای زیانبار به تاوان محمد هوتک، هندسه نوشتاری “پته خزانه” است. در نخستین ماهی که دستنویس “گنج پنهان” رونما گردید، شماری از خوانندگان بر روش و بافت نگارشی آن انگشت نهادند و گفتند: نویسنده دربار شاه حسین هوتکی در سالهای میان 1720 و 1730 چگونه میتوانست با پدیده تازه اروپایی “پاراگراف” آشنایی پیشرفته داشته باشد؟

سخن از قندهار، بخارا، تهران، لاهور و کلکته نیست؛ کاربرد پاراگراف کمابیش 140 سال پس از تاریخ “پته خزانه” نیز در گنجینه‌های قلمی و چاپی خاورزمین راه نگشود. به ویژه از پهنه عربستان تا هندوستان، سطرهای بیشترین کتابهای عربی، فارسی، هندی و اردو در بخش پایانی شان میلان انباشتگی داشتند. به بیان بهتر، دو سه واژه پایان هر سطر، نردبانی روی همدیگر نشانده میشدند. البته، گاه در دو گوشه راست و چپ متن میان صفحه، دو نوار نازک با حروف کوچکتر از اندازه متن، به نام “حواشی مایل” (کج کناره فرارونده و کج کناره فروآینده) به چشم میخوردند.

آشوب تکنیک پرسش‌انگیز پاراگراف‌نگاری “پته خزانه” به زودی از مرزهای افغانستان بیرون زد. نخستین کسی که آن را با موشگافی زیادتر بررسی کرد و بازتاب گسترده‌تر از پاکستان به افغانستان فرستاد، صاحبزاده حببیب‌الرحمان قلندر مومند بود. نامبرده به پشتو نوشت:

«اهتمام کارگیری پاراگرافها حاصل تلاش و کوشش قرن بیست است و شاید در اثر تتبع روایت و نقل متن انگلیسی، خود را در ادب تمام جهان جا زده باشد. به همین دلیل، در زبانهای فارسی، پشتو، هندی و عربی نامی برای “پاراگراف” نیست. در عربی و فارسی معاصر الفاظ “جز” و “قطعه” به همین معانی استعمال میگردند؛ ولی با آنهم مفاهیم جدید اند و در قاموسها یاد نشده اند. /…/ پته خزانه در حقیقت شاید یگانه کتابی باشد که یا با املای معیاری امروز کاملاً یکسان است یا تفاوت بسیار خفیف در آن وجود دارد. بر بنیاد و اساس تمام کتاب و کم از کم تا سرحد املا، به آسانی ثبوت میگردد که “پته خزانه” مطابق بر معیارهای جدید املایی نوشته شده‌است.» (برگهای 3، 4، 114 و 115 “پته خزانه فی‌المیزان”، جولای 1988/ برگردان: دکتور عبدالاحد وفا معصومی، می 2007)

گذشته از یادآوری دیگران، میتوان روآورد به همگذاری کاربرد پاراگراف در چندین برگ “پته خزانه” (قندهار/ 1728) و دستنویس جاودانیاد عبدالحی حبیبی (کابل/ 1978) درست 250 سال پس از آن.

اگر کنجکاوی سزاوار سنگسار و دشنام نباشد، آیا خرده همانندی به چشم نمیخورد؟

در گفتار پیشینیان گنجی از ارزشها نهفته است. بیهوده نیاورده‌اند: “بازی بازی با ریش بابا بازی؟” انگار، ورشکستگی “پته خزانه” نیز ریشه در برخوردهای شتابزده با زندگی رحمان بابا دارد.

«ذکر محبوب سبحان عبدالرحمان علیه‌الرحمه. محمد رسول هوتک در بیاض خود نگاشته‌است که عبدالرحمان بابا از قوم مهمند بود، در پشاور زندگانی میکرد، پدرش عبدالستار نام داشت و باشنده بهادر کلی بود. عبدالرحمان بابا در ۱۰۴۲ [1632] هجری پیدا گردید و /…/ به سال ۱۱۱۸هجری [1706] وفات یافت.» (برگهای 44 و 45 “پته خزانه”/ برگردان: س‌س)

سالهای میان پاراگراف بالا نادرست اند؛ زیرا روزگار عبدالرحمان از روی سروده‌هایش به سادگی دانسته میشود. نامبرده در برخی مصراعها از رخدادهای تاریخی و فرمانروایان سرشناسی چون سلطان شهاب‌الدین محمد شاه‌جهان (1592 – 1666)، عبدالمظفر محی‌الدین اورنگزیب بهادر عالمگیر (1618 – 1707) و قطب‌الدین محمد معظم شاه عالم بهادرشاه (1643 – 1712) یاد کرده‌است.

کسی که در نیمه دهه نخست 1700 مرده باشد، چگونه خواهد توانست از چشمدید کارزار پس از دهه 1710 بنویسد؟

هرگاه محمد هوتک نویسنده راستین “پته خزانه/ 1729” باشد؛ باید بپذیریم که “گنج پنهان” را پانزده بیست سال پس از وفات عبدالرحمان “قلمی” کرده‌‌است. در همچو نزدیکی، با آنکه نادرست‌نگاری زمینه نمییابد، نامبرده با لغزشهای نابخشودنی، رحمان بابا را چندین سال پیش از مرگش، در میان برگهای “پته خزانه” کشته ‌بود.

نخستین پژوهشگری که توانست غبار آوازه‌ها و گزافه‌ها را از رخ عبدالرحمان بسترد، دوست محمد کامل است. افزون بر وی، پژوهشگران زیرین در بازشناساندن زیستنامه هنری وی کارهای ماندگاری به انگلیسی، عربی و اردو دارند:

Henry George Raverty (1825 – 1906)
Jens Kristian Enevoldsen (1922 – 1991)
Thomas Patrick Hughes (1838 – 1911)
George Roos Keppel (1866 – 1921)
Annemarie Schimmel (1922 – 2003)
Amir Hamza Shinwari (1984 – 1907)
Amanullah Safi (193? – 2001)
Robert Sampson (1957 – Present)

در همین راستا، تلاشهای روشنگرانه قلندر مومند، رسول رسا، فریق بخاری، رضا همدانی، مومن خان و پروفیسور طه نیز ستودنی اند.

دوست محمد کامل مینویسد: «سال تولد رحمان بابای “پته خزانه” [1632 یا 1633] را نمیپذیرم. سال وفاتش [1706 یا 1707] نیز بدون اگر و مگر نادرست است. گذشته ازینها، پته خزانه در متن کارنامه دیگران نیز تبصره‌های نادرست و روایات ناتوان دارد.

اشرف هجری فرزند خوشحال ختک در یکی از قصیده‌هایش عبدالرحمان را “شاعر بزرگ” خوانده‌است. آگاهی او از جایگاه شاعرانه عبدالرحمان باید به سالهای پیشتر از 1655 پیوند داشته باشد، زیرا کمال شاعری نمیتواند سنین پایانتر از بیست‌وپنج تا سی را نشان دهد. گیریم با سنجش سختگیرانه، عبدالرحمان در 1655 بیست تا بیست‌وپنج سال هم میداشت، چشم گشودنش برمیگردد به سالیان پسین فرمانروایی شاهجهان، به سخن دیگر اینسو و آنسوی 1655 تا 1660. (برگهای هشتم، نهم و دهم “رحمن بابا”، پشاور/ پاکستان، اپریل 1958/ برگردان: س‌س)

نگارنده”پته خزانه” را شتابزدگی به چاله افگنده، زیرا او ندانسته عبدالرحمان را همزاد و همسال اشرف هجری میپندارد. درین سنجش نیز تاریخ تولد عبدالرحمان با یادداشتهای “پته خزانه” نمیخواند، زیرا جورج راورتی سال تولد اشرف هجری را 1634 و دوست محمد کامل با شمارش موشگافانه آن را مارچ 1635 میداند.

