جاودان: خبر، تحلیل و دیدگاه

Fri05182012

Last update01:17:27

Back Home

یک زبان با سه نام (فارسی، دری و تاجيکی)

  • PDF

kawyani Bukhara-ye Sharifدولت محمد ظاهرشاه (١٣١٢-١٣٥٢خ/۱۹۳۳-۱۹۷۳م)، در سال‌های آغازين دهه‌ی چهل خورشيدی نام زبان را از "فارسی" به"دری" تغیـیر داد و آنرا به همین نام در قانون اساسی سال ١٣٤٣خ/ ۱۹۶۴م کشور درج کرد. در پی اين تغيير نام‌، گروه‌های ادعای متفاوت و متمايز بودن زبان دری از فارسی را کردند و هنوز هم می‌کنند. پس پرسش اينست که به راستی فارسی و دری زبان‌های متفاوت و متمايز از هم هستند؟

در اين نوشته کوشش شده است که با پرسش بالا بر پايه متن‌های تاريخی کهن و نظريه‌های کارشناسان زبان پاسخ داده شود.

پیش از سال ١٣٤٣خ/ ۱۹۶۴م، زبان را هم در رسمیات و هم در کوچه و خانه به نام فارسی می‌نامیدند. در زیر به چند نمونه اشاره می‌کنم.

در روی جلد کتاب‌های درسی که در دوره امیرحبیب‌الله (١٢٨۰- ١٢۹٧خ/١۹٠١-١۹١۹م) و اميرامان‌الله (١٢۹٧- ١٣۰٧خ/١٩١٩-١٩٢٩م) چاپ شده "فارسی" و "قرآت فارسی" نوشته شده بود و نه دری. نگارنده به خاطر دارد که در روی جلد کتاب‌های مکتب‌ها و لیسه‌های افغانستان پیش از سال ١٣٤٣خ/ ۱۹۶۴م نیز "قرائت فارسی" نوشته شده بود. نام زبان در صفحه‌های نشريه شمش‌النهار (۱۸۷۳-۱۸۸۷م)، سراج‌الاخبار (۱۹۱۱- ١۹١٨م) و امان افغان (۱۹۲۰-۱۹۲۹م) فارسی ناميده شده. در يک جمله نام زبان در همه اسناد رسمی، قراردادها، معاهده‌ها، پيمان‌ها و فرمان‌های دولت فارسی بود نه دری.[i]

 در فرمان‌ محمد ظاهرشاه (١٣١٥خ/١٩٣٧م) که در راستای تعميم زبان پشتو منتشر شده بود، واژه "فارسی" به کار برده شده بود، نه "دری". در بخش از این فرمان می‌خوانیم:

"در مملكت عزیز ما از طرفی زبان فارسی مورد احتیاج بوده ... اراده فرموده‌ایم همچنان كه زبان فارسی در داخل افغانستان زبان تدریس و كتابت است، ..."[ii]

پس پرسش اینست که چرا دولت محمد ظاهرشاه نام زبان جمهور مردم را از "فارسی" که سده‌ها به همین نام یاد می‌شد به "دری" تغیـیر داد؟

برای مطالعه متن کامل این پژوهش به اینجا اشاره کنید (pdf.)

______________________

[i]. نگاه کنید: به فهرست اسناد تاریخی آرشیف ملی افغانستان، جلد اول، کابل، ۱۳۶۳خ/١۹٨٤م. هم‌چنین نگاه کنید: به فهرست قراردادها و معاهده‌های بین‌المللی افغانستان.

[ii]. سالنامۀ کابل، شماره ٥، کابل، ١٣١٥خ/١٩٣٧م، صص ٢٠٦ و ٢٠٧.

خُراسان (خوراسان) (3)

  • PDF

soleiman rawesh


بخش سوم و پایانی

...هدف از ذکر این رویداد این بود که بلخ پایتخت ایران یعنی باختر بوده و همچنان هنگا‌می‌که کشور ما خراسان نام گرفت بلخ همچنان به حیث یکی از شهر‌های مهم آن در تاریخ ثبت است و این نام مبین خراسان می‌باشد.

منظور یاقوت از هیطل همان یفتلیان است که در ماوراءالنهر بوده اند؛ پارسیان ایشان را ترک ‌می‌گویند در حالی‌که چنین نیست، ایشان نیز مانند کوشانی‌ها جز کتلۀ «سیت» یا «تخاری» بوده اند.{ رجوع شود به کتاب تاریخ افغانستان، ج، 2 از احمد علی کهزاد} بنابراین، گپ یاقوت نمی‌تواند موجه باشد، و هم هیچ‌ یک از جغرافیانگاران متقدم پیش و بعد از یاقوت، حرف او را تایید نمی‌دارند.

اما ابو اسحاق ابراهیم اصطخری، در کتاب مسالک و ممالک خود، خراسان را به مثابۀ یک اقلیم بیان داشته و شهر‌های آن را با وجود مرزبندی‌های دوره‌یی در تاریخ، مشخصاً نام برده و هم بر خلاف یاقوت، بر علاوه هرات و مرو و نیشابور، مرکزیت بلخ را تایید ‌می‌نماید. ذکر اقلیم خراسان در مسالک و ممالک چنین آمده است:

«خراسان مشتمل است بر کوره، و این نام اقلیم است و آن‌چه محیط است بر خراسان.

و شرقی خراسان نواحی سیستان و دیار هندوستان باشد به حکم آن کی ما غور و دیار خلج و حدود کابل، همه از شمار هندوستان نهادیم. و غربی خراسان بیابان غزنی و نواحی گرگان نهاده‌ایم

و شمالی خراسان ماوراءالنهر بهری {بعضی} از بلاد ترکستان و ختل. وجنوبی خراسان بیابان پارس و قومس.

و پیش از این گفته آمدست کی قومس را با دیلمان اضافت کردیم و هم چنین گرگان و طبرستان و ری و آن‌چه بدان پیوسته است. و این مجموع را اقلی‌می‌نهادیم چنانک ذکر رفت. و بلاد ختل را با ماورءالنهر نهاده‌ایم و خوارزم را هم از ماوراءالنهر یاد کردیم، جهت آن‌که شهرخوارزم بر آن جانب بر جیحون نهاده است و سوی بخارا نزدیکترست از آن کی سوی شهر‌های خراسان. و خراسان را جانبی هست میان بیابان پارس و میان هرات و غور و غزنین، و جانبی دیگر در حد غربی از حد قومس تا نواحی فراوه. این هر دو جانب را از خراسان جدا کردند تا تربیع خراسان درست آید. و تقویسی دیگر دارد از حدود گرگان تا دریای خزر تا حدود خوارزم، و این تقویس همه عمارت است و مسکون است و نعمت فراوان باشد.

و ما صورت خراسان و شهر‌ها و بیابان‌ها و کوه‌ها همه نگاشتیم تا چون در شکل (صورت) نگرند چنان نماید کی خراسان در پیش نهاده است.

والله تعالی ولی التوفیق و هوحسبنا و نعم الوکیل.

و شهر‌های خراسان کی بر اعمال جمع کنند و آن را نام برند و باز گویند چهار شهرست: نشابور و مرو و هرات و بلخ.»1

برخی از پژوهشگران نام خراسان را بر کشور ما از سوی اعراب ‌می‌داند، به ویژه پس از آن که کشور ما مورد تجاوز اعراب مسلمان- به بهانۀ تعقیب یزدگرد شاه فراری پارس به خراسان- قرار گرفت، وسپس غارتگران عرب مسلمان وقتی با نعمات خراسان آشنا شدند، برای توجیه حضور تجاوزگرانۀ خود و چپاول مال و منال خراسان متکی بر اصول  خود ، دین را بهانه آورده و به تصرف، چپاول، غارت و کشتاری اسلا‌می ‌و غیرانسانی پرداختند. نام این کشور را گویای که خراسان نامیده اند. چنانکه داکتر عبدالاحمد جاوید نام خراسان بر کشور ما را با ذکر کلمۀ {زمانی} در دورۀ اسلا‌می‌ یاد نموده، می‌نویسد:

«در دوره اسلا‌می ‌زمانی کشور عزیز ما به نام خراسان و خراسان زمین یاد می‌شده است.»2

اما معلوم نشد که مقصد این گل سر سبد ادبیات ما از کلمه {زمانی} چه بوده است؟

در حالیکه میر غلام محمد غبار نام خراسان بر کشور ما را بعد از قرن سوم میلاد ذکر نموده ‌می‌نویسد: « بعد از قرن سوم میلادی کلمۀ خراسان که در معنای مشرق و مطلع آفتاب است پیدا شد و از قرن پنجم میلادی تا قرن نزدهم مسیحی در طی یک ‌ونیم هزار سال نام مملکت افغانستان به شمار می‌رفت. »3

سایر منابع معتبر تاریخی و پژوهش‌های محققان متاخر و متقدم هم تاکید دارند که باختر یا بلخ، قرن‌ها پیش از اسلام همچنان به نام خراسان یاد ‌می‌گردیده است. کریستین سن در کتاب ایران در زمان ساسانیان، با آن‌ که مانند ادوارد براون سعی کرده که همه افتخارات تاریخی، فرهنگی و آیینی مردم باختر یا خراسان را در گرو ساسانیان بگذارد، از ضرب سکه‌هایی یاد ‌می‌کند که در زمان سکایی و کوشانی‌ها به عمل آمده، و محل ضرب این سکه‌ها را خراسان ‌می‌نویسد:

 « سکه‌های معروف به سکه‌های (سکایی- ساسانی)، که از طرف نواب سلطنت قسمت شرقی ایران (خراسان) ضرب شده، حاکی از آن است که تا زمان وهرام( بهرام) دوم این ایالت بزرگ، زیر فرمان یکی از شاهزاده‌گان خانوادۀ سلطنتی ملقب به کوشان‌شاه بوده است. پیروز برادر شابور اول، در سکه‌هایی که ضرب کرده، خود را(کوشان شاه بزرگ) خوانده است. بعد از سال 252، شاپور اول پسرش هرمزد را که بعداً هرمزد اول خوانده شد، به حکومت خراسان گماشت و لقب (شاهنشاه بزرگ کوشان) را به او تفویض کرد... در زمان سلطنت وهرام دوم برادرش هرمزد فرمان‌فرمای خراسان بود.» 4

همچنان کریستین سن در همان کتاب، هفده مورد از خراسان یاد ‌می‌نماید که همه دال بر اثبات این نام بر کشور ما، در زمان ساسانیان ‌می‌باشد . حتا کریستین سن از قول هرتسفلد حدود خراسان را در عهد ساسانیان تعیین می‌دارد.

