خبر و دیدگاه

راه حل مشکلات قومی در افغانستان: غیرمتمرکز ساختن قدرت قبل از خروج ایالات متحده

afghanistan_flag_ppl

در اواخر سال 2001، وقتی نیروهای ایالات متحده توانست طالبان را از افغانستان خارج سازد، طوری بنظرمیرسید که کشور بسوی تجزیه روان است. ایالات متحده و سایرجوامع بین المللی میترسیدند که گروههای متخاصم قومی افغانستان با استفاده از مراکز قدرت منطقوی خویش هرگونه دولت واحد را شکستانده و در عوض ایالات کوچکی را تشکیل خواهند نمود و یا با هم تباران همسایه خویش درکشورهای هم مرز یکجا خواهند شد. این تشویش درآنزمان قابل باور بنظر میرسید: چون نیروهای ناتو هنوز با خطرات تجزیه خشن یوگوسلاویای سابق در سالهای 1990 مواجه بود.

 اما مردم افغانستان درمورد تجزیه کشورخود تشویش کمتری داشتند. زیرا افغانستان برای مدت بیش از 250 سال دولت واحدی بوده است. اگر قرارمیبود که این کشور تجزیه شود، بایست درسال های 1990، بهنگام جنگهای داخلی طولانی تجزیه می گردید، اما نشد. هیچیک از رهبران سیاسی یا قومی افغانستان درجریان یک سدۀ اخیر یا آغاز این سده، خواهان تجزیه کشور نبوده است. با وجودیکه گروه های مختلف قومی افغانستان درمورد چگونگی ادارۀ جدید کشور و تنظیم قدرت توافق نداشته اند، اما از یک دولت واحد پشتیبانی کرده اند.

 پس از یک دهه، نگرانی واشنگتن و متحدان آن معکوس شده است. اگر در2001 غربیها ازاین میترسیدند که عدم موجودیت یک حکومت قوی مرکزی در کابل باعث تجزیه افغانستان میگردید، در2011 غربیها باین نگرانی رسیده اند که یک حکومت مرکزی غیرکارآ میتواند باعث تجزیه گردد. برگشت این تفکرعوامل گوناگون دارد، شاید مهمتر ازهمه عدم رضائیت تعداد زیاد مردم با ساختار یک اداره ای متمرکز است که نمیتواند با تنوع منطقوی کشور یا با توقعات خود – گردانی محلی سازگار باشد. حکومت کابل بعلت انتخابات جعلی ریاست جمهوری 2009، عدم موجودیت احزاب سیاسی، بد امنی و فساد عمومی بیشتر بدنام شده است.

 درنتیجه، تشویش 2001 با گسترش نقش قوی روابط منطقوی و سیاسی در سیاست و جامعۀ افغانستان دوباره احیا شده است. شبکه های قومی وسیلۀ پشتیبانی و حمایه و غالبا دراتحاد با جنایتکاران باعث بهره برداری چنین روابط گردیده است. پس از 2005، وقتی شورشیان طالب درمناطق عمدتا پشتون جنوب و شرق افغانستان قوت میگیرند، قسمت زیاد آن بعلت مخالفت محلی با حکومت ناکارآ و غیرموثری است که توسط حامد کرزی رهبری میشود.

 با وجود این واقعیت، معلوم میشود که ایالات متحده و متحدان آن هنوز باین فکر نرسیده اند که یک ترکیب متفاوت دولت و رهبری درافغانستان (که توسط خود افغانها بوجود آمده است)، شاید بتواند دولت با ثبات تر و فراگیرتر نسبت به دولت موجود را بوجود آورد. واگذاری اختیارات سیاسی برای رفع عدم توازن فعلی در بین حکومات ملی و محلی اولین قدم درجهت تجزیه نبوده، بلکه درجهت جلوگیری از آنست. چنین اصلاحاتی میتواند وضع دشوار موجود درمقابل مسایل صلح در افغانستان را نیز حل نماید: چطورمیتوان فضائی برای معامله با شورشیانی ایجاد کرد که نگرانی آنها بیشتر محلی است، تا اینکه ملی یا بین المللی باشد. در2001 افغانهای تمام مناطق و گروههای قومی چنان مشتاق صلح بودند که آنها اعادۀ یک حکومت نادرست مرکزی (متمرکز) را پذیرفتند. اما امروز وضع کاملا دگرگون است. اگر ایالات متحده و متحدان آن، مسئله مشروعیت سیاسی را قبل از خروج نیروهای خارجی از کشور حل نکنند، مساعی غرب برای ایجاد یک افغانستان با ثبات به شکست می انجامد.