واکنش باورنکردنی جاودانیاد عبدالحی حبیبی که اندکترین انگشت‌گذاری بر “پته خزانه” را تاب نمی‌آورد، در برابر دوست محمد کامل چنین بود:

«تاریخ قابل غور دیگر در “پته خزانه” که اولین بار آقای دوست محمد کامل محقق پشاوری آن را برجسته ساخت، سال وفات رحمان بابا (۱۱۱۸) است. دلایلی که آقای کامل برای اثبات نادرستی آن نوشته، همه درست و پذیرفتنی اند. باید در متن نیز تصحیح گردد و تاریخ ادبیات، ۱۱۱۸ را سال وفات وی نشمارد؛ زیرا درین اعداد سهو کاتب دخیل است و عدد ۲ را مانند عدد ۱ نوشته است. تاریخ درست ۱۱۲۸ است. دلایل صحت این تاریخ را آقای عبدالشکور رشاد به شما تقدیم خواهد کرد.» (یادنامه محمد هوتک/ جمهوری دموکراتیک افغانستان، برگ دوم انتشارات اکادمی علوم، کابل – 1983/ برگردان: س‌س)

یگان بار آدمیزاد با راست گفتن بیجا از شش سو در دام بلا گرفتار میماند. دریای صداقت جاودانیاد حبیبی هنگام پرده‌پوشی عیب محمد هوتک، ندانسته به زیان خودش سرازیر گردید و ابزار ویرانگری داد به دست قلندر مومند. این پژوهشگر ژرفنگر پشاوری با اشاره تلخ وانمود ساخت که ناممکن است محمد هوتک و جاودانیاد عبدالحی حبیبی در فاصله بیشتر از 190 سال، در کدام گوشه افغانستان یا پاکستان دیدار و همکاری نهانی نداشته باشند:

«مدون و مصحح پته خزانه آقای عبدالحی حبیبی، پیش از چاپ “پته خزانه” (در برگهای 153 و 193 جلد اول “پشتانه شعرا” (شاعران پشتون)، چاپ كابل 1941) زندگی رحمان بابا را از 1050 تا 1120 قیاس کرده‌ و سه بار متوصل به عین غلطی شده‎بود.

به این ترتیب، عمر رحمان بابا هفتاد سال بوده‌است. به روایت “پته خزانه” نیز بابا هفتاد ساله میشود، زیرا در 1048 پیدا شد و در 1118 چشم از جهان پوشید! /…/ بر بنیاد شهادت داخلی “پته خزانه” اصرار میورزم که نوشتن تاریخ وفات رحمان بابا در 1118 اشتباه کتابت نیست، بلکه این عقیده مرحوم حبیبی و محمد هوتک بود.” (برگهای 153، 174 و 175 “پته خزانه فی‌المیزان”، جولای 1988/ برگردان: دکتور عبدالاحد وفا معصومی، می 2007)

سوی جاودانیاد عبدالحی حبیبی دیوار، محمد هوتک هوشپرک که سالهای زندگی و مرگ شاعر همروزگار پدرش را نادرست مینویسد، چگونه از خوانندگان میخواهد به سخنان دیگرش مانند “نام پدر عبدالرحمان عبدالستار بود، از ملا محمد یوسف یوسفزی فقه آموخت، بارها به هندوستان رفت و چندی در کوهات زیست” باور داشته باشند؟

رویدادنویس ناکامی که شناسنامه کوتاه بابای پرآوازه دو سه دهه پیشتر از خود را درست نگوید، سالیان زندگی، مرگ، جنگ، پیروزی، شکست و هنرنمایی دهها آزادیخواه، هنرمند و فرمانروای هزار سال پیش را با ویژگیهای انباری از آثار هزار ساله در باره قهرمانان و سرودپردازانی چون امیر کرور، شیخ ملکیار، شیخ اسعد سوری، شکارندوی، ابو محمد هاشم سروانی، خلیل خان نیازی، اسماعیل خرشپون، شیخ بستان، شیخ متی، علی سرور لودهی، حمید لودی، عیسی مشوانی، سلطان بهلول لودی، و بانوانی چون نازو، حلیمه، نیکبخته، زینب، زرغونه و رابعه چگونه راست خواهد گفت؟

امروز (چهارم فبروری 2017) چهارده سال از مرگ صاحب‌زاده حبیب‌الرحمان قلندر مومند میگذرد. این پژوهشگر پشتون مانند دوست محمد کامل از سپیده‌دم رونمایی “پته خزانه” تا کنون، در افغانستان ممنوع‌الورود و ممنوع‌القلم ‌است. با کار ماندگاری که آنها کرده‌اند، به ویژه قلندر مومند، خانه هفتاد پشت گرداننندگان “پشتو تولنه” آباد که هر دو را هفتاد سال پیش ممنوع‌الحیات نساخته‌بودند.

قلندر مومند اینگونه آغازید: «هنگامی که نخستین واکنش در برابر “پته خزانه” را نوشتم (1976)، آشنا و رهنمایم دوست محمد کامل همنوایی نشان داد و گفت: “فراختر بنویس و با روشنگری فزونترش به ملت پشتون پیشکش کن.” اگر برخی نویسندگان در پیرامون “پته خزانه” به باور نادرست نعوذبالله “لاریب فیه»، پافشاری نمیورزیدند، شاید به نوشتار یکم و دوم بسنده میکردم و به شمار بدخواهانم نمی‌افزودم. برخورد همروزگاران مرا واداشت یکایک دشواریها را گردن نهم و راه را برای آیندگان روشن گردانم. سپاسگزارم از محسن حقیقی، صاحبزاده امتیاز احمد، صاحبزاده فاروق، مبشر احمد بنگش، تقویم‌الحق کاکاخیل، سیدمحمود ظفر، انوارالحق داوودزی و مصطفا کمال؛ زیرا بدون یاری و یاوری آنان “پته خزانه فی‌المیزان” چنین نگاشته نمیشد.» (پشاور/ 31 جولای 1988)

امشب به پاس بزرگداشت چهاردهمین سالیاد قلندر ژرفنگر، بخشهایی از انگشت‌گذاری دردناک وی بر “پته خزانه” را بازخوانی میکنیم:

«محمد هوتک وانمود میسازد که برای فراهم آوردنش سی سال رنج برده، سرزمینهای پشتون‌نشین را گشت زده و پژوهش کنونی را آماده ساخته‌است. (آیا یادآور «بسی رنج بردم درین سال سی/ عجم زنده کردم به این پارسی» نیست؟ س‌س) ولی خواننده پس از دیدن “پته خزانه” نومیدانه درمییابد که سراپا دروغ خوانده است، زیرا ثبوت ادعاها را نمیبیند. آنچه در کتاب گنجانده شده، نگارش زنجیره گفتارهای دستداشته و کار “روی میز” است، نه پیامد کاوش و پژوهش. نمونه‌ها:

بیشترین بخشهای کتاب چنین می‌آغازند: “نقل میشود” (از کجا، وز چه کسی یا کدام سرچشمه؟ روشن نیست.) “میگویند” (چه کسانی در چه سندی؟ پیدا نیست.) “پدرم محمد داوود هوتک ‌به من چنین حکایه میکند” (از کها در کجاها شنیده، در کدام اسناد با چه ثبوت خوانده و اینهمه سرود و سخن را چندین سال چگونه در کجا نگهداشته بود؟ آیا انبوه انبوه نامها، سرودها و تاریخها به وی الهام میشدند؟ گیریم آری، این انبار لبریز چسان به فرزند سپرده میشد: گفتاری یا نوشتاری؟ اگر پدر راست میگوید، فرزند به سی سال سرگردانی درونمرزی و برونمرزها برای بازیابی یافته‌ها چه نیاز داشت؟ آب در کوزه ته خانه و او تشنه لبان میگردید؟ اگر داشته‌های پدر نوشته شده‌بودند، کندوی هفتاد من کاغذ چه شد؟ وگر زبانی بودند، رسواییهای زیرین را کجا پنهان کنیم؟)

محمد هوتک مینویسد: «پدرم متولد ۱۰۲۹ و متوفای ۱۱۳۶ هجری است.» و به دنبالش، در ۱۱۴۲می‌افزاید: «سی سال احوال بسا شاعران پشتون را گردآوردم.» انگار، در میان سالهای ۱۱۱۱ و ۱۱۱۲ نوسان داشت: بنویسم یا ننویسم؟ و در پایان نوشت. درین سال، پدر مولف هشتادودو ساله است.

