جاودان: خبر، تحلیل و دیدگاه

Fri05182012

Last update01:17:27

Back دین شناسی

دین شناسی

نقش خراسانيان در جامعه پيامبر اسلام

  • PDF

bashir ansari 1ادبگاهيست زير  آسـمان از  عرش  نازكتر

نفس گم كرده مى آيد جنيد و بايزيد اينجا

از همان شب و روزى كه آفتاب اسلام از كوه نور سر كشيد تا زماني كه شعاع ملكوتى آن افق قاره هاى مسكون سياره ما را فرا گرفت، افراد، گروه ها، طبقات، نژاد ها، قبايل و ملتهاى گوناگوني در تأسيس و تحكيم پايه هاى فرهنگ و تمدن آن نقش ايفا نمودند، در اين ميان خراسان بزرگ و خراسانيان فرزانه نقشي پر رنگ داشته اند كه شهكار هاى جاودانه آنها شاهد اين ادعا است.

اسلام به عنوان دينى الهى، آيينى است كه مخاطب آن تمامى فرزندان آدم و حوا بوده اند ولي اين پيام جهانى با سرشت كساني كه اديان را نيز تفسيري فاشيستى مى نمايند جور نمى آيد. گروهي از فاشيستهاى عرب اسلام را به خود نسبت مى دهند طورى كه «ميشل عفلق» بزرگترين تيوريسن حزب «بعث» با آنكه خود مسيحى بود ولي اسلام را دينى عربى مى پنداشت و پيامبر اسلام را قهرمان قوم خودش مى ناميد و به او مى باليد. در مقابل فاشيستهاى قبيله زده عربي، ما با فاشيستهاى حوزه خود ما مواجه هستيم كه ايشان نيز همين كار را كرده و در اين راستا « حزب رستاخيز» آخرين شاه ايران نقش مهمى در اين زمينه داشته است. دو گرايش فاشيستى در دو سوى مرز كه يكى بر بنياد عربيت و ديگرش بر اساس ايرانيت تأسيس شده بود نه تنها كه جوهر كار شان يكى بود بلكه آنها عين نام را براي احزاب شان گزيدند طورى كه «رستاخيز» در فارسي و « بعث»  در زبان عربي همان يك مفهوم را افاده مى نمايند.

براى بيگانه ساختن مردم كشور هاى خاور ميانه با تاريخ پر بار يكهزار و چهار صد ساله شان و تهى كردن اين تاريخ و سپس متلاشي ساختن امپراتورى اعتقادى اسلام برنامه پيچيده اى روى دست است كه در بريدن بخش اسلامي نوار تاريخ اين منطقه و خيز زدن از روى آن خلاصه مى گردد.

در اين مقال سعى خواهيم نمود تا به اين پرسش پاسخ دهيم كه نقش فرزندان حوزه تمدنى خود ما در جامعه پيامبر اسلام كه در يكقدمى ما به دنيا آمد چه بوده و روابط فرزندان خردمند حوزه خراسان با پيامبر اسلام و زمان و زمينه دعوت او  چه گونه بود.

در آغاز اين نوشته لازم به ياد آورى مى دانم كه همان طورى كه امروز  «خاور ميانه» داراى تعريفي بسا متحول و شناور است، خراسان ديروز نيز در برهه هاى مختلف تاريخ به قلمرو هاي جغرافيايي مختلفي اطلاق مي گرديد كه هدف از خراسان در اين نوشتار بيشتر از آنكه داراي مدلولي سياسي باشد داراى مفهومي فرهنگى است. در قلمرو فرهنگ ما اصطلاحاتي داريم كه بدانها «سبك خراساني »و يا «شيوه عراقي» و يا «هندي» گفته مى شود و بدين نحو گذشتگان ما در بسا حالتها خراسان را در برابر حوزه هاى هند و يا عراق بكار مى بردند. خراسان در اين مقاله نيز به سرزمين پهناورى اطلاق مي گردد كه به گفته ياقوت حموي يكسوى آن در تخارستان و مرز هاي هندوستان « پاكستان امروزي» قرار داشت و سوى ديگرش به مرز هاي عراق مى رسيد. امام ابو حاتم سيستاني دانشمند بزرگ قرن سوم هجري خراسان را همان قلمرو پهناوري مى دانست كه در گستره آن آهنگ زبان فارسي شنيده مى شد.

در رابطه به سهم خرانيان در توسعه فرهنگ اسلامي آثار فراواني نگاشته شده ولى در اين ميان كمتر كسى به نقش فرزندان اين مرز و بوم در جامعه پيامبر اسلام پرداخته است. هنگام كاوش در تاريخ صدر اسلام و كتب حديث ما به ده ها بل صد ها نامى از فرزندان اين حوزه بر مى خوريم كه معلومات كمى در باره شان در دست است. يكى از دشوارى هايي كه بدان مواجه هستيم تغيير نام برخي مسلمانان صدر اسلام است كه ما را در كشف هويت خراسانيان جامعه پيامبر دچار اشكال مى سازد. در اينجا ما به كسانى اشاره خواهيم نمود كه روابط بسيار نزديكي با پيامبر اسلام داشته و نقش بارزي در حوادث آن دوران بازى نموده اند.

فساد دستگاه هاى فرسوده سلطنتى آن زمان از يكسو و نارضائي توده هاى مردم از سوى ديگر  همراه با بشارتهاى كتابهاى مقدس دينى و فرهنگهاى منطقه مبنى بر ظهور يك قهرمان مصلح و ناجي زمينه را براى پذيرش دعوت پيامبر اسلام مهيا نمود. همين عوامل و انگيزه ها سبب گرديد تا پيش از آنكه سعد ابن ابي وقاص از مدينه به فارس رود، سلمان فارسي از  فارس به مدينه آمده بود، و يا سالها قبل از آنكه احنف بن قيس به بلخ برسد مهران بلخي از بلخ به مدينه رسيده بود.

آري! مهران و يا رومان بلخي پسر فرخ و يا كردوى يكى از ياران خراساني پيامبر بزرگ اسلام به شمار مى رود. اين فرزند بلخ باستان كه تقدير پايش را به مدينه كشانده بود در آن شهر شرف صحبت و همراهي پيامبر اسلام را يافته و  به نام «سفينه» شهرت حاصل نمود.

مؤرخان و محدثان نامهاي زيادى را به او نسبت مى دهند ولي امام نووي نام «مهران» را ترجيح مى دهد. مهران كه در آغاز برده بوده و سپس از سوى ام سلمه همسر پيامبر اسلام خريدارى شده و آزاد گرديده بود يكى از راويان حديث نيز  به شمار  مى آيد. امام طبرى مهران را در قطار محافظان شخصي پيامبر  به حساب مى آورد كه نه تنها در بدر و احد بلكه در تمامي حوادث بزرگ در كنار پيامبر اسلام قرار داشت. گفته مى شود كه مهران در يكى از سفر هايي كه با پيامبر همسفر بود، در مسير راه گروهي از پا ماندند و مهران امتعه شان را از قبيل لباس و شمشير و نيزه برداشت و با خود حمل نمود. پيامبر كه شاهد اين صحنه بود به رسم شوخي برايش گفت: تو به سان سفينه « كشتى» هستي، و مهران پس از آن خاطره به نام سفينه شهرت يافت. پيامبر روزى به مهران گفت: خداوند ترا آزاد نموده و سپس او را عضو خانواده خودش خواند. ابن حجر در « الاصابة» از ابوحاتم رازي روايت مى نمايد كه روزي ابوايوب او را به خاطر نسبت نژادى اش طعنه داد، پيامبر فرمود: او را طعنه مده اگر ايمان در ستاره ثريا هم باشد افرادي از قوم او بدان دست خواهند يافت. مى گويند كه به خاطر تقويه عزت نفس در وجود اين انسان تحقير شده، روزى پيامبر اسلام برايش گفت تا از كسى چيزى نخواهد، و مهران پس از آن اگر در پشت اسپ هم مى بود و تازيانه اش به زمين مى افتاد، خود از اسپ پائين شده و تازيانه را بر مى داشت.

مؤرخان و دانشمندان حديث و از آن جمله ابن حجر عسقلاني بيشتر از بيست نام را در كتاب «الاصابه» براى مهران نقل نموده اند كه شايد برخى از آنها مربوط به افراد ديگرى باشد و علت معلوم نبودن نام نخست او اين بوده كه هرگاهي او را مى پرسيدند: نامت چيست؟ مي گفت: من نامم را به شما نخواهم گفت، من سفينه هستم، نامي كه پيامبر بر من گذاشته است.

مؤلف كتاب «الاستيعاب» كنيه مهران را «ابوالبختري» گفته است. واژه «بختر» و «باختر» و «بكتريا » كه به بلخ بر مي گردد آهسته آهسته همراه با مال و متاع تجارتى از  راه جاده ابريشم وارد حوزه زبان عربي نيز گرديد كه عربها فعل «تبختر» را از همين واژه اشتقاق نمودند. در زبان عربي تبختر به رفتارى مغرورانه اطلاق مى شود كه از حركت با ناز وكرشمه و تكبر شتران پشم دار و دو كوهانه حوزه بلخ كه آنها را در انگليسي «بكترين كمل» خوانند، گرفته شده است.  واژه «بخت» در قاموس لسان العرب به معنى شتران خراساني ترجمه شده كه صاحب قاموس ياد شده واژه مذكور را فارسي خوانده است. به گفته دانشمند آلماني «شوارتز» و به نقل از داكتر آزرميدخت عربها پيش از آمدن به خراسان در مورد باكترياي قديم شناختى كسب كرده بودند. او معتقد است كه واژه بلخ كه در عربي به كار رفته مبتني بر كاربرد كلمه مذكور در فارسي ميانه اخير  است. به گفته ايشان واژه هاى باخترى و بخت نيز  از همين ريشه به عربي راه يافته است. هنگام مطالعه حديث مى بينيم كه پيامبر اسلام از شتر هاى بخت خيلي صحبت نموده، به طور مثال در حديثى كه امام مسلم روايت نموده است از همين شتر ها به عبارت «أسنمة البخت المائلة » يعني «كوهان شتران ميلان كننده بخدي»  ياد مى نمايد.

شخصيت بزرگوار ديگرى كه از حوزه تمدني ما روانه حجاز شد و در آنجا نامش ثبت تاريخ گرديد، سالم بن معقل از شهر استخر بود، شهرى كه روزگارى پايتخت دينى و سياسي ساسانيان به حساب مى آمد. سالم در آغاز برده اي بيش نبود؛ برده ابوحذيفه. ابوحذيفه كه از تربيت يافتگان بزرگ مكتب نبوت بود، سالم را در قدم نخست آزاد نمود، سپس او را فرزند خويش خواند، پس از آن او را برادر خطاب نمود، بعد از آن برادر زاده اش فاطمه دختر عتبه را به نكاحش در آورد، پس از آن در  يك معركه هردو شهيد شدند و در فرجام در  در كنار هم دفن گرديدند. او يكى از دانشمندان انگشت شمار جامعه پيامبر و دوران پيامبر به حساب مى آيد. سالم امام مسجد قبا نخستين مسجد در اسلام بود و ياران بسيار بزرگ پيامبر چون عمر بن الخطاب از مقتديان او به شمار مى آمدند. روزى سالم قرآن را با صدايي دلنشين تلاوت مى نمود، پيامبر زمانى كه صداى او را شنيد، گفت: خدا را شكر گذارم كه افرادى چون سالم در ميان امت من ديده مى شوند. سالم در تمامي عرصه هاي دانش و جهاد حضور داشت و زمانى كه دندان و پيشاني پيامبر در احد جراحت برداشت و خون از رخسارش سرازير بود، همين صحابي خراساني در كنارش نشسته بود و زخمى را كه فرزندان قريش در پيشاني و دندان پيامبر  بجا گذاشه بودند با دست خويش پاك مى نمود.

در فتح مكه سالم در جمع گروه خالد بن الوليد بود. خالد هنگام ورود به مكه وارد جنگ شده و تنى چند را كشته بود. زمانى كه اين خبر به پيامبر رسيد، گفت: خدايا! من از آنچه خالد انجام داده برائت مى جويم. سپس پيامبر پرسيد: آيا كسى نبود تا اين كار خالد را تقبيح نمايد؟ گفتند: بلي، سالم اين كار را كرد.

در جنگ يمامه كه در سال 12 هجرى به وقع پيوست، و گروه بزرگى از اعراب بغاوت نمودند، سالم همراه با ابوحذيفه كسى كه روزى برده او بود روانه جنگ شده و هردو از خداوند شهادت خواستند. فرماندهى جنگ را زيد برادر عمر بن الخطاب به دوش داشت. زيد در ميدان جنگ كشته شد و پرچم فرماندهى را به سالم سپردند. سالم دست راست خويش را كه پرچم را با آن محكم گرفته بود از دست داد و پرچم را به دست چپ گرفت. ضربه ديگرى بر او وارد شد و در ميدان جنگ غلطيد. سالم در حالى كه نفسهاي آخر خود را مى كشيد، پرسيد از ابوحذيفه چه خبر؟ گفتند: او شهيد شده است. سالم گفت: مرا در كنار او به خاك بسپاريد.

ابن كثير در « البداية والنهاية » و ابن عبدالبر و ديگران نقل مى نمايند، زماني كه عمر بن الخطاب هدف تيغ ابولؤلؤى نهاوندى قرار گرفت و در بستر مرگ به سر مي برد، گفت: اگر سالم زنده مى بود نيازى نمى ديدم تا شورايى براى انتخاب خليفه تعيين نمايم، سالم شايسته ترين فرد در مقام خلافت بود. كساني كه امروز تروريزم ابولؤلؤيي را واكنش يك ايراني در برابر خليفه عربي مى دانند، ايكاش به اين وصيت عمر بن الخطاب نيز  توجهى بي طرفانه مى داشتند.

يكي ديگر از ياران پيامبر اسلام "رُشيد" و يا "ابوعقبه" فارسي نام داشت. لقب فارسي در آن زمان به تمامي كساني اطلاق مى گرديد كه در حوزه تمدني خراسان مى زيستند،چه آنها از سرزمين امروزي افغانستان بودند و يا از جغرافياي خراسان بزرگ و يا هم اينكه مربوط به امپراتورى ايران و يا آريانا. ما در جمع فقهاي بزرگ تاريخ اسلامي به شخصيتهايي بر مى خوريم كه پسوند فارسي در نامهاي شان اضافه شده ولي خود از شهر هاي امروزي افغانستان اند كه شهرت « علي بن احمد  فارسي» يكى از فقهاي بزرگ شهر بلخ شاهد اين ادعا است. به هر حال رُشيد از جمله كساني بود كه در جنگ احد در كنار پيامبر قرار داشت. ابن اسحاق در كتاب خويش و احمد بن حنبل و همچنان "استيعاب" و "اسد الغابة" و "الاصابة في تمييز الصحابة" نوشته ابن حجر عسقلاني و ديگران از او ياد نموده اند و از جمله واقدي در باره او مى نويسند. در جنگ احد رُشيد فارسي با يكى از مشركان بني كنانه كه سر و روي خود را با آهن پوشيده بود روبرو گرديد ... رشيد به سوى آن مرد يورش برده و ضربه اي بر شانه اش فرود آورد و فرياد زد كه اين ضربه را از من جوان فارسي بگير، آن ضربه چنان سنگين بود كه زره مرد بني كنانه اي را شكستانده و دو نيمش نمود. پيامبر كه در آن نزديكى قرار داشت و صحنه را مى ديد، گفت آيا مى شود بگويي كه اين ضربه را از جواني انصارى بگير «چون لقب انصاري رنگ و بوي خوني و نژادي وقبيلوى نداشت»، در همين اثنا برادر آن مرد بني كنانه اي كه از سوي يار خراساني پيامبر اسلام از پا در آمده بود چون سگي مى ديد «در اصل روايت همينطور آمده» سر راه رشيد را گرفته و فرياد برآورد: من « ابن عويف» يعني برادر مقتول هستم. رشيد ضربه ديگري بر فرق او  نيز وارد آورد و اين بار هم ضربه چنان سنگين و كوبنده بود كه هم كله و هم كلاه آهنين آن مرد را دو نيم نمود. رُشيد فارسي اين بار فرياد برآورد: و اين را از جواني انصارى بگير. پيامبر كه نظاره گر صحنه بود، با شنيدن سخن رُشيد تبسم نمود.

سرزمين يمن داراي اهميت بزرگى در جغرافياى صدر اسلام بوده و فرمانبردارى يمن از دولت مدينه در زمان پيامبر كفه توازن استراتيژيك را در شبه جزيره عربستان به نفع پيامبر اسلام سنگين نمود. نخستين كسى كه به گفته ثعلبي در يمن مسلمان شد «باذان» نام داشت كه مربوط به حوزه تمدني ما بود. باذان پادشاه يمن و نماينده امپراتورى ساساني نقش بزرگى در تأسيس پايه هاى دعوت اسلامى در شبه جزيره عربستان بازى نمود. بازان كه از سوى خسرو پرويز در يمن مقرر گرديده بود مسئوليت سرزمين حجاز و تهامه نيز بر دوش او بود. زماني كه باذان در دفاع از پيامبر اسلام كشته شد، فرزند او كه شهر نام داشت مسئوليت يمن را به دوش گرفت. ابن حجر عسقلاني در  « اسد الغابة» و طبري و مسعودى و گروهى ديگر او را در جمع ياران پيامبر به شمار آورده اند.

فردوسي گويد:

چو باذان پيروز و چون شير زيل

كـــه بــا داد بودند و با زور پيــــــل

حنيش ديلمي، دادويه، و فيروز نامهاي ديگرى اند كه در يمن مى زيستند و در زمان پيامبر اسلام ايمان آوردند. ديلم حميرى پسر فيروز از ياران ديگر پيامبر بود كه نزد معاذ بن جبل قرآن آموخت و سپس به مدينه آمد و يكي از شخصيتهاى مهم فتح مصر به شمار مى رود كه بخاري و ابوحاتم نيز از او ياد نموده اند.

زنان خراساني ساكن يمن نخستين علمبرداران اسلام به شمار مى آيند. گفته مى شود زماني كه نماينده پيامبر اسلام وارد يمن شد در خانه دو خواهري اقامت گزيد كه تاريخ نام برادر شان را « عبدالله فرزند بزرگ» خوانده است. شگفت اينكه عبدالله نيز از سوى خواهرانش به اسلام فراخوانده شده بود.

شاپور فيروز شخصيت ديگرى مربوط به حوزه ما است كه پيش از اسلام به يمن هجرت نموده بود. فيروز همان كسى است كه مدعى نبوت از قبيله عربي بني مذحج را كه اسود عنسي نام داشت از پا در آورد. اسود عنسي كه توانسته بود قبايل مختلف عربي را زير پرچم خويش جمع آورد  پيش از آن پادشاه اقليم يمن « شهر فرزند بازان» را كشته و همسرش "آزاد" را به عقد نكاح خود در آورده بود. طبري مى نويسد پيامبر اسلام نامه اي به فيروز و گُشْنسب و جشيش و دوستان ايشان نوشت و از آنها خواست تا از دين خويش دفاع نمايند و در برابر اسود عنسي خاموش نه نشينند. بنا به گفته امام نووي در « تهذيب الاسماء» و ابن اثير در  « البدايه و النهاية» زماني كه خبر مرگ اسود عنسى به پيامبر رسيد، گفت: «مردي وارسته از  دودمان وارستگان أسود عنسى را از پا در آورده است». طبري و بلاذري همچنان اضافه مي كنند: زماني كه خبر نابودى اسود عنسي به پيامبر اسلام رسيد، پيامبر گفت: « فيروز پيروز گرديد.». مؤرخان سركشي اسود را بزرگترين بغاوت قبيلوي در برابر پيامبر اسلام مى دانند، بغاوتي كه از سوى خراسانيان ساكن در يمن كوبيده شد.