 موقعیت

 افغانستان 30 ملیونی متشکل از 7 گروه قومی عمدتا پشتون، تاجیک، هزاره، ازبیک، ایماق، ترکمن و بلوچ و یکتعداد اقوام کوچکتر میباشد. هرچند پشتونها ادعا میکنند که اکثریت قومی را تشکیل میدهند، تعداد زیاد تحلیل گران باور دارند که تعداد آنها ممکن است بین 40 تا 45 درصد باشد. بآنهم هرگروه قومی تشکیل کننده اکثریت در یک یا چند منطقه افغانستان میباشد: پشتونها در جنوب و شرق، تاجیکها در شمالشرق و غرب، هزاره ها در مرکز و ازبیکها درشمالغرب. از نگاه سیاسی، مسئلۀ قومی درافغانستان بیشتر وصفی است تا عملی؛ طوریکه بیشترین وفاداری اولیۀ فردی اکثرا محلی (خویشاوندی، روستائی یا منطقوی) میباشد. در بین گروههای بزرگ قومی چسبندگی سیاسی کمتری وجود دارد، باستثنای حالاتی که با یک گروه قومی متخاصم مواجه میشوند. درعین زمان، روابط خویشاوندی (ازدواج)، دوزبانی و اتحاد سیاسی بطورمنظم برتر از قومیت میگردد. دربین غیرپشتونها، موقعیت مشترک غالبا اهمیت بیشتر پیدا میکند: غالبا جوامع مختلف قومی در یک شهر یا دهکده نسبت به همتباران خود در مناطق دیگرکشور، همدردی بیشتر(با هم) نشان میدهند. درنتیجه، گروههای قومی افغانستان، هیچ گاهی خود را منحیث اقوام ثابت با تاریخ و مشترکات برجسته ای ندیده اند که باعث وحدت سیاسی یا دولت- ملت آنها شده باشد. درعوض، قومیت درافغانستان اساسا پیشا- ملیگرائی است که گروههای قومی دارای منافع مشترک اقتصادی و سیاسی اند، اما نه دارای ایدیولوژی مشترک یا روحیۀ تجزیه طلبانه. بعلاوه، دولت چندین- قومی درافغانستن برای مدتهای طولانی، یک نورم پذیرفته شده است؛ این موضوع چندان غیرمتعارف نیست که به اصلاح ضرورت داشته باشد. تصادمات قومی درافغانستان ازنگاه تاریخی براین مسئله متمرکز بوده است که کدام گروه در حاکمیت قرارداشته و دیگران را تابع سازد، نه اینکه کدام گروه کنترول استثنائی بالای یک ساحه داشته باشد.

 دراکثریت اوقات بین سده ششم پیش ازمیلاد (زمانیکه امپراطوری پارسیان ایجاد گردید) و نیمه سده هجدهم، افغانستان دربین امپراطوریهای مستقر درآسیای میانه، هند و ایران تقسیم بوده است. این سلالۀ ترکان و پارسیان شهرها، مسیرهای تجارتی و ساحات زراعتی حاصلخیز را اداره میکردند و مالیه میگرفتند. آنها در ارتباط با نخبگان محلی که شریک حکومت بودند، مورد حمایه سیاسی قرار می گرفتند. این رژیم ها از کنترول کوهستان های فقیر و دشتها صرفنظر میکردند، زیرا این مناطق به قیمت ادارۀ آنها نمی ارزید، مگر اینکه باعث مشکلات و مزاحمت میشدند (لافهای مغرورانه اینکه افغانستان هرگز اشغال نشده، فقط برای این مناطق دورافتاده صدق میکند، نه برای شهرها و زمینهای حاصلخیزآن). در 1747 سلسله پشتونی ایجاد شده توسط احمد شاه درانی برای اولین بار کنترول افغانستان را بدست میگیرد، اما درانیها عین طریقۀ را بکار میبرند که اسلاف ترکی و پارسی آنها بکاربرده بودند. حاکمان کابل والیانی را (غالبا از اقارب خویش) درشهرها مقررمیکردند ، اما این والیان تا اندازۀ زیادی خود مختاربودند.