آیا تواناترین هشتادوچند ساله میتواند 99 پارچه شعر – برخی به درازای 45 بیت یعنی 90 مصراع – را بدون کاست و فزود – با سالهای دقیق سرایش، تاریخهای تولد و وفات شاعران، نامهای راویان، نقالان، دودمان، خویشاوندان، بیان جزییات رویدادهای چندین سده در هر جغرافیا، مشخصات کتابها، نامه‌ها، فرمانها و دستنویسهایی که تنها یک بار در خانه کسی دیده و محتوای گوناگون شان را سطر به سطر به یاد سپارد؟ آنهم به انداز دلربایانه چنین:

چهارده پارچه شعر بلند از سده هفتم، سی پارچه دیگر تنها از شیخ متی باز هم سده هفتم، هشت پارچه از شیخ تیمن در سده دهم، سیزده پارچه از شیخ بستان در سده سیزدهم، بیست‌ویک پارچه از زرغونه انا در سده یازدهم، شش پارچه از حلیمه حافظه در پایان سده یازدهم و آغاز سده دوازدهم، بیست‌ویک پارچه از بی‌بی نیکبخت در سده دهم، دوازده پارچه از نازو در سده دهم و …

اینک، اگر همین پیرمرد یادفراموش چند بار در بیان زیستنامه کوتاه هنرمندان همروزگارش دچار لغزشهایی شده‌باشد، چرا باید پذیرفت که تاریخ سده‌های پشتر را امانتدارانه آورده‌است؟

محمد هوتک مینگارد: «پدرم مدت زیاد از قندهار بیرون رفته و از کوههای کسی/ سلیمان، ژوب، دیره‌ها[ی اسماعیل‌خان و غازی‌خان]، پشاور، پشین و مناطق دیگر دیدن کرده‌است. او در جنگهای میان علیین مکان میرویس خان و گرگین خان در قندهار با میرخان همرهی داشت. پس از ۱۱۲۰ که لشکر پادشاه صفوی بر قندهار یورش آورد، پدرم به هرات، فراه، سیستان و گلستان و جاهای دیگر رفت، پشتونها را به کمک میرویس خان فراخواند، با همان پشتونها گفت‌وشنودها راه انداخت، بسیاری از پشتونهای نورزی، بارکزی و اسحاقزی را با خود همراه ساخت و بر خسروخان یورش آورد. درین جنگها پدرم از سوی حاجی میرویس خان جنت‌مکان سپهسالار بود.»

قلندر مومند گرداگرد این پاراگراف چند یادداشت گیج‌کن میگذارد:

(1) تاریخ را زیر و رو کنیم، گزارشی از جنگ میرویس و گرگین نمییابیم. اگر محمد هوتک کشته شدن گرگین را «جنگها» مینامد، بگذار بگوید!

(2) آیا پسر میداند که پدرش در ۱۱۲۰ چند سال داشت؟ نودویک سال! آری همانی که خواندید: نودویک سال! آیا فرمانروای هوشمند و کارآزموده نظامی به نام میروس هوتک برای همچو کارزار سرنوشت‌ساز و مهمترین، موسپید نودوچند ساله را سپهسالار ارتش برگزیده‌بود؟ خداوندا!

(3) گستره دانش و آگاهی محمد داوود هوتک به گفته پسرش، ادبیات و فرهنگ بود. این هنرمند عاطفی از بهر چه و با کدامین پیشینه آموزش رزمی، سپهسالار ارتش گماشته شد؟ آنهم پس از نودسالگی

(4) محمد داوو هوتک که در اوج مبارزه آزادیخواهانه میرویس هوتک سی‌وپنج سال داشت و از فرازای پختگی اندیشه و آزمون برخوردار بود، بر بنیاد گفتار پسرش، در کشاکش بزرگترین موج مبارزاتی پشتونها موضع «بیطرفی مطلق» اختیار کرده بود. آیا نامبرده به پاداش همین سنگرگیری فراموش‌ناشدنی و نابخشودنی در نودویک سالگی سپهسالار گردید؟

محمد هوتک می‌افزاید: «تا هژده سالگی (۱۱۰۲) از پدرم احکام دین، فقه و اصول و تفسیر و علوم فصاحت مانند قافیه، عروض، بیان، معانی و غیره آموختم. چون پدر وفات یافت، به خواست پادشاه ظل‌الله دامت سلطنه به قندهار [دربار شاه حسین] آمدم و تا کنون زیر نظر کیمیا اثر پادشه اسلام شادم و به هرگونه احسان و مرحمت این خاندان عالیشان سربلندم. چند کتاب نوشتم: یکی همین “پته خزانه” است. کتاب دیگرم “خلاصة‌الفصاحه” که تمام علوم فصاحت را به زبان پشتو برای طالبان پشتون خلاصه کردم. کتاب دیگر نوشتم در بیان طبابت و علاج به نام “خلاصة‌الطب” که در ۱۱۳۹ هجری به حضور شاه عالم‌پناه مدظله تقدیم داشتم و صد طلا به من صله فرمود. نیز “دیوان اشعار” شامل غزلها، قصاید و رباعیات هم دارم. اکنون مردف و مدون شده است. وقتی طبع قاصر میل شعر و سخن کند، اشعاری مینویسم و موزونان روزگار آنها را میپسندند. ستایش خود خوب نیست و دانشمندان از آن عار دارند.»

پژوهشگر سختگیر قلندروار میپرسد: آموزش علوم ادبی از آوان کودکی تا هژده سالگی از پدر درست، زیرا وی اهل هنر و فرهنگ بود. گیریم سی سال سفر کوی به کوی برای “حصول معلومات ضروری” در زمینه اشعار و شعرای پشتون نیز پذیرفتنی باشد؛ درین میان، چگونه، چند سال و در کجا نزد چه کسانی طب خواند، آموخت، به چنان درجه تخصص درین رشته – دور از هنر و ادبیات – رسید که توانست کتاب آموزش طبابت برای شاگردان نیز تالیف کند؟

پدر مولف هرگز اهل طبابت نبود و در زیستنامه‌اش نیز کسی چنان نشنیده، تا گمان بریم که الفبایش را مانند اساسات قافیه و ردیف از وی فراگرفته باشد. از سوی دیگر، علم طب با زندگی و مرگ آدمها سروکار دارد و در چند هفته یا چند ماه تصادفی آموخته نمیشود. سخن از بدیهیات روزمره تدابیر و تجاویز طبابت هم نیست. آموزشنامه ارزشمند طبی نوشتن و در برابرش زر سرخ از دست شاه گرفتن، نمیتواند شوخی‌بردار باشد.

دنباله دکترای باورنکردنی محمد هوتک در رشته طبابت را به زمین نارسیده رها سازیم و کلیات اشعار شامل غزلها، قصاید و رباعیات او را پی گیریم. مگر نباید دستکم این دیوان به شمارگان فراوان دسترس میبود؟ چرا نیست؟ هرچه گم میشود، شود؛ دیوان نویسنده “پته خزانه” که بزرگترین دغدغه روح و روان با کار و پیکار خستگی‌ناپذیرش نگهداری اسناد و جلوگیری از نابودی آنها بود، چرا تا همین دم به چشم نمیخورد؟

چرا دهها کتاب هزار ساله و چندین اثر چند سده که محمد هوتک و پدرش وانمود میسازند “به چشم خود دیده و خوانده‌اند”، از روزگار امیر کرور تا شاه حسین صفوی در هر کنج قندهار یافت میشدند؛ ولی فردای نگارش “پته خزانه”، بسیاری از اسناد یادشده یکی پی دیگر ناپدید گشتند و تا امروز اندکترین نشانی از آنها دیده نمیشود؟

برگردیم به ماجرای سفر پدر مولف به پشاور: اگر محمد داوود هوتک راستی به خاک پشاور گام گذاشته‌بود، باید در سالیان جوانی (میان ۱۰۵۰ و ۱۰۶۰) رفته باشد. آنگاه بدون اگر و شاید، با خوشحال ختک و رحمان بابا دیدارها میداشت و دست پر برمیگشت، زیرا به همین هدف راه افتاده‌بود. مگر نباید درستترین یادداشتها در پیرامون این دو هستی بزرگ و بسا سرودپردازان همروزگار را به پسرش میداد؟

هواداران شکست‌ناپذیر “پته خزانه” به نشانه واپسین ایستادگی در برابر منتقدین خواهند گفت: «او پس از مرگ خوشحال و رحمان بابا رهسپار آن دیار شده بود.» در گام نخست، مبادا چنین گویند! زیرا ناخواسته میرسند به گرداب مرگبار گردونه دیرتر از ۱۱۲۸ که کمابیش نمایانگر وفات میرویس هوتک و پیرتر شدن محمد داوود هوتک است.