امام ذهبي در « سير اعلام النبلاء» از شخصى به نام « منبه» ياد مى كند. منبه فرزند كامل از فرزندان هرات بود. منبه كه در زمان ساسانيان از سوى كسرا تبعيد شده بود، به يمن رفت و در آنجا مسكن گزيد، و زماني كه هنگامه ظهور پيامبر را شنيد مسلمان شد. اين شخصيت هراتي فرزندان دانشمند و بلند آوازه اى به نامهاى همام، وهب ، عبدالله ، معقل و مسلم تربيت نمود كه فرهنگ اسلامى با نامهاى شان آشنا است. امام ذهبي مى گويد كه وهب فرزند منبه پيوسته به هرات رفت و آمد داشت. تأثير فرزندان خراسان بر فرهنگ و زبان يمني ها نيازمند بحثى عليحده مى باشد بويژه وقتى ديده مى شود كه مردم حضرموت يمن واژه هاي اصيل فارسي را در گفتگو هاى روزانه خويش به كار مى برند كه مى توان به نمونه هايي مانند بُقچه، دَنبك، اوستا، دريچه، تخته، چكش، پرده، كليد، تنبل ، بندر، ميز، پهلوان، سپاهي و امثال آن اشاره نمود.

سلمان فارسي چهره بزرگ ديگرى است كه نياز به ياد آورى هم ندارد. اما زماني كه سلمان وارد مدينه شد كساني ديگرى از حوزه خراسان در آن شهر مى زيستند و به پيامبر ايمان آورده بودند. ابن مندة از سلمان چنين روايت مى كند: زماني كه من وارد مدينه شدم بانويي اصفهاني را در آنجا يافتم كه پيش از من مسلمان شده بود و مرا به سوى پيامبر  رهنمايي نمود، اسم او  « امه الفارسية» بود.

ابوشاه شخصيتى ديگرى از حوزه خراسان است كه در يمن مى زيست و سپس به حجاز آمد و در فتح مكه اشتراك نمود. در كتاب صحيح بخاري و صحيح مسلم از ابوهريره چنين روايت شده است: زماني كه پيامبر اسلام مكه را فتح نمود، در آنجا خطبه اي ايراد نمود، سپس شخصي به نام « ابوشاه» برخاست و گفت اي فرستاده خدا اين خطبه را برايم بنويسيد. پيامبر در پاسخ گفت: خطبه را براي ابو شاه بنويسيد. آشنايي پيامبر اسلام با نام ابو شاه بيانگر مقام و نزديكي او به پيامبر اكرم بوده و دانشمندان حديث، سخن ابوشاه را نيرومند ترين دليل در جهت جمع آوري حديث پيامبر مى دانند.

خلاصه سخن هر آنچه از پيامبر اسلام صلى الله عليه وسلم در تعامل با فرزندان خراسان به يادگار مانده همه لطف بوده و مهرباني و برادرى و همدردي كه صفحات درخشان تاريخ شاهد آن است.  پيامبر گروه بزرگى از بردگان حوزه تمدنى ما را از مالكين شان خريده و سپس آزاد نمود كه تاريخ نام برخي از آن جمع را ثبت نموده كه مى توان افرادي چون « باذام » و « ذكوان » و « كركره»  و « وردان»  و « رُشيد» و « مهران» و « ابوضميره» و « ثوبان» و « سلمان فارسي»  و « هرمز » را به عنوان مثال ذكر نمود. پيامبر برخي آنها را اعضاي خانواده خودش خواند چون سلمان و سفينه و برخي ديگر از اين بردگان آزاد شده را همكارى نمود تا با دختران عرب ازدواج نمايند چون هرمز كه سلمى را در عقد ازدواجش در آورده بود. فرزندان خراسان در حلقه نزديكترين و معتمد ترين ياران او شامل بودند كه چند تن آنها چون  انسه فرزند كردويه و ذكوان از جمله محافظان شخصي پيامبر به حساب مى آمدند. محافظان ديگر پيامبر ابوبكر صديق و عبدالله بن مسعود و زبير بن العوام بودند. پيامبر اسلام به رسم محبت و دوستى گاهي اسم خود را بر سر يكى از همين بردگان آزاد شده مى گذاشت همان طورى كه به گفته ابن اثير  پيامبر  خود "ماياهيه" را « محمد» نام گذاشت. زماني كه پيامبر وفات هم نمود تنها شش تن او را شستند كه يكي از آن شش نفر «شقران» نام داشت كه به گفته برخي مؤرخان از فرزندان حوزه فرهنگى ما بود.

تاريخ مي گويد كه پيامبر اسلام نگاهي دوستانه به خراسان و خراسانيان وارسته و خردمند داشت. امام بيهقي در  « دلائل النبوة» از ثوبان روايت مى نمايند كه پيامبر اكرم فرمودند: ارتش مهدي با پرچمهايي سياه از سوى خراسان مى آيند. هرگاه اسم مهدى را شنيديد به سويش شتافته و به او بيعت نمائيد.

قرآني كه به پيامبر اسلام نازل گرديد با آنكه با ديدي كلي به جامعه بشري و جهان مى نگرد ولي باز هم مى بينيم كه اشاره هايي به مردم اين حوزه داشته است. قرآن كريم در سوره جمعه مى فرمايد:  « اوست آن كس كه در ميان بى‏سوادان فرستاده‏اى از خودشان برانگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد و آنان قطعا پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند. و نيز گروهي ديگر از ايشان كه هنوز به آنها نه پيوسته‏اند و اوست ارجمند سنجيده‏كار. اين فضل خداست آن را به هر كه بخواهد عطا مى‏كند و خدا داراى فضل بسيار است».  بخاري، مسلم، ترمذي، نسائي، ابن ابي حاتم، وطبري از ابوهريره روايت مى نمايند كه پس از نزول اين آيت، گروهي از ياران پيامبر نزد ايشان آمده و سه بار پرسيدند كه اين كدام گروهي است كه تا هنوز به ما نپيوسته اند  قرآن از ايشان ياد مى كند. پيامبر اسلام دست خود را بر سلمان گذاشت و گفت اگر ايمان در ستاره ثريا هم باشد مرداني از اين گروه و يا مرداني از فارس بدان دست خواهند يافت. مفسران بزرگى چون ابن كثير، الوسي، بغوي، خازن، سيوطي، قرطبي و جمعي ديگر  به همين شأن نزول اشاره نموده اند.

در عين زماني كه پيامبر اسلام و قرآن او اشارات مثبت ومحبت آميزى به خراسان و خراسانيان داشته اند، همين قرآن بيشتر از نه بار بر اعراب مى تازد و آنها را آلوده به كفر و نفاق مى داند. پيامبر اسلام طورى كه آيه سي سوره فرقان ثبت نموده است از قوم خودش چنين شكوه مى نمايد: (وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا)، يعني: " پيامبر گفت پروردگارا قوم من اين قرآن را رها كردند". قرآن در آيه ششم سوره انعام همچنان مى گويد: (وَكَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَهُوَ الْحَقُّ)، يعني: « و قوم تو قرآن را دروغ شمردند در حالى كه آن بر حق است». پيامبر اسلام در حالي كه سلمان و مهران بلخي و اقوام شان را مي ستايد، قرآن كريم عم ثروت اندوز و لجوج پيامبر را كه به « ابو لهب» معروف بوده و از رهبران عرب آن روزگار به شمار مى رفت در سوره اى به نام « لهب» سخت نكوهش نموده است كه تا روز قيامت و در امتداد زمان و پهناى زمين تلاوت خواهد شد.

محبتي را كه پيامبر و خانواده و ياران او در حق خراسانيان در دل داشتند، زمينه را براي نبوغ و استعداد گروه بزرگى از فرزندان اين حوزه فراهم نمود كه براي توضيح بيشتر اين سخن و مشاهده منظره علمي يك قرن بعد از رحلت پيامبر توجه خواننده را به روايت ذيل جلب مى نمايم.

امام حاكم در "معرفت علوم حديث" و ابن عبد ربه اندلسي در  « العقد الفريد» و ديگران دو حكايت جداگانه اى را نقل نموده اند كه شباهت فراوانى با هم دارند؛ حكايتى كه بيانگر موقعيت دانشمندان خراسانى در آن عصر مى باشد. اين گفتگو اگر حقيقت هم نباشد، باز هم مى تواند به گوشه اى از اوضاع آن زمان روشنى افگند كه ترجمه آن به نقل از  كتاب « العقد الفريد» چنين است: ابن ليلي گويد: عيسي بن موسي که نسبت به عرب سخت تعصب داشت، از من پرسيد: «فقيه اهل بصره کيست؟» پاسخ دادم: « حسن بصري است»  گفت: «ديگري هم هست؟» گفتم: « محمد بن سيرين» پرسيد: «نژاد آنها چيست؟» گفتم: « موالي هستند.» گفت: «فقيه اهل مکه کيست؟» گفتم: عطاء بن رباح، مجاهد، سعيد بن جبير و سليمان بن يسار. گفت: «آنها کيستند؟» گفتم: «موالي هستند. گفت: فقهاي مدينه کدامند؟»  گفتم: «زيد بن اسلم، محمد بن المنکدر و نافع بن ابي نجيح» گفت: «آنها از چه قومي هستند؟» گفتم: « از موالي»، گفت: «داناترين فقهاي اهل قبا کيست؟» گفتم: « ربيعه الرأي و فرزند ابوزناد» گفت: « آنها از کدام گروه اند؟ »  گفتم: « موالي.» بر اثر شنيدن اين سخن چهره او تيره و سياه شد و گفت: «فقهي اهل يمن کيست؟» گفتم: « ابن طاووس و و فرزند او و فرزند منبه» گفت: «آنها چه مردمي هستند؟ » گفتم: «موالي.» رگ هاي او پر خون شد و به خود تکان داد و خوب توجه کرد و نشست و پرسيد: «دانشمند اهل خراسان کيست؟» جواب دادم: «عطا بن عبدالله خراساني» گفت: «او چيست؟» گفتم: «مولى مي باشد.» چهره او سياه تر و بدتر شد و من از او هراسيدم. پرسيد: “فقيه اهل شام کيست؟ گفتم: “مکحول.” پرسيد: او از كدام جمع مى باشد؟ گفتم: او نيز از موالي است. پرسيد: « فقيه جزيره عربستان كيست؟» گفتم: « ميمون بن مِهْران» پرسيد: « او مربوط به كدام جمع مى باشد؟» گفتم: « او از موالي است». آنگاه آهي کشيد و آرام گرفت؛ سپس پرسيد: «فقيه اهل کوفه کيست؟» به خدا سوگند اگر از او بيم نمي داشتم، مي گفتم: «حکم بن عتبه و عمار بن ابي سليمان است»؛ ولي چون او را آماده خشم و کين ديدم، گفتم: « ابراهيم نخعي و شعبي.» پرسيد: «نژاد آنها چيست؟» گفتم: « آنها عرب اند» گفت:  «الله اکبر!» سپس آرام گرفت.

حال ببينيم كه اين شخصيتهاى بلند قامت علمي منسوب به كجا سرزمينى اند. حسن بصرى مربوط به سرزمين ميسان كه در مرز ميان ايران و عراق واقع شده است مى باشد. محمد ابن سيرين از حوزه فرهنگى خراسان است. مجاهد و سعيد و سليمان هم از همين منطقه  بوده اند. طاوس فرزند كيسان از جمله خراسانياني بود كه كسرى به يمن فرستاده بود. عطاء بن عبدالله خراساني كه نامش بيانگر هويتش مى باشد به گفته ابن حبان از بلخ بوده است. ربيعة الرأي خراساني است. سليمان فرزند يسار خراسانى و از كسانى بود كه در خانه ميمونه همسر پيامبر اسلام پرورش يافته بود. ابن منبه از هرات بود. مكحول از فرزندان كابل بود. ميمون فرزند مهران كه از نامش پيداست مربوط به حوزه فرهنگى خراسان بود. در روايتى از ضحاك فرزند مزاحم ياد مى شود كه او هم از بلخ بود.

برخي از اين شخصيتها در دامان خانواده پيامبر تربيت يافته بودند طورى كه حسن بصري در آغوش ام سلمه همسر پيامبر بزرگ شده بود و سليمان فرزند يسار در دامان ميمونه همسر ديگر پيامبر تربيت يافته بود.

آنچه در بالا از آن ياد گرديد، دعوت به سوى ارتجاع و نژادگرايي و  «شعوبيت نوين» نه بلكه كوششى در استقامت توضيح حقايقي است كه در زير نواي دلخراش برخي رسانه هاي ماهواره اي و سياهي نبشته هاى فاشيستهايي از هر قماش و گروه پنهان مانده است. امروز هستند افرادى كه به ياد جنگهاي سعد بن ابي وقاص اشك مى ريزند غافل از اين حقيقت كه سعد و ياران او پيش از آنكه در قادسيه با ايرانيان رزم آزمايند با رهبران قوم خودشان در بدر و احد و خندق و حنين و طايف جنگيده بودند، جنگهايي كه سلمان و امثال سلمان در آن طرح خندق را ريختند و منجنيق ساختند. در قادسيه و امثال قادسيه اگر فرزندان خود اين حوزه نمى بودند - حد اقل- به گواهي تاريخ پيروزى نصيب مسلمان نمي شد. در جنگ قادسيه به گفته طبرى و ديگر مؤرخان همين «ضخم» و « مسلم» و  «عشنق» و ديگر ايرانيان بودند كه با سعد ايستادند و كفه جنگ را تغيير دادند و سعد زماني كه از مداين به كوفه رفت « قباد خراساني» را در مرز گماشت. كساني هستند كه امروز به ياد يزدگرد اشك مى ريزانند، غافل از اينكه مردم اين حوزه در آن زمان حاضر نبودند تا از يزدگرد كه هنگام فرار خويش يكهزار آشپز در آشپزخانه شاهي او خدمت مى نمودند، دفاع نمايد، تا آنكه به دست آسياب باني قصابي گرديد.

از سوى ديگر يك نكته را نبايد فراموش نمود كه تاريخ اسلام و بازيگران اين تاريخ يكهزار و چهار صد ساله هيچگاهي معصوم و مصئون از خطا نبوده اند، خطاهايي كه پيش از هر معيار ديگر در ميزان خود دين محكوم اند.

آنچه گفتيم نگاه مختصري به يك فصل مفصل است كه در مورد آن مى توان فراوان سخن گفت و در اين مقاله به همين قدر اكتفا مى نمائيم.

آيا پس از اين همه مى توان اسلام را دين تازيان ناميد و تاريخ اسلام را با ديدي فاشيستى مطالعه نمود؟ فاشيستهاي عرب و عجم از هر قماش و قبيله اي كه هستند پاسخ دهند!



نوروز در اسارت زمستان انديشه

  • PDF

nowroz_taliban_haram

در كشاكش جنگ ميان مرگ ، سرما و كرختى از يكسو و زندگى ، نسيم و نشاط از سوى ديگر ، و در فضايي كه رعد طبل جنگ مى نوازد، قوس قزح تير باران در زِه كمان گذاشته قلب كرختى را نشانه مى گيرد، آذرخش بهار با تازيانه آتشين خويش بر سينه تاريكى مى كوبد و لاله و شقايق قالين سرخ خويش را در مسير استقبال لشكريان پيروز كارزار زندگى مى گسترانند، تنور فتوا و ضد فتوا در رابطه با نوروز نيز گرم مى شود. 

نوروز دشمنان گوناگونى دارد. گروهى درد دين دارند و هدف شان پاسدارى از مرز هاى اعتقاد در برابر يورش سنتهاى آتش پرستانه است.  دسته اى با تمامى سنن فرهنگى اين خطه باستانى سر دشمنى داشته و به بهانه دين با نوروز مخالفت ورزيده و هر آنچه را كه از آن بوى تمدن كهن اين سرزمين به مشام آيد مى كوبند. جمعى ديگر خصلت و سرشت شان زمستانى است و همينكه عمامه اى بر سر پيشانى گذاشته،چشمان خويش را سرمه نموده و با جبينى ترش و چهره اى گرفته بر صدر مجلسى تند نشستند تصور مى نمايند كه گويا به خدا نزديك شده و صلاحيت دارند تا هر امرى را كه دلشان خواست حرام و يا حلال اعلام نمايند.

اگر نوروز را از گذشته هاى دور روز اعتدال بهارى ناميده اند كه در آن هم شب و روز برابر مى شوند و هم هوا معتدل مى گردد، طرفداران تجليل از آن را مى توان رهروان خط اعتدال ناميد، همانطورى كه مخالفانش را مى توان در قطار افراطگرايان زمستان طينت قرار داد. نوروز سمبول زندگي و زايش و رويش است همانطورى كه دشمنان آن سپاهيان انتحار و مرگ و تباهي اند. نوروز، روز تجليل از درخشش آفتاب و چيره شدن نور است، و مخالفان آن ساكنان مغاره ها و تاريكخانه هايي اند كه از ديدن آفتاب ، روبرو شدن با جامعه و بالآخره از نشان دادن چهره هاي شان به مردم هراس دارند.

در چند سالى كه گذشت و با استفاده از انقلاب رسانه اي، رساله ها ، مقاله ها و سخنرانيهايي مختلفى در مخالفت با جشن نوروز نشر شد كه زير بناي تمامى آنها حديثي بوده كه از سوي انس بن مالك (رض) روايت شده است. در اين مقاله ما سعي خواهيم ورزيد تا نگاهي دو باره به همين حديث افگنده و ابعاد مختلف آن را مورد بررسي قرار دهيم. متن اين حديث در كتاب "الصلاة" باب "صلاة العيدين" سنن ابوداود چنين آمده است: "حدثنا موسى بن إسمعيل حدثنا حماد عن حميد عَنْ أَنَسٍ - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ - قَالَ : قَدِمَ النَّبِيُّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - الْمَدِينَةَ، وَلَهُمْ يَوْمَانِ يَلْعَبُونَ فِيهِمَا، فَقَالَ: ( مَا هَذَانِ الْيَوْمَانِ)؟ قَالُوا: كُنَّا نَلْعَبُ فِيهِمَا فِي الْجَاهِلِيَّةِ. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - قَدْ أَبْدَلَكُمُ اللَّهُ بِهِمَا خَيْرًا مِنْهُمَا: يَوْمَ الْأَضْحَى، وَيَوْمَ الْفِطْرِ." عون المعبود شرح سنن أبي داؤد، نگارش ابوالطيب محمد شمس الدين عظيم آبادي، چاپ دوم، جزء سوم، صفحه 485-486،  المكتبة السلفية، المدينة المنورة، المملكة العرية السعودية، 1968

يعني: " موسى فرزند اسماعيل از حماد و حماد از حميد و حميد از انس رضي الله عنه روايت مى كنند كه گفت: زمانى كه پيامبر (ص) وارد مدينه شد ديد كه مردم دو روزى داشتند كه در آن دو مناسبت به بازى مى پرداختند. پيامبر فرمودند: «اين چه روزهايى است؟». گفتند: ما در دوران جاهليت در اين دو روز به بازى و سرگرمى مى پرداختيم. پيامبر خدا در پاسخ فرمودند: «خداوند دو روز بهترى را جاگزين آنها كرده است: عيد قربان و عيد فطر».