ابو الحسن علی بن حسین مسعودی که همیشه در ذکر وقایع از نام مکان‌ها چنانکه یاد ‌می‌گردیده، یاد ‌می‌کند؛ در مروج الذهب در زمان سکندر رو‌می ‌از خراسان نام برده ‌می‌نویسد:

« آن‌گاه اسکندر به‌سوی چین و تبت رفت و شاهان آنجا اطاعت او کردند و هدیه و باج فرستادند و ملوک آن نواحی را سر کوب کرد و سرداران و سپاه خویش را در ممالک مفتوح نهاد و در دیار تبت و همچنین به‌دیار چین جمعی از مردان خود را اقامت داد و آن‌گاه از راه بیابان ترک عزیمت خراسان کرد... »5

لازم به یاد آوری است که در زمینۀ نام خراسان شادروان میر غلام محمد غبار هم پژوهش گسترده‌یی کرده، با ذکر این اشتباه که قبل از خراسان نام کشور ما را آریانا یاد نموده، بدون آن که سندی در مورد ارایه داده باشد- ما یک چنین نام را با اسناد رد نموده، گفتیم که نام کشوربلخ = { بخدی} باختر و در ادبیات، ایران = ایران‌شهر و خراسان بوده است- به هر حال از آن جایی که پژوهش مرحوم غبار از ویژه‌گی‌های خاص تحقیقی برخوردار است، بی‌فایده نخواهد بود که اگر خوانده به آن مراجعه نماید. همچنان شادروان احمد علی کهزاد نیز در رابطۀ نام خراسان تحقیق جانداری کرده است که ما آن را بنابر ارزش علمی‌یی‌که دارد، این‌جا به نقل ‌می‌گیریم. با ذکر این نکته که عین اشتباه غبار را تکرار کرده و گفته است که گویا نام کشور ما قبل از خراسان، آریانا بوده است. او در مورد نام خراسان ‌می‌نویسد:

 « یکی از اعلام جغرافیایی بسیار مهمی‌که قرن‌ها در ادب، تاریخ و فرهنگ ما استعمال شده، تسمیۀ (خراسان) است که به یک مفهوم در مورد حصه‌یی از خاک‌های کشور ما و به مفهوم عامتر، در مورد تمام سرزمین افغانستان امروزی استعمال شده است. همانطور که کشور ما در دوره‌های باستان بنام آریانا(؟) خوانده می‌شد، در قرون وسطی به اسم خراسان یاد می‌شد و بعد تر، از اوایل قرن 19 به این طرف، اسم افغانستان جانشین نام‌های قدیم شده است.

کلمۀ خراسان از نظر لغت و فیلولوژی عبارت از دو چیز است، یکی (خُر) یا (خور) و دیگر (آسان). جزء اول این کلمه یعنی (خُر) که شکل قدیم صوت آن (خور) بود، از نظر قدامت به دوره‌های اوستایی و به زبان (زند) می‌رسد که در اوستا به شکل (هور) آمده و معنی آن (آفتاب) است. این مفهوم در ادب پهلوی و فارسی دری محفوظ گردیده است و در کلمۀ (خورشید) که آفتاب درخشان معنا دارد، به وزن (جمشید) آمده است. در این کلمه (شید) به همان معنای (درخشان) است که (جم) را پادشاه درخشان و باشکوه معرفی می‌کند.

جزء دوم این کلمه یا (آسان) را معمولاً به معنای (مطلع) ترجمه کرده و می‌کنند، ولی از نظر ادب باریکی‌هایی دارد که تعبیر و توجیه می‌خواهد. یکی از دانشمندان پارسی بمبئی موسیو (آنولا) که در تاریخ و ادب زبان پهلوی معلومات بسیار دارد، کلمۀ (آسان) را (مسند) و (قرارگاه) ترجمه نموده و می‌گوید که اصلاً ریشۀ این کلمه در فعل (سای) نهفته است که با (ی) مقصوره معنای آن (جلوس) یا (نشستن) می‌باشد. (سای) به معنای نشستن، جلوس کردن، قرار گرفتن، استراحت کردن و غیره که در کلمۀ ترکیبی (آسایش) هم موجود است. کلمۀ (آسان) هم قابل تجزیه است. (آ) پیشوند است و (سان) مسند و گاه معنا دارد. این معنای کلمۀ (سان) در (کهسان) هم دیده میشود که محل و مقر کوه را وانمود می‌کند.

در تابش این معلومات می‌توان (خراسان) را مسند الشمس، مقر خور، جایگاه آفتاب، آفتاب‌گاه و خورگاه تعبیر نماییم. شبهی نیست که از لحاظ ادب میان (مطلع الشمس) و (مسند الشمس) ‌کمی ‌فرق است و برای مفهوم اولی که عبارت از شرق باشد، در زبان پهلوی و فارسی کلمۀ دیگر داریم که عبارت از (خاور) و (خاوران) می‌باشد که نقطة مقابل آن را (خوروران) یا (خوربدان) می‌گفتند. پس میان دو کلمۀ (خاوران) و (خراسان) فرق است.

در باب قدامت کلمۀ خراسان چنین باید پنداشت که این کلمه در قرون اولیۀ هجری مخصوصاً بعد از قرن دوم، با نویسندۀ عرب بلاذری معمول نشده، بلکه به مراتب پیشتر از آن در دوره‌های قبل از اسلام در وطن ما معمول و مروج بود و در علم جغرافیا استعمال می‌شد.

قراری که اشاره نمودیم اجزای کلمۀ ترکیبی خراسان در اوستا استعمال شده، اما نه خود این کلمه. کلمۀ خراسان در ادب پهلوی که در قرن 8 و 9 مسیحی نوشته شده، دیده شده است. موییز دو خورن، از خراسان و حدود آن حرف می‌زند. از احتمال بیرون نیست که دبیران عصر ساسانی در طی قرن سوم مسیحی کلمۀ خراسان را به معنای (خاک‌های شرقی) استعمال نموده باشند. وجود و مفهوم جغرافیایی این کلمه در قرن 5 مسیحی از مسلمات است؛ زیرا یفتل شاهانی که به سلطنت رسیدند، در مسکوکات خویش را (خراسان خواتاو) یا (خراسان خواتای) یعنی (خراسان خدا)، (خراسان شاه) یا (پادشاه خراسان) خوانده اند. همه می‌دانند که کلمۀ (خواتای) کلمۀ پهلوی است که بادار و خدا معنا داشت. (خواتای نامک) نام یک کتاب تاریخی پهلوی بود که در فارسی آن را (خدای‌نامه) می‌گفتند و بعدتر همین (خدای‌نامه) به صورت (شاهنامه) درآمده است.

هانری ماسه یک نفر از خاورشناسان فرانسوی معتقد است که کلمۀ (خواتی) که اصلاً (خدا) معنا داشت، در قرن اول هجری به معنای (پادشاه) هم استعمال شده و این اصطلاح مخصوص خراسان و ولایات مربوطه و خاک‌های مجاور آن بود. چنانچه پادشاهان کابل و زابل و مرو و بخارا را (خدای) می‌گفتند. از قبیل (کابل خدای)،( بخار خدای). به همین‌ترتیب، یفتل شاهانی که در قرن 5 مسیحی در خاک‌هایی که امروز افغانستان نامیده می‌شود، سلطنت داشتند؛ خویش را در سکه‌ها به لقب (خراسان خدای) می‌خواندند که به تعبیر (کابل‌شاه) و (زابل‌شاه) ایشان را (خراسان‌شاه) می‌توان خواند.

خراسان در طی قرن پنجم مسیحی، علاوه بر این که در القاب شاهی پادشاهان یفتلی داخل بود، به صفت (رب النوع) یک‌نوع (ژنی) یا (موکلی) هم داشت که آن را (خراسان خوره) یا (فر خراسان) می‌خواندند و او را به شکل هیکل نیم تنة دختری که شعله‌های نور از دورادور سرش اشعه‌پاشی می‌کرد، نمایش می‌دادند.

این هیکل در حقیقت امر، سمبول آفتاب طالع بود که آن را پادشاهان یفتلی خراسان به حیث فر و شکوه خراسان و به معنای آفتاب طالع و حا‌می ‌جلال و عظمت سلطنتی خود در مسکوکات خویش هم نمایش می‌دادند.