آیا میتوان باور کرد: محمد داوود هوتک نودوهشت ساله همزمان هم سپهسالار پیشتاز لشکر میرویس هوتک در میدان نبرد قندهار باشد و هم خدمت خطیر نظامی را خودسرانه رها کرده و به “سیر و سیاحت طولانی فرهنگی” بیرون از کشور پردازد؟ سپس، در آستان صد سالگی، به خانه برگردد و کوه اطلاعات ذخیره در حافظه را پاره پاره بیرون آورد و به فرزند بازگوید؟ معجزه مافوق بشری اینجا کم می‌آورد. نمی‌آورد؟

پرسش خنجری قلندر مومند هنوز پابرجاست: گذشته از سفر پشاور در جوانی یا پیری محمد داوود هوتک، مولف “پته خزانه” چرا نتوانست تاریخ راستین وفات رحمان بابا را از سرچشمه‌های آسان دیگر به دست آورد؛ مثلاْ از رحمت هوتک (عموزاده) که وانمود میشود در ۱۱۳۰ پشاور رفته بود و در جریان یک ماه بودوباش آنجا با محمد یونس شاعر دیدار داشت؟

پاسخ این رسوایی رسواتر میگردد: اگر نامبرده در سالیان نشانی شده روی پشاور را میدید، باید در کنار محمد یونس، حمید مومند، سعید ختک، کامگار ختک و نجیب را هم میدید و میشناخت.

پرده نازک ململ فرسوده افگندن روی زخم خونچکان “پته خزانه” – گویا اشتباه قلمی نوشتن عدد ۱ به جای عدد ۲ در تاریخ وفات رحمان بابا که جاودانیاد عبدالحی حبیبی آن را با ناگزیری پذیرفت و نوشت، نه تنها نارسایی نخستین را چاره نکرد، بلکه مایه تباهی فزونتر محمد هوتک گردید؛ زیرا نتوانست سنگینی گناه بزرگتر از “سهو قلمی” را از روی قفسه سینه‌اش بردارد:

عبدالرحمان زنده و آفریننده در “بخش فال دیدن حاجی میرخان از دیوان رحمان بابا – سال 1119” – آگاهانه از زبان میرویس هوتک و بدون نادرستی نگارشی از خامه محمد هوتک، “قدس سره” (پاکیزه باد گورستانش) یعنی صاف و ساده “مرحوم” شده‌است. (برگ 46 متن قلمی “پته خزانه”) … و دیده میشود که اعداد بیکاره ۱ به جای ۲ و ۲ به جای عدد ۱ دیگر کوچکترین نقش چاره‌ساز ندارند.

قلم بشکست چون اینجا رسیدم و قلبم نیز با آن…

اگر بایدها و نبایدهای سختگیرانه ناموسی امروزی روستاهای افغانستان و همسایگانش، به ویژه خیبر پختوانخوا (گستره میان دروازه تورخم، دهانه مانسهره، کاکل چترال و پیزاره دیره اسماعیل‌خان) را از چشم بیندازیم و دست به کمر، در خم یکی از کوچه‌ها از کسی بپرسیم: “نام زنت چیست و سال تولدش کدام است؟ خواهرت و دختر جوانت چه نام دارند و چند ساله هستند؟” خنجر و گلوله را خداوند دور داشته باشد، چندین مشت به دهان و لگد به گرده خواهیم خورد.

و اگر همین جغرافیا – از حرمسرای پرده‌نشینان قندهار تا حریم خصوصی خانواده‌های پشاور – را با سختگیریهای ناگزیر ناموسی شان سه چهار سده پشتر ببریم و آنگاه مودبانه‌تر به یکی از باشندگان بگوییم: “نامهای زن، خواهر و دختر جوانت را با سالهای تولد شان کار دارم.” آیا زنده برخواهیم گشت؟

سرزمینی که در سال 2017، دختران ده یازده ساله‌اش از نزدیکترین خویشاوندان (پسران کاکا، ماما، عمه، خاله …) و عروسان تا پیچه‌سپدی از نزدیکترین اعضای خانواده (برادرشوهر) رخ میپوشانند یا به اصطلاح عامیانه “روی میگیرند”، رویارویی زن و مرد بیگانه در سالیان 1900 تا 2000، 1800 تا 1900 و پیش از 1700 و 1600 چگونه بوده‌باشد؟

محمد هوتک مولف پته خزانه، پدرش محمد داوود هوتک و عموزاده جوانش رحمت هوتک ازین آزمون خونین نه تنها زنده بلکه پیروزمند و دست پر برگشتند و خزانه سوم “پته خزانه” را با جزییات سجل و سوانح شش بانو آراستند.

پدر مولف “پته خزانه” – گویی لایسنس معافیت ناموسی در پیشانی داشته باشد- هر سو میرود، ریزترین رخدادهای نهانی زنان مردم را به دست می‌آورد و میگوید:

1
«عصمت پناه نازو مادر میرویس هوتک است. این زن مردروی – مردانه صفت- صالحه و عابده در ۱۰۶۱ هجری چشم به جهان کشوده ‌بود. صدها مسافر مهمان را میپرورانید (روزل؟). فرزندان خود را در تمام عمر با وضو شیر میداد. وقتی حاجی میرخان علیین مکان تولد گردید، خواب دید که شیخ بیتنی رحمت‌الله علیه به وی میگوید: “این فرزند را خوب تربیه کن چون بزرگ گردد، کارهای بزرگ خواهد کرد و از نسل وی پادشاهانی پیدا گردد که دین را روشن خواهند کرد.” نازو انا افزون بر سخاوت و شجاعت و عبادت در مناجات خداوند اشعار زیادی میگفت، دیوانش دوهزار بیت داشت. اشعاری سروده‌بود “چه نارینه یی هم نشی ویلای” (که مردها نیز نمیتوانند بسرایند) و این رباعی …» آری!‌ همان رباعی سه سده پیش ولی برگرفته از اقبال لاهوری سده بیست…

پرسش کهن همچنان برجاست: چرا هر کتابی که محمد هوتک،‌ ‌محمد داوود هوتک و رحمت هوتک میبینند، به شمول دیوانهای خود شان، بیدرنگ گم میشوند؟ این چگونه تصادف یکنواخت زنجیری است؟ ناپدید شدن 69 اثر تاریخی و ادبی را با دیدگان بسته پذیرفتم؛ دیوان دارای دوهزار بیت مادر پادشاه از میان ارگ چگونه ناپدید گشت؟ یادداشتتهای تاریخ تولدش گم نمیشود،‌ رقعه کوچک رباعی سورریالیستیک گم نمیشود، کتابی که از نگاه اندازه باید شش برابر “پته خزانه” باشد، ناگهان نیست و نابود میگردد؟

2
دُر شهوار عصمت حافظه حلیمه دختر خان علیین مکان خوشحال خان: پدرم [محمد داوود هوتک] حکایت کرد که وقتی من به بنو رفتم این عصمت مآبه زنده بود. در عصر حیات پدر علوم مروجه را آموخت و بعد از آن مریده شیخ سعدی لاهوری عیله‌الرحمه گردید. روایت کنند که بی‌بی حلیمه زن فاضله و عارفه است و در سراپرده عصمت نشسته و شوهر نکرده عبادت خالق مینماید. به زنان درس میدهد. به پشتو اشعار خوبی هم میسراید، ‌موزونان پشتو اشعارش را میپسندند، همه کتب تصوف و طریقت را خوانده‌است. مشکلات مثنوی شریف و مکتوبات حضرت امام ربانی قدس سره را حل میکند. این غزل وی را پدرم به من گفت که در خزانه داخل میکنم: “د آشنای په فکر خوشه هسی شان شوم/ نه پوهیژم چی ممتاز که نورجهان شوم” … تا پایان.