محمد شمس الحق عظيم آبادى مؤلف عون المعبود كه از معروفترين شارحان سنن أبو داود بوده و صد سال پيش در هندوستان مى زيست، در شرح اين حديث مى نويسد: "زماني كه پيامبر اسلام از مكه به مدينه هجرت نمود، در مدينه مردم از دو روز تجليل به عمل مى آورند كه به باور شارحان حديث يكى نوروز بود و ديگرش مهرگان. در قاموس آمده است كه نوروز نخستين روز سال است و در روز مشهور نوروز كه سال خورشيدى با آن آغاز مى گردد - همان طورى كه در اول محرم سال قمرى شروع مى شود- آفتاب به برج حمل مى رسد. اما مهرگان در اول برج ميزان مى آيد (و بدينصورت) در مقابل نوروز قرار مى گيرد. هوا در نوروز و مهرگان معتدل مى شود و شب و روز با هم مساوى مى گردند و چنين بر مى آيد كه دانشمندان پيشين علم فلك در زمان خويش اين دو روز را از همين جهت براي بازى و سرگرمى گزيده و سپس معاصران شان به تقليد از حكيمان پرداختند؛ چون آن گروه را صاحبان عقل كامل مى دانستند، سپس پيامبران آمدند و آنچه را كه حكيمان بنا كرده بودند باطل اعلام نمودند. شارح سنن ابو داود اضافه مى كند كه اسلام اين دو جشن را به دو عيدي تبديل نمود كه هم در دنيا و هم در آخرت برترى دارند. عظيم آبادى باز از طيبي نقل مى نمايد كه خوشى و سرور در اين دو روز جائز نبوده و سپس از ابوحفص كبير ياد مى نمايد كه گفته اند هرگاه كسي در اين روز تخمى را به مشركى برسم تعظيم اين روز تقديم دارد به خدا كفر ورزيده و عملش ضايع خواهد بود." پايان سخن عظيم آبادي شارح سنن ابو داود.

حال توجه خواننده را به چند نكته جلب مى نمائيم:

نكته اول:

اگر به اسناد اين حديث نگاهى افگنده شود، به راويان ذيل بر مى خوريم: موسى، حماد، حميد، و انس بن مالك. در جمع اين چهار راوى دانشمندان رشته جرح وتعديل در مورد حميد سخناني گفته اند كه بايد بدان توجه نمود.

امام ذهبي در (سير اعلام النبلاء) چنين گفته است: حميد فرزند أبى حميد طويل، كنيه اش ابو عبيده بصرى بوده و در مورد اسم پدرش سخنانى گفته شده كه مشهور ترين آنها تيرويه و زادويه و داور و مهران و طرخان و امثال آن بوده است. تولدش در سال شصت و هشت و از انس بن مالك و ثابت البنانى و ديگران روايت نموده است و گفته مى شود كه پدرش در سال چهل و چهار هجرى در كابل اسير شده است. يحيى بن معين او را ثقه خوانده و ابن حبان و ابن حجر  و نسائي و حماد و ذهبي و ابن خراش و گروهي ديگر گفته اند بيشتر احاديثى را كه حميد از انس روايت نموده، آنها را از ثابت و يا هم قتاده شنيده ولى هنگام روايت اسمى از آنها نبرده است.  ابوداود از شعبه نقل مى كند كه حميد از انس تنها پنج حديث روايت نموده است، و ابو عبيده حداد روايتهاى حميد از انس را بيست و چهار  حديث مى داند. آري! گروهي بزرگي از محدثان و دانشمندان رشته حديث حميد را مدلس خوانده اند. تدلیس در لغت به معنای کتمان کردن و پوشاندن آمده است و مدلس به آن راوي حديث گفته مي شود كه حديثي را در حالى كه از كسى نشنيده ولي آن را طورى روايت مى كند كه شنونده و ياخواننده تصور  مى نمايد كه گويا آن را شنيده است. خلاصه سخن اينكه تدليس مى تواند حديثى را تضعيف نموده و در بسا موارد از اعتبار ساقط سازد.

ابن حجر در كتاب (التهذيب) از ابوبكر برديجى نقل مى كند كه روايات حميد به استثناى احاديثى كه به صيغه "انس به من گفت" آمده، ديگرانش قابل احتجاج و استدلال نيستند. امام ذهبى مى گويد احاديثى كه حميد از انس به صيغه (شنيدم) روايت نموده قابل قبول اند. ابن حجر همچنان در (هدى الساري) مى نويسد كه حميد در قسمت احاديثى كه از انس روايت نموده است تدليس مى نمود، او در حقيقت آن احاديث را از ثابت و ديگران شنيده بود.

ابن حجر همچنان در (طبقات المدلسين)  مى گويد كه حميد كثير التدليس بود و حتى گفته مى شود كه بيشتر روايات او از ثابت و قتاده بوده است و فراموش نبايد كرد كه قتاده خود نيز نزد گروهي از محدثان مدلس بوده است. ابن حجر ، حميد الطويل را در جمع مدلسان درجه سوم به شمار آورده و اين گروه كسانى اند كه به كثرت تدليس شهرت داشته و امامان تنها به آن عده از روايات اين دسته اعتماد نموده اند كه در آن به صراحت گفته اند كه گويا حديث مورد نظر را خود شنيده اند. گروهى از دانشمندان طورى كه ابن حجر نقل مى كند حميد را به خاطر نزديكى اش با دربار خلفا و سلاطين نقد نموده و عدالت و صلاحيتش را در امر روايت زير سوال برده اند.

 نكته دوم:

در متن اين حديث و در سخن پيامبر اسلام ذكرى از نوروز و مهرگان نيامده است بلكه همانطورى كه مرحوم عظيم آبادى مى نويسد اين شارحان حديث بوده اند كه اشاره پيامبر را به نوروز و مهرگان معطوف دانسته اند. هدف عظيم آبادي از شارحان شايد ملا علي قارى باشد، در حالي كه ملا علي قاري روايت ديگرى نيز دارد كه مى توان در امر جواز نوروز به آن استناد نمود. پرسش اينست كه آيا برداشت و تصور شارحى از يك متن مى تواند اساس تحريم و تحليل امري قرار گيرد؟

 نكته سوم:

 اگر اين حديث در مورد نوروز و مهرگان هم بوده باشد باز ما به يك مشكل ديگر بر مى خوريم. در اصول حديث احناف اصطلاحي وجود دارد كه آن را (عموم بلوا) مي نامند. عموم بلوا به مسايلى اطلاق مي گردد كه به عموم مردم يك جامعه ارتباط مى گيرد. به اين مفهوم كه اگر در شهرى تنها يك نفر شهادت دهد كه گويا هلال عيد را ديده است شهادتش قابل قبول نيست. و اگر فردى در نماز جمعه بيايد و به امام بگويد كه ايشان به جاى دو ركعت يك ركعت نماز گذارده اند، و او يگانه نمازگذارى در جمع تمامى نماز گذاران باشد كه چنين ادعايى كرده است، ولو كه انساني بسيار صادق و پرهيزگار هم باشد باز هم سخنش اعتبار ندارد. در چنين حالاتى امامان فقه حنفى معتقد اند كه اگر حديثى شهرت حاصل نكند و به تواتر نرسد نمى تواند تا مرحله ثبوت يك حكمى ارتقا نمايد كه آن حكم پيوسته تكرار مى شود و به جمع بزرگى از افراد جامعه ارتباط دارد. حنفى ها مي گويند كه در همچو موارد حديثي كه به زندگى و عملكرد تمامى و يا بخش اعظم مكلفان جامعه ارتباط داشته ولي به شهرت و يا تواتر نرسيده است؛ اين عدم شهرت و عدم تواتر بنياد آن روايت را سست مي سازد؛ زيرا به عملى ارتباط مي گيرد كه در سطح گسترده اى به وقوع مي پيوندد. در همچو موارد اگر حديثى از سوى يك صحابى روايت شود ولو كه سند آن قوى هم باشد باز هم نمى تواند اساس حرمت و يا وجوب امرى قرار گيرد. امام جصاص و كمال بن الهمام و گروه ديگرى از اين بزرگان معتقد بودند كه خبر واحد مربوط به مسايل عموم بلوا تنها در مورد اباحت و استحباب قابل تطبيق بوده و نمى تواند امرى را حرام و يا واجب قرار دهد.

زمانى كه پيامبر اسلام به مدينه هجرت نمودند راوى اين حديث انس بن مالك كودكي ده ساله بود. پرسش اينست كه در جمع هزاران صحابى پيامبر اسلام آيا تنها يك نفر اين حديث را شنيد و روايت نمود؟ و باز از جمع تابعين چرا حميد طويل يگانه شخصي است كه اين حديث را روايت نموده است. سخن بر سر عدالت حضرت انس نيست، صحابى بزرگوارى كه ده سال تمام در خدمت پيامبر اسلام بوده و بخش بزرگ ميراث ادبي پيامبر را روايت نموده است، بلكه سخن بر سر اينست كه تجليل سالانه و پيوسته يك جامعه از يك مناسبت كارى است كه به زندگى فرد فرد آنها و تمامى اجتماع رابطه مى گيرد و احاديث مربوط به همچو مسايل بايد از سوى جمعى روايت شود نه يك فرد، همانطورى كه اصوليها در بحث بلواى عام مطرح نموده اند. نا گفته نبايد گذاشت كه ياران پيامبر در روايت احاديثي كه رابطه به احكام داشته اند حرص شديدى از خود نشان مى دادند كه كتابهاي فقه و احاديث احكام شاهد اين ادعا است.

 نكته چهارم:

 اگر از مسئله بلواى عام هم بگذريم باز هم اشكال ديگرى مطرح مى شود. در حديث ديگرى كه احمد بن حنبل از انس بن مالك روايت نموده است، ايشان روزه گرفتن در مناسبت نوروز را مكروه خوانده اند ، در حالى كه روزه امرى تعبدى است و تخصيص دادن آن به روزى معين بدون آنكه شارع بر آن اشاره نموده باشد امرى است خطرناك. پرسش اينست كه چطور مى توان ادعا نمود كه انس بن مالك روزه گرفتن در نوروز را مكروه مى دانست و لي تجليل از آن را حرام مى پنداشت. حديث ياد شده در مسند احمد و "اقتضاء الصراط المستقيم" نوشته احمد ابن تيمية آمده است.

 نكته پنجم:

عظيم آبادى وشايد ايشان از زبان شارحان پيشين اين حديث علت گزينش روز هاى نوروز و مهرگان را به خاطر معتدل بودن هوا و برابر بودن شب و روز براى بازى و سرگرمى دانسته و آن را به حكيمان نسبت مى دهد، وباز مى نويسد كه پيامبران آمدند تا آنچه را كه حكيمان بنا كرده بودند باطل اعلام نمايند. شارح گرامى نگفته اند كه چرا پيامبران سخن حكيمان را در همچو موارد باطل اعلام نموده اند و علت اين بطلان چه بوده است؟ آيا علت همين است كه در موسمى معتدل بازى صورت نگيرد؟ و آيا مى توان گفت كه حكمت و نبوت در برابر هم قرار دارند؟

 نكته ششم:

 در حديث روايت شده از انس بن مالك نكته ديگري جلب توجه مى نمايد كه با نا ديده گرفتن آن نمى توان برداشت درستى از حديث داشت و آن واژه عيد مى باشد. براى فهم درست واژه عيد بايد به سخنان ديگر پيامبر اسلام رجوع نمود. در حديثى كه ابو داود از ابو هريره روايت نموده پيامبر مى فرمايد: " لا تجعلوا بيوتكم قبورا ولا تجعلوا قبري عيدا وصلوا علي فإن صلاتكم تبلغني حيث كنتم". يعني: از خانه هاى تان قبرستان و از قبر من عيد نسازيد وبر من درود  بفرستيد زيرا درود شما هر جايي كه باشيد به من خواهد رسيد". شارحان گفته اند كه هدف بخش نخست اين حديت اينست كه در خانه هاى تان نماز را برپا داريد و دعاكنيد و قرآن بخوانيد زيرا خانه خالى از عبادت شباهت به قبر دارد. آنچه هر سه ركن اين حديث را بهم پيوند مى دهد عبادت است ، به اين معنى كه پيامبر مى فرمايد در خانه هاى تان نماز برپا داريد وقبر مرا عبادت نكنيد زيرا درود شما در هر جايي كه باشيد برايم خواهد رسيد. اينكه واژه عيد به قبر نسبت داده شده است به مفهوم اينست كه قبر  پيامبر معبدى نشود همانطورى كه در احاديث ديگر مى گويد قبر مرا چون بتى عبادت نكنيد و يا چون بنى اسرائيل كه گور پيامبران شان را سجده گاهى براى خويش ساختند قبر مرا نيز معبدى نسازيد. آنچه از اين حديث دانسته مى شود اينست كه عيد به مفهوم دينى آن پيوندى ناگسستنى با عبادت و نيايش دارد. به اين معنى كه اگر كسي معتقد به ديني بودن جشن نوروز بوده و اين مناسبت را از لحاظ دينى چون عيد فطر و عيد قربان بداند، در آن حال مى توان فتوا داد و آن را تحريم نمود.

در حديث انس بن مالك همچنان ديديم كه پيامبر مى گويد " قَدْ أَبْدَلَكُمُ اللَّهُ" يعنى اينكه خداوند عيد فطر و اضحى را جاگزين دو عيد قبلى نموده است. در اينجا بايد متوجه بود كه تعيين امرى از سوى خداوند داراى مفهومى عبادى است. خلاصه سخن اينكه هرگاه مناسبتى داراى صيغه عبادتى نباشد نمى توان آن را تحريم نمود، اگر چنين باشد پس بايد مناسبتهاى زيادى در زندگى روز مره ما الغا شوند كه هيچكسى چنين نگفته است. اگر چنين مي بود پس مسافرت اعضاى خانواده در رخصتى هاى تابستان به اينسو و آنسو هم بايد حرام مي بود چرا اينكه مردم هر سال آن را و بصورت دسته جمعى انجام مى دهند و در آن تاريخ معين خوشي و سرور زندگى شان را فرا مى گيرد.

 نكته هفتم:

 اگر دو پا را در يك كفش گذاشته و بر سر حرمت اين مناسبت تأكيد نموده و تمامى موارد ياد شده را ناديده انگاريم باز هم مى بينيم كه اشكالى ديگر مطرح مى شود. بر مبناى اين حديث پيامبر فرموده اند: «خداوند دو روز بهترى را جاگزين آن دو روز اولى كرده است: عيد قربان و عيد فطر». تمامى كسانى كه پيرامون حرمت تجليل از نوروز نوشته و يا سخن گفته اند بيشتر از همه بر اصل جاگزينى در متن حديث تأكيد نموده اند. اما اگر به نصوص قرآن و حديث رجوع شود ديده خواهد شد كه كار برد "خيريت" و يا "بهتر بودن" در يك متن نمى تواند دليلي بر حرمت يك مسئله باشد. بيائيد براى فهم درستتر "خيرا منهما" به قرآن مراجعه نمائيم. قرآن كريم در آيت 61 سوره البقره مى فرمايد: (وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نَّصْبِرَ عَلَىَ طَعَامٍ وَاحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنبِتُ الأَرْضُ مِن بَقْلِهَا وَقِثَّآئِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ)، يعني: (و چون گفتيد اى موسى هرگز بر يك [نوع] خوراك تاب نياوريم از خداى خود براى ما بخواه تا از آنچه زمين مى‏روياند از [قبيل] سبزى و خيار و سير و عدس و پياز براى ما بروياند [موسى] گفت آيا به جاى چيز بهتر خواهان چيز پست ‏تريد). اين آيت اشاره به همان خواسته بنى اسرائيل است كه اشتهاى سبزى و خيار و سير و عدس و پياز به اصطلاح بر سر شان زده بود و آن را بر (من) و (سلوى) ترجيح مى دادند. از متن اين آيت هيچ مفسرى چنين استنباط نكرده است كه گويا بادرنگ وسبزى و دال و سير و پياز بر آنها حرام گرديد بلكه آنچه فهميده مى شود فضيلت "من" و "سلوى" بر مواد غذايي ياد شده است. در احاديث پيامبر هم واژه "خيرا منها" مفهوم حرمت را نمى رساند. ما حديثى داريم كه پيامبر اسلام همين واژه را در مقام مقايسه ميان همسران خويش "خديجه و عائشه" بكار برده اند. عائشه صديقه روايت مى كند كه پيامبر اسلام عادت داشت خديجه را به خوبي ياد نمايد، روزى از  خديجه به نيكى ياد نمود و من در پاسخ ايشان گفتم: "هل كانت إلا عجوزاً قد أبدلك الله خيراً منها"، يعني: "او پيره زنى بيش نبود و خداوند زن بهترى نصيب تان نموده است"، پيامبر با شنيدن اين پاسخ به خشم آمد و گفت: " لا والله ما أبدلني الله خيراً منها"  يعني: "نه، سوگند به خدا كسى را كه جاگزين او نموده از او بهتر نيست". در اين متن نيز هم هدف پيامبر و هم هدف عائشه همسر ايشان اثبات فضيلت يكى بر ديگر بوده نه خط بطلان كشيدن به يكى از آن دو همسر بزرگوار پيامبر اسلام.

 نكته هشتم:

هنگام شرح اين حديث به فتوايي منسوب به ابوحفص كبير بر مى خوريم. ابوحفص كبير شخصيت بزرگى است كه محدثى چون امام بخارى در دامان او پرورش يافت و او مؤسس نخستين مدرسه و نخستين كتابخانه در تاريخ مسلمانها مى باشد. ولي جاى تعجب اينجاست كه  آنچه از ابوحفص براى ما مانده و آنرا بار بار تكرار مى كنيم همين فتواى اوست. اگر اسم ابوحفص را از طريق گوگل جستجو نمائيم، در تمامى نتايجى كه بدست خواهيم آورد اسم او را تنها در  پيوند به همين فتوايي خواهيم يافت كه اهداي تخم مرغ را در روز نوروز مساوي به كفر مى داند. پرسش اينست كه آيا ابوحفص در تمامى عمر خويش همين يك فتوا را صادر نموده و سپس دست از كار شسته بود؟

يكى از كار هايي كه فرزند ابو حفص كه خود امام و ادامه دهنده راه پدر بود نمود پشتيباني از بنيانگذار سلسله ساماني امير اسماعيل و ايستادن در كنار او  بود. و از سوى ديگر مى خوانيم كه امير اسماعيل سامانى در سال 892 ميلادى رياضيدانان خراسان را خواست تا تقويم كشور را باز نويسى نموده و نوروز را در نقطه اى قرار دهند كه همزمان با گذر آفتاب از خط استوا باشد.  چنانچه پادشان ساماني نوروز را از آغاز تا انجام دولت شان با شوكت خاصى تجليل مى نمودند. پرسش در اين است كه اگر تجليل از نوروز معادل به كفر باشد پس چرا بنيانگذار اين سلسله كه به نيروى ابوحفص صغير فرزند ابو حفص كبير روى كار آمده بود آن را تجليل مى نمود؟ و در اين زمينه تاريخ شاهد هيچگونه واكنشي از سوى او نبوده است.