 این شیوۀ اداره زمانی تعویض گردید که عبدالرحمن در 1880 برتخت نشست. عبدالرحمن که بعدها بنام امیرآهنین شهرت یافت، قصد داشت ادارۀ مستقیم افغانستان را بدون تکیه بر میانجیها بدست گیرد. قبل از مطیع ساختن کشور در 1895، رژیم او بیش از 40  قیام را سرکوب نموده و بیش از 100 هزار نفر را قتل عام میکند. او به خود مختاری (خود گردانی) سیاسی منطقوی که قبلا مشخصۀ مناطق افغانستان بود، پایان داده و تمام قدرت سیاسی را درکابل متمرکز میسازد. پشتونها درافغانستان بحیث گروه سیاسی ممتازشناخته میشوند، درحالیکه تاجیکان اداره حکومت را به پیش میبرند. رهبران ازبیک، ایماق و ترکمن از صحنه زندگی عمومی و حتی ازمناطق بومی ایشان ناپدید میشوند. با وجودیکه تمام رژیم های بعدی افغان دولت مرکزی عبدالرحمنی را تقلید میکنند، اما به اثبات میرسد که نگهداری آن دشوار است. درسدۀ بعدی پس از مرگ عبدالرحمن در1901، هر یک از رهبران افغانستان بطورخشنی کشته شده و یا مجبور به فرار شده اند.

 جنگهای فرهنگی

 با وجودیکه تصادمات قومی درسیاست افغانستان درسدۀ بیستم نقش عمده ای داشته، اما هیچوقت علت اصلی سقوط دولتها نبوده است. درعوض، این ایدیولوژی بوده که باعث سقوط اکثریت رژیمها گردیده است. این کشور بواسطۀ تصادمات حل نشده دربین عصریگرایان شهری کابل و باشندگان روستائی بسیارمحافظه کار، شکاف برداشته است. این عصریگرایان تصورمیکردند که میتوانند افغانستان را با صدور فرمان تغییردهند، اما آنها نیروی نظامی و ظرفیت اداری ضروری برای تحقق چنین مسئله ای را کم اهمیت میدانستند. این تصادم درسال 1929 ثابت ساخت که کشنده بوده است، وقتی امان الله اصلاح طلب فقط چند ماه پس از تقاضای رفع تغیرات اجتماعی و قانونی توسط اغتشاشات روستائی سقوط داده میشود. دو نسل بعدتر در 1978، عین تصادم زمانی بوقوع می پیوندد که حزب دموکراتیک خلق افغانستان سیاستهای انقلابی جدید اجتماعی و اقتصادی را اعلام داشته و باعث فاصله گرفتن روستائیان میگردد. فقط مداخله اتحاد شوروی درسال بعد و اشغال دوامدار میتواند حزب دموکراتیک را در قدرت نگهدارد.

 این تصادمات نمیتواند گروهای مختلف قومی را به مقابل هم قراردهد: شاهان و کمونیست های پشتون در مخالفت با ملاها و خانهای قبیلوی پشتونهای روستائی قرارمیگیرند؛ روشنفکران پیشرو پارسی زبان درکابل، درتقابل با روستائیان محافظه کارپارسی زبان قرارمیگیرند. درهردو مورد (سالهای 1929 و 1978)، شورشیان درخطوط قومی و منطقوی یکجا شده و برعلیه خطرمشترکی بپا می خیزند که متوجه شیوه زندگی عنعنوی و تفسیرآنها از اسلام بوده است (با وجودیکه شورشیان امروزی افغانستان بازتاب دهندۀ همان خطوط ایدیولوژیکی و فرهنگی اند، اما طالبان درپیوستن قاعده های قومی روستائیان پشتون خویش با مشکلات دشواری مواجه شده اند). درافغانستان، چنین تصادمات ایدیولوژیکی درمخالفت با رژیم های مستقرهمراه بوده است، درحالیکه تصادمات قومی و منطقوی در خلای پس از سقوط دولتها بروز میکند. با وجودیکه یک دهه از سقوط طالبان گذشته است، افغانستان حداقل ازنگاه سیاسی هنوز هم دراین وضعیت نامعین پسا – سقوط باقی مانده است. لذا خنثی سازی شورشیان طالب بعوض اینکه مقابله با ایدیولوژی طالبان باشد (که هیچوقت درافغانستان بسیارمهم نبوده است)، بیشتردربارۀ ایجاد یک دولت با ثبات و مشروع بوده است.