پیش از آنکه ببینیم قلندر مومند حباب این دروغ بزرگ را چگونه ترکاند، چند پرسش: اگر خوشحال ختک دختری با این نام و هنر و دانش داشت، چرا هرگز او وی یاد نکرد؟ در 300 سال پسین، چه در زندگی و چه پس از مرگ پدر و دختر، چرا یک شاعر، نویسنده، عارف، عالم یا پژوهشگر دیگر نام حلیمه حافظه را بر زبان نیاورده‌است؟ دیوان چند هزار بیتی او چرا از میان خانه سراپا شعر و هنر پدر گم شود؟

گاهی به چند ویژگی رسوای مردان پنهان در پشت نامهای دختران در فیسبوک اندیشیده‌اید؟ برگزیدن بهترین نامهای مونث، گذاشتن زیباترین نگاره‌های هنرپیشگان سینما در پروفایل، آگاهانه برجسته ساختن جلوه‌های دروغین زن‌نمایی مانند نوشتن از گل گوشواره، چین دامن،‌ یخن پیراهن، رنگ ناخن، مارک دستکول، لوازم آرایش و … ولی آنچه را نمیتوانند دگرگون سازند، روان خشن و گاه بازاری برخورد با مردها و متهم ساختن آنان به زن‌ستیزی است! دلچسپ اینکه پس از یکی دوسال فیسبوک‌گرایی، باور میدارند که هنرمندانه در نقش خویش درآمده‌اند. آنگاه با سرودن شعرهای شفرآلود، خواب معشوقه شدن نیز میبینند.

مردان نهان در پیله فیمینیزم نمیدانند و نمیخواهند بدانند که بانوان در هر گام، گشته وبرگشته، به گلوبند، کفش پاشنه‌بلند،‌ آشپزخانه و آرایشگاه پناه نمیبرند؛ زیرا نیاز ندارند جنسیت شان را به کسی ثابت سازند. آنان با شخصیت حقوقی و اندیشه حقیقی خود شان در متن جامعه حضور مییابند.

درست از همین چشم‌انداز – نفرین هم شوم – میگویم: حلیمه حافظه اسم مستعار محمد هوتک و به بیان بهتر نوزاد ذهن تبدار مولف “پته خزانه” است. آوردن نامهای “ممتاز و نورجهان” در مصراع دوم برای اثبات دوشیزه بودن، همان ترفند لجام‌گسیخته مردانه است و هرگز نمیتواند کلیشه‌های مذکر همان غزل چون “سرفرازی در راه عشق، پارسایی به دربار خالق، پیوند آنچنانی محمود با ایاز، فنا در تماشای دیدار یار، خروج فکر غیر از حریم دل، همسان‌پنداری دوست و دشمن، مکر و غمزه غماز و بی نیازی از ناز ….” را بپوشاند. بیجا نگفته‌اند: برای راست وانمود ساختن یک دروغ باید یازده دروغ دیگر بافت.

و فرودآمدن تیر قلندر مومند در میانبرگ “پته خزانه”: «بی‌بی حلیمه چگونه میتوانست مشکلات مثنوی شریف و مکتوبات حضرت امام ربانی قدس سره را حل کند؟ مکتوبات امام ربانی مجموعه سه دفتر به نامهای دارالمعرفت، نورالخلایق و معرفه الحقایق الثالث حضرت مجدد الف ثانی دوصد سال پس از مرگ حلیمه حافظه مرتب و چاپ شده‌اند.»

قلندرمومند سخن را با پرسش کوتاهی میپیچد: «هنگامی که مولف پته خزانه میگوید “خوشحال خان بیگ پسران زیاد داشت و همه شاعر بودند”، چرا نام یکی از پسرانش را ننوشت؟ (برگهای 227، 228 و 237 “پته خزانه فی‌المیزان”، جولای 1988/ برگردان: دکتور عبدالاحد وفا معصومی، 2007)

3
عارفه کامله بی‌بی نیکبخته دختر شیخ الله‌داد مموزی: پدرم روایت کرد که شیخ امام‌الدین غوریا خیل در کتاب “اولیای افغان” چنین نوشته است: و به دنبالش زندگینامه بانو با سالهای ازدواج، تولد پسر و نشر کتاب “ارشاد الفقراء” که – طبق معمول – پدرم آن را به چشم خود دیده، چند غزل و یک مثنوی بیشتر از چهل مصراع را در حافظه دارد! و دیوان؟ با افسوس دیوان ناپدید شده‌است!

4
بی‌بی زینب دختر میرویس هوتک است. در جوانی کتب مشهور فارسی را ضبط نمود. دیوان چند هزار بیتی داشت و مانند دیوان مادربزرگ در میان ارگ نابود شد، ولی مرثیه دلخراش – با واژه‌های زنورانه در بیشتر از 60 مصراع به مولف “پته خزانه” رسیده‌است. از کجا، چه کسی و چگونه؟ روشن نیست. چرا کتابهای پشتوی دستیاب در هرگوشه قندهار را نگرفت و تنها آثار فارسی را برگزید؟ نزد چه کسی خواند؟ روشن نیست. چرا نام شخصیتی به این منزلت و معنویت و یژگیهای بیمانند در کتابهای تاریخ به چشم نمیخورد؟ نباید بیشتر پرسید.

5
شاعره برگزیده زرغونه: نخست کاربرد واژه نوین “برگزیده” از زبان محمد هوتک شگفت است و سپس گشایش فارمولای همیشه: “زما پلار هسی وویل” (پدرم چنین گفت)‌: زرغومه دختر ملا دین محمد کاکر بود و در پنجوایی میزیست. پسران غیرتمند داشت. خط‌ش نهایت خوب بود و کاتبان از حسن خطش اقسام خط را می‌آموختند. پدرم چنین گفت که در سال ۱۱۰۲ هجری به خط زرغونه “بوستان پشتو” را دیدم و اشعار خود را به چنان خط خوب نوشته‌بود که گوهر به آن عاجز میماند. دیوانش موجود نیست، ولی حکایت معروف “اوریدلی می قصه ده/ چه لشاتو هم خوژه ده”‌

برگردان برگردان “شنیدم که وقت سحرگاه عید/ ز گرمابه آمد برون بایزید” از بوستان سعدی است و پختگی آن فریاد میزند: کار سده بیستم هستم.

6
عفت همراه رابعه: حال این شاعره به من معلوم نشد. اما اندک آنچه که نمایان شد چنین است که این شاعره از قندهار بود و گویند که اشعارش زیاد بود و دیوانی داشت. این یک رباعی را صدیق و رفیق محمد طاهر جمریانی گفت من آن را درین خزانه نقل میکنم:

آدم ی مځکی وته راستون کا
پاور د غم ی سوی لړمون کا
دوزخ ی روغ کا پر مخ د مځکی
نوم یی د هغه دلته بیلتون کا
برگردان:
آدم را به زمین فرودآورد
جگرش را به آتش غم سوزاند
بر روی زمین دوزخ ساخت
نامش را اینجا فراق گذاشت

مفهوم رباعی چسپانده شده به نام رابعه قندهاری، برگردان و برگرفته ناشیانه مثنوی معروف “شب فراق” امیر خسرو است، به ویژه آنجا که میگوید: “شبی چون سینه عشاق پر دود/ ز تاریکی چو جانهای غم اندود/ فلک دودی ز دوزخ وام کرده/ سرشته زاب غم شب نام کرده”

گذشته ازین، باید خوشباورترین آدم روی زمین باشم تا همچو یادداشت بیریشه و لرزان را از زبان گمنامی چون محمد طاهر جمریانی بشنوم، بپذیرم شتابزده بیایم خانه و به پسرم بگویم: بگیر!‌ یک شاعر بدون دیوان دیگر هم یافتم. به شماره‌ها بیفزا تا “پته خزانه” بیاماسد.