به این ترتیب، کلمۀ خراسان به مفهوم سیاسی (خراسان خواتای) یعنی (خراسان شاه) به حیث لقب شاهان خراسان و (خراسان خوره) به حیث علامۀ فارقه فر و شکوه خراسان در قرن 5 مسیحی در عصر یفتلی‌ها معمول و مروج بود و خاطرۀ این اسم از دوره‌های پیش از اسلام تجاوز کرده و به دوره‌های اسلا‌می‌تاریخ و فرهنگ مملکت ما وارد شده است.» 6                      

از مجموع همۀ یاداشت‌هایی که از منابع بسیار ذکر به عمل آورده شد، این مساله مسلم ‌می‌گردد که نام کشور ما بلخ = باختر = ایران= ایران‌شهر = خراسان بوده و در اواخر قرن 19 به تدریج و به تفتین خراسان به افغانستان تبدیل ‌می‌یابد. به هر حال از موجویت شخصیت و اندیشه در کشور ما در زمانی می‌توان سخن بسیار گفت و حضور شخصیت‌های اساطیری و تاریخی را پیدا نمود و به آن‌ها بالید که این کشور خراسان نامیده می‌شده است. ما دربارۀ شخصیت و اندیشه درکتاب دوم زیر همین عنوان بحث خواهیم داشت.

 اما، این کشور با تمام افتخارات تاریخی خویش زمانی در نشیب یک اسم بی‌مسما ‌سقوط ‌می‌نماید که نهنگ انگلیس و روس، این بحر پر گوهر را می‌خواهند، بنوشد و خشکش کنند. بنابراین، برای این که این کشور را در جنگ و جدال همیشه‌گی قرار داده باشند، تبیعضات قو‌می و قبیله‌یی را بر ‌می‌انگیزند.

از جانب دیگر کشور پارس (ایران امروزی) برای تثبیت خویش در تاریخ سعی نموده و ‌می‌نماید، در پهلوی انگلیس و روس در سقوط بی‌صعود این کشور، در نشیب تنگ و تاریک بی‌هویتی، نقش بازی کند.

از این‌رو، با استخدام یک مشت اشخاص بی‌هویت و مزدوران خویش، به بهانۀ دفاع از نام افغانستان و تحریک قوم بزرگ وبا شهامت پشتون‌ها، در پوشش به اصطلاح دفاع از این قوم، تاریخ و ارتباط بی‌بنیاد و غیر واقعی این قوم  با این نام، اسم بی‌مسما ‌(افغانستان)  را بر کشور ما موجه می‌خواهند بسازند. زیرا میداند که با استقرار و تثبیت این نام، خود صاحب و وارث تمدن و فرهنگ چندین هزار سالۀ ایران و خراسان ‌می‌شوند که چنین هم شده است و با گرفتن نام (ننگ) ما، تاریخ ما را به غارت برده اند.

 

یادداشت از نگارنده:  فصل سوم کتاب " نام و ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو" شامل عناوین زیاد بود که ما اینجا آن را مختصر نمودیم. خواننده گان عزیز که خواهان متن کامل آن می باشند و این کتاب را در دسترس ندارند میتوانند  به آدرس زیر به متن کتاب مراجعه نمایند.. هر سه جلد کتاب در این آدرس موجود می باشد. باید گفت این کتاب در چهار جلد است که هنوز جلد چهارم آن به چاپ نرسیده است. آدرس سایت: http://www.nuroddin.de/  

 

____

پینوشتها:

1-    اصطخری، مسالک و ممالک، ص: 202 – 203.

2 - داکتر عبدالاحمد جاوید، اوستا، ص:59.

3 - میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، ص:9.

4 - پروفیسور آرتور کریستین سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمة رشید یاسمی، تهران، موسسة انتشارات نگاه، 1384، ص:236.

5 - ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجواهر، تهران، انتشارات علمی ‌و فرهنگی، 1374، ترجمة ابوالقاسم پاینده، جلد1، ص:282.

6 - ارسالی فریار کهزاد به وسیلة ایمیل به این قلم، از یاداشت‌های بنیاد کهزاد.

 

 

غزنی؛ به روایتی دیگر

  • PDF

muslim_shirzad

پایتخت غزنویان در انتظار 2013 ؛ دولتمردان در انتظار پول

در نشست سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی کشورهای اسلامی در سال 2007 قرار بر این شد تا به شهر تاریخی غزنه لقب پایتخت تمدن اسلامی در میان کشورهای آسیایی به گونه رسمی در سال 2013 تفویض شود، موضوع که وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان به عنوان "افتخار بزرگ" برای افغانستان یاد کرده بود.

غزنه از دوران پس از اسلام از جمله آبادترین و زیباترین شهرهای آسیا به شمار می‌آمد، این شهر دارای هزار باب مدرسه بوده و مرکز تجمع دانشمندان بسیاری مانند ابوریحان بیرونی، فردوسی، ابوالفضل بیهقی، عبدالحی گردیزی، سنایی، مسعود سعد سلمان، عنصری و فرخی سیستانی بوده ‌است.

غزنی پایتخت سلطنت غزنویان در سال‌های (۱۱۸۷-۹۷۵ میلادی) بود و سلطان محمود غزنوی سال‌ها در آبادی و گسترش آن تلاش نمود. در دهه‌ های نخست سده یازده میلادی غزنی مهم ‌ترین کانون ادبیات فارسی به شمار می آمد و این نتیجه تلاش های سلطان محمود غزنوی بود که انجمنی از دانشوران، فیلسوفان و شاعران را به گرد تختگاه خود گرد هم آورده ‌بود.

غزنین اماکن تاریخی چون ارگ غزنی، مناره‌های غزنی، قصر سلطان مسعود غزنوی، مقبرهٔ سبکتگین، مقبرهٔ سلطان محمود غزنوی، مقبرهٔ سنایی غزنوی، تپه سردار و ده ها مکان تاریخی دیگر را در خود جا داده است. و در کنار آن غزنی دارای مکانهای دیدنی چون باغ پیروزی، باغ صدهزار، باغ محمودی و باغ هزاردرخت را داراست.

پس ازینکه در سال 2007 قرار برین شد تا غزنی لقب پایتخت تمدن اسلامی را دریافت کند نشستی به اشتراک والی ومسئولین ادارات دولتی روشنفکران وفرهنگیان غزنی دایر شد و توافق برین شد تا کار های چون ساخت یک میدان هوایی مجهز، اعمار یک هوتل به معیار های جهانی، ساخت دانشگاه، ایجاد شبکه رادیو و تلویزیون جهانی، بازسازی وحفظ مکان ها وآبدات تاریخی، بازسازی موزیم، ساختن یک سریال تلویزیونی به چند زبان بین المللی به ویژه انگلیسی که حاکی تاریخ غزنی به ویژه عهد غزنویان باشد، تا سال 2013 صورت گیرد.

اما این کار ها همه تا سال 2010 تنها به عنوان یک مفکوره  در ذهن ها باقی ماند و هیچ کار عملی صورت نگرفت. با گذشت زمان کمیسیون های متعددی برای هماهنگی بازسازی و آماده سازی شهر غزنی ایجاد شد اما یکی پس از دیگر کاری موثری برای آماده سازی این شهر انجام ندادند تا اینکه آخرین کمیسیون را والی کنونی غزنی موسی خان اکبرزاده به عهده گرفت، ریاست کمیسیون را که والی آنرا فاقد صلاحیت می داند.

با وجود نبود کار و انگیزه لازم از سال 2007 تا 2010 امروز والی کنونی غزنی بدین باور است که کار های زیادی پس از 2010 انجام شده که باور او از جمله 34 آبده تاریخی قابل مرمت کاری، بازسازی ده آبده تکمیل و ده مکان باستانی دیگر آماده بازسازی است و در صورت سرازیر شدن پول کار بازسازی 14 آبده تاریخی دیگر هم تمام خواهد شد و در نهایت مشکلی درین مورد وجود نخواهد داشت اما او در عین حال با انتقاد از وزارت اطلاعات و فرهنگ می گوید که این وزارت بدون در نظرداشت تخصص شرکت ها کار بازسازی آبده ها را قرارداد نموده است.

اما باستان شناسی بدین باور است که از جمله 34 آبده قابل مرمت تنها کار بازسازی 7 آبده تکمیل شده و کار بازسازی مکان های تاریخی دیگر اگر پول هم وجود داشته باشد تا سال 2013 نا ممکن است.

بخش دیگر کار هم مربوط به وزارت شهرسازی و مسکن است تا مجتمع در نظر گرفته شده برای غزنی را اعمار کند، این وزارت می گوید که کار طرح و نقشه سازی این مجتمع با ارزش نزدیک به یک میلیون دالر امریکایی تکمیل شده و پول هم برای ادامه کار در بودجه 1391 تصویب شده که به یقین با دریافت این پول کارمجتمع ساختمانی تکمیل خواهد شد. اما مصرف نزدیک به یک میلیون دالر برای طرح و نقشه سازی جای سوال بود که والی غزنی هم نسبت به مصرف این مبلغ پول موافق نیست و مصرف آنرا زیاد می داند. 

اما نماینده ی از مردم غزنی در مجلس نمایندگان بدین باور است که تنها مسئله نبود پول عامل کندی کار نبوده بلکه نبود ظرفیت لازم در ادارات حکومتی و نبود یک مفکوره ملی برای آماده سازی غزنی تا باعث شد تا این کار همچنان با کندی مواجه شود.

اما اکنون با گذشت چندین سال اعضای مجلس سنا در سفری که جهت ارزیابی کار های صورت گرفته به غزنی سفر نموده بودند با انتقاد سخت از حکومت می گویند که در جهت مرمت باقی مانده های آثار تاریخی و آماده سازی این شهر کاری صورت نگرفته است.

در نهایت آنچه می شود از گفته های متفاوت و متناقض سیاستگران مرتبط با آماده سازی پایتخت غزنویان تا سال 2013 نی توان استنباط کرد اینست که تا سال 2010 مفکوره و انگیزه لازم برای آماده سازی غزنی وجود نداشته و پس از 2010 هم چنانچه وزیر پیشین شهرسازی و مسکن گفته بود که نبود هماهنگی میان مقام های حکومتی باعث روند کند کار درین ولایت شده، موضوع دیگر هم نبود پول و موجودیت قانون زمانگیر تدارکات برای دریافت پول بوده اما پول را که قرار بود کشور های اسلامی و سفارت خانه های مقیم افغانستان وعده سپرده بودند بنا بر موجودیت فساد در دسترس حکومت افغانستان قرار نگرفت. چنانچه والی غزنی هم این موضوع را می پذیرد و می گوید که فساد در همه ادارات وجود دارد. و در نهایت چالش دیگری که به نظر می رسد هنوز هم به قوت خود باقی مانده مسئله امنیت است، با آنکه والی غزنی از بهبود وضعیت امنیتی می گوید اما تازه ترین مورد تهدید بسته نمودن دروازه های مکاتب از سوی طالبان در غزنی حتی رئیس جمهور را هم نگران نمود. و نماینده های مردم غزنی در مجلس نمایندگان هم نسبت به وضعیت امنیتی غزنی خوشبین نیستند.

در نهایت امر والی غزنی نسبت به آماده شدن غزنی تا سال 2013 خوشبین است و می گوید که اگر پول سرازیر شود کار ها همه تمام خواهد شد.

 اما اینکه غزنی در سال 2013 به عنوان یک افتخار ثبت تاریخ افغانستان خواهد شد یا ناکامی زمان پاسخ خواهد گفت، ولی آنچه مسلم است اینست که غزنه باستان در انتظار 2013 و دولتمردان در انتظار پول اند.

خُراسان (خوراسان) (2)

  • PDF

soleiman_rawesh

همانگونه که در بخش اول یادداشت داده بودم  که هر کی ادعا کند که میان زبان دری، پارسی و تاجیکی تفاوت وجود دارد از الفبای ادب و ادبیات ما خبر ندارد. اما هر کی سه نام را در یک نام تحمیل نماید بی خبر از تاریخ ادبیات ما می باشند. احمد، محمود و مقصود سه پسر یک پدر اند ، اما با نامهای مختلف و دارای شخصیت های مستقل و ویژه گی های منحصر به فرد خویش. در این بخش نیز می نویسم که منظور از بلخ همین ولایت کوچک که امروز آن را داریم نیست. بل ، قلمرو وسیع پیشدایان، کیانیان و اشکانیان مدنظر است که بلخ آن زمان پایتخت بود. در بخش دوم بحث فشرده روی کتاب اوستا، واژۀ خُور، خُور آباد ( خرابات) و خراسان است.

 ...اکنون بد نیست به یک غلط مشهور دیگر اشاره نمایم.

زبان اوستایی؛ یک غلط مشهور:

 تمام پژوهشگران فارس و خراسان(ایران و افغانستان امروزی) و مستشرقین غربی همیشه از زبان اوستایی نام برده اند. در حقیقت می‌توان گفت که این هم یکی از ترفند‌ها و حیله‌هاییست از جانب کسانی که در پی انکار هویت فرهنگی و تاریخی مردمان کشور ما ‌می‌باشند. البته برخی‌ها را که تکیه بر دیوار این غلط مشهور دارند، باید در قلمرو ناآگاهی از تاریخ، شامل کرد که از روی ناآگاهی و به تقلید از دیگران، زبان اوستایی گفته اند، بدون آنکه به ریشۀ این مساله توجه نمایند.

اوستا، نه نام کدام قو‌م است، نه قبیله ‌یی و نه کشوری. اوستا نام کتابیست که زرتشت پیغمبر آن را نوشته است.

یک نکته را که همیشه پژوهشگران بنا بر ملاحظات فکری و تعلقات خویش به آن ‌می‌پردازند، همانا درهم برهم کردن و یا بغرنج ساختن ساده‌هاست، تا خواننده نتواند اصل حقیقت را دریابد. در حالیکه مسالۀ اوستا و خطی که با آن نوشته شده، بسیار واضح است و هرگونه حاشیه ‌روی و مغلق ‌گویی، اضافی ‌می‌باشد. اوستا و گات‌ها در زمان زرتشت نوشته شده است. زرتشت در زمان گشتاسب، شاه بلخ در بلخ بوده است و اوستا را در آنجا نوشته کرده است. پس اوستا با زبان مردم بلخ نوشته شده است. چنانکه ابن ندیم از قول جهشیاری ‌می‌نویسد. گشتاسب مردم را به خواندن و نوشتن فرا می‌ خواند و می‌ خواهد که همه خواندن و نوشتن را بیاموزد. حضرت زرتشت پیغمبر، الفبایی را بنیاد ‌می‌نهد و بر اساس همین الفبا، بعداً اوستا را نیز ‌می‌نویسد. از آنجایی که بنیادگذار دین و خط خود زرتشت است، نام این خط را پسینیان ‌دین دبیره می‌گذارند. یعنی روش دبیر و کلمۀ دبیر کاملاً  یک لفظ بلخی است که در فرهنگ‌ها آن را پهلوی خوانده اند و ما قبلاً گفتیم که پهلوی همانا زبان بلخی است که بعد‌ها به نام پارسی و دری یاد گردید. دبیر به معنای نویسنده، معلم، رهنما، منشی و دبیر فلک ستارة عطارد و حتا در ادبیات به معنای خورشید نیز به کار رفته است. دین نیز لفظ بلخی است که آن را در فرهنگ‌ها پهلوی نامیدند. دین به معنای آیین، کیش، ملت، ورع، طاعت است و نیز نام فرشته ا‌ییست. همچنان باید گفت که «فرشته» یکی از نام‌های حضرت زرتشت است. بدینسان، دین‌دبیره معنای آیین یا سنت و روش پیغام‌ آور خداست که حضرت زرتشت معلم امت است. پس خط دین دبیره یعنی خطی که در زمان حضرت زرتشت، در دورۀ شاهنشاهی گشتاسب، در بلخ رواج داشته است. این کلمات یعنی دین و دبیر امروز هم کاربرد دارد. از آن‌جایی که مستشرقین و به تقلید از آنها پژوهشگران پارس، این خط را مربوط به میانۀ سده‌های چهارم تا ششم میلادی ‌می‌دانند، در واقع مرتکب غلط مشهوری ‌می‌شوند. زیرا باستان ‌شناسان اسناد و مدارکی را کشف نموده اند که مبین تمدن و فرهنگ شهری، در هزارۀ اول قبل از میلاد، در کشور ما ‌می‌ باشد. مرتضی راوندی در تاریخ اجتماعی ایران ‌می‌نویسد: «... زبان اوستایی، زبان مردمِ قسمتی از نواحی مشرق و شمال شرق ایران بود و کتب مقدس دینی اوستا، در ادوار مختلف بدین زبان تالیف شده. سرود‌های زرتشت(گات‌ها) که قدیم‌ ترین بخش اوستا محسوب ‌می‌شود، از لهجۀ کهنتر زبان مورد بحث، حکایت ‌می‌کند. اوستا به خطی نوشته شده که بنام خط اوستایی یا دین دبیره معروف است.» 1

می‌بینیم که زبان اوستا را، زبان مردم شرق ایران امروزی (خراسان یا افغانستان امروزی) که همانا بلخ باشد، ‌می‌نامند. اما از گرفتن نام بلخ و زبان بلخی خودداری ‌می‌شود و آن را به نام زبان اوستا که نام کتابیست و به زبان مردم بلخ نوشته است، یاد می‌دارند. همچنان در مورد زبان پارتی(پهلوی ـ اشکانی ) نیز عین دعوای تحریر و تقریر موجود است. همین نویسندة ارجمند ‌می‌نویسد:« پارتی (پهلوی اشکانی) زبان قوم پارت، از اقوام شمال شرقی ایران است و زبانیست که در عهد اشکانیان رواج داشته.»2

ادوارد براون به نقل ازGeldner (گلدنر) ‌می‌نویسد که « عرصۀ فعالیت زرتشت، بلخ و زبان بلخ، زبان تعلیمات زرتشت بوده است.»3

به هرحال ، گفتیم که باستان‌ شناسان امروزه به کشفیاتی نایل آمده اند که تمدن شهری را در کشور ما، در هزارة اول قبل از میلاد نشان می‌دهد. چنانکه راوندی ‌می‌نویسد:«باستان شناسان شوروی در اراضی سغد باستانی (نزدیک سمرقند) تمدن‌های پیش‌رفتۀ کشاورزی کشف کرده اند که طبق مدارک باستان شناسی، مربوط به ربع دوم هزارۀ اول قبل از میلاد ‌می‌باشد و به اتکای اسناد مزبور ‌می‌توان گفت که در آن دوران در واحۀ آسیای میانه و شمال افغانستان، تولیدات کالایی و مقدمات زند‌ه‌گی شهری و پیشه‌ها ( کوزه‌گری و پارچه‌بافی)و بالنتیجه داد و ستد و بازرگانی وجود داشته و مردم زنده‌گی مستقر و پایداری در شهرگونه‌ها ایجاد کرده بودند و خانه‌هایی با پی آجری بنا کرده بودند و به ساختن آلات آهنی آشنا بودند. »4

اما در آثار تاریخی، پژوهشگران کشور از کشف آثاری که بیست هزارسالِ قبل از میلاد را بیان ‌می‌کند، ذکر رفته است. چنان‌که در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ می‌خوانیم که : «... از مغارآ (تره کمرـ ایبک) اسلحه سنگ چقماقی و سامان استخوانی مکشوف گردیده است که متعلق به مردم دورة عتیقِ حجر است. این آلات برای ارتزاق انسان‌ها از شکار گوسفند کوهی، آهو و اسب وحشی به کار ‌می ‌رفت. ... روی‌همرفته می‌توان گفت تمدن در جامعۀ افغانستان از بیست هزار سال قبل از میلاد، موجود بوده و تا دورة حجر جدید- که از نُه هزار سالِ قبلِ از میلاد شروع ‌می‌شود- مراحل مختلفی از تکامل را طی کرده، و از یک جامع بدوی اشتراکی، طایفوی و مادرشاهی، داخل مرحلۀ فلزات گردیده است.

داکتر لویی دوپری امریکایی، در نتیجة حفریات سال 1965 خود در (آق کپرک، جنوب شهر مزار و کنار دریای بلخ ) آثاری از قبیل آیینۀ برنجی، انگشتر و دستبند، اسلحه و قبضۀ اسب و نگین لاجوردین انگشتر و غیره شواهد به دست آورد که متعلق دورۀ جدید حجر است. تفحصات سال 1951 در (مندیگگ، 55 کیلومتری شمال قندهار) هم نشان داد که مردم افغانستان از سه هزار سال قبل از میلاد، ساکن و ده نشین بوده، خانه‌هایی از خشت خام ‌می‌ساختند.» 5

برعلاوۀ این، در اوایل سال 1385 کشفیاتی که از درۀ صوف ولایت سمنگان به عمل آمده است، آثار تمدنی تا پنجاه هزار سالِ قبلِ از میلاد را، باستان ‌شناسان کشف نموده اند.

 بنابراین، ‌نمی‌توان گفت که آثار خطی، به ویژه خط اوستایی در میانۀ سده‌های چهارم تا ششم میلادی، به وجود آمده باشد.

اوستای ساسانی و اوستای باختری:

 اوستایی که در زمان ساسانیان نوشته شده است، با اوستای اصلی فرق دارد. به همین لحاظ، شاید منظور محققان ایرانی و غربی از نوشتن اوستای ساسانی باشد. کتاب اوستا را که حضرت زرتشت نوشته کرده بود، یعنی اوستای باختری، بدبختانه به وسیلۀ اسکندر سوزانده شد و جز قسمت‌هایی از آن، باقی نماند.

 شادروان احمد علی کهزاد، بدون هرگونه تردید یگانه محقق و مورخ کشور ما ‌می ‌باشد که در رابطه به اوستا، مفصلاً در کتاب ارزشمند خویش «تاریخ افغانستان» بحث نموده و جوانب مختلف آن را بسیار محققانه تشریح داده است. چیزی که در آن بی‌نهایت ارجمند به نظرمی‌ آید، همانا جدا نمودن عنوان اوستا، به ساسانی و باختری است. عنوان باختری به کلمۀ اوستا اصلی واقعاً ابتکاری آبرومندانه ‌تر است و یک تفکیک واقعی. اما چیزی که نه تنها در این بحث، بلکه در تمام کتاب دو جلدی و پرمحتوای ایشان ذهن خواننده را مغشوش ‌میسازد، همانا کاربرد کلمۀ آریانا به جای باختر یا بلخ است که حتا در بسیاری جاها، مترادف استعمال گردیده و باعث کژفهمی‌‌ می‌شود و البته همانگونه که گفته شد، شاید بنا بر مصلحت‌هایی ناگزیر بوده است.

در گزارش تاریخی شادروان کهزاد، از تقسیمات اوستا به عناوین مختلف، ذکر به عمل آمده است، ولی گفته نشده که مثلاً وندیدادی که آن را کهزاد بخشی از اوستا ‌می‌شمارد، کاملاً با اوستای باختر در تضاد تهیه شده است و هیچگونه ربطی با اوستای باختری ندارد. با آنکه این کتاب هم مدعی احکام اوستایی باختری ‌می‌باشد. باید گفت که اوستای ساسانی تفاوت فاحشی با اوستای باختری دارد. زیرا که ساسانیان به ویژه اردشیر بابکان در پهلوی این که بسیاری از آثار دینی و ادبی و تمدنی کشور ما باختر را از دورۀ اشکانیان، در اثر تجاوزات خویش از بین برد، در اوستا هم مطابق منافع و مصالح و روادیدهای قوم خویش، بدعت‌هایی را به نام اوستا انتشار داده و متن اوستای باختری را تغییر داده است. مرتضی راوندی به نقل از دیباچۀ کتاب عهد اردشیر، تالیف احسان عباس که آن را محمد علی امام شوشتری ترجمه نموده، ‌می‌نویسد:

« در دیباچۀ کتاب عهد اردشیر ضمن انتقاد و بررسی کار های نیک و بد اردشیر، چنین ‌می‌خوانیم: (... از کارهای بد اردشیر ‌نمی ‌توان گذشت، حذف بیشتر رویدادهای شهریاری چهارصدوهفتادوپنج سالۀ خاندان اشکانی، از سالنامه‌های رسمی‌ کشوراست و مختصر کردن تاریخ این روزگار دراز که سراسر آن پر از پهلوانی‌های افتخارآمیزمردم ایران است { باید جغرافیای ایران آن روزگار را در نظر داشت. س، ر} در چند سطر، همین کار کینه ‌توزانه سبب شده است که نویسند‌ه‌گان شرقی، از روزگار دراز شهریاری اشکانیان و دلاوری‌های افتخارآمیز آنان در جنگ با سلوکیان و رومیان ناآگاه بمانند و یا چنین پندارند که ایران زمان اشکانیان به دست ملوک الطوایف افتاده و حکومت مرکزی نداشته است. دیگر از کار های زشت اردشیر، دستبردی است که به فرمان او به سال ‌شماری ایران زده اند که در نتیجۀ آن جدول‌های ستاره ‌شناسی ناجور گردد، با آگاهی‌یی که از این کار اردشیر داریم، بعید نیست که هنگام تنظیم بخش‌های اوستا، برخی از بخش یا عبارت‌هایی از آن را که شامل اندیشه‌های دینی و فلسفی بوده و ناهماهنگ با روش حکومت جدید بوده است، انداخته یا دگرگون ساخته باشند. چیزی که این بدگمانی را نیرومند ‌می‌سازد، آن است که از روزگار حکومت پانصد سالۀ اشکانیان، آثار و رونوشت‌هایی از دانش و فرهنگ و حکمت ایران بر جای نمانده است. تا آنجا که گویی هر چه از آثار مدنی و فرهنگی داریم، همه از آنِ روزگار ساسانی است و در آن دوره پدید آمده است. در حالی که در لابه‌لای همین اندرز نامه‌ها سخنانی ‌می‌بینیم که از بودن کتاب‌هایی در زمینة مسایل اخلاقی و حقوق و کشورداری، پیش از روزگار ساسانیان، ما را آگاه ‌می‌سازد و نیز کتاب‌هایی که از نویسنده‌گان روم دربارۀ تاریخ آن روزگار باز مانده است، نشانه‌هایی از وجود اندیشه‌های علمی ‌و فرهنگی در ایران زمان اشکانی دیده ‌می‌شود. آن‌چه حدس را نیرو ‌می‌بخشد، بر خاستن فرزانه ‌گان و دانشمندانی است، مانند (دیصان) و (مرقیون) و (جرجیوس مانی)ظهور اینان نشان ‌می‌دهد که در عصر اشکانی، بازار فلسفه و دانش تا حدی گرم بوده و قطعاً در شهرهای بزرگ، مراکز فرهنگی وجود داشته است. به ویژه که در این روزگار آزادی عقیده و آزادی مذهب وجود داشت و در هر جا که آزادی روان باشد، زمینه برای پیش‌رفت کارهای علمی ‌و فرهنگی آماده ‌تر است.» 6

همین نویسنده در جای دیگری از مقدمۀ خویش بر وندیداد ‌می‌نویسد که وندیداد یا قانون‌نامۀ مغان ساسانی با تفکر پاک زرتشتی مردم کشور ما که وی آن را ایران شرقی ‌می‌نامد غیر قابل قبول بوده است.

« قانون نامه‌یی که اصولاً برای زرتشتیان اولیه در ایران شرقی و انجمن‌های گاثایی بیگانه بود و تصور سهلترین و ساده ‌ترین چنین قوانین، مجازات‌ها، مراسم و آدابی را حتا نمی‌توانستند به تصور در آرند... پس از آن که مغان به عنوان یک دست افزار، دین زرتشتی را به کار گرفتند و علاوه بر عنوان مغی، عنوان زرتشتی رسمی ‌را نیز بر خود نهادند، ری مرکز دولت آیین زرتشتی مزدیسنی و نشیمنگاه (مس مغان) گشت. درست نمی‌دانیم در چه تاریخ و زمانی، در ری این برخورد و ترکیب میان مغان و دین زرتشتی روی داده است، اما از همین ایالت است که مغان دین زرتشتی را گرفتند و آن را به صورت غربی و شناخته شده‌اش، در زمان ساسانیان در آوردند و منتشر کردند. اما این، دیگر آن دین زرتشتی اولیه و شرقی ( باختری ـ بلخی ، س. ر) نبود و کوچکترین نشانی از آن نداشت و برای زرتشتی واقعی و اصیل کاملاً ناشناخته و کفرآمیز و بدعت‌آور و مشمئز کننده بود...» 7

 به هر حال، دوباره بر می‌گردیم به بیان مقصد خویش که عبارت از این بود؛ کلمۀ خراسان وقتی ‌می‌گویند اوستایی، یک لفظ کاملاً بلخی و باختری ‌می‌باشد و چنانکه در معجم البلدان یاقوت حموی نوشته است خُور نام یکی از دهات بلخ بوده است.

« خُور با راء پایانین از دیه‌های بلخ است و بدانجا نسبت دارد.» 8

همچنان به همین وزن نام شهرک دیگری نیز در بلخ بوده است که آن را «خورنق» ‌می ‌گفته اند، یاقوت دربارۀ این نام نیز ‌می‌نویسد که:« خورنق نیز دیهی در نیم فرسنگی بلخ است که به آن خبنک نیز گویند و آن فارسی معرب خُرنگاه باشد به معنی جایگاه آشامیدن. بدانجا نسبت دارد.» 9

در فرخار ولایت تخار دیهی است که آن را همین اکنون هم به نام ( خُورمآب) یاد می‌نمایند.

بر علاوه استعمال کلمۀ خور، در اسطوره و تاریخ ادبیات کشور ما قدامت غیر قابل انکار دارد. مثلاً، محل یا مکان و یا به عبارت درستتر معبد، جایگاه ذکر و نیایش‌های مذهبی در هنگا‌میکه آیین میترایی، در سرزمین ما مقدس بوده است، این مکان را(خُورآباد) ‌می‌گفتند که بعد به خرابات تبدیل یافته است.{ خُورآباد= خرابات} در ادبیات متقدم و معاصر، مورد استعمال زیادی دارد. زیرا { خُورآباد= خرابات} خود به مثابۀ یک مقوله در ادبیات، به ویژه ادبیات عرفانی ما بیانگر نوعی از اندیشه ‌می‌باشد.

 از سوی دیگر، بررسی این مقوله می‌تواند پاسخ به پرسش چرا خراسان، پرداخته آید. به هرحال این کلمه را در پژوهش جناب هاشم رضی، از کتاب حکمت خسروانی نقل ‌می‌نمایم.

خورآباد = خُرابات:

 « ... اصطلاح خرابات در اصل خور+ آباد بوده است، یعنی خانة خورشید و معبد مهر. مهرابه (مهر + آبه) چون گرمابه و سردابه نیز همین مفهوم را داشت و پیروان آیین مهر، به رهبری پیر مغان در این جایگاه‌ها گرد ‌می‌ آمدند و محل و جایگاه برگزاری مراسم و سماع و حوزۀ درس و تزکیۀ نفس و آزمایش نوآموزان و رسوم پیچیدۀ مهردینان بود. چون در این مراسم، یا مراسم ویژه و جشن‌ها، سماع و رقص و ترنم موسیقی و آواز دسته‌ جمعی اجرا ‌می‌شد،کم کم جایگاه‌هایی بر پا گشت که خالی از آن مفاهیم و تقدس و اهداف بود و تنها باده‌ خواری و عیاشی و روسپی‌گری مراجعان و اوباش را برآورده ‌می‌ساخت و خرابات به مفهوم منفی آن، این چنین وارد ادبیات و به ویژه غزل شد. در مثل، در این شعر از منوچهر دامغانی که معنای منفی خرابات مشهور است که از خرابات مفهوم قمارخانه یاد شده :

دفتر به دبستان بود و نقل به بازار

وین نرد به جایی که خرابات و خراب است

و یا سعدی، در گلستان ، باب هشتم ‌می‌گوید : ( اگر کسی به خراباتی رود به نمازکردن، منسوب ‌می‌شود به خَمرخوردن) و این برداشت، مفهوم دوگانه‌یی را ‌می‌رساند. اما خواجه رشیدالدین فضل الله از خرابات، روسپی خانه برداشت کرده است و در تاریخ مبارک غازانی ص 364 ‌می‌خوانیم که:(همواره در شهرهای بزرگ، زنان فاحشه را پهلوی مساجد و خانقاهات و خانه‌های هر کس ‌می‌نشاندند... کنیزکان نمی‌خواستند که ایشان را به خرابات‌ها فروشند و به اجبار و اکراه ‌می‌فروختند و به کار ‌می‌نشاندند.) 10

هرچه بیشتر به اشکال و معانی کلمۀ خور در الفاظ متنوع، دقت به عمل آید؛ معلوم ‌می ‌گردد که این کلمه، لفظ کاملاً بلخی و متعلق به زبان مردم بلخ است. بلخ چه در زمانی که کشور ما را باختر ‌می‌گفتند و چه زمانی که نام خراسان یافت، همیشه پایتخت و از اهمیت ویژه‌یی برخوردار بوده است.

باز هم یاقوت حموی به نقل از ابن قُتیبه ‌می‌نویسد:«مردم خراسان، داعیه ‌داران و پشتیبانان دولت نوین اند و همواره در بیشتر سرزمین ایران فرمانروا بودند و به کسی باج و خراجی نمی‌دادند. پادشاهان ایران، پیش از ملوک الطوایف در بلخ ‌می‌زیستند و از آنجا به بابل سرازیر شدند، سپس اردشیر بابکان به فارس فرود آمد و آن جای را پایتخت ساخت و پادشاهان هیطاله (یفتلیان) به خراسان آمدند و ایشان بودند که فیروز، پسر یزدگرد پسر بهرام، پادشاه ایران{ فارس،س. ر} را غافلگیرانه کشتند که با ایشان جنگیده بود. پس او را به راهی بی ‌آب و علف راهنمایی کردند. پس او و بیشتر یارانش را در آن‌جا اسیر کردند... »11

متن کامل این رویداد را تا کشته شدن کسری پسر قباد، این قلم در کتاب سیطرة هزار و چهارصد سالة اعراب بر افغانستان نقل نموده ام که خواننده می‌تواند هم در آنجا و هم در معجم البلدان، مراجعه نماید.

پایان بخش دوم

ادامه دارد...

___

پینوشتها:

1- مرتضی راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، ج1، بخش اول، ص10.

2- همانجا، ص 11

3- ادوارد براون، تاریخ ادبی ایران، ترجمه علی پاشاه صالح، ج1، ص 146

4- مرتضی راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، ج1، بخش اول، ص15.

5 - میر غلام محمد غبار، افغانستان در میسر تاریخ، ص 33 - 34 .

6  - مرتضی راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، ج8، بخش اول، ص66 -67 .

7 - همان‌جا، ص116 - 128.

8  - یاقوت حموی، معجم البلدان، ج2، ص 324 .

9- همان‌جا، ص 324.

10- هاشم رضی، حکمت خسروانی، ص 209.

11- یاقوت حموی، معجم البلدان، ج2، ص 275.

 

 

خُراسان (خوراسان)

  • PDF

khorasan_afg

یادداشت: فصل سوم کتاب "نام ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو" شامل 17  عنوان در 48  صفحه بود، که بنابر ضرورت وجلوگیری از اطالۀ کلام، تنها عنوانهای مربوط به واژۀ خراسان و جغرافیایی آن اینجا در چها رده صفحه و 3 بخش طبق وعده به نشر رسانده می شود تا خواننده گان عزیز ما حوصلۀ خواندن را داشته باشند. اینک بخش یکم.

 زبان در خراسان:

زبان در خراسان را با کلمه خود خراسان میآغازیم و می‌بینیم که خراسان به چه معناست. اما پیش ازاین  برای آن عده از کژ اندیشان و دیر فهم ها و آنهاییکه نمی توانند مطالب  و مضامین را از کم سوادی درک نمایند، به خط درشت می نویسم که: "هر کی ادعا کند که میان زبان دری، پارسی و تاجیکی تفاوت وجود دارد از الفبای ادب و ادبیات ما خبر ندارد. اما هر کی سه نام را در یک نام تحمیل نماید بی خبر از تاریخ ادبیات ما می باشند. احمد، محمود و مقصود سه پسر یک پدر اند، اما با نامهای مختلف و دارای شخصیت های مستقل و ویژه گی های منحصر به فرد خویش." اکثریت لغت‌شناسان کلمۀ خراسان را لغت پهلوی می‌شمارند که در حقیقت پهلوی یعنی بلخی است. زیرا پهلوی چنان که احمد علی کهزاد ‌می‌نویسد:« عبارت از پارت‌ها ‌می‌باشند، اما چون بعد از ضعف دولت اخیرالذکر "ونونس" نا‌می ‌در سیستان و قندهار سلطنت مستقلی تشکیل داد و از روی عرف هم، با اسکایی‌ها خیلی مخلوط ‌می‌باشند و برای تسهیل موضوع ایشان را پهلوا ‌می‌نامند. وقتی ایشان از پارت‌ها مجزا شدند، طبیعی به علاوۀ سیستان و فراه و اراضی شرقی قندهار، به طرف کابل هم نفوذ پیدا نمودند و آخر (کندو فارس) یکی از شاهان معروف ایشان، درة کابل را متصرف شده و سلطۀ یونانی‌های باختری را در کاپیسا خاتمه دادند."1

پارت‌ها همان مردمان حوزۀ بلخ(بخدی) است که پس از کوچیدن از بلخ، خویشتن را پارت نامیده اند. در زمینه می‌خوانیم:

 «(هیرکانیا) و (پارتیا) دو ولایتی است از ولایات شمال غربی آریانا که بعضی اوقات به نام‌های علیحده (هیرکانیا) و (پاتیا) و بعضی اوقات به یک اسم بزرگتر (پارتیا) یاد شده و از حوزۀ هریرود تا سواحل بحیرۀ خزر را - که سرحد (مدیا) شروع ‌می‌شد- در بر ‌میگرفت. به عبارت دیگر (پارتیا) مرکب بود از قطعات دامغان، شاهرود، جوین، سبزوار، نیشابور، طوس، شهر نو، ترشیز، حوزۀ اترک و هریرود.

 پارتیا در شمال غرب آریانا، آخرین ولایت بود که با خاک (مدیا) و (فارس) از آن بیرون ‌میماند. بنابراین، با این تقسیمات اساسی و صحیح، گفته ‌می‌توانیم که پارتیا در شمال غرب آریانا، آخرین ولایتی بود که با خاک مدیا تماس داشت. به همین جهت هرودوت در کتاب سوم، بند 93 و 117 پارتی‌ها را با خوارزمی‌ها، سغدی‌ها، آریا‌ها (اهالی حوزۀ هریرود) هیرکانیا‌ها (اهالی گرگان)، سرنکی‌ها (زرنجی‌ها) و تهامنی‌ها (تیمنی‌ها) که همه جزو باشنده‌ گان آریانا (باختر) اند، یک‌جا اسم برده و داریوش هم بعد از فتوحات خود، خارج خاک فارس را- به رویه ‌یی که در ذکر اسمای باشنده‌ گان نقاط مختلف آریانا داشت- علیحده علیحده اسم ‌می‌برد، پارتیا را با سرنجمیا، آریا، سگرتیا و هیرکانیا ملحق و یکجا نام برده است. از این بیانات واضح ‌می‌شود که پارتیا مانند ولایت زرنج و علاقۀ آمون و حوزۀ هریرود و ارکانیا، جزو خاک‌ های آریانا و خارج حدود مدیا و فارس افتاده بود.

 پارت و پارتیا، یعنی اسم قوم و محلی که به نام آن‌ها شهرت یافته، توجه جمعی از محققان را جلب کرده و در اطراف آن، به صورت مختلف و متناقض اظهار نظر کرده اند؛ ولی عموماً به این عقیده اند که ایشان از اهل باختر و از جملة کتلۀ آریایی‌های باختر اند.

«تلفظ اصلی و قدیم پارت و پارتیا از کتیبه‌های بیستون هم معلوم ‌می‌شود و در آن‌جا این کلمات نه به (ت) بلکه به (ث) به صورت (پرثو) و (پارثیا) آمده است. قراری که از مدارک ارمنی بر ‌می‌آید ایشان (پارت) را (پهل) ‌می‌گفتند و این نام، به نام‌های (بهل)، (بخل)، (باخل)، (بخلی) که در زبان دری متوسط، به بلخ نسبت داده ‌می‌شد قریب و حتا یک چیز است و از این هم معلوم ‌می‌شود که بخدی علاوه بر این که با نام‌های قدیم پخت و پختی و پارتی شباهت قریب داشت؛ پهل بهل و پخل اسمای باختر و پارتیا در دورۀ زبان متوسط دری هم یک چیز بود و ارتباط میان باختر و پارتیا قرن‌های مدید دوام کرد. بعد از این مرکز ثقل حکومت پارتی به طرف غرب، درحوالی رود خانۀ دجله رسید و از حدود آریانا بیرون شد، شاخۀ دیگری تحت زمامداری (ونونس) سلطنتی جداگانه، در حوزۀ هیرمند و ارغنداب به میان آورد که در تاریخ آریانا به نام (پهلوا) یاد ‌می‌شود.

پارتیا در حدود جغرافیایی که قبلاً شرح دادیم، منحیث غربی‌ترین ولایت آریانا، قبل از قرن (6 ق.م) وجود داشت و از همین جهت در نگارشات هرودوت و در فهرست اسمای ولایات مفتوحۀ داریوش اسم برده شده، ولی موجودیت کشوری و سیاسی آن، وقتی در پردۀ خفا بود که (ارساس) از همان خانواده‌های پارتی که در بلخ مانده بود، در اوالی (250 ق.م) به طرف غرب آماده و بر علیه سلطۀ یونانی‌های شا‌می ‌اعلان استقلال نمود . راجع به بلخی بودن (ارساس) یا (ارشک) بیشتر مورخین قدیم و کلاسیک هم‌نظر و هم عقیده اند.»2

از گزارش‌ها و پژوهش‌های احمد علی کهزاد بر ‌می‌آید؛ اقوام پشتون که در شرق و جنوب، یعنی گندهارا (قندهار) و ( پکتیا) و حومۀ آن زنده‌گی دارند، از قرن‌ها پیش از بلخ کوچیده اند و همان مردم بلخ اند. فقط چیزی که از ایشان تا کنون تحقیق درست به عمل نیامده، این است که زبان این قوم یا شاخۀ کوچیده از بلخ، چه هنگام از زبان بلخی یا خراسانی که آن را پارسی دری هم ‌می‌گویند؛ به لهجۀ امروزی آن (پشتو) تغییر کرده است.  به هر حال، این بحث را در جای دیگری دنبال خواهیم کرد، اما اکنون بحث ما روی پهلوا و پارتیا است که از مجموع پژوهش‌ها درمییابیم که وقتی پارت‌ها از باختر یا بلخ جدا ‌می‌گردند و به طرف غرب کوچ ‌می‌کنند، مسلماً دارای زبان هستند و این زبان چون از بلخ یا از باختر کوچیده، مسلماً زبان بلخی باختری است. پهلوا یا پهلوی هم، شاخه ‌یی از همین اقوام کوچیده از بلخ، ‌می‌باشد . ملک الشعرا بهار، یکی از محققان صاحب صلاحیت پژوهش ‌های ادبی نیز ‌می‌نویسد:

«( زبان پهلوی)این زبان را فارسی میانه نام نهادند و منسوب است به (پرثوه) نام قبیلۀ بزرگی یا سرزمین وسیعی که مسکن قبیلۀ پرثوه بوده و آن سرزمین، خراسان است که از مشرق به صحرای اتک (دشت خاوران قدیم) و از شمال به خوارزم و گرگان و از مغرب به قومس (دامغان حالیه) و از نیمروز به سند و زابل ‌می‌پیوسته، و مردم آن سرزمین از ایرانیان (سکه) { سکایی، م} بوده اند که پس از مرگ اسکندر یونانیان را از ایران {باختر ـ س.ر} رانده، دولتی بزرگ و پهناور تشکیل کردند و ما آنان را اشکانیان گوییم و کلمۀ پهلوی و پهلوان به معنی شجاع است. از این قوم دلیر که غالب داستان‌ها و افسانۀ قدیم شاهنامه، ظاهراً از کارنامه‌های ایشان باشد، باقی مانده است. زبان آنان را زبان(پرثوی) گفتند و کلمة پرثوی به قاعدة تبدیل و تقلیب حروف (پهلوی) گردید و در زمان شهنشاهی آنان، خط و زبان پهلوی در ایران (باستان = خراسان ) رواج یافت و نوشته‌هایی از آنان به دست آمده است که قدیم‌ترین همه دو قبالۀ ملک باغ است که به خط پهلوی اشکانی بر روی ورق پوست آهو نوشته شده و از اورامان کردستان به دست آمده است و تاریخ آن به 120 سال پیش از مسیح ‌می‌کشد و زبان پهلوی است که دورۀ تطور را پیموده و با زبان فارسی باستان و اوستایی تفاوت‌هایی دارد. خاصه آثاری که از زمان ساسانیان و اوایل اسلام در دست است، به زبان دری و فارسی بعد از اسلام نزدیکتر است، تا به فارسی قدیم و اوستایی.»3

در حاشیة همین اثر نوشته است که «در کتیبة بیستون نام خراسان است؛ چنان‌که گذشت ـ این مملکت را یونانیان(پارثیا ـ پارثوایا» گویند و امروز (پارت) یا (پارث) گویند ـ ارامن در تواریخ خود آن را(بهل شاهستان) و پهلوی یا پرثوی و پهلوانی منسوب بدانجاست.»

 در جای دیگر همین کتاب می‌خوانیم که: « پهلوی همان کلمۀ (پرثوی) که به قاعده و چم تبدیل حروف به یکدیگر حرف (ر) به (لام) و حرف (ث) به (ه) بدل گردیده و (پلهوی) شده است، پس به قاعدۀ قلب لغات که در تمام زبان‌ها جاری است؛ چنانکه گویند، قفل و قلف و نرخ و نخر و چشم و چمش؛ این کلمه هم مقلوب گردیده(پهلوی) شد. این لفظ در آغاز نام قو‌می ‌بوده است دلیر که در (250ق.م) از خراسان بیرون تاخته، یونانیان را از ایران راندند.... در عصر اسلا‌می ‌زبان فصیح فارسی را پهلوانی زبان و پهلوی زبان خواندند و پهلوی را برابر تازی گرفتند، نه برابر زبان دری، و آهنگی را که در ترانه‌ها «فهلویات» ‌می‌خواندند نیز پهلوی و پهلوانی ‌می‌گفتند. پهلوانی در سماع و لحن پهلوی و گلبانگ پهلوی، اشاره به فهلویات ‌می‌باشد.

مسعود سعد گوید:

بشنو و نیکو شنو نغمۀ خنیاگران

به پهلوانی سماع به خسروانی طریق»4

چنان که یاد آور شدیم، پرثوه همان طوریکه بهار هم در حاشیه کتاب خویش نوشته، عبارت از خراسان ‌می‌باشد. گرچه در بیان جغرافیای آن، شادروان بهار هم دچار اشکالات شده است و هم باید گفت که منظور وی از کلمۀ ایران همان باختر و بلخ باشد، نه فارس امروزی. زیرا همانگونه که پیشتر گفتیم؛ ایران عبارت است از خراسان یا افغانستان امروزی ‌می‌باشد. از طرف دیگر منظور از ( زبان فصیح فارسی) همان زبان مردم بلخ و یا باختر است که به زبان دری مشهور گردیده است و این قول را همه مشاهیر ادب تایید می‌دارند. چنان‌که: عبدالله بن مقفع در کتاب «الفهرست» تألیف محمد بن اسحاق ابن الندیم الوراق که در سال 378  ذکر نموده است که:«در دورة هخامنشایان فارس و ساسانیان، در شهرهای مداین زبان دری مروج بود: "اما الدریه فلغۃ مدن المدائن و بها کان یتکلم من بباب الملک و هی منسوبه الی حاضره الباب..." عبدالله ابن مقفع به صراحت ذکر ‌می‌کند که:«الغالب علیها من لغۃ اهل خراسان و المشرق لغۃ اهل بلخ »5

برخی از اشعاری را که شاعران گرانمایۀ ما در ستایش و پرستش زبان دری سروده اند، این‌جا نقل ‌می کنیم. فردوسی توسی شاعر توانمند و حماسه‌ ساز ادبیات دری در شاهنامه ‌می‌گوید:

 کجا بیور از پهلوانی شمار

بود در زبان دری صد هزار

**

به تازی همی‌بود  تا گاه نصـر

بدانگه که شد در جهان شاه نصر

بفرمود تا پارسی دری

نبشتند و کوتاه شد داوری

فرخی سیستانی شاعر ارجمند دربار غزنوی در غزلی، زبان دری را چنین مدح ‌می‌نماید:

دل بدان یافتی از من که نکو دانی خواند

مدحت خواجة آزاده به الفاظ دری

خاصه آن بنده که مانندة من بنده بود

مدح گوینده و دانندة الفاظ دری...(الخ)

 

ناصر خسرو بلخی، به زبان دری ارج می‌گذارد و او را زبان ادب و مقام ارجمند ‌می‌شمارد و ‌می‌گوید:

 

من آنم که در پای خُوکان نریزم

مراین قیمتی دُر لفظ دری را

 

سوزنی هم در شعر از زبان دری یاد می‌کند:

 

صفات روی او آسان بود  مرا گفتن

گهی به لفظ دری و گهی به شعر دری

 

نظا‌می ‌گنجوی شاعر برازندة زبان دری ‌می‌فرماید:

 

گزارندۀ داستان دری

چنین داد نظم گزارشگری

نظا‌می ‌که نظم دری کار اوست

دری نظم کردن سزاوار اوست

 

حضرت حکیم سنایی هم در بزرگی زبان دری و مدح آن، چنین ‌می‌گوید:

شکر لله که ترا یافتم  ای بحر سخا

از تو صفت زمن اشعار به الفاظ دری

عنصری بلخی ملک الشعرای دورة سلطان محمود غزنوی ‌می‌سراید:

آیا به فضل تو نیکو شده معانی خیر

ویا به لفظ تو شیرین شده زبان دری

حضرت سعدی درباب آموزش زبان دری ‌می‌فرماید:

هزار بلبل  دستان سرای عاشق را

بباید از تو سخن گفتن دری آموخت

حضرت حافظ شیراز از سخن‌سرایان زبان دری ‌می‌سراید:

ز شعر  دلکش حافظ کسی شود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

علامه اقبال لاهوری هم در مورد زبان دری ‌می‌گوید:

گرچه اردو در عذوبت شکر است

طرز گفتار دری شیرین‌تر است

از یک بیت حضرت فردوسی که فرموده:

بفرمود تا پارسی دری

نبشتند و کوتاه شد داوری

معلوم ‌میگردد که حتا پیش از زمان حضرت فردوسی، میان اهل نظر و ادب بر تقدم و تاخر زبان فارسی و دری یک بر دیگر و مادر بودن یکی از این دو، مشاجرات و ارایۀ افکار و اسناد طی بحث‌های گر‌می ‌وجود داشته است که حضرت فردوسی اشاره ‌می‌نماید؛ شاه نصر امر نموده که «پارسی دری» بنویسند و داوری‌ها را کوتاه نمایند. خوب البته این حکم شاه نصر بوده، ولی به یقین، تنقید و تقریظ‌ های بعدی وجود داشته که بدبختانه این قلم، در غربت نتوانست به آن نقد‌ها و تقریظ‌ های اساتید متقدم دست یابد، ولی در سال‌های پسین مباحثی که در این باب آغاز گردیده، بدون انکار میتوان گفت که تداوم همان داوری هایی‌ست که حضرت فردوسی به آن اشاره نموده است.  

 به‌هرحال، داوری‌ها هرچه بوده باشد، باید گفت که هم دری و هم فارسی، ریشه در زبان بلخی دارد که بعد در اثر عوامل معینی نام عوض نموده اند و همین مادر زبان یا زبان دری (بلخی) پس از آن که توده‌یی از مردم، به ویژه قبایلی که از ایرینم ویجه مهاجر شدند و پس از سکونت به بلخ، بعد به سوی غرب هجرت نمودند و کشوری را بنام پارس را تشکیل دادند و خود را پارسیان و پارس نامیدند. زبان ‌شان را که همان (بلخی = دری) بود، به نام کشور شان پارسی یاد کردند که در حقیقت تمام زبان، چه پارتی ـ پهلوی و پارسی هم شاخه‌هایی از زبان (بلخی = دری) ‌می‌باشد که از این واقعیت دانشمندان و پژوهشگران خردمند و واقع‌گرای پارس به روشنی یاد نموده و به این امر مسلم تاریخی اعتراف دارند. چنان‌چه وقتی در بارۀ«هوزوارش» یا هزوارش*

------------------

* هزوارش عبارت است از شرح و تفسیر، خواندن کلمه‌یی با لفظی غیر از آن‌چه که نوشته شده. بعضی از کلمات آرا‌می‌ را که در موقع خواندن ترجمة پهلوی آن به زبان ‌می‌آوردند. مثلاً به جای جلتا می‌خواندند، پوست. یا به جای ملکا می‌خواندند، شاه.

 سعید نفیسی، در زبان پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی بحث ‌می‌نماید. تکامل این زبان‌ها را به صورت فارسی آن، در طی زمان‌ها دری یاد نموده، ‌می‌نویسد : « از دورۀ اشکانیان به‌بعد زبان دیگری در ایران پیدا شده که همان زبان فارسی ادبی امروز است که به مرور زمان تکامل یافته و به این صورت در آمده است، نام این زبان همیشه دری بوده است. زبان دری کلمات هوزوارش نداشته و زبان مشرق ایران بوده و زبان پهلوی که هوزوارش داشته در مغرب ایران معمول بوده است.»6

از بررسی‌های محقیقن خودی و غیرخودی، در ‌می‌یابیم که کلمۀ خُراسان ( خُور آسان) یک کلمۀ بلخی ( دری) است. زیرا بر علاوۀ این که دریافتیم؛ پهلوی یعنی خراسانی یا بلخی، این کلمه در اوستا نیز ریشه دارد. در واژه نامۀ وندیداد می‌خوانیم که « هور، خور، خورشید، هور در پهلوی، خور(شید).  هور در اوستا نیز ریشه دارد؛ به معنای درخشیدن، تابیدن... خورننگه صفت مرکب است. بسیار با نور، بسیار با نور ایزدی، بسیار فروغمند، بسیار با فره ... خورننگه اسم خنثاست. درخشنده گی، نورمندی، فروغ، نور، خُره، خوره، فره از ریشة خور: درخشیدن، تابیدن.

در گزارش پهلوی ترکیب فوق vas xvareh آمده است: بسیار فروغمند. خور: خُره، فر، شکوه و جلال که از سوی خداوند آید. خوره: فرۀ ایزدی، خُر، نور، شکوه همان است که در اوستایی «خورننگه» می‌باشد. در «برهان قاطع» آمده است:( خُوره: نوری است از جانب خدای تعالی که بر خلایق فایض ‌می‌شود که به وسیلۀ آن قادر شوند به ریاست و حرفه‌ها و صنعت‌ها ـ و از این نور آن‌چه خاص است به پادشاهان بزرگ عالم و عادل تعلق ‌می‌گیرد).»7

چون این کلمه در اوستا موجود است، دیگر جای تردید باقی نمی‌ماند که خراسان یک کلمه صاف و پاک بلخی ( دری) ‌می‌باشد، زیرا اوستا با زبان مردم بلخ نوشته شده است.

پایان بخش اول

ادامه دارد...

____

پینوشتها:

1 - احمد علی کهزاد، تاریخ افغانستان، ج 2، ص 76 .

2 - احمدعلی کهزاد، تاریخ افغانستان، جلد 2، ص: 111 – 116.

3- ملک الشعرا محمد تقی بهار، سبک شناسی، انتشارات مجید، تهران، 1376، ج 1، ص: 47 – 48.

4 - کتاب پیشین، ص 49.

5 - برگرفته شده از سایت خاوران.

6- سعید نفیسی، تاریخ نظم و نثردر ایران و در زبان پارسی، 1363، تهران، انتشارات فروغی، ج1، ص: 12.

7 - وندیداد، ج 1، ص: 339 و واژه نامة فرگرد جلد 4،ص: 1784، پژوهش هاشم رضی.