 اگر شورشیان بتوانند دولت مستقر را سقوط دهند، تعویض با ثبات آن از طریق جنگهای داخلی بوجود میآید. شورشیان روستائی شاید بتوانند تا سقوط حکومت در کابل باهم متحد باشند، اما آن چسبندگی کافی را ندارند که بتوانند رژیمهای پایدار خویش را ایجاد کنند. این گروهها وقتی با خطری مواجه میشوند و یا برای هدف مشترکی یکجا میگردند، به آسانی میتوانند مناقشاتی را کنار بگذارند که بطور معمولی آنها را ازهم جدا میسازد، ولی بمجرد دستیابی به هدف، دوباره آغاز میشود. این تحرک دراتحاد 1929 تاجیکان محافظه کار (از شمال کابل) و قبایل پشتون (از افغانستان شرقی) بطورآشکارا دیده میشود که باعث سقوط امان الله میگردد. زمانیکه حبیب الله کلکانی، رهبرتاجیکان، خود را امیر افغانستان اعلام میکند، این متحدان قبلی به دشمن همدیگر تبدیل میشوند. بخاطرداعیۀ پشتون ها، همان قبایلی که امان الله را مجبورساختند از تخت سلطنت دست بکشد، حالا به مقابل آن قرارمیگیرند. نیروهای پشتون پس از 9 ماه، حبیب الله را شکست داده و فرمانده خود، محمد نادرشاه را بحیث شاه افغانستان نصب میکنند. با اعادۀ سلسله مراتب سابق قومی و لغو اصلاحات امان الله، نادر و ورثۀ او میتوانند در یک افغانستان آرام برای 50 سال آینده حکومت نمایند.

 شورش مجاهدین بمقابل حزب دموکراتیک در 1979 و متعاقب آن جنگهای داخلی پس ازسقوط رژیم در1992، نشاندهنده همان شیوه دریک مقیاس بزرگترو طولانی تراست. مجاهدین دریک مقیاس ملی به مقابل اشغال دهساله اتحاد شوروی صف آرائی کردند. اما وقتی شورویها در1989 از کشور خارج شدند، وحدت در بین مجاهدین ازبین میرود. آن گروههای که خواهان خروج شورویها بودند، علاقه کمی در ادامۀ جنگ به مقابل نجیب الله (رهبر حزب دموکراتیک) نشان میدهند. درحالیکه او ایدیولوژی کمونیستی رژیم انقلابی را کنار گذاشته و برای کسانیکه از مقاومت دست میکشند سلاح، پول و خودمختاری محلی پیشکش میکند. این تاکتیک تا تجزیه اتحادشوروی در اواخر 1991 به اندازۀ کافی موفق میباشد (که از آن طریق مورد حمایه نظامی و مالی قرارداشت). حکومت در اپریل 1992 سقوط میکند. پس از آن اکثریت اعضای سابق حزب دموکراتیک برحسب علایق قومی به احزاب مجاهدین می پیوندند.

 جنگهای داخلی سالهای 1990 هیچگونه بنیاد ایدیولوژیکی نداشته و برمحور تضادهای قومی و منطقوی بمقابل یکدیگر استوار میباشد. به استثنای عبدالرشید دوستم، رهبرنظامی سیکولر ازبیک، تمام رهبران گروههای عمدۀ مجاهدین (پشتون، تاجیک، هزاره) دارای مفکوره اسلامی بودند. با وجودیکه رهبران نظامی، اعضای گروه قومی خویش را برای جنگ بسیج میکنند، اما آنها نه بخاطر اعادۀ گروه قومی، بلکه بخاطر منافع شخصی می جنگند. منازعاتی که در ظاهر شکل قومی داشت، درواقعیت، جنگ برسرکنترول منابع سیاسی، اقتصادی و نظامی بوده است. این واقعیت غالبا نشان دهندۀ موضعگیریهای گیج کننده دربین گروههای مختلف نظامی درجریان جنگهای داخلی و عدم موجودیت وحدت در داخل یک گروه قومی میباشد.