آیا تاریخ ادبیات جغرافیای کنونی ما در درازنای بیشتر از هزار سال – از امیر کرور تا رابعه قندهاری – به همین شمار زن سرودپرداز پشتو داشت؟ آیا همچو پندار خام خوار شمردن گنجینه هنر و فرهنگ نیست؟ آیا سیمانگاری ساختگی شش بانوی ناپیدا و جاسازی آنها در کتابی که هر پاراگرافش سند تباهی سرنوشت مولف است، در پایان به زیان زبان پشتو انجامید یا به سود آن؟

آیا گنجاندن شتابزده شش زن گروگان از سده‌های هفدهم و هژدهم در برگهای پایانی “پته خزانه”، ریشه در سرآغاز وزش نسیم جنبش روشنفکری با یادآوری نقش برازنده بانوان در زندگی اجتماعی افغانستان پس از 1919 و نمایان شدن ملکه ثریا در پیشگاه مردم ندارد؟

با اندک دوراندیشی میتوان گمان برد که انگیزه و اندیشه نگارش “پته خزانه” از دامنه پنج سال میان 1935 تا 1940 نه پس میرود و نه پیش می‌آید. به اینگونه، محمد هوتک هر که باشد، تواناترین دانشمند دربار محمد ظاهر شاه بود، نه کاتب درگاه شاه حسین هوتکی.

همواره با کبریت یادداشتهای تلگرافیک آتش میزد به انبار بلند باروت دلخوشیهای واهی و به دانش‌آموزان “پشتو اکادمی/ پشاور” میگفت: «میتوانم نقد را درازا بخشم، ولی افزایش شمار برگهای کتاب “پته خزانه فی‌المیزان”، نه برای شکیبایی خواننده خوب خواهد بود و نه برای کیسه خریدار!»

میلیونها خواننده آگاه اینسو و آنسوی دیورند، به ویژه آنانی که دیدگاه تونلی بیزارند، پس از خوشحال ختک او را پاسدار راستین زبان و ادبیات پشتو مینامند و پیکار ماندگارش را ارج مینهند. ژرفنگری قلندر مومند امروز زبانزد دوست و دشمن است. آوردن کمترین نمونه‌ها از خامه وی نیز کار بسیار میدهد:

1
آنچه در دیباچه – برگ سوم – “پته خزانه” به عنوان القاب شاه حسین هوتکی به کار رفته، یکی “ابن قاتل‌الرفضه” (فرزند قاتل رافضیان) است. بیشترین بخش زندگی مرحوم عبدالحی حبیبی در سایه نظام پادشاهی افغانستان سپری گردیده و در پیرامون رسوم دربار آگاهی زیادتر از من دارد. با دریغ، او درنیافته که پادشاهان برای خود نام و القاب برمیگزینند و نمیگذارند کسی – مگر شاعران درباری – خودسرانه برای شاه القاب تعیین کنند. مداحان سلاطین تنها در قصاید یا اضافات به همچو گستاخی مبادرت میورزند. این تکلف رسمی پس از مرگ شاه نیز جریان دارد.

در سراسر آثار تاریخی یک ثبوت یافت نمیشود که میرویس هوتک “قاتل‌الرفضه” خوانده شده باشد یا پسرش “ابن قاتل‌الرفضه”. اگر از جنگهای میرویس با ایران چنین گمان سرزده باشد که پادشاهان و باشندگان آن سرزمین یکسره شیعه مذهب ‌اند یا میرویس همه جا دشمن شیعه بوده، قهقرای ناآشنایی با تاریخ را به نمایش خواهد گذاشت.

محمد افضل ختک مورخ معاصر در “تاریخ مرصع” رابطه میرویس و قزلباشها را برخلاف گرگین پس از فتح قندهار، “رعایت اتحاد و عنایت امنیت عام به قزلباشها” مینویسد. داشتن همچو روش و سلوک فیاضانه با رافضیان از سوی قاتل‌الرفضه طبق معمول نمایانگر نادرستی آگاهی محمد هوتک است.

2
از شان نزول بیتهای منسوب به بابا هوتک علیه‌الرحمه برمی‌آید که او جنگ را سوی مغل برده‌است: “بابا هوتک اقوام خود را فراهم آورد و در سورغر بر مغلها تاخت” (برگهای پنجم و ششم “پته خزانه”) گویا پشتونها بر مغلها یورشگرانه تاخته‌اند؛ ولی مصراعها خلاف ادعا را ثابت میسازند: “پر کلی کور باندی مغل راغی/ هم په غزنی، هم په کابل راغی” (بر هر روستا و خانه مغل آمد/ هم به غزنی، هم به کابل آمد) آیا در آن روزگار، مغل بر خانه‌ها و دهکده‌های غزنی و کابل تاخته بود؟ به گواهی برگ برگ تاریخ، تا مرگ بابا هوتک در ۷۴۰ هجری، یورشی که غزنی و کابل همزمان شکار مغلها گردیده و از سوی بابا هوتک و خویشاوندانش واپس زده شده باشند، رخ نداده‌است.

3
در قصیده شیخ اسعد سوری (برگ 199 “پته خزانه”) واژه “پلاز” آمده و مرحوم حبیبی مینویسد: «این واژه با سکون “پ” در گذشته‌های دور به معنای تخت یا اریکه بود.» (اکنون در افغانستان به پایتخت میگویند: “پلازمینه”). باید همچو واژگان در نظم یا نثر جاهای دیگر نیز نشان داده میشد تا باور میکردیم. اینک، ناگزیریم واژه ذاتی و نفسی قاموس مرحوم عبدالحی حبیبی و محمد هوتک را بپذیریم! وانگهی، “پلاز” را به چهار شیوه میتوان تلفظ کرد. حبیبی تلفظ صحیح واژه نابودشده را از کجا فراگرفت؟

4
در دو شعر منسوب به شکارندوی که معاصر سلطان شهاب‌الدین غوری (1174 تا 12077) وانمود میشود، واژه “اتک” به معنای اباسین کار رفته‌است. (برگ 24 “پته خزانه”) خداوندا! اتک از سوی جلال‌الدین اکبر (1555 تا 1605) نامگذاری شد. آیا چهارصد سال پیش از پیدایش نام اتک به معنای اباسین، ‌شاعری آن را چنین ستوده و سروده بود!؟

قلندر مومند برای ثبوت گفتارش هفت سند دم چشم خواننده میگذارد: برگهای 520 و 521 جلد نخست “اکبرنامه” ابوالفضل ابن مبارک با برگردان انگلیسی هنری بیوریج، برگ 301 جلد دوم “منتخب‌التواریخ”، برگ 101 جلد اول “توزک جهانگیری” با برگردان انگلیسی الکساندر راجرز، برگ 93 “طبقات اکبری”، برگ ۴”۱ ماثر عالمگیری” با برگردان انگلیسی سر جادوناتهـ سرکار و برگ 73 ریاض‌السیاحه حاجی زین‌العابدین شیروانی. افزون براینها، برگ 374 “تاریخ مرصع” و برگ 299 “بیاض” خوشحال ختک که نشان میدهند “اتک” در پشتو هرگز به معنای اباسین کاربرد نداشته‌است.

5
مولف “پته خزانه” از زبان محمد رسول هوتک مینویسد: «عبدالرحمان در میان پشتونها به رحمان بابا مشهور گردید.» چه شهکار بیمانند در رشته نادرست‌گویی!

خوشحال ختک، حمید مومند و عبدالرحمان در میانه سده بیستم “خوشال بابا،‌ حمید بابا و رحمان بابا” نامیده شدند. شاعران بزرگی چون اشرف خان هجری، محمد یونس، نجیب، کاظم خان شیدا، معزالله مومند، پیرمحمد کاکر و شمس‌الدین کاکر بار بار از عبدالرحمان نوشته و او را رحمان بابا نگفته‌اند. پس از آنان، شمس‌العلما میراحمد شاه رضوانی و پروفیسور عبدالمجید افغانی – در آغاز سده بیست – در مقالات شان رحمان یا عبدالرحمان نوشتند، نه رحمان بابا. دانشمندانی چون الفسنتن، راورتی و پادری هیوز هرگز رحمان بابا نگفتند. نخستین کسی که او را رحمان بابا خواند، عبدالعظیم رانیزی است درین شعر:

د بابا عبدالرحمان مومند په شان
جوړه کړه ما د غم کتاب د مرگ د لاسه
برگردان
مانند عبدالرحمان بابا مومند
از دست مرگ کتاب غم ساختم

6
مولف “پته خزانه” مینویسد: «میرویس هوتک در دیوان رحمان بابا فال دید، زیرا کلیات بیتها و غزلهای رحمان بابا موجود است و زیاد زیاد پیدا میشوند.» سپس می‌افزاید: «پادشاه جهان ظل‌الله شاه حسین کاتبها را فرستاد. آنان از پشاور نقلهای دیوان رحمان بابا را آوردند. در قندهار علما و زهاد آن را نگاشتند و حالا بسیار است.»

اگر دیوان رحمان بابا در میان ارگ شاهی بود و نیز در قندهار زیاد زیاد پیدا میشد، چرا شاه حسین کسانی را فرستاد تا آن را از پشاور بیاورد؟ و اگر پیدا نمیشد، میرویس هوتک در کدام کتاب به نام دیوان رحمان بابا فال دیده بود؟

7
مولف “پته خزانه” دو مصراع زیرین را به شیخ اسعد سوری باشنده غور در سال 10200 تهمت میبندد: «کله غرځوی واکمن له پلازونو/ کله کښینوی پخاورو کښی بادار» (برگردان: گاه فرمانروا را از اورنگها براندازی/ گاه باداری را بر خاکها نشانی)

و رحمان بابا هفتصد سال پس در پشاور سرود: «څوک له خاورو ایرو پاڅوی تخت ورکړی/ څوک له تخته د ایرو په ډیران ولی» (کسی را از خاک و خاکستر برداری و بر تخت نشانی/ کسی را از تخت به انبار خاکستر اندازی)

به باور خوانندگان فرزانه، رحمان بابا پارسای پاکنهاد و هنرمند بزرگ بود. او هرگز به‌ اشعار دیگران چشم نمیدوخت، زیر تاثیر شاعران نمیرفت، اهل اقتباس و استخراج و استحساس نبود و برگرفتن از کارهای آشنا و بیگانه را ننگین میپنداشت. آنگاه، مفهوم، محتوا و واژگان بابا هفت سده پیش از زاده شدنش چگونه دزدیده شدند؟ مگر نباید شیخ اسعد سوری نام مستعار محمد هوتک باشد؟

8
قلندر مومند بیشتر از 6000 نادرستی چشمگیر واژگانی، گرامری، تاریخی، و بالاتر از هشتاد ناسازه (ضدونقیض) متن “پته خزانه” را برون کشیده و همه را در یک سطر چنین فشرده‌است: «هر نارسایی نشانی شده اینجا، کار باهمی محمد هوتک و مرحوم عبدالحی حبیبی است.»

جاودانیاد مومند نخستین بار نقد و بررسی “پته خزانه” را در 1976 به کابل فرستاد و چنین پاسخ گرفت: «اظهار شک و تردید در باب حقانیت این کتاب با مصلحتهای ملی افغانستان مطابقت نمیکند. حالا درین شرایط حساس وقت مناسب برای همچو نوشته‌ها نیست.»

از 1976 تا 2017 در افغانستان بیشتر از هفت فرمانروا آمدند و رفتند، هفت کابینه رهبری کرسیهای آتشین، خونین و سفالین شان را نومیدانه به همدیگر گذاشتند؛ شناساترین دانندگان جاودانیاد معمای “پته خزانه” – عبدالحی حبیبی، قیام‌الدین خادم، عبدالرووف بینوا و محمد صدیق روهی کوچیدند، نسلهای آگاهتر چشم به جهان کشودند، شگفتند، بالیدند و ارزشها آفریدند، هزاران هزار دلو آب مصلحت از آسیاب مملکت افتاد؛ دریای خون از سر و زیر پلهای منافع علیا و سفلای کشور گذشت و هنوز با دیدن نقد “پته خزانه” میگویند: «تردید در اصالت این کتاب مقدس با مصالح و منافع افغانستان تطابق ندارد. شرایط حساس روزگار کنونی وقت مناسب برای همچو نوشته‌ها نیست.»

آیا کسی – مسلمان، هندو، یهود، بیدین، لامذهب، سیکولار، ترسا، بودایی، گبر، نصارا و برهمن – میداند، این وقت ناپدیدارتر از لیلةالقدر در هنگامه هفته چندم کدام ماه کدامین سال نهفته است تا به نوزاد نواده فرزندم وصیت گویان پیام گذارم: مرا یاد و ترا مباد فراموش!

شاید بگویید: وقتی که نیها گوگل میکنند.

استاد کاظم یزدانی از نخبگان ژرفنگر روزگار است. نوشته “گنج بادآورده: پته خزانه” در زیر ذره بین تحقیق و بررسی/ 1998″ وی را میتوان تحلیل کارشناسانه خواند. کوته سازی نگاه یزدانی شدنی نیست. بهتر آنکه خواننده خواهنده روآورد به متن کامل. (لینک: در نخستین پیام)

این “تیر خلاص” مانند ایکس-ری از دیباچه تا پابرگ “پته خزانه” میگذرد و شکستگی‌های اسکلیت نویسنده را در پرتو نیون نمایان میسازد:

1
«عبدالحی حبیبی تألیف پته خزانه را به شخصی به نام محمد بن هوتک نسبت داده‌است که گویا 220 سال قبل در قندهار میزیست از قول او مینویسد: “چون به تألیف این کتاب شروع کردم، روزجمعه بود شانزدهم جمادی‌الثانی سنه ۱۱۴۱ هجری قمری”

اینجانب کتابی در اختیار دارم به نام «تقویم تطبیقی 1500 ساله هجری قمری و میلادی» تألیف فردیناندو وستنفلد و ادوارد ماهلر ترجمه دکتر حکیم‌الدین قرشی استاد دانشگاه جامعه ملّیه‌ دهلی که تمام روزهای سال – از سنه اول تا ۱۵۰۰ هجری قمری – با سالیان میلادی تطبیق داده شده‌اند.

بعد از رجوع به آن کتاب معلوم شد که شانزدهم جمادی‌الثانی ۱۱۴۱، نه روز جمعه بلکه روز دوشنبه بود. چنین اشتباه بزرگ هرگز نمیتواند از طرف مؤلف واقعی صورت گیرد.

2
چهار دسته شعرای “پته خزانه”: (1) امیر کرور غوری، شیخ خرشپون، شیخ اسعد سوری، بابا هوتک، شکارندوی، شیخ تیمن، شیخ بریخ و چند تن دیگر وجود خارجی ندارند. (2) دو سه نفر مانند ابومحمد هاشم سروانی بستی بر فرض که وجود داشتند، به طور قطع پشتون نبوده و شعر پشتو نگفته‌اند. (3) شاه حسین هوتک، ملا زعفران، زینب بنت میرویس وغیره وجود داشتند، پشتو زبان نیز بوده‌اند، اما به پشتو شعر نگفته‌اند. (4) گروه چهارم مانند خوشحال خان ختک وجود داشتند و شاعر بودند.

3
با آنکه اشعار این کتاب به شعرای مختلفی که از حیث زمانی صدها سال باهم فاصله دارند، نسبت داده شده، همه یکدست بوده و یک روح، یک تفکر و یک سلیقه بر همه غلبه دارد، درست شبیه یک دیوان از یک شاعر. در اشعار فخریه همان روح و اندیشه حاکم است که در مراثی.

تاثیر اشعار فخریه عرب عصر جاهلی بر اکثر سروده‌ها دیده میشود: قریط بن انیف: “فلیت لی بهم قوماً اذا رکبوا/ شنو الاغاره فرساناً و رکباناً” (ایکاش در عوض این قوم سست، قومی داشتم که هرگاه سوار میشدند، دشمن را متفرق میساختند و برای غارتگری هجوم میبردند در حالیکه اسب سواران و شتر سواران بودند)، سهل بن شیبان: “فلما اصبح الشرّ و امسی و هو عریان/ فلم یبق سوی العدوان دنّا هم کما دانوا” (چون فتنه جنگ از طرف قبیله رقیب آشکار شد/ برای ما جز شمنی راه دیگری نماند، یورش بردیم و جزای سختی دادیم، چنانکه دفعه پیش آنها ما را جزا داده‌بودند.)، شاعر دیگر: “تسیل علی حدالظبات نفوسنا/ ولیست علی غیر الظبات تسیل” (چنان قبیله جنگجوییم که همواره جانهای ما بر نوک نیزه و دم شمشیر جاری بوده و به جز از دم شمشیر، جانهای ما جاری نبوده‌اند) و نمونه‌هایی از ابوالحرب

اشعار مراثی و عاشقانه “پته خزانه” نیز گویا کاپی برگردانی از اشعار عربی اند. انسان خیال میکند مضامین اشعار عربی را گلچین و جمع‌آوری کرده، سپس با فرهنگ افغانی آمیخته و به پشتو برگردانده‌اند. گرچه عجیب مینماید، ولی وقتی از چیرگی حبیبی بر اشعار عربی عصر جاهلی آگاهی پیدا کنیم، معضل تاثیرپذیری “پته خزانه” از آنها حل خواهد شد.

4
اگر ادعای حبیبی را بپذیریم، نتیجه چنین خواهد شد: “ادبیات یک ملت، قبل از تشکل و به وجود آمدن خود آن ملت پا به عرصه وجود گذاشته است”. این بسیار بعید مینماید. بنابر این میان ادبیات پشتون – به خصوص اشعار امیر کرور- تا تشکل افغانان به عنوان یک ملت، حدود سه قرن فاصله است. گویا شعر پشتو در قرن دوم هجری در اوج کمال و شکوفایی قرار داشت و پشتونها به مراتب از فارسی زبانان جلوتر بودند، در حالیکه اشعار فارسی در آن زمان از حد یک تصنیف کودکانه تجاوز نمیکرد.

5
سور و سوری: سوری لهجه و تلفظ دیگری است از کلمه غوری. همانطور که به ساکنان کوهستان غور، غوری میگفتند، سوری نیز میگفتند. نیز آل شنسب را سوری میگفتند زیرا اهل و باشنده غور بودند. «سور» اسم مکان است نه اسم شخص. کسی در میان اجداد سوریان، سور نام نداشته تا این خاندان منسوب به او باشد. اگر به خاندان سوری، خاندان سور گفته شود، مسلماً غلط خواهد بود. چنانچه به یک خانواده کابلی، خانواده کابل گفته نمیشود. اشتباه حبیبی در آن است که گمان کرده شخصی به نام سور در میان اجداد شنسبیان ‌بوده‎است. او در شرح حال امیرکرور موهوم میگوید: «از نسل سور و از اولاد سهاک بود.» و خنده‌دارتر که از زبان او میسراید: «دودمان سور را من به سرداری اعتلا دادم»!

6
حبیبی از پیوند و نزدیکی زبان پشتو با سنسکریت (زبان قدیم هند) آگاهی داشت و میدانست که پسوند «من» به معنی مرد و یا مطلق انسان، در آن زبان کاربرد داشت. خودش به کمک همین پسوند، واژگان زیادی در پشتو آفرید. نام «تایمنی» را که اسم یکی از قبایل چهارگانه اویماق است، به اعتبار جزء دوم آن، واژه قدیم پشتو تصور کرد، سپس با سرعت زیاد برای تایمنیهای از همه جا بیخبر، پدری تراشید به نام «شیخ تیمن»! تردیدی نیست که اویماقیها به گواهی تاریخ آداب، سنن اجتماعی و ساختمان فزیکی از حیث نژاد ترک هستند – هر چند فارسی میگویند – و باهزاره از یک تبار میباشند. در میان اقوام ترک و مغول، طوایف زیادی هستند که نامها شان با «من» ختم میشوند، مانند ترکمن، تایمن، تومان

7
واژه “ایل” به معنی رعیت و فرمانبردار، مغولی است، بعد از قرن هفتم به فارسی آمده و سپس از طریق دری زبانان وارد پشتو گردیده‌است. حبیبی بدون آگاهی از حقیقت، آن را پشتو تصور کرده به صورت مصدری «ایلایی» در شعر منسوب به شکارندوی که گویا قبل از قرن هفتم میزیست، به کار برده‌است.

واژه “آغه” به معنی زن اشرافی، زیبا و نازپرورده، ریشه مغولی دارد و از طریق فارسی وارد پشتو گردید و از آن آغلی (غه+لی) و آغلیه ساختند، به معنی دوشیزه زیبا. پسوند “لی” به معنی مشابهت، در پشتو و فارسی هزارگی کاربرد دارد. حبیبی واژه “آغلی” را دوبار در شعر منسوب به شکارندوی و یک بار به صورت آغلیه در شعر منسوب به شیخ تیمن موهوم به کار برده‌است.

واژگان “یورغه” و “یورش” ترکی هستند به معنی تند رفتن اسب، تاختن و یورش بردن. یُرغه با حفظ معنا وارد پشتو شد و از آن مصدر یرغل و یرغلل را ساختند. حبیبی، یرغل را در شعری که به امیر کرور نسبت داده، به کار برد و نیز در شعر منسوب به شکارندوی مکرراً استعمال کرد. وجود واژه‌های مغولی در اشعار “پته خزانه”، آنهم در کار شعرای متقدمین قبل از قرن هفتم هجری، بیانگر جعلی بودن این کتاب نوشته شده در زمانهای اخیر ‌است.

8
مؤلف پته خزانه واژگان زیادی در پشتو ساخته، آنها را در لابلای اشعار شعرای موهوم گنجانده و سپس مدعی شده که این واژه‌ها درقدیم در زبان پشتو رایج بودند، اما به مرور زمان و بدون هیچ دلیل وعلت متروک و فراموش شده‌اند. مرحوم حبیبی مینویسد واژه‌های ذیل در زمان قدیم در پشتو استعمال میگردیدند، اکنون متروک شده و باید احیاء گردند: واکمن (پادشاه)، ستر واکمن (شاهنشاه)، پلاز (تخت)، رپی (پرچم)، سوبمن (فاتح)، جگرن (افسر)، ژبلور (عسکر) پاسوال (پاسبان)، ختیز (مشرق)، لویدیز (مغرب)، دریز (منبر)، بیلتون (دنیا)، رپیدله (زلزله) و …

اگر سخن جناب آقای حبیبی را بپذیریم، سوال پیش می‌آید: چطور ممکن است پشتونهای قدیم بدوی و چادرنشین که حکومت و سلطنت نداشتند، برای شاه، شاهنشاه، افسر، عسکر، پرچم، اریکه سلطنتی، فاتح، نگهبان، مشرق و مغرب، زمین لرزه و … واژه‌های مخصوص داشتند، اما همینکه شهرنشین شدند، به تمدن روآوردند و دارای حکومت و سلطنت و لشکر شدند و اشد نیاز به آن کلمات داشتند، برخلاف قانون طبیعت، واژه‌های یادشده ناگهانی از صفحه فرهنگ پشتون حذف گردیدند و فقط چندتا معجزه‌آسا در ” پته خزانه” ماندند؟

جناب حبیبی مدعی است: «واژگان برمل (ظهر)، ترمل (شام)، لرمل (عصر)، خگوار (صبر وآرام)، کرونکی (آبشار)، ویرنه (ماتم وسوگواری)، ویرمن (ماتمزده) و … نیز در قرون گذشته در پشتو رایج بودند، بعدها بدون هیچ دلیل – بی‌آنکه جانشین یابند؟ – از میان رفته‌اند.»

از ارباب خرد و دانش میپرسم: آیا چنین چیزی از نظر زبانشناسی، سیر تکاملی زبان، تاریخ، جامعه‌شناسی و قانون طبیعت امکان‌پذیر است؟

9
مرحوم حبیبی ناخواسته اعتراف کرده که تاریخ پشتون سیر قهقهرایی دارد؛ یعنی در گذشته بسیار مترقی بوده وهر چه زمان پیش رفته، اینها عقبگرد کرده‌اند، زیرا توان حراست از واژگان مورد نیاز شان را نداشتند. و با این کار توهین بزرگی به اقوام شریف، شجاع وآزاده پشتون روا داشته‌است.

از سوی دیگر، مؤلف “پته خزانه” با خلق واژه‌های جدید، در حقیقت میخواست با یک تیر دو نشان بزند: نخست، واژه‌هایی را که خودساخته، به عنوان قدیمترین واژگان پشتو رایج سازد. دوم، قدامت و اصالت اشعار خودپرداخته خویش را با گنجاندن آن واژه‌ها به اثبات رساند.»

ادامه دارد…

پاسخ بدهید

ابراز نظر

Your email address will not be published.

ارسال

Copyright © Jawedan.com