جاودان: خبر، تحلیل و دیدگاه

Fri05182012

Last update01:17:27

Back چهره ها

چهره ها

عبدالقهار عاصی، شاعر چیره دست و ماندگار کشور

  • PDF

qahar_assi2

عبدالقهار عاصی یکی از شاعران چیره دست نوین در سال 1335 خورشیدی‌ در ولایت پنجشیر چشم به جهان گشود و تحصیلات خویش در فاکولته زراعت پوهنتون کابل به پایان رسانید.د

"من خونم را به هیچ کس نخواهم بخشید" به یاد دارم زمان را که یکی از برنامه های سالروز شهادت عاصی را در ستدیو رادیو افغانستان ثبت می کردم و آن برنامه را مرحوم "سید حامد نوری" گوینده گی می کرد،  در آغاز برنامه گفت: " من خونم را به هیچ کسی نخواهم بخشید."

خون ناحق دست از دامان قاتل برنداشت          

دیده باشی لكه های دامن قصاب را

عاصی شاعری دردمند و از احوال مردم باخبر  و در مورد هر اتفاقی سکوت نمی کرد و قلم برمیداشت و شعر می سرود:

تنگ است دلم

مسيچه

پروازى كن!

بى همنفسم نسيم

آغازى كن!

بيطاقتم اى درخت

تسكينم ده!

بى حوصله ام بهار آوازى كن!

"محمد یونس مهرین" یکی از نزدیکان و همکاران اسبق "عاصی" در رادیو تلویزیون افغانستان می گوید: " عاصی در حاکمیت رژیم کمونیستی، کتاب را زیر نام "از جزیره خون" به چاپ رساند ولی این کتاب از سوی زمامداران آن وقت به خاطر انعکاس واقعیت های در آن زمان مصادره شد.

مهرین می افزاید: " من در آن زمان تهیه کننده یی برنامه "جوانان"  در رادیو افغانستان بودم و روزی یکی از سروده های او را از همان کتاب " از جزیره خون" برگزیدم؛ اما پیش از نشر آن برنامه، سروده عاصی در بخش ارزیابی برنامه های رادیو حذف شد.

عاصی شاعر دلتنگ مانند اکثری از افغانها به ایران مهاجرت کرد و در آن جا نیز آرام نه نشسته و درد های هموطنان خود را در قالب شعر سرود؛ اما بعد از مدت کوتاه نظر به ملحوظات روانه کشور شد.

کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من‌
سرود سبز می‌خواهند
من آهنگ سفر دارم‌
من و غربت‌
من و دوری‌
خداحافظ گل سوری‌!

از آمدن عاصی دیری نگذشته بود که او بر اثر راکت های کور که از سوی بعضی از تنظیم های جهادی به کابل فیر می شد در کارته پروان در هفتم میزان سال ۱۳۷۳ خورشیدی با زنده گی وداع گفت.

نوشته های که از عاصی بزرگ به جا مانده: "مقامه گل سوری‌"، "لالایی برای ملیمه‌"دیوان عاشقانه باغ‌"، "غزل من و غم من‌"، "تنها ولی همیشه‌"، "از جزیره خون‌" و "از آتش از بریشم‌"، شش مجموعه شعر عاصی است و "آغاز یک پایان‌" خاطرات اوست از جریان سقوط کابل به دست مجاهدین و جنگهای داخلی‌ نوشته است.

فرهاد دریا هنرمند محبوب کشور با عاصی رابطه ‌یی نزدیک داشت و دریا از اولین هنرمندانی بود که شعر های عاصی را با آهنگ خواند و فرهاد دریا است که آخرین کتاب عاصی را به چاپ رساند 

اما گمان زنی ها وجود دارد که "سفرنامه" تا هنوز به چاپ نرسیده و شاید نسخه‌ای از آن نزد خانواده‌اش باقی مانده باشد

عاصی این شاعر که نتوانست سخنانش ناتمام خواستم در پایان یکی از سروده هایش را انتخاب کنم چشم هایم را  دیوان "عاشقانه باغ" به خود جلب کرد و من بدون اینکه لحظۀ انتظار بکشم شعر را از صفحۀ نخست آن انتخاب کردم که زیباست:

دیوان عاشقانه باغ

نشسته لشکر پاییز روی شانه باغ                      

ورق ورق شده دیوان عاشقانه باغ

تو گویی از دل من رنگریز پیر فصول               

زمینه ساخته بر گوشه و کرانه باغ

ترا به کلبه عشاق نامراد کشد                          

لقای مغرب زرین آستانه باغ

زشاخسار سپیدار بلبل زاری                          

و داع میکند از باغ با ترانه باغ

کنون ز وحشت تاراج باد های خویف                

نصیب زاغ وزغن گشته آب و دانه باغ

دریغ شوکت درویشهای سبز قبا                      

دریغ رونق روحانیان خانهه باغ

بسان معبد زردشت زرنگار و بلند                   

شراره میزند از دور آسمانه باغ

مگر که قافله ی عاشقان فتاده به را                  

صدا صدای جدا ییست در میانه باغ

بها را به گلو گاه باد میشکند                         

تغزل غم و دلتنگی زنانه باغ

کجاست خامه ی جادو گر منو چهری               

که از چکامه کشد طرح غمگانه باغ

از وفات قهار عاصی، سخن سرا و شاعرگران مایه کشور 17 سال می گذرد؛ اما تو گویی هنوزصدای واژه واژه یی شعر هایش فضای کشور را در خود پیچیده است و هرگز به خاموشی نمی گراید. 


سالروز خاموشی شهید سید حامد نوری

  • PDF

hamid_noori1سلام بر این شهید بی گناه از روز طلوع تا لحظه ای غروب

اولین سال فقدان شخصیت علمی و فرهنگی  شهید سید حامد ( نوری)  که ویرا در رویا ها و نا باوری کامل از دست دادم، اما یاد سبز و روشن اش در جمع خانواده، دوستداران علاقه مندان و میان حلقات فرهنگی باقیست.

پیشگفتار:

جنگ، پیکار، نبرد یا زورآزمایی میان دو یا چند گروه، نفر است که ممکن است با خشونت شدید همراه باشد. جنگ میان ملتها، کشورها از شدید ترین و پر تلفات ‌ترین جنگها میتواند باشد. هر چند واژه جنگ اغلب برای نبرد و پیکارهای فیزیکی که به هدف نابودی و یا رساندن آسیب جسمانی است، بکار برده میشود، ولی این واژه برای مجادله‌ های لفظی که تنها بر پایه سخن و حمله‌های کلامی میباشند نیز کاربرد دارد.                                                                                                                    علل به وجود آمدن جنگ‌ها همانند علل رقابت میان افراد است. پرخاشگری و غرور، به چنگ آوردن، غذا، زمین، منابع،

سوخت و سیادت بر دیگران در مورد گروه‌ها و دولت‌ها نیز مانند انسانها باعث آغاز جنگ میگردد.        علت وقوع جنگ میتواند دفاع ار سرزمین، امنیت، استقلال وآزادی، حفظ شرف، دین و ناموس یک کشور باشد.

و اما سرزمین افغانستان از بدوپیدایش اش تاکنون بل اخص دو صد سال پسین و دقیق تر از آن در بیش از سه دهه اخیر آنچنان مورد لشکر کشی ها، شقاوت، ظلم، ستم، استبداد و جنگ های تحمیلی میان هستی و نیستی دست و پا میزند که حتی سنگ بحاش میگرید،  به ندرت کشور را میتوان سراغ نمود که همانند افغانستان غمنامه سوگوار و پرغصه داشته باشند. یقینآ همه ملل جهان طعم جنگ و ویرانی را چشیده اند اما نه بسان افغانستان و ویرانی های بیشمارش.

قتل و کشتار:                                                                                                                                  

کشتن، بستن، تجاوز، تبادله نمودن، به اسارت کشیدن و فروختن انسانها در افغانستان روال عادی را طی میکند که بر میگردد به تاریخ قبل از اسلام و دوره سیاه و جهالت عربها. در این راستا کوچکترین و اندکترین توجه از جانب دولت و نیروهای امنیتی برای تآمین صلح و جلوگیری از جنایات فجیع و ضد انسانی آدم فروشان قرن وجود ندارد ( مگر آنکه برای بقای حامد کرزی، و مافیای حکومت باشد.)  آدمکشان و ددمنشان تاریخ در نظام حاضر که از ریختن و نوشیدن خون بیگناهان نامردانه لذت میبرند و خود بر اریکه قدرت باقی میمانند، این نسل کشی را به طرق مختلف ادامه میدهند.  در کشور همچو افغانستان که نظام حکام و حلقه جنایتکارش شب را در عیش و نوش و روز را در خواب غفلت سپری مینمایند، چگونه میتوانند که از حق و حقیقت دفاع نمایند و خواسته های مشروع و قانونی ملت را لبیک گویند. همین است که ملت افغانستان از حق آزاد بودن، حق مدنی، حق آزادی بیان، و حتی از حق زیستن بدلخواه خود محروم اند. پس چه توقع میتوان داشت از چنین حکومت چپاولگر، جبار و مستبد ..... هیچ صد ها هزار انسانهای آگاه و متفکر را از موطن شان جبرآ و قهرآ فراری نمودند تا زمینه خوبی برای حکومت داری داشته باشند، هزاران انسان ارزشمند، دانشمند، وطن دوست، با احساس و بیگناه را کشتند تا فریاد رسای شان خامش گردد و نتوانند که همه ی ملت را به قیام مردمی بسیج سازند، از جمله اینگونه قتل و کشتار های بیرحمانه زنجیره ای یکی آن (نوری) گوینده مستعد، فرزند دلیر و با رسالت میهن بود که درست یکسال قبل توسط قصابان جلاد و مزدوران رژیم با ضربات شدید کارد در محوطه مکروریان در همان بلاک که شهید (نوری) سکونت داشت و یکی از اراکین بلند رتبه دولت خون آشام کرزی که در دهلیز اول آن زندگی دارد در آن (ساحه امن؟)، جوانمرگ سید حامد (نوری) به شهادت رسانیده شد و داغ ننگ بر جبین دولت و قاتلین سفاک ( نوری شهید) مهر زده شد.  پیام تسلیت دروغین و کاذب اما در ظاهر دلسوزانه از جانب حامد کرزی ریس جمهور در روز اول شهادت سید حامد (نوری) زخم دیگر بود که بر قلب فگار خانواده و دوستداران (نوری)، جامعه مطبوعات، و آزاد اندیشان افغانستان که گویا حامد کرزی (مدافع؟) و پشتیبان مردم بل خصوص ژورنالیستان است، از طریق رسانه ها به نشر رسید.

 زشت تر از آن اینکه هنوز خون مطهر شیهد (نوری) بر زمین نخشکیده بود که وزیر اطلاعات و فرهنگ کابل با ذلت و سر افگندگی اعلان نمود که قتل (نوری) انگیزه جنایی دارد؟....  تا باشد مسلمان زاده های شیطان صفت نام نهاد اسلامی نظام حاکم فعلی، مافیای تبهکار دولت و ریس جمهور حامد کرزی را آبرو دهد و مکافاتی را نصیب گردد و چندی دیگر بر کرسی قدرت لم بدهد. این وزیر نابخرد، نابکار و ناسپاس که حتی تعریف از فرهنگ را نمیداند نه تنها که بخون مطهر و بیگناه شهید بیان و آزادی پا گذاشت بل تمامی خدمات سی ساله شیهد (نوری) را بی ارزش و نادیده گرفت و آنرا بیشرمانه لگد مال نمود. ولی ( ظرفیت) این وزیر تا همین حد و حدود بود و است.                                                                                                                                                                                                                                                

چه حکومتی با تدبیر؟ و چه وزیر فعال و پرکار؟  که غیر امورات فرهنگی آگاه مسایل امنیتی نیز است و تحقیق درست آنی و فوری انجام میدهد!

هرچه بگندد نمکش میزنند       وای از آن روز که بگندد نمک                                                        

شهید سید حامد (نوری) وطنپرست و مردم دوست بود و تا در زادگاه خودش خونش نریخت خودش را فدا نساخت و نخسپ آرام نگرفت. ورنه هجرت چندین سال در کشور تاجیکستان، و دو دور دعوت رسمی به اروپا و امریکا زمینه های بسیار عالی برای در خواست پناهندگی داشت و بدون شک و تردید به سهولت میتوانست که اقامت دایمی بدست بیاورد، ولی دلبستگی و علاقه سرشار به هنرش، خدمت به ملت و سرزمین اش وی را تا دم مرگ رها نکرد.  

سعدیا مرد نیکو نام نمیرد هرگز      مرده آنست که نامش به نیکویی نبرند. 

فشردهء از خدمات (نوری) شهید:

ایجاد یک باب مکتب در کشورغیر (تاجیکستان) برای تربیت بیشتر و سالم فرزندان میهن اش در سال 1995 م، از آغاز سال 2007 م در کابل پایتخت موسس و آموزگار نهاد آموزشی ( نارون) برای نسل جوان درعرصه مطبوعات و ژورنالیزم بود که در حدود پنجصد دانش آموز داشت، کارگردان و نویسنده قسمت از برنامه های تلویزیون آریانا (بیات) و طلوع در شهرکابل، تدریس جهت ادا نمودن درست و صحیح واژه ها و اصطلاحات برای نوکاران تلویزیونها که در برنامه هزار خوشه عقیق تلویزیون آریانا (بیات) بیان مینمود.  از آغاز سال 2008 م الی پایان عمر گهر بارش سالیان چند فعالیت بیدریغ و خستگی ناپذیر در بخش معاونت اتحادیه ژورنالیستان را داشت، تحلیلگر توانا و هوشمند امور سیاسی و فرهنگی، حقوقدان با ارزش، گوینده و دیکلماتور هنجره طلایی در مدت زمان بیش از سی سال بود و خدمات بسیار دیگر درعرصه مطبوعات میتواند بر حقیقت گفتار مهر صحه بگذارد که (نوری) شهید تا چه حد عاشق و شیدای خدمت و یاری رسانیدن بیشتر برای مطبوعات افغانستان بود. اما افسوس در جامعه تفنگ سالاری افغانستان که سطح سواد و دانش به حد آخر در درجه پایین قرار دارد تحلیل، تجزیه، برداشت و قدردانی از این همه خدمات شایسته بسیار محدود اندک و نا ممکن بود و است.

صدای گیرا و ندای حق خواهانه (نوری) را در گلویش خفه کردند و نگذاشتند که گفتار حق و حقیقت اش باعث رنجش زمامداران حکومت ( جمهوری اسلامی؟  افغانستان ) گردد.     

(نوری) پاکدل و پاک نهاد را که مادر مدرس و پدر دانشمند تحصیل کرده زبان و ادبیات و خانواده روشنفکر و وطن دوست پرورش داده بود چگونه میتوانست کم دانش و بی سواد ببار آید، از حقایق چشم پوشی نماید و خامش باشد با وصف آنکه میدانست و میگفت که:                                                                                                                                

آنجا که عمق فاجعه را چیغ میزدی    بر ریگ رهگذار چکیده است خون ما                                                        هنگام مادران سیه پوش شهرعشق    در کوچه سوگوار چکیده است خون ما

و سرانجام در پنجم سپتمبر سال 2010 میلادی شب بیست وهفتم ماه پر فضیلت رمضان کریم ماه که ضیافت الهی و بازگشت به ضمیر پاک انسانیت است ساعت هشت و سی دقیقه شام چند تن از نامردان، دیو های جنگلی، سیه دلان ددمنش، حیوان صفتان در سیمای آدمیت، قسی القلب، بیرحم، جلاد، کور دل، شب پرست، فضول، بی فرهنگ، خون آشام، و بز دل که از سیاهی شب استفاده نموده با دستان پلید و گنهگار شان توسط ضربات شدید کارد خون (نوری) بیگناه را بر زمین ریختن و لکه های سیاه ننگین را تا دم قیامت بر جبین شان مهر زدند.

خون ناحق دست از دامان قاتل برنداشت    دیده باشی لکه های دامن قصاب را

و این بود مصیبت وارده و اندوه بی پایان ما از این واقعه دردناک که قابل وصف نیست.  درگذشت و شهادت سید حامد نوری  چنان سنگین و جانسوز است که به دشواری به باور می‌ نشیند، ولی در برابر تقدیر حضرت پروردگار چاره‌ای جز تسلیم و رضا نیست. این ماتم جانگداز را یکبار دیگر برای اعضای خانواده مرحوم، عموم آزاد اندیشان و آزادمنشان تسلیت رسانیده صبر جزیل برایشان خواهانم و آرزو دارم بجای آن شاخه ی شکسته خداوند را بیشهء سبز قرار بدهند و از خداوند منان برای آن عزیز سفر کرده و از دست رفته علو درجات طلب می‌ کنم.  

نبودش را باور نداریم، یاد سبز و روشن اش باقیست

خدایش بیامرزد، خلد برین جایگاهش

در فرجام برای عاملین طرح دسیسه و قتل شهید ( نوری) بايد گفت که شما منفوران و یاوه سرایان سفاک خناس قرن که از خون ملت تغزیه میشوید اگر گلهای باغچه را لگد کوب کرديد به ياد داشته باشيد که تبار گل هرگز نخواهد مرد، و آنکشور به همت عاشقانه ارادتمندان پاکدلش با شکوه تر از گذشته قامت خواهد آفراشت.

 چکیدۀ از : سید احمد ضیا  نوری                                                                                                

اهدا بروح گرانمایه گوهر خفته، برادر بزرگم ( نوری شهید ) که توسط قصابان جلاد تاریخ مظلومانه به شهادت رسید.                                                    

گریه خواهم کرد                                                                 

از آن شب تا دم محشر برایت، گریه خواهم کرد                                                                           

برایت ای شهید، اشکهای دم بدم را جاری خواهم کرد.

چه طغیان حمله ی آدمخوار و خناسان به جانت رفت                                                                           

زترس وحشت جلاد خون آشام،  برایت گریه خواهم کرد.                                      

برای قطره قطره خون پاک و بی گناه جسم رنجورت                                                                     

برای ضربت هر چاقوی دست ستمکار، گریه خواهم کرد.

برای آنشب تاریک و تنها، فریاد جانسوزت که میگفتی!                                                                       

چه کردم؟ آخر گناه من؟ من برایت، گریه خواهم کرد.

برای سالیان سال، هر شب و شبهای دگر بسیار اما                                                                          

برای هر شب بیست و هفت رمضان، گریه خواهم کرد.

برای آن شب خونین، تماشا گران بیرحم و بی احساس                                                                    

زدست قلبهای سنگ همسایه هایت، گریه خواهم کرد.

تو آموزگار سرشار از همه خوبی و عشق و صدق بودی                                                                      

برای دانش آموزان با درک ات، همیشه گریه خواهم کرد.

نه تنها علم نابود میکنند آتش زنند در خرمن فرهنگ                                                                      

برای یادبود ( نارون ) نازت، پی هم گریه خواهم کرد.

تو تنها گوهر پاکی نبودی، علم را نیز عشق پنداشتی                                                                      

برای عشق والایت ( شیهدم ) من برایت گریه خواهم کرد. 

چنین بود چهل و هشت سال عمر پر بار و فداکارت                                                                            

  برای چهل و هشت سال دگر هم،  گریه خواهم کرد.

اگر؟ عمرم مجالی داد تا دل صبر سازم از غم و دردت                                                                         

 ولی فردای رستاخیز به نزد حضرت حق شکوه خواهم کرد.

به فردای قیامت چون ببینم قامت ناز و رسایت باز                                                                             

  به آغوش گیرمت، اشک ریزم و فریاد خواهم کرد.

___

نارون: اسم نهاد آموزشی شهید نوری در شهر کابل بود.


سفر به شهر لاهور و زیارت مزار اقبال

  • PDF

iqbal_lahori

هنگامی که دوره های آموزشی ابتدایی و ثانوی را پشت سر می گذاشتم و در کتب خانه کوچک مان، هر روز نظرم به کلیات اشعار فارسی علامه اقبال می افتاد؛ آنرا می گرفتم و در مقابل کلکین آن خانه گلین و فقیرانه ای که داشتیم می نشستم و با علاقه فراوان قسمت های اول و دوم از مجموعه زبور عجم را می خواندم و در دفترچه جیبی ای که با خود داشتم، یادداشت می کردم؛ وقتی فرصت می داشتم، آن دفترچه را از جیب بیرون می کردم و غزلیاتی را که در آن نوشته بودم، حفظ می نمودم؛ از جمله ی آن غزلیات که بعدها به مفهوم آن پی بردم دو غزل معروف اقبال بود که سالها قبل آواز خوان مشهور پنجشیر جناب صوفی مجید، با سبک خاصی همراه با دمبوره آنرا در قالب موسیقی محلی افغانستان در آورده بود و گهگاهی از طریق نوار صوتی آنرا می شنیدم:

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

ای جوانان عجم جان من و جان شما

غطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام

تا به دست آورده ام افکار پنهان شما

   و در آن وقت این غزل را هم خیلی دوست داشتم که در آن، اقبال بزرگ از عقل و عشق یاد می کند:

من بنده آزادم، عشق است امام من

عشق است امام من، عقل است غلام من

جان در عدم آسوده بی ذوق تمنا بود

مستانه نواها زد در حلقه دام من

   صوفی مجید، به دلیل اینکه سالهای دوره جهاد و مقاومت را در کنار قهرمان ملی افغانستان شهید احمد شاه مسعود به سر برده است، از محبوبیت خاصی در میان مردم پنجشیر برخوردار است و آهنگ های وی را بسیاری از مردم آن دیار، به شوق و علاقه فراوان می شنوند.

بعد از آنکه به مراحل تحصیلات عالی راه یافتم و به خاطر تکمیلی دوره های لیسانس و به تعقیب آن ماستری در دانشگاه اسلامی بین المللی اسلام آباد، مؤفق شدم، در طول شش سال اقامه در اسلام آباد به کتابها و مقالات متعددی در باره زندگی و اندیشه اقبال برخوردم و با گذشت هر روز ارادت و علاقه ام به اقبال بزرگ زیادتر می شد.

   گهگاهی که با خود تنها می بودم و به یاد زیارت مزار اقبال و شهر باستانی لاهور می افتادم، ناگهان این شعر مرشد روشن ضمیر رومی به زبانم جاری می شد:

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

   در آن آوان، شبی اقبال بزرگ را به خواب دیدم، گویی در محل خاصی که برای وی در اسلام آباد در نظر گرفته شده است، حاضر می شود و من یکی از آنانی هستم که در میان صدها جوان، انتظار ملاقات وی را دارم؛ فکر می کنم روشنی بامداد دامن گسترده و شبنم به صفحه گلها نشسته است؛ صبا آهسته آهسته سبزه ها را نوازش می کند و لبخند طبیعت گوارایی خاصی برای آدم می بخشد؛ ناگهان، اقبال را دیدم همانطوری که داکتر محمد حسین مشایخ فریدنی قیافه اش را توصیف می کند: "دارای چهره ای گشاده، صورتی بزرگ؛ بلند قد وچهار شانه با ابروهای پرپشت وچشمانی نافذ به رنگ خرمائی؛ بینی او بزرگ ولی خوش ترکیب، ولب بالای او کمانی وحساس ومتبسم با چانه و آرواره محکم، عضلات گردنش قوی وقدی رشید وبلند ورویهمرفته قیافه ای مردانه وجدی" (مقدمه نوای شاعر فردا، نوشته: دکتر محمد حسین مشایخ فریدنی، ص: سی ویک.) به مجلس حاضر می شود؛ اما چهره اش اندکی لاغر می نمود و در موهایش وسمه هندی اندکی رنگینی می کرد؛ به تمام آنانی که انتظار وی را داشتند، دست داد و از میان مردم به سرعت به سمت ساحل دریا روانه شد؛ من تلاش کردم تا دوباره خود را به وی نزدیک سازم و از زبانش سخن بشنوم؛ وقتی از سمت عقب به وی نزدیک شدم، متوجه شد و دوباره دست داد و گفت: از کجایی؟ گفتم: افغانم و سالهاست که در اشتیاق دیدن شمایم؛ خیلی خوش شد و بسیار تشویق نمود وسخن ها کرد؛ در این وقت خود را در کناره دریایی احساس می کردم که با کمال ادب و ارادت به جانب راست وی (اندکی عقب تر)، آهسته و خاموشانه قدم برمیدارم و به سخن هایش گوش فرا داده ام.

   بعد از آن به کتابها و مقالات متعددی در باره زندگی و اندیشه اقبال برخوردم و باگذشت هر روز عشق و علاقه ام به وی بیشتر گردید تا آنکه به نوشتن شرح و تفسیر مقدمه مثنوی اسرار خودی، زیر عنوان "از عقل تا به عشق" اقدام کردم .

به همین منوال سالها گذشت و گرایش قلبی ام به این ابرمرد میدان اندیشه و عرفان زیاد شد تا آنکه از گردش روزگار به بهانه بیماری خواهر زاده کوچکم "عاطفه" که شش سال عمر داشت، برنامه سفر به شهر لاهور تنظیم شد.

   در این هنگام از یک طرف تشویش بیماری عاطفه فکرم را به خود مصروف ساخته بود و از سوی دیگر وقتی رسیدن به مزار اقبال در ذهنم جا می گرفت و آهنگ شعرهای زنده اش که که سراسر عشق و ایمان در آن موج می زند، به گوش جانم طنین می انداخت، لحظه یی از خود می رفتم؛ راستی که این خوشی نسبت به آن افسردگی فزونی می کرد.

بالآخره به تاریخ سیزدهم فبروری 2011 (دو روز بعد از رسیدن به شهر لاهور) روز یک شنبه از هتلی که در آن اقامت داشتم توسط رکشا (ماشینی کوچکتر از خودرو های تیز رفتار) به قصد فاتحه بر مزار اقبال حرکت کردم.

   مزار اقبال در سمت جنوب شرقی مسجد شاهی لاهور در محلی موقعیت دارد که دوست داران اقبال به زودی نمی توانند به آن برسند؛ به خاطری که وقتی از دروازه قلعه شاهی داخل می شوی، پولیس و محافظان به سمت چپ رهنمایی می نمایند که قصرهای پادشاهان مغول در آنجا واقع است. قصر آیینه یا شیش محل، دیوان خاص، دیوان عام و قصرهای تابستانی و مهمانخانه ها و طربخانه ها هریک حکایت های زیادی از انسان های پیشین در سینه دارد که بر پشت زمین سوار بوده اند و امروز به افسانه یی تبدیل شده اند.

   بعد از تماشای قلعه شاهی باید از دروازه خروجی آن به سمت غربی باید حرکت کنی که مسجد شاهی لاهور در آنجا واقع است؛ البته نباید فراموش کنیم که قلعه شاهی لاهور از طرف اکبرشاه غازی یکی از پادشاهان معروف مغول ساخته شده است و مسجد شاهی بعد از آن در سال 1665 در مساحتی حدود 60 هزار متر مربع از سوی پادشاه اورنگ زیب معروف به عالمگیر طراحی و اعمار شد؛ در میان مسجد و قلعه، باغ سبز وزیبایی است که در قسمت وسطی آن، ساختمانی دارای پایه های پوشیده از سنگ مرمر، مانند مسجد سفیدی می کند؛ به باور مردم محل، شاعران از سوی پادشاه در آن محل پذیرایی می شدند و بزم های شعر و غزل در آن جا برگزار می شد.

   در کناره راه مسجد شاهی به سمت چپ، ادبگاه مرقد اقبال را می بینی که خیلی ساده و بی آلایش می نمایاند؛ مزار این مرد صاحبدل، به داخل اطاقی است که هفت یا هشت متر طول و حدود بیشتر از چهار متر عرض دارد.

   وقتی به آنجا رسیدم دلم از شوق می تپید و دوست داشتم تا لحظه یی با وی خلوت گزینم و در پرده ی خاموشی به سان کودکی از مکتب خانه دل، در حضور معلمی مهربان و مشفق، بی باکانه سخن کنم، و اشک بریزم، اما ازدحام زیارت کنندگان، همین قدر فرصت داد تا دقایقی را در کنار مرقدش بمانم و مانند هزاران زیارت کننده دیگر از مسجد شاهی و موزیم کوچکی که در قسمت بالایی دروازه این مسجد ساخته شده است بازدید نمایم.

در دروازه مسجد شاهی در حالی که صدها نفر زن و مرد داخل و خارج می شد، دو نفر آدمهای نسبتاً پخته سال به جانب چپ این دروازه نشسته بودند و پاپوش های مردم را بدون توقع به دریافت حق الزحمه ای تنظیم می نمودند؛ کسی اگر می خواست مبلغ اندکی برای آنها کمک می کرد.

   به هر حال وقتی به دروازه مسجد شاهی داخل شدیم، از جانب سمت راست دروازه، پله (زینه) های باریکی مانند پله های مناره مسجد بود که از آن بالا رفتیم و از موزیم اسلامی کوچکی بازید نمودیم که در آنجا لباسها و آثاری منتسب به پیامبر بزگوار اسلام صلی الله علیه و سلم و اهل بیت می باشد. از جمله لباسهای نامبرده ،دستار و كلاهی منسوب به حضرت حسین فرزند علی بن ابی طالب نوه پیامبر، عمامه (دستار) منتسب به حضرت علي رضی الله عنه، جا نماز و روسري منسوب به حضرت فاطمه در اين مكان نگهداري مي‌شد.

شهر لاهور به دلیل اینکه حدود بیشتر از یک هزار سال قدامت تاریخی دارد، و در درازنای تاریخ اسلامی، بیشترین شخصیت های علمی و فرهنگی را در خود پروریده است، و روزگاری هم مرکز فرمانروایی شاهان مغول بوده است، دومین شهر پرجمعیت پاکستان بعد از کراچی بوده و بزرگترین مراکز اجتماعی و فرهنگی در آن واقع است.

   یکی از نقاط برجسته یی که برای افغانها درخور توجه است، عرضه خدمات صحی صادقانه (بدون هیچ گونه تبعیض و تعصب) برای افغانها است؛ روزانه صدها مریض اعم از کودک، جوان و سالخورده گان مرد و زن از کابل به شهر لاهور به خاطر معالجه امراض مختلف به خصوص مرض سرطان و سایر امراض کشنده، سفر می نماید.

   در شفاخانه اطفال (چلدرن هاسپیتل) که خواهرزاده کوچم عاطفه بستر بود، خانمی را دیدم که همراه با نواسه هشت ساله اش (پسر بچه یی)، از شهر کابل آمده بود و خیلی نگران به چشم می خورد؛ وقتی در مورد وضعیت مریض وی پرسان کردم، در حالی که اشک می ریخت گفت: سرطان مغزی دارد و نه روز تمام است که در بخش عاجل بیهوش افتاده است و زبان را هم نمی دانیم اما از طرز برخورد داکتران و عمله شفاخانه خیلی خورسند بود.

   تقریباً مدت یکماه در شهر لاهور به سر بردم و تلاش نمودم تا داکتر جاوید فرزند گرامی علامه اقبال و نویسنده کتاب سه جلدی زندگی نامه اقبال را ملاقات کنم اما به نسبت مصروفیت یومیه پیهم موفق نشدم.

   این سفر از تاریخ یازدهم فبروری سال 2011 آغاز و به تاریخ هفدهم مارچ 2011 پایان یافت.

شاه عبدالله خان بدخشی

  • PDF

abdullah_badakhshi

 

شاه عبدالله خان بدخشی فرزند محمد سید خان به اسم جد پدری اش، شاه عبدالله، که از خبره گان و پیشقدمان بدخشان بود، به سال 1290 هجری خورشیدی در جرم بدخشان دیده به هستی گشود و فیض حضور او به جمع بدخشانیان پاک سرشت و طبیعتأ مقاومت گر و بیدار، موهبت و عطیۀ پروردگار بوده و نسخۀ آفرینش مبتکرانۀ او به نام ارمغان بدخشان مصداق این باور ماست. او که معروف به بدخشی شد یمگی تخلص میکرد. با شمولیتش به مکتب پنج صنفی در جرم  مطابق نصاب تعلیمی وقت، آن را موفقانه به پایان رسانده و با آموزش های مدرسه یی از زبان عربی و علوم متداول دینی رهسپار دیار کابل شد. هنوز دورۀ رشدیه را تکمیل نه نموده بود که قیام حبیب الله کلکانی و رهبری وی از مقاومت طوری که خصلت های هر انقلاب و دیگرگونی با خود می آورد، نظم متداول عصر و زمان را برهم زد و شاه عبدالله جوان کابل را ترک و به جرم بدخشان رهسپار گردید.سپه سالار محمد نادر خان که زمانی به حیث رئیس تنظیمیۀ قطغن و بدخشان به برقراری دسپلین و تطبیق احکام و اوامر مرکزی به این سرزمین مصروف بود، با تسهیلات معین سیاسی و توافق روانی دو همسایۀ بزرگ یعنی انگلیس و روس، بر اریکۀ قدرت حاکمیت تکیه زده و در اندک زمانی توانست دوباره مراتب اداری و نظم و نسق مشهودی را که با تمایلات ابتدائی مردم مظلوم و نا آگاه وفق داشت، ایجاد نماید. شهود عینی گفته اند که سپه سالار محمد نادر خان، با پرنسیپ و اصول معین کاری خود، رشوت، دزدی، رهزنی و انواع مختلف فساد را ازبین برده و در حقیقت در تلاش آن بود تا مردم قطغن و بدخشان را توافق و رای آنها در ستراتیژی سروری و حاکمیت حکام کابلستان، همواره نقش تعیین کننده داشته است، با تبارز خصلت های امیرانه ایجاد باور و اعتماد نموده و تفاهم خلق نماید.

چنین هم شد که محمد نادر خان حین مسولیتش به مثابۀ رئیس تنظیمیۀ قطغن و بدخشان سنگ تهداب پادشاهی اش گذاشت و سپس زمانی که حبیب الله کلکانی را با یک معاملۀ سیاسی به اسارت و اعدام کشاند، به مقاومت مردم شمال مواجه نشد.در چنین احوالی یمگی جوان در جرم بدخشان سال  (1308) به حیث خزانه دار آغاز به کار نموده، و به سال 1311 هجری خورشیدی  به گمرک حکومت کلان تالقان مقرر شده و در همان سال که تعدادی از فضلا و اهل قلم این ولا  که بسیار اندک بودند، به کوشش و همت شیر محمد خان ناشر به مرکز ولایت جذب گردیدند، شاه عبدالله خان یمگی اولا سرکاتب ادارۀ تحریرات ولایت و بعد هم به حیث مدیر تحریرات ولایت عز تقرر حاصل نمود.  اتحاد خان آباد که مرکز تنویر و محل تمثیل اولین هستۀ روشنگری و مشروطیت و تجدد خواهی شمال کشور بود و رمز های ملی و داعیۀ مقاومت به صورت بسیار ماهرانه و مدبرانه به کار گرفته میشد، شاه عبدالله خان بدخشی در کادر رهبری آن یکجا با سید محمد دهقان و جمشید شعله چون شمع میدرخشید و عهده دار نگارنده گی افتخاری این اخبار بود. حسن خط، حسن اخلاق، حسن استعداد، وظیفه شناسی، شهامت، کفایت، درایت و پشتکار زمینه داد تا به کاستی های چون صغر سن، کم تجربگی، و حتی حسادت اغیار و حاسدین ساحۀ اداره چیره گی حاصل نموده و به زودی در میان دانشوران همسنگر خود، تثبیت موقف نموده و با مردان معروف همرزمش سید محمد دهقان، جمشید شعله، محمد ابراهیم عفیفی، ملا عبدالله عارف، محمد انور بسمل، و سایرین، الهام گر موجهی بیداری و آگاهی نسلهای آینده گردد.

حضور فکری و نگارشی این مرد منور و روشندل، در میان مردم و بیدارگری اش  با سلاح قلم، در آن شرایطی که حاکمیت و نفوذ جهل و تاریکی  و تعصب و ستم،  به شکل بیرحمانۀ علیه آزاد اندیشی و مدنیت و روشنگری سرکوبی داشت، جانبازانه و دلاورانه بود و حکم بر آن است تا نسلهای امروز میهن به پاس بزرگداشت از وقار و حرمت آشخاصی نظیر او افتخار یاد نام و نشانی او را داشته باشند. اهل نظر خوبتر آگاه اند که حاکمیت های فاسد از تفرقه براندازی و پراگندگی ملت منفعت برده و ملت غافل را سهلتر به اسارت میگیرند. یکی از این شیوه های تفرقه استفاده از زبان و نژاد و قومیت است. عناصری چندی در خانوا دۀ سلطنت به خصوص سردار محمد هاشم خان، سردار محمد داود خان، سردار محمد نعیم خان با حربۀ نژاد پرستانه نام چندان نیکی از خود به جای نگذاشته اند و پالیسی های را  که در ترویج و رشد زبان پشتو که یکی از زبان های رسمی کشور بوده،  روی دست گرفتند نه تنها کمکی به زبان پشتو نبوده،  بلکه برعکس علایق مردم را نسبت به فراگیری آن به سطحی نازلی در آوردند.  تدارک و تطبیق اجباری کورسهای پشتو در کشور و آنهم با روش نامطلوب درسی، طور مثال با المقابل 50 افغانی ماهانه پرداخت مامور رشوه گونه به معلم پشتو و معافی از درس،  نمونه های بوده که جز تحقیر و سبک شماری حیثیت این زبان ارمغانی دیگری نداشته است. در حالی که یک لسان در واقع یک ثروت بزرگی است و ملتی که از اقوام مختلف تشکیل شده به مثابۀ درختهای مثمری یک باغ اند  و یا گلهای یک بستان، و زبان ها شان هم باید ارزشهای جامعه باشند که به صورت عادلانه و بدون تبعیض در راستای رشد آن ها کار شود.به این ارتباط روزی در کورس پشتو شاه عبدالله خان بدخشی در حالی سایر مامورین هم حضور داشته اند، مورد اهانت معلم پشتو قرار میگیرد.

جمشید شعله که درین وقت جوان بلند بالا و قوی چنگ و غیوری است، تحملی توهین فاضل دانشمند شاه عبدالله خان را ننموده و پیش آمدی صورت میگیرد که سید محمد دهقان و شاه عبدالله خان و جمشید شعله صنف را ترک میگویند و دیگران هم طبعأ  به تعقیب آنها میبرایند.با وصف آن که شب نایب الحکومه مرحوم شیر خان ناشر، جمشید شعله را به اقامتگاهش خواسته، و نصیحت نموده و موضوع را خاموش میسازد و اما حکومت مرکزی در پی پراگنده ساختن این حلقه شده و شاه عبدالله خان را به مرکز کشور میخواهند و آغای دهقان را به دنبال دعوی مرحوم وکیل حسین خان کشمی میکشانند و جمشید شعله را به مدیریت طلوع قندهار میکشانند که بنابردلیل معینی ترک مسلک نموده و به وطن مالوف چاه آب آمده و پیشۀ دهقانی را برمیگزیند.به هرصورت شاه عبدالله خان یمگی در سال 1316 هجری خورشیدی از طرف صدراعظم وقت به کابل خواسته شده و به مدیریت شعبۀ 2 صدارت عظمی گاشته شد.در مرکز کشور در اندک فرصت "با ابراز لیاقت و کفایت چنان مقامی را کسب نمود که مقام صدارت عظمی عنوان تمام وزارت خانه ها امر غلیظی تحریری صادر و فرمان داد که هر آنچه از کار و امور هدایت طلب که از وزارت خانه ها به صدارت راجع میگردد، باید تحت نظر شاه عبدالله مدیر شعبۀ 2  به صدارت پیش شود. چنانچه ازن پیش آمد صدارت با این امر وزارت خانه خصوصأ علی محمد خان بدخشی وزیر خارجه و احمد علی خان وزیر معارف وقت رنجیده اعتراضاتی هم پیش کردند که فایده نداد."مرحوم شاه عبدالله خان بدخشی در ایام استقامت خود در کابل در حالی که وظایف رسمی هم داشت، با عشق مفرط به آموزش و تحصیل کمال بعد تاسیس فاکولتۀ حقوق و علوم سیاسی مثل عدۀ جوانان شوقمند آنزمان چون فاضل گرانقدر محمد ابراهیم عفیفی، دانشمند گرامی قدیر تره کی و دیگران شامل آن فاکولته شده و به کمال کامیابی نصاب سه سالۀ آن دانشکده را به اکمال رسانید.

این هویت عالی در طول مدت زندگی خود لحظۀ از قلم دور نبوده و مقالات متعددی در جراید قطغن و بدخشان و کابل به یادگار گذاشت. و اما شهکار بزرگش ارمغان بدخشان است که جاودانگی نام او و صد ها تن دیگر را تضمین نمود. ارمغان بدخشان دید عمیق و خامۀ استوار مرحوم بدخشی را در راستای عشق به فرهنگ سرزمینش به خوبی تبارز  داده و به اینوسیله نقش روشن و محسوس او را در آگاهی جوانان خلفش نشان میدهد. این مرد عزم و اراده با آنکه علالت طبع و هجوم کارهای اداری او را نگذاشت لحظه ای از کار تحقیق دست برنداشت که البته آثار دیگری نیز از وی به یادگار مانده است. علما و فقها در افغانستان که به صورت فرهنگ تهیه شده و از ابوحنیفه (رح) آغاز 324 تن از رجال معروف، حکیم، دانشمند، فقیه و هنرمند کشور معرفی شده که قرار بود تا زمان معاصر ادامه یابد، تاریخ یفتلها، قاموس زبان های آریائی در دو جلد و حقوق در اسلام از آثار این نویسندۀ وطنخواه و مومن میباشد.همچنان او  لسان انگلیسی را فرا گرفت و رساله های به زبان مذکور ترجمه نموده است.

جمشید شعله که شاهد عینی روزگار نگارندگی و حیات ادبی و سیاسی او در خان آباد بود مینویسد: "البته کسانی هستند که روزگار و زندگی شش هفت سال خان آباد مشارالیه که به رفاقت جناب سیادت مآب فاضل محترم و بزرگوار سید محمد دهقان بدخشی مدیر روزنامۀ اتحاد گزرانیده و نویسنده با وصف عدم تناسب خط سوم این مثلث وحدت و یگانگی بودم به یاد داشته باشند، نمیدانم کدام یک از اوصاف  شاه مشارالیه را بستایم، از اخلاق شخصی او که با وصف خردسالی و جوانی نمونۀ بارز از خلق کریم، حیا، دیانت و پاکدامنی بود یاد کنم، یا خدمت و ایثار و فدویتی را که در راه احقاق حقوق محیط و وطن به انجام رسانید به یاد بیاورم." شعله جای دیگری مینویسد "البته کسانی به این نوشته مرور میکنند به یاد خواهند داشت که شیر محمد خان مرحوم نایب الحکومۀ قطغن و بدخشان خدماتی در عمران آن جا در رفع مظالم و رشوه ستانی، تبعیضات، تامین امنیت از فساد دزدان پهلو نشین حکام و والی ها در ایجاد راه های بسیار نافع در زراعت، تاسیس موسسات صنعتی و بسا چیزهای نافع نمود.  آنچه من به خاطر دارم که از ابتدا شامل و شاهد همه رویداد ها بودم ، اگر راست میپرسید، عامل همۀ این خدمات و ایجادات شاه عبدالله بدخشی بوده است."شعله در ادامه مینویسد "تاسیس مکاتب عصری در شهر ها، قرا، قصبات و دهات هدف نخستین دارالحکومگی وقت بود، حال آنکه قبل از آن یعنی اول جلوس سلطنت نادر خا ن تا عرایض مکرر یک شهر یک حکومت و یا یک ولایت به مرکز نمیرفت روی مکتب را کس نمیدید، در یکسال در قطغن و بدخشان چهارده باب مکتب تاسیس شد تا که ولایت مورد عتاب و استعلام وزارت معارف قرار گرفت."شاه مشارالیه، ذوق شعری هم داشته  و یمگی تخلص میکرده است که نمونۀ شعر او چنین است:غیر من هیچ کسی کشتۀ دیدار تونیستعاشق موی میان و گل رخسار تو نیسترشته از تربت "یمگی" به تماشای توگلچه توان کرد درین منطره آثار تو نیستبالآخره مردی از تبار آزادگان،  یکی از ستارگان آسمان شرافت و هویت ملی، شگوفۀ از گل گلشن بشر، وقاری از پیکر پرعظمت تاجیک آریا، متنی از کتاب ناتمام احیای نام و نشان آریانای کبیر و بلخ بامی و بدخشان بیدار و مردی از هویت خبرساز افغانستان با شهامت، در حالی که الی سال 1324 هجری خورشیدی با کمال کفایت به وظیفه مشغول بود، سرانجام به درد علاج ناپذیری که در تمام مدت های بعدی عمر او را می آزرد و در خان آباد و کابل و حتی دهلی علاج نیافت، در همین سال در شفاخانۀ کابل چشم از هستی فانی ببیت و به زندگی پدرود گفت. انا لله و انا الیه راجعونانا لله و انا الیه راجعون جمشید شعله یار دربار این شاه در سیر دبستان بدخشان که در واقع نامۀ از زندان دهمزنگ کابل عنوانی مرحوم سید محمد دهقان انشاد نموده می آورد:

دل طپش آغاز کرد شور جنون ساز کرد

که محمل شوق و ذوق به کوی جانان برد

به خاک یار قدیم مونس جان و ندیم

به درد هرکس حکیم شاه بدخشان برد

شاه به معنی شاه نه شاه تخت و کلاه

که در لباس شهی باج از المان برد

یمگی فرزانه را شاه سزد گفت از آنک

از او تمام وطن منت و احسان برد

به اقتدار کم و به عمر کوته چنان

ره به دل خلق برد که سحر نتوان برد

رنجه شد از رنج ملک فتاد و رنجور ش

دبار غم آسان مدان که هر که آسان برد

درد خرابی قوم عاقبتش کرد داغ

به درد و داغش همه دیدۀ گریان برد

بزرگی اندر سر است به هرکه نه مال و سال

شان بزرگی به فضل یمگی جوان برد

خوانم اگر رهبرش هست یکی درخورش

وصف شهی دادرس شاه عبدالله خان برد

بازخوانی چند بیت از شکوه های ناصر خسرو

  • PDF

naserkhosro

 

ناصر خسرو، به دلیل داشتن ویژه گی های منحصر به فرد، شاعریست که بیشتر برارزش های اخلاقی، خرد ورزی و دانشی اتکا دارد و به تعبیر معروف: "مضاف بر شاعر بودن، معلم اخلاق است، حکیم است، متکلم و فیلسوف."(1)

همین مشخصه های ارزشی - به ویژه تأکیدبرای فراگیری دانش-  است که  تصویر روشنی از شخصیت این سخنور فرزانه اراٸه می دهد و از چشم انداز ارزشی، چهره ی متعهدانه ی ناصرخسرو را نشان می دهد:

"نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

برون کن زسرباد خیره سری را

سپیدار مانده ست بی هیچ چیزی

ازیرا که بُّگزید اوکم بری را

اگر تو از آموختن سربتابی

نجوید سرتوهمی سروری را

بسوزند چوب درختان بی براگر

سزاخود همین است مربی بری را

درخت توگرباردانش بگیرد

به زیرآوری چرخ نیلوفری را" (2)

ازاین دست نمونه ها را، فراوان می توان در دیوان ناصرخسرو (وآثاردیگرش) بازیافت که دریک سخن، همه بازگو کننده ی ستایش او ازدانش است؛اما مهمترین مسأله مورد بحث دراین نبشته، تأمل در شکوه ها ی این شاعرازناملایمات روزگاراست.

در اینجا می کوشم با بازخوانی چندبیت از دیوان شاعر، به گونه یی، مفاهیم این شکوه ها {شکواییه ها} را بررسی کنم.

ناصرخسرو یگانه شاعریست که بربنیاد داشتن عقاید "باطنی" ،- ودر پی انجام مأ موریتش به عنوان "حجت خراسان" ، مورد اذیت وآزار فراوان قرار گرفته وسرانجام در سال های پسین عمرش،"تراژیدی تبعید " راتجربه کرده است.

تجربه این تراژیدی، مهمترین چیزی است که هویت ناصرخسرو را به حیث" شاعر پرخاشگر" برای ما تصویر می کند وعنصر "مقاومت" در برابر" استبداد" زمانش را در فرهنگ شهامت معنی می نماید.

افزون برسایرقصیده های شکوه آمیزناصر خسرو که در دیوان او درج است،یکی هم قصیده ی 65 است که با شکوه ی شاعر از دوری خراسان آغاز می یابد وبه نظر نگارنده- ازلحاظ تاریخی- بازگو کننده ی حالت فردی ناصر ووضعیت نا هنجارخراسان آن زمان است:

"که پرسدزین غریب خوار محزون

خراسان راکه بی من حال توچون؟

گرایدونی وایدونست حالت

شبت خوش بادوروزت نیک ومیمون

مراباری دگرگونست احوال

اگر تونیستی بی من دگرگون

زجورد هر الف چون نون شده ستم

زجورد هر الف چون نون شود، نون

مرا دونان زخان ومان براندند

گروهی از نماز خویش ساهون

خراسان جای دونان گشت، گنجد

به یک خانه درون آزاده بادون؟

نداند حال وکارمن جزآن کس

که دونانش کنند ازخانه بیرون

همانا خشم ایزد برخراسان

براین دونان بباریده ست گردون

که او باشی همی بی خان وبی مان

دروامروز، خان گشتند وخاتون

بلا روید نبات اندرزمینی

که اهلش قوم ها مان اند وقارون"(3)

در بازخوانی این چند بیت به روشنی دستیاب می شود که ناصر خسرو، تصویری از یک جامعه ی استبدادی (خراسان آن عصر) اراٸه می کند که به نحوی بازگو کننده ی وضعیت اسفبار تأریخی است؛ وضعیتی که مردمان "دونان" رابر سرنوشت "درون آزاده" ها وآزاد ه گاان چیره ساخته و سازش با این ناهنجاری ها، از عهده ی این حکیم آزاده به دوراست.

همین ویژه گی های "پرخاش" ونارضایتی دراندیشه ناصرخسرواست که به عنوان شکواییه های شیوا و مرثیه های جا نگداز، ازدهن شاعربیرون می شود وبه تعبیری: "مخاطب رامجاب می کند."(4)

انتقاد از ناهنجاری ها وتاختن برمفاسد ، مهمترین مسأله یی است که به نقل از دکتر"جعفرشعار": " گوهر ارزش های کلامی ناصر خسرو را دراشعارش می سازد و چهره ی ناصر را از سخنوارن همعصرش، متمایز می کند."(5)

با استنناد بر توجیه بالا، در ابیات بعدی همین قصیده (قصیده ی 65) مسأ له انتقاد از نا هنجاری ها ، روشنتر بیان شده وعناصر وعوامل این نابه سامانی ها با بررسی ژرف، کالبد شکافی گردیده است:

"به مکر وغدرمیرد هر که دل را

به مکر وغدر دارد کرده معجون

همی خوانند برمنبرزمستی

خطیبان آفرین بردیو ملعون

تو ای جاهل برو با آل هامان

مرابگذار با اولاد هارون

بهشت وکافروزندان مومن

جهانیست، ای به دنیا گشته مفتون "(6)

پرواضح است که انتقاد از ناهنجاری ها وایستادن یک تنه دربرابر سنت های خرافی، حساسیت ها وحسادت های فراوانی را به عنوان مهمترین چالش ها ، فراه راه آدم شکل می دهد که بی گمان، ناصر خسرو این حساسیت ها وحسادت های شماری ازنامردان و نامرد مان - وبه تعبیر خودش"اوباش بی خان ومان"- را مانند سدی استوار در برابر ش ایستاده می دید؛ ولی با قدرت پرخاش وگاه با " مشت های حوصله" این سدمحکم را می شکست وهرگز در برابر زور وتزویر، کرنش نمی کرد.

باتوجه به اینکه "مقاومت" دربرابر "استبداد" زمان وتاختن برمفاسد اخلاقی، یک از ویژه گی هایی است که برمی گردد به عنصر تعهد در اندیشه این شاعر؛ اما شکوه ی ناصر- که بیانگر همان حساسیت های چالش آور دربرابر سیلان اندیشه اوست - از ارزش زیادی برخودار است؛ زیرا همین ویژه گی شکوه از روزگار وآدم های دون حاکم  برروزگاروی است که تصویرروشن از - چگونگی وچند گانگی - وضعیت آن عصر را فراروی مان می گذارد وبرمبنای درک همین مسأله است که می فهمیم  تأریخ دیروز مان چه بود وچه فراز وفرود هایی در گذشته ی پار پیرارما وجود داشت.

شکوه از "فلک کج مدار" ودشمنی با "اهل دانش" با وصف آن که در اندیشه های متعدد شاعران وسخنسرایان دیگر(به ویژه خیام و حافظ) بارها تکرار شده؛ اما مشخصه ی اندیشه وجهان بینی ناصر خسرو، جدا از سخنوران دیگر است؛ زیرا وی در بسیاری از مرثیه ها وشکواییه هایش، تصویر تأریخی روشنی را فرا دید ما می گذارد که با توجه به آن، می توانیم برداشت تأریخی معین را از وضعیت آن زمان داشته باشیم.

مورد دیگر که در بازخوانی اشعار ناصر خسرو(به ویژه بازخوانی شکوه هایش) یافت می شود، تأکیدپیوسته او برارزش های اخلاقی است؛ زیرا با توجه به همان گپ نخست، ناصر خسرو شاعر "متعهد" است وهمین ارزش {تعهد}"ملکه"درذهن اوست.

ویژه گی دیگر ناصرخسرو در عرصه ی سخنپردازی این است که اوبا توسل برگوهرانسانی، بینش وبیان تغزلی (به مفهوم مغازله یی آن) ندارد و"مسؤولیت حکمت آمیزولاهوتیش، ذوق تغزل گرایی وهوس های ناسوتی را دراومهار کرده است".(7)

از این رو،وی به انتقاد شدید از شاعرانی می پردازد که بدون توجه به ارزش های عقلانی، به مدح وستایش "زلفک عنبری" وثنا خوانی "بدگهران" پرداخته و"دَر لفظ دری" را" در پای خوکان" می ریرند:

"صفت چندگویی به شمشاد ولاله

رخ چون مه وزلفک عنبری را

به علم وبه گوهر کنی مدحت آن را

که مایه ست مرجهل وبد گوهری را

به نظم اندرآری دروغی طمع را

دروغست سرمایه مرکافری را

من آنم که در پای خوکان نریزم

مراین قمیتی دَّرلفظ دری را" (8)

جلال همایی "پژوهشگر معروف واستاد برجسته ی ادبیات فارسی در بخشی از مقاله ی "ارزش های چندگانه در اشعار ناصرخسرو"می نویسد:" بهترین ارزش تفکرناصرخسرو را هنگامی در یافتم که با محتوای ذهنی آن مأ نوس شدم. در اول، درک معنایی برخی شعرها برایم دشواربود؛ اما وقتی به ژرفای تفکروجهانبینی این شاعر حکیم عمیق شدم، دیدم اولین ارزش معیاری در سخن حکیم، مفهوم "پرخاش" است که به مثابه ی حکم اخلاقی از اندیشه ی او جاری شده است." (9)

مهمترین ویژه گی ناصر خسرو در بیان شکوه ها این است که اودر لابلای شکوه ازنابه سامانی های آدم ها وروزگار، یکسره برمتکای مأیوسیت وجبراندیشی محض تکیه نمی زند؛ بلکه بابرشماری تک تک نا هنجاری ها ، راه تازه ی مبارزه با آن هارا نشان می دهد؛ هرچند در نگاه نخست مأیوس، تنها وسرخورده به نظرمی آید:

"جزجفا بااهل دانش مرفلک راکارنیست

زانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست

بدبه سوی بدگراید، نیک بانیک آرمد

این مرآن را جفت نی وآن مراین رایارنیست"

وپس از بیان شکوه از نا به سامانی ها، به مددخرد(عقل)، راه چاره را اندیشمندانه نشان می دهد:

"مشک بانادان مبوی وخمرنادانان مخور

کاندرین عالم زجاهل صعبتر خمارنیست

مارخفته ست این جهان زوبگذرو با اومشور

تانیازارد ترا این مارچون بیدارنیست

آنچه دانا گوید آن را لفظ ومعنی تاروپود

وآنچه نادان گوید آن را هیچ پودو تارنیست

دامداران را بدان ودورباش از دامشان

صید نادانان شدن سوی خرد جزعارنیست"(10)

شکوه ها(شکواییه ها) در شعر فارسی از نظر محتوا، گونه های مختلف دارد. محتوای شکوه های بیشتر شاعران ، ناشی از درد های روزمره گی است؛ اما بحث ناصر خسروبا توجه به همان اصل تعهد ومسؤولیت فی نفسه اش، جدا از دیگران است؛ زیرا اودردی ازجنس روز مره گی ها ندارد. درد اودرد جمعی است و مهمترین اصل توجه بیشترمخاطبان به شعر ناصرخسرو، ازهمین جاشکل می گیرد ؛زیرا وی همه چیز را در حوزه ی  خرد جمعی مطرح می کند واز پرویزن تجربه ی همگانی می گذراند. مانند تجربه ی همگانی غربت "در قصیده ی 6 که بخش کوتاهی از آن رابه عنوان نمونه، بازمی خوانیم:

"آزرده کرد گژدم غربت جگرمرا

گویی زبون نیافت زگیتی مگرمرا

درحال خویشتن چوهمی ژرف بنگرم

صفراهمی برآید از انده به سرمرا

گردرکمال فضل بود مردراخطر

چون خواروزار کرد پس این بی خطرمرا؟

نی نی که چرخ ودهر ندانند قدرفضل

این گفته بود گاه جوانی پدرمرا" (11)

همین بحث اراٸه تجربه جمعی در شعر است که به قول دکتر "کدکنی"  "زمینه ایصال ورسانگی" را در ذهن مخاطب (خواننده یا شونده ی شعر) ایجاد کرده و درقصاید شکواییه آمیز، ناصرخسرو را شاعر تجربه پسند وهمه پذیرمعرفی می کند؛ زیرا ناصرخسرو شاعریست که جهانبینی اش برمحور برداشت ها وتعلقات فردی وروزمره گی شکل نمی گیرد.

درلابلای برگ های دیوان حکیم ناصرخسرو، به بیت ها وگاه به قصاید مکملی برمی خوریم که محتوای آنها را شکوه های جانگداز ومرثیه های جانسوز در برگرفته است. این شکوه ها، هریک ازدید تقویمی، هویت مشخص دارند و به نوعی هرکدام، بازگوکننده ی یک رویکرد تاریخی اند؛امادستیابی به این ها هنگامی برای مخاطب میسر می شود که وی، آشنایی ژرف با اندیشه، زنده گی وجهانبینی ناصرخسرو داشته باشد.

 

 

___________

پانوشت:

1- دکترمهدی محقق، تحلیل اشعار ناصرخسرو، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، 1368، ص147.

2- هزار سال شعرفارسی، به انتخاب جعفرابراهیمی، احمد رضا احمدی، اسدالله شعبانی و سیروس طاهباز، انتشارات کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان، چاپ پنجم، 1380، ص ص 65-66.

3- دیوان ناصرخسرو، جلد اول، به تصحیح مجتبی مینوی و مهدی محقق، ، چاپ آَفسیت، 1366 ، کابل ، ص ص 144-145.

4- محمد حسین رکن زاده آدمیت،مجله ی ارکان سخن،انتشارات مؤسسه ی مطبوعاتی مشرق،ایران،1347،ص 301.

5- دکترمحمد جعفرشعار، ارزش های کلامی در اشعار ناصرخسرو، انتشارات نقره ، تهران 1374، چاپ دوم، ص177.

6- دیوان ناصرخسرو، چاپ کابل ، ص 145.

7- فیروزالدین شیروانلو، جستاری برقصاید ناصرخسرو قبادیانی، انتشارات اندیشه، چاپ اول، تهران 1379، ص 23.

8- دیوان ناصرخسرو، چاپ کابل، ص 147.

9- جلال همایی، یاد داشت های چاپ ناشده ، مجله ی کیهان فرهنگی، شماره7 تیرماه 1378، ص 37.

10- دیوان ناصرخسرو، با مقدمه ی علی اکبردهخدا وسید حسن تقی زاده، انتشارات تقوی، ایران، چاپ هفتم با اضافات، 1380 ، ص240.

11- دیوان ناصرخسرو، چاپ کابل، ص ص 11-12.