 اگرهرگونه چتر یا محور مطالبات قومی درجنگهای داخلی سالهای 1990 موجود باشد، همانا کوشش غیرپشتونها بخاطر شکستن سلسله مراتب قومی ای بوده است که درطول سده ها بمقابل آنها تبعیض و تعصب روا داشته است. آنها خواستار بازگشت به شیوه پیشینۀ خودمختاری منطقوی بوده اند که درآن نخبگان محلی نقش مهمی در ادارۀ مردم خویش و حق سیاسی درسطح ملی داشته اند. پشتونها دراین تقسیم قدرت راضی نبوده اند، اما نمیتوانستند ازآن جلوگیری کنند. آنها نیز بسیار پراگنده بوده و توانائی یکجا شدن بدور یک رهبرواحد پشتون را نداشتند. آنها در گذشته، همیشه بدوراولادۀ خانواده درانی منحیث یک اقدام استراتژیک یکجا می شدند، زیرا پشتونها و غیرپشتونها مشروعیت چنین رهبرانی را قبول نموده بودند. اما درسالهای 1990، رهبران پشتون مجاهدین مانند گلب الدین حکمتیار این گزینه را رد میکند، زیرا هرشخصی، قدرت را برای خود میخواهد. در سالهای 1994، درعدم وحدت پشتونها، جنگ به بن بست میرسد: هرگروه میتواند ساحه خویش را نگهدارد، اما نمیتواند بیش ازآن پیشروی کند.

 طالبان یا جنبشی که توسط ملاعمر و دیگر روحانیون پشتون کندهار رهبری می شوند، این بن بست را میشکند. طوریکه ابن خلدون، مورخ عرب، 7 سده قبل گفته بود، رهبران مذهبی غالبا باثبات رسانده اند که نسبت به رهبران قبایلی دراتحاد گروههای بزرگ جوامع اسلامی بیشتر موفق بوده اند. طالبان با فراخوان نام خدا، به دشمنی های طایفوی روپوش گذاشته و مردم را بنام دین متحد میسازند. در تیوری، این تحرک باید برای طالبان فراخوان عمومی فراهم کند، اما رهبری و اعضای آن تا اندازۀ زیادی درانحصارپشتونها باقی میمانند. با وجودیکه پیروزی های طالبان دربین سالهای 1995 و 1998 میتواند کنترول طالبان برقسمت اعظم افغانستان را نصیب ایشان گرداند، درضمن باعث انزجاربیشترغیرپشتونها بعلت روشهای خشن و شونیزم تنگنظرانه رژیم آنها نیزمیگردد. در 2001، زمانی فرا میرسد که ایالات متحده درپاسخ به حملات 9/11 به جنگ به مقابل طالبان میرود. درظرف 10 هفته آغازحملات نظامی ایالات متحده، طالبان از افغانستان بیرون رانده میشوند. سرانجام حتی پشتونهای مرکزطالبان درکندهارنمیخواهند بخاطرآنها بجنگند.

 ازدواج تنظیمی (اجباری) درکابل

 سقوط طالبان باعث ایجاد خلای قدرت در سطح ملی واعاده وصله توسط رهبران منطقوی میگردد. اما بهنگام استقرار آن، هیچیک بمقابل ایجاد یک حکومت واحد و یا جدائی ازآن بر نمیخیزند. در ماهها و سالهای متعاقب تهاجم ایالات متحده، بحث در بارۀ آینده افغانستان و مهندسی سیستم سیاسی آن (توافقات بن 2001، لویه جرگه 2002، مجلس قانون اساسی 2003) نه با تصادم بلکه با توافق همراه بوده است. آنچه اهمیت مساویانه دارد، بوقوع نمی پیوندد: رهبران غیرپشتون ائتلاف شمال که طالبان را شکست دادند، بطوریکجانبه به ایجاد حکومت نمیپردازند؛ به استثنای بعضی حوادث محلی، پشتونها بخاطرهمنوائی قبلی با طالبان مورد مجازات قرار نمیگیرند؛ و هیچ گروهی نقش ویران کننده ایفا نمیکند. توافق روی کرزی بحیث رئیس دولت، ادعای عنعنوی پشتونها برای کسب قدرت را برسمیت میشناسد، اما وزارتها در بین گروههای مختلف قومی تقسیم میگردد. با وجودیکه تعداد زیاد غیرپشتونها در اول مخالف مسوده قانون اساسی افغانستان بوده و یک حکومت کمتر غیرمتمرکز میخواهند، اما نمایندگان آنها آنرا به اتفاق آرا تصویب میکنند، زیرا هیچ گروهی نمیخواهد به جنگ بپردازد. سیاست عملی عنعنوی طولانی افغانستان این توافقات را ممکن میسازد؛ حکومت جدید یک ازدواج تنظیمی (اجباری) است تا یک توافق عاشقانه. مشروعیت آنرا میتوان بواسطه موثریت آن قضاوت کرد. بطورقطع توقع عمدۀ رئیس ساختن کرزی (یک پشتون کندهاری)، بخاطرجلب پشتیبانی پشتونهای جنوب، هرگز جنبۀ تحقق پیدا نمیکند، زیرا سیاست های طوایف متخاصم درجنوب باعث تقسیم جوامع به گروههای موافق و مخالف کرزی به نفع طالبان میانجامد.