ابوحفص كبير حنفي بود و امام ابو حنيفه هم در عصر منصور عباسي  مى زيست در حالي كه خليفه مذكور هم نوروز و هم مهرگان را تجليل مى نمود. ابو حنيفه و ياران او كه نه تنها احكام قضاياي خورد و بزرگ زمان خود شان را بيان نموده بلكه احكام قضايايي فرضي را هم جستجو نموده براى آيندگان به ميراث گذاشته اند، چرا در  زمينه بزرگداشت از نوروز فتوايي از امام و يا شاگردانش "محمد و ابو يوسف و زفر" به يادگار نمانده است؟ آنها در آن زمان - كه بيشتر از هزار سال از آن مى گذرد و چيزى بنام طياره "هواپيما" وجود نداشت- از همديگر مي پرسيدند كه اگر فردي بر پشت پرنده اي سوار شده و جهت اداى حج و يا عمره به سوى مكه پرواز نمايد، احرامش را در كجا بر تن نمايد؟  در آن زمان برخي بر اين افتراضات فقهي آن دانشمندان مى خنديدند بي خبر از آنكه روزي مردم به وسيله پرنده هايي آهنين به سوى حج پرواز مى نمايند.  پرسش اينست كه اگر تجليل از نوروز اين قدر حرام مى بود چرا فتوايي از آنها در دايرة المعارفهاي ضخيم فقهي شان درج نيست؟ اگر گفته شود كه آنهايي كه معتقد به جايز بودن اين مناسبت اند آنها نيز در اين زمينه فتوايي در دست ندارند، در پاسخ خواهيم گفت كه در اصول فقه و بر مبناي تمامي مذاهب اسلامي "الاصل في الاشياء الاباحة" يعني: اصل در اشياء جايز بودن آنها است، از همين لحاظ ابراز  دليل وظيفه كسي است كه اعتقاد به حرمت چيزى داشته باشد نه به جواز آن.

نكته نهم:

اما اينكه چرا خواجه ابوحفص كبير اهداى تخم به مشركان را مساوى به شرك دانسته علت ديگرى داشته است. علتي كه بيشتر به تخم مرغ رابطه داشته است تا به نوروز. به اين مفهوم كه هديه دادن تخم مرغ ريشه در باور هاي بت پرستانه دارد كه از هزاران سو بدينسو رواج داشته است. در پندار هاى دينى فينيفي ها، يونانيها، مصري ها و هندي ها رابطه اي ميان خدا و آفرينش و تخم مرغ موجود بوده است. به عبارت ديگر: آنها خدا را در تخم مرغ مى ديدند. يكي از اين پندار ها اين بود كه شب آبستن شد و از او تخمي به دنيا آمد و همان تخم هسته نظام آفرينش قرار گرفت. مصريهاى قديم تخم مرغ را رنگ نموده و تقديم خدايان شان مى نمودند. يكي از نظريات بسيار رايج در ميان مصريهاى عصر فرعوني اين بود كه خداي آفتاب از دل نخستين تخم در جهان بيرون شد و سپس به آسمان عروج نمود. از دوره هاي بسيار پيش تا عصر ابو حفص كبير و تا امروز، همزمان با جشن نوروز دو مناسبت دينى ديگر تجليل مى شود كه يكى مربوط به مسيحى ها مى شود و ديگرش به يهودي ها تعلق دارد. مسيحى ها عيد خود را "عيد الفصح" مي نامند كه در غرب به نام "ايستر" شهرت يافته است. مسيحى ها را باور بر اينست كه در اين روز عيسى عليه السلام از گور بر خاست و از همين لحاظ آن را "عيد قيامت" نيز خوانند. همزمان با همين مناسبت يهودي ها عيد ديگري دارند كه آن را "پساك" خوانند. يهوديها معتقد اند كه در اين روز خداوند قبيله "بني اسرائيل" را  از دست مصري ها نجات داد. يكي از آداب و رسوم اين جشن در ميان پيروان هر دو دين رنگ كردن تخم مرغ و اهداي آن به همديگر است كه مفهومي نمادين داشته و همين امروز در تمامي جوامع مسيحى و يهودي رايج است. برخي تخمهاي پلاستيكي را از بازار مي خرند و به همديگر تحفه مى دهند. نويسنده اين سطور معتقد است كه سخن ابو حفص و فتواي او در زمينه همين اعتقاد ديني به تخم و آداب و رسوم اين دو عيد بيان شده است. علامه محمد اقبال لاهوري در رساله گرانسنگ "احياي فكر ديني در اسلام" مى نويسد كه امام ابو حنيفه آمد و فقه رأي و درايت را اساس گذاشت تا براى ما بفهماند كه هنگام مطالعه سخن خدا و پيامبر بايد عقل ما نيز حضور داشته باشد، ولي "برخي" از پيروان آن امام بزرگ آمدند تا سخنان خود آن امام را در غياب عقل مطالعه نمايند.

در پايان يك نكته مهم را نبايد فراموش نمود و آن اينست كه پيروان اديان مختلفي در امتداد تاريخ شان نوروز را با خرافات آلوده ساخته و با افسانه و اسطوره عجين ساخته اند. هم زردشتى ها اين كار را كرده اند هم مسيحي ها و هم مسلمانان، بي خبر از اينكه  نوروز به هيچ دينى مربوط نبوده و  به هيچ مذهبي پيوند ندارد. نوروز را خداوند در صبحدم هستي آفريد و تا زماني كه زمين به دور خورشيد مي چرخد نوروز هم وجود خواهد داشت. انتخاب نوروز نه به خاطر تخت نشيني يك شاه و پيروزي شاه ديگري بوده است طورى كه دانشمندان بزرگي چون ابو ريحان البيروني و فردوسي و ديگران بدون هيچ سند معتبر تاريخى افسانه بافته اند. جشن نوروز دست كم پنجهزار سال مى شود كه بر پايه علوم رياضي ، دانش فلك و تجربه و بر مبناي نياز هاي طبيعي بر خاسته از اوضاع و شرايط كشاورزي و دامپرورى از سوى ملل مختلف و تمدنهاي گوناگوني تجليل مى شود. در شرايطي كه كشور ما بسر مي برد گروهي آمدند و زخم ديگر ي بر سينه نوروز گذاشتند و آن  سياسي ساختن اين مناسبت غير سياسي است كه با نوروز و فلسفه وجودي آن سازگارى ندارد. نوروز را بايد از دست افسانه و اسطوره و خرافه و سياست و تحجر نجات داد.

در رابطه به نوروز سخنان زيادي گفته شده و ما با كوهي از سؤفهم روبرو هستيم، اگر حيات باقي بود رساله مفصلي را بر آن تخصيص داده و  به اندازه فهم متواضعي كه از دين و رابطه اش با نوروز داريم برداشت خويش را در پيشگاه خواننده عزيز قرار خواهيم داد تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد. 


تقدم «اخلاق» بر «دین»

  • PDF

ethics

میگویند  جوامع اسلامی بیشتر از اینکه توجه به اخلاق داشته باشد، برعکس برفقه توجه داشته است. این همه توجه و آثار عظیم فقهی درتمدن اسلامی جا را برای اخلاق و اخلاقی زیستن تنگ کرده است. همانگونه که متفکران اسلامی به این  مسله اتفاق نظر دارند که محوریت اصلی در تمدن اسلامی بافقه بوده است نه با سایر علوم مانند فلسفه و عرفان.

اما چرا در جوامع اسلامی اخلاق اینقدر لاغر و بی روح بوده است؟ چرا اینقدر کم لطفی و حتی گفته میتوانیم بی مهری تام در برابر اخلاق وجود داشته است؟

فکر میکنم پاسخ اجمالی ایکه میتواند تاحدی عقل را قانع سازد همان فقه محوری و مرکز گریزی از اصل ارزش ها بوده است. مناسک محوری، ظاهرگرایی و تکیه محض بر تقلید، عوامل عمده و اساسی این بی مهری های متداوم بوده است. البته در کنار این همه ناهنجاری ها وجود نظام های سیاسی مستبد و عوام فریب نیز در این بی راهه تاریخ موثر و نقش آفرین بوده است. متفکرین بزرگ گفته اند که در جوامع استبدادی اخلاق رشد نمی کند، آنچه زار ونحیف میشود اخلاق است و آنچه رشد سرطانی مییابد ضد ارزش هاست.

اما حرف ما بر محور اخلاق میچرخد. نخست باید دانست که اخلاق چیست و در معنی عام کلمه چگونه تعریفی از اخلاق داریم.

متفکرین  و عالمان اخلاق تعاریف زیادی  بدست داده اند که« اخلاق عبارت از هنجار ها و ارزشهای که رهنمای عمل و اندیشه است. وهمچنان گفته اند: اخلاق به کلیه رفتارهای آگاهانه و آزادانه ای گفته می شود که برای کلیه انسانها قابل تحسین یا تقبیح باشد.»

اخلاق میتواند تعاریف مختلفی داشته باشد که از آن میگذریم.

در جوامع دینی به ویژه جامعه اسلامی اخلاق شکل دیگری دارد. کسانیکه جامه روحیانیت برتن دارند، همه ارزش ها ازجمله ارزشهای اخلاقی را برگرفته از دین میدانند . اما هستند کسانیکه با توجه به ابعاد وسیع این مقوله شریف آنرا فراتر از دین میدانند. اینجا پرسشهای پدید می آید که آیا دین مقدم بر اخلاق است یا اخلاق مقدم بر دین ؟

در اسلام سنتی تقدم بر دین است . دیدگاه سنتی مبتنی بر این اندیشه است که اخلاق در پرتو دین میتواند معنی پیدا کند. و یاهم پاره ای معتقد اند اخلاق بدون دین اصلا وجود ندارد.

اما در مقابل دیدگاه سکولار استاده است . سکولار ها معتقد اند حوزه دین از اخلاق کاملا مجزا است و اخلاق به لحاظ معرفت شناختی، وجود شناختی هم مستقل از دین است و هم مقدم بر آن. سکولار ها منشاء اخلاق را عقل و وجدان اخلاقی میدانند در حالیکه نگاه سنتی به دین منشاء اخلاق را دین میدانند.

پاره ای از نواندیشان دینی به لحاظ وجود شناسی معتقد اند که احکام اخلاقی بخشی از مستقلات عقلیه اند.

دیدگاه نواندیشان دینی نیز تا حد زیادی همین نگاه سکولار ها را از دین و اخلاق بیان میکند. اما نکته ای را که نواندیشان دینی اضافه میکنند این است اگر اخلاق را مقدم بر دین بدانیم، آنگاه اخلاق مبناء و اساسی میشود برای دین داری و دین شناسی. روشنفکران  و نو اندیشان دینی معتقد اند که ترکیب  اصول و ارزش های اخلاقی با باورهای دینی میتواند اخلاقی زیستن را درمیان دینداران بیشتر سازد.

نو اندیشان دینی میگویند زمانیکه اصول و ارزشهای اخلاقی با باورهای دینی ترکیب میشود، نتیجه این ترکیب متولد شدن مصادیق جدیدی است برای همان اصول اخلاقی.

مثالی که میتواند توضیح بیشتری براین مسله داشته باشد این است که اگر دو فرد را مدنظر بگیریم که یکی اعتقادات دینی ندارد و دیگری دارای باور های دینی است.

اگر فردی که اعتقادات دینی ندارد دروغ بگوید در حقیقت یک کار غیر اخلاقی را انجام داده است . اما فردی که دارای باورهای دینی است دروغ بگوید در عین زمان سه اصل اخلاقی را نقض و زیر پاه کرده است. یکی اینکه دروغ گفته است. دوم اینکه کفران نعمت کرده است و سوم اینکه در امانت خیانت ورزیده است.

به این اساس دین در پرتو اخلاق میتواند کمک مضاعف در اخلاقی زیستن داشته باشد. اما در سیر و تحول دین دیده شده که دین میتواند نقش خیلی مخربی پیدا کند. وقتی میگویم دین، هدف ما فهم دین است.  زمانیکه حکم به قتل و انگیزه به  انتحار میدهد. این نقش دین بنیاد اخلاقی زیستن را واژگون ساخته و دین وسیله ای میشود برای تخریب و بر اندازی بنیاد های سالم جامعه اجتماعی. با تاسف فراوان که کارکرد دین  در جامعه ما بیشتر مخرب بوده است تا اخلاقی و در پرتو اخلاق.

 وقتی به مسیر تاریخ و گذر زمان مینگریم، درمی یابیم که تلقی غربی ها از اخلاق و مسلمانان از اخلاق متفاوت بوده است. غربی ها که بیشتر بر تقدم و مستقل بودن اخلاق از دین توجه دارند و مبناء و منشاء اخلاق را عقل و وجدان اخلاقی میدانند بر تمایز اخلاق مرسوم و اخلاق آرمانی معتقد اند در حالیکه دین مرسوم و موجود را می پذیرند اما به دین آرمانی معتقد نیستند.

ابوالقاسم فنایی نواندیش دینی معاصر ایران کتابی دارد تحت عنوان «دین در ترازوی اخلاق» وی در کتاب خود نکته سنجی های بسیار ظریفی پیرامون اخلاق، رابطه آن با دین دارند . در آن کتاب تفاوت های دیدگاه مسلمانان و غربی ها از اخلاق را تبیین نموده اند که شایسته تذکر است. وی مینویسد : « ازنظرمسلمانان اخلاق بالذات مقوله ای فردی و اخروی بشمار میرود، یعنی با درون و روان آدمی سروکار داردو معطوف به اصلاح و تهذیب و پیرایش نفس و  روان آدمی و متکفل سعادت و فلاح و رستگاری اخروی شخص فاعل است و نقش آن در تنظیم روابط اجتماعی بالغرض و تٌبعی است.»

اما دیدگاه غرب از اخلاق خصوصاً دنیای مدرن را متکی بر عوارض و نگرش زیر بیان کرده اند:« در جهان مدرن امروزی غرب، اخلاق اولاً و بالذات نهادی اجتماعی به شمار میرود، که ناظر به روابط افراد و سایر نهادهای اجتماعی و مبنایی برای همکاری جمعی است و نقش و کارد اصلی و اولیه آن تاًمین و تضمین رفاه و خوشبختی جمعی و دنیوی میباشد و تاثیر آن در کمال و سعادت فردی و اخروی بالعرض و تَبعی است. فلسفه اخلاق در تمدن غرب دقیقا همان نقش و جایگاهی را دارد که فقه در تمدن اسلامی داردو فلسفه اخلاق در حقیقت فقه جهان مدرن و فیلسوفان اخلاق، فقیهان جهان مدرن اند.»

نکته مهم و اساسی که نواندیشان دینی بدان معتقد اند جایگاه و نقش اخلاق و فقه در جوامع غربی و اسلام است. فقه محوری و تاکید فراوان فقها به احکام عبادی (عبادات بدنی) دین و شریعت را از کارکرد اصلی و اساسی آن که تکیه بر محور توحید و اهداف اخلاقی و معنوی است کنار زده است. این حرفی است که صد ها سال قبل امام غزالی بخوبی بدان پی برده بود. حرف او در این زمینه صراحت دارد و ابهامی در آن دیده نمی شود. اومیگفت« اخلاق در پای فقه قربانی شده است.»

همانگونه که در شروع کلام گفتیم، وقتی به منابر مساجد نگاه میکنیم  میبینیم که عطف توجه به فقه بوده است. چگونه نماز باید گذارد، چه گونه مراسم حج را به جا باید آورد، چگونه باید وضوگرفت و...

اما به ندرت دیده شده که یک روحانی (ملا ویا مولوی) از فضیلت های اخلاقی، که ریشه در روابط سالم اجتماعی دارد حرفی به میان آورده باشد. این بی مهری های سهمگین بر پیکر اخلاق، جامعه اسلامی خصوصا جامعه ما را چنان به سوی بد اخلاقی، روابط ناسالم اجتماعی، بی تفاوتی ها ضد ارزش های اخلاقی یعنی دروغ گفتن، ریاورزیدن، غیبت کردن، خشونت ورزیدن، تعدی و تجاوز روا داشتن و... سوق داده است که عنان از دست همه رفته است. اگر مبالغه نکرده باشم همیشه و خاصتا در ادای نماز های جمعه تاکید پیش نماز ها بر ادای نماز است. همیشه گفته میشود نماز ستون دین است، نماز حرف زدن با خداوند است، کسانیکه نماز های پنجگانه را ادا نمی کنند به انواع گوناگون مصایب و عضب خداوند دچار خواهند شد و از این قبیل حرف ها.

اما یک روز گفته نشد که چرا نماز میخوانیم؟ چرا روزه میگیرم؟ چرا حج میکنیم؟

وقتی ما خدای متعال را بی نیاز از همه چیز میدانیم پس چرا خداوند تاکید بر خواندن نماز گرفتن روزه دارد؟

اگر دقیق و عمیق بر این آموزه های قرآنی نگاه شود چیزی که پیامبر و کتاب خدا دنبال آن بوده است توحید و مکارم اخلاقی بوده است. اخلاقی زیستن محوری ترین و اساسی ترین عنصریست که در قرآن و احادیث پیامبر صراحت دارد. پیامبر بعداز ماه ها خلوت در غار حرا که بر فراز شهر مکه بود. به یک نگاه از مردم و اجتماع موجود منفصل و به خدا متصل گردید. در اثر این مرتاض ها و تهذیب نفس آماده پذیرش سخن خدا گردید که جهانی خبر برای بشریت و خاصتا برای اعراب بادیه نشین قرن شش و هفت میلادی داشت . وقتی اعراب قرن هفتم میلادی را مطالعه میکنم واقعا درمی یابیم که جامعه انسانی آن قوم و آن سرزمین به سوی نابودی روان بود. آن سرزمین به هدایت گر نیاز داشت تا فضایل اخلاقی را جانشین ضد اخلاقیات بسازد. مردم را از پراگنده گی درپرستش  معبودها، به پرستش یک معبود حقیقی که پیامش سراسر برای انسانی زیستن و اخلاقی زیستن است هدایت کند.

همه متفکران دینی به این مسله اتفاق نظر دارند که عوامل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، روابط ناسالم اجتماعی آنزمان حکم میکرد که پیامبری مبعوث گردد تا این  اعراب جاهل را بر سبیل هدایت سوق دهد.

هستند کسانیکه افکار منجمد وفاقد برهان را به زبان می آورند که گویا مبعوث شدن پیامبر در عربستان هیچ ارتباطی با روابط اجتماعی نیازمندی های قرن هفتم میلادی نداشته است. این افراد دین را فراتاریخی و پیامبر را یک موجود فرا انسانی میدانند و ثانیا رابطه پیامبر با اجتماع و رابطه لاهوت  با ناسوت را اموری  غیر زمینی و کاملا انتزاعی  میدانند. آنها معتقد اند که بدون دلیل و علتی خداوند خواسته است پیامبری را برعرب برگزیند. خوشبختانه  این دیدگاه اکنون پیروانی  چندانی ندارد. کسانیکه تاریخ ادیان را مطالعه کرده اند میدانند که همه ادیان بنابر مقتضیات تاریخی و فرهنگی بناء شده اند. و رابطه تنگاتنگی با محیط و اجتماع داشته اند.

در هر محل و منطقه ای که بحران اخلاقی به اوج میرسد روابط سالم انسانی به هم میخورد نیاز به هدایت و هدایت گر دارد. منتهی امروز که ما نیازی به هدایت گردیگر نداریم به این معنی است ادله درون دینی ما به ما آموخته است پیامبر آخر یعنی محمد(ص) خاتم پیامبران است و بعد از وی دیگر پیامبری نخواهد آمد. اما از منظر بیرون دینی اگر نگاه کنیم، هیچ دلیلی قطعی برای خاتمیت وجود ندارد. اکثریت فیلسوفان مسلمان همین عقیده را دارند که به لحاظ معرفت شناسی بیرون دینی هیچ دلیلی برای خاتمیت پیامبر وجود ندارد.

همه مسلمان و غیر مسلمانان که به ادیان ابراهیمی قبل اسلام معتقد اند اعتراف دارند که همه کتاب های آسمانی از جمله قرآن کتاب هدایت است. براستی وقتی به قرآن مراجعه میکنم، چیزی که زیاد مورد توجه قرارمیکرد و تاکید خدای متعال به آن بیشتر رفته است این است که خدای یکتا را عبادت کنید و راستگو باشید. در همه قرآن وقتی نگاه میکنم عبادت خدای یکتا با مکارم اخلاقی عجین بوده است.

این اخلاق است که انسان را انسان معرفی میکند. حتی دین را در پرتو اخلاق قبول داریم اگر دین عقلانی و اخلاقی نباشد به چه کاری خواهد آمد؟

اگر دقت کنیم خداوند از انسان ها بیشتر اخلاقی زیستن را خواسته است. اگر انسان که به قول قرآن خلیفه خداوند است متصف به اوصاف خداوندی شود، آنگاه است که انسان اخلاقی و انسانی که خداخواسته است متولد میشود.

 همچنانی که گفته انداخلاقی زیستن می تواند یکی از اهداف بنیادی آفرینش باشد. در قرآن کریم در مورد هدف آفرینش ذکر شده است که  « و ما خلقت الجن و الانس الی لیعبدون . جن و انس را آفریدم تا مرا عبادت کنند »  در این آیه کریمه  تصریح شده است که بخشی از مفهوم عبادت الهی به معرفت الهی  بر می گردد و بخشی از این معنا را اخلاقی زیستن تشکیل می دهد. کسانی به بندگی حق تعالی موفق هستند که خود را به اسما و صفات الهی به  مقداری  که در توان دارند ، مزین کنند . باری ، کسی بنده است که آن نشانه ها و آن سمت های صفات و اسما خدایش به او به تصویر کشیده شده باشد . پس ما زمانی می توانیم لایق بندگی خدا باشیم که متصف به اخلاق الاهی باشیم و خود را به صفات الاهی نزدیک کنیم.

این اخلاقی زیستن را بسیار به صورت آشکار و صریح در احادیث پیامبر گرامی اسلام نیز مشاهده کرد. او خود میگفت که من آمده ام تا مکارم اخلاقی را در میان شما مکمل سازم.

بدون تردید نیاز به اخلاقی زیستن داریم . قرآن از اخلاقی زیستن به عنوان حیات طیبه تعبیر کرده است. در سوره نحل آیه ٩٧ چنین آمده است : « مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَکرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیینَّهُ حَیاةً طَیبَةً وَلَنَجْزِینَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کانُوا یعْمَلُونَ . هرکسی که عمل صالح انجام دهد (صالح به معنای آنچه که شایسته است گفته می شود)، چه مرد باشد و چه زن. همینکه خدا وند در قران میگوید و پیامر در احادیث خود میگوید اکثرا اخلاقی زیستن را می آموزانند. مانند دختران تان را زنده به گور نکنید(دستوراخلاقی) به همنوعان تان کمک کنید(دستور اخلاقی) همیشه درکارهای تان عدالت نماید.(دستوراخلاقی) اگر شما سیر و همسایه شما گرسنه باشد شما مومن نیستید( دستور اخلاقی) اگر دشمن در صدد کشتن شما و مزاحمت به شما نباشند به آنها حمله نکنید(دستوراخلاقی) با زنان تان رفتار نیک داشته باشید( دستور اخلاقی) پیام محبت و یکتا پرستی را به همه جهانیان برسانید( دستور اخلاقی)  نظافت جز ایمان است (دستور اخلاقی)دروغ نگفتن، حسادت نه ورزیدن، ظلم نکردن، به مال مردم تعدی و تجاوز ننمودن، سود نخوردن وسایر از این  قبیل گفته که همه اخلاقی اند و کسی در آن شکی ندارد. بلاخره اخلاقی زیستن محوری ترین حکمی است که متوجه انسانهاست. دینی که در آن از اخلاق و ارزش های اخلاقی چیزی وجود نداشته باشد اصلا دین نیست.

 تمام عبادات مانند نماز، روزه، زکات، حج و... همه و همه برای این است تا انسان مقام انسانی خود را که در آن اخلاقی زیستن است خوب درک کند. عبادت خدا همان خاضع شدن دل و روان انسان در مقابل موجود قادری است که سلطه مطلقه برهمه هستی دارد. یکی از محوری ترین درس ادیان برای انسان ها همین است که برای انسان ها بگوید که شما انسان هستید نه خدا . خاضع بودن انسان نزد خدا همین معنی را میدهد. همین که ما نماز میخوانیم خم میشویم و به خاک می افتیم، همین خم شدن جسم ما درحقیقیت نشان دهنده و تجلی کننده روان و قلب ما است. تا قلب و دل ما در مقابل آفریننده هستی خاضع نباشد عبادت ما چندان ارزشی نخواهد داشت. خضوع جسمی بدون خضوع درونی مانند شاگردی میماند که در طول سال هیچ غیرحاضری ندارد و همیشه درصنف حاضربوده ولی به درس توجه نداشته بلاخره نتیجه غیر از ناکامی چیزدیگری حاصل آن شاگرد روبه قبله و دل به بازار حاصل نخواهد شد.

نکته ای ایکه بنده به آن رسیده ام و شاید دیگران هم همین حرف را گفته باشند این است که اخلاق و دینداری ما در قرن بیست ویک میلادی شباهت زیاد به اخلاق و دین باوری غربیان در دوره باستان داسته است. همانگونه که تمدن غرب را به سه مرحله تاریخی یعنی باستان، میانه و جدید تقسیم بندی کرده اند نگاه و معرفت شناسی مرحله باستان را که به قرن دوازده و سیزده میلادی برمیگردد میتوان با دین داری  عظیمی از مسلمانان امروز مقایسه کرد.

دین خزانه غظیمی از هنر، علم، تکنالوژی، روش حکومت داری و....بود که پاسخگوی تمام نیازمندی های بشری پنداشته میشد. معرفت شناسی ارسطوی، بطلوموسی و جالیوسی با باورهای دینی آنزمان چنان عجین شده بود که فرار از آنها ممکن نبود. دین درهمه امور حرف  اول و آخر را میزد، دین هم ارزش ها را معین میساخت و هم روش ها را.

یکی از عوامل مهم و مبنایی که چشم غربی ها خاصتاً اروپایی ها را به جهان بیرون جلب و جذب کرد، جنگهای طولانی صلیبی بود.

آنها از حصار بسته کلیسایی داشتند بیرون میشدند و با جهان بیرون در هم می آمیختند. این حوادث که روزتاروز به ابعادش افروزده میشد و شکل گیری آن گسترش میافت بنیاد فکری و اعتقادی قرون وسطی را به لرزه در آورد. این حوادث عظیم منجر به تحولات  فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، علمی و فنی در جهان مغرب زمین شد.

این تحولات عظیم بیناد های نگرش قرون وسطی را از دین و اخلاق مرسوم که با ور های دینی ترکیب شده بود متحول نمود. سرانجام این تحولات منجر به متولد شدن«کلام جدید» در آن دیار شد. تقابل علم دین سرانجام منتهی به جایگاهی شد که هم علم و هم دین موقف خود را پیدا نمودند .

اما این تحولات در جوامع شرقی به ویژه اسلامی به دلایل و عوامل فراوانی که موجود بوده است رخ نداده است.

یکی از عواملی که نواندیشان دینی بدان انگشت می نهند، توهم استغنایی بود که در میان امت مسلمه و مراجع دینی ما پدید آمد. همانگونه در تاریخ ذکر آن رفته است این توهم استغناء ناشی از این دید گاه نادرست و ناصواب پدید آمد که قرآن داریم پس چه نیازی به علوم دیگر. این توهم استغناء چنان ذهن و وجود مسلمانان را در خود گرفته بود که تمام مشکلات فرهنگی، علمی، فنی و اجتماعی خود را در گروه قرآن و شریعت میدیدند.

بعلاوه دها عوامل دیگر. امروز که در قرن بیست یک زندگی میکنیم، این اندیشه ناردست هنوز هم در میان اکثریت مردم پابرجاست.

در کشور ما که جهل و فقر بیداد میکند  این سوء تعبیر و برداشت نادرست به قوت خود باقیست. مردم ما هنوز هم اکتشافات و اختراعات علمی و فناوری امروز را در آیات قرآن و احادیث پیامر گرامی اسلام جستجو میکنند. بیاد دارم که یکی از روحانیان منطقه ما برای اختراع کمپیوتر، تیلفون مبایل (همراه)، انترنت آیات قرآن را میخواند و استناد میکرد که همه این وسایل که امروز غربی ها (کافرها) به آنها مباهات و افتخار میکنند که ما کشف و اختراع کرده ایم، چهارده قرن قبل قرآن کریم همه این مسایل و فناوری ها را گفته است. اگر آنها امروز فهمیده اند، ما چهارده قرن قبل می فهمیدیم!!

این برداشت های ناصواب خیلی زیاد است استدالال برای فهم درست از این آیات حکم کفر و الحاد را برای استدلالگر دارست.

مسلمانان به ویژه مسلمانان کشور ما با یک نابهنگامی جدی روبرو هستند. این نابهنگامی ناشی از آنست که جسماً در قرن بیست و یک زندگی میکنیم، اما فکر، ذهن و معرفت ما مربوط به قرنها قبل است. به لحاظ معرفتی ما در دروه باستان که مغرب زمینی ها زندگی میکردند زندگی میکنم.

به سبب همین نابهنگامی ما دچار یک بحران فکری جدی شده ایم از یک سو تحولات عظیم علمی و معرفتی،از سوی دیگر جذم اندیشی و انجماد فکری ما.

اما باید اذعان کرد که به سبب تحولات فرهنگی، اجتماعی ایکه طی یک نیم قرن اخیر در جوامع اسلامی اتفاق افتیده، فهم های پیشین و درک ما از دین و دیانت را از نظر«اخلاقی» و «علمی» نامقبول ونا پذیرفتنی ساخته است.

نواندیشان دینی که کارکرد دین را بیشتر در حوزه اخلاق و معنی بخشی به زندگی انسان میدانند معتقد اند که بدون یک تفسیر تاریخی از دین نمیتوان این نا مقبولی را از دامن دین زٌدود.

محمد مجتهد شبستری که یکی از نخبگان عرصه نواندیشی دینی است. تفسیر تاریخی از دین را یکی از راهکارهای میداند که میتواند اهداف اخلاقی و معنی بخشی به زندگی انسان را که دین ادعای آنرا دارد تفسیر کند.

ایشان در این زمینه چنین میگویند:« تفسیر تاریخی این است که کوشش کنیم به آن زمینه های تاریخی ـ اجتماعی که آن متون در آغوش آنها به وجود آمده و ناظر به آن ها شکل گرفته و قدر امکان معرفت پیدا کنیم و محتوای آن ها را به مثابه گفتگوی متن با آن زمینه‌ها بفهمیم. جدا افتادگی متن‌ها از زمینه تاریخی و اجتماعی آن مهمترین سبب طرد آن‌ها از سوی نسل نقد اندیش مسلمان در عصر حاضر است.»

گفته های ایشان این مطلب را میرساند که به لحاظ فاصله تاریخی ایکه ما با نزول قرآن داشته ایم، و اهداف اخلاقی راکه قرآن در آن بستر تاریخی و اجتماعی بیان کرده است دریابیم . یعنی محتوای اصلی پیام را از زمینه های تاریخی و اجتماعی آن جدا کنیم . فهم محتوای قرآن در بستر آن زمینه های تاریخی و نیاز مندی های اجتماعی جامعه عرب بادیه نشین اکنون نمیتواند مقبولیت داشته باشد.

ایشان با انتقاد شدید از احکام جزایی اسلام که اکنون از آن به عنوان خشونت علیه انسان یاد میشود ناسازگاری این  احکام جزایی را که در متن مقدس آمده است نامقبول میخواند و چنین مینگارند« آنچه امروز فقیهان سنتی از آیات بریدن دست دزد، زدن همسران در مواقع استنکاف از روابط زناشوئی، تنظیم ارث، تعدد زوجات، قصاص بدن و اعضاء، قتال و جزیه، محاربه و افساد فی الارض و ... می‌فهمند از نظر اخلاقی و در پاره‌ای از موراد به سبب تغییرات فاحش که در واقعیات اجتماعی  سیاسی و اقتصادی جامعه های اسلامی و روابط بین المللی آنها پیش آمده است نامقبول می‌نماید. فقیهان مفاد آن آیات را مجموعه‌ای از احکام ابدی فهمیده‌اند و این فهم مشکل ساز شده است.»

 نواندیشان دینی پارا فراتر گذاشته و میگویند پاره از مطالب در قرآن موجود است که ما مسلمات عملی جهان امروز ناسازگار است مانند آیه که می‌گوید نطفه مرد از میان «صُلب» و «تّرائب» (سوره 76، آیه 7) بیرون می‌آید.

به همین دلیل است که متفکرین و نواندیشان دینی اذعان دارند که اگر می‌خواهیم الهام بخشی معنوی و اخلاقی قرآن در میان مسلمانان حفظ شود باید از آن متون که به عنوان مثال آوردم «تفسیر تاریخی» داده شود.

اگر از بحث بیرون نرفته باشیم دریک جامعه دینی راه سعادت و راه شقاوت از دین میگذرد. راه سعادت آن است که دین را در پرتو اخلاق تفسیر کنیم تا سعادت بخش و معنا بخش به زندگی باشد.

در قرآن کریم اولین آیه سوره مبارکه بقره میخوانیم که :« الم ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین.» این کتاب برای رهنمایی و هدایت کسانی است که متقی اند. فرد یکه متقی نیست، این کتاب نمی تواند برای وی هدایت آور باشد. فرد متقی یعنی کسی که همه «فضایل اخلاقی » را در وجود خود دارد.

مولانای بزرگ در این زمینه شعر بسیارپرمغزی دارند:

زانکه از قرآن بسی گمراه شدند    زین رسن قومی درون چاه شدند

مر رسن را نیست جرمی ای عنود    چون ترا دعوای سر بالا  نبود

انسان باید قبل از وٌرود به قرآن « دعوای سربالا» داشته باشد. قرآن رسنی است که اگر انسان خواسته باشد با آن از درون چاه به بیرون می آید و در عین زمان رسنی است که میتواند انسان خود را درون چاه ببرد. به قول دکتر سروش دین از حیث هدایت و ضلالت جهت دار نیست دین نردبان است، چراغ است برای کثیرای هدایت است برای کثیری ضلالت. هدایت برای کسانی است که قبل از وردو به قرآن دارای مجموعه ای از فضایل اخلاقی باشند. بدون داشتن فضایل اخلاقی، وٌرود به قرآن جز ضلالت، انحراف،  و سقوط چیز دیگری در قبال نخواهد داشت.

 اگر دین را بر فراز اخلاق قراردهیم آنگاه دین فتواه به  قتل،خشونت، انتحار و... میدهد و بنیاد زندگی سعادت بخش را شقاوت بخش میسازد.. امروز دینی که ما حامل آن استیم بیشتر خشونت محور است تا سعادت محور. این خشونت بخشی از اخلاق مرسوم جامعه ماست که با ترکیب شدن با باورهای دینی فرمان به قتل و انتحار و حتی قرآن سوزی میدهد.

اسلام خشونت محور را در اهانت آمریکایی ها به قرآن کریم در پایگاه بگرام بخوبی دیدیم. در این اعتراضات ضد آمریکایی که ناشی از سوزاندن قرآن توسط آمریکایی ها بود سراسر کشور را به هیجان آورد و اعتراض را به خشونت مبدل کرد.

قرآن سوزی آمریکایی ها به هیچ وجه قابل توجهه نیست . توهین به مقدسات عمل ضد اخلاقی و ضد اسلامی است اما در عین حال خشونتگری و آتش زدن دوکان ها، موتر ها نیز عملیت غیر اخلاقی و غیر اسلامی.

همه دیدیم که این عمل آمریکایی ها با حرکت های کاملا مدنی توسط سایر کشور های اسلامی محکوم شد اما در کشور ها خشونت ورزی ها سوء استفاده از احساسات مردم بیشتر از 40 کشته بر جا گذاشت.

کسانیکه در این خشونت ها شرکت داشتند نه از احکام الهی آگهی درستی داشتند و نه بدان عمل میکردند. اینها و دها مسایل دیگر نشان میدهد که خشونت و تعصب زمانیکه با باورها های دینی ترکیب میشود، مصادیق جدید متولد میشود که میتوان به آنها جنایت ورزی  وحشیگری آدمکشی و... نامنهاد.

مصوبۀ شورای علما؛ تفسیری یک سویه یا نگاهی مردانه از دین؟

  • PDF

homaira_saqeb

نقدی بر مصوبه شورای علمای افغانستان در مورد زنان

مصوبۀ اخیر شورای علمای افغاستان در مورد زنان که مورد تأیید رییس جمهور کرزی نیز قرار گرفت نه تنها به مناسبت فرا رسیدن هشتم مارج روز جهانی زن پیامد خوشآیندی را در بر نداشت بلکه نگرانی های فراوانی را در میان زنان افغانستان مبنی بر طالبانیزه شذن تدریجی استراتیژی حکومت بوجود آورد. برای همگان معلوم و مشهود است که بیش از ده سال است که روند افراط و تفریط ها در بخش حمایت از شعارمند شدن حقوق زنان از مجرای حکومت و موسسات بین المللی ادامه دارد که متاسفانه بر خلاف تمامی این هیاهوی های تبلیغاتی به دفاع از زنان افغانستان فعالیت های ثمر بخشی در این راستا صورت نپذیرفته است و افغانستان شاهد موجی از زن کشی و خشونت های فزاینده و بی رویه علیه زنان بوده است. با توجه به اوضاع بحرانی که سنگسارها، بینی بریدن ها، خودسوزی ها و کشتار بدون موجب زنان در کشور افزایش یافته است؛ شورای علمای افغانستان بصورت کاملا برنامه ریزی شده در تفاهم و هماهنگی با حاکمیت طرحی را مبنی بر محدود ساختن زنان و اجرای قوانین سخت روی دست گرفته است، با اینحال این سوال عمده و اساسی نزد مردم افغانستان بوجود می آید که اگر حضور زنان و نقش سیاسی آنان نامشروع و نمودار رشد انکشاف حقوقی آنان از نگاه شریعت مردود و مشروط به حساب می آمده است چطور و بر اساس کدام منطق اسلامی این شورا در طول بیش از یک دهه سکوت اختیار نموده و بدون اصدار بیانیه و یا اعلامیه ای نظاره گر اوضاع زنان بوده اند. این شک و تردید زمانی تقویت میابد که افغانستان از لحاظ سیاسی وارد دور جدیدی از تحولات گردیده و حضور دوبارۀ طالبان به قدرت رنگ و بوی جدی تری به خود می گیرد.

در این مقوله کوشش می نماییم تا  بر این مصوبه که حکایتگر تفاسیر ناهمگون و غیر متعادل است نقدی داشته باشیم. شورای علمای افغانستان در مصوبه ای که صادر نمودند سعی کردند تا زنان را  به مسلخ تفکرات و اندیشه های یک سویه و جانبدارانۀ خود کشانیده و آنان را با ابزار دینی و مذهبی محو و نابود نمایند. بنابراین من تلاش دارم تا بر مبنای منطق قرآنی و تأویلات گوناگون؛ این مصوبه را به نقد و بررسی گرفته و خطوط اساسی و روشنگرایانۀ دینی را بر مبنای آیات و روایات ارائه نمایم.

در ابتدا باید بگویم که ظاهر این مصوبه دچار اشکالات نگارشی و ویرایشی است. بخاطر آنکه این مصوبه حکایت از روان پریشی های تهیه کننده گان آن را دارد و با تاسف ما با عدم ساختار جمله بندی و سرگردانی واژه گان در میان متن ارائه شده، هستیم. طور مثال ابتدا و انتهای این مصوبه با یکدیگر همخوانی نداشته و خواننده در نبود یک نتیجه گیری مستقل دچار ابهاماتی می شود که متن مصوبه را ضعیف و فاقد عنصر های نویسندگی می بیند. از سوی دیگر ما در بند اولیۀ “و” شروعی شتابزده از بندهای دیگر را مشاهده می کنیم. اینها خود بخود نشاندهندۀ عدم دقت نویسندگان آن را دارد مخصوصا در نگارش کلماتی چون ” دین مقدس اسلام” که “دین مدس اسلام” در آغاز بند ۵ آمده است که واژۀ “مدس” از لحاظ لغوی معنای مالیدن پوست را افاده می نماید نه مقدس بودن را.

از اشتباهات و اغلاط انشایی این مصوبه اگر بگذریم با انبوهی از استخراجات و تفاسیر یک سویه از دین و آیات قرآنی مواجه می شویم که شورای علما تنها به برخی مواد اکتفا نموده و زنان را بدون دلایل مستدل و اقناعات بیشتر به تجرید و انزوا محکوم نموده و آنان را در خلاصه ای از بندها و جملات ناهمآهنگ خویش به محابس فکری خود محکوم نمودند. شورای علما در بندهای ابتدایی کوشش داشته تا بر زنان منت گذاشته و وجایب و اختیارات آنان را که خداوند بخشیده است را بیان نماید. لحن نوشتاری این بندها به گونه ای است که زنان چون بردگان باید سپاسگذار این آقایان باشند که موهبت والایی را خداوند بر آنان ارزانی داشته است.

در اینجا بخاطر دسته بندی موارد و شفاف سازی مباحث کوشش می نمایم هر بخشی از موضوعات را بصورت جداگانه تحلیل و ارزیابی نماییم:

۱- نقش زنان در ترویج و استحکام پایه های اسلام:

با ظهور اسلام و بعثت پیامبر اسلام زنان نقش اساسی و مهمی در ترویج و استحکام آن داشته اند. حضرت خدیجه همسر پیامبر اسلام از جمله کسانی بود که رشادت های فراوانی به خرچ داد و با ثروت ایشان اسلام توانست چالش های فراروی خود را تا حدود زیادی مرفوع سازد و طبعا بر خلاف مخالفت علمای تندرو مذهبی؛ حضرت خدیجه به مثابۀ یک تاجر توانمند معادلات گوناگون اقتصادی و پولی را در آن دوره سازماندهی می نمود و حضور درخشانی در اجتماع آن دوره داشت. این توانایی زمانی عینیت پیدا می نماید که پیامبر اسلام تا آخرین زمان حیاتش حضرت خدیجه را بعنوان یک زن نمونه یاد می نمود.

سمیه همسر یاسر نخستین زنی بود که در راه اسلام و استقامت در راه عقیده اش شهید شد و با خون خود ادامه دهندۀ راهی شد که مردان و زنان زیادی همانند او به اسلام روی آوردند و شهادت را پذرفتند.

همچنان  زنان دیگری چون نسیبه بنت الحارث ام عطیه، ام رعله قشیریه، صحفه، فاطمه زهرا، ام جمیل، عایشه و هزاران زن دیگر کوشش های فراوانی در راستای تقویت نظام اسلامی داشتند.

با اینحال تنها مردان نبودند که از خود جانفشانی و رشادت نشان دادند بلکه زنان با توانایی های ایمانی و انسانی خود فعالیت های بزرگی را در راه اسلام انجام دادند.

۲- بند “ج” مصوبه شورای علمای افغانستان در تناقض با آیات قرآنی است:

شورای علمای افغانستان در بند ج مصوبۀ خویش می آورد که: ” دوری جستن از اختلاط با مردان بیگانه در عرصه های مختلف اجتماعی، مانند تعلیم، تحصیل، بازار، دفاتر و سایر شئون زنده گی”

شورای علما در بند “ج” خود آنقدر غضبناک با زنان برخورد نموده است که حتی حدودی بر این موضوع نگذاشته و با آوردن جملۀ “سایر شئون زندگی” کوشش نموده جلو هر گونه پرسشی را مسدود نماید و آن را تا بی نهایت ادامه دهد.

اما این واقعیت های عینی و تفاسیر درست و واقعبینانه از قرآن نیست. در قرآن صریحا از حضور زنان در عرصه های مختلف، آیاتی را به میان آورده است و حتی در بستر های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی حضورشان را بعنوان یک مصادیق ارزشی تثبیت و تعیین نموده است. در ذیل بصورت فهرست وار نمونه هایی از این حضور را می آوریم:

الف: مشارکت سیاسی زنان: در سورۀ ممتحنه آیت ۱۲ صریحا از مشارکت زنان در انتخابات و حضور سیاسی آنان به میان آمده است که زنان با بیعت خود با پیامبر نقش انتخاب خود را در تعیین رهبریت اسلامی ثابت می سازند.

“یا ایها النبیّ اذا جاء ک المؤمنات یبایعنک علی أن لایشرکن بالله شیئاً و لایسرقن و لایزنین و لایقتلن أولادهنّ و لایأتین ببهتان یفترینه بین أیدیهنّ و أرجلهنّ و لایعصینک فی معروف فبایعهنّ و استغفرلهنّ الله إنّ الله غفور رحیم”ممتحنه/۱۲

“ای پیامبر, هرگاه زنان مؤمن نزد تو آیند که با تو بیعت کنند بر این شرط که چیزی را با خدا شریک ندانند و دزدی و زنا نکنند و فرزندان خود را نکشند و دروغی را که در دست و بال خود ساخته و پرداخته باشند پیش نیارند و در هیچ کار

پسندیده ای نافرمانی نکنند, پس با آنها بیعت کن و برای ایشان از خدا آمرزش بخواه که خدا آمرزنده و مهربان است.”

همچنان در سورۀ نمل آیات ۲۳ تا ۴۴ رهبری، لیاقت و شایستگی زنی به نام ملکۀ سبا را به تصویر می کشد که نشانگر تأیید قرآن از حضور زنان در بالاترین مدارج رهبری یک سرزمین است.

ب: حضور زنان در پارلمان: خداوند در قرآن به مشورت و شورا اهمیت خاصی قائل شده است و در دو آیۀ شوری و آل عمران از مشورت بعنوان یگانه راه حل مشکلات بحث به میان آمده است. بعنوان نمونه می توان به این دو آیه توجه نمود: (و أمرهم شوری بینهم) (شوری/۳۸) و (و شاورهم فی الأمر)(آل عمران/۱۵۹) که در آیه نخست یکی از ویژگیهای برجسته مؤمنان بیان می شود, و در آیه دوم به پیامبر دستور می دهد که با مؤمنان مشورت کند. در این دو آیه همچون دیگر آیات زن و یا مرد بصورت مشخص آورده نشده است و تمام این افراد را در بر می گیرد. در شرایط کنونی پارلمان بعنوان یک نهاد مقننه نقش اساسی را در ارائه مشورت ها دارد که ما شاهد حضور زنان در کنار مردان هستیم موضوعی که قرآن با آن تأکید می ورزد.

ج: حضور زنان در قضا: تفاسیر گوناگون  در رابطه به قاضی بودن یک زن در میان فقها از دیر باز وجود داشته است و بسیاری بر این باورند که زنان نباید در مسند قضاوت و عدل بنشینند اما خداوند در سورۀ نساء آیۀ ۵۸ می فرمایند: (إنّ الله یأمرکم أن تؤدّوا الأمانات إلی أهلها و إذا حکمتم بین الناس أن تحکموا بالعدل) و همچنان در سورۀ مائده آیۀ ۴۵ می فرمایند: (و من لم یحکم بما أنزل الله فاولئک هم الظالمون) “و کسانی که بر طبق آنچه خدا نازل کرده داوری نکنند, پس آنان ستمگرانند.”

با توجه به آیات فوق زنان می توانند در امور مختلف قظاوت و داوری نمایند و در مسندهای مختلف توانمندی خود را نشان دهند.

د: حضور زنان در ارشاد و اطلاع رسانی: زنان علاوه بر حضورشان در مراکز و نهادهای اجتماعی مختلف در بخش های ارشادی و اطلاع رسانی نقش سازنده و مناسب داشته باشند. آیۀ مشهور در سورۀ توبه که می فرمایند:  (و المؤمنون و المؤمنات بعضهم أولیاء بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر…) “و مردان و زنان با ایمان دوستان یکدیگرند که به کارهای پسندیده وا می دارند و از کارهای ناپسند بازمی دارند….”

در قرآن برخی نمادهایی وجود دارد که نشانگر عملیه ای را نشان می دهد همچون این آیت. زنان با توجه به این فرموده حتی می توانند مردان را ارشاد نموده و امر به معروف و نهی از منکر نماید این موضوع در حالی است که در حکومت طالبان این ارشادات جانب یکسویه داشته و فقط مردان زنان را امر و یا نهی می نمودند. اگر این آیه تفسیر و تعریف گردد جایگاه امر به معروف و نهی از منکر تنها به حوزۀ شخصی و انفرادی صورت نمی پذیرد بلکه این امر و نهی از جایگاه منابر و رسانه ها هم می توانند نقش آفرینی داشته باشند. بنابراین با توجه به واژه المومنات در این آیه زنان نیز می توانند به ارشادات و امر و نهی، بدون تشویش و نگرانی بپردازند و این تفاوتی نمی کند که این امر و نهی از مسند یک منبر باشد و یا جایگاه یک رسانه ای چون رادیو و تلویزیون و یا مطبوعات چاپی.

در تمام این آیات حضور زنان در مقاطع و اماکن مختلف بعنوان یک حضور انسانی نه جنسیتی آورده شده است بخاطر اینکه خداوند در آیات به به میان آمده از اصطلاحاتی چون المومنون و المومنات و القانتین و القانتات و غیره آورده است. بنابراین اکثریت زنان صدر اسلام نیز در محلاتی خارج از خانه به آموزش و وعظ می پرداختند و حتی در غزوه های پیامبر بخاطر رسیده گی به مجروحان و مداوای آنان و حتی جنگ های رویاروی اشتراک می ورزیدند. بنابراین این اختلاط باید از نگاه شورای علما تعریف شده و حدود آن مشخص گردد. ما اختلاط در سرک ها و محلات عمومی داریم. همچنان اختلاط زنان و مردان در بخش های مختلف اجتماعی به مشاهده می رسد که هیچگونه پیامد جنسیتی ندارد اما اختلاط زنان و مردان در محافل و مجالس پایکوبی و رقص مفهوم و تعبیری دیگری دارد که اعضای شورای علما باید آن را واضح می ساختند در غیر آن اکثریت قریب به اتفاق اعضای محترم این شورا باید افراد خانوده شان را که در مراکز آموزشی و یا دیگر اماکن اشتغالی مصروف هستند ممانعت بعمل آورند که این موضوع طبعا برای عالیجنابان چندان خوشآیند نخواهد بود.

نگاه اسلامی به تحصیل زنان:

برخی علمای تندرو هستند که کاملا با تحصیل و فراگیری علوم توسط زنان مخالفت می ورزند و آن را در پاره ای از بیاناتشان بدعت دانسته و حتی در شرایط فعلی در کشورمان مکاتب و مراکز آموزشی را تخریب و یا می سوزانند. اما در اسلام نیز این سوختاندن و ممانعت وجود دارد یا خیر؟ می پردازیم به تحقیق درست در مبانی اسلامی و قرآنی.

در هنگام ظهور اسلام تنها ۱۷ نفر از نعمت تحصیل برخوردار بودند که از میان این تعداد یک زن قریشی به نام شفا دختر عبدالله بن عبد شمس نوشتن و خواندن می دانست. با مسلمان شدن این زن پیامبر به وی دستور می دهد که این علوم را به حفصه همسرش تعلیم دهد. از اینجاست که پیامبر بصورت کاملا آشکاری هم معلم  و هم متعلم را از میان زنان انتخاب می نماید و ارجحیت فراوانی به موضوع تحصیل زنان قائل می شود.

ابن حجر عسقلانى در کتاب خود الاصابه از تعداد ۱۵۵۲ نفر زن و کتابی به نام «اسدالغابة‏» بیش‏ از هزار نفر از زنان صحابه رسول خدا نام مى‏برند، که مصادر فقه و حدیث و تفسیر و تاریخ و سیره‏بوده‏اند. و همچنان در قرآن نیز آیاتی در باب کسب تحصیل آمده است.

۳- تعدد ازواج برداشتی قرآنی یا فرایندی شهوت آلود:

در بند “ه” مصوبه شورای علما بر تعدد زوجات متمرکز گردیده و آمده است که: “ارج گذاشتن به مسئله تعدد زوجات، که به اساس حکم صریح قرآن ثابت می باشد”. هر چند واژۀ “ارج گذاشتن” در این جملۀ امریه به حساب می آید و شورای علما در حقیقت در این رابطه به زنان با نوشتاری آکنده از تهدید و ارعاب امر و دستور داده است که به این مسئله ارج گذارید اما در ورای این موضوع توجیه گر هوس های لجام گسیختۀ مردانه ای بوده است که در این باب تعدد زوجات را به نوعی یک قانون تغییر ناپذیر و ثابت  نشان داده اند بدین ملحوظ از عدم معلومات برخی زنان در این پاره سوء استفاده نموده و با حربۀ روایات دینی آنها را تهدید به خاموشی نمودند و اینطور تثبیت نمودند که مردان می توانند به چند زنی بپردازند و هیچ کسی نمی تواند در مقابل این قانون شرعی سر مخالفت و عناد را بالا نماید. در حالیکه در قرآن برای چند همسری قوانین و مراحلی را ترسیم نموده است که به جرأ ت می توان گفت که کمتر مردی پیدا خواهد شد که بصورت درست این قوانین را مراعات نماید. در سورۀ نساء آیۀ سوم در مورد تعدد زوجات به بسیار احتیاط آورده است که: “وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِی الْیَتَامَى فَانکِحُواْ مَا طَابَ لَکُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ ذَلِکَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ”

ترجمه: “و اگر در اجراى عدالت میان دختران یتیم بیمناکید هر چه از زنان که شما را پسند افتاد دو دو سه سه چهار چهار به زنى گیرید پس اگر بیم دارید که به عدالت رفتار نکنید به یک  یا به آنچه مالک شده‏اید  این نزدیکتر است تا به ستم گرایید”.

اما قرآن در آیۀ ۱۲۹ صریحا با تعدد زنان مخالفت نموده و عدالت از سوی مردان را به نوعی ناممکن می داند: ” وَلَن تَسْتَطِیعُواْ أَن تَعْدِلُواْ بَیْنَ النِّسَاء وَلَوْ حَرَصْتُمْ ” ترجمه: ” و شما هرگز نمى‏توانید میان زنان عدالت کنید هر چند حریص باشید”.

اگر بخواهیم از تعدد ازواج یک نتیجه کلی بگیریم با توجه به اینکه خداوند در سورۀ نساء آیۀ ۱۲۹ می فرماید: “و شما هرگز نمی توانید میان زنان عدالت کنید” نقطۀ پایان به رویاهای مردان گذاشته و چند همسری را مردود و ناممکن می سازد و عدالت کلمه ای است که مردان تا اکنون کوشش نموده اند تا بر خلاف این آیت با آن مقابله نمایند اما خداوند دانا و توانا است.

شورای علمای افغانستان گویا از سر شوق چند همسری و افزایش همسران بر دیگر زنان خویش؛ این آیت را به باد فراموشی گرفته و با علم اینکه کسی در مقابل آنان دانش پژوه و قرآن خوانده نیست به اوامر خویش مبنی بر ارج گذاری به مقام والای چند زنی مبادرت می ورزند که این عمل شاید بعنوان یک عرف معمول شده باشد اما نمی توانیم آن را بعنوان یک حکم قطعی در مورد چند همسری تلقی نماییم.

۴- بند “د” مصوبه شورای علما یک تفسیر نادرست از قوامیت است:

شورای علما در بند “د” مصوبۀ خویش به برتری جویی مردان بر زنان تحت عنوان قوامیت اشاره می کند : ” در نظر گرفتن صراحت آیات (۱) و (۳۴) سوره النساء که مشعر است در خلقت بشر مرد اصل و زن فرع می باشد و نیز قوامیت از آن رجال است. لذا از استعمال الفاظ و اصطلاحات که با مفهوم آیات مبارکه در تضاد باشد جداً اجتناب شود.”

این بسیار تعجب آور است که این شورا چطور و با کدام جواز به خود اجازۀ استباط های جنسیت گونه را به نام دین و به آدرس سورۀ نساء ارائه می نماید و رییس جمهور بعنوان بالاترین محور اجرایوی حکومت آن را مهر تایید می زند. شورا بدون تحقیق و تفحص بی باکانه از سورۀ اول تا ۳۴ سورۀ نساء را بعنوان کلیدی ترین نقطۀ برتری مرد بر زن مشخص می سازد در حالیکه خداوند در تمامی سوره ها و آیات مساوات را از دیدگاه انسانی و بشری مورد بررسی قرار داده است نه نگاه مردانه و زنانه.

شورای علما شاید تمام توانایی و اقتدار مردانه و جنسیت خواهانۀ خود را با تکیه بر سورۀ ذیل تبارز داده باشند: “الرجال‌ قوامون‌ علی‌ نسإ بما فضل‌ الله‌ بعضهم‌ علی‌ بعض‌ و بما انفقوا من‌ اموالهم‌ فالصاحات‌ قانتات‌ حافظات‌ للغیب‌ بما حفظ‌ الله”. اما با تاسف این شورا تحلیل درست و جامع از این آیت نداشته و یا نخواسته اند که داشته باشند. بخاطر وضاحت موضوع ضرورت است تا قوام و یا قوامیت را بیشتر تشریح نماییم تا علمای محترم بدانند که هر قوام و قوامیتی را نمی توان برتری مرد بر زن دانست.

قوام از نگاه لغوی معنای محافظت و نگهبانی را می رساند و آیت:” الرجال قوامون علی النساء” یعنی: مردان قوام بر زنان هستند. و از جانبی دیگر این یک جملۀ خبری است نه انشایی و طبعا از سرپرستی مردان در خانواده خبر می دهد.

باید گفت که شورای علما در تحلیل خود از این آیه دچار اشتباه بزرگی گردیده است بخاطر آنکه قوامیت معنا و مفهوم رعایت و کفالت است نه ولایت و سلطنت مردان بر زنان. اما می بینیم که بسیاری از مردان بر خلاف این آیت به جای رعایت و کفالت؛ زنان شان را می کشند و آنان را با انواع وسایل خطرناک شکنجه می نمایند.

زنان و مردان مطابق آیات قرآنی برابر و مساوی هستند:

karzi_olamaشورای علمای افغانستان در جای دیگری از  بند “ه” ادعا دارد که “در خلقت بشر مرد اصل و زن فرع می باشد” . این ادعا کاملا در مغایرت با آیات قرآنی است. ما می توانیم به تعداد زیادی از آیات قرانی که بر مبنای برابری زنان و مردان استوار است  مثال بیاوریم و ثابت می سازد که ادعای شورای علمای افغانستان در مورد این موضوع  تهی و سراسر اغراق بوده است. قرآن  هدف آفرینش  زن را به خاطر همان هدفی آفریده شده که مرد آفریده شده است که آیه ۵۶ سوره ذاریات بیان می‌دارد که “ما جن و انسان را نیافریدیم جز اینکه مرا بپرستند تا بواسطه آن به کمال برسند”، در اینجا نه از مرد سخنی رانده شده و نه از زن بلکه از هویت مشترکی به نام انسان در این مقوله بحث گردیده است. علاوه بر آن در آیات متعددی در سوره‌های نساء، توبه، احزاب، فتح، حدید، یس، بقره، به تساوی زن و مرد اشاره نموده و از مردان و زنان صالح و از زنان و مردان مومن و از مردان و زنان کافر بصورت مساویانه یاد می نماید.

یکی از آیاتی که می توان آن را بر مبنای برابری زن و مرد تلقی نمود آیت ۱۳ از سورۀ حجرات است که می فرمایند: “یَا اَیُّها النّاسُ اِنّا خَلقناکُم مِن ذَکَرٍ و اُنثی و جَعَلناکم شُعوبا و قَبائِلَ لِتَعارفُوا اِنّ اَکرمَکم عِندَ اللّهِ اَتقیکم” . ترجمه: ” ای آدمیان، شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را شعبه ها و قبیله ها گرداندیم تا همدیگر را بشناسید. گرامی ترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست.”

با استناد به این جمله از قرآن کریم که می فرماید گرامی ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست. شاید هیچ دلیلی بر سرسختی و لجاجت شورای علما مبنی بر رد این فرضیه که مرد اصل است و زن فرع؛  نباشد. ما این برابری را وقتی به وضوح مشاهده می کنیم که عملا در قرآن زنان در کنار مردان آورده شده است. بطور مثال در سورۀ احزاب ما با چنین آیاتی مواجه میشویم که هیچگونه آثاری از انحصارگرایی مردان به چشم نمی خورد: (إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ …).

آیت دیگری نیز موجود است که بصورت قابل قبولی این برابری و مساوات را تقویت می نماید و زنان همان سهم و حقی را در اجتماع دارا هستند که مردان از آن بهره مند می شوند. ” لرِّجَالِ نَصیِبٌ مِّمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ وَلِلنِّسَاء نَصِیبٌ مِّمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ کَثُرَ نَصِیبًا مَّفْرُوضًا”. ترجمه: براى مردان از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان بر جاى گذاشته‏اند سهمى است و براى زنان از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان بر جاى گذاشته‏اند سهمى خواه آن کم باشد یا زیاد نصیب هر کس مفروض شده است”.

مطابق این آیات هم زن و هم مرد از روح الهی بهره مند هستند که آیات ۲۹ سوره حجر و ۷۲ سوره صاد بیانگر این مطلب هستند. و علاوه بر آن؛ هم زن و هم مرد از نظر ساختاری در نهایت اعتدالند که آیه ۴ سوره تین بیان کننده این مطلب هست که (انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم)و هر دو ابزار شناخت یکسانی برخوردارند (قرار دادیم برای شما گوش و چشم و قلب … آیه ۷۸ سوره نحل) و هر دو دارای فطرت الهی می‌باشند و هر دو اینها یعنی زن و هم مرد طبق آیه ۷۲ سوره احزاب امانتدار الهی می‌باشند، هر دو طبق آیات ۷ و ۸ سوره شمس دارای وجدان اخلاقی بوده و همچنین هر دو بر اساس آیه ۲۳سوره بقره یکسان از تعلیم خداوند بهره مند شدند و همچنین بر اساس آیات متعدد قرآنی هر دو دارای قدرت بیان و بالاخره هر دو به طور مشترک و در کنار هم مورد خطاب الهی با تعبیراتی مانند الذین امنوا، الذین کفرا، الانسان قرار گرفته‌اند.

نتیجه گیری از این بحث:

هر چند در بندهای دیگر مصوبه همچون حجاب، ارث و غیره گفتنی های زیادی وجود دارد اما کوشش نمودم تا صرفا به مواردی بپردازم که بیشتر اسباب نگرانی مردم را فراهم ساخته است. هر چند انتظار مردم افغانستان از رییس جمهور حامد کرزی این بوده است که مصوبۀ شورای علما ی افغانستان را بعنوان یک سند کاملا مقتع و اختتام یافته نمی پذیرفتند و گروهی از قرآن پژوهان و هیئتی از آگاهان مسایل دینی و بیطرف را به دور از دغدغه های سیاسی موظف می ساختند تا به این ابهامات و شبهات بوجود آمده رسیدگی می نمودند. در اینجا هیچگاهی ما نمی توانیم شورای علما را بعنوان حقیقت محض و غیر قابل انتقاد بدانیم. شورای علما طبعا نقاط ضعف و قوت خود را دارا هستند و برخی از اعضای شان در ترکیب حاکمیت و ارتزاق از مجرای دولتی که به آن وابسته اند می توانند موضوعاتی را در ضدیت و یا منافع طیف و یا جریاناتی سازماندهی کنند. حالات سیاسی و اوضاع بحرانی که در کشور رونما شده است نباید سبب ابزاری ساختن دین و قرآن توسط برخی نهادها گردد. مردم افغانستان نظام ها و حاکمیت هایی را به تجربه نشسته اند که با افراط و تفریط های خود هویت اساسی اندیشوی خود را زیر سوال برده اند. در این مبحث کوشیده ام که این موضوع را ثابت سازم که تفسیر و تأویل نا سالم علمای کرام از دین نباید باعث خدشه دار شدن کلیت دین گردد و پای روایات و آیات قرآنی را در مباحث چندش آور و مشمئزکنندۀ سیاسی باز نمود. ما این عقیده را داریم که زنان و مردان مسلمان هیچگاهی پای بر عقاید و اندیشه های ارزشمند خود نخواهند ماند اما این موضوع را نیز تحمل نخواهند نمود که شورای علمای افغانستان با تحمیق نمودن مسلمانان و با سوء استفاده از باورها و اعتماد آنها نسبت به علمای بزرگ دینی زمینه های واپس گرایی را مهیا نموده و در هماهنگی با نمودار حاکمیت شروع به قلع و قمع نمودن باورها و ارزشها نمایند.

افغانستان مشکلات فراوانی را پیش رو دارد، امنیت متزلزل، عدم خودکفایی، بی ثباتی سیاسی، خشونت های بی رویه علیه مردم افغانستان مخصوصا زنان، کشتار و نابود کردن حیات مسلمانان این کشور در قدرت طلبی های ثانیه وار، فقر و دیگر معضلات از جمله چالش هایی است که رفع آن در اولویت اساسی به شمار می رود بنابراین پرداختن به اینکه اختلاط چگونه باشد و یا مردان چگونه بر زنان برتری یابند راه حل اساسی به شمار نمی رود.

علمای محترم! سالیان خاموشی شما را در طول ده سالی که زنان جوارح خود را در خشونت های همین مردانی که شما آن را برتر می نامید از دست داند و زنان بسیاری بی موجب به قتل رسیده اند را فراموش نمی کنیم. آیا شما از میان موترهای مفشن و نگاهبانان بیدارتان لحظه ای به زنان روی سرک که از بیدادی فقر دست تمنا دراز نموده اند خیره شده اید؟ و یا اینکه از بیوه های شهدا و زنان بی سرپرستی که فقط نان شبشان آب جوش است آگاهی دارید؟ اینها قربانی همین برتری هایی هستند که شما در سطور خشونت آمیز مصوبۀ تان مرقوم فرمودید. نمی خواهم در احوالات شخصیه شما مداخله نمایم اما آیا فرزندان نازدانۀ تان از حال و روز کودکان روی سرک که برای پیدا کردن لقمه نانی هر توهینی را تحمل می نمایند خبر دارند؟ در میان مصوبۀ جانبدارانه و سیاست آمیزتان چرا از محکومیت کسانی روایات نقل نمی کنید که با عملیات های خونین شان به جای کشتن کسانی که کافر می نامند اما مردم بیچاره و تهیدستان را قربانی اهداف شان می کنند.

علمای محترم ما اعتقاد وافر و التزام شدید به مبانی و قرائت های اسلامی همچون آخرت داریم. شما اگر آیتی را و یا سوره ای را در راستای منافع یک جریان سیاسی و یا پروژۀ نامیمون بین المللی به کار برید فکر نمی کنید که شما سخت مورد مواخذه قرار خواهید گرفت؟ امروز زنان برای حقوقی که خداوند برای آنان ترسیم نموده است مبارزه می نمایند اما شما این مبارزه را به اشباح شیطانی تشبیه و ترویج می نمایید در حالیکه مهمترین زنان صدر اسلام برای استوانه های اسلامی جانفشانی های زیادی از خود به خرچ دادند.

ما امیدواریم که شما بعنوان علما و پاسبانان دین و شریعت تحت تأثیر هیچگونه روش های نامعقول برای دست یابی به قدرت های نامشروع قرار نگیرید.

در اخیر ضمن احترام به شما و شورای محترم علمای افغانستان خواهشمندم تا کرامت انسانی زنان و مردان را در تفکرات گرانسنگ تان پویش و سپس ترویج دهید تا مردم مسلمان افغانستان اعتماد خود را نسبت به عالمان دینی و معلمان اخلاقی خود از دست ندهند.

پلورالیزم یا کثرت گرایی «دینی» (2)

  • PDF

فیلسوف های مسلمان و حامی کثرت گرایی دینی برای تایید مدعای خویش استناد بر اندیشه های عرفانی به ویژه مولانای بلخ مینمایند. برحسب مبانی  عرفانی،دین دارای سه لایه است که سطحی ترین آن شریعت و زیرین ترین آن حقیقت است.

شریعت پوست مغز آمد حقیقت

میان این و آن باشد   طریقت

این اندیشمندان معتقد اند که دریافت های عرفای ما از حقیقت نمایانگر این مسله است که آنها نگاه پلورالستیک به حقیقت داشته اند. نگاه از منظر های مختلف به حقیقت،منظور های متفاوت را  به وجود می آورد که در عین ذوبطون و چند لایه  بودن کلام الهی این منظر  ها به وضوح در اندیشه های بزرگان عرفان ما تجلی فوق العاده ای داشته است.

 تمثیل فیل در تاریک خانه که مولانا آنرا با شرین ترین زبان و گویاترین نحو بیان نموده است،نگاه پلورالستیک مولانا به این نحوه نگرش از دین میدانند.

فیل اندر خانه تاریک بود 

عرضه را آورده اهل هنود

مولانای بلخ در این تمثیل توضیح میدهند که  ما انسان ها در تاریک خانه ای قرار داریم که دسترسی مطلق به حقیقت نداریم. هرکسی از منظر های مختلف به حقیقت نگاه کرده و شامل حالش منظوری شده است.

در اخیر شعر میگوید:

ازنظرگه دید شان شد مختلف

این یکی دالش لقب داد آن الف

درکف هریک اگر شمعی بودی

اختلاف از گفت شان بیرون شدی

مولانا معتقد بودکه  منظر منظور را می آفریند.  یعنی تنوع منظر ها تنوع منظور ها را  در بر دارد. هرکسی از منظری به حقیقت نگاه میکند منظوری را بدست می آورد. زمانی این منظور ها میتواند تصویر کاملی از حقیقت ارایه دهند که همه در کنار هم قرارگیرند.

ازنظرگاه است ای مغز وجود

اختلاف مومن و گبرو یهود

پلورالست ها با الهام از گفته های مولوی تفسیر کاملا متفاوتی را از شعر بالا ارایه میکند : اختلاف مسلمان، گبر و یهود، اختلاف حق و باطل نیست بلکه اخلاف نظرگاه است. یعنی سه پیامبر از سه منظر به حقیقت نگاه کرده اند و سه دین عرضه کرده اند.

مایکل پترسون استاد فلسفه دانشکده آزبری در «کتاب عقل و اعتقاد دینی» تبیین مفصل وجالبی را در باره پلورالیزم دینی آورده اند که در این جا به  صورت مشروح از آن استفاد میکنم.

یکی از بحث های جالب در نگرش پلورالستیک به دین این است که آیا راه رستگاری و نجات تنها در یک دین نهفته است یا اینکه ادیان راه های مختلفی اند به سوی حقیقت؟ اگر بحث این است ما مسلمانان ها که یک ملیارد نفوس تمام مردم جهان را تشکیل میدهیم چگونه توانستیم حق را بدست آوریم و سایر مردم دنیا که بیشتر از پنچ ملیارد انسان اند و انصافاٌ بهتر ازما عالمتر و تولید فکری بیشتری دارند همه پشت برحق و روی برباطل کرده اند ؟ چگونه است که همه از ساحت رستگاری و نجات به دورمانده اند و تنها ما مسلمانان به حق و حقیقیت دست یافته ایم؟

پاسخ به این پرسش کاریست دشوار و برای یک معرفت اندیش  و دین شناس که از ورای دین به آموزه های ادیان نگاه میکند مشکلتر است که صدق و کذب ادیان را در ترازوی عقل خود سبک و سنگین نماید.

گرچه برای یک مسلمان، مسیحی و... که از منظر دورن دینی به آموزه های دین خود نگاه میکند حق و باطل مشخص و نمایان است. همان گونه که در بالا ودر بخش اول این مقال آوردیم مسلمانان از همه پیشگام تراند. آنها به استناد آیات متن مقدس راحت فتوای باطل بودن سایر ادیان را صادر کرده اند. مسیحی ها، یهودی ها و...همین گونه به باور های سایر دین دارن مینگرند.

سوال اصلی بر سر حق واحد و کثرت حقایق است که به عقیده پلورالست ها تفاوت ها  امورمتباین و بالذات اند در حالیکه مخالفان پلورالیزم به این عقیده اند که تفاوت ها نه بالذات بلکه تفاوت های تشکیکی اند. و مراد از تفاوت تشکیکی عبارت از شامل بودن همه مراتب کمالی ادیان قبلی در دین متاخر. یک نکته که خیلی مورد نظر ناقدان پلورالیزم بوده این است که دین بعدی ناسخ بخشی از احکام و یاهم تکمیل کننده ادیان ماقبل میباشد. گرچه از نظر اعتقادی و اخلاقی ناسخ یک دیگر نیستند و در حقیقت موًید و مکمل یکدیگراند. این بدان معنی است که اعتقادات اسلامی موُید و مکمل اعتقادات یهودیت و مسیحیت بوده است.

پلورالست ها یکی از دلایلی را که بر تایید مدعای خویش می آورند این است که همانگونه که مبلغان می توانند پیام خود را متناسب با مخاطبان گوناگون خود تنظیم نمایند،خداوند نیز می توانسته است به صورتهای مختلف با فرهنگهای گوناگون سخن بگوید. اما برای آنکه خداوند بتواند با هر فرهنگ ارتباط موثر و پیوند عمیق برقرار نماید،لازم بوده است  که پیام خویش را با درون مایه های آن فرهنگ تناسب ببخشد. در واقع ادیان گوناگون فهمهای گوناگون دینداران از تجلی الهی  را نشان می دهد.

پرسشی که اینجا به میان می آید این است که چگونه میتوان تمام منظورهای را که ادیان از خداوند یا واقعیت غایی ارایه میدهند درست و صادق دانست؟

جان هیگ به پاسخ این پرسش میپردازد و میگوید که « گزاره های ناظر به واقعیت غایی، درواقع استعاراتی هستند که اعتبارشان منوط به کارایی در محتول کردن و رستگار نمودن انسانهاست و از همین رو در سنت دینی محفوظ مانده اند که همواره برای بسیاری از افراد معنادار و مهم بوده اند.»

با این بیان که کار دین و گزاره های دینی نظیر «تجسد» «تثلیث»را نباید از جنس  گزاره های علمی دانست  که صدق و کذب بردار اند. گزاره های نظیر تجسد به هراندازه که بتواند انسان را از دورن متحول سازد یعنی خود محوری را مبدل به خدامحوری سازد به همان اندازه صادق اند. وی صراحتاٌ در تقابل با اعتقادات یک مسیحی کاتولیک و ارتدکس قرارگرفته میگوید که نظريه حلول و تجسّد در مسيحيت ، صرفا نمادين و اسطوره اي است و معناي حقيقي ندارد.

جاهیگ حتی پافراتر از این ها گذاشته میگوید که « نظریه تجسد متضمن این معنی است که صفات اخلاقی (نه صفات مابعد الطبیعی )خداوند، تا آنجا که ممکن است، در یک حیات محدود بشری، یعنی عیسی مسیح تجسد یافته است. » به عقیده ایشان از منظر اخلاقی «تجسد متضمن این ادعاست که فی المثل، رحم و شفقت عیسی نسبت به  بیماران و کوردلان  همان رحم و شفقت خداوند نسبت به آنان است.»

این نگاه و تفسیر ها و تاویل های جان هیگ نشان دهنده حد اقل دو مسله است. از یک جهت  میخواهد نظریه تجسد و تثلیت را عقلانی سازد تا در دایره عقل و  فهم آدمیان آید و از سوی دیگر میخواهد بفهماند که آموزه های نظیر تجسد و تثلیث و... آموزه های منحصر به فردی نیستند که همه انسان ها ملزم به رعایت و معتقد به آن باشند تا رستگار شوند. جان هیگ به یک معنی کسی است که دایره محدود رستگاری و نجات را در حوزه تفکر کلیسای منحصر شده بود شکست  و سایر ادیان را شامل نجات و رستگاری خداوند خواند.

هیگ در جای دیگری معتقد است که  از طريق تجربه ديني ، راهي ميان انسان و امر قدسي باز مي شود. اين تجربه ، وحي و الهام الهي نيست ، اين تجربه از طريق زبان عرضه ميشود اما به آنچه بيان شده تقليل نمي يابد. گرچه اين تجربه به كمك عقل تبيين مي شود اما با مفاهيم و عقلانيت تسخير نمي شود. تجربه ديني مجراي حضور خدا در زيست  جهان انسان هاست.

این راٌی جان هیک هرچند اقناء کننده ذهن آدمی به آن سادگی ایکه بیان شده است نیست اما محتول نمودن دورن انسان که  تاکید فراوان به آن رفته است قابل تامل و  تا حد زیای مقبول می نمایاند.

این بدان معنی است که معتقدان ادیان مختلف ابتدا تکلیف خود را در مقابل دین و آموزه های دینی روشن سازند که چه انتظاری از دین باید داشت؟

اگر کار دین انسان سازی برمحور اخلاق و نوعی معنویت است، این بالاترین انتظاریست که از دین باید داشت. متحول ساختن درون انسان کاریست فوق العاده مهم و با ارزش. همان گونه که گفته اند علم انقلاب بیرون است و ایمان انقلاب درون. پس باید گزاره های دینی را در حد متحول ساختن درون انسان صادق دانست. با این حال به این نتیجه میرسیم که حقیقت به قالب گزاره ها و اعتقاداتی در می آید که برای انسان معنی داراست. و حقیقت عبارت از واقعیت به گونه ای که در یک منظر تاریخی ویژه، درزمان و مکانی خاص بر ما پدیدار میشود.

روشنفکران دینی بیشتر به کارکرد های اخلاقی دین و معنی بخشی دین به زندگی انسانها توجه دارند. این دیدگاه حدود و ثغور انتظارات بشر را ازدین و حددود و ثغور کار کرد دین را در جامعه انسانی مشخص میسازد. شاید گزافه نباشد اگر بگویم بهترین کارکرد دین در حوزه اخلاقیات است. حتی بنده معتقدم که اعمال انسان مقدم بر اعتقادات وی است. ممکن است کسانی به خدا اعتقاد داشته باشند اما رفتار و اعمال شان خدای نباشد. به خدا اعتقاد داشته باشد، اما راحت دروغ بگوید، راحت سود بخورد، راحت غیبت کند، راحت تعدی و تجاوز به مال مردم کند و دها موارد ضد اخلاقی دیگر. در این جا سوالی به میان می آید که اگر شخصی اعتقاد به خدا دارد و لی به مواردی که خداوند دستور داده عمل نگرده،پس اعتقاد چه مفهومی خواهد داشت؟ این جا معلوم میشود که شخص خدای واقعی را نشاخته است و راحت شیطان را به جای خدا عبادت میکند.

مثال ها از این دست فروان اند که نمی شود به همه پرداخت. عبدالعزا (ابولهب) و ابوطالب را که هردو کاکاهای پبامبر گرامی اسلام اند در نظر میگیریم. هر دو اعتقاد به پیامبری محمد (ص) نداشتند و سرانجام با همان اعتقادات شرک آلود خویش از دنیا رفتند اما بنابر اعمال و رفتار نیک ابوطالب با پیامبر اسلام از وی به نیکوی یاد میشود و تا اکنون که 14 قرن از ظهور اسلام میگذرد هیچ مسلمانی با بی احترامی نام وی را نبرده است در حالیکه قضیه ابولهب برای همه روشن است و نیازی به توضیح نیست. سوره مسد گواه براین مسله است.

ما در جهان اسلام کشورهای داریم مناسک محور و اخلاق محور. بد بختانه که دین داران  ما در حوزه دین مناسک محور زندگی میکنند و اخلاق به قدری لاغر و نحیف شده است که توان راه رفتن را ندارد.

دینداری مناسک محور که در عمل کردن به احکام شرعی مانند غسل، نماز، روزه،حج و... بسیار سختگیر است. در حالیکه برای رعایت موازین اخلاقی مانند راست گفتن،دزدی نکردن مال مردم عضب نکردن،خیانت،تجاوز، و ظلم نکردن را چندان جدی نمی گیرند. به قول دکتر سروش فروغ دین را در فروع آن میبینند.

کثرت گرایان معتقد اند که : « روح خداوند میتواند در همه انسانها تصرف و تاثیر نماید و آنها را چنان متحوٌل سازدکه کاملاحاکی از خداوند شوند. و تجسد استعاره ای است که تاثیر خداوند بر زندگی انسانهارا بیان میکند. »

در حوزه نگرش پلورالستیک گفته میشود که مردان و زنان صالحی که بر اساس موازین اخلاقی زندگی می کنند،به خداوند و اولیای او ایمان و دلبستگی دارند،زندگی این افراد نشان میدهد که دین آنها به وعده خود یعنی متحول کردن زندگی آنها عمل کرده است. پس چگونه میتوان تلاش چنین افراد را محکوم به شکست و دور از ساحت نجات و رستگاری خداوند دانست؟ 

منتقدان پلورالیزم دینی چه در یهودیت،مسیحیت و اسلام کم نبوده اند. آنها به صورت مبنایی و محتوای این نگرش را مورد نقد و بررسی های فراوان قرارداده اند و ثانیا به ادله های موافقان پلورالیزم هم پاسخ های ارایه داده اند. همانگونه در قسمت نخست گفتیم که کثرت گرایی دینی در میان عامه مسلمانان جایگاه چندانی ندارد آنچه جایگاه رفیع و حاکم دارد همانا انحصارگرایی دینی است. حوزه کثرت گرایی محدود درساحت اندیشه فیلسوفان دین و روشنفکران دینی است که با وجود اعتقاد رسمی به یک دین، سایرین را صد در صد بر باطل نمی دانند. برعکس آنها را نیز بر صراط مستقیم هدایت میدانند.

نقد پلورالیزم دینی

درنقد پلورالیزم دینی بیشتر کسانی سهیم بوده اند که اندیشه انحصارگرایی را ترجیع داده اند. دراسلام براساس آیات صریح قرآنی و روایات بزرگان دینی، اسلام آخرین دین و کاملترین دینی است که خداوند به آن فرمان داده است. لذا هرگونه نگرش و پذیرش و داشتن غیردین اسلام مردود و پیروان آن مشرک و کافرخوانده شده اند. برهان اصلی این است که حقانیت مطلق در آخرین دین تجلی تافته است بنابرین مردم باید با تعقل و خرد جمعی و فرمان صریح الهی از ادیان ماقبل که دست تحریف بشر در آن وارد شده دست بردارند و آخرین دین، کاملترین دین و جامع ترین آنرا که همانا دین اسلام باشد برگزینند تا رستگار شوند.

مرحوم مطهری با ادله قرآنی وارد این بحث شده و با استناد بر آیه (آل عمران، ۸۵) که خداوند متعال فرموده است:  «وَمَن یبْتَغِ غَیرَ الإِسْلاَمِ دِینًا فَلَن یقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِین»

«و هرکس غیر از اسلام دینی را بجوید هرگز از او پذیرفتنی نیست و او در چهان دیگر از جمله زیانگاران خواهد بود. »

به عقیده مرحوم مطهری حقیقت تسلیم در هرزمانی شکلی داشته و در این زمان، شکل آن همان دین گرانمایه اسلام است که به دست حضرت خاتم ا لا انبیاء حضرت محمد(ص) ظهور یافته است. لذا سایر ادیان چه ادیان زمینی و آدیان آسمانی مانند یهودیت و مسیحیت ادیان منسوخ شده ای اند که فاقد مایه رستگاری و نجات اند..

درکشور  ما نویسنده گانی بوده اند که کثرت گرایی دینی را نوعی مرگ ارزش ها خوانده و در رد آن قلم فرسایی کرده اند.

از آنجمله نویسنده فرهیخته جناب عبدالحفیظ منصور یکی از آن ناقدان کثرتگرایی دینی بوده اند که تحت عنوان مرگ ارزش ها پلورالیزم را نوعی نسبیت گرایی دانسته اند که به   بجای حق مطلق به حق های متعدد معتقد است و نهایت کثرت گرایی دینی به مرگ ارزشها می انجامد. به عقیده ایشان پلورالست ها تنوع ادیان را به تنوع فرهنگ،قوم، زبان و... تقلیل داده اند در حالیکه تنوع فرهنگی پاک از تنوع دینی جداست ایشان تاکید فراوان بر این مسله دارند که کثرت در دین با کثرت در سیاست یکسان نیستند وی مینگارند : «پلورالیزم ديني و پلوراليزم سياسي از يك جنس نيستند. تفاوت ميان اين دو مسأله تفاوت از ايمان به خدا تا رأي دادن به يك سيستم متمركز و يا غير متمركز است. ما همين را مي گوييم، دين از ارزش ها سخن مي گويد و سياست از روش هاي مبتني بر آن.

ارزش ها ماندگار و جاودانه اند، روشها متغيير و متحول. »

از گفته های بالا و سایر گفته های جناب ایشان که در مقاله «چرا کثرت گرایی دینی را نمی پذیرم» برمی آید که آنها حتی نجات ورستگاری را هم از اکثریت مردم جهان که مسلمان نیستند گرفته اند. به عقیده ایشان تنها مسلمانان اند که راهی بهشت میشوند و از نعیم اخروی بهره مند اند، سایر انسان ها که معتقد به آدیان آسمانی ماقبل اسلام اند همه جهنمی و پشت برحق اند.

جناب منصوربا مقدمات نادرست فتح باب کرده اند و چنین پنداشته اند که دین  تافته ای جدا بافته از فرهنگ عربستان بوده است. دین در هر جغرافیایی که ظهور کرده از درونمایه های فرهنگی آن جامعه به صورت وافری استفاده کرده است. فرهنگ،زبان قوم تجلی قابل توجهی در آموزه های قرانی داشته است. بازتاب فرهنگ زمانه را در قرآن اکثریت متفکران اسلامی و غیر اسلامی پذیرفته اند. نود پنچ در صد احکام شرعی تاییدی و امضایی اند که پیامبر گرامی اسلام با اندک تغیرات در متن و شکل آنرا پذیرفته اند و تا اکنون منحیث احکام جاودانی اسلام از طرف اکثریت فقها قابل تطبیق می باشند.

مثال فرهنگ قوم جغرافیا و... همان نقشی را بازی میکند که دین بازی میکند. دین داری اکثریت مردم معلل است تا مدلل. هرکسی که در کشوری به دنیا آمده در پرتو آن فرهنگ دین را فهم کرده است. اگر بوعلی باهمه نبوغش که زبانزد عام و خاص بوده و در تاریخ زندگیش گفته شده که در سن 17 سالگی تمام علوم متداول روزگار خود را خوانده بود. گفته شده که دراندک زمانی که با معلمی جهت آموزش روبرو میشد بعد از چند صباحی این استاد بود که از شاگرد می آموخت. بوعلی در جغرافیای بدنیا آمد که دین آن اسلام بود زبانش فارسی بود. او دین را در پرتو زبان و فرهنگ فارسی پذیرا شد و تا اخیر عمر هم مسلمان زیست و مسلمان از دنیارفت. در آنطرف اگر کانت فیلسوف بزرگ آلمان را در نظربگیرم میبینم که در جغرافیایی متفاوت از بوعلی قدم به جهان گشود.از یک مادر و پدر مسیحی بدنیا آمد و لاجرم مسیحی شد و زمانیکه وفات یافت مسیحی بود. بوعلی و کانت هردو دین را در قالب فرهنگ های کشور و جغرافیای خودشان که جغرافیای اسلام و مسیحیت بود پذیرا شدند. میبینم که بوعلی یک مسلمان بود و کانت یک مسیحی. چرا؟ چون یکی از پدر و مادر مسلمان بدنیا آمد و به قله های رفیع دانش و معرفت پرواز کرد و دومی که از پدر و مادر عیسوی به دنیا آمده  بود و به قله های بلند فلسفه پرواز میکرد   عیسوی شد.  جناب منصور صاحب باید بدانند که اکثریت دین داران حتی فیلسوفان دین شان علت دارد تا دلیل. و اگر هم از نخبگان مدلل است باز هم به همان دینی تعلق داشته اند که از ابتدا بدان گرایش علتی داشته اند.

کسان دیگری که به نقد کثرت گرایی دینی برخواسته اند گفته اند که: «جان هیگ متلکم مسیحی وپیروان ایشان برسر یک دوراهی قرارگرفته اند. ازیک سو اگر ما هیج تصور روشنی از خداوند نداشته باشیم، یعنی اگر ما نتوانیم هیچ چیز درباره خداوند یا واقعیت غایی فی نفسه بگوییم، در آنصورت اعتقاد دینی ما پیش از پیش بی اعتقادی نزدیک و تقریباً تمیز از الحاد میشود.»

 جناب منصور مخالف این مسله اند که در نزول وحي آسمان تابع زمين است.در حالیکه پلورالست ها معتقد اند که خداوند برای رساندن پیام خود از زبان بشری مانند عبری، سریانی و عربی استفاده کرده است. زبان آسمانی اصلا وجود ندارد بنابرین تابع بودن آسمان به زمین را میتوان به وضوع مشاهده کرد. نزول تدریجی آیات منع نوشیدن شراب  و دها آیه دیگرخود نمایانگر تابع بودن آسمان به زمین را نشان میدهد. پلورالست ها معتقد اند که «خداوند عالم مطلق و قادر مطلق است ولي طبيعتا علم و قدرت مطلق او بايد به ممكنات تعلق گيرد نه به محالات. محال است بحري را در كوزه اي گنجاند بي آن كه نه بحر كوچك شود و نه كوزه بزرگ. پس بحر- يعني خداوند- بايد خود را مقدر به اقدار كوزه كند و از جايگاه خود ''نزول '' نمايد و در قالب و اندازه هاي ذهن و زبان مردم زمانه در مي آيد تا بتواند با آن ها رابطه برقرار كند. خداوند نمي تواند براي هدايت مردم با آن ها ارتباط برقرار كند مگر آن كه متنزل شود و از مدار اطلاق به مدار نسبيت فرود آيد.»

سخن گفتن به زبان و ذهن مردم هم مستلزم نزول و فرود آمدن و مقدر شدن ماوراء طبيعت (آسمان) به اقدار طبيعت (زمین) است.

در باب عدالت مطلق خداوندي پلورالست ها  مي گويد خداوند نمي تواند عدالت مطلق را بدون توجه به زمان و مكان برقرار سازد بلكه بايد روابط ظالمانه را به تدريج اصلاح كند.

یکی دیگر از نقد ها به کثرت گرایی دینی وارد است اعتقاد به حقانيت اديان متعدد است. مخالفان این عقیده به ویژه انحصارگرایان حقانیت ادیان مختلف را نمی پذیرند و معتقد اند که در یک زمان نمی تواند بیشتر از یک دین حق باشد. همان گونه که مرحوم مطهری بیان کرده اند.

آقای مصباح یزدی در نقد کثرتگرایی دینی معتقد به سه نوع معنی از کثرت گرایی دینی اند. آنها از معنی اول کثرت گرایی که همزیستی مسالمت آمیز میان دین داران براى جلوگیرى از جنگها و تخاصمات باشد دفاع میکنند و کثرت را به عنوان واقعیت های اجتماعی قابل پذیرش میداند.

معنی دوم کثرت گرایی که دین واحدى، از طرف خداوند آمده که چهره هایى مختلف دارد. مسیحیت، یهودیت و اسلام بمعنى خاص، همه ادیان، چهره هاى یک حقیقت اند. اختلاف در جوهر ادیان نیست بلکه در فهم دین است.عقیده ای  خطا و غلط میدانند. وی میگوید «اگر این چنین است پس چرا خود پیغمبران، نسبت به پیروان دین قبلى تعرض کردند؟

 این اعتقاد به نحوی نشان میدهد که دین به هیچ وجه سر آشتی و سازش با فهم آدمیان نداشته و به یک معنی در خلاء نازل شده تا در پرتوی فرهنگ بشری.

آیت الله سبحانی در نقد کثرت گرایی دینی از تمایز ننهادن پلورالست ها در واژه های «دین» و« شریعت» اشاره میکند. آنها به این مطلب تاکید دارند تا زماینکه مفاهیم فوق درست روشن نشود حرف زدن از وحدت دین و کثرت آن بی مفهوم خواهد بود. ایشان اشاره میکنند که کسانیکه به دفاع از کثرت گرایی دینی برخاسته اند تفاوت میان این دو واژه ننهاده اند. وی با اشاره به آیات قرآن مجید توضیح میدهند که دین فرا تر از آنست که مورد نسخ قرار گیرد. به همین دلیل است که در قرآن مجید دین به گونه مفرد بکاررفته و این شریعت است که متعدد و متکثر است و هرگز در قرآن ما چیزی بنام « ادیان» نداریم.

ایشان هم استناد به آیه 19 سوره آل عمران دارند که خداوند متعال فرموده است: «دین نزد خدا، فقط اسلام است.»

وی در نقد و رد گفته های هیگ که تثلیث و تجسد مفاهیم نمادین و اسطوره اند و نمی توانند مانند مفاهیم علمی صدق و کذب بردار باشند و صدق شان در گرو محتول سازی و معنی بخشی به زندگی انسان هاست

میگوید که آموزه های غلط و متناقض چگونه میتواند معنی بخش و تحول صحیح به زندگی انسان بیاورد؟

ایشان در تفسیر و معنی شعر مولوی که پلورالست ها از آن به عنوان تفاوت در منظر ها ی پیامبران نسبت به حقیقت داشته اند را نوعی سوء استفاده از شعر مولوی گفته اند.

از نظر گاه است ای مغز وجود        اختلاف مومن و گبر و یهود

سه پیامبر از سه منظر به حقیقت نگاه گرده اند و حقیقت سه گونه بر آنها متجلی شده است لذا سه دین عرضه کرده اند. این اختلاف نه در حق باطل بلکه  اختلاف در نظرگاه است.مطلبی را که اکثریت انحصارگرایان آنرا به شدت مردود میدانند و برعکس پلورالست ها به آن تاکید جدی میورزند.اینست که پلورالست ها معتقد اند« اختلافات ادیان نه شرایط اجتماعی، نه تحریف شدن دینی و در آمدن دین دیگری، بل تحلیل های گوناگون خداوند در عالم است که هم طبیعت را متنوع ساخته و هم شریعت را.»

آقای سبحانی در نقد این نظریه مینویسند که « تشبیه کار پیامبران نگاه به یک شی ء از سه زاویه در صورتی درست است که هرمنظری بخشی از واقعیت شیء را تشکیل دهد، به گونه ایکه اگر مجموع آنرا در یک نقطه گرد آوریم، معرٌف کامل شیء باشد.» ایشان در ادامه مینویسند که هرگاه کسی به انسان به دیده تفکر بنگرد، اورا در قالب یک متفکر معرفی میکند، میگوید از این منظر اورا نگریسته است.هرگاه مجموع آنرا در یک نقطه گرد بیاوریم، مکمل یکدیگر میباشند. از نظر نویسنده این برداشت که یکی خدا را بسیط معرفی میکند ودیگری آنرا متعدد و مرکب مسلماٌ که یکی از این دو نگاه باطل بوده و قابل جمع نیست.

وی نگاه خود را در حوزه شریعت محدود میسازد و مینگارد:« یکی یک عمل را در دین خود حرام میداند ودیگری عین عمل را حلال این اختلاف را نمیتوان اختلاف نظرگاه نامید. وی میگوید اختلاف باید مکمل یکدیگر باشند نه مباین و مخالف یک دیگر.»

این ها پاره ای از نقد های بود که توسط منتقدین کثرت گرایی دینی به این نگرش وارد شده است. گرچه این نقد ها آنقدر هم پایه های استدلالی قوی   نداشته تا خدشه محکمی به مبنای کثرت گرایی وارد نماید.

اما ناگفته پیداست که کثرت گرایی دینی میتواند زمینه گفتگو، مدارا را درمیان دین باوران  به میان آورد و از خشونت های فرقه ای، مذهبی و دینی جلوگیری نماید.

اينكه انسان دين خود را برترين اديان موجود در عالم بداند و پيروان ديني خود را جزءبرگزيدگان خاص الهي

بداند،باعث بروز نوعي تكبر و غرور در نزد اقوام هر دين خاص ميگردد و حال آنكه غرور و تكبر از آفات

معرفة الله چه در اسلام و در اديان ديگر ميباشد.وصول به حقيقت تنها و تنها در گرو كنارگذاشتن و ناديده

گرفتن اين غرور و خود خواهي است كه بدست مي آيد.انسان دانا و حكيم كسي است كه حقيقت را نه

صرفًا در دين خاص خودش بلكه در بين تمام اديان و تفكرات جستجو ميكند.به قول اين حديث نبوي كه اطلبوا العلم ولوبالصين (علم را اگرچه در چين باشد، طلب كنيد.)

اگربیشتر دقت کنیم در گفته پیامبر گرامی اسلام نیز از این گفته ها همانگونه در بالا اشاره شد کم نداریم.

پیامبر گرامی اسلام بدون توجه به دین و اعتقادات انسان ها می فرمایند «بهترین انسان ها کسانی اند که خیر شان به دیگران برسد».

اختلا ف خلق  از  نام  افتاد

چون به معنی رفت آرام افتاد

____

در همین زمینه:

پلورالیزم یا کثرت گرایی «دینی» (بخش نخست)