 حکومت جدید یک قدرت اجرائیوی فوق العاده قوی بر بنیاد قانون اساسی رژیم محمد ظاهرشاه مصوب در1964 بوجود میآورد. افغانهای کابل (که تعداد زیاد شان دراین اواخر از خارج برگشته بودند) مناقشه میکنند که این کار بخاطر جلوگیری از تفرقه قومی و منطقوی ضروری بود. آنها برنامه های دیگر را رد نموده و کسانی را که طرفدار خودمختاری منطقوی و قدرت کمتر ریاست جمهوری بودند منحیث افزار “جنگ سالاران” و یا گروههای قومی برچسب میزدند. جوامع بین المللی، افغانهای طرفدار مرکزیت را پشتیبانی کردند، با وجودیکه تشویش غربیها دربارۀ عدم ثبات قومی، بازتاب تجارب اخیرآنها در حوزۀ بالکانها بود، نه واقعیت های افغانستان (بعلاوه، مشاورین بین المللی ترجیح میدادند با یک حکومت مرکزی واحد تعامل داشته باشند تا با یکتعداد تصمیم گیرندگان محلی؛ یعنی پشتیبانی ازایجاد یک قدرت اجرائیوی قوی).

 قانون اساسی افغانستان مانند قانون اساسی ایالات متحده هیچ ذکری از احزاب سیاسی رسمی ننموده و کرزی اجازه نمیدهد تا نامزدان احزاب رقابت نمایند یا پارلمان توسط احزاب تنظیم گردد. کرزی مخالفت خویش با احزاب سیاسی را همانند لفاظی ظاهرشاه درسالهای 1960 بیان میکند: احزاب باعث اختلاف و ناسازگاری ملی میشود. اما تصمیم او فقط باعث تقویه روابط غیرسیاسی بربنیاد علایق خانوادگی، منطقوی و قومی میگردد. بخاطرعدم موجودیت گزینه های دیگر، پارلمان افغانستان بزودی به گروههای پشتون و غیرپشتون تقسیم میگردد. وزارتخانه های افغانستان بخاطر پیشکش کرزی به رهبران قومی در بدل حمایه سیاسی آنها به پایگاههای قومی تبدیل گردیده و فاسد میشوند. درعین زمان، چون کرزی بطور یکجانبه تمام تعینات حتی تا سطح ولسوالیها را انجام میدهد، قیمومیت و وابستگی به قصر نسبت به سیاست های دموکراتیک درتعین حاکمان محلی نقش بزرگتری ایفا میکند. درمناطقی که برای سالیان متمادی شیوه خودمختاری مروج بوده است، تقرر نماینده های کرزی که سوی استفاده از موقعیت خویش کرده و یا یک گروه را نسبت به گروه دیگر ترجیح میدادند، باعث ایجاد دشمنی با حکومت مرکزی شده است. وقتی طالبان در2005 درافغانستان جنوبی دوباره ظهورنمودند، براین نارضائیتی و باورتکیه نمودند که کرزی نماینده یک حکومت ملی نبوده، بلکه بربنیاد شبکه خانوادگی استواراست که علاقمند پاداش حریفان سیاسی و مجازات رقیبان میباشد.

 شکست تابوهای (مقدسات) افغانستان

 مسایل مختلف داخلی افغانستان حالا بطورخاصی برای ایالات متحده و متحدین آنها آشکارشده است که میخواهند نیروهای خویش را درچند سال آینده با هدف انتقال مسئولیت امنیتی به حکومت افغانستان در 2014 اخراج نمایند.

 یک افغانستان با ثبات سیاسی میتواند گروه طالبان را درحکومت جا دهد، درحالی که یک افغانستان سیاسی بدون ثبات نمیتواند. احساسات و ادراکات قومی میتواند با آغاز خروج نیروهای ایالات متحده و ناتو یک نقش تعین کننده دروضع کشوربازی کند. درحال حاضرغیرپشتونها تشویش دارند که کرزی درصدد معامله با طالبان پشتون به قیمت آنها است. آنها همچنین باوردارند که چنین معامله ای، تقسیم واقعی قدرت نبوده بلکه بمعنی بازگشت طالبان میباشد. غیرپشتونها بعوض درگیری در یک جنگ داخلی دیگر، طوریکه درسالهای 1990 مواجه بودند، شاید دولت را ترک گفته، جدا شده و بگذارند که طالبان برای گرفتن قدرت با گروههای پشتون خویش درجنوب و شرق به جنگ ادامه بدهند. چنین سناریوئی ناگزیر باعث عدم ثبات مناطق پشتون پاکستان گردیده وساحات وسیع سرحدات افغانستان را بیشتربا انارشی و زمینه مساعد برای گروههای مختلف تروریستی مواجه میسازد.

 اما برای واشنگتن هنوز ناوقت نشده تا ازاین سناریو جلوگیری کند. اولا ایالات متحده باید کوشش کند تا کرزی را متقاعد سازد که احزاب سیاسی را به رسمیت بشناسد. درحال حاضر، شبکه های قومی و منطقوی قدرت خویش را نه برمبنای شهرت مردمی بلکه برمبنای عدم موجودیت گزینه ها کسب میکنند. پارلمان افغانستان میتواند بمراتب موثرتر و مناسب تر باشد، اگر اعضای آن چوکاتها و اجنداهای سیاسی را نمایندگی کنند، بعوض اینکه نماینده حوزه های جغرافیائی و قومی باشند. چنین اصلاحاتی همچنان باعث کاهش نواقص و کمبودات در پروسه موجود رای دهی میشود که درآن نامزدان انفرادی وجود داشته و اکثریت وکلا کمتر از 20 درصد رای درنواحی خویش را کمائی میکنند. عدم موجودیت احزاب سیاسی، حکومتداری را بسیاردشوار و مشروعیت را بسیارکم میسازد، درحالیکه هیچگونه مفادی بار نمی آورد. با اجازه دادن به هرگروه ایدیولوژیکی، بشمول طالبان، رقابت مشروع و صلح آمیز بخاطر دریافت موقعیت درسطح ملی تا اندازۀ زیادی باعث ثبات حکومت افغانستان نسبت به معاملات پشت پرده ای میشود که کرزی ممکن است با طالبان انجام دهد.

 ثانیا ایالات متحده باید حکومت افغانستان را تشویق کند تا قدرت را به ولایات و نواحی واگذارکند طوریکه شهروندان آنجا بتوانند حاکمان خویش را انتخاب کنند. کرزی درحال حاضر تمام این تعینات را انجام میدهد، اما چنین صلاحیتی در قانون اساسی 2004 داده نشده و لذا میتواند ازطریق مجامع قانونگذاری تغیرکند. حاکمان انتخابی باید صلاحیت جمع آوری مالیه بخاطرخدمات محلی را داشته باشند، یک وظیفه ایکه حالا دراختیارادارۀ کرزی درکابل قراردارد. باوجودیکه این درست است که حکومات افغانستان از اواخر سده نزدهم با هرگونه واگذاری صلاحیت حکومتی مخالف بوده و آنرا خطرناک دانسته است، اما این رژیم ها تماما توسط شاهان و دیکتاتوران اداره میشدند. افغانستان امروزی یک دموکراسی رسمی است، بدین معنی که مردم ولایات کمترتشویش دارند که کابل تصامیمی را خواهد گرفت که آنها میتوانند مخالفت کنند. ایالات متحده بحیث یکی از کهن ترین دولت فدرالی دموکراتیک درجهان درموقعیت واحدی قرارداشته و نمیتواند منحیث نمونه برای یک کشوری متنوع مانند افغانستان قرارگرفته و تقلید ساختار آن گویا پایداری بیشتری فراهم کند.

 واگذاری ادارۀ ولایات و شهرستانها به رقابت، باعث فراهم آوری مطمئین ترین شکل اشتراک قدرت با طالبان است. درحالیکه غیرپشتونها مخالف دادن قدرت به طالبان درحکومت ملی اند، آنها اعتراضات کمتری نسبت به اعضای سابق (وحتی موجود) طالبان دارند که درنواحی یا ولایات مصروف خدمت بوده و از پشتیبانی محلی برخورداراند. اجازه دادن به طالبان جهت اشتراک دریک حکومت دموکراتیک باعث شکاف در صفوف طالبان میگردد، زیرا آنهائیکه درحکومت های محلی جای میگیرند دلایل کمتری دارند تا به رهبری طالبان مستقردرپاکستان وفادار باشند. اشتراک در یک حکومت ائتلافی باعث افزایش فشارزیاد بالای آنعده اعضای طالبان میگردد که مانند دیکتاتوران در سالهای 1990 حکمروائی داشتند. هدف فرماندهی مرکزی طالبان گرفتن قدرت ملی است که بصورت فوری با منافع فرماندهان محلی سیاسی شده تصادم میکند. بعین ترتیب ضرورت برای این حاکمان جهت عرضه خدمات و قیمومیت با نواحی خویش باعث افزایش انگیزه آنها جهت همکاری با آنهای میشود که چنین کمک های را فراهم میکنند: حکومت کابل و متحدان بین المللی آن (یک نمونه این پروسه وجود دارد: بعضی کارمندان حکومت کرزی اعضای حزب اسلامی هستند، درحالیکه رهبرآنها، حکمتیار، بطور آشکار بمقابل نیروهای حکومت و متحدان غربی آن میجنگد).

 جهت دستیابی باین اهداف (نسبتا کم اهمیت)، ایالات متحده و متحدین آن باید سوالی را مطرح کنند که تا کنون خطرناک و ممنوع (تابو) بوده است: وضع سال 2014 منحیث زمان گذار در سیاست افغانستان. مطابق به قانون اساسی افغانستان، رئیس جمهور میتواند صرف دوبار انتخاب شود، بدین معنی که کرزی باید با پایان موعد خویش در2014، چوکی ریاست جمهوری را ترک کند. هیچ حاکم افغان هرگز از مقام خود بطور داوطلبانه کنار نرفته است، چنین شایعات و احتمالاتی وجود دارد که کرزی مایل است بدون درنظرداشت قانون اساسی کنار نرود. ایالات متحده و سایرجوامع بین المللی باید بطورهمگانی مخالفت خویش با هرگونه تمدید استثنائی ریاست جمهوری فعلی را اعلان کنند، تا نیروهای سیاسی کابل مجبورشوند برای حوادث آیندۀ بدون کرزی فکرکنند و تصمیم بگیرند (و کرزی را متقاعد سازند که درواقعیت چنین آیندۀ وجود دارد). لذا نفوذ بخصوص خارجیها مهم است: اکثریت افغانها باور دارند که بدون فشار پشتیبانان غرب، کرزی حاضر به ترک مقام خود نخواهد شد. چنین حرکاتی از جانب واشنگتن و جاهای دیگر نباید خصومت با کرزی تلقی گردد؛ درهرحال، این یک مسئله قانون اساسی است، نه موضوع شخصی، چون کرزی غالبا گفته است که باید قانون اساسی رعایت شود. حتی گزارش و اشارات اینکه کابل در سال 2014 باید رهبرجدیدی داشته باشد، فورا سیاست افغانستان برای مفکوره ها و شخصیت های جدید را باز میکند، بخصوص برای نسل جوان افغانستان که تا هنوز از پروسه سیاسی دورنگهداشته شده اند. اما کشورنمیتواند تا 2014 منتظربماند تا ازاین تغیرات سود جوید: بالاخره اعتراضات فعلی کرزی جهت واگذاری سیاسی و احزاب سیاسی نرمترخواهد شد، اگراو درک کند که شخص دیگری بزودی این قدرت اجرائیوی قوی را در اختیارخواهد داشت که حالا دراختیار او است.

 در امتداد تغیرات ساختاری مانند واگذاری سیاسی و اجازۀ احزاب سیاسی، باز نمودن عرصه سیاست قبل از 2014،  بهترین امکانات را برای ایجاد یک حکومت پایدار و مشروع فراهم میکند. اگر واشنگتن مسئله قدرت اجرائیوی تا سال 2014 را مطرح نسازد، بعدا اعلام قبلی انتقال مسئولیت به حکومت افغانستان میتواند باعث منازعات در مورد مشروعیت حکومت گردد. با وجودیکه گروههای قومی و منطقوی افغانستان از نگاه تاریخی بهنگام تهدید منافع آنها آماده جنگیدن اند، اما چنین واکنشها معمولا محصول پراگماتیزم (عملگرایانه) بوده است، نه کدام ایدیولوژی ملی یا نفرت اصلی. بهترین شیوه جلوگیری از چنین تصادمات – و لذا ایجاد یک افغانستان با ثبات – عبارت از مطرح نمودن این منافع قبل از آغاز تصادمات است، نه پس از ظهور آنها.

  

برگردان به فارسی: پروفیسور لعل زاد


___

برای مطالعه متن اصلی مطلب به زبان انگلیسی با اینجا اشاره کنید